نيلگون
۱۲۲ براي
راديو زمانه
غرب ـ شرق
نقد بومي
گرايي جديد ـ
بخش هفتم
نوشتهء عبدی
کلانتری
يکي
از جنبه هاي
بارز و انکار
ناپذير فرهنگ
غرب، عقلانيت
يا عقل گرايي
است. اين
عقلانيت دربرگيرندهء
عقلانيت
انتقادي نيز
هست که به معني
انتقاد از
خود،
خودبازنگري،
وارسي ِ
باورها و
اعتقادات
پيشين، و
تجديد نظر دايم
در نگرش ها و
بينش ها است.
هيچ تمدن
ديگري در جهان
تا به اين
اندازه به
عقلانيت
انتقادي و پرسشگري
نايل نشده
است. اگر
بخواهيم براي
غرب هويت يا
ذاتي قايل
شويم ــ کاري
که خود
عقلانيت غربي
ما را از آن
برحذر مي دارد
ــ بايد
بگوييم فرهنگ
غرب، فرهنگ
عقلانيت انتقادي
است؛ به ويژه
در تاريخ
متأخر خود، که
از عهد رنسانس
آغاز مي شود.
رنسانس يا
«نوزايي فرهنگي»،
عبارت است از
اکتساب ميراث
فکري، فلسفي،
و هنري يونان
باستان در
گسترش نوين
غربي آن.
عقل
را ابزار
شناخت حقيقت،
يافتن راه حل
مسايل، و
تدبير و چاره
انديشي
خوانده اند. عقل
قوه اي است که
انسان را از
حيوان و نبات
متمايز مي
کند. منطق،
رياضيات، و
علم، نمونه
هايي از
عقلانيت اند
که تمام
تمدنها به
درجاتي از آنها
بهره برده
اند. هيچ
فرهنگ انساني
وجود ندارد که
به کلي از
عقلانيت تهي
باشد. اما طي
تاريخ، عوامل
عقل ستيز و
عقل گريز، به عنوان
جريانهاي
غالب فرهنگي،
توانسته اند بر
ذهن و روان
بسياري از
مردمان غلبه
کنند. «پاي استدلاليون
چوبين بود»
تنها يک ضرب
المثل عاميانه
نيست، بلکه
نشان از رفتار
و نگاهي دارد،
به ويژه در
ميان انسان
هاي شرقي، که
حتا تا قرن
بيست و يکم هم
دوام آورده
است.
مهمترين
استدلال
آنهايي که
معتقدند «پاي
استدلاليون
(عقليون)
چوبين بود» آن
است که
«انسانيت» را
نمي توان در
«عقلانيت»
خلاصه کرد يا
به آن کاهش
داد. اگر
عقلانيت باعث
شود که عده اي
از انسانها
خود را خداي
طبيعت و
کائنات بپندارند،
يا بدتر از
اين کفران،
اگر عقلانيت، برخي
از انسانها را
سرور بسياري
ديگر کند و اين
بسياران را به
زنجير بردگي و
استثمار
بکشاند،
آشکارا در
جايي پاي
عقلانيت مي
لنگد!
آيا
حقيقتاً عقل
گرايان همهء
انسانيت را به
عقل و خرد
کاهش مي دهند؟
آيا اين ادعا
صحت دارد؟
تمدن
ها در انزوا
رشد نمي کنند.
آنها همواره از
يکديگر مي
آموزند. هر
تمدن تا
اندازه اي به
روي دنياي
«بيرون از
خود»، به روي
«ديگري» گشوده
است. ميزان
يادگيري و
اکتساب از
ديگري، و
تبديل وجوه
کسب شده به
ديناميسمي
دروني و خودي،
بستگي به
ميزان باز
بودن و گشوده
ماندن در
برابرِ
«غيرخود» دارد.
براي نمونه، تمدن
اسلامي در
دوراني از
تاريخ خود، از
قرن نهم تا
دوازدهم
ميلادی، به
روي مغرب و
مشرقِ خويش،
به روي يونان
و روم و هند و
سرزمين هاي
فراتر از آنها
گشـوده بود؛
از آنها مي
آموخت. اما عواملي
تاريخي
(سياسي،
فرهنگي) آن را
از آموختن
بيشتر در مسير
پيشرفت تمدني
باز داشتند.
اين عوامل چه
بودند که
نگذاشتند
فلسفه در ميان
ما رشد کند،
علوم توسعهء
بيشتري پيداکنند،
هنرها شکوفا
شوند، از
موسيقي و رقص
و تنديس سازي
و پيکرنگاري
تا ادبيات
نمايشي (دراما)
و تئاتر و
هنرهاي ديگر؟
چرا کنجکاوي
عقلي دربارهء
جهان درون و
بيرون، از
کالبدشکافي
بدن تا نظاره
و محاسبهء
رفتار
سيارات، به تدريج
از ميان
نخبگان ما رخت
بربست؟ چرا ما
به شعر و
عرفان و «حکمت»
پناه برديم؟
چه شد که غرب از
ما پيشي گرفت؟
به
گذشته نگاه مي
کنيم، از خود
مي پرسيم «ما»
که بوديم؟
هويت ما چه
بود که به
اينجا
رسيديم؟ هويت
يک انسان يا
يک فرهنگ، به
همان اندازه
که شامل آن چه
خود داشت و
آنچه از
غيرگرفت مي
شود، به همان
اندازه نيز
وابسته است به
آنچه که از
«بيگانه» طلب نمي
کرد و واپس مي
زد. هويت، هم
با اکتساب و
هم با انکار
است که تثبيت
مي شود. اگر ما
دوراني از
تاريخ را با
مردمان آن
دوره، به نام
«جاهليت»
بشناسيم، با
اين انکار و
مرزبندي،
براي خود
هويتي خاص را
تثبيت مي
کنيم. با مرز
کشيدن با
بيگانه، مي
خواهيم خويشتن
خود را
بشناسيم؛ با
بسته بودن و
واپس زدن غير
خود.
