![]() |
![]() |
|
امام زمان به چه کار فقها میآید؟ (۳) نقد دین، نقد دولتاکبر گنجیبسیاری از افراد، صادقانه و مومنانه به امام زمان باور دارند. هیچکس مجاز نیست به مردم یا باورهای آنان اهانت کند. احترام به دیگری، بخشی از دموکراسی است. از این جهت باید بین زمامداران سیاسی و مردم تمایز قائل شد. هرجا پای منافع درمیان بود و دینداری به اوراق بهادار تبدیل شد، باید به هوش بود تا به نام دین، «استبداد دینی» حاکم نگردد. دراین خصوص دلایل پرخاشگری و اتهام زنی روحانیون حاکم بر ایران به نویسندهی مقالات «قرآن محمدی»، روشن است. آنها ادعا میکنند که ولیفقیه جانشین برحق امام زمان است. بنابراین اگر دوازدهمین امام شیعیان وجود نداشته باشد، زمامداری ولیفقیه و روحانیت تحت امر وی و نیز تمام فقها بلادلیل و بیپایه خواهد بود. حجتالاسلام مهدی طائب، از مسئولین اطلاعات موازی، در مصاحبهای ضمن نقد مدعای «قرآن محمدی»، علت نیاز مبرم زمامداران جمهوری اسلامی به امام زمان را آشکار کرده است. وی میگوید: «این افراد برای اجرای دستورات استکبار جهانی ابتدا باید به انکار جزییات میپرداختند تا به اصل برسند... با حضور امام معصوم، قرآن به جایگاه اصلی خود بازگردانده میشود اما وقتی امام انکار شد، دیگر قرآن هم کارآیی ندارد. در شرایط فعلی اگرچه قرآن وجود دارد، اما به این دلیل که از ثقل ولایت جداست، حاکمیت ندارد. استکبار جهانی به همراه مزدورانش اگر بخواهند انقلاب اسلامی را شکست دهند، باید نقطه امید شیعه را بزنند، نقطه امید امروز ما رهبر انقلاب است که از او به عنوان نایب عام امام زمان تبعیت میکنیم و اگر کسی بخواهد نایب امام زمان را از کار بیندازد، لازم است تا امام زمان را به خیال پوج خود از اعتبار ساقط کند. این افراد در حقیقت اکنون با خود امام زمان کاری ندارند، بلکه میخواهند رهبر موجود را که علمدار خیمه است بزنند و علم این خیمه اعتبارش به آن امام غایب از نظر است1.» آیتالله جوادی آملی هم میگوید: «رهبر از آنجا که فقیه جامعالشرایط و نایب امام زمان است، دارای شخصیت حقوقی است و مرجعیت، قضا، ولایت و حکومت دارد و در حقیقت، خدای سبحان در امر حکومت، شخصیت حقوقی یعنی فقاهت و عدالت را حاکم کرده است2.» پس امام زمان فقط به کار تثبیت و تحکیم ولایت مطلقه فقیه (نظام سلطانی) و مریدانش میآید. بیجهت نیست که «ولی امر مسلمین جهان» هر روز بر چاههای جمکران میافزاید و میلیاردها تومان بیتالمال مردم فقیر را بجای آنکه صرف رفع مشکلاتشان و فقرزدایی از جامعه کند، خرج گسترش چنان مکانهایی میکند که حتی روحانیون بزرگ هم آن را بیاساس میدانند. میلیاردها دلار درآمد نفت به علت ادعای بیاساس و کاذب جانشینی امام زمان در دست ولیفقیه است، تا از آن برای دشمنتراشی و افزایش درد و رنج مردم مظلوم ایران استفاده کند و اعلم و افقه فقهای زمانه (آیتالله منتظری) را، به دلیل آزادیخواهی و عدالتطلبی و دفاع از حقوق مخالفان (ایستادن در برابر اعدامها، شکنجهها، زندانها و...)، در بیتاش زندانی کند. آیا همگان شاهد آن نیستند که در ایران خداناباوری تحمل میشود و خوشبختانه کتابهایی که خدا و دیگر باورهای دینی را انکار میکنند با مجوز ارگانهای تحت امر ولیفقیه منتشر میشوند، اما اگر کسی دلایل صدق مدعای وجود امام زمان را درخواست کند، یکباره همگان بر او میتازند. معاون ستاد کل نیروهای مسلح مدعی میشود که این پرسش «برخلاف امنیت ملی» ایران است، باید با گنجی برخورد شود و اصلاحطلبان باید درمقابل او بایستند3، امام جمعه تهران، که عضو هیأت رئیسه مجلس خبرگان رهبری و عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم هم هست، درخواست دلیل را «ملحدانه» خوانده و خواستار مرزبندی با نویسنده شده است: «چرا امروز در مقابل اهانتهای آشکار وی موضع بایسته نمیگیرد... روی سخن با متدینینی است که در جریان اصلاحطلبی هستند. معتقدم باید بالاترین فریادها را علیه این عنصر هتاک داشته باشند و این جبران کوتاهی است که در گذشته داشتهاند... اکنون سخن این است که موضع بگیرند و این اظهارات را به شدت محکوم کنند زیرا که در اینجا سخن از امام زمان (ع) است که از مبانی استوار اعتقادات شیعه و اهل سنت