|
نيلگون
۲۷ براي راديو
زمانه
۹
فوريه ۲۰۰۷
روشنفکر
حوزهء عمومي
کيست؟
نوشتة عبدی
کلانتری
براي
تحقق
دموکراسي در
يک کشور و
گسترش آن، مشارکت
آزاد
شهروندان در
بحث هايي که
به سرنوشت آنها
مربوط مي شود
الزامي است.
اصطلاح «حوزهء
عمومي» اشاره
به الگوئي
دارد که در جوامع
اروپائي از
قرن هفدهم
ميلادي ، يعني
حدود چهارصد
سال پيش، شکل
گرفت.
در شهرها، در
اماکني چون
کافه ها و
کلوپ ها،
شهرونداني که
به طور غالب
به طبقات
متوسط و
باسواد تعلق داشتند
جمع مي شدند و
درباره مسايل
اجتماعي و سياسي
روز آزادانه
به گفتگو مي
پرداختند،
سپس همان بحث
ها را در
روزنامه ها و
مطبوعات پي گيري
مي کردند.
حوزهء
عمومي در
جامعهء
سرمايه داري
هميشه در معرض
سوء استفادهء
ثروت و قدرت
است. ثروت و قدرت
با تحريف
حقيقت به نفع
خود، به امکان
آگاهي
شهروندان و
بحث و مناظرهء
عقلاني و سالم آسيب مي
زنند. ثروت و
قدرت تلاش مي
کنند تا امکان
انتقاد عقلي
را از مردم
سلب کنند.
آنها با کنترل
رسانه ها و
کانالهاي
ارتباط گيري و
با تبليغات،
سعي در جهت
دادن به افکار
عمومي به نفع
خود دارند.
آنها افکار عمومي
را مطيع و
شهروندان را
همرنگ و
دنباله رو مي
خواهند.
بندها
و فشارهاي
اقتصادي از
يکسو و دخالت
هاي عوامل
دولت از سوي
ديگر، هميشه
امکان گفتگو،
انتقاد، و تفاهم
متقابل ميان
شهروندان را
دچار مشکل مي
کند. سلامت يک
جمهوري
(ريپابليک)
هميشه به
دخالت سالم و
کنترل نشدهء
افکار عمومي
مردم (پابليک)
بستگي دارد.
آن
بخش از
روشنفکران و
نويسندگاني
که براي سلامت
حوزهء عمومي و
ادامهء بحث و
فحص آزاد
عقلاني در آن
تلاش مي
کنند، به
نام «روشنفکر
حوزهء عمومي»
شناخته مي
شوند. در
برنامهء اين
هفته مي
خواهيم
بدانيم آيا در
ايران هم چنين
قشري از
روشنفکران
وجود دارد يا
بايد براي شکل
گيري روشنفکر
حوزهء عمومي شرايط
خاصي مهيا
باشد.
حوزهء
عمومي در
جامعهء مدرن
گذار
بزرگ از نظام
دولت مطلقه
(«آبسالوتيست
ستِيت»)و
فيوداليسم ،
به جامعهء
بورژوايي در
اروپا فرهنگ
را ساده و غير
اشرافي کرد.
رُمان، ژانر
غالب اين
دوران شد که
زبان حماسي را
ساده کرده و
به جاي
پهلوانان، افراد عادي
را در زندگي
هاي معمولي و
روزمره ترسيم
مي کند. زبان
ساده شد.
فرهنگ همگاني
شد. روزنامه،
سالن و قهوه
خانه؛
پاورقي، رمان
دو پولي و تصنيف
روز؛ تئاتر و
بعدها سينما،
پورنوگرافي و
حزب سياسي،
شدند عناصر
پهنهء همگاني
فرهنگ. نافرهيختگان
و عوامي از
اروپا، به
کشتي نشستند و
به «سرزمين
جديد» آمدند و
به تدريج بزرگترين
دموکراسي
تاريخ را (حذف
آقا بالاسر، دولت
، خودگردانيِ
سودورزانهء
مردم عادي )
پايه ريختند.
«پراگماتيسم»
زبان فلسفي
اين تمدن (آمريکا)
شد.