عقلانيت
غربي، به روي
جهان گشوده
بود زيرا مي
خواست همهء آن
را بشناسد.
عقل غربي
جهانشمول و
جهانگستر بود.
غرب مي خواست
شرق را
بشناسد، در
حاليکه شرق نه
تنها کنجکاو
شناخت غرب
نبود بلکه
شناخت خودش را
نيز چندان جدي
نمي گرفت تا
آنکه او را
مجبور به اين
کار کردند!
چگونه
مي شود که يک
تمدن،
کنجکاوي و
پرسشگري را به
طبيعت ثانوي خود
بدل مي کند
اما تمدني
ديگر، با اين
توهم که همهء
پاسخ ها در
«کتاب» نوشته
شده، ذهن را
به روي پرسش («القاء
شـُبهات») مي
بندد؟
شک
و پرسش عقلي
در ذات خود
عملي کفرآميز
است، زيرا
عقلانيت در
کار آفريدگار
و خلقت او فضولي
مي کند. نه
تنها فضولي مي
کند بلکه در
ترکيب اين
«خلقت» نيز دست
مي برد. عقل مي
خواهد هر قفلي
را بگشايد،
براي هر رمزي
در طبيعت و
کائنات،
کليدي بيابد.
عقل اسرار زدا
است. عقل
ساختمان خلقت
را به هم مي
ريزد و دوباره
از نو مي سازد.
اين رفتار در
ذات عقلانيت
نهفته است.
عقل نمي تواند
جز اين عمل
کند و همچنان عقل
باقي بماند.
عقل مي پرسد،
مي يابد، در
يافتهء خود شک
مي کند،
دوباره مي
کاود، دوباره
پيدامي کند و
اين روند را،
بي آنکه مرزي
بشناسد،
ادامه مي دهد.
عقل اجازه نمي
دهد قادري از
جاي ديگر بر
او افسار زند
و خود را «عقل
برتر» بخواند!
رمز پيشرفت و
سروري غرب در
عقلانيت
کفرآميز آن
است. اگر
کفران و
جاهليت يکي
باشند، غرب
همان جاهليت
است. کفران و
سروري و پيشرفت
در هم سرشته
اند. آنکس که
نخواهد کفران
کند، در منطق
عقل، بايد به
بندگي خود
راضي باشد.
بندگي،
تسليم، و رضا،
هويتي است که
غرب پس مي زند
و شرق مي
پذيرد.
غرب
مي خواهد
گذشتهء خود و
گذشتهء ديگري
را بشناسد.
غرب علم
تاريخنگاري
را ابداع مي
کند. غرب مي
خواهد زبان
خود و زبانهاي
ديگران را
بشناسد، علم
زبان شناسي را
ابداع مي کند.
غرب نخست موضوعي
را براي شناخت
بر مي گزيند،
جامعه، انسان،
تاريخ، زبان،
شرق، ساختمان
مولکولي انسان
و طبيعت، و
سپس علوم
جامعه شناسي،
انسانشناسي،
تاريخنگاري،
زبان شناسي،
باستانشناسی،
شرق شناسي، و
غيره
را ابداع مي
کند. در مسير
توسعهء هريک
از اين شناخت
ها، رفتار عقلي
در «روش» خود
نيز دقيق مي
شود؛ مي پرسد
که آيا نحوه
پرسيدن و
کاويدن اش، يا
همان روش (متد)
آن درست است
يا بايد در آن
تجديد نظر
کرد. با هرعلم،
پرسش از روش
شناخت آن علم
نيز موضوعي
براي شناخت
بيشتر مي شود.
اين خصلت
عقلانيت
انتقادي است
که همواره
کنجکاو شرايط
امکان و تحقق
هرنوع شناخت
مي شود. غرب،
شرق را مي شناسد
و سپس در روش
شرق شناسي خود
دقيق مي شود و
به ارزيابي آن
مي پردازد.
اين رفتار
نيز، تنها از
خود عقلانيت
غربي بر مي
آيد. پرسشی که
به آن می رسيم
اين است: شرق
را چگونه بايد
شناخت؟ /// ـ ۲۷
ژانويه ۲۰۰۸
نظرهاي
خوانندگان
از
سايت ملکوت - پاي
استدلاليان
.مولوي
بيت مشهوري
دارد: پاي
استدلاليان
چوبين بود / پاي
چوبين سخت بي
تمکين بود. اين
بيت قرنها با
ذهن بسياري
بازي کرده است
(از جمله با
ذهن آرامش
دوستدار - ر. ک. ص. ۱۵
کتاب «امتناع
تفکر در فرهنگ
ديني»؛
پيشگفتار). مولوي
آشکارا ميگويد
پاي «استدلاليان»
چوبين بود و
خودش
بلافاصله
متوسل به نوعي
«استدلال» ميشود.
