۱۶ دسامبر ۲۰۰۷  

بومي گرايي در برابر پيشرفت جوامع اروپايي
نقد بومي گرايي جديد ـ بخش دوم

نوشتهء عبدی کلانتری

فايل صوتي
فايل صوتي با سرعت معمولي
فايل پي دي اف براي چاپ


در ادامهء بحثي که با عنوان «نقد بومي گرايي جديد» آغاز کرديم،  نگاهي مي اندازيم به زمينه يا بستري که در آن بومي گرايي پديد مي آيد و رشد مي کند. اين بستر، نخست پيشرفت جوامع اروپايي در عصر جديد است و سپس گسترش اين جوامع و دست اندازي آنها به سرزمين ها و قاره هاي غيراروپايي به شکل استعمار و استعمار نو.

پيش از اين گفتيم که بومي گرايي واکنشي است منفي در برابر غرب، زيرا شکل مواجههء فرهنگ بومي با غرب طوري بوده است که به از دست رفتن ارزش هاي خودي مي انجاميده و همزمان احساسي از تحقير شدن و صغارت و عقب افتادگي را در روان بوميان تشديد مي کرده است.

غرب و مُدرنيت اروپايي مظهر و نمايندهء روشنگري و خرد، پيشرفت تمدني و ترقي مدني، علم و دانش برتر، آزادي، دموکراسي، و امکانات بيشتر براي سعادت بوده است؛ دست کم نزد خود انسان (سفيدپوست) اروپايي.

اما همين مدرنيت غربي ــ که قادر است به خود به ديدهء انتقادي نيز بنگردــ براي نخستين بار از زبان منتقدان اش سوي ديگر «پيشرفت» را نيز تشريح کرد. منتقدان غربي خود نخستين روشنفکراني بودند که  در روند عقلاني شدن جوامع اروپايي جنبه هاي تاريک و تخريب کننده را هم تشخيص دادند.

ديناميسم مدرنيت و نابودي ساختارهاي سنتي
در غرب، انتقاد از جامعهء مُدرن و تجدد تازگي ندارد. نخست در رنسانس و پس از آن در نهضت روشن انديشي اروپايي در قرون هفدهم و هجدهم ميلادي، کساني که از ارزش ها و مفاهيم ديني دفاع مي کردند، يا حامي امتيازات و سلسله مراتب فئودالي بودند، در برابر علوم جديد و تفکر عقل گرا و جهان بيني اومانيستي واکنش نشان مي دادند. اين دوران که عصر رونق و گسترش وجه توليد سرمايه داري صنعتي بود، با سرعت و شتابي که در تاريخ سابقه نداشت، روابط و ساختارهاي سنتي را نابود و طبقات وابسته به زمين را از محيط طبيعي خود جاکن کرده به شهرها پرتاب مي کرد. آرامش وسکون زندگي روستايي و عادات هزار ساله در کوران تکنولوژي توليد و شهرنشيني و رشد ماشين و بازار، از هم مي گسست و هزارپاره مي شد.

