رشته مقالات روشنگري است؛ با همان دقت و
شفافيت که از آقاي کلانتري انتظار مي رود.
-- مهدي ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
در کامنتي به نوشته قبلي تان گفته بودم در خيلي جاهاي مقاله يک تعويض ساده
لغت «غرب» با «مدرنيته» از تناقضاتش به شدت مي
کاهيد (هر چند نه کاملا).منتها شما (سهوا يا عمدا) منظور مرا متوجه
نشدهايد و در پاسخ اعلام کردهايد که «غرب، غرب است. کشور فرانسه،
کشور فرانسه است نه کشور مدرن» و اينکه
اروپا به چه کشورهايي اطلاق ميشود (که از اين يادآوري تشکر ميکنم!).
.
به نظر من، شما به طور کلي يک مقوله بيشتر تاريخي را به اصرار فقط از جنبه
جغرافيايي/نژادي اش (که به نظر من بسي فرعي تر است) مي بينيد. انگار اين
«غرب» و «شرق» کذايي دو موجود يکدست و لايتغير
اند. گويي در غرب همگان همواره همچون نيوتون، کانت و ولتر انديشيدهاند و
بر عکس در شرق (احتمالا از مصر و بين النهرين گرفته تا چين و ژاپن) همگان
اسير خرافه و عرفان عقل ستيز بودهاند. تقليل تاريخ غرب به عصر طلايي
۱۰۰-۲۰۰ ساله آتن و بعد جهشي ۱۵۰۰ ساله از آن به رنسانس و مدرنيته و دومي
را نتيجه منطقي و بدون واسطهء اولي ديدن چيزي جز سادهانگاري و خاموش
کردن عقلانيت تحليلگر نيست (امري که جالب است خود نيز بدان معترفيد --
پاراگراف اول نوشته قبلي).

.
همچنين لفظ «عقلانيت غربي» و اصرار بر غربي ناميدن عقل به نظر
من متناقض و خندهدار است. مانند اين که بگوييم «قانون بابلي»
چون مثلا قانون اولين بار در بين النهرين به وجود آمد. در اينکه انقلاب
علمي وتقديس عقلانيت و روشنگري (و بسياري چيزهاي ديگر) در اروپا روي داد
شکي نيست. و همچنين در جهش تمدني متعاقبش در آن قاره. اما بر خلاف تصور
شما و بومي گرايان(!) (چون جناب هودر)، روش علمي و عقلانيت مدرن و حقوق
بشر و غيره دستاوردهاي جهان شمولي هستند که تعلق ابدي به زادگاه جغرافيايي
خود نداشته و نخواهند داشت. همانطور که قانون بابلي و کاغذ چيني و اعداد
هندي و عربي نداشنتد.
.
فرد فرد انسانها به صرف انسانيت خود (به شرط در اختيار داشتن حد اقل
امکانات مادي) و فرهنگهاي مختلف به تناسب پويايي خود (که خود قابل تغيير
است) عليالاصول قادر به اخذ واقعي أنها (مثال تکراري و خسته کنندهء ژاپن
نمونهء خوبيست) و بالاتر از آن، اعتلا بخشيدن و توسعه دادن آنها هستند.
بر اينکه مساله بيشتر تاريخي است همين را بگويم که مثلا اروپاي قرن أغازين
دوره مدرن بسيار شباهت کمتري به اروپاي قرون وسطي و دوران راکد حاکميت
دنيا ستيز کليسا دارد تا با مثلا خاورميانه و نزديک در عصر پويايي تمدن
اسلامي.
.
در پايان، بر من روشن نيست از کجاي کامنت يک خطي بنده به نيت من در
«بي حرمت کردن فرهنگ اروپايي و مدرنيتهء غربي»!! يا
نميدانم، «پررويي و جسارت جهان سومي/اسلامي» ام پي برديد.
البته من به خلاف شما از جهان سومي يا جهان «اسلامي» بودن خود
(هر چند مسلمان نيستم : اگر دوست داريد همچون برخي انديشمندان
«دهري مذهب» و به معني واقعي کلمه سکولار عصر طلايي و
متاسفانه زودگذر (همچون لنگه سکولارتر و يونانياش) تمدن اسلامي چون
زکرياي رازي!) احساس پستي و حقارت نميکنم و البته احساس افتخاري هم
نميکنم. و بزرگان علم و دانش غربي و مبارزين و فيلسوفان اروپايي راه
آزادي و برابري را دوستان و برادران خود ميدانم ( پر واضح است، نه به
معناي هم ارزي خدمات من و آنها به تمدن بشري!!). و اگر اين پررويي است،
آري بسيار بيش از آنچه انديشيدهايد پررويم.
