![]() |
![]() |
پیشینهی نظریهی «علمای ابرار» در دوران اخیراکبر گنجیتاریخ انتشار: ۹ آذر ۱۳۸۷مرحوم حیدرعلی قلمداران، کتابی نوشته است زیر عنوان راه نجات از شر غلات. این کتاب، از نظر منابع و نیز نشان دادن تعارض تشیع فعلی با تشیع دوران ائمه، کتاب مهمی در این موضوع است. درواقع این کتاب نقدی است بر کتاب امراء هستی، نوشتهی سید ابوالفضل نبوی قمی. فرد یاد شده در روی جلد کتاب، خود را آیتالله العظمی خوانده بود. ناقد در کتاب خویش نامی از مدعی آیتالله العظمی بودن نمیبرد. کتاب حیدرعلی قلمداران در سال ۱۳۵۳ یا ۱۳۵۴ منتشر شده است. در سال ۱۳۵۸ برخی از متعصبین قصد ترور او را داشتند. وی در این واقعه زخمی شد، اما خوشبختانه زنده ماند. او شرح این واقعه را در جلد دوم کتاب حکومت در اسلام نوشته است. قلمداران در ۱۵ اردیبهشت سال ۱۳۶۸ درگذشت و در قبرستان بهشت (امام زاده علی بن جعفر) قم مدفون است. ابوالفضل نبوی هم در سالهای اول انقلاب درگذشت. انتشار یک فصل از کتاب (۱۸۶- ۱۶۵) وی در اینجا، از چند جهت مهم است: اول: این مقاله نقدی است بر برساختههای شیعیان غالیای چون آیتالله جوادی آملی. در این نقد، به خوبی تغییر الگوی تشیع در طول تاریخ، نشان داده میشود. برساخته تشیع فعلی، هیچ نسبتی با تشیع اولیه ندارد. دوم: حق این است که آن مرحوم ۳۵ سال پیش، نظریه «علمای ابرار» را در کتاب خویش، همراه با مستندات آن، مطرح کرد. سوم: ادای احترام به کسی است که بسیار زودتر از امثال ما، حقیقت را بیان کرد و به دلیل بیان این حقیقت، تا پای مرگ پیش رفت. آنچه پس از این از نظر خواننده خواهد گذشت، متن کامل صفحات یاد شده
است. راقم این سطور، در حین تایپ این فصل، ترجمهی آیات قرآن را به متن
افزود و رسم الخط فعلی را رعایت کرد. علمای بزرگ شیعه نیز امامان را عالم به غیب نمیدانستند در بحث گذشته گذشت که اصحاب خاص ائمه چون قیس بن سعد و سلیمان صرد و مسیب بن نجیه و زراره و امثال ایشان نه تنها امامان را عالم به غیب نمیدانستند، بلکه در احکام دین هم درپارهای مراحل آنان را کامل نمیشمردند! و چنان که دانشمندان و علمای بزرگ شیعه چون ابن جنید و شهید ثانی و علامه ی مجلسی و بحرالعلوم طباطبایی نیز تصریح کردهاند که اصحاب خاص امامان، ائمه علیهم السلام را فقط علمای ابرار میدانستند که طاعت ایشان واجب است و اعتقاد به عصمت ایشان از خطا نداشتند! چنان که علامهی مجلسی در حق الیقین و جلد پانزدهم بحارالانوار، کتاب الایمان و الکفر، و مرحوم شیخ عبدالله مامقانی در تنقیح المقال، ص ۶۸، جلد ۲، ضمن احوال محمدبن احمد الجنید آورده است، و شهید ثانی فرموده است که در ایمان، تصدیق به امامت ائمه علیهم السلام و اعتقاد به فرض طاعت ایشان کافی است، هر چند از تصدیق به عصمت از خطا، خالی باشد. و ادعا کرده است که این معنی از مجموع روایات ایشان علیهم السلام، و عقیده شیعیانشان، واضح و ظاهر است که آنان معتقد بودند که امامان علمای ابراری هستند که خدا طاعت ایشان را، با عدم اعتقاد به عصمت ایشان، فرض شمرده است. و مع ذالک ائمه علیهم السلام به ایمان و عدالت شان حکم میفرمودند. این حال اصحاب ائمه علیهم السلام در زمان حیات ایشان بود. اما پس