يکي از بهترين و زنده ترين توصيف ها از اين تحرک و شور تمدن بوروژوايي و نقش انقلابي ِ سرمايه داري، به قلم مارکس و انگلس به تحرير در آمده است. آنها مي نويسند، «بورژوازي در تاريخ نقش انقلابي بسيار مهمي ايفا کرده است. بورژوازي هرجا تسلط يافت، تمام مناسبات فئودالي  و پدرسالاري و [بي پيرايگي روستايي] را در هم کوبيد. رشته هاي فئودالي رنگارنگي را که انسان را به «سروران طبيعي» اش پيوند مي داد، بي رحمانه از هم گسست و ميان انسانها رشتهء ديگري جز سودجويي عريان و «نقدينه» ي بي عاطفه، برجا نگذاشت. رعشه هاي روحاني ناشي از جذبهء مذهبي، شور و هيجان شوآليه مآبانه و تأثرات احساساتي ِ عاميانه را در آب يخ حسابگري خودخواهانه غرق ساخت. بورژوازي ارزش شخصي انسان را به ارزشي براي مبادله تبديل کرد . . . بورژوازي از هرنوع فعاليتي که تا آن زمان محترم شناخته مي شد و با توقير و تکريم بدان مي نگريستند، هالهء قدس برگرفت. . . بورژوازي نمي تواند به هستي خويش ادامه دهد مگر آنکه افزارهاي توليد و بنابراين مجموع مناسبات اجتماعي را پي در پي [متحول] کند. حال آنکه نخستين شرط هستي تمام طبقات صنعتي ِپيشين، بي تغيير نگاهداشتن شيوهء توليد کهنه بود. دگرگوني هاي پياپي توليد، آشفتگي لاينقطع مجموعهء اوضاع اجتماعي، فقدان دائمي امنيت، جنب و جوش مداوم ــ وجه تمايز دوران بورژوائي با کليهء ادوار پيشين است. تمام مناسبات اجتماعي متحجر شده و زنگار گرفته با ملتزمين رکاب خود يعني نگرش ها و بينش هايي که گذشت قرون مهر تقديس برآن ها زده است، فرومي پاشند و مناسباتي که تازه پديد مي آيند، پيش از آنکه جان بگيرند، پير مي شوند. هرآنچه [جامد است در هوا بخار مي شود] و از هرآنچه که مقدس به شمار مي رفت هتک حرمت مي شود و سرانجام انسان ها ناچار مي شوند با ديدگاني باز و هشيار به وضع زندگي خويش و مناسبات خود با يکديگر بنگرند.» (مانيفست حزب کمونيست، ترجمهء محمد پورهرمزان، [با سه تغيير از عبدی کلانتری])

طرح تاريخ جهاني و ايدهء «پيشرفت»
ويژگي هاي عصرجديد اروپايي که موتور پيشرفت آن وجه توليد سرمايه داري صنعتي بود، عبارت بودند از عقلاني شدن انواع معرفت ها، دنيوي شدن (يا سکولاريزه شدن) نهادهاي اجتماعي و نفي فرهنگ دين مدار، تقسيم عقلاني کارصنعتي و کنترل بيشتر انسان بر طبيعت. جامعه شناس بزرگ آلماني ماکس وبر اين جريانات را «افسون زدايي شدن از دنيا» نام گذاشت. در اين دوران، به سرعت تأثير افسانه ها، اساطير، خرافات، دين، و عرفان در زندگي اجتماعي کم مي شد و جنبهء مقدس رابطهء انسان با طبيعت و کائنات جاي خود را به کنجکاوي علمي و عزم به تسخير طبيعت مي داد. انسان مي رفت که جاي خدا را اشغال کند.

مفهوم فلسفي «پيشرفت» يا «ترقي» از درون تحولات بي وقفه و افزايش امکانات و فرصت هاي انسان اروپايي متولد شد. تکامل علم و شناخت بيشتر طبيعت و قانونمندي هاي آن، اختراعات دوران ساز، فائق آمدن بر بيماري ها و سوانح طبيعي، رشد وسايل ارتباطات، افزايش ثروت عمومي جامعه، برجسته شدن اهميت شهروند، تحول پادشاهي مطلقه به جمهوري و سپس جمهوري هاي پارلماني و تفکيک قوا و دموکراسي سياسي و رشد بيشتر آزادي هاي مدني ــ همهء اين ها به معني «پيشرفت» بود که بار اخلاقي هم داشت؛ بار اخلاقي به معني بهبود، بهتر شدن، سعادتمندتر بودن، و در نتيجه نيک تر و صالح تر بودن از همهء دوران پيشين در تاريخ.

تأمل در اين پيشرفت ها باعث شد برخي از متفکران اروپايي طرحي از تحول «تاريخ جهاني» به دست دهند که از دوران باستان آغاز مي شد و به اروپاي مدرن مي انجاميد. اين طرح داراي منطق و ضرورتي دروني بود. درست همانند سناريوي مشيت الاهي در فلسفهء تاريخ ديني که از هبوط تا رستاخيز را در بر مي گرفت، اين بار در جامهء سکولار، فلسفهء تاريخ مدرن تدوين شد که اشکال تمدن و آگاهي را از مراحل مقدماتي و «پست» تا «بالا»ترين و پيشرفته ترين مراحل «پايان تاريخ» ترسيم مي کرد.

روايت از نحوهء تکامل تاريخ جهاني، يا به قولي «روايت هاي کلان»، بخش مهمي از فلسفه و علوم اجتماعي را در قرون هجدهم و نوزدهم شکل مي دهد. در يکي از معروف ترين اين روايت ها، مفهوم «آزادي» مفهومي کليدي است. پيشرفت به معني گذار از ضرورت به آزادي است. از قيموميت و بردگي و تعين توسط غير به سمت خودمختاري. آزادي به معني پابسته نبودن به ضرورت ها است ــ ضرورت هاي طبيعت بيروني يا دروني، ضرورت سنت يا دين، ضرورت خواست و ارادهء ديگري، انواع وابستگي ها به ارباب، پادشاه، خدا، کليسا، ودولت.

   
    


نظرهاي خوانندگان



به چالش کشيده شدن مفاهيم ايدئولوژيکي همچون «ترقي» و «پيشرفت» نه از سوي بوميان جهان سومي- آن گونه که اين نوشته فرض گرفته است-، بلکه از سوي خود عالمان علوم انساني غربي بوده است. بخصوص پس از جنگ دوم جهاني در متون علوم انساني به جاي اين مفاهيم و اصطلاحات مبارزه اي Kampfbegriff، بيشتر مفهوم «تحول» که بار ارزشي کمتري دارد و همچنين بازگشت پذيري Reversibilität فرايندهاي اجتماعي را نشان مي دهد،استفاده مي شود. بر اساس اين تقسيم بندي جوامع به جوامع کمتر تحول يافته و جوامع بيشتر تحول يافته تقسيم مي شوند. اهميت اين تقسيم بندي در اين است که هيچ کدام از اين دو قطب شروع و پايان مشخصي ندارند؛برعکس مفاهيم ايدئولوژيکي چون «ترقي» و «پيشرفت».
در اين رابطه لطفاُ رجوع کنيد به:
Norbert Elias, Towards a Theory of Social Processes; (Zur Grundlegung einer Theorie sozialer Prozesse) Zeitschrift für Soziologie, Jg. 6, Heft 2, April 1977, S. 127-149
-- بهروز عليخاني ، Dec 27, 2007 در ساعت 06:25 PM

اميدوارم نوشتار اين مطلب انتخابي نيلگون با دقت ادامه يابد. بدون شک مجموعه کار جالبي خواهد شد.
عليرضا/
-- عليرضا ، Dec 31, 2007 در ساعت 06:25 PM