-- ياشار ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
در پاسخ آقاي ياشار ـ خوشبيني و
اعتماد به نفس شما قابل ستايش است. شما به «صرف انسانيت»،
خودتان را «دوست و برادر بزرگان علم و دانش غربي و مبارزين و
فيلسوفان اروپايي» مي شناسيد و به عنوان دليلي براي همطرازي ما با
اين بزرگان، ژاپن را مثال مي آوريد. اومانيسم و جهانوطني شما که شرق و غرب
و شمال وجنوب نمي شناسد، توصيه کردني است. اما کسي که چنين با «ولتر
و نيوتون و کانت» احساس برادري دارد و دستاوردهاي ژاپن را هم دم دست
خودش ارزيابي مي کند، قاعدتاً بايد از خود بپرسد چرا از مشروطه تا امروز،
و به طور اخص چرا طي سي سال اخير ما ژاپن نشديم؟ اين احساس برادري با
بزرگان علم و فرهنگ اروپايي، تبلور ملموس خودش را تاکنون در کدام عرصه هاي
انديشه و فرهنگ و نظام آموزشي ما نشان داده؟ ولتر و کوپرنيک و داروين و
کانت ما چه کساني بوده اند؟ چرا انسانهاي فرهيخته اي چون شما براي تحصيل
دانش از سوربون و هاروارد و کلمبيا (و نه حتا ژاپن، تايوان، کره جنوبي، يا
اندونزي) سردرمي آورند؟ در نگاه دوباره، آن خوشبيني و اعتماد به نفس،
بيشتر شبيه خودفريبي و خودبزرگ بيني است. به هرحال، اگر من ادعاي شما را
بپذيرم، گام بعدي اثبات آن «برادري» است، يعني بازگشت شما به
ايران و تبديل کشورمان به چيزي شبيه ژاپن. /// عبدي کلانتري
-- عبدي کلانتري ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
خطاب به ياشار: خواندن مطالب آقاي کلانتري وقت تلف کردن است. برويد مطالب
خود متفکرين غرب را بخوانيد تا ببينيد چه دقيق و بي آنکه در جهت اثبات اين
قضيه که "غربي ها عاقل تر و باهوش ترند"، به تحليل و بررسي انسان مي
پردازند. سلسله بحث هاي کلانتري در رابطه با شرق و غرب قابل اعتنا نيستند،
چرا که خود او از موضع يک جهان سومي تحقير شده به قضاوت در مورد شرق و
شرقي مي نشيند.
.
حالا اينکه اين شرق از کجا تا به کجا است، اين شرقي مسلمان است و بودايي
يا هندو، بماند. اتفاقأ از آنجا که خود آقاي کلانتري به صلاح انديشه مجهز
نيست، چرا که اگر بود از موضع اخلاق قضاوت نمي کرد و در عوض نقد و تحليل
مي کرد. قضاوت فعلي عوامانه است.
.
نوشته هاي ايشان را من هم کمتر خوانده ام چرا که موضع ايشان مشخص است و يک
محقق و متفکر موضع گيري نمي کند. همان تيترش را بخوانيد بس است، دوست عزيز.
-- مهرداد ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
آقاي کلانتري من از شما سوال مي کنم چرا در دوران درخشان تمدن اسلامي غربي
ها زبان عربي مي آموختند و به کشورهاي عرب مسافرت مي کردند تا کسب دانش
کنند؟ اين تخطئه کردن شما در پاسخ تان به ياشار قابل فهم نيست. من هم
معتقدم پديده هاي مدرنيته جهان شمولند همانگونه که پديده ي شهر نشيني مي
تواند جهان شمول باشد. حالا پاسخ به اين سوال که چرا اين جهان شمولي تنها
در نقاط خاصي از جهان به فعليت رسيده و در جاهاي ديگر مناسبات قرون وسطايي
حاکم است صبر و تحمل علمي لازم دارد.
.
در کشوري که تنها صد سال است که حاکميت قبيله اي عشيره اي را پشت سر
گذاشته مشکلات را در جاي ديگري بايد جست. شما چه اطلاعي از بحثهاي زبان
شناسي داريد که اين گونه محکم سخن مي گوييد؟ ايا زبان فارسي تنهادر چند
دهه ي اخير نيست که قدرت نسبي انتقال برخي از مفاهيم مدرن را پيدا کرده
است؟ شما از فرايند تشکيل دولت در اروپا و تفاوتش در کشورهاي آفريقايي و
آسياي غربي چه اطلاعي داريد که اين گونه با اعتماد بنفس بالا مي نويسيد؟
بنظر من برعکس، اين شما هستيد که با اطلاعات سطحي تان با اين جسارت بالا
قلم مي زنيد. مطالعه ي بيشتر در زمينه هاي علوم انساني عالم اين رشته را
فروتن تر و محتاط تر مي کند.
