۱۸ دسامبر ۲۰۰۷ /    نيلگون ۱۱۱ برای راديو زمانه

 

غرب و مفهوم «پيشرفت»

نقد بومی گرايی جديد ـ بخش سوم

 

نوشتهء عبدی کلانتری

 

فايل صوتی
فايل پی دی اف برای چاپ

 

 

در برنامهء گذشته، از پيدايش مفهوم «پيشرفت» صحبت کرديم و گفتيم اين مفهوم {يعنی پيشرفت ، ترقي يا «پروگرس»} در قرون هجدهم و نوزدهم، فلسفهء تاريخ اروپای مدرن را شکل داد. افزايش امکانات انسان توسط عقلانيت غربی که در شکل علوم، تکنولوژی، صنعت، و رشد بی سابقهء نيروهای توليدی خود را نشان می داد، سبب شد که بعضی از متفکران اروپايی برای حرکت «تاريخ جهانی»، سناريويی خوش بينانه ترسيم کنند. جوامع انسانی از مراحل بدوی و عقب مانده به سمت جلو، به سمت بهتر شدن و سعادت  و آزادی بيشتر، در حال پيشرفت بودند. جامعهء اروپايی تازه ترين و پيشرفته ترين مرحله از تاريخ جوامع بشری بود که راه آينده را به جوامع عقب مانده نشان می داد. انسان اروپايی، به خاطر آنکه پيشرفته تر بود،  متمدن ترين و خوشبخت ترين انسان بر روی کرهء خاکی محسوب می شد.  این برداشت، بعدها از سوی منتقدان بومی گرا «اروپامداری» (ايوروسنتريسم) نام گرفت. 

 

يک بار ديگر از نزديک بر معنی «پيشرفت» دقيق می شويم، اين بار از زبان متفکر آلمانی يورگن هابرماس. بياد داشته باشيم که مشخصاتی که هابرماس برای مفهوم پيشرفت از ديد فلسفهء تاريخ عصر روشنگری ذکر می کند، همانهايی است که برخی از متفکران متجدد ما هم، از زمان مشروطيت تاکنون، از جمله شرايط بيرون آمدن از واپسماندگی ذکر کرده اند.

 

يورگن هابرماس می نويسد:

 «مهم ترين درونمايه های فلسفهء تاريخ [روشنگری] را می توان در نوشته ای از کوندورسه [متفکر فرانسوی] مشاهده کرد. نام اثر کوندورسه «طرح مقدماتی برای تصوير تاريخی پيشرفت ذهن بشـر» است که در سال ۱۷۹۴ منتشر شده است. در اين اثر، علوم رياضی ِ معطوف به طبيعت، به عنوان مُدل و الگوی عقلانيت ارائه شده اند. محور اين علوم را فيزيک نيوتونی تشکيل می دهد، علمی که مدعی است «روش حقيقی مطالعهء طبيعت» را کشف کرده است. «مشـاهده، آزمون، و محاسبه» سه ابزاری هستند که توسط آنها، علم فيزيک اسرار طبيعت را کشف می کند. کوندورسه نيز همانند امانوئل کانت [فيسوف روشنگری آلمانی] از «مسير مطمئن» اين علم، تحت تأثير قرار گرفته بود. [علوم رياضی و فيزيک] نمونه يا پارادايم دانش به طور عام را تشکيل می دهند، زيرا از روشی تأسی می کنند که شناخت طبيعت را مقدم بر جدالهای اسکولاستيکی ِ فيلسوفان قرار می دهد و همهء مکاتب فلسفی ِ پيشين را در حد نازل اظهار عقيده های بی پشتوانه به شمار می آورد.» (يورگن هابرماس، تئوری کنش ارتباطی ،  The Theory of Communicative Actionبه زبان انگليسی، ۱۹۸۱، جلد اول، ص ۱۴۵)

 

اهميت فرهنگی علوم جديد در تأثيری بود که بر توسعهء فهم بشـری در روند تاريخ داشتند. در اينجا، تاريخ پيشرفت بشريت بر اساس همان مُدل تاريخ علوم (طبيعی) مُدرن ترسيم می شد، يا به قول هابرماس، اين پيشرفت «به عنوان يک روند عقلانی شدن [تمدنی]» درک می شد.