از فوت و غیبت ایشان، از دانشمندان بزرگ شیعه کسانی را که تا هنگام تألیف این کتاب میشناسیم، بسیارند که اعتقاد به علم غیب ائمه نداشتند، سهل است، حتی سهو و غفلت و ظن و اجتهاد را دربارهی ایشان، جایز و روا میدانستند. ولی از باب اختصار ناچار نام ده نفر از ایشان و عقایدشان را، تیمناً در این رساله میآوریم، و بقیه را انشاءالله لدی الفرصه و عندالاقتضاء در رساله معرفی مینماییم تا دانسته شود که این غلو و افراط از متأخرین بوده، و شاید سیاست سلاطین، مانند سلسله ی صفویه و امثال آن، نیز در آن دخالت داشته و گرنه علما و دانشمندان متقدم هرگز چنین عقاید شرک آمیز را نیز نداشتند. ۱- محمد بن الحسن بن الولید القمی رحمه الله علیه، استاد شیخ صدوق بزرگترین عالم شیعه در زمان خود که مورد توثیق و تعظیم عموم علمای شیعه و اصحاب رجال است. آن جناب نه تنها ائمه علیهم السلام را عالم به غیب نمیداند بلکه سهو و نسیان را بر ایشان که سهل است، بر پیغمبر بزرگوار اسلام که امین وحی و مأمور رسالت است، جایز و روا میشمارد! و معتقد است که اول درجهی غلو نفی سهو از پیغمبر است. چنانکه مرحوم صدوق این عقیده را از او در من لایحضره الفقیه آورده است. احتراز آن جناب از عقیدهی عالم به غیب بودن امامان تا آن حد بود که کتاب بصائر الدرجات صفار را که حاوی پارهای از این اخبار غلوآمیز است، روایت آن را جایز ندانسته، تحریم فرموده! ۲- مرحوم صدوق محمدبن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه القمی، رئیس المحدثین و به طور کلی تمام علمای بزرگ شیعه در قم، که اکثر آنان معاصر ائمه علیهم السلام و با ایشان مربوط و معاشر بودند، نسبت علم غیب و صدور معجزه را از ائمه علیهم السلام منکر بوده، سهل است حتی نفی سهو و نسیان را از ایشان غلو شمرده و قائل به آن را غالی و غالی را بدتر از مشرک میدانستند و در این خصوص کتابها نوشتهاند. و مرحوم صدوق صدور سهو و نسیان را از پیغمبر تا چه رسد به امام، جایز و لازم میشمرد و خود در کتاب من لایحضره الفقیه وعده میدهد که کتابی خاص در این باب تألیف نماید و احتمالاً آن را تألیف کرده باشد و دست حوادث آن را از دسترس ما دور داشته باشد! زیرا آن مرحوم دارای بیش از سیصد تألیف است که کمتر از نصف آن در دسترس ما است، و بقیه متأسفانه ناپیداست، هرچند اخبار بسیاری دراین خصوص (سهو النبی) در سایر آثار آن مرحوم باقی مانده است که جمع آن خود کتاب مستقلی را تشکیل میدهد. و خود آن جناب در من لایحضره الفقیه از کثرت اخبار در این موضوع فرموده است: «و لو جازان تردد الاخبار الوارده فی هذا المعنی لجاز ان ترد جمیع الاخبار و فی ردها ابطال الدین و الشریعه.» یعنی اگر جایز باشد که اخبار وارده در این معنی (سهو النبی) رد شود، در آن صورت رد جمیع اخبار جایز خواهد بود و در چنین صورت، دین و شریعت باطل است (زیرا بنای شریعت براین اخبار است). جای تعجب است که پارهای از علمای شیعه چون شیخ مفید و شیخ بهایی به
خیال شیخ صدوق به نوشتن چنین کتابی در موضوع (سهو النبی) توفیق نیافته