محسوب میشود. ... این پیشنهاد درحقیقت نصیحتی دلسوزانه به متدینین جریان اصلاحطلبی است... ای کاش این جریان هرچه زودتر مرز خود را با جریان سکولاریزم و جریان بیدینی و دینستیزی مشخص میکرد4.» آنان که باید این پیام را میگرفتند، به سرعت به وظیفهی سیاسی خود عمل کردند و این درخواست را اجابت کردند. ۱- سید محمدعلی ابطحی، رئیس دفتر سید محمد خاتمی در دوران ریاست جمهوری، در مقالهای که در صفحه اول روزنامهی اعتماد ملی منتشر کرد، طلب دلیل دربارهی وجود امام زمان را اشتباه و نادرست خواند و گفت: کار نادرست گنجی به اصلاحطلبان ربطی ندارد. ۲- سپس، آن کسی که شعار سر میداد «درود بر مخالف من» و خود را آزادیخواه قلمداد میکرد و میکند، طلب دلیل دربارهی وجود امام زمان را «حرفهای بیربط و بیاساس» خواند. اگر طلب دلیل از سوی یک مسلمان شیعه، بیربط، بیاساس و نادرست است، شما با مخالفان واقعی چه خواهید کرد؟ ولیفقیه جانشین امام زمان، که دائماً او را «رهبر معظم و فرزانه انقلاب» میخوانید و به صراحت تمام میگویید که هرچه میکنید برای آن است که وی «در اوج عزت باشد»، فقط به مرزبندی با «غیرخودیها» و دستبسته درمقابلش نشستن، اکتفا نخواهد کرد. او بیش از اینها از شما طلب خواهد کرد و تا شما را کاملاً در پیش مردم بیآبرو نکند، عطش انتقامگیریاش سیراب نخواهد شد. خبرنگاری به سید محمد خاتمی میگوید: اکبر گنجی طی یک مقاله گفته است، مهدویت با اصلاحطلبی منافات دارد. خاتمی در جواب میگوید: «واقعا جالب است که هرکس در هر موضوعی حرفی میزند و یک روز و روزگاری هم ادعایی داشته است آن را به تفکر اصلاحطلبی منتسب میکنند. بزرگترین متفکر اصلاحطلب امام خمینی(ره) است. علامه نایینی و آیتالله مطهری هم از جمله اصلاحطلبان بزرگ بودند. مراد ما از اصلاحطلبی اتفاقا بیان درست مفاهیم دینی است، از جمله مساله انتظار و مهدویت. وقتی بنا شد سوء استفاده و هیاهو باشد، از همه چیز این گونه برداشت میشود. این حرفها همیشه زده میشود و بسیاری از افرادی که امروز دربارهی امام زمان (عج) حرفهای بیربط میزنند قبلا هم حرفهای بیاساسی درباره افراد مختلف، از جمله خود من زدهاند. این نسبت دادنها، شانتاژ کردن و ارتباط دادن مسائل به هم، کار نادرستی است5.» سید محمد خاتمی، چندی است که درحال تعیین حدود اصلاحطلبی مقبول خود و مرزبندی با دیگر انواع اصلاحطلبی است. او این اقدام را بسیار مهم تر از آن میداند که اصلاحطلبان برنامهی مدونی برای پیشبرد تحول سیاسی و اصلاحات در نظام به مردم ارائه نمایند. دلیل این امر، نفوذ «عوامل نفوذی» به درون اصلاحطلبان است که «هیچ نسبتی با امام و انقلاب ندارند». پس از آنکه سالها ولیفقیه و «تک تیرانداز»انش، یعنی روزنامه کیهان، به دنبال شکار «نفوذیها» بودند و هستند، اینک نوبت سید محمد خاتمی است که نفوذیهای به درون طیف اصلاحطلبان را معرفی کند. وی میگوید: ارائه این جمعبندی کمک خواهد کرد که همهی نیروهای معتقد به این مبانی حول محور واحدی انسجام یافته و به فعالیت بپردارند. البته در جریان این جمعبندی ناگزیریم حدود و مرزهای خود را در مقابل تحجر، واپسگرایی، عوامل نفوذی – که هیچ نسبتی با امام و انقلاب ندارند – و گرایشها و اندیشههایی که با دین و مصالح ملی در تعارضاند مشخص کنیم. اگرچه به نوبهی خود این مبانی را بارها در نوشتهها و گفتههایم بیان کردهام، اما در این مقطع تدوین و بیان روشن و مجدد آن را لازم میبینم6.» خاتمی پس از چند سال تلاش و تحقیق، اصلاحطلبی را تعریف و به اطلاع همگان میرساند. مهمترین ویژگیهای اصلاحطلبی خاتمی به شرح زیر است: آقای خمینی، تئوریسین نظریهی ولایت مطلقه فقیه است. مطابق این نظریه، ولیفقیه قدرت نامحدودی دارد. همچنین در این نظریه، دین تابع دولت (تابع میل ولیفقیه) میشود. او میگفت ولیفقیه دارای اختیارات پیامبر است و میتواند کلیه احکام اولیه اسلام را هم تعطیل کند. وی به صراحت تمام نوشت که حکومت، برکلیهی احکام اولیه اسلام تقدم دارد. آقای خمینی میگفت: حاکم [سلطان] میتواند مساجد را در موقع لزوم تعطیل کند ومسجدی که ضرار باشد، درصورتی که رفع بدون تخریب نشود، خراب کند. حکومت میتواند قراردادهای شرعی را که خود با مردم بسته است، در