روي سخن مولوي
با «استدلاليون»
است، نه با «استدلال»
(بر خلاف تصور
شتابزدهي
آرامش
دوستدار). مولوي
بارها انواع
استدلال را به
کار برده است. بدون
شک استدلالهاي
او فلسفي
نيست، اما به
هر روي استدلال
است. مولوي با
فلاسفه
مشکلات جدي
دارد. دلايل
تاريخي اين
مشکلات را هم
بسيار کسان بارها
نوشتهاند. اما
اين يک بيت را
همه براي حمله
به خود «استدلال»
و رها کردن
آدميان از قيد
حتي «عقل» به
کار بردهاند،
حال آنکه
مولوي مخاطباش
استدلاليان
بوده است - آنها
که دليل ميتراشند.
مولوي با دليلتراشان
و فلسفياني که
به قول او «در
وسايط ميفزايند»
اختلاف نظر
دارد. گاهي
اوقات دقت
کردن به کلمات
يک نفر در فهم
انديشهي او
بسيار راهگشاست.
(عليرضا)
-- عليرضا
، Feb
1, 2008 در
ساعت 07:49 PM
در
سايت نيلگون
مقاله مطلبي از
مخلوق در بخش
مقالات
برگزيده ي
http://nilgoon.org/index_menuX_06.html
اين
سايت نيز
درباره ي عقل؟
قراني
موجوداست که
به بيگانگي ان
عبارت يعني
عقل قراني يا
اسلامي با
پديده ي
انديشيدن
وتفکرانتقادي
به اختصار
پرداخته است. ( متاسفانه
لينک مقاله
روي ايننرنت
ديگر کار نميکند).
(عليرضا)
-- عليرضا
، Feb
2, 2008 در
ساعت 07:49 PM
به
نظر من اين
نوشته
ادعاهاي غلطش
خيلي کمتر مي
شد اگر کلمه «غرب»
با چيزي مثل «مدرن»
عوض مي شد و «شرق»
هم با مثلا
ضدش.
-- ياشار
، Feb
2, 2008 در
ساعت 07:49 PM
در
پاسخ آقاي
عليرضا ـ آن
لينک مرمت شد. مخلوق
کم مي نويسد
اما آنچه
تاکنون
نگاشته براي
من هميشه
آموزنده بوده
است.
.
درپاسخ
آقاي ياشار ـ
دليلي وجود
ندارد که غرب
را چيز ديگري
بناميم. غرب،
غرب است. کشور
فرانسه، کشور
فرانسه است نه
کشور مدرن. کشور
هلند، هلند
است نه کشور
مدرن. آلمان،
بريتانيا،
ايتاليا،
هلند، به همين
ترتيب. مجموع
آنها اروپا
نام دارد. اروپا
و آمريکا، غرب
هستند. بي
حرمت کردن
فرهنگ
اروپايي و
مدرنيتهء
غربي، مقدار
زيادي پررويي
و جسارت جهان
سومي (يا «اسلامي»)
لازم دارد که
من ندارم. /// عبدي
-- عبدي
کلانتري ، Feb 2, 2008 در ساعت 07:49
PM
The
dominant interest this article is directed toward either/or questions
-- بدون
نام ، Feb 2, 2008 در ساعت 07:49 PM
آقاي
عبدي عزيز،
من
با اين که با
بسياري از
جنبه هاي
نوشته هاي شما
همراه و هم
نظر هستم اما
به طور کلي از
اين که جا به
جا شما
پيشاذهنيت و
موضعگيري
شخصي تان را
وارد اين
برنامه ها مي
کنيد آزرده مي
شوم. خواهش مي
کنم يک بار
ديگر اين جمله
را که در پاسخ
نظر يکي از خواننده
ها نوشته ايد
بخوانيد: "بي
حرمت کردن
فرهنگ
اروپايي و
مدرنيتهء
غربي، مقدار
زيادي پررويي
و جسارت جهان
سومي (يا «اسلامي»)
لازم دارد که
من ندارم." من
چه نتيجه اي
بايد از اين
سخن شما
بگيرم؟ چند
سطر بالاتر شما
دم از عقلانيت
مي زنيد و به
اين شکل
خودتان را از "جهان
سومي" ها و به
تعبير خودتان
مسلمانان جدا
مي کنيد. حالا
اين عقلانيت
شسته رفته ي
غربي که خود
را مبلغ آن مي
بيند در اين
سخن کجا پنهان
شده است؟
وظيفه ي شماست
که آن را در
عمل و نه در
حرف به من
نشان دهيد./ مراد-
جهان سومي و
مسلمان
-- مراد
، Feb
2, 2008 در
ساعت 07:49 PM
در
پاسخ آقاي
مراد ـ مضمون
اين سلسه بحث
ها انتقاد از
بومي گرايي
است. ذيل بومي
گرايي مي
توانيد انواع
جهان سوم گرايي،
اسلامگرايي، «پسااستعماري»
گرايي و ديگر
گرايش هاي غرب
ستيز را
بگنجانيد. هدف،
تشويق جوان
هاست به اينکه
گول حرف هاي
مد روز را
نخورند، در
عوض تاريخ غرب
را از زبان
تاريخ نويسان
جدي اش بياموزند،
مثلاً از آثار
برکهارت،
موميليانو،
تاريخدانان
انگليسي نظير
هابزباوم،
هيل، آندرسون،
(يا فرانسوي
مثل برودل) و
ديگران. به
عبارت ديگر،
نخست درک کنند
که هيچ چيز از
غرب و تاريخ
آن نمي دانند،
سپس به جاي
غرغر کردن و شهيد
نمايي، با
کنجکاوي و
پرسش جدي به
شناخت غرب و
ميراث يوناني
آن بپردازند. اين
ها همه، براي
همان تعداد
آدمي که
حقيقتاً جدي،
کنجکاو، و
جستارگرند،
يعني دانشجو
به معني غربي