.
هم کساني که مثل شما فکر مي کنند مقهور غربند و هم بومي گراياني که بدنبال
کشف همه چيز در انبان خرافه زده ي خود هستند. واقعاً که شما به خوبي
همديگر را در طول تاريخ ايران بازتوليد مي کنيد.
-- سعيد ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
جناب مهرداد
من در جايي نديدم سخن از برتري هوش و فراست به ميان امده باشد. البته
خواندن عاميانه ي مطالب چنين قضاوتي را در پي دارد. نگاه عبدي کلانتري نيز
جامعه شناختي است. من نفهميدم شما از کجا پي برديد او «تحقير
شده» است. از ميان عبارت شما شايد نکته ي جالبي در ايد که جهان سومي
مهاجر بجاي احساس تحقير در برابر غرب، با نگاه جامعه شناختي جايگاه حقير
فرهنگ خود را ببيند و عناصر فرهنگي حامل يا تشديد کننده را در درون آن
تشخيص دهد، نه اينکه با خواندن مطالب غربي يک جعبه ي محفوظات دانش غربي
گردد و به دوزيستي فرهنگي خويش ادامه دهد.
.
اين نه برخورد روشن و صادقانه با خويش است نه با فرهنگي که از ان بر امده
است. مطلب ديگر اينکه قضاوت اخلاقي را درميان ان مطالب نيافتم، شايد بد
نباشد روي ان انگشت گذاريد. حتمن عبدي کلانتري در تاييد يا نفي ان برخورد
اخلاقي به شما پاسخ خواهد گفت . درباره ي موضع گيري در تحقيق شايد اگر به
همان خوانده هاي خويش مراجعه کنيد دريابيد که بسياري از کلمات از مقايسه
بر امده اند. مثل کاربرد کلمه ي جهان سومي توسط خود شما.
.
مطلب اخر توجه ي غربيان به فراي مرز هاي جغرافيايي خويش است که امروزه
توسط بسياري از عاميان بعنوان کمبود هاي اين مردم عنوان مي گردد. بر عکس
چگونگي توجه ي مراکز اکادميک غربي به فرهنگ هاي ديگر و چگونگي شناخت عناصر
درون اين فرهنگ ها شايد نمونه ي مناسب براي بررسي فرهنگي باشد. اما شرقيان
همين برخورد هاي علمي با فرهنگ خود را برنميتابند و بر جزم گرايي و عدم
شناخت و نقد فرهنگ خويش پافشاري ميورزند. يکي از ابزار انهم نگاه عاميانه
اي زير برچسب نقد به غرب است.
-- عليرضا ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
جناب عبدي عزيز، جاي تعجب دارد (شايد همه نه!) که چرا در پاسخ به
کامنتها به توصيه خودتان به مخاطبين که مي گوييد شعور نويسنده و عمق
نوشته را دست کم نگرفته و متوجه «نوانس» هاي آن باشند، عمل
نميکنيد و به هوش و شعور مخاطبتان توهين ميکنيد. يعني به جاي پاسخ گفتن
به نقد وارده، به حمله شخصي به بنده ميپردازيد، آن هم بر اساس احمقانه
ترين تعبير ممکن از چيزهايي که گفتهام (که خود دلسوزانه ما را از أن بر
حذر ميداريد). پر واضح است ( از کامنت قبلي هم) که نوشتهام نه به اين
معني است که من خود را از نظر ارزش تاريخي و تمدني، همارز و برابر با
رازي و خوارزمي و از أن بالاتر نيوتون و داروين و غيره ميدانم.
.
در ضمن هيچ کجا در مورد «ما» به معني ملت و فرهنگ ايران صحبت
نکرده بودم، که مثال ژاپن را دليل من براي برابري «ما» (به
اين معني) با غرب فرض گرفتهايد. لطفا اگر پاسخ ميگوييد، به انتقاد
وارده بگوييد (مهمتر بودن جنبه تاريخي از جنبه جغرافيايي قضيه و فراموش
شدن نسبي اولي توسط شما) که مثال ژاپن هم براي همين بود نه أنچه در دهانم
گذاشتهايد. بنده به خوبي به بعد جغرافيايي داستان هم واقفم و اين طور
نيست قائل به وحدت وجود همه چيز باشم! اينکه چرا ما ژاپن (يا حتي هند و
ترکيه هم) نشديم البته داستان نسبتا پيچيدهايست که دلايل آن (به طور
خلاصه و ناقص) از رکود و عقبافتادگي فرهنگيمان تا موقعيت ژيو پوليتيک
خليج فارس و خاورميانه براي قدرتهاي جهاني و دخالتهاي مخرب آنها در آن
ناحيه (مثلا ۱۹۵۳/۱۳۳۲) را شامل ميشود (که دومي به هيچ وجه نميتواند
توجيه ما براي عقب افتادگي خود و بهانهء بي مسئوليتمان باشد).