است، خدای را شکر کردهاند، در حالی که: ثانیاً: درهمین کتبی که از او باقی مانده است، به قدر کفایت این مطلب را اثبات مینماید. و در هر صورت از دست دادن آثار صدوق جای تأسف است، نه جای تشکر! مرحوم شیخ مفید که پارهای از آثارش رد بر صدوق است،در این باره نیز رساله ای پرداخته و بر عقیدهاش تاخته است و به تصور خود، او را در این عقیده محکوم و مردود ساخته است. لکن در زمان ما علامهی محقق، آقای حاج شیخ محمد تقی شوشتری ادام الله بقاعه، رسالهای در سهوالنبی نگاشته و به خط شریفاش افست و به ضمیمهی جلد یازدهم قاموس الرجال آن بزرگوار چاپ و منتشرگردیده است. آن جناب در این کتاب این مطلب را به نحو اوفی ثابت کرده است، طالبین بدان مراجعه فرمایند. عقیدهی علمای بزرگ شیعه در جواز سهو و نسیان بر ائمه تا چه رسد به ندانستن علم غیب، آن چنان شهرت داشته است که بنا به نقل علامهی مجلسی در جلد پانزدهم بحارالانوار، و نیز در کتاب تصحیح الاعتقاد، ص ۶۵، چاپ تبریز، شیخ مفید فرموده است: گروهی از مردم قم بر ما وارد شدند که دیدیم آشکارا در دین مقصراند و چنین گمان میکنند که آنان علیهم السلام بسیاری از احکام دین را نمیدانستند، تا اینکه در قلب ایشان نکته شود و در میان علمای قم کسانی را دیدیم که میگویند ائمه در احکام دین و شریعت به رأی و ظنون ملتجی میشدند: «جماعه و ردوا الینا من قم یقصرون تقصیراً ظاهراً فی الدین و ینزلون الائمه عن مراتبهم و یزعمون انهم کانوا الایعرفون کثیراً من الاحکام الدینیه حتی نیکت فی قلوبهم و رأینا فی اولئک من یقول: انهم یلتجئون فی حکم الشریعه الی الرأی و الظنون.» مجلسی علیه الرحمه در تحقیق و تبیین خود در موضوع سهوالنبی ۴ مطلب را به این عبارت خاتمه داده است: «و یظهر منه عدم انعقاد الاجماع من الشیعه علی نفی مطلق السهو من الانبیاء.» یعنی از تمام این گفتارها ظاهر میشود که در شیعه، اجماع بر نفی مطلق سهو از انبیأ منعقد نشده است! آری شیعه چگونه میتوانست چنین عقیدهای داشته باشد و حال آن که، آن مخالف صریح با آیات قرآن است. زیرا پروردگار عالم دربارهی حضرت آدم در سورهی مبارکه طه آیه ۱۱۵ میفرماید: «ولقد عهدنا الی آدم من قبل فنسی و لم نجد له عزماً: و از پیش به آدم سفارش کردیم، ولی فراموش کرد، و در او عزمی استوار نیافتیم.» و دربارهی موسی و یوشع بن نون که هر دو پیغمبر خدا بودند در سورهی کهف آیه ۶۱ میفرماید: «فلما بلغا مجمع بینهما نسیاً حوتهما: و چون به مجمع بین آن دو[دریا] رسیدند ماهیشان را فراموش کردند.» و در آیه ۶۳ همین سوره از قول یوشع بن نون میگوید: «فانی نسیت الحوت و ما انسانیه الا الشیطان ان اذکره: من [داستان] ماهی را فراموش کردم و جز شیطان آن را از یاد من نبرد.» و در آیه ۷۳ همین سوره از قول جناب موسی به عالم زمان خود میگوید: «لاتواخذنی بما نسیت: مرا به خاطر آن چه فراموش کردم مواخذه مکن.» در حالی که قبلاً به او تعهد سپرده بود که ولا اعصی لک امراً و در سوره یوسف آیه ۴۲، بنابر بعض از تفاسیر حضرت یوسف علیه السلام را دستخوش نسیان میشمارد: «فانساه الشیطان ذکر ربه فلبث فی السجن بضع سنین: آنگاه شیطان یاد سرورش را از خاطر او برد، لذا [یوسف] چند سال در زندان ماند.» و در آیه ۲۴ سوره الکهف، خداوند عالم به پیغمبر اکرم در غیر مورد وحی، چون وحی را به اعتبار وعده خدا و القاء