در
ايران پس از
مشروطيت
«استارت» اين
جريان زده شد
اما بعد همه
چيز به هرز
رفت. برخلاف
آريستوکراسيِ
بافرهنگ اروپا
و کليساي
مسيحيِ حامي
فرهنگ و هنر،
اشرافيتِ
زمين دارِ ما
بي فرهنگ و
خرافي بود.
قاجاريان
تبلور بارز
اين واپس
ماندگي
فرهنگي بودند.
پس از
مشروطيت، شاه
و قلدرها
برگشتند.
نهادهاي طبقهء
متوسط
(نهادهاي
بورژوايي) را
نه با مشارکت
مردم بلکه از
بالا مستقر
کردند. جلوي فرهنگ
خودجوش و
زندهء
بورژوايي را
گرفتند و در
عوض افتخارات
باستاني را
زنده کردند.
روزنامه هاي
آزاد را بستند
و فرهنگ
چاپلوسي را
جانشين
انتقاد
دلسوزانه
کردند.
نهادهاي
آموزش عالي به
سازمانهاي
بوروکراتيکي
تبديل شدند که
زير نظارت
پليس امنيتي
بود. سانسور
بر سينما و
تئاتر و ساير
توليدات
فرهنگي حاکم
شد. قشرمتوسط
کتابخوان و
فرهنگ دوست و
مطلع از جهان
، شکل نگرفت.
تيراژ کتاب
پايين ماند.
رمان نويسي
حرفه اي و نقد
ادبي و فرهنگي
ريشه ندواند.
ژورناليسم
حرفه اي و
فرهنگ
روزنامه خواني
و مشارکت در
بحث هاي حوزهء
عمومي رواج
نيافت.
در
کشور ما فقر
فرهنگي و
بنيهء نحيف
طبقهء متوسط
شهري به معني
نفوذ فرهنگ
بازاري و
فرهنگ عوام
گرا در ميان
اقشار سنتي
بود. فقر
آموزش و فرهنگ
مدرن، اقشار
سنتي و افکار
عمومي را
سرانجام
منقاد قشري
کرد که از
مشروطيت به
اين سو همواره
رقيب
روشنفکران
متجدد محسوب
مي شد، قشري
که به نيابت
از سوي
بورژوازي بافرهنگ، وظيفهء
تأسيس جمهوري
را به عهده
گرفت. عامي
گرائي و جهالت
، وجه غالبِ
حوزهء عمومي و
فرهنگ رسانه
اي در رُبع
قرن اخير شد. «خاموشي
روشنفکري و
روشنگري»
ويژگي اصلي
فرهنگ اين
دوران محسوب
مي شود.
مشخصات
روشنفکر
حوزهء عمومي
مي
توان براي
روشنفکر
حوزهء عمومي
سه ويژگي اصلي
برشمرد:
۱- او
به هر موضوعي
که بپردازد،
هرچه را تأئيد
کند، يا برعکس
نپذيرد و به
پرسش بگيرد،
در نهايت اين
کار را از ديد
خود براي رفاه
مردم، براي
جامعهء نيک ،
براي رفع
اشتباهها و
براي عدالت مي
کند. پس او با
نظام ارزش هاي
اخلاقي، با
هنجارهاي
فرهنگي و
رفتاري، با
قدرت و سياست
سر و کار دارد.
همين جنبهء
عام ارزشي ـ
اخلاقي ـ
سياسي او را
متمايز مي کند
از متخصصان،
مشاوران،
برنامه ريزان
و کساني که
حوزهء تخصصي
شان بر ملاحظات
هنجاري و
سياسي ارجحيت
دارد و ابزار
کارشان هم به
ضرورت قلم،
زبان، چاپ و
نشر نيست.
۲- او
نفوذ کلام
دارد. حرف او
در بازار
عقايد گوش
شنوا و خريدار
دارد. رسانه
هاي همگاني
ديدگاههاي او
را منعکس مي
کنند و به بحث
مي گذارند. نوشته
ها و کتابهايش
با تيراژ بالا
منتشر مي
شوند. در
مواردي
کارگزاران ،
ديدگاهاي او
را در عمل
پياده مي
کنند: در
اقتصاد يا سياست،
در آموزش و
پرورش يا
شهرسازي و
غيره.
