نيلگون
۱۱۲-۱۱۳ برای
راديو زمانه
بومی گرايی
و معنی تاريخ
نقد بومی
گرايی جديد ـ
بخش چهارم
نوشتهء عبدی
کلانتری
فايل صوتی
فايل
صوتی با سرعت
معمولی
فايل
پی دی اف برای
چاپ
در
ادامهء سلسله
بحث های مان
با موضوع
انتقاد از
بومی گرايی
جديد، اين بار
دربارهء بومی
گرايی و معنی
تاريخ صحبت می
کنيم. بومی
گرايان جديد
به دنبال بازنويسی
تاريخ جوامع
غربی اند و می
خواهند معنی
تاريخ را به
نحوی متفاوت
از اروپاييان
درک کنند.
منظور از
«معنی تاريخ»
چيست؟
دو
عقل
کنجکاوی
در بارهء
«معنی» وقايع
تاريخی در
همهء انسانها
وجود دارد،
اين تاريخ می
تواند تاريخچهء
زندگی يک فرد
از تولد تا
مرگ باشد يا
تاريخ جامعه و
فرهنگی که اين
فرد در آن
زيسته است.
وقتی که می
پرسيم، «چرا
اين طور شد،
آيا قرار بود
اين طور بشود،
بعد از اين
قرار است چه اتفاقی
بيفتد، چه
حکمتی در کار
بوده که من يا ما
از اينجا سردر
بياوريم؟»
پرسش ما مربوط
به چرايی
پديده ها،
ضرورت يا
اتفاقی بودن
آنهاست.
برای
مثال، وقتی
کسی برای فهم
آنچه قرار است
روی دهد، به
فال گرفتن
متوسل می شود،
اين شخص در
عمل قصد می
کند که به کمک
يک «ميديوم» يا يک
واسط که با يک
آگاهی برتر يا
«منبع غيبی» در
تماس است،
معنی نهفته در
رويدادها را
درک کند.
فلسفهء تاريخ
اين فرد بر
اين تصور بنا
شده که منبعی
غيبی بر سير
تحولات تاريخ
فردی يا تاريخ
جهانی و
کيهانی اشراف
دارد؛ می داند
در گذشته،
حال، و آينده
چه بوده و
قرار است چه
بشود. توسل به
اين مديوم،
مثل ديوان
حافظ يا کتاب
«ای چينگ» بخشی
از آن معنای پنهان
را از منبع
غيبی گرفته و
به آگاهی کسی
که فال می
گيرد منتقل می
کند.
يا
هنگامی که
روشنفکران يک
جامعهء در حال
توسعه از خود
دربارهء
مفهوم «معاصر
بودن» پرسش می کنند
و می خواهند
بدانند آيا
شيوهء زندگی و
تفکر آنها با
مقتضيات
«دوران معاصر»
تطبيق می کند
يا نمی کند،
آنها به طور
غير مستقيم فرض
می گيرند که
تاريخ جهان
مراحلی دارد و
اکنون به جايی
رسيده که که
«معاصر» است
اما خود ما ممکن
است به اين
دوران معاصر
تعلق نداشته
باشيم. به سخن
ديگر، سير
تحول تاريخ
حاوی منطق و
عقلانيتی
بوده مستقل از
ما، از مراحلی
ضروری عبور
کرده و به
اينجا رسيده
اما به دلايلی
«ما» از آن عقب
مانده ايم، يا
به حاشيهء آن
رانده شديم.
اين هم نوعی
فلسفهء تاريخ
است که تأييد
می کند تاريخ
دارای مراحل
ضروری از توسعهء
فرهنگی
(يادگيری
تمدنی) است،
جوامع از اين مراحل
گذر می کنند،
بعضی ها،
مانند
اروپاييان،
زودتر و سريع
تر به جايی می
رسند که
ديگران هنوز
با آن فاصله
دارند.
بنابراين،
به نظر می رسد
که ما به
هنگام تعبير
معنی تاريخ،
با دو نوع «عقل»
يا دو نوع
آگاهی روبرو
هستيم. يکی
عقل خود ما،
عقلی که هر
انسان دارد با
ميزانی از
آگاهی، دانش،
و آموخته ها. ديگری،
يک «عقل برتر»،
عقلی در ورای
همهء انسانها،
آگاهی ای که
در پس پشت
رويدادهای
تاريخی نهفته
و آنها را
هدايت می کند.
چه ارتباطی وجود
دارد ميان عقل
انسانی ما و
عقلانيت
نهفته در
تاريخ؟ اگر
فرض را بر اين
بگذاريم که
برحرکت و سير
تاريخ منطقی
حکمفرما است،
آنگاه ما با
عقل و منطق
انسانی خود از
درون يک موقعيت
محدود
تاريخی،
چگونه می
توانيم آن
منطق اصلی را
کشف کنيم؟
مسألهء
«معنی» در
تاريخ
فلسفهء
تاريخ، تفکر
درباره معنی
عام تاريخ جهانی
است. پيش از
عصر روشنگری
اروپايی و
دوران مدرن،
تفکر دربارهء
معنی تاريخ،
جنبهء دينی يا
اساطيری داشت.
طبق ديد دينی
يا بينش اساطيری،
تقدير تاريخ
جهانی توسط
طرحی به جلو می
رود که آگاهی
و اراده ای
برتر از آن
سوی کائنات آن
را انديشيده و
به اجرا
گذاشته است.
مفهم
«مشيت الاهی»
(پراويدِنس/ Providence )
می تواند هم
اشاره به حرکت
دورانی تاريخ
داشته باشد که
انتهای تاريخ
را به ابتدای
آن وصل می کند
(نوعی
جداگشتگی از
مبدأ و سپس
وصل شدن
دوباره به
آن)، يا اينکه
تاريخی تک خطی
باشد با حرکتی
از «ازل» به «ابد»
که، برای
مثال، نقطهء
شروع آن «خلقت»
و نقطهء ختام
آن «ظهور» يا
«رستاخيز» است.
يا
می توان دو
تاريخ موازی
تصور کرد، يکی
تاريخ خدايی و
ديگری تاريخ
زمينی، و اين
دو در نقاطی
با يکديگر تلاقی
می کنند و بر
يکديگر تأثير
می گذارند.
«آر جی
کالينگوود»
فيلسوف
بريتانيايی
نيمهء اول قرن
بيستم، در
رسالهء
معروفی که سه
سال پس از مرگ
او با عنوان
«ايدهء تاريخ»
به سال ۱۹۴۶ منتشر
شد می نويسد،
«عنوان فلسفهء
تاريخ در قرن
هجدهم توسط
ولتر ابداع شد
و قصد او از اين
عنوان همان
تاريخنگاری
انتقادی و
علمی بود،
يعنی نوعی از
تفکر تاريخی
که در آن
تاريخنگار به
جای تکرار
داستانهای
قديمی که به
ارث رسيده
بودند، خود با
فکر مستقل
خويش دست به
کار [وقايع
نگاری] می زد.
عنوان فلسفهء
تاريخ سپس
توسط هگل و
ديگر
نويسندگان
اواخر قرن هجدهم
ميلادی به کار
گرفته شد، اما
منظور اين گروه
اخير، تاريخ
جهانی (وُرلد هيستوری)
يا تاريخ
جهانشمول
(يونيورسال
هيستوری) بود.
فلسفهء تاريخ
در قرن نوزدهم
به نحو ديگری
از سوی
پوزيتيويست
ها به کار
گرفته شد. قصد
اينها کشف
قوانين عام ِ
تحول وقايع
بود. وظيفهء
تاريخنگاری
در اين تعبير
سوم [تعبير
علمي يا پوزيتيويستی]
ثبت
قانونمندی
های عام به
حساب آمد.» (آر
جی
کالينگوود،
ايدهء تاريخ،
به زبان
انگليسی،The Idea of History انتشارات
دانشگاه
آکسفورد، ص ۱)
«مراحل
تکاملی» توسعهء
تاريخی
علوم
اجتماعی
مدرن، از جمله
جامعه شناسی و
انسانشناسی،
از درون همين
پوزيتيويسم
قرن نوزدهم
پديد آمدند.
اين علوم در
جستجوی يافتن
قانونمندی
های عينی
تکامل تاريخی
بودند.
قانونمندی
هايی که مستقل
از هرگونه
مشيت الاهی يا
تقدير ازلی ـ
ابدی، عمل می
کردند. واژهء «قانون
مند» يعنی
چيزی که دلبخواهی
و بی منطق
نيست، بلکه
براساس طرح و
منطقی درونی (نوعی
عقلانيت) عمل
می کند و اين
طرح و منطق
توسط عقل انسان
قابل ادراک
است. همانطور
که در بخش
گذشته گفتيم،
از مهمترين
مفهوم های
فلسفهء تاريخ عصر
روشنگری، يکی
مفهوم
«پيشرفت» يا
«ترقی» بود و
ديگری مفهوم
آزادی، يا
«آگاهی نسبت
به آزادی» و
هردوی اين
مفهوم ها تابع
منطق درونی
تاريخ يا
ضرورت تاريخی
به شمار می
آمدند.
در
قرن هجدهم،
اين انديشه
باب شد که
تاريخ از «مراحلی»
عبور می کند و
اين مراحل به
ضرورت يکی پس
از ديگری
فرامی رسند، و
نيز اين فکر
که هر «مرحله» ی
تاريخی، نوع
ويژهء فرهنگ و
آگاهی همان
مرحله را توليد
می کند. به
عبارت ديگر،
ميان يک
مرحلهء تاريخی
و يک مرحلهء
از توسعهء
آگاهی (خود
آگاهی) بشری
تناسب وجود
دارد.
انواع
معرفت، که به
شکل علوم و
هنرها و جهان
بينی ها بروز
می کند متعلق
به مراحل
تاريخی معين
هستند و پا به
پای متحول شدن
اين دوره ها و
گذارشان به مراحل
پيشرفته تر،
تغيير می
کنند.
نکتهء
مهم آن بود که
جوامع دنيا
هرگز به طور همزمان
اين مراحل را
طی نمی کردند.
برخی از ملت ها
چه بسا از
مراحل توسعه
عقب می ماندند
يا سير تاريخی
آنها به تمامی
متوقف می شد.
آنها «خارج از
تاريخ» قرار
می گرفتند. در
اين ديدگاه،
اروپا مرکز
است؛ يا بهتر
گفته باشيم،
موتور حرکت تاريخ
پس از جابه جا
شدن در
تمدنهای
مختلف، سرانجام
به اروپا می
رسد و در آنجا
می ماند.
تاريخنگاری
به عنوان
«روايت» ـ دانش
به عنوان «بازنمايی»
پس
اگر تاريخ
تمدن جديد، همان
تاريخ مدرنيت
اروپايی باشد
(همان «روايت کلان»
/ meta-narrativeکه
از آن صحبت
کرديم) تکليف
جوامع بدون
اين تاريخ چه
می شود، همان
هايی که هگل و
مارکس آنها را
«مردم بدون
تاريخ» نام
نهادند؟
امروز
همه می دانند
که درست از
زمانی که تمدن
مدرن رو به
رشد گذاشت و
توسعهء
نيروهای
توليدی
زمينهء
انقلاب صنعتی
را در اروپا
فراهم کرد،
درست از همان
زمان پديدهء
«امپرياليسم»
هم شروع شد.
ابتدا با گسترش
سرمايهء
تجاری، تجارت
خارجی، تسلط
بر سرزمين های
دوردست آسيا و
آفريقا، و سپس
«کشف» دنيای
جديد، قارهء
آمريکا. در
اين دوران،
اکثر نظريه
پردازان
«پيشرفت»،
جوامع
غيراروپايی را
بربر و عقب
مانده، يا
ايستا و بدون
تاريخ می دانستند.
از هگل نقل
شده که
«آفريقا تاريخ
ندارد.» دوتن
از «هگل
گرايان چپ» ــ
کارل مارکس و
فردريک انگس
ــ معتقد
بودند
استعمار
بريتانيا در
هند و استعمار
آمريکا در
مکزيک، هرچند
که با خشونت و
مصيبت شکل های
سنتی زندگی را
از بين می
برد، ولی به
خاطر اينکه
مردمان آن جا
را از رکود
هزارساله
بيرون می کشد
و وارد ديالکتيک
تاريخ می کند،
بايد در تحليل
نهايی مثبت
تلقی شود.
مردم اين
جوامع
همانهايی
هستند که در
فلسفه آنها را
«ديگری» (the Other)
خطاب می کنند.
حال
اگر ما زاويهء
ديد خود را
عوض کنيم و به
جای نگاه مرد
اروپايی، از
چشم آن «ديگری»
به تاريخ
بنگريم،
آنگاه آن
تاريخ ديگر
«پيشرفت» نشان نمی
دهد. پيشرفت
به کجا؟ ديگر
آن تاريخ،
تاريخ گذار از
ضرورت به
آزادی نيست.
برای اين
مردم، تاريخ،
فقط بردگی و
ظلم به ارمغان
آورده است.
از
همين رو، بومی
گرايان غرب
ستيز در صدد
برآمدند
تاريخ جوامع
غربی را
بازنويسی
کنند. اين تاريخ
آنطور که از
راه
تاريخنگاری
غربی به ما رسيده،
از ديد بومی
گرايان،
تاريخ جهانی
را به نحوی
روايت کرده که
برتری تمدن
غربی، و برتری
شکل های معرفت
و دانش غربيان
را بر فرهنگ
غيراروپايی
به اثبات
برساند. بومی
گرايان می
گويند اگر بر
روش های
تاريخنگاران
تأمل کنيم ــ
از هرودوت پدر
علم تاريخ تا
هگل و مارکس و
شرق شناسان
غربی (اوری ين
تاليست ها/ Orientalists) ــ متوجه
ساختار مصنوع
روايت و
پيشداوری های
آنها خواهيم
شد.
تاريخنگاری
تنها به معنی
جمع آوری
فهرست وقايع
وثبت
رويدادها در
تسلسل زمانی
شان نيست. تاريخنگاری
نوعی «روايت»
است.
تاريخنگاری
داده های خام،
اسناد،
مدارک، و
شواهد را «بی
طرفانه» و
«عينی» ارائه
نمی کند، بلکه
آنها را به
نحوی برمی
گزيند و تنظيم
می کند که بی
شباهت به
قواعد و
ترفندهای داستانسرايی
نيست. همانطور
که می توان يک
واقعه را از
ديد افراد
مختلف با
ذهنيت های
گوناگون و با
تمهيدهای
سخنورانهء
متفاوت روايت
کرد،
تاريخنگار
نيز «روايت» می
آفريند. همين
روايت، حاوی
تعبير خاصی از
سير تاريخ و
«معنای» آن نيز
هست. پس،
تاريخنگاری
نوعی «دوباره»
نويسي يا
«بازـ نمايی»
(ری ـ پره زن
تيشن/ representation) است.
انتقاد از
اروپا مداری،
نشان دادن
پيشداوری های
پنهان در اين
نوع بازنمايی
هاست. منتقدان
«پست
کولونياليست»
معتقدند، نه
تنها علم تاريخ
بلکه همهء
دانش های غربی
به همين گونه
عمل می کنند.
همهء دانش های
غربی، نه
علومی بی طرف
و جهانشمول،
بلکه ذهنيت
معطوف به قدرت
مرد سفيدپوست
اروپايی را
نمايندگی می
کنند.
آيا اين
تعبير درست
است؟ آيا نمی
توان تاريخ
واقعی را از
تاريخ برساخته
و «روايت» تميز
داد؟ آيا علم
و دانش بی طرف
يک افسانه
است؟ /// ۲۰
دسامبر ۲۰۰۷