و اقراء او از یاد نمیبرد، نسبت نسیان میدهد و میفرماید: «واذکر ربک اذا نسیت و قل عیسی ان یهدین ربی لا قرب من هذا رشدا: و چون [ان شاء الله گفتن را] فراموش کردی [هنگامی که به یاد آوردی] پروردگارت را یاد کن و بگو باشد که پروردگارم مرا به راهی نزدیکتر از این به صواب هدایت کند.» و در سوره الاعلی به آن جناب اخطار مینماید که: «سنقرئک فلا تنسی: زودا که تو را به خواندن آوریم و از یاد مگذاری.» که معلوم میشود جز وحی را فراموش میکند. پس سهو و نسیان به حکم عقل و قران بر پیامبران جایز است، تا چه رسد به امامان! و آن کس که سهو و نسیان بر او جایز نیست، تنها ذات پروردگار عالم است. چنان که در آیه ۵۲ طه میفرماید: «لا یضل ربی و لا ینسی: و پروردگار من نه فرو میگذارد و نه فراموش میکند.» و بنا بر روایت منقوله در عیون الاخبار الرضا علیه السلام، هروی میگوید که به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم : یابن رسول الله (ص) گروهی در کوفه هستند که می پندارند که بر رسول خدا (ص) سهو و اشتباهی عارض نمیشد! حضرت فرمود: کذبو العنهم الله ان الذی لا یسهو هو الله. یعنی دروغ میگویند خدا ایشان را لعنت کند آن کس که سهو نمیکند او
خداست! لا تعلمهم نحن نعلمهم و ده ها آیات دیگر که برخی از آنها با شرحش گذشت و با این همه آیات سهو و نسیان درباره پیغمبران کسی نمیداند که باز هم این عاشقان کفر و نفاق چه میخواهند که میگویند پیغمبران و امامان عالم به غیباند و سهو و نسیان را بر ایشان راه نیست! و علم غیبشان همان اندازه علم خداست که: «عالم الغیب لا یعزب عنه مثقال ذره فی السموات و لا فی الارض: همو که دانای نهان است، و همسنگ ذرهای در آسمانها و زمین از او پنهان نیست (سبأ، ۳).» قاتلهم الله انی یوفکون. عقیده شیعه در زمان ائمه علیهم السلام، عقیده توحیدی خالص بود. اما چون در زمان خلفاء بنی عباس به علت شیوع خرافات یونانیان و افسانه خدایان و موهومات یهود و مجوس عقاید غلو آمیزی که آمیخته با بتپرستی بود در بین مسلمانان پیدا شد، با آن مبارزه شدیدی که اسلام با بتپرستی و خرافات دارد در مقابل آن عکس العمل شدیدی از بتپرستی صورت گرفت به طوری که ادعاهای گزاف، حتی ادعای الوهیت از پارهای از افراد سر زد، چنانچه در بسیاری از اقطاب و مراشد صوفیه چون بایزید بسطامی و منصور حلاج و شلمنعانی و امثال ایشان، این قبیل ادعاها شد تا جاییکه درباره منصور دوانیقی که ستمکارترین و لئیمترین فرد زمان خود بود، طائفهای بنام راوندیه درباره او ادعای الوهیت کردند! در چنین محیط مسموم و زهرآلود، نشر اینگونه عقاید تدریجا در پارهای از شیعیان هم نفوذ کرد. لذا چنین ادعاهای خلاف و گزاف را درباره ائمه علیه السلام قائل شدند. با اینکه آن بزرگواران به شدیدترین صورت با چنین عقاید غلوآمیز، فتنه انگیز مبارزه کرده و از قائلین به آن اظهار برائت و به آنان لعن و نفرین میکردند، چنان که شرح آن خواهد آمد. اما روح بتپرستی که به قول روانشناسان در عامه قوی است، به طوری که با همه مبارزاتی که انبیای بزرگوار با این روح خبیث نمودند، هنوز هم آثار مرگبار آن در اکثر ملل عالم مشهود است، نگذاشت توحید اسلامی به همان سادگی خود