۳-
هرکسي با
هرتخصصي ،
هرميزان
تحصيلات
آکادميک يا هر
شغل و حرفه اي
مي تواند به
طور موقت يا دايم
در اين مقام
قرار بگيرد،
اگر ويژگي ها
۱ و ۲ را داشته
باشد.
نمونه
هائي از
روشنفکر
حوزهء عمومي
در يک کشور
دموکراتيک
اين
امکان وجود
دارد که کسي
که سالها به
کاري و تخصصي
پرداخته،
خارج از اين
حيطهء تخصصي،
زبان وقلم را
به کار بگيرد
و در حوزهء
عمومي به مسايلي
بپردازد که به
ارزش ها و
هنجارهاي
زندگي جمعي
مردم مربوط مي
شود؛ مانند
مسألهء
نژادپرستي در
آمريکا، جنگ
در سرزميني
بيگانه، حقوق
کودکان ، و
حقوق
حيوانات،
آلودگي محيط
زيست، بهداشت
عمومي و غيره؛
به نحوي که
مردم متوجه
شوند اين حرف
ها مي تواند
در زندگي آنها
تأثير بگذارد
و بهتر است به
آن گوش بسپارند.
يک
استاد زبان
شناس در
دانشگاه ام آي
تي که در زمينهء
تخصصي اش
بانفوذ بوده
، تنها
زماني به
روشنفکر
حوزهء عمومي
تبديل مي شود
که در مورد
جنگ ويتنام
صداي اعتراضش
را بلند مي کند
و سپس به
افشاي نقش
سازشکارانهء
رسانه هاي همگاني
مي پردازد.
نام او نوآم
چامسکي است.
جزوهء کوچک او
«يازده
سپتامبر» (9/11) با
تيراژ صدها
هزار نسخه ،
ماهها در صدر
پرفروش ترين
نوشته ها در
بارهء کشتار
يازده
سپتامبر بود.
يک
استاد ادبيات
تطبيقي در
دانشگاه
کلمبيا که
تخصصش ادبيات
انگليسي سده
هاي هجده و
نوزده ميلادي
است تنها
زماني به روشنفکر
حوزهء عمومي
تبديل مي شود
که کتاب مهمي
مي نويسد به نام
«شرق شناسي».
اين کتاب که
طي بيست و پنج
سال گذشته جمع
تيراژ آن از
صدهزار هم
فراتر مي رود،
باني رشتهء
مطالعاتي
جديدي به نام
رشتهء
«تحقيقات
پسااستعماري»
در دانشگاهاي
آمريکا مي شود
و اثر آن به
رشته هاي
تحقيقي ديگر
نيز سرايت مي
کند، مثل
مطالعات خاور
ميانه اي و
مطالعات
نژادي در
کتابهاي اثر گذار
نويسندگان
ديگري (نظير
«آتناي سياه»).
نام اين
روشنفکر
ادوارد سعيد
است.
(براي
نمونه هاي
بيشتر به
ضميمه ۳ در
پايين رجوع
کنيد.)
زبان
روشنفکر
حوزهء عمومي
در
رشته هاي دانشگاهي
(آکادميک) ،
کار
روشنفکرانه
فعاليتي
تخصصي است. هر
رشته حوزهء
تخصصي خود را
دارد همراه با
زبان و دستگاه
مفهومي خاص آن
رشته. فلسفه،
جامعه شناسي،
ادبيات؛
اقتصاد،
تاريخ، و علوم
سياسي از
جملهء اين
رشته هاي
تخصصي هستند.
اما حوزهء
عمومي ارتباط
همگاني، حوزه
اي آکادميک و
تخصصي نيست.
از همين رو
زبان آن نيز
نمي تواند
تخصصي باشد.
هدف روشنفکر
حوزهء عمومي
نقد فرهنگ و
سياست در جهت
اصلاحات
دموکراتيک و
عدالت است.
در
نتيجه ، زباني
که روشنفکر
حوزهء عمومي
به کار مي
گيرد با
زبانهاي
تخصصي رشته
هاي دانشگاهي
و همينطور با زبان
فني فلسفه
متفاوت است.