اش. /// عبدي
کلانتري
-- Abdee Kalantari ، Feb 2, 2008 در
ساعت 07:49 PM
آقاي
کلانتري سلام
ممکن
است در برنامهتان
وضعيت شرق را
مانند غرب
بررسيد؟ اگر
در شرق يا
تمدن اسلامي
آموختن از
ديگري وجود
داشته چرا از
بين رفته است؟
چه راههايي
براي باز زنده
کردن آموزش يا
پرسندگي وجود
دارد؟
-- بدون
نام ، Feb 2, 2008 در ساعت 07:49 PM
مشکلتان
اينجاست که
شرق رو مي
خواهيد با
همون عقلتان
بشناسيد! در
حقيقت شما
غربي ها و
سينه چاکان
غرب ابزار ديگري
جز عقل نداريد
و به همين
دليل کل شرق
شناسيتان هم
در حد يک
نمايش بيش
نيست.
عقل
گويد شش جهت
حد است و
بيرون راه
نيست عشق گويد
راه هست و
رفته ام من
بارها
-- ساربان
، Feb
2, 2008 در
ساعت 07:49 PM
You and hussein
Darakhshan should have a live debate! it woud be very interesting. Personally,
I think it is very important to separate rationality and colonialism. Colonialism
is a unique aspect for emperialism. Emperialism has always existed. Think about the Muslim
Empire that streched from Spain to India. When we talk about
Muslim Conquest we seprate Islam from Caliphate and
argue iranians accepted
Islam but contested the political authrity of
Caliphate in Baghdad. Now why cannot we say
the same thing rationality and colonialism. We can
accept Wetern rationalism as a universal world view oif nature and disregard colonialism as a form of political
domination.
-- Omid ، Feb 2, 2008 در
ساعت 07:49 PM
در
پاسخ آقاي
اميد ـ عقلانيت
را نمي توان
به دلخواه از
چيزهاي
ناخوشايند
سوا کرد و به
چيزهاي «خوب» چسباند.
ابژه کردن
ديگري (طبيعت،
انسان،
حيوان، هرچه) به
منظور شناخت،
متضمن سلطه
است. قدرت و
شناخت ملازم
اند. همينطور
توانمندي و
دانايي (بار
مثبت). در ضمن،
چرا شما پشت
سر حسين
درخشان مرا به
مصاف دعوت مي
کنيد؟ خود
شما، در
انديشيدن و
استدلال، از
او چه کم
داريد؟ /// عبدي
کلانتري
-- عبدي
کلانتري ، Feb 3, 2008 در ساعت 07:49
PM
Thank you for your response. What I ment was
that Western rationalism has value i niteslf and by itself and by separating it from colonialism
we can accept the Western rationalist tradition without accepting their
political domination and hegemony. Look at India for example since independence in . Indians did not regect
modernity but they ressisted
Britiush political domination. As we the saying goes "don't
throw the baby out the window with the bath water". About Hussein, I think
you have the ability and the knowledge to show him that he his wrong in many of
his assumptions (mind you I think he is so sure of his moral responsibility
that he will not listen to anyone!). cheers
-- omid ، Feb 3, 2008 در
ساعت 07:49 PM
آقاي
کلانتري با
همه احترامي
که براي شما
قائلم بايد
بگويم که شما
مفهوم
عقلانيت را
اينجا خيلي
ساده کرده
ايد،
انتقادهاي
جدي به آن را هم
در همين
بحثهاي غرب
ناديده گرفته
ايد؛ همزمان
اما آن را
همچون معبودي
انتقادناپذير
به خوانندگان
ايراني تان
عرضه ميکنيد. اين
کار ضد آن
چيزهايي
هستند که خود
طرح ميکنيد. کار
شما اينجا
شبيه شده به
کار
آخوندزاده: "خود"
ايراني يا
اسلامي را از
هر نظر معيوب
ديدن و همزمان
غرب را بديل
بي نقص معرفي
کردن. با اين
فرمول از ما
ميخواهيد ضمن
انتقادهاي
درست و نادرست
از خود، و پيش
از شناخت عميق
غرب دست از
جسارت انتقاد
شرقي خود
برداريم و غرب
را به دليل
شناخت کم از
آن مورد
انتقاد قرار
ندهيم، حتي
عملکردش را
مثلا در قبال
کشور خودمان
در دو قرن
گذشته. به
سخني از ما
ميخواهيد
عقلانيت غرب
را جداي از
عملکردهايش
ستايش کنيم. با
همه احترام
ميگويم: فروتني
تبخترانه ي
شما نشان
ميدهد که شما
در کارتان
صداقت نداريد.