.
اينکه چرا در فلان دانشگاه درس خوانده ام هم بماند و فقط لطف کرده تناقض
آن را با نقدم نشان دهيد (در ضمن دوستان نزديکي دارم که ترجيح دادند که در
ژاپن تحصيل کنند! اينکه اين نکته چه ربطي به بحث داشت را خود البته شايد
بهتر ميدانيد!). در آخر خيلي زود در مورد برگشتنم به ايران هم قضاوت
نکنيد (البته نه اينکه از سرزنشهاي «شرقي» جنابعالي ترسيده
باشم).
-- ياشار ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
در پاسخ به آقاي ياشار ـ بحث
تاريخي و تمدني است. اين بايد براي خواننده بديهي باشد. بخش هاي دوم، سوم،
چهارم (به ويژه چهارم)، و پنجم در اين سلسله بحث ها همه تاريخي اند. حتا
آل احمد هم با همهء بي سوادي مي دانست شرق /غرب مقولات جغرافيايي نيستند.
اگر به عنوان يک ايراني احساس قرابت با ولتر، نيوتون، و کانت نمي کنيد،
اسامي آنها را رديف نکنيد؛ همينطور ژاپن. اگر احساس قرابت و برادري مي
کنيد، به ما بگوييد چرا؟ «انسانيـت» دليل کافي نيست؛ نه براي
هگل، مارکس، وماکس وبر کافي بود و نه براي هابرماس و ادوارد سعيد. ///
عبدي کلانتري
-- عبدي کلانتري ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
مهرداد-
قطعا اين طور نيست که آشنايي من با متفکرين غربي از مارکس گرفته تا سعيد
از خواندن مقالات عبدي حاصل شده باشد (البته ادعاي تسلط آنچناني به آنها
را هم ندارم که مشغله اصلي من علوم اجتماعي نيست و چيز ديگريست). علت
اينکه نيلگون را ميخوانم يا گوش مي دهم (جداي از اينترنت گردي و کشتن کمي
وقت) جالب و مهم بودن خود داستان و همچنين نثر روان و صداي دلنشين
عبدياست. و البته من با بسياري از نکاتي که مي گويد هم موافقم و او را
آدم سطحي هم نمي دانم.
.
از ايرادات اصلي او در اين سلسله مقالات يکي اين است که (احتمالا به علت
دوري طولاني از ايران) گويي تصور مي کند نقد بومي گرايي و تز غربزدگي و
غيره را کسي قبل از او و در داخل ايران پي نگرفته. حال آنکه پس از بر همه
عيان شدن گندي که امثال آل احمد خوش نيت و فرديد بد طينت به بار آوردند،
کمتر متفکري (حد اقل در ميان سکولارها) است در داخل ايران که از اين نوع
بوميگرايي و جهان سوم گرايي مرتجعانه پشتيباني کند.
.
داستان در آمريکا البته جداست که چگونه ادوارد سعيد (ناخواسته) باني قوت
گرفتن يک سري جنبشهاي پست مدرن مالتي کالچراليست بسيار سطحي شدهاست و به
خصوص عدهاي از روشنفکران ايراني مهاجر در غرب را هم به گمراهي کشانده است
(به علت برداشت سطحيشان--شايد-- از تزهاي او). بنابرين کار عبدي را علي
الاصول (و a priori) با ارزش مي دانم. اما ترجيح ميدادم به جاي اينکه
سعياش بيشتر بر provocative بودن هر چه بيشتر باشد (مثلا با تحقير بيش از
اندازه «شرق» از ما گرفته تا ژاپن) بر دقت نوشته هايش مي
افزود. چون نهايتا بهتر است اين را فهميده باشد که لا اقل با نيلگون
راديو زمانه احتمالا نميتواند نقش يک «موجساز» اجتماعي را
بازي کند. پس چه بهتر که در نقش يک روشنفکر با يک مخاطب محدود، کمي از
provocation بکاهد و بر دقت علمي و بيطرفي علمي اش بيافزايد، که من حقير
جهان سومي(!) تصور مي کنم تأثيرات بهتري در راستاي اهداف خود او بگذارد
(هر چند کمتر اجازهء خالي کردن دق دليهاي شخصي و کاملا قابل فهمش را
بدهد).
-- ياشار ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
باز حمله شخصي مي کنيد. بله بحث تاريخي و تمدني است. منتها نکته اين است
که تحليلهايتان در بسياري جاها سطحي و ناقص است. نگفته بودم که اشارهتان
به جنبه تاريخي صفر است. من به اينکه شماي با سواد کلا چه ها مي دانيد و
به چه چيزهايي واقفيد هم کاري ندارم. به آنچه نوشتهايد پرداخته ام. در
ضمن لازم نيست به من دستور دهيد من چه کاري حق دارم بکنم و چه کاري نه و
بيخود عصباني نشويد. chill out! من به عنوان يک شخص (و نه نماينده يا
حامل تمدن ايراني) به اندازهء مثلا يک شخص هلندي مو بور اما نسبتا بينام
با افرادي که رديف کرديد احساس نزديکي ميکنم. نه به اين معني که من رفيق
پياله خوري آنها هستم يا برابر با آنها. بلکه به اين معني که آنها را
other«ديگري» نمي دانم. که اين ربطي به برابر دانستن
دستاوردهاي فرهنگ زادگاهم و مثلا انگلستان هم بديهي است ندارد. احساس هم
نميکنم در اين مورد محتاج کسب اجازه از نويسندگان دست چندمي چون شما يا
آرامش دوستدار باشم.
-- ياشار ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
چون نهايتا بهتر است اين را فهميده باشد که لا اقل با نيلگون راديو زمانه
احتمالا نميتواند نقش يک «موجساز» اجتماعي را بازي کند. پس
چه بهتر که در نقش يک روشنفکر با يک مخاطب محدود، کمي از provocation
بکاهد و بر دقت علمي و بيطرفي علمي اش بيافزايد، که من حقير جهان سومي(!)
تصور مي کنم تأثيرات بهتري در راستاي اهداف خود او بگذارد (هر چند کمتر
اجازهء خالي کردن دق دليهاي شخصي و کاملا قابل فهمش را بدهد).
خب اين ر ا اول مي نوشتيد نه نهايتن! دوست فروتن اينهمه پيش درامد دقت
علميتان ! لازم نبود!
همه شير فهم شديم.
.
-- عليرضا ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
جالب است که بخش نظرهاي مطالب عبدي را بخوانم و ببينم که اختلاف نظرهايي
که من با او دارم منحصر به من نيست. من با نظر آخر ياشار کاملاً موافقم
(کمابيش با تمامي آنچه که نوشته است). عبدي، اما، اين خاصيت
«تحريکآميز» نوشتههاياش همه جا هست (و البته آن خالي کردن
دق دليها). خودِ او اسماش را ميگذارد رويکرد جامعهشناختي و علمي و
آکادميک و چه و چه. خيلي هم دوست دارد به هر حال مردم چنين برداشتي از
نوشتهاش داشته باشند. متأسفانه اين تمنا و آرزوي قلبي (wishful thinking)
عبدي، فقط در حد آرزوست. موافقان عبدي خوششان ميآيد و سوت ميکشند و کف
ميزنند؛ مخالفان هم ابراز مخالفت ميکنند يا به نرمي يا به غلظت. مشکل
اين است: اگر يک نوشته علمي باشد و سرد و بيطرف، کمتر کسي پيدا ميشود که
با نويسندهاش چنين اختلاف نظرهاي تندي پيدا کند. و اين اصل کلي، به نظر
من، دربارهي نيلگون زمانه صادق است: نيلگون بخشي است - به قول ياشار -
«provocative». اين جور برنامهها هم البته يک جور برنامه است
ديگر. اينها هم جاي خودشان را دارند!
-- داريوش محمدپور ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
مسلم است که منحصر به يک يا دو (ميليون ) نفر نيست. اين اشتراکات همان
وضعيت درخشان فرهنگيمان است.. . اصلن چيز عجيبي نيست/
-- عليرضا ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
البته من فکر ميکنم جاي نيلگون خطرناک نيست تا وقتي در جايگاه ديگر برنامه
هاي اموزشي فرهنگي يک سيستم حکومتي ( ديني عرفاني )جايي ندارد.
-- عليرضا ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
براي عليرضا:(اين کامنت احتمالا کامنت آخرم هم خواهد بود). اگر منظورتان
از «اين» (در «خب اين ر ا اول مي نوشتيد») لفظ
من است بايد بگويم (فکر کردم بايد واضح باشد) اين را به مسخره و در جواب
توهين مشابه (جهان سومي پررو!) از طرف عبدي به من گفتم (که اول او بود که
اين صفت را بکار برد و نه مهرداد). بهتر بود ولي از آن براي خودم استفاده
نمي کردم. چون به هيچ به اين چشم به خودم (به عنوان يک فرد) نگاه نمي کنم
(لا اقل از جنابعالي کمتر). در ضمن provacative يا کانترا ورسيال بودن به
خودي خود و در بسياري موارد مي تواند چيز قابل ستايشي باشد و من به هيچ
وجه لزوما مشکلي با آن ندارم (فرضا در مورد نظريه داروين هم صادق است که
چيزي از ارزشش کم نميکند). مشکل وقتي است که دق دلي شخصي (و قابل فهم)
باعث کم شدن يا نا پديد شدن دقت علمي و تحليلي شود يا آن را تحت الشعاع
قرار دهد. مثل (البته مثال کارتوني و غلو شدهايست) اينکه مثلا داروين به
جاي دفاع علمي و دقيق از نظريه اش مدام اصرار ميداشت بقيه مردم را ميمون
و شامپانزه خطاب کند.
-- بدون نام ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
به ياشار من - منظورم کل همان عبارت بود که مورد توجه ي هم نظر بعديتان (
داريوش محمد پور) هم قرار گرفت.
در کمنت پيشينم علامت تعجب( ! ) فراموش گشت/ موفق باشيد
-- عليرضا ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
داريوش عزيز، ميزان تحريک کننده
بودن يک متن تا اندازهء زيادي به بستر دريافت آن متن هم بستگي دارد. مثلاً
يک رمان از سلمان رشدي يا يک کاريکاتور از عيسا مسيح در جايي تحريک کننده
است و در جاي ديگر «يک کلاه کهنه» که بي تفاوت مي توان از
کنارش گذشت. من نکتهء شما را مي پذيرم. دست گذاشتن روي حساسيت ها و
تابوهاي فرهنگي تحريک کننده است، و در اين خصوص ادعاي بي طرفي براي نيلگون
ندارم. اما تلاش مي کنم و اميدوارم در جايي که خودم به طور شخصي همدردي ــ
يا به قول شما همدلي ــ ندارم، ديدگاه و «موقعيت» آن سوي ديگر
به نحوي منعکس شود و خود را نشان دهد، حتا اگر آن «موقعيت»
متعلق به اخلاق جهاد نزد يک دکتر استشهادي يا برادر جهادي باشد.
.
در پاسخ ياشار ـ با توضيح آخر
شما، من چنين برداشت مي کنم که دربارهء شخص خودتان و احساس برادري شخصي
تان با کانت و ولتر و نيوتون صحبت مي کنيد. ولي دوست عزيز، برنامه هاي ما
در مورد شخص شما يا «يک فرد موبور در هلند» و احساسي که آنها
در مقابل آينه نسبت به خود دارند نبود. آن احساس قابل احترام است؛ ما در
نيلگون درباره فرهنگ ها و جوامع، يا بهتر گفته باشيم دربارهء ساختارهاي
فرهنگي و نهادهاي تمدني بحث مي کنيم. آزادي، عقلانيت، سکولاريسم، دين خويي
و باقي چيزها را همه جا به عنوان ساختار اجتماعي نگريسته ايم. /// عبدي
کلانتري
-- عبدي کلانتري ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
عبدي خان-
بله بله... بحث شخصي نيست و اجتماعي است. اگر هم کمي به ابتذال کشيده شد،
مقصر اصلي اش شماييد که به سرزنشهاي اخلاقي و فحشهاي شخصي و شبه
نژادپرستانه رو مي آوريد ونه ( احياناً) نارسيسيزم بنده جلوي آينه. در
کنار اين حرف شما و آرامش دوستدار که روشنفکر ايراني يا فرهنگ کنوني
ايراني از نظر جايگاه و نقشش در کل تمدن بشري حقير تر از آن است (که هست)
که به نيوتون و ولتر يا سعيد استناد کند (آن هم در رد دستاوردهاي مدرنيته
در مورد آخر!) ، بايد يادآوري کرد فراموش نکنيد حقير تر از آن نيز هست که
با تبختر و حس تحقير در مورد امثال رازي و خوارزمي و ابن رشد و ديگر
متفکران اصيل (اوريجينال) قرون اوليه اسلامي سخن بگويد (باز به علت تفاوت
کلان نقشش با آنها در کل غافله تمدن بشري) يا بالعکس (مثل امثال خاتمي! و
غيره) فکر کند حق دارد از وجود آنها احساس غرور کند و فرهنگ آن دوره را با
فرهنگ راکد دوره کنوني خود يکي ببيند. و اما برخورد نوع اول (از نوع شما)
تنها از عهده کسي که همه چيز را عمدتاً از زاويهء نژادي مي بيند برمي آيد
و برخورد نوع دوم از جانب بومي گرايان بيسواد يا مرتجع. نکته اين است که
مي خواهيم (ازقول فرهنگ ميگويم!!) از اين طلسمِ مال ديگري دانستن علم و
دانش و سکولاريسم رهاشده که تا ابد اسير دوگانهء باطل مقهوريت در برابر
غرب يا «بازگشت به خويشتن» به معني بازگشت به رکود چندين
قرني فرهنگيمان نباشيم. نکته اي که بيان شدنش به بهترين شکل را مثلا در
پاسخ متاسفانه مغفول مانده داريوش آشوري به کتاب خنده (يا گريه) دار آل
احمد در چهل سال پيش ميتوان ديد. اينکه چرا اين رهايي کم و بيش در همهء
آسيا و «شرق» رخ داده است اما متاسفانه بعد از صد سال که از
مشروطه مي گذرد هنوز در ايران و کشور هاي عرب نه، مسأله ايست که جوابهاي
بسياري مي توان براي آن يافت (يا جست). و من به هيچ وجه منکر مربوط بودن
يا مهم بودن تز دوستدار در اين زمينه هم نيستم. ولي ترجيح ميدادم ديد شبه
تژادپرستانهاش را کمتر در تئوريش دخالت ميداد.هر چند ادعا کند چنين ديدي
ندارد يا اين لحن و ديدش حکمتي دارد که عقل من «جهان سومي
پررو» به درک آن نميرسد.