موقعی که آن قرارداد مخالف مصالح کشور و اسلام باشد، یک جانبه لغو کند. و میتواند هر امری را، چه عبادی و یا غیرعبادی است که جریان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن مادامی که چنین است جلوگیری کند. حکومت میتواند از حج، که از فرایض مهم الهی است، در مواقعی که مخالف صلاح کشور اسلامی دانست موقتا جلوگیری کند... آنچه گفته شده است که شایع است، مزارعه و مضاربه و امثال آنها را با آن اختیارات از بین خواهد رفت، صریحا عرض میکنم که فرضا چنین باشد، این ازاختیارات حکومت است. و بالاتر از آن هم مسائلی است، که مزاحمت نمی کنم7.» آقای خمینی به صراحت میگوید اگر با این اختیارات، کل احکام اولیهی اسلام (عبادی و غیرعبادی) هم از بین برود، مهم نیست، این از اختیارات حکومت است. «وبالاتر از این هم مسائلی است» که از گفتن آنها خودداری میکند. این نوع دینداری، یعنی اسلام فدای قدرت، قدرتی که میتواند تمام اسلام را تعطیل کند. مگر آقای خمینی برهمین مبنا در تابستان ۱۳۶۷ فرمان قتل عام چند هزار زندانی سیاسی را صادر نکرد؟ آقای خاتمی که در آن زمان وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و مسئول تبلیغات جنگ بود، بیش از دیگران از آن جنایت تاریخی اطلاع دارد. جنایتی که اسناد آن به وسیله آیتالله منتظری منتشر شد8. اصلاحطلبیای که آقای خمینی نظریهپرداز و بهترین مصداقش باشد،هیچ نسبتی با دموکراسی، آزادی وحقوق بشر ندارد. او نظریهپرداز دولت مطلقه بود، دولت مطلقهای که دین و همه چیز تابع او میشد و میتوانست «تمام قراردادهایی را که خود با مردم بسته است» را به طور «یک جانبه لغو کند». ۲-۲- میگوید: «اصلاحاتی که ما بدان معتقدیم این است که تحقق مردم سالاری، جامعهی مدنی، پیشرفت و توسعه فقط و فقط از طریق دین امکان پذیر است9.» در کدام تجربهی بشری تحقق دموکراسی، جامعهی مدنی و توسعه از طریق دین بوده است که در ایران، «فقط و فقط» از طریق دین باشد؟ اینگونه پدیدهها معلول علل و دلایل بسیار عدیدهای هستند. اگر فروکاستن «جامعهی مدنی» به «مدینة النبی» درست بود، این مدعای تازه هم درست است. سخن درست این است که در جوامعی که دولت دینی در آن بر سر کار است، بدون تمایز نهاد دین از نهاد دولت، دموکراسی محقق نخواهد شد. در چنین جوامعی، نقد و اصلاح دین، عین نقد دولت است، و این نقد، مهمترین بخش ساحت معرفتی گذار به دموکراسی است. ۳-۲- خاتمی شاخص اصلاحطلبی او میگوید: «رسانههای مخالف درحالی تلاش میکنند اظهارات نادرست برخی از افراد درخصوص دین و نظام را به من و به اصلاحات منتسب کنند که اینها ابتدا از من و اصلاحات عبور کردند و در مرحله بعدی از دین و قانون اساسی و نظام10.» خاتمی، اصلاحطلبی را به شخص خود فرو میکاهد، و کسانی را که درک دیگری از اصلاحطلبی داشته باشند را به عبور از اصلاحطلبی متهم میکند. اما حقیقت آن است که همانها که توسط خاتمی به عبور از اصلاحطلبی متهم میشوند، سالها قبل از او، از اصلاحطلبی، جامعهی مدنی، تکثرگرایی، مردم سالاری وغیره سخن گفتهاند. او از نظرات این افراد به طور مستقیم استفاده کرد و اینک به همان افراد میگوید: عبور از من یعنی عبور از اصلاحطلبی. ۴-۲- خاتمی، ملاک و معیار دینداری او میگوید: «رسانههای مخالف درحالی تلاش میکنند اظهارات نادرست برخی از افراد درخصوص دین و نظام را به من و به اصلاحات منتسب کنند که اینها ابتدا از من و اصلاحات عبور کردند و در مرحلهی بعدی، از دین و قانون اساسی و نظام.» معرفی کردن خود به عنوان معیار دینداری، بسیار مهم است. اقتدارگرایان و سرکوبگران حاکم بر ایران، مخالفان را به بیدینی متهم میکنند. اما این فقط و فقط خاتمی است که مدعی شده است که آنان که از شخص من عبور کردهاند، از دین هم عبور کردهاند. آیا استفاده از این شیوهها و سبقت گرفتن از بازجویان و اقتدارگرایان در متهم کردن مخالفان خود به عبور از دین، با ادعای آزادیخواهی، دموکراسیخواهی و حقوق بشر سازگار است؟ آیا خاتمی میتواند در آخرت اثبات کند که اصلاحطلبانی که از او عبور کردهاند، از دین هم عبور کردهاند؟ انصاف آن است که خاتمی در متهم کردن به بیدینی کسانی که درک دیگری از مسلمانی دارند، از تمام اقتدارگرایان پیشی گرفته است. حداقل این است که هیچکدام از اقتدارگرایان (خامنهای، احمدی نژاد، محسنی اژهای، مصطفی پورمحمدی، سعید مرتضوی و...) تاکنون نگفتهاند که هرکس از من عبور کند، از دین هم عبور کرده است؟ خاتمی، فردی را متهم به عبور از دین میکند، که دغدغههای دینی و تعهدات معنوی او هرگز کاستی نپذیرفته است. اتهام بیدینی به کسی که خود را شورمندانه به آداب و مناسک عبادی متعهد میداند، کاری خلاف مروت و ادب دینورزی است. از نظر من کار دین، بسی خطیرتر از آن است که بازیچهی مصلحتاندیشیهای سیاسی یا منفعتجوییهای دنیایی شود. ایمان بالنده از مسیر آزادگی و شجاعت فکری و اخلاقی میگذرد. آنان که میپندارند که درخت ایمان را میتوان با آب جبن، انقیاد و ملاحظهکاری سیراب کرد، درواقع درخت ایمان را در شورهزار مینشانند. اگر جرأت ایمان دلیرانه ندارید، باری، از کسانی که مرد این طریقاند، جرأت ستانی نکنید. گویی در روزگار ما، مسلمانان آزاداندیش، همچنان باید در دفاع از حرمت مسلمانی خود، در برابر طعن طاعنان، با خود زمزمه کنند که: کفر چو منی گزاف و آسان نبود در دهر چو من یکی و آنهم کافر خاتمی حق دارد با هر فرد و گروهی مرزبندی داشته باشد، او حق دارد سخنان دیگران را نادرست و غلط بخواند، اما وی حق ندارد با متهم کردن دیگران به بیدینی، برای آنها پروندهسازی کند و مسلمانی آنان را زیر سوال برد. ایمان، تعلق وجودی، دلربایی، ناز و کرشمه، احتیاج و اشتیاق و ... است، نه ماندن در خاتمی. تحویل دین به پارهای باورهای متافیزیکی اثبات ناشده، و از آن بدتر، فروکاستن دینداری به شخص خاتمی، به هیچوجه رویکردی قابل دفاع نیست. در کشور ما، دین، به ابزار دستیابی به قدرت و ثروت تبدیل شده است. و برای رسیدن به قدرت، باید «دینفروشی» کرد. درواقع دین را به سفته و چک بانکی تبدیل کردهاند. فهم این نکته که آیینها و ایدئولوژیها، فاقد «ذات» و «ماهیت» هستند و همانطور که انواع و انحای مارکسیسم (مارکسیسمها) و لیبرالیسم (لیبرالیسمها) و فمینیسم (فمینیسمها) وجود دارد، انواع و انحای مسیحیت و اسلام هم وجود دارد. این مکاتب نهتنها به درک بهتری از «دیگری» منتهی میشود، بلکه، نوعی رواداری در آدمی ایجاد میکند. هر آیینی یک طیف وسیع از پیروان، با تفاوت فهم و عمل، را در برمیگیرد. درواقع هیچکس نقطهی پرگار دینداری و مسلمانی نیست. آدمی باید چه تلقیای از «خود» و «اسلام» داشته باشد تا چنین ادعاهایی را بر زبان آورد. قلمرو دین، آیین و ایدئولوژی، بهترین وادیای است که رواداری و نارواداری آدمیان را برملا میکند. ۳- دبیر کل سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی درخصوص پرسشهای مطرح شده در «قرآن محمدی» دربارهی امام زمان، گفته است: «اظهارنظرهای گنجی ارزش بحث کردن ندارد11.» اما پس از گذشت چند روز از این اظهارنظر، سخنگو و عضو شورای مرکزی سازمان، احساس کرد که آن پرسشها واجد ارزش پاسخ دادن هستند. سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی احساس میکرد که دبیرکلاش به حد کافی پرسشگر را تحقیر نکرده است، لذا سخنگوی سازمان باید با بیان سخنانی تازه، تکلیف پرسشگر را یکسره کند. او میگوید: «وقتی بزرگان ما [یعنی عبدالکریم سروش، محمد مجتهد شبستری و مصطفی ملکیان] برخی مطالب را که نه دغدغهای روشنفکرانه که دغدغهای ویژه یک عالم و یا فیلسوف است این چنین مطرح میکنند، برای برخی افراد فاقد صلاحیت که توانایی ترجمهی ساده آیات قرآنی را نیز ندارند و حتی در فهم ترجمه آیات نیز مشکل دارند، زمینه فراهم میشود تا با اظهار فضل خود خاک به چشم حقیقت بپاشند و آب گلآلود کنند12.» سخنگوی سازمان، آرای سروش، شبستری و ملکیان را فاقد استدلال جلوه میدهد و سایت سازمان این نظر را «جالب» تلقی کرده است: «این استاد دانشگاه که مطالعاتش درخصوص اندیشههای اسلامی است، در ادامه به نکته جالبی اشاره کرد و گفت: بسیاری از نقدهای که به باورهای دین میشود از استدالها و استحکام قوی برخوردار نیستند، ولی پذیرش این نقدها از سوی جامعه به دلیل وجود فضای سیاسی – روانی مساعد با استقبال مواجه میشود.» اینها مواضع کسانی است که مدعی دفاع از آزادی بیان و حقوق مخالفان هستند. وقتی فردی مسلمان و