باقی بماند و هر روز خرافه ای بر خرافات افزوده شد، تا جایی که در ازمنه متاخر به پارهای از علمای شیعه چنان تاثیر کرد که دانشمندان بزرگ شیعه قم را درباره ائمه مقصر شمردند! و عقیدهی شیعیان صدر اول را تخطئه کرده و خود را مکمل این عقیده دانسته به خیال خود نقض آن را به کمال رسانیدند!! مرحوم ممقانی در کتاب تنقیح المقال در چند مورد در ذیل احوال رجال حدیث، این معنی را یادآور شده است. چنان که در مقباس الهدایه،ص ۸۸، مضمون گفتارش این است: چه خوب گفته است وحید بهبهانی آنجا که گفت: بدان که بسیاری از قدما، خصوصاً قمی ها و از جمله غضائری درباره ائمه علیهم السلام منزلتی خاص از رفعت و جلال و مرتبه ای معین از عصمت و کمال را بر حسب رأی و اجتهاد خود اعتقاد داشتند. و به کسی اجازه نمیدادند که از آن حد تجاوز کند و تعدی از آن حدود را بر حسب اعتقاد خودشان غلو و ارتفاع می شمردند تا جایی که مانند نفی سهو را از ایشان غلو میدانستند بلکه بسا می شد مطلق تفویض را یا مبالغه در معجزات ایشان را و نقل عجائب از خوارق عادت از ایشان را یا اغراق در شأن و اجلال ایشان و تنزیه ایشان را از بسیاری از نقائص و اظهار کثرت قدرت برای ایشان و ذکر علم ایشان را به مکنونات آسمان و زمین ارتفاع دانسته و سورت تهمت می شمردند...! و در جلد سوم تنقیح المقال، ص ۲۳۰، ضمن ترجمهی معلی بن خنیس مینویسد: «همانا آنچه را که ما امروز از ضروریات مذهب شیعه میشماریم، قدماء شیعه آن را غلو و ارتفاع دانسته و اوثق رجال را بدان بدنان شمرده، رمی به غلو میکردند.» و در ذیل ترجمهی محمدبن الفرات، ص ۱۷۰، آنچه مینویسد حاصلاش این است که: کشی در ترجمهی محمدبن الفرات دو حدیث آورده است، که گمان میکنم قصد از نقل آن دو حدیث این است که استدلال کند به غلو او هرچند در آن حدیثها چنین دلالتی نیست بلکه مضمون آن دو حدیث از ضروریات مذهب است. و در ذیل ترجمهی محمدبن سنان، ص ۱۲۵، جلد ۳، مینویسد: «و قد بینا مراراً عدیده لاوثوق لنا برمیهم رجلاً بالغلولان ما هوالان من الضروری عندالشیعه فی مراتب الائمه کان یومنذ غلواً حتی ان مثل الصدوق عد نفی السهو عنهم علیهم السلام غلواً مع ان نفی السهو عنهم الیوم من ضروریات المذهب.» و همچنین در موارد متعدده دیگر از این کتاب، این اعتقادات را جزو ضروریات مذهب میداند و قمییان را در معرفت ائمه مقصر میشمارد. آری شیعیان قم که در زمان ائمه علیهم السلام آن قدر ممدوح ایشان بودند که تنها در جلد ۱۴ بحار الانوار از صفحه ی ۳۳۷ تا صفحه ی ۳۴۱، چاپ کمپانی، بیش از چهل حدیث در مدح ایشان وارد شده است که امام علیه السلام دربارهی ایشان تصریح میکند که: هم اهل رکوع و سجود و قیام و قعودهم الفقهاء العلماء الفهماء هم اهل الدرایه و الروایه و حسن العباره... اینان دربارهی ائمه مقصرند! اما غالیان کوفه و بغداد که آلوده به هزار گونه اوهام و خرافات اند، شیعیان کاملند!!؟ اگر در اخبار گاهی مذمتی از قمی یون شده است، از غالیان آنها بوده است، مانند علی بن حسکه و قاسم بن یقطین. چنانکه در رجال کشی، ص ۴۳۸، فرموده است: وذکر ابومحمد الفضل بن شاذان فی کتبه: ان من الکذابین المشهورین ابن بابا القمی. و بنابر روایتی که سعد کرده است که حضرت عسکری علیه السلام به او نوشته است: «ابر الی الله من الفهدی و الحسن بن محمدبن بابا القمی... زیرا اینان از غالیان بودند.» پس تخطئه شیعه قم و نسبت تقصیر به ایشان دور از انصاف است. و اینکه مذهب شیعه در زمان ایشان ناقص بوده و امروز کامل است، غلط است. چگونه آنان که معاصر ائمه بودند و با ایشان معاشرت میکردند، در شناخت ایشان مقصر بودند؟ زیرا این معجزات خارج از منطق و ادعاهای دور از عقل و شرع را درباره آنان نپذیرفتند، و بعد از صدها سال، کسانی که آنان را ندیده و معاصرین ایشان را درک نکرده و آلوده به هزار گونه خرافات و اوهام شدهاند و خدا میداند که چه سیاستهایی به نشر اینگونه خرافات پرداخته است، با داشتن چنین عقاید باطله شیعیان کامل شدهاند؟ مگر اینکه بگوییم العاذبالله پیغمبر دیگری آمده و مذهب ناقص آن روز شیعه را برای امروز کامل کرده است، یعنی به غلو امروز رسانیده است: نعوذ بالله من هذه الضلاله و نسئله الهدایه لنا و لجمیع المومنین. ۳- یکی دیگر از علمای بزرگ شیعه که علم غیب را دربارهی ائمه شیعه و هیچکس باور ندارد، مرحوم محمدبن احمدبن الجنید است که قبلاً به آن اشاره شد. و آن جناب در زمان سلاطین آل بویه، مخصوصاً معزالدوله دیلمی بود. معزالدوله علاوه برداشتن سلطنت، مردی دانشمند بود و در تشیع آن قدر متعصب بود که در زمان خلافت الطائع لله عباسی، در روز عاشورا مردم بغداد را وادار به نوحه و عزاداری حضرت سید الشهداء علیه السلام کرد، و در عید غدیر مردم را به تهنیت و سرور واداشت و برای نماز عید فطر آنان را به صحرا برد. شیخ ابن جنید در نزد او بسیار معزز و محترم بود. معهذا آن جناب دربارهی ائمه علیهم السلام قائل بود که آن بزرگوران به رأی و اجتهاد خود فتوی میدادند، چنان که کتابهایی دراین باره نوشته و از کسانی که اینگونه اعتقاد را صحیح نمیدانستند، انتقاد کرده و از عقیدهی خود دفاع نموده است. در کتابی که از عقیدهی خود دفاع نموده است، نام آن را اظهار ماستره اهل العناد من روایه عن ائمه العتره فی امر الجهاد نهاده است. و نیز کتابی به نام کشف التمویه و الالباس عن اغمار الشیعه فی امر القیاس تألیف فرموده که در آن قیاس در احکام را بر حسب اعتقاد شیعه آورده است. این عقیده که به نظر پارهای از علمای متأخر مشکل مینمود، علامهی طباطبایی، بحرالعلوم، از آن دفاع کرده و فرموده است: «و اما اسناد القول بالرأی الی الائمه فلایمتنع ان یکون کذلک فی العصر المتقدم»: یعنی اینکه ابن جنید دربارهی ائمه قائل شده است که آنان علیهم السلام به رأی خود فتوی میدادند، بعید نیست که در زمان گذشته در بین شیعیان چنین عقیدهای شایع بوده است. چنان که ما نیز قبلاً یادآور شدیم که شیعیان قدیم و اصحاب ائمه علیهم السلام ایشان را جز علمای ابراری نمیدانستند. ۴- دیگر از دانشمندان بزرگ شیعه که علم غیب را دربارهی ائمه علیهم السلام قائل نیست، شیخ بزرگوار مرحوم محمدبن النعمان الحارثی معروف به شیخ مفید است که ما عقائد آن جناب را به شرح ذیل از کتب مختلفه میآوریم: الف- مرحوم مجلسی در کتاب بی نظیر خود مراه العقول، ص ۱۸۹، عباراتی به این مضمون دارد: از شیخ سدید محقق شیخ مفید در کتاب مسائل العکبریه مسائلی پرسیده شده است: «سوال: در نزد ما شیعیان اجماع منعقد است بر اینکه امام عالم بما کان و ما یکون است پس چه علت دارد که امیرالمومنین علیه السلام به مسجد آمد در حالی که میدانست مقتول میشود و حال اینکه هم قاتل خود را و هم وقت زمانی را که کشته خواهد شد، میدانست؟ و نیز چه علت دارد که حسین بن علی به سوی کوفه رفت در حالی که میدانست اهل کوفه او را واگذارده، یاری نخواهند کرد و او در این سفر کشته خواهد شد...؟.» تا آخر سوال. شیخ رحمه الله چنین پاسخ داده، فرموده: «جواب از اینکه امام عالم بما و مایکون است، اجماع شیعه برخلاف آن است (یعنی اجماع شیعه بر آن است که امام نمیداند که آینده و گذشته چه خواهد شد یا چه شده است) و هرگز شیعه بر چنین قولی اجماع نکرده است، و همانا اجماع فقط در این مسئله ثابت است که امام حکم (یعنی مسئله شرعی) حوداثی را که در آینده رخ میدهد میداند، بدون آنکه به عین حوادثی که در آینده رخ خواهد داد، به تفصیل و تمییز عالم باشد. پس بنابر این آن اصلی که مسائل برآن بنا شده از بیخ ساقط است (یعنی چنین اصلی نبوده و نیست). بلی ما محال نمیدانیم که خدا امام را به بعضی از حوادث آینده اعلام نماید، اما اینکه قائل شویم به اینکه امام هرچه را که واقع شود میداند، نه خیر، چنین قولی را قبول نداریم و قائل به چنین ادعایی را که بدون حجت و بیان است در خطا دانسته به صواب نمیشماریم... اما اینکه حسین علیه السلام میدانست که اهل کوفه با او خدعه میکنند، چنین چیزی را ما قطعی نمیدانیم، زیرا هیچ دلیلی از عقل و نقل بر ان نیست.» ب- و نیز آن مرحوم در کتاب الارشاد میفرماید: «واقبل الحسین علیه السلام لایشعر بشیئی حتی لقی الاعراب فسئلهم...» یعنی حسین علیه السلام روی به کوفه آورد در حالی که هیچ اطلاعی نداشت تا هنگامی که به اعراب برخورد و از انها سئوال کرد. ج- در بحارالانوار، ص ۳۱۸، جلد ۷، از مسائل العکبریه شیخ مفید آورده است که او میفرماید: «و قد تغیب عنه بواطن الامور فیحکم فیها بالظواهر و ان کان علی خلاف الحقیقه عندالله.» یعنی در نزد من جایز است که بواطن امور از امام پوشیده و پنهان باشد و او به ظاهر حکم کند، هر چند برخلاف حقیقت باشد. د- در کتاب اوائل المقالات شیخ مفید، ص ۳۸، میفرماید: «و اما اطلاق القول بانهم یعلمون الغیب فانه منکر بین الفساد لان الوصف بذلک انما یستحقه من علم الاشیاء بنفسه لابعلم مستفاد و هذا لایکون الالله عز وجل و علی قولی هذا جماعه اهل الامامه الامن شذعنهم من المفوضه و من انتمی الیهم من الغلاه» یعنی اینکه به طور مطمئن بگوییم که ائمه علیهم السلام علم غیب میدانند، این عقیده منکر و زشتی است که فساد آن بسی ظاهر و روشن است. زیرا چنین وصفی در خور کسی است که اشیأ را به نفس خود بداند، نه اینکه به علم مستفاد (زیرا ممکن نیست) و چنین وصفی جز برای خدای عز و جل ممکن نیست بر این عقیدهی من (که امام علم غیب نمیداند)، تمام جماعت امامیه قائلند، مگر افراد نادری از مفوضه و کسانی که خود را بدیشان منسوب میدارند از غالیان. حال باید دید کسانی که امامان را عالم به غیب میدانند، از شیعیاناند یا از غالیان و مشرکان؟ ه- در کتاب العیون و المحاسