نيلگون ۱۱۶ برای راديو زمانه
بومی گرايی و استعمار
نقد بومی گرايی جديد ـ بخش پنجم
نوشتهء عبدی کلانتری
فايل
صوتی
فايل
صوتی با سرعت معمولی
فايل
پی دی اف برای چاپ
در بحث های گذشته گفتيم بومی گرايی، شکلی از غرب ستيزی است که می خواهد
ادراک غرب را از سير تحول تاريخ مورد پرسش قرار دهد ــ به ويژه تاريخ
جوامع اروپايی. اين بومی گرايی، دانش های غربی را نيز ابزاری براي تبليغ
اروپامداری و عقب نگاهداشتن «شرق» می داند. بعضی از بومی
گرايان، علم جديد را هم که در غرب رشد کرده، «علم استعماری»
(کولونيال سـايِنس / colonial science) خوانده اند. بومی گرايی به
عنوان يک جهان بينی و يک ايدئولوژی، محصول عقب ماندگی جوامع غير اروپايی
است. بومی گرايان، ريشه های مشکلات مزمن کشورشان را در تاريخ و فرهنگ بومی
خويش و روانشناسی اجتماعی مردمان خود جستجو نمی کنند. آنها «استعمار
غرب» يا «استکبار» را مقصر می شناسند.
چرا در غرب اتفاق افتاد؟
می دانيم که نظام سرمايه داری صنعتی از دل روابط فئودالی در اروپا
سربرآورد و در ادامهء رشد خود، تمامی تاريخ جهان را دگرگون کرد. اين پرسش
که چرا اين رويداد در اروپا رخ داد و نه در جای ديگری از کرهء زمين،
معمايی بوده است که علوم اجتماعی (در غرب) از قرن نوزدهم تاکنون با آن دست
و پنجه نرم کرده اند. برای توضيح عقب ماندگي يا ايستايی جوامع غير
اروپايی، جامعه شناسان به عواملی چون اوضاع اقليمی (به ويژه در
آسيا)، بعضی اديان شرقی به عنوان وجه غالب فرهنگی، همراه با
ساختارهای فکری ای چون عقل ستيزی، خرافات عرفانی، و شکل گيری روانشناسی
اجتماعی ناشی از آن اشاره کرده اند. در تضاد با شرق، نقش فرهنگ
کلاسيک يونانی ـ رومی در رشد تمدن اروپايی و پذيرا بودن مسيحيت در
برابر آن، نيز مورد توجه قرار گرفته است. ماکس وبر، برای پاسخ به اين سوآل
که چرا روند عقلانی شدن فرهنگ و نهادهای اجتماعی تنها در غرب محقق شد، دست
به مطالعهء تطبيقی اديان زد. در ادامهء راه او، جامعه شناسان علم (در
غرب)، به مطالعهء تطبيقی تاريخ علوم جديد در اروپا، امپراتوری های اسلامی،
و شرق دور (چين و ژاپن) روی آوردند. جامعه شناسی علم، رشته ای است که به
شرايط و زمينه های اجتماعی و فرهنگی تحقق علم می پردازد. از جملهء اين
شرايط و زمينه ها، نهادهای حقوقی و ساختارهای دينی و دولتي يک جامعه هستند.
در ايران، روشنفکران صدر مشروطه و تجددگرايان، عقب ماندگی را با توضيحات
فرهنگی (شريعت، خرافات اسلامی، عرفان) و سياسی (استبداد سلاطين، جنگ ها،
حملات قبايل) توضيح داده اند. در تضاد با اينان، بومی گرايان غرب ستيز،
عامل خارجی «استعمار» را برجسته کردند. از آنجا که بيشتر بومی
گرايان مخالفت اصولی با روابط اجتماعی سرمايه داری نداشتند و دعوای آنها
با شاه و آمريکا بيشتر بر سر سهمی بود که به هرکس می رسيد، شعارها و
تبليغاتشان بيشتر هدف های سياسی و فرهنگی را نشانه می گرفت. سياست و
فرهنگی که به زعم آنها معرف ارزش های بيگانهء غربی بود. آنها «فرهنگ
استعماری» را عامل بدبختی مردم محروم شناختند. فرهنگی که به زعم
آنها در مصرف گرايی، ماشينسم، علم گرايی، بی بندوباری اخلاقی، افول عشق،
غيبت خدا، اشاعهء فحشا، و سکولاريسم خلاصه می شود و برای
«تخدير» بوميان به دنيا صادر می شود. اين فرهنگ را فرهنگ
تخديری، اباحه گری، ناتوی فرهنگی، فرهنگ از خود بيگانه، و فرهنگ زمانهء
عسرت هم خطاب کرده اند.
در سالهای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ ميلادی، تحت تأثير مبارزات ضداستعماری جهان سوم،
بومی گرايی تبديل به ايدئولوژی غالب روشنفکران ايران شد (اعم از کمونيست،
ملی گرا، يا دينی). آنها بر ضد «مدرنيزاسيون شاهی/ روابط
کومپرادور» که از جانب ايالات متحده حمايت می شد، قيام کردند و در
سال ۱۹۷۹، با سرنگون کردن سلطنت، حکومت غرب ستيز، مستقل، و بومی گرای
«جمهوری اسلامی» را به جای آن نشاندند.
مارکسيسم بومی گرا (مارکسيسم روسی/ مارکسيسم مبتذل / والگار مارکسيسم
/ vulgar Marxism) نيز توسعه نيافتگی اقتصادی و سياسی را در وهلهء
نخست، ناشی از سلطهء امپرياليسم و استعمار نو می داند. اين نوع مارکسيسم،
فرهنگ و دين را عوامل «روبنايی» می پندارد که به خودی خود نقش
مهمی در سياست بازی نمی کنند. از ديد مارکسيسم روسی، اسلام سياسی می تواند
«مترقی» باشد اگر که تبديل به ايدئولوژی اقشار فرودست شود
برای مبارزه با «امپرياليسم». يکی از اصطلاحات وضع شده از سوی
مارکسيسم روسی در کشور ما «روحانيت پيشرو» بود. منظور، آن
جناح از روحانيت شيعی بود که زير رهبری آيت الله خمينی با «استکبار
جهانی» و «ليبراليسم» مبارزه می کرد. در جريان انقلاب
ايران و چندسال پس از آن، اين گروه از روحانيان و روشنفکران مدافع آنها،
از سوی مارکسيست های روسی به {نام} «دموکرات های انقلابی»
ملقب شده بودند. امروزه، شهيد زنده شيخ نصرالله (رهبر حزب الله لبنان)
قهرمان بومی گرايان جديد است.
بازانديشی تجدد و مدرنيت
پس از آنکه اقشار متجدد و مدرن ايرانی، از جمله زنان تحصيل کردهء شهری و
روشنفکران سکولار، و نيز همهء مارکسيست ها و فعالان کارگری، به طرز فجيعی
قربانی بومی گرايان اسلامی شدند و فرهنگ و آموزش و پرورش در ايران به
دوران ماقبل مشروطيت رجعت کرد، بار ديگر اين پرسش در ميان روشنفکران مطرح
شد که چرا تمدن ايرانی ـ اسلامی هنوز نتوانسته خود را با مقتضيات عصر جديد
و مدرنيته تطبيق دهد. نقش اسلام در اين ميان چيست؟ باز انديشی مفاهيم
«روشنگری»، «مدرنيت»، و «سکولاريسم»
بار ديگر در دستور کار روشنفکران ايران قرار گرفت. يک بار ديگر کنجکاوی
درباره تاريخ اروپا در عصرجديد و بررسی های تطبيقی اشکال مدرنيته و
راههای رسيدن به دموکراسی شدت گرفت.
اما به موازات اين بازانديشی های مدرن و تجددگرايانه، پديدهء عجيب ديگری
نيز در حال وقوع بود. در دانشگاههای آمريکا، مُدی روشنفکرانه به نام
مطالعات «پست کولونياليستی»، بار ديگر به نبرد با روشنگری،
مدرنيت، و سکولاريسم برخاست؛ تاريخ جوامع غربی را مساوی با «سلطه
گری مرد سفيدپوست اروپايی» و دانش او را «مرکزيت آلت
مردانه» (فالو سنتريسم) دانست که در اصل همان عقل گرايی (لوگو
سنتريسم) است که هميشه قصد داشته و دارد انسان غيرغربی ( ديگری / شرقی/
اسلامی) را مورد تجاوز (جنسی) قرار دهد. دفاع از ناموس زن مسلمان و
حجاب او، در برابر تجاوز شرق شناسان استعمارگر(و «نگاه» ـ
گِيز / gaze ـ آنها)، تبديل به بيرق مبارزهء استادان و دانشجويانی شد که
در ادامهء اين بحث از آنها به نام «فاطمه کوماندو های
آکادميک» ياد می کنيم. در اينجا بايد به ديدگاههای ادوارد سعيد،
تئوری های پست کولونيال، و جهاد فاطمه کوماندوهای دانشگاهی و برادران
مظلوم بومی گرا، عليه زنان متجدد، عروسکهای غرب زده، خبرچينان بومی،
روشنفکران کومپرادور، لوليتا، برنارد لوييس، ناتوی فرهنگی، و فحشای رسانه
ای بپردازيم. اما پيش از آن، نگاهی مي اندازيم به پديدهء استعمار و تئوری
های امپرياليسم. ///
نظرهای خوانندگان
آقای
عبدی منتظر ادامه ی این مطلب هستم. بحث زیربنایی ای را بازکردید. درست و
یا غلط بودن یا کامل نبودن نگاه و استدلال های شما اصلا مطرح نیست. فکر می
کنم مهم آن است که مفاهیم "فالو سنتریسم" " لوگوسنتریسم" و "اوتنتیسیته"
در اندیشه ی روشنفکر ایرانی جایی پیدامیکند.
-- علی صیامی ، Jan
26, 2008 در ساعت 04:41 PM
آقای کلانتری من تعجب می کنم که چرا شما محمدرضا شاه را از میان "بومی گراها" قلم گرفته اید. آیا تاکید وی بر تمدن ایران باستان نوعی «بازگشت به خویش» نبود؟
-- سعید ، Jan 20, 2008 در ساعت 04:41 PM