-- ياشار ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
در پاسخ ياشار ــ ممکن است من به
خودم و دوستانم بقبولانم که با کانت و کوپرنيک «برادر» ام،
اما به محض آنکه از «من» به «ما» پل مي زنم، بايد
اين خويشاوندي را در ساختمان فرهنگ خودم، در آثار نوشته شده، توليدات
فرهنگي، نظام آموزشي، و نهادهاي مشابه نشان بدهم. وگرنه اين خويشاوندي در
حد ادعا يا پرمدعايي باقي مي ماند. منظور من هم همين نوع ادعا ها بود که
به وفور روشنفکران ايراني با توي جيب گذاشتن افلاطون و ارسطو تا هايدگر و
دريدا و ژيژک و لاکان، مثل نقل و نبات بالا می
اندازند. خواهش مي کنم آنرا
توهين شخصي تلقي نکنيد. علاوه براين، من اتهام نژادپرستي را به طور جدي رد
مي کنم. از هيچيک از نوشته هاي من چنين برداشتي نمي توان کرد. هرگز به
تعيُن هاي ژنتيک يا نژادي در فرهنگ و سياست اعتقاد نداشته ام. /// کلانتري
-- Abdee Kalantari ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
ياشار عزيز . متاسفانه اشکال کار چند چيز است. ولي عمده ي ان از بيسواديست
( اين را شخصي نگيريد). بي سوادي محصول خوانش تفنني و سرگرمي وار ايرانيان
است وگاه محصول زندگي تحت شرايط تحميلي. بد فهميدن مطالب خوانده شده با
سواد محدود و بدون شناخت مفاهيم پايه ي درون متون، نتيجه ي آن است. بنظر
من جامعه ي ايران ابتدا با خود مسئله ي «سواد» و
«يادگيري» مشکل دارد. ممکن است بپرسيم پس اين دانشمنداني ! که
داريم از کجا آمده اند؟! سواد حتا اگر حاصل شود باز شرط اول است اما کافي
نيست، باسوادهاي جامعه هم خود مصرف کننده اند تا توليد کننده. نمونه ي
انها را ميتوان در دکتر علي شريعتي، جلال ال احمد و دکتر عبدالکريم سروش و
دنباله روندگانشان سراغ گرفت ولي متاسفانه فرهنگ تقليدي و سيستم اموزشي ما
فقط اين دو دسته را مي پروراند. اين برخورد نژادي نيست! مفاهيمي چون فرهنگ
يا تفکر انتقادي بر عکس ظاهر ساده يشان، در غرب داستان درازي دارند!
رويکرد شما و عکس العمل با کلماتي چون نژاد نيز به همين دليل است. من
پيشنهاد ميکنم قبل از داوري درباره ي کتب افراد نام برده يا متون جامعه
شناختي در انتقاد فرهنگي، به دانسته ها و مفاهيم پايه اي خود اصلن
اطميناني نورزيد وگرنه در دام چنين عکس العمل هايي مي افتيد. من فقط
دوستانه به عنوان مثال پيشنهاد ميدهم به صورت سيستماتيک به مسئله ي فرهنگ
يا تفکر انتقادي در فلسفه و جامعه شناسي بپردازيد که کمي زمان ميبرد و کتب
فارسي هم اصلن براي چنين پروژه اي مناسب نيستند. کاربرد کلمه ي نژاد و
رابطه ي ان با پديده ي فرهنگ گرايي نيز سابقه دارد ولي باز اين ارتباطي به
احساس يا عکس العمل شما و کاربرد کلمه ي نژاد اصلن ندارد. اگر احساس يا
عکس العمل شما را جدي بگيريم بايد به انطرف قضيه هم نگاه کنيم که برداشت
شما چگونه ميتواندتحليل گردد؟ بت هاي ذهني همراه با اطمينانمان از دانسته
هاي مفروض مان، جزم هايي مي افريند که اتکا به انها ميتواند چنين عکس
العمل هاي عاطفي را بر انگيزد. اين ممکن است اينجا باشد يا سر کلاس درس
استاد اسلام شناسي در غرب توسط دانشجوي مسلمان. ولي وقتي روش اکادميکي را
ميپذيريم، طبق آن بايد دست گذاردن با ان روش ها و مفاهيم بر روي اجزاي
فرهنگي خويش را بر بتابيم. انگاه اگر کمي صادق باشيم کمي با اشتباهات
چندين صد ساله اشنا ميشويم در مورد اينکه فلسفه چيست يا تفکر چيست يا
جايگاه آن متفکران که نام برديد در کجاست. بررسي جامعه شناختي امر مذکور
ربطي به مسئله ي نژاد ندارد. موفق باشيد و اميدوارم اينرا شخصي نگيريد.