شیعه، پرسشهایی مطرح میکند، این چنین با او برخورد میکنند تا دیگران هم حد تحمل اینان را دریابند. به محض آنکه کسی سخنی دگراندیشانه بیان کند، «بی سواد»، «نفهم»، «خودنما»، مشتاق «اظهار فضل»، «خاک بر چشم حقیقت پاش»، «گلآلود کنندهی آب» و... معرفی میشود تا همه بدانند که پرسشگری و استقلال فکر در قلمرو دین چه هزینههایی به دنبال دارد. مسأله این است: یا نباید در گفتوگوی علمی شرکت کرد و یا باید آداب گفتوگو را رعایت کرد. هرکس مجاز است نظر خود را به طور مستدل در فضای عمومی عرضه کند، نه آنکه بجای عرضهی نظر خود، دیگران را تحقیر و بیسواد نشان دهد. دین که «باید» پشتوانهی اخلاق و معنویت باشد، اگر به ابزار بداخلاقی، تحقیر و تخفیف تبدیل شود، چه چیز از آن باقی خواهد ماند؟ به فرض آنکه بیان اینگونه سخنان، فقط و فقط به انگیزه دفاع از دین باشد، آیا تنها راه دفاع از دین، نفی و طرد و نابودی پرسشگران و دگراندیشان دینی است؟ مومنان بیش از حد از اخلاق و معنویت و پاکی دم میزنند، اما به محض آنکه با نقد و پرسش در قلمرو دین مواجه میشوند، به شیوههای غیراخلاقی با «دیگری» روبرو میشوند تا او را از میدان بدر کنند. نقد این رویکرد غیراخلاقی و غیردموکراتیک را به مجالی دیگر واگذار میکنیم. سخنگوی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی با تأکید بر اینکه پرسش دربارهی امام زمان «مسأله اصلی جامعهی ایران نیست»، پرسیده است: «نقد اعتقادات رایج دربارهی امام زمان و مسألهی وحی، ناظر به کدام مسألهی جامعهی ماست و کدام مشکل در گرو حل این مسأله است؟13» پاسخ روشن است: یکم: مومن واقعی دائماً درصدد پالایش ایمان خود از خرافات است. ایمان همهی آدمیان آغشتهی به شرک است. این پرسشها که: دینداری چیست؟ مومنانه زیستن چه معنایی دارد؟ آیا دغدغههای وجودی داشتن و اخلاقی زیستن، گوهر دینداری است، یا اعتقاد به باورهای نامدلل متافیزیکی کهن؟ این سوالات، مستقل از ربطشان به سیاست، مهم و اساسیاند، حتی اگر هیچ نقشی در قلمرو سیاست نداشته باشند. هیچ دینداری با دین شوخی نمیکند. به عبارت دیگر پرسشهایی که کل وجود آدمی را در بر میگیرند، نه تنها اندیشه، که تمام وجود او را میسوزانند، بر بستر خودنمایی و گلآلود کردن چشمه نمیرویند. دوم: ارائهی تصویری دلپذیر (اخلاقی- عقلی) از دین، وظیفهی همهی مومنان، و به خصوص روشنفکران دینی است. سوم: فرض کنیم که حل مسائل و رفع مشکلات جامعه، وظیفهی اصلی متفکران باشد، آیا استنبداد دینی حاکم (ولایت مطلقهی فقیه)، خود را جانشین برحق امام زمان معرفی نمیکند؟ آیا مگر غیر از این است که براساس خرافات بیشماری که حول «وجود مقدس امام زمان» ساخته شده است، سلطهی خود بر مردم، جامعه و کشور را توجیه میکنند؟ اگر «حکومت خودکامهی دینی» مسأله و مشکل اصلی جامعه ماست، ناگزیر، نقد ریشههای مشروعیتبخش آن، حلال مسائل و رافع مشکلات بیشماری خواهد بود. در جوامعی که نظام دینی حاکم است، نقد دین، همانا نقد دولت است. اگر دین وارد قلمرو دولت نگردیده بود (جدایی نهاد دین از نهاد دولت)، مدافعان دموکراسی و عدالت و آزادی، کار چندانی با دین نداشتند. اما دینی که مدعی حکومت است یا به تعبیر دقیقتر، روحانیت که دین را وسیله و ابزار «حکومت کردن» کرده است، از این منظر هم باید نقد شود. این منظر محسن کدیور را تا آنجا پیش رانده که تمام احکام قرآنی معارض با دموکراسی و حقوق بشر را «موهن»، «خشن» و «موقتی» خوانده است که «مفاسدشان بیش از مصالحشان» است. تصویر و تصور امامیه از امام زمان، با دموکراسی و حقوق بشر تعارض بنیادین دارد. یعنی این تصور که حکومت، حق جانشین امام زمان است و مشروعیت ولیفقیه به دلیل جانشینی از سوی امام زمان است. حال اگر کسی بگوید که ولیفقیه جانشین امام زمان نیست و مشروعیت زعامتاش دلایل دیگری دارد، در آن صورت نظریهی ولایت فقیه بیمبنا خواهد شد و دیگر نیازی به ولیفقیه نخواهد بود. مردم به جن و فرشتگان هم باور دارند. اما این باور آنها با باور به وجود امام زمان تفاوت دارد. اجنه و فرشتگان به قلمرو سیاسی کاری ندارند و در آن دخالت نمیکنند، اما امام زمان به قلمرو سیاسی کار دارد و در آن دخالت میکند. چهارم: پروژهی اصلی نواندیشی دینی (روشنفکری دینی، روشنفکری مذهبی)، «عقلانی- اخلاقی- عادلانه» کردن دین است. مقتضیات این پروژه، آنان را به حوزههای اصلی میکشاند. باید به لوازم منطقی این پروژه پایبند بود. هیچکس نمیتواند از بیرون برای روشنفکران دینی تعیین تکلیف کرده و به آنها بگوید مجازبه ورود به چه حوزههایی هستند و مجاز به ورود به چه حوزههایی نیستند. سیدجمالالدین اسدآبادی، نائینی، عبده، طالقانی، مطهری، بازرگان و شریعتی را به عنوان روشنفکری دینی معرفی میکنند، اما به سخنان اقبال لاهوری و مطهری توجهی ندارند14. پنجم: دو نوع نواندیشی دینی را باید از یکدیگر تفکیک کرد: اولی آن است که در مقابل ولیفقیه و قرائت سلطانی و فاشیستی از دین میایستد و ایستاده است، اما دومی، «نواندیشی دینی سلطانی» است. این نوع نواندیشی، ساختهی دربار سلطان است. سایت انتخاب که مرکز نواندیشی دینی سلطانی است، وقتی خود را ناتوان از استدلال میبیند، به شیوهی سلطان با دگراندیشان برخورد میکند. یعنی به جای آنکه با اقامهی برهان نشان دهد امام زمان وجود دارد، مینویسد گنجی گفته است: «قرآن، متنی است که بعدها به وسیلهی مسلمانها، از ترکیب چند گفتمان مختلف، ساخته شده است.» آنان که سلسله مقالات «قرآن محمدی» را تعقیب کردهاند میدانند که این مدعا کذب محض است. «قرآن محمدی» به صراحت بارها گفته است که فقط «امکان» اثبات سخن پیامبر بودن قرآن وجود دارد. اما به نظر نویسنده، هیچ راه بشری (عقلی - تجربی) برای اثبات صدق مدعای کلام الله بودن قرآن وجود ندارد. حداکثر ادعایی که میتوان به «قرآن محمدی» نسبت داد، سخن پیامبر بودن قرآن است، یعنی آیات قرآن بر زبان پیامبر جاری شده است. این کجا و دروغپردازیهای پیروان صدیق سلطان کجا؟ انتخاب با تقلید از روزنامه کیهان مینویسد: «به گزارش خبرگزاری «انتخاب»، این یادداشتها که بنابرشنیدههای خبرنگار ما با هماهنگی کامل دکتر سروش و برخی نزدیکانش و گاهاً توسط شخص سروش، نگارش میشود، بار دیگر مباحث مربوط به الهی بودن قرآن و همچنین دلایلی در رد وجود امام زمان را مطرح کرده است15.» زمامداران حاکم بر ایران، شاید نقد باورهای اصلی دین را برتابند، اما طلب دلیل بر وجود امام زمان را برنمیتابند، چرا که حیات و ممات آنان وابسته و متکی بر این باور بلادلیل است. روحانیون حاکم بر ایران که با اتکا بر این باور، مردم ایران را به اسارت گرفتهاند، اینک گرفتار رئیس جمهوری زرنگتر از خود شدهاند که مدعیست امام زمان همه جا همراه اوست، و حتی در مجمع عمومی سازمان ملل هم او را تنها نمیگذارد. اگر قرار بر سوء استفاده از «باورهای مقدس» مردم برای حکمرانی و به زنجیر کشاندن آنها باشد، زرنگتر از شمایی هم پیدا خواهد شد که مدعی ارتباط مستقیم با امام زمان و مدیریت مستقیم دولت نهم به وسیلهی مهدی موعود خواهد شد. اگر این مدعیان درست بگویند، حتماً سلولهای انفرادی سپاه و وزارت اطلاعات را هم امام زمان مدیریت میکند و وزیر جاعل و دروغگو را هم امام زمان انتخاب کرده بود. وزرات اطلاعات جمهوری اسلامی، امروز در حال شکار مدعیان ارتباط با امام زمان است. مسأله روشن است: هیچکس جز ولیفقیه و کسانی که او صلاح بداند، نباید مدعی ارتباط با امام زمان شوند. مطمئن باشید که اگر روزی امام زمان ظهور کند، همین ولیفقیه دستور بازداشت او را صادر خواهد کرد. هر نشان و دلیلی که او بر صدق خود ارائه کند، از نظر اینان پذیرفتنی نخواهد بود16. جدایی نهاد دین از نهاد دولت در ایران، نه تنها شرط لازم گذار به دموکراسی، بلکه شرط لازم حفظ دیانت در ایران است. هیچکس به اندازهی جمهوری اسلامی و روحانیون حاکم بر آن، به دین اسلام ضربه و صدمه وارد نیاورده است. چطور است که در جوامعی چون ترکیه که امام زمان ندارند، اسلامگرایان از طریق نشان دادن چهرهای دموکرات و کارآمد از خود، درحال افزایش نفوذ خود هستند، اما در ایران مبلغ امام زمان، یعنی ولیفقیه، با سرکوب و زندان و شکنجه هم نمیتواند مردم را ملتزم به دین نگاه دارد و هزاران سرباز گمنام امام زمان به همراه دیگر نیروهای نظامی و انتظامی در سراسر کشور در حال بالا و پایین کردن لباس و وضع ظاهری مردم هستند؟ چگونه است که مسلمانهای ترکیه غیرمعتقد به امام زمان، از طریق انتخابات آزاد و رقابتی با لاییکهای دشمن دین و متکی به ارتش به پیروزی دست مییابند؟ اما ولیفقیه جانشین امام زمان حتی به اصلاحطلبان معتقد به امام زمان، قانون اساسی و ولایتفقیه هم اجازهی شرکت در انتخابات را نمیدهد؟ البته مخالفان واقعی (مارکسیستها، لیبرالها و فمینیستهای خداناباور و دیگر مخالفان که جای خود دارند! اگر امام زمانی وجود داشته باشد و اگر ولیفقیه جانشین برحق امام زمان است، خود را به داوری آزادنه و رقابتی با مخالفان واقعی بسپارید، اگر راست گفته باشید، قطعاً امام زمان شما را در مقابل مشتی لامذهب تنها رها نخواهد کرد و دوام حکومت جانشین برحقاش را تضمین خواهد کرد. تنها نتیجهی سه دهه تجربهی حکومت ولایت مطلقه فقیه، مخالفت با نظام ولایتفقیه نیست، بلکه این نظام، به عنوان عامل دینگریزی هم عمل کرده است. پاورقیها: ۱- رجوع شود به این سایت. ۲- جوادی آملی، تنسیم، تفسیر قرآن کریم، جلد ۱۱، ص ۶۲۴. ۳- رجوع شود به این سایت. ۴- رجوع شود به این سایت. ۵- رجوع شود به سایت خاتمی آقای خاتمی وقتی میگوید «قبلا هم حرفهای بیاساسی درباره افراد مختلف، از جمله خود من زدهاند»، شاید خواننده نداند منظور وی ناظر به چه موضوعی است. بنابر دستور صریح «مقام معظم رهبری» و «رهبر معزز انقلاب» به آقای خاتمی، قرار شد قتلهای زنجیرهای محدود به چهار قتل شود و از مدیر کل وزارت اطلاعات هم بالاتر نرود، برای اینکه در آن صورت این پروژه به نقطه اصلی خود که رهبر باشد وصل میشد. بنابراین، کسانی که پای افراد دیگر و دیگر قتلها را به میان میکشیدند، حرفهای بیاساسی میزدند. خاتمی برای اجرای دستور رهبر، در مسائلی دخالت مستقیم کرد که منجر به زندانی شدن مظلومان شد. او در زمان قتلهای زنجیرهای طی نامهای به وزیر اطلاعاتش، به شدت نسبت به مسائلی که عمادالدین باقی دربارهی مصطفی پورمحمدی بیان کرده بود اعتراض کرد و بیانات باقی را مستوجب تعقیب دانست. سعید مرتضوی از نامه خاتمی برای محکومیت باقی در دادگاه استفاده کرد. بخشی از حکم محکومیت عمادالدین باقی که توسط سعید مرتضوی صادر شد، در روزنامه کیهان و رسالت همان زمان انتشار یافت، و باقی ۲۸ ماه از زندگیاش را با آن حکم در زندان سپری کرد، بخشی از این حکم به شرح زیر است: «قابل ذکر است که ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران درخصوص یکی از مطالب متهم عمادالدین باقی که به نظر ایشان رسیده طی نامهی شماره ۶۸۵۰۶ در تاریخ ۲۲/۱۲/۷۸ خطاب به وزیر محترم اطلاعات دستوری صادر که به لحاظ قرائت آن توسط شاکی در جلسه علنی دادگاه عیناً متن نامه دفتر ریاست محترم جمهوری به شرح بین الهلالین درج میگردد. (بسمه تعالی: حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای یونسی وزیر محترم اطلاعات با سلام: مطلب مندرج در روزنامه فتح مورخ ۱۶/۱۲/۷۸ تحت عنوان «اسرار قتل بانو برقعی» به استحضار ریاست محترم جمهوری رسید پی نوشت فرموند: «به نام خدا» خاتمی، افشاکنندگان قتلها را محکوم میکرد تا از امثال پورمحمدی دفاع کند. پورمحمدی در جنایات بسیاری مشارکت داشته است. آیتالله منتظری درخصوص اعدامهای تابستان ۱۳۶۷ در خاطراتش میگوید: «اول محرم شد من آقای نیری که قاضی شرع اوین و آقای اشراقی که دادستان بود و آقای رئیسی معاون دادستان و آقای پورمحمدی که نماینده اطلاعات بود را خواستم و گفتم الان محرم است حداقل در ماه محرم از اعدامها دست نگه دارید، آقای نیری گفت: ما تا الان هفتصد و پنجاه نفر را در تهران اعدام کردهایم، دویست نفر را هم به عنوان سر موضع از بقیه جدا کردهایم کلک اینها را هم بکنیم بعد هرچه بفرمایید و...! من بسیار ناراحت شدم.» ۶- منبع: سایت