هرچند
روشنفکر حوزهء
عمومي نيز به
ضرورت بايد
با
نظريه هاي
اجتماعي آشنا
باشد ــ و
بهتر آنکه
آموزش سيستماتيک
دانشگاهي هم
ديده باشد ــ
زباني که در
حوزهء عمومي
به کار مي
گيرد بايد به
بهترين وجه با
بيشترين
تعداد مخاطب
ارتباط
برقرار کند.
آيا عادات
نوشتن با
بندهاي پيچ در
پيچ ادبي ،
انشانويسي
رايج و عرفان
زدگي
بيمارگونه اي که
گريبانگير
زبان فارسي
است ، اجازهء
اين کار را
خواهد داد؟
ضميمهء
۱
زبان
در حوزهء
عمومي
محمدرضا
نيکفر
من
به فارسي مينويسم
ولي با اين
زبان مشکل
دارم. زبان
رايج زبان
بندهپرور،
توسريخورده،
عرفانزده،
دينخو،
شعرناک، کمحوصله،
ولنگوواز و
شلختهاي است.
من زباني ميخواهم
سکولار،
فاخر، سربلند
و دقتپذير.
زبان رايج
هنوز زبان يک
«پابليک»
مُدرن نيست و
من نميتوانم
در آن نقش يک
"پابليک
اينتلکتوآل"
را بازي کنم.
نوشتن به زبان
توده خطرناک
است. تو بايد
استدلالت را
ساده کني و
اما و اگرها
را برداري و
بدين منظور
بايد سخت به
خودت اطمينان
داشته باشي.
من اما اين اطمينان
را ندارم و
نميخواهم
داشته باشم.
من بدان فکر
نميکنم که
براي که مينويسم.
در انتخاب سبک
و واژگان هيچ
عمدي ندارم و
مخاطب خاصي را
در نظر نميگيرم.
عدهاي اين
هنر را دارند
که هم درست و
سالم بنويسند
و هم ساده. من
ندارم. من
ميان ادبيات و
فلسفه مرز ميکشم
و اين دو را دو
چيز متفاوت ميدانم.
فلسفه را تفکر
مفهومي دقيق و
استدلالي ميدانم
و از اين رو از
سخنوري
اديبانه ميپرهيزم.
نوشتن براي من
يعني شکافتن و
ترکيب کردن و
استدلال کردن.
مخاطبانم
کساني اند که
با استدلال من
همراهي کنند
يا مستدلانه
در مقابل آن
بايستند.
ضميمهء
۲
زبان
در حوزهء
عمومي
داريوش
آشوري
من
هم با ديدگاهِ
آقاي نيكفر در
مورد زبان همداستان
ام. ما هنوز يك
زبان انتلكتوئل
براي اهلِ فن
در ميانِ
خودمان پيدا
نكرده ايم تا
بكوشيم آن را
ساده كنيم و
به ميانِ عامه
ببريم. زبانِ
روشنفکرانه ي
ما تازه ـ
تازه دارد به
زبان مفهومهاي
علمي و فلسفي
آشنا مي شود و
هنوز كشاكشِ سليقه
ها و گرايشهايِ
گوناگونِ
زباني
نتوانسته است
به تعادلي
برسد. ما هنوز
بايد بسياري
مسائل زباني
را ميان خودمان
حل و فصل كنيم.
ما هنوز آن
زبانِ «مشكل»
براي اهل فن
را چنان كه
بايد نساخته
ايم و نپرداخته
ايم تا
بخواهيم آن
را ساده كنيم.
اگر ريچارد
رورتي مي
تواند به
زبانِ «ساده»
بنويسد براي
آن است كه او
هم اكنون با
زبانِ بسيار
پرورده اي سرـ
وـ كار دارد
كه گذشته از تمامي
تواناييها و
دقتها و مايهوريهايش
در تمامِ
سطوح، بسياري
از مفاهيمي كه
ما هنوز براي
آنها معادلهايِ
دقيقِ
جاافتاده
نداريم، به
سادگي از زبانِ
اهلِ فن به
زبانِ همگاني
سرريز كرده و
جزو زبانِ
همگاني شده
است. مشكلِ
ما، چنان كه
گفتم، اين است
كه ما هنوز زبانِ
«مشكل» را
نداريم تا
ساده اش كنيم .
آنچه داريم
همان است كه
نيكفر با
باريكبينيِ
درخشاناش به
خوبي توصيف
كرده است.
ضميمه
۳
فيلسوفان
دانشگاهي در
نقش روشنفکر
حوزهء عمومي ـ
نمونهء
آمريکا
عبدی
کلانتری
يک
فيلسوف مهاجر
ناشناس
آلماني که
ترجمه نوشته
هايش در زمينهء
تئوري
انتقادي براي
خوانندهء
آمريکايي
بسيار ثقيل و
دشوار است مي
تواند کتابي
به انگليسي
ساده بنويسد و
به يکباره
چنان نفوذ کلام
پيدا کند و بر
سر زبانها و
روي جلد مجلات
هفتگي برود که
وقتي ، در
اواخر دههء
شصت، با آن
موي سفيد و
قامت شکسته
براي صحبت پا
به صحن
دانشگاه مي
گذارد،
هزاران
دانشجو به
احترام و
ستايش مي
ايستند و راه
باز مي کنند
تا او از ميان
شان بگذرد.
نام او هربرت
مارکوزه است و
کتاب ساده اش
«انسان يک
بعدي» نام
دارد. شاگردان
کلاسهاي
فلسفهء او بعد
ها در مطبوعات
و جنبش هاي
دموکراتيک
آمريکا نقش
مهمي بازي مي
کنند (از جمله
زني سياهپوست
به نام آنجلا
ديويس).
فيلسوف
آلماني مهاجر
به آمريکا،
خانم هانا آرنت
زماني تبديل
به روشنفکر
حوزهء عمومي
مي شود که يک
سلسله گزارش
در مورد
محاکمهء يکي
از سران رژيم
نازي ها
(محاکمهء
آيشمن در
اورشليم)، در هفته
نامهء نيويورکر
به چاپ مي
رساند و بحثي
داغ را راجع
به علل يهودي
ستيزي در ميان
جامعهء
کتابخوان آمريکا
دامن مي زند.
اگر
فلسفه را در
آمريکا فقط
فلسفهء
تحليلي و پساـ
تحليلي
بدانيم که
بسيار تخصصي
است (کواين،
ديويدسون،
پاتـنام و
بسياري ديگر)
کار آنها به
حوزه هاي
اجتماعي
مربوط نمي
شود.
اما بحث هاي
فلسفي در
آمريکا، پيش و
پس از جنگ
جهاني دوم،
حوزه هاي وسيع
تري را در بر
مي گيرد. از
امرسون گرفته
تا ويليام جيمز
و جان دويي تا
امروز اين بحث
ها هم در حيطهء
آکادميک مطرح
بوده و هم در
نشريات روشنفکري
غير تخصصي.
براي مثال
کساني چون
نلسون گودمن،
سيدني هوک، سي
ال آر جيمز،
والتر کافمن،
ويليام
بارِت، آرتور
سي دانتو،
مايکل والزر،
ريچارد رورتي
، مارتا
ناسبام،
وکورنل وست که
همه در
دانشگاه
تدريس فلسفه
کرده و مي
کنند، بيشتر
از اين رو
مطرح بوده اند
که در نشرياتي
چون پارتيزان
ريويو،
کامنتري،
نيشن، ديسنت
نوشته اند.
همهء
آنها از فورم
بياني مقاله
(«اسه ي») استفاده
مي کنند که در
اصل يک ژانر
ادبي است و
فورم آزاد
دارد و اگرخوب
نوشته شود
خواندن را
دلنشين مي
کند. روي خطاب
اين مقاله ها
(مي دانيم هر
نوشته آگاه يا
نا آگاه يک
مخاطب
فرضي/«ايمپلايد
ريدر» دارد)
همقطارها يا
متخصص ها
نيستند بلکه
مخاطبي است که
همزمان دارد
آموزش هم مي
بيند. نويسنده
شارح است و
توضيحاتش گاه
مثل معلمي است
که مي آموزاند.