 

هابرماس چهار ويژگی اصلی برای اين فلسفهء خوش بينانهء تاريخ در عصر روشنگری ذکر می کند. اين چهار ويژگی عبارت اند از:

 

۱ـ بی انتهايی پيشرفت؛ پيشرفت به معنی مکانيسم يادگيری عقل انسانی، مداوم و توقف ناپذير است . پيش از اين تاريخ، «کمال» نقطهء ختم (غايت / تيلوس /telos ) پيشرفت در پديده ها محسوب می شد. در ديد ارسطويی،  کمال هرچيز به شکل غايت آن بالقوه از ابتدا در آن چيز نهفته است. اما «پيشرفت» در فلسفهء تاريخ قرن هجدهم، هرچند تک جهته و تک خطی است، غايتی ندارد.

 

۲- پيشرفت به معنی فائق آمدن بر موانع طبيعی است که همان پيشداوری ها، تعصبات، خرافات، عقايد دينی، و اخلاقيات سنتی باشند. در عصر نو، جای کشيشان و متکلمان را دانشمندان می گيرند و کشف حقايق طبيعت با روش های علمی، خود مبنای آموزش عقلی ِ  عموم مردم قرار می گيرد که از باورهای کورکورانه رهايی يابند. انسان (اروپايی) عقل خود را مهمترين ابزار رسيدن به حقيقت می شناسد.

 

۳- روشنگری ميان پيشرفت علمی و بهبود اخلاقی و روحی انسانها رابطهء مثبتی برقرار می کند. همانطور که کشف قوانين طبيعت توسط علوم، به رفع نيازهای مادی انسان کمک می رساند، علوم اجتماعی نيز می توانند راههای پيروزی بر ناهنجاری های اجتماعی را نشان دهند.

۴- علاوه بر پيشرفت اخلاقی افراد جامعه، سازمان اجتماعي يعنی اقتصاد و دولت نيز ترقی می کند و بهتر می شود. رشد اقتصادی، تأسيس جمهوری، برقرار آزادی های مدنی، و کاهش نابرابری های اجتماعی از جمله ميان دو جنس زن و مرد، عدالت را در جامعه تسری می دهد.

 

اين پيشرفت ها، بنا به باور متفکر عصر روشنگری، قابل اشاعه به سراسر دنيا (يونيورسال) خواهند بود. در بحث های آينده خواهيم ديد که بومی گرايان اين چهار ويژگی را مردود اعلام می کنند. اما انتقاد آنها، از خود منتقدان اروپايی اخذ شده است. به عبارت ديگر، عنصر غير اروپايی، «ديگری»، آنچه که قرار است خارج از پاراديم آگاهی اروپايی قرار گيرد، همواره برای نقد اروپامداری، به خود اروپاييان رجوع می کند.

 

 

پيوست:

«ج بی بِـری» در رسالهء خود به نام «ايدهء پیشرفت» که در سال ۱۹۳۲ منتشر شد، ميان جنبه های واقعی (فاکت ها) ی مربوط به افزايش امکانات (پيشرفت قابل محاسبه) و جنبهء ارزشی (سعادت، خوشبختی) تمايز قايل می شود. اولی را حوزه ای از تحقيق می داند که بالقوه می تواند پايانی داشته باشد يا نداشته باشد. اما جنبهء ارزشی، چيزی است که نمی توان آن را با تحقيق يا محاسبه کمـّی، مدلل کرد. اگر «پيشرفت» را به معنی «سعادت بيشتر» تلقی کنيم، به گمان ج بی بري، اين ايده را همچون ايمان دينی به کار برده ايم، نه يک باور علمی. او می نويسد، «پيشرفت بشريت [به معنی کيفی، نه به معنی افزايش امکانات] به همان دسته از عقايدی تعلق دارد که مشيت الاهی يا جاودانگی روح به آن تعلق دارد؛ يعنی می تواند درست يا غلط باشد اما همانند مشيت الاهی و جاودانگی روح، صدق و کذب آن قابل اثبات نيست. کسی که به پيشرفت باور داشته باشد همچون کسی است که ايمان دينی دارد.» (ج بی بری، ايدهء پيشرفت، به زبان انگليسی، ۱۹۳۲، چاپ دُوِر، ۱۹۵۵، ص ۴)