سید محمد خاتمی: ۱۱ آبان ۱۳۸۷ ۸- آقای خاتمی تاکنون هیچ اشارهای به آن جنایت تاریخی نداشته و هیچگاه توضیح نداده است که در هیأت دولت آن زمان و ستاد تبلیغات جنگ دربارهی این موضوع چه گفتوگوهایی صورت گرفته است؟ حکم آقای خمینی که یک روز پس از آغاز حمله سازمان مجاهدین خلق از عراق در عملیات فروغ جاویدان در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۶۷ صادر شد، به قرار زیر است: « بسم الله الحمن الرحیم. قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردیدناپذیر نظام اسلامی است. امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام، رضایت خداوند متعال را جلب نمایید. آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است، وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند «اشدا علی الکفار» باشند. تردید در مسائل اسلام انقلابی، نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا میباشد. والسلام. روح الله الموسوی الخمینی.» رجو ع شود به خاطرات آیتالله منتظری، ص ۵۲۰. ۱۰- روزنامه کارگزاران، ۲۲ آبان ۱۳۸۷ و این سایت. ۱۱- رجوع شود به این سایت. ۱۲- رجوع شود به سایت سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی. «چون هنوز روش علمی برای بررسی آن نوع از تجربه نداریم که حکمی چون حکم حلاج بر آن بنا شده است، نمیتوانیم از قابلیت و امکانی که چنان تجربهها برای تحصیل معرفت دارد بهرهمند شویم، و نیز مفاهیم دستگاههای علوم الاهی، که با الفاظ و مصطلحات متافیزیکی عملاً مرده بیان شده، به کسانی که زمینهی عقلی متفاوتی دارند، هیچ مددی نمیتواند برساند. بنابراین وظیفهای که مسلمان این زمان در پیش دارد، بسیار سنگین است. باید، بیآنکه کاملا رشته ارتباط خود را با گذشته قطع کند، از نو در کل دستگاه مسلمانی بیندیشد، شاید نخستین مسلمانی که ضرورت دمیدن چنین روحی را در اسلام احساس کرد، شاه ولی الله دهلوی بوده است. ولی، آن کسی که کاملا به اهمیت و عظمت این وظیفه متوجه شد، وبصیرت عمیق در تاریخ اندیشه و حیات اسلامی، همراه با وسعت نظرحاصل از تجربهی وسیع در مردم و اخلاق و آداب ایشان، او را حلقه اتصال زندهای میان گذشته و آینده ساخته، جما لالدین اسدآبادی (افغانی ) بوده است. اگر نیروی خستگیناپذیر وی تجزیه نمیشد، و خود را تنها وقف تحقیق دربارهی اسلام به عنوان دستگاهی اعتقادی و اخلاقی میکرد، امروز جهان اسلام از لحاظ عقلی بر پایه محکم تری قرار میداشت. تنها راهی که برای ما باز است این است که به علم جدید با وضعی
احترامآمیز ولی مستقل نزدیک شویم، و تعلیمات اسلام را در روشنی این علم
ارزشیابی کنیم، حتی اگر این کار سبب آن شود که با کسانی که پیش از ما
بودهاند اختلاف پیدا کنیم» ۱۵- پیش از این هم سایت انتخاب بارها مطالبی کذب و سراسر اهانت علیه نویسندهی قرآن محمدی انتشار داده است. نویسنده از مدیر سایت درخواست نمود تا پاسخ وی را هم انتشار دهد، ولی مدیر مسئول سایت به نویسنده نوشت که نمیتواند پاسخ بنده را انتشار دهد. ۱۶- داستایفسکی در بخشی از رمان برادران کارامازوف، به داستان «مفتش اعظم» میپردازد. عیسی مسیح، در اسپانیای قرون وسطی، همزمان با دادگاههای تفتیش عقاید، درست یک روز پس از آن که مفتش بزرگ یکصد نفر را در آتش سوزانده است، ظهور میکند. او با معجزات مسیحاییاش نشان میدهد که همان مسیح موعود است. مفتش اعظم او را بازداشت میکند. سپس در زندان به تنهایی به ملاقات او میرود و به او میگوید: «فردا حکم محکومیتات را صادر خواهم کرد و به عنوان پستترین ملحد زمان بر صلیبی خواهمت سوزاند... تو همه چیز را به پاپ سپردی و دیگر نیازی به آمدنت نیست... تو با دست خالی به جهان میروی و نوید آزادی میدهی و انسانها، به اعتبار سادهانگاری و بیبند و باری طبیعی خود، حتی از درک معنای این آزادی عاجزند و از آن بیمناک و بیزارند زیرا برای انسان و جامعه انسانی هیچ چیز غیرقابل تحملتر از آزادی نیست... چرا آمدهای و مانع کارمان شدهای؟... تنهاهشت قرن پیش آنچه را او [شیطان] ارزانیات کرد و تو به تحقیر نپذیرفتی، برگرفتیم، واپسین خدیهاش را به تو که به ملکوت زمین راهبرت میشد پذیرفتیم. از او روم و شمشیر قیصر را پذیرفتیم و خود را حکام منحصر به فرد جهان خواندیم... براستی متقاعدشان خواهیم کرد که تنها با واگذاشتن آزادیشان به ما و تنها از طریق اطاعت از ما به آزادی خواهند رسید.... فردا خواهی دید که چگونه رمهی مطیع، به اشاره دستی از سوی من، هیمههای سوزانی را که به آتش آن تو را به عقوبت آمدن و آزار ما خواهم سوزاند، فراهم خواهند آورد. اگر تنها یک کس سزاوار آتش ما است، آن یک کس تویی. فردا خواهمت سوزاند.» (مباحثی در باب توتالیتاریسم، ترجمه عباس میلانی). |