والتر
کافمن در
آمريکا نقش
بسيار مهمي در
آموزش و معرفي
هگل و نيچه
داشته است و
کتاب قديمي او
دربارهء نيچه
هنوز هم تدريس
مي شود. سيدني
هوک که شاگرد
دويي بود
فلسفهء مارکسيستي
را به
روشنفکران
آمريکايي
شناساند. ويليام
بارت همين کار
را با
اگزيستانسياليسم
کرد. آرتور سي
دانتو، که هنوز در
دانشگاه
کلمبيا تدريس
مي کند از
مهمترين و پر
خواننده ترين
منتقدان و
نظريه
پردازان هنر
(نقاشي) است که
در هفته نامهء
نيشن مي
نويسد. دانتو
از سنت فلسفهء
تحليلي مي آيد
و در کنار
نوشته هاي فلسفي
اش کتاب کوچک
و پرفروشي هم
راجع به نيچه
دارد.
مايکل
والزر فيلسوف
سرشناسي است
که دو کتابش در
بارهء جنگ هاي
عادلانه و سپهرهاي
عدالت (در نقد
تئوري عدالت
جان رالز) همواره
پرفروش بوده
اند. او
سردبير
نشريهء سياسي
سوسياليستي
«ديسنت» است و
در همين نشريه
مقالاتش را در
مورد مسايل
سياسي به چاپ
مي رساند.
ريچارد رورتي
، معروف ترين
فيلسوف معاصر
آمريکائي، هم از
همکاران همين
نشريه است که
سلسله مقاله
هايش را
دربارهء جنبش
چپ در آمريکا
و مسايل سياسي
در آن به چاپ
رساند.
مارتا
ناسبام که
حوزهء تخصصي
اش فلسفهء
کلاسيک
يوناني است،
براي هفته
نامهء
نيوريپابليک
و ضميمه هاي
نيويورک
تايمز مقاله و
نقد کتاب مي
نويسد (همهء
کساني که نام
بردم بطور جدي
و دايم
کتابهاي
ديگران را در
نشريات عمومي
نقد و بررسي
مي کنند). خانم
مارتا ناسبام
به تازگي در
مورد حقوق و
عدالت بين
المللي در
روزنامه ها
نظر داده و
مطلب نوشته
است. کتابهاي
او نيز پر
فروشند.
کورنل
وست که يک
روشنفکر
مسيحي سکولار
و سياهپوست
است ، زماني
شاگرد رورتي
بوده و در
دانشگاهي
معتبر
هاروارد، کورنل،
وپريينستون
تدريس کرده،
به معني کامل
کلمه روشنفکر
حوزهء عمومي
است. نه تنها
با هنرمندان و
سياستمداران
مهم سياهپوست
رفت و آمد و مشاورت
دارد بلکه
چهار سال پيش
نقش کوتاهي هم
در يک فيلم
تجاري
هاليوودي
(ماتريکس ـ بخش
سوم) بازي کرد!
کتاب او به
نام «نژاد
اهميت دارد»
در قطع جيبي
هميشه در ليست
پرفروش ها
بوده و چندصدهزار
نسخهء آن به
فروش رفته
است. کتاب هاي
ديگري در
بارهء
تاريخچهء
پراگماتيسم
دارد.
فيلسوف
سرشناس ديگري
که بايد از او
نام برد چارلز
تيلر
(کانادايي)
است.
کتاب بسيار
مهم او
«سرچشمه هاي
خود» («سورسِ ز
آو دِ سلف») به
چاپ دهم
رسيده، يعني
از زمان چاپ
اول در مجموع
بالاي صد
هزار. او از
سنت هگلي چپ و
«کموني تاريانيسم»
مي آيد. از
سالهاي شصت
قرن پيش در سياست
مونترآل و کبک
بسيار فعال
بوده و هنوز
هم هست، احزاب
سياسي و دولت
کانادا بسيار
با او مشورت
مي کنند.
نوشته هاي او
زبان تخصصي
(جارگون)
ندارد. اما
تخصص او ايده
آليسم کلاسيک
آلماني به
ويژه هگل،
رمانتي سيسم
اروپايي،
مارکس،
فنومنولوژي،
هايدگر و اگزيستانسياليسم
فرانسوي است.
کتاب «سرچشمه هاي
خود» يکي از
گيراترين و
خواندني ترين منابع
دربارهء
تولّد شخصيت
مدرن است.