 

همين ديدگاه سپس توسط متفکر آلمانی کارل لُویت در کتاب کوچک و تآثيرگذارش به نام «معنی در تاريخ» (۱۹۴۹، انتشارات دانشگاه شيکاگو) پرورانده شد. در اين کتاب، کارل لويت نظريهء معروف خود را داير براينکه آموزه های اصلی مدرنيت همان شکل های سکولاريزه شدهء آموزه های مسيحی است، عرضه کرد (نظريه ای که بعدها به دقت از سوی هانس بلومنبرگ در کتاب مهم «مشروعيت عصر مدرن» رد شد.) از ديد کارل لويت، انديشهء ترقي يا پيشرفت در فلسفهء تاريخ کسانی چون ولتر، کوندورسه، سن سيمون، تورگو، و اگوست کنت (و بعد در هگل و مارکس)، شکل سکولاريزه شدهء همان انديشهء مسـيحی ِکمال پذيری انسان است.  کارل لُويت، فلسفهء تاريخ و تئولوژي تاريخ را دو روی يک سکه می داند.

 

در اوان قرن بيستم، جامعه شناسی ماکس وبر با توضيح روند عقلانی شدن جوامع غربی به همراه روند بوروکراتيزه شده بيشتر آنها تصويری از يک «قفس آهنين» (آيرون کيجiron cage ) را ترسيم می کند. در همين سالها، جامعه شناسی دورکيم با مفهوم «بی هنجاری» (آنومی) به بررسی جنبه های پاتولوژيک جامعهء پيچيدهء مُدرن پرداخت. در سنت مارکسيستی، لوکاچ و سپس نخستين نظريه پردازان مکتب فرانکفورت، مفاهيم «بيگانگی» و «شئ گونه شدن» (اليه نيشن  alienation/ ری ای فيکيشنreification ) را از جلد اول سرمايهء کارل مارکس گرفتند و با آن خصلت های سوسيوپاتولوژيک سرمايه داری مُدرن را توضيح دادند. تمايز ميان پيشرفت های تکنولوژيک «عقل ابزاری» و گسست آن از عقلانيت مثبت (يا عقلانيت ارتباطی نزد يورگن هابرماس) ، ثمرهء اين مطالعات بود.

 

اما با گسترش تأثير نيچه و سپس پست ستراکچراليسم، اين تمايز از ميان رفت و تمامی عقلانيت غربی سراسر به عنوان اراده معطوف به سلطه و سرکوب مورد حمله قرار گرفت. بومی گرايان، با تأثير گرفتن از اين گرايش آخر، ميان عقلانيت غربی، دانش های غربی، و استعمار غربی، ارتباط مستقيم برقرار کردند. بعضی از آنان به جنبش اسلامی امام خمينی در ايران نگريستند و باشعف رايحهء رهايی از قفس جامعهء ليبرال غربی را در مشام شان احساس کردند.

 

يورگن هابرماس، از مهمترين متفکران امروزی است که از شکل مشروط مفهوم پيشرفت، به معنی دفاع از دستاوردهای جامعهء ليبرال غربی در برابر جوامع غيرليبرال و آزادی ستيز دفاع می کند. دفاع او، دفاعی جامعه شناسانه است، نه فلسفی. او هم از پيشرفت به معنی روند يادگيری ذهنی تمدنی (بر اساس روانشناسی پياژه و کولبرگ) دفاع می کند و هم از «منطق توسعه» (دي ولوپ منتال لاجيک) در تحول تاريخی جوامع. او هرگز مرعوب اتهام «اروپامداری» نشده است. اروپا به واقع يک نمونه و سرمشق است. انکار آن، چيزی جز خود فريبی بومی گرايانه نخواهد بود. بگذاريد گفته ای از هابرماس را برای تان ترجمه کنيم:

 

«تنها به صِرف اينکه تأثيرات جانبی يک روند شديداً خشونت بار ِ مدرنيزاسيون را پيش چشم مان داريم، نبايد از ياد ببريم که امروزه کدام دستاوردها برای ما از بديهيات محسوب می شودــ منظور من از دستاوردهای بديهی و عادی، نه تنها سطح معيشتی ِ تودهء مردم، بلکه همچنين دستاوردهای دموکراتيک و قانونی/حقوقی بنيادی (کانستيتوشنال) ی شهروندان است. درحقيقت، اينکه آدم فقط زمانی به وجود اين دستاوردها پی می برد که آنها مورد تهديد قرار گيرند، همين شايستگی ِ تأمل فلسفی را دارد. منظور من در اينجا نوع ويژه ای از پيشرفت است که جای پای آن محو شده؛ در اينجا، پيشرفت تبديل به چيزی منفی نمی شود اما در ذهن آدم خصلت واقعی و ملموس اش را از دست می دهد. بهبود اوضاع مادی چنان است که وقتی به آن رسيديم به سادگی به دست فراموشی سپرده می شود ــ اين برای نسل هايی که طی رونق اقتصادی پس از جنگ زيسته اند، واجد بداهت بيوگرافيک است [تجربهء بديهی ِ زندگی فردی شان آنها است] . مرخصی سی روزه در سال، يا نخستين اتوموبيلی که صاحب می شويم، چيزهايی شبيه به اينها زمانی نشانهء مهم ارتقاء طبقاتی و رضايت از زندگی محسوب می شدند که می بايست برای شان مبارزه و حتا از جان گذشتگی می کرديم. اما وقتی به يک سطح از رضايت [رفاه مادی، آسايش روحی] می رسيم، به زودی جای پای تاريخی آن محو می شود، شرايط ظهور و تحقق آن فراموش می گردد. دستاوردهای مشخص، رهايی واقعی از قيد و بندهای طبيعت و جامعه، بايد به نحو سمبوليک حفظ و نگهداری شود، تا به کام فراموشی فرو نرود و به دام يک زمانِ حال «ناخوش» ِ محصور کننده و غيرتاريخی نيفتد که می خواهد دايم و به نحو پايان ناپذير خودش را به جلو سوق دهد. البته، [انديشيدن به] يوتوپياها (جوامع آرمانی) مهم است، ولی حافظه [ی تاريخی] نيز به همان اندازه اهميت دارد؛ عمل به ياد آوردن (يادکرد / آنام نِ سيس /anamnesis ) مهم است، حتا اگر نخواهيم با شدت و توقع والتر بنيامين، به همبستگی مبتنی بر يادکرد بچسبيم. ما نياز داريم يک شکل سمبوليک برای نمايش همهء چيزهايی که برای شان مبارزه کرده ايم، پيدا کنيم؛ چيزهايی که با تلاش جمعی به دست آمده اند. آنچه در مورد پيشرفت مادی، يا حتا پيشرفت سياسی و قانونی/حقوقی بنيادی بايد ما را نگران کند، همين محو شدن رد پای آنها در جادهء تاريخ و در ميان کسانی است که در انقلاب [پديدآورندهء آن پيشرفت ها] شرکت نداشته اند. اين نگرانی، هم شامل مصيبت ها و فداکاری های پيشينيان است که در صورت تجديد نشدن خاطره، عملاٌ به معنی از دست رفتن آنهاست؛ و هم برای هويت کسانی که از پیِ گذشتگان آمده اند و بدون آگاهی نسبت به ميراثی که به آنها رسيده، خود از چيستي خويش بی خبرند.» («سياست محافظه کاران، کار، سوسياليسم، و يوتوپيا در شرايط حال»، گفتگويی با يورگن هابرماس، در کتاب هابرماس: خودمختاری و همبستگی،  Autonomy and Solidarityبه زبان انگليسی، انتشارات ورسو، ۱۹۸۶، ص ۱۳۹)