در پاسخ آقاي عليخاني ــ در حوزهء نظريهء اجتماعي (سوشال تيوري)، نخستين تئوري هاي تاريخي دوران جديد، در برابر طرح تک خطي حرکت به جلو را در کار ابن خلدون (مقدمه) و جامباتيستا ويکو (علم نو ـ 1725) مي يابيم. در روشنگري آلماني، در برابر سيستم هاي تاريخي گراي هگل و مارکس، نظريهء تاريخي ياکوب برکهارد، و تزهاي فلسفي شوپنهاورو نيچه را داريم و کمي بعدتر فرويد، که خوشبيني تاريخي روشنگري و آنچه در نظريهء پيشرفت مستتر است را نقد مي کنند. در جامعه شناسي، تاريخي گرايي ديلتاي، ريکرت و ماکس وبر، در برابر تاريخي گرايي روشنگري و در برابر هگل و ماترياليسم تاريخي مارکس قرار ميگيرد و تأثيري هميشگي در گسترش جامعه شناسي تاريخي قرن بيستم مي گذارد.
.
در سالهاي سي و چهل قرن بيستم، والتر بنيامين تزهاي خودش را در بارهء پيشرفت در تاريخ نوشت. اين تزها بيش از دو سه صفحه نيستند و با همان شيوهء استعاري و گزينگويانهء بنياميني نوشته شده اند. درک ديدگاه بنيامين براي فهم مارکسيسم بدبينانهء آدورنو و هورکهايمر ضروري است. دراوايل قرن بيستم، در فرانسه ژرژ سورل با رساله معروف اش «توهم پيشرفت»، و جي بي بري در بريتانيا با کتاب مفيد و روشنگرانه اش به نام «ايدهء پيشرفت» به نقد نظريه پيشرفت پرداختند. در دهه هاي بعد کارل لويت (معني در تاريخ) و رابرت نيزبت اين راه به نحو احسن ادامه دادند. دنبالهء اين مشاجرات در سه چهار دههء گذشته در کارهاي هانس بلومنبرگ، يورگن هابرماس، مکتب تاريخ نويسي بريتانيا (مارکسيسم انگليسي هيل، هيلتون، هابزباوم، آندرسون و ديگران) و مخالفان آنها (پسُت ستراکچراليست هاي فرانسوي، ادوارد سعيد در آمريکا، بومي گرايان نو و پست کولونياليست ها) ادامه پيدا مي کند.
.
ما در سالهاي گذشته ــ درون بحث هاي روشنفکري ايراني پس از انقلاب بهمن و نقد دروني چپ ــ به اين بحث ها پرداخته ايم. اما جدا از معضلات فرهنگي و سياسي ما در ايران، متوني که از آنها نام بردم، متوني کلاسيک اند که در کنار نوشته هاي مارکس، وبر، و دورکهايم، بايد در دورهء ليسانس جامعه شناسي تدريس شوند. تصور اينکه يک دانشجوي جامعه شناسي بدون خواندن آنها بتواند مدرک بگيرد براي من امکانپذير نيست. اگر شما دانش آموز جامعه شناسي هستيد، توصيهء من آن است که همواره به متون کلاسيک اصلي رجوع کنيد و وقت تان را با نوشته هاي دست دوم و سهل الوصول، و دانش ناقصي که از آنها کسب مي کنيد، هدر ندهيد. /// عبدي کلانتري
-- Abdee Kalantari ، Dec 31, 2007 در ساعت 06:25 PM

تکليف اين بحث از همان نحوه سوال پرسيدن و موضوع انتخاب کردن آقاي کلانتري مشخص است: "بومي گرايي در برابر پيشرفت اروپايي". خوشحال مي شدم اگر جناب کلانتري بيشتر از تحصيلات خود مي گفتند! خدا بخير کنه عاقبت اين عقلاني جلوه دادن دوگانگي ها را...
-- خشيار ، Dec 31, 2007 در ساعت 06:25 PM

آقاي کلانتري بحث بسيار جالب و مهمي را آغاز کرده ايد. منتظر ادامه ي آن هستم. موفق باشيد.
-- رضا گاظم زاده ، Dec 31, 2007 در ساعت 06:25 PM

نشانه هاحاکي از ان است که دانشجويان بومي در دانشگاههاي اروپاي غالبا فقط قادر به اخذ مدرک اکادميک ميگردند بدون انکه دريافت و درک انها نسبت به جامعه و فرهنگ خويش دگرگون شود. انها همان ادم بومي پيش از شروع تحصيل باقي مي مانند. پيش از انقلاب امثال دکتر! شريعتي و استاد فرديد ووو در فرانسه و المان بودند و اکنون همان سنت ادامه دارد و هريک فکر ميکند خودش نفر اول است که چنين کشفياتي مي کند.
.
دانشکده هاي علوم انساني دانشکده هاي اروپايي پر از انسانهاي بومي هستند که طي چند سال به جامعه شناس و دکتر فيلسوف! تبديل ميگردند و البته يادشان هم نميرود پيراهن فروتني ! بومي خود را هميشه زير کت وشلوار خويش در بر داشته باشند. برعکس اقاي عبدي کلانتري، من معتقدم اين اقايان و خانمهاي دانشمند يا محقق ا نطور که عبدي کلانتري شرايط کسب معرفت! را ليست کرده است با اخذ ان ليست هم هيچگاه نه جامعه شناس ميگردند و نه فيسلوف ونه قابليت روشنفکري را در خود ميپروانند. حتا مترجم حاذق هم نمي شوند. اگر اينگونه بود که بايد جددن بر سيستم تحصيلي اروپايي خرده بگيريم که چطور اين ادمها ، نه در حد يک و دو نفربلکه بسيار و بسيار تاکنون عبور کرده اند.
.
ولي سيستم غربي فقط شانسي رادر اختيار انسان قرار مي دهد نه بيشتر. انسان بومي ايراني نيز از اين شانس در گرفتن مدرکش اغلب استفاده ي بهينه ميکند ولي در درکش از انچه خوانده فقط در حال دست و پازدن است. او با محفوظات خويش ميزيد. تضاد هاي سخنان و نوشتارهاي بسياري از فلسفه و جامعه شناسي خوانده هاي ايراني دانشکده هاي اروپايي را مرتب ميبينيم که در اثبات حقانيت فرهنگ بومي خود، با هر استراتجي مي کوشند ولي از پايه تمامي جهانبيني و نوع نگاه ايراني با انچه انها از پايه به عنوان واحد درسي خوانده اند در تضاد است.
.
يا صراحتن از همان ابتدا اينها با دروغ زندگي اکادميک خويش را اغاز ميکنند. تئوري دانش و بسياري از علوم پايه ي اين رشته ها با همان فرهنگ کمتر تحول يافته ي من انسان بومي در تضاد کامل است. چون اين رشته ها با انسان کار دارد و بسيار انعکاسي است. ازينرو مهم نيست ساختمان اين دانشکده در تهران باشد يا در المان و فرانسه وامريکا. مهم اين است که چه کسي با چه بار فرهنگي ميخواند و مي اموزد. ولي براستي اخذ رساله و تز فوق ليسانس ودکترا نوشتن قابليتي است که بايد آن را به اين ادمها، با داشتن اين توانايي و جسارت! تبريک گفت که چطور فرهنگ ما قابليت پرورندان چنين مهندسان زندگي را دارد. فقط متاسفانه پرو بال دانش اقايان، چندي پس از پرواز همان چند متري هم درين اسمان (تحول يافته !) ، از کار مي افتد و بايد جوجه هاي بومي فرهنگي خويش را از همان غذا با اسانس هاي غربي خوراک دهد!.
(عليرضا)
-- عليرضا ، Dec 31, 2007 در ساعت 06:25 PM

آقاي عليخاني لطفا وقتي کمنتي بر مطلبي ميگذاريد لااقل آنرا دقيق بخوانيد. شما از کجاي نوشته ي آقاي کلانتري چنين استنباطي کرديد؟ صرف اينکه با نظرات ايشان موافق نيستيد نبايد باعث شود که فقط دنبال بهانه بگرديد.
-- سيامک ، Jan 1, 2008 در ساعت 06:25 PM

آقاي کلانتري، نثر شما و نقل قول هايي که مي آوريد فوق العاده زيبا و ژرف است. با علاقه منتظر ادامه ي اين گفتارها هستم.
-- فرهاد ، Jan 6, 2008 در ساعت 06:25 PM