روشنفکر
حوزهء عمومي
در حاشيهء
بحث نيلگون ـ
۱
نوشتهء
محمدرضا
نيکفر
در
ويژگيهايي
كه عبدي
كلانتري
برشمرده است
براي روشنفكر
«حوزهء عمومی» جاي
مكان و زمان
تاريخي خالي
است. عاملهاي
زمينهي
فرهنگي و دورهي
تاريخي را كه
دخالت دهيم،
پديده چنان
متنوع ميشود
كه سخت يا
ناممكن ميگردد
تعريف كردنش
در يك يا چند
جمله. مثلاً
ايالات متحده
را در نظر ميگيريم،
روشنفكران
دورهي
بنيانگذاري
(دورهي
«فدراليستها»)
فرق دارند با
دورهي
سازندگي. با
جنگ داخلي
ذهنيتها بسي
دگرگون ميشود
و نيز با ورود ايالات
متحده به عرصهي
سياست بينالمللي
با جنگ اول.
جنگ دوم خود
سرفصلي ميشود
و بعد جنگ
ويتنام را
داريم و جنبش
دانشجويي را.
در
اروپاي غربي
از ديدگاه
تبارشناختي
دو نوع روشنفكر
داريم: آلماني
و فرانسوي.
تبار آلمانيها
جنبش ديني
آزاديبخش
(پروتستانتيسم)
است، تبار
فرانسويها
انقلاب سياسي
آزاديبخش
(انقلاب كبير).
كار بر روي
اين دو سنخ از
اين نظر جالب
است كه دو
عامل را
برجسته ميسازد،
دين و انقلاب
سياسي را. در
ايران نيز فضايي
كه ترسيم ميكنيم
تا جايگاه
روشنفكر را
بنمايانيم،
دو پايهي
صورتساز
دارد: يكي دين
است و ديگري
انقلاب
(انقلاب
مشروطيت،
جنبش ملي مصدقي،
و انقلاب
اسلامي).
در
آلمان از آغاز
جنبش لوتري
پديدهاي
داريم به نام
پروتستانتيسم
فرهنگي كه چهرهي
آغازين آن
اراسموس
روتردامي است.
پروتستانتيسم
فرهنگي از
جنبش
بنيادگراي
دين ـ پيرايي چيزي
ميسازد كه
اينك ديانت
مدرن ناميده
ميشود و
الهيات
ليبرال
پروتستاني
بدان شناخته ميگردد.
يك عامل مشوق
نهضت
سوادآموزي در
آلمان و تأسيس
دانشگاه،
همين
پروتستانتيسم
فرهنگي بود؛
فلسفهي
آلماني،
فيلولوژي
آلماني و حتا
فيزيك و شيمي
آلماني از آن
سر برآورد.
پروتستانتيسم
آلماني
سوادآموزي كرد،
استاد تربيت
نمود، خطيب
كليسايي
پرورش داد و
در جامعه
احترام به
متخصص و استاد
را ايجاد كرد.
در آلمان ولي
روشنفكران
سياسي برانگيزانندهي
مردم پا
نگرفتند. در
فرانسهي
كاتوليك بود
كه چنين
روشنفكراني
سر برآوردند و
در دورههايي
ميداندار
شدند. تفاوت
را در نبود
حلقهاي واسط
بين روشنفكر و
مردم بايد
ديد. اين حلقهي
واسط
دموكراتيسم
سياسياي است
ريشهدار در
جامعه.
آلمان
سرزمين
ليبرالها
نبوده است و
تاكنون به
نيروي خويش
انقلاب موفقي
را پيش نبرده.
روشنفكران
فقط دانشگاه
را بهعنوانِ
پناهگاه
داشتهاند و
فيلسوفان
آلماني به قول
ماركس در ذهن
خود دست به
انقلاب ميزدند،
كاري كه
فرانسويان بر
روي زمين ميكردند.
در آلمان
بدبينياي به
توده وجود
دارد كه در
فرانسه وجود
ندارد. آدورنو
عمداً مشكل مينوشت
و دوست نداشت
وجيهالمله
باشد. هابرماس
به عنوان عاليترين
نمونهي
روشنفكر
حوزهء عمومی
(پهنهي
همگاني) اين
جمله را بر
زبان رانده كه
مشهور است و
بسي گوياست:
من براي حوزهء
عمومی مينويسم،
اما به درون
اين پهنه نميروم.
از اين روست
كه وي در تلهويزيون
ظاهر نميشود،
در اجتماعهاي
تودهاي سخن
نميگويد و با
نشريههاي
مردمپسند
مصاحبه نميكند.
با وجود اين
وي «فيلسوف
جمهوري» است و
شنيدم كه يوشکا
فيشر وزير
خارجهء وقت
آلمان به
مناسبتي با
اين عنوان از
او ياد ميکرد.
نظر او دربارهي
دستكاري
ژنتيكي وجود
انساني سخت بر
كميسيون
دولتي اخلاق
مؤثر بوده و
آلمان را از
ورود فعال و
آشكار و رسمي
در اين عرصه
باز داشته
است.
ما
نه آلمانيم نه
فرانسه.
پروتستانتيسم
در آلمان
احترام سنتي
به كاهنان را
از آنان
برگرفت و بخشي
از آنان را به
استادان و
آموزگاران و متخصصان
داد. توده
مردم ما از
ميان متخصصان
فقط به پزشكان
احترام ميگذارند.
شفايي كه قبلا
از امام و
امامزاده ميطلبيدند
حالا تا حدي
از پزشك ميطلبند.
شهرهايي با
جمعيت
ميليوني در آن
كشور وجود
دارند فاقد
كتابفروشي.
آخوندها در هر
كاري دخالت ميكنند،
هم كاهناند،
هم
اقتصاددان،
هم فيلسوف، هم
جامعهشناس،
هم روانشناس،
و نيز مهندس و
طراح و شهرساز.
مردم هم تا
حدي پذيرفتهاند،
چون بقال محلهشان
داروفروش نيز
هست، دلال
ازدواج هم
هست، كار
معاملات
املاك را هم
انجام ميدهد،
عرق قاچاق هم
ميفروشد، در
كار انتقال
ارز نيز دستي
دارد و خودش
يك بانك است،
معلم اخلاق
محله نيز هست
و شبها پاسدار
ميشود و
گزمگي ميكند.
تقسيم
كار اجتماعي
مدرن پيش رفته
است اما هنوز
اثر لازم را
بر فرهنگ به جا
نگذاشته.
روشنفكر بر
زمينهي يك
تقسيم كار و
پذيرش فرهنگي
آن است كه ميتواند
كاري را پيش
برد. ميدانيم
كه در گذشته
آخوندها تجسم
آگاهي بودند. در
آستانه
انقلاب
مشروطيت
روشنفكر سر
برآورد و رقيب
آخوند شد.
پهنهي همگانياي
شكل گرفت
متفاوت با
بارعام در
دربار و در مجلس
بزرگان و
اجتماع مردم
در مسجدها و
تكيهها.
ملايان كينهي
باسوادان
جديد را به دل
گرفتند و
سرانجام زهرشان
را ريختند: در
انقلاب
اسلامي ۱۳۵۷.
سكولاريزاسيون
تا حدي پيش
رفت دين اما
غير سكولار ماند،
يعني منتزع نشد
از گيتيانگي و
آخوندها
همچنان
مداخلهگر
ماندند و در
همه جا دخالت
كردند، مگر در
جايي كه دولت
دستشان را
كوتاه كرد.
اين
منتزع نشدن،
طبعا به ضرر
تفكر انتزاعي
در ايران تمام
شد، به ضرر
كاري كه
روشنفكر ميتوانست
پيش برد و در
جريان آن به
مردم انديشهي
پساديني و
پسامابعدالطبيعي
را بياموزد.
رشد آلماني براي
ما مؤثر نبود.
رشد فرانسوي
نيز به
همينسان. شكست
مشروطيت اين
را نشان داد و
به زانو در آمدن
جنبش دههي
۱۳۲۰ در برابر
يكي از
مضحكترين
كودتاهاي دنيا
كه با اندكي
شعور و اراده
ميشد درهمش
كوبيد. پس از
آن روشنفكر
چيزي را كه
فراموش كرد
(ميگويم
فراموش كرد
چون
روشنفكران
دوره مشروطيت
تا حدي آن را
د |