 

در بخش بعدی نگاهی می اندازيم به مسآلهء «معنی در تاريخ» و سپس روشن می کنيم که «فلسفهء تاريخ» به عنوان نوعی تفکر تاريخی متافيزيکی و غايت گرا، چگونه نزد مارکس تبديل به «تئوری تاريخ» يا علم تاريخ می شود (تحت تآثير اقتصاد دانان سياسی و داروين) . سپس به مفهوم «استعمار» (تاريخ پيشرفت اروپا) می پردازيم که نزد بومی گرايان جايگاه مهمی دارد. آنگاه نوبت بررسی نظرات ادوارد سعيد و ديدگاههای پست کولونياليست ها و مقلدان ايرانی آنها خواهد رسيد. /// ۱۸ دسامبر ۲۰۰۷

 

 

 

نظرهاي خوانندگان

 

آقاي کلانتري ممنون مي شوم اگر شما ارتباط ميان پيشرفت و احساس خوشبختي را کمي توضيح دهيد. مثلاً آيا بيماري هاي رواني در جوامع پيشرفته تر کمتر از جوامع عقب مانده است؟ اين احساس خوشبختي را بر اساس چه ملاکي مي شود ارزيابي کرد؟ متشکرم

-- سعيد ، Jan 8, 2008 در ساعت 08:38 PM

 

در پاسخ آقاي سعيد ـ در مورد «بيماري هاي رواني در غرب» خلاف به عرض تان رسانده اند. به عنوان کسي که بيشتر عمرش را در غرب زيسته، نزد شما شهادت مي دهم که مردمان فرنگستان به يمن بهداشت و تغذيه مناسب، عمر دراز مي کنند و در ميان خويشان شان، در سنين بالا، خوشبخت دار فاني را ترک مي گويند. در اين فاصله، اگر هم بر صفحهء تلويزيون چشم شان به مردمان محنت زدهء آفريقا و آسيا افتاد، سرکيسه را شل مي کنند و چند ميليارد دلار از خزانهء کشورشان، به رسم خيريه، به اين مناطق گسيل مي دارند. باور بفرماييد!

.

پرسش شما، پرسشي مهم و بسيار دشوار است. براي پاسخ بايد اول خوشبختي را تعريف کنيم تا سپس رابطه اش را با پيشرفت بسنجيم، و اين پرسش فلسفهء اخلاق از يونان باستان تا امروز بوده است، سعادت چيست؟ بي شک انتظار نداريد که يک روشنفکر جهان سومي حرف بکر و مهمي داشته باشد که آن بزرگان قبلاً حلاجي نکرده باشند! بنابراين، به جاي فلسفه بافي، مي توانيم از عقل سليم مدد بگيريم، به دور و برمان نگاه کنيم، بپرسيم اگر امروز برق خانه مي رفت و ديگر برنمي گشت، در کيفيت زندگي من و خانواده ام تأثيري داشت؟ اگر آب لوله کشي نمي داشتيم؟ اگر به جاي پزشک و جراح، فقط تخته بند مسجد را داشتيم؟ براي ديدن خويشان به جاي دوساعت پرواز، دوهفته قافله مي رانديم؟ حالا اگر به همان «بيماري هاي رواني در غرب» هم فکر کنيد (درينجا، شهادت قبلی را کمی تعديل می کنم!) ، شايد به اين نتيجه برسيد که آنهم نشانهء پيشرفت است؛ آنها مسايل معيشتي و پايه را حل کرده اند و حالا نيازها و مشکلات شان از نوع ديگري است، از نوع گرفتاري هاي آدم هاي مرفه و خوشبخت. کشور آمريکا هر ساله يک ميليون و خرده اي مهاجر قانوني مي پذيرد و بيش از نيم ميليون نفر هم غير قانوني خود را به آب و آتش مي زنند و از مرز مي گذرند و در جامعه آمريکا حل مي شوند. چندين برابر اين تعداد خواهان گرفتن اجازهء اقامت در اين کشورند. چرا؟ جز آن است که تصور مي کنند در کيفيت زندگي شان بهبودي حاصل مي شود؟

.

اما اين توضيحات را دادم که نتيجه اي معکوس بگيرم! پاسخ شما از جملهء بعد شروع مي شود. ظن شما درست است، ارتباطي ضروري ميان احساس خوشبختي و پيشرفت تمدني وجود ندارد. احساس خوشبختي آنجاست که شما احساس آرامش روحي و امنيت مي کنيد، احساس تعلق داريد، خود را در «خانه» ي خود حس مي کنيد، در ميان حلقه اي از دوستان و خويشان، گرماي عاطفه و عشق را احساس مي کنيد، مي دانيد که قدر کار و خلاقيت شما به رسميت شناخته مي شود، احترام و عزت نفس تان پامال نمي شود، هم فرديت و خلوت خود را داريد و هم بخشي جدايي ناپذير از يک کمونيته ايد که يار و ياورتان است و شما را تنها و نيازمند نمي گذارد. اين آرامش ممکن است دوام نياورد. شايد يک سال بعد، عزيزي زير يک موشک (يکي از پيشرفته ترين دستاوردهاي تکنيکي) از ميان برود و آدم، بي زار از زندگي، آرزو کند کاش به دوران حجر باز مي گشت! احساس خوشبختي، يک حالت وجودي، يک احساس اگزيستانسيل است. /// عبدي کلانتري

-- عبدي کلانتري ، Jan 8, 2008 در ساعت 08:38 PM

 

مطلب کوچکي بود گفتم اينجا بنويسم

اشاراتي که چند سالي پيش در کتابي از البرت کلر استاد فلسفه مونيخ خوانده بودم هنوز تقريبن همنظرم.البرت کلر با اوردن عبارتي از کارل ياسپرس Existenzphilosoph * در چند جمله تاکيد ميکند که پيشرفت به مفهوم فلسفي وجود ندارد. ياسپرس ميگويد تفکر فلسفي همچون علمي خصوصيت (کاراکتر) پروسه ي پيشرفت را ندارد. ما اصلن نميتوانيم بگوييم که از پلاتون جلوتر هستيم. فقط در ماده ي شناخت ( knowledge) علمي که او بکار ميبرد جلوتريم.

به عبارتي بايد در تعيين پيشرفت چيزي هدفي براي ان مشخص گردد. از سويي از انجايي که هدف فلسفه در رابطه با هدف انسان معني ميابد توافقي در ان ميان فيلسوفان وجود ندارد. درين نا داني اگر پيشرفتي هم به نتيجه رسد نميتواند مشخص گردد.

من تاحدي با امر بالا موافقم اما انچه در مقالات ديده ميشود پيشرفت به معني جامعه شناختي است. بهبودي شرايط زندگي انسانها و متعاقبن احساس بهتر از شرايط زندگي بهتر و عقلاني است. اين بهبودي نيز با پيشرفت علمي و عقلاني کردن اداره ي جامعه و ارزش دادن به ازادي فردي انسانها صورت پذيرفته است. بنظرم پيشرفت به ان مفهوم فلسفي اصلن وجود ندارد.

تا چه برسد که بخواهيم مفهوم پيشرفت را ازديد جهانبيني هاي جزمي براي انسان و زيستنش در مقالات بالا مداخله دهيم.

(عليرضا)

 

 

-- بدون نام ، Jan 8, 2008 در ساعت 08:38 PM

 

" ما نياز داريم يک شکل سمبوليک براي نمايش همهء چيزهايي که براي شان مبارزه کرده ايم، پيدا کنيم"

با سپاس از جناب كلانتري گرامي. با خواندن ترجمه سخنان هابرماس اين سوال برايم پيش آمد كه نكند جوامعي چون ما همان سمبلي است كه ايشان از آن ياد كرده. يعني تا وقتي كه ما اينگونه هستيم مي توانند بفهمند كه چقدر پيشرفت كرده اند.

البته قصدم مزاح بود.

گفتار جالبي است. منتظر ادامه اش.

-- ماني جاويد ، Jan 9, 2008 در ساعت 08:38 PM