سعيد
-- سعيد
، Feb
3, 2008 در
ساعت 07:49 PM
آقاي
کلانتري،
بسيار متشکر
براي نوشته
خوبتان. آيا
فکر ميکنيد،
ما -ايرانيان- هم
روزي عقلانيت
را به عنوان
يک روش
ميپذيريم؟ و
اگر آري، چه
ابزاري براي
تحقق اينکار
پيشنهاد
ميکنيد؟
-- عيسي
مازني ، Feb 4, 2008 در ساعت 07:49
PM
سلام
آقاي کلانتري
لطفا
منبعهاي ـ
آورده در پاسخ
به آقاي مرادـ
را با
جزئيات
بيشتر(نام
کتابها و ...) معرفي
کنيد.
با
سپاس و درود
-- ;کاوه
، Feb
4, 2008 در
ساعت 07:49 PM
در
پاسخ آقاي
سعيد ـ مطلب
بالا را بايد
در تداوم بخش
هاي پيشين و پسين
خواند. علاوه
برآن، در
نوشته هاي
ديگر نيلگون،
به جنبه هايي
از ديالکتيک
مدرنيت و
روشنگري (سويه
هاي تاريک
عقلانيت/پيشرفت/علم
ـ به طور کلي «امر
منفي» در تاريخ
غرب) اشاره
کرده ايم. کليهء
بحث هاي ما در
نقد فرهنگ
ديني يا نقد
بومي گرايي بر
همين زمينه
صورت گرفته،
يعني، اگر
دقيق و ميان خطوط
بخوانيد، «همدردي»
را مشاهده مي
کنيد؛ البته
منظور از «همدردي»،
دفاع و
جانبداري
نيست، بلکه «فهم»
موقعيت
تراژيک واکنش
در برابر «غرب» است.
در تهيهء يک
برنامهء
راديويي که
پيام آن در
وهلهء اول
بايد از راه
گوش منتقل شود
و مخاطب آن هم
يک فرد
کتابخوان
معمولي است
بدون آشنايي
تخصصي با علوم
اجتماعي،
تلاش من پيدا
کردن زباني در
فارسي بود که
تا جاي ممکن
ساده باشد،
فاخر و
پرطمطراق و
ادبي نباشد،
از به کاربردن
اصطلاحات
نامأنوس و معادل
هاي ناآشنا
بپرهيزد، ولي
همزمان هرگز
مطلب را ساده
و مبتذل نکند. اما
شما فريب اين
سادگي ظاهري
را نخوريد! اگر
جمله ها را
دقيق تر
بخوانيد
متوجه انواع «نوانس»
ها (سايه روشن
هاي معنايي،
پيچيدگي ها و
بغرنجي هاي
هرموقعيت) خواهيد
شد.
.
نکتهء
ديگري که مايل
ام دوباره
يادآوري کنم (و
در بالا هم
آمده) اين است: همهء
آنچه که زير
عنوان «انتقاد
از غرب و
مدرنيت» از
دهان جهان
سومي هايي چون
ما بيرون مي
آيد، متعلق به
خود عقلانيت
انتقادي غربي
است. ما فقط
واردکننده و
مصرف کنندهء
انتقادهاي آنها
هستيم. «ما» (که
نه علم داشته
ايم، نه
فلسفه، نه
عقلانيت)، با
حربهء نهج
البلاغه،
حافظ، مولوي،
يا عطار نيست
که جلوي غرب
شاخ وشانه مي
کشيم. ما با
آنچه در
دانشگاههاي
غربي از
مارکس، نيچه،
فرويد،
هايدگر،
آدورنو،
فوکو، وسعيد
کش رفته ايم (غالب
اوقات
نفهميده و هضم
نکرده زيرا
اين نامها فقط
در بستر
ديالکتيک
تفکر غربي معني
دارند) ـ بله،
با «اقتباس /تقليد»
از مرد و زن
سفيد اروپايي
ـ آمريکايي
است که جلوي
آنها مي
ايستيم و عليه
علم، فلسفه، و
عقلانيت زبان
درازي مي کنيم.
پرمدعايي و
شهيدنمايي دو
روي سکهء
اخلاقيات بومي
گرايان است. بومي
گرايي هرگز
نمي تواند در
برابر
استعمار بايستد؛
برعکس، با
اشاعهء
ناداني زمينه
ي قيادت بيشتر
را فراهم مي
کند. /// عبدي
کلانتري
-- عبدي
کلانتري ، Feb 4, 2008 در ساعت 07:49
PM
در
پاسخ آقاي
عيسي مازني ــ
اين يک پرسش
بسيار دشوار
است و من براي
آن پاسخي
ندارم. در
حقيقت سوآل
شما، همان
معماي اصلي
منورالفکران
مشروطه و
روشنفکران
تجدد خواه پس
از آنها است. کساني
چون محمدعلي
فروغي، حسن
تقي زاده، احمد
کسروي، و
فخرالدين
شادمان
پيشنهادات و «پروژه»
هايي ارائه
کرده اند. در
سالهاي اخير
نيز پروژه هاي
فکري اي از
سوي آرامش
دوستدار و
جواد
طباطبايي
مطرح شده؛ اما
جريانات بومي
گرا و غرب
ستيز در ذهنيت
روشنفکري ما (هم
ديني و هم
سکولار) هميشه
قوي تر از اين
شناگران خلاف
مسير آب عمل
کرده است. پروژهء
آرامش دوستدار
ــ مهمترين
متفکر
انتقادي پس از
مشروطيت در
ايران ــ به
روال صادق
هدايت و نيما
يوشيج، يک
پروژهء تخريب (ديستراکسيون
/ شوک فرهنگي / بيداري)
است به عنوان
پيش شرط
روشنگري، و
زور فکري آن هم
در تاريخ
روشنفکري ما
نظير ندارد. اما
ظلمت، با
طاعون سي
سالهء اخير، به
مراتب غليظ تر
و سنگين تر از
هميشه شده است.
از سوي ديگر،
جامعه شناسان
معمولاً اين
نوع تحولات
بزرگ فرهنگي
را ناشي از
عوامل متعدد
ساختاري (به
ويژه در سياست
و اقتصاد) ارزيابي
مي کنند، نه
صرفاً «پروژه
فکري و
انديشگي» که
فقط معطوف به
عملکرد
روشنفکران
باشد. در نتيجه،
مهمترين عامل
براي
روشنگري، رشد
مناسبات
توليد، گسترش
طبقه متوسط،
تحول نظام آموزش
و پرورش و
تربيت يک يا
دو نسل در
چنين نظامي
است. چنين
تحولي، خود در
گرو تغييرات
ساختاري سياسي
است (به
اميرکبير يا
آتاتورک فکر
کنيد). /// عبدي
کلانتري
-- عبدي
کلانتري ، Feb 4, 2008 در ساعت 07:49
PM
آقاي
کلانتري لطفا
نام
نويسندگاني
را که در پاسخ
به آقاي مراد
آورديد با
عنوان نوشتهشان
به انگليسي
بنويسيد تا
جستنشان
ساده شود.
با
سپاس
-- کاوه
، Feb
4, 2008 در
ساعت 07:49 PM
جناب
آقاي
کلانتري، اين
بحثها به ذات
خود پيچيده
هستند و ساده
کردنشان
بيشتر از آنکه
به فهم آنها کمک
کند به درک
دقيقشان لطمه
ميزند. اين
بحثها در
زبانهاي غربي
و از جمله
انگليسي هم
سخت هستند و
خواهنده براي
فهمشان بايد
زحمت بکشد و
منابع مختلف
را از
ديدگاههاي
مختلف و با
حوصله بخواند
مگر که
بفهمدشان. بنابراين
ساده نويسي
لزوما حسن
نيست و نبايد
فريبش را خورد.
.
در
اينکه اين بحث
در بخش اصلي
در غرب شکل
گرفته اند
ترديدي نيست. من
هم همين نکته
را در پيام
قبلي ام اشاره
کردم، اما شما
به جرم شرقي
بودن حق
انتقاد را از
ما ميگيريد. شما
از ما
ميخواهيد به
جرم غيرغربي
بودن با اين
بحثها و از
جمله آنچه شما
اينجا بر ماي
بينوا عرضه
ميداريد
منفعل برخورد
کنيم، يعني نه
در حد درک و
عقل و دانشمان
با آنها
برخورد کنيم و
نه انتقادي بر
آنها وارد
کنيم، چون بنا
بر نظر شما - و
از اين نظر
آقاي دوستدار -
ما نه فلسفه
داشته ايم و
نه دانش و نه.... و
اين "ما" معلوم
نيست فقط ماي
ايراني است يا
ماي جهان
سومي، از هند
گرفته تا چين
و.... لطف کنيد
مشخص تر صحبت
کنيد. چون
آنها هم طبق
فرمول شما
ارسطو نداشته
اند و حالا هم
دارند از
آبشخور غرب
سيراب ميشوند.
با اين همه
جسارت حرف زدن
پيدا کرده اند.
فکر ميکنيد
آنها هم همينطور
با خودشان
برخورد
ميکنند يا
بايد مثل ما منتظر
بنشينند تا
تابع مراحل
تکامل و
پيشرفت نوبت
حرف زدنشان
برسد؟!