-- عليرضا ، Feb 6, 2008 در ساعت 06:59 PM
جدا از هر جانبداري از آقاي كلانتري به خاطر پاسخگويي تشكر مي كنم. هر چند
كه قلم ايشان به قول بعضي دوستان تند (و باز به قول ايشان غير علمي) هم
اگر باشد، اما همين شيوه بيان جناب كلانتري باعث جذابيت و ايجاد فضاي بحث
مي شود.
-- ماني جاويد ، Feb 7, 2008 در ساعت 06:59 PM
بله من هم گفتم «شبه» نژادپرستانه چون داستان را مثل نازيها
به ژن نچسبانده ايد. متاسفانه فعلا لغت بهتري به جاي آن سراغ ندارم.
منظورم ديد سکون گرايانه تان نسبت به حوزههاي فرهنگي و اسير ديدن مطلق
افراد (individuals) در چنگ فرهنگ پدريشان (البته منهاي خودتان و دوستدار)
است. يا يکي ديدن «شرق» از چين گرفته تا مراکش، و غرب کم و
بيش در همهء قرون و اعصار.
.
بله مي دانم که در مورد به وجود آمدن بورژوازي در دل فئوداليسم و رنسانس
و... هم سخن گفتهايد ولي در ضمن جوري وانمود کردهايد که گويي عقلانيت و
آزادي و غيره همواره و بر خلاف شرق خرافات زده در غرب intrinsic بودهاند
و مثلا دوران تاريک و حاکميت کليساو جادوگرسوزي و طاعون و غيره يک انحراف
فرعي ۱۵۰۰ ساله بود و اصل «غرب» همان دوره طلايي هلني و بعد
هم دوران مدرن است. اگر من دروغ مي گويم و منظورتان از غرب، غرب مدرن است
بگوييد غرب مدرن، که اگر اين گونه بود احتمالا من اصلا کامنتي اينجا
نميگذاشتم. و الا نمي توانيد حاشا کنيد که غرب را به عنوان يک کليت
گرفتهايد که هر چند تغيير ميکند، اما صفات «اصلي» اش
(عقلانيت وعلم و هنر و ...) گر چه به علت بيماري زود گذر بيش از هزار سال
مخفي هم بمانند اما همواره موجود هستند.
.
به عکس شما ولي من فکر نمي کنم بررسي عيني تر و علمي تر اين گذار به
مدرنيته (که البته براي مطالعه أن محتاج رجوع به اين سايت هم نيستيم) به
جاي ديد شاعرانه و متافوريک و نتيجه منطقي تمدن آتن و يونان ديدن آن موجب
هتک حرمت تمدن اروپايي شود. يا موجب پررو شدن مرتجعين و يا بومي گرايان
بازگشت به خويشتني يا باعث به خود باليدن بي جهت ما.
-- ياشار ، Feb 7, 2008 در ساعت 06:59 PM
آقاي کلانتري کاش در نقدهاي فرهنگي تان به مسايلي مثل چشم و هم چشمي، غيبت
و تعارف و سلسله مراتب هاي شديد اجتماعي در ايران و مراسم هاي آنچناني
ازدواج و عزاداري هم بپردازيد. چرا نقد فرهنگي تان را تنها به مسائل
انتزاعي تقليل مي دهيد؟ آيا نکات ذکر شده از نظر شما اهميت ثانوي دارند؟
-- فريده ، Feb 7, 2008 در ساعت 06:59 PM
bahs e dargerefte dar bakhsh e COMMENT haa mofid bood, va albatte ajib
ke be fahhaashi nakeshid.
-- AmirT ، Feb 7, 2008 در ساعت 06:59 PM
droud bar hamegi , yavash yavash dariim meslé adamhayé
modern bahs mikoniim. afariin bé tarafeyn .
-- Mehrdad ، Feb 8, 2008 در ساعت 06:59 PM