-- سعيد
، Feb
5, 2008 در
ساعت 07:49 PM
در
پاسخ آقاي
سعيد ــ من
نگفتم بحث ها
را ساده کرده
ام. درست
برعکس! گفتم
به جستجوي
زبان ساده و
روشني بوده ام
که بدون ساده
کردن و مبتذل
کردن بحث ها،
آنها را با
همهء «نوآنس» ها
و پيچيدگي ها
نشان دهد. اين
کار ساده اي
نيست. تنها
کسي از پس آن
برمي آيد که
برهمهء جوانب
بحث وقوف
داشته، در
بيان آن ها
مسلط باشد. پنداشت
خامي در ميان
ما، نثر ادبي
و قلنبه نويسي
را عوضي به
جاي پيچيدگي
خود بحث مي
گيرد. مثلاً
من اگر به جاي «افکندن»
بنويسم «در
افکندن» و به
جاي «نماياندن»
بنويسم «وانماياندن»
يا «برنماياندن»،
يا جمله اي
بنويسم مثل، «گفتمان
عقلانيت
استراتژيک و
فرايند
دگرديسي آن در
رژيم هاي
حقيقت مدرن،
در تبارشناسي
نيچه و فوکو
واکاويده و به
مثابه گفتمان
قدرت افشا شد»،
به نظر «عميق و
پيچيده» مي
رسد. ساختن
اين جمله براي
من هيچ زحمتي
نداشت ولي مي
دانم که
مطلقاً حرف
مهمي نمي زند.
.
نه
گول اين نوع «پيچيدگي»
ها را بخوريد
و نه از روي آن
ساده نويسي،
سهل عبور کنيد!
.
و
در پاسخ نکتهء
دوم: کسي نمي
تواند حق
انتقاد را از
شما سلب کند
اگر شما قبلاٌ
خود را به
عقلانيت
انتقادي مجهز
کرده باشيد. عقلانيت
يک نهاد است؛
ساختار
فرهنگي است. نداشتن
آن به معني
نقصان جبلي،
نژادي، يا مغزي
نيست که ما آن
را توهين
ناموسي
بپنداريم. نداشتن
آن به معني بي
شعوري فطري و کمبود
استعداد نيست.
هرروز، صدها
محصول
عقلانيت غربي
را به کار مي گيريم
بدون آنکه
بپرسيم اين ها
چگونه هست شده
اند؟ سوار
هواپيما مي
شويم، فراموش
مي کنيم که
اين «وسيله» را
مردماني براي
نخستين بار
انديشيده
اند، طرح اش
را ريخته اند،
با مشقت و
مرارت
پرورانده و به
اجرا گذاشته
اندش. آنرا با
پول نفت «وارد
نکرده اند». ساعت
و اتوموبيل و
قطار و
بزرگراه و
آسفالت و الکتريسيته
و کامپيوتر و
پني سيلين و
ژورناليسم و
جراحي قلب و
حقوق بشر و
هزار چيز ديگر
را با پول نفت
وارد نکرده
اند، آنها را «اختراع»
و «کشف» کرده
اند. وقتي که ادعا
مي کنيد ما با «درک
و عقل و دانش
مان با آنها
برخورد مي
کنيم»،
منظورتان
چيست؟ آيا مي
توانيد نمونه
بدهيد؟ آل
احمد؟
شريعتي؟
فرديد؟ آنها
با عقل و درک و
دانش «خودشان» با
غرب «برخورد
کردند»؟ به
کشوري تعلق
داريم که در
قرن بيست و
يکم براي ورود
به آموزش عالي
بايد آزمون
آداب طهارت و
تخلي بدهيم و
رئيس جمهور
اسبق اصلاح
طلب و «روشنفکر»
و مدعي گفتگوي
تمدنها، روز
روشن به
دانشگاه مي
رود و براي
دانشجويان «فال
حافظ» مي
گيرد، آنهم
فال دست جمعي! خوب،
در اين تبادل «تمدني»
با غرب، چه
چيز را مي
خواهيم به آنها
بدهيم که
نيازمندش
باشند و چه
چيز مي خواهيم
بگيريم که خود
را لايق و
مستحق بي چون
چراي آن مي
پنداريم؟
عقلانيت يک
ساختار
فرهنگي است. کسي
نمي تواند حق
انتقاد از غرب
و مدرنيت را از
شما بگيرد «اگر»
شما پيشاپيش
خود را به
عقلانيت
انتقادي مجهز کرده
باشيد. /// عبدي
کلانتري
-- عبدي
کلانتري ، Feb 5, 2008 در ساعت 07:49
PM
در
پاسخ آقاي
کاوه ـ نام
چندتن از
تاريخنگاراني
را که خواسته
بوديد در زير
مي آورم. مهمترين
کتابهاي آنها
به زبان
انگيسي موجود است
که مي توانيد
عناوين آنها
را در اينترنت
يا کتابخانه
هاي دانشگاهي
پيدا کنيد. طبعاً
اين فهرست
کامل نيست:
Arnaldo Momigliano
M. I. Finley
March Bloch
Eric Hobsbawm
Perry Anderson
Rodney Hilton
Christopher Hill
Maurice Dobb
E. P. Thompson
George Rude
Fernand Braudel
William McNeil
Charles Tilly
--
عبدي کلانتري
، Feb 5,
2008 در
ساعت 07:49 PM
آقاي
کلانتري عزيز
با تشکر از
بحث هاي جالب
تان، خواستم
فقط به يک
نکته اشاره
کنم. به نظر مي
رسد تعريف شما
از عقل تعريفي
است که مختص
سده هاي 17 و 18
ميلادي است. در
آن زمان عقل
گرايي
فيلسوفان در
مقابل دين گرايي
و خرافه زدگي
جامعه
اروپايي عمل
مي کرد. در قرن
بيستم و بخصوص
با رشد علم
روانشناسي و
روانکاوي اين
تعريف از عقل
دچار مشکل
گرديده است. به
عنوان نمونه
بر اساس علم
روانکاوي
فرويد فرايند
عقلاني شدن يک
جامعه به معني
تسلط هر چه
بيشتر «من» بر «ناخودآگاه»
است. به سخن
ديگر در جريان
عقلاني شدن يک
جامعه آگاهي
بر ناخودآگاه
ذهن بيشتر مي
شود. بنظر من
شما يک تعريف
ايده الي و
قديمي از عقل را
گرفته ايد که
با آن مي شود
خيلي خوب به
مذهب تاخت،
درست است؟ ولي
در عين حال
اين روحيه ي مبارزه
جويي شما باعث
لطمه خوردن به
سطح علمي بحث
تان مي شود.
.
درضمن
در پاسخ به
سعيد نوشتيد
بايد اول به
عقلانيت
انتقادي غربي
تجهيز شد و
بعد به نقد
غرب پرداخت. مي
پرسم چه ملاکي
براي شما در
مورد ارزيابي
اين تجهيز
وجود دارد؟
آيا لزوماً به
تمسخر گرفتن
شعر،
فرهنگ،سنت
خودي... ملاک
خوبي است براي
اثبات اين
قضيه؟
.
آيا
در مقابل قرار
دادن «غرب» و «شرق»
نوعي دوگانگي
ساده
انگارانه
نيست که شناخت
را مشکل مي
کند؟
اميدوارم
شما نقد
دوستان را جدي
بگيريد و حداقل
قدرت فاصله
گرفتن از خود
را داشته
باشيد که
ببينيد کجا
قرار داريد. از
فرد پر کاري
مثل شما اين
انتظار مي رود.
با
تشکر
سيامک
-- بدون
نام ، Feb 5, 2008 در ساعت 07:49 PM
يکي
نيست از اين
استاد ارجمند
بپرسد اگر
گرايش رو به
رشد در جوامع
غربي به مسايل
ايزوتريکي
مثل بوديست و
عرفان و غيره
يک نوع وام
گرفتن از شرق
نيست پس چه
است؟ بعيد مي
دانم که شما
در اروپا
زندگي کنيد و
رشد اين مسائل
را نبينيد مگر
اين که سر تان
را تا به گرده
بر زير برف
کرده باشيد. زندگي
ماشين زده ي
غربي انسان ها
را براي جستجوي
معني زندگي به
دورافتاده
ترين نقاط
گيتي مثل تبت
مي فرسد.
.
شما
چه تعريفي از
انسان داريد؟
اين ابر مرد
شما چه
خصوصيتي
دارد؟ چگونه
به خلاء معناي
زندگي بشري
پاسخ مي
گوييد؟
واقعاً شما بر
فراز کدام
ابرها سير و
سياحت مي
کنيد؟ کمي
پايين تر بياييد،
از پشت مه نمي
توان همه چيز
را بخوبي ديد. درباره
ي انسان سخن
بگوييد، نيچه
مرده است!
-- فريده
، Feb
5, 2008 در
ساعت 07:49 PM
فريده
خانم، البته
من در صدد
دفاع از آقاي
کلانتري
نيستم و تنها
به اين دليل
که ايشان
نيازي به دفاع
کسي ندارند. اما
از طرف خودم
ميگويم که
انسان مورد
نظر، با موجود
جادو شده در
عرفان و
بوديسم، حتا
اگر در غرب
بزيد تفاوت
اساسي دارد. درکِ
مباحثِ
نيلگون
احتياج به ريزبيني
هايِ دقيق
دارد که با
حفظ شامورتي
بازي هايِ
مرسوم امکان
پذير نيست. شايد
بهتر باشد که
اصلا زحمت
نکشيد.
فريده
-- بدون
نام ، Feb 5, 2008 در ساعت 07:49 PM
در
پاسخ آقاي
سيامک ـ
عقلانيـت
مورد نظر من
برخلاف
برداشت شما «مختص
سده هاي ۱۷ و ۱۸
ميلادي» نيست؛
مختص سيصد
چهارصد سال
قبل از ميلاد
مسيح است. ما
چند بار بايد
اين را تکرار
کنيم که ته نشين
شود؟ /// عبدي
کلانتري
-- عبدي
کلانتري ، Feb 5, 2008 در ساعت 07:49
PM
سلام
آيا
اصول دقيق و
با استدلال
نوشتن را ميتوان
کلاسيک از
جايي آموخت؟
شما چه منبع(يا
منبعهايي) را
در اين باب
معرفي ميکنيد؟
چهگونه ميتوان
استدلال درست
را از شبه
استدلالها (مغلطهها
سفسطهها و ...) بازشناخت؟
نياز به راهنمايي
شما دارم.
با
درود
-- آ.ق. ، Feb 5, 2008 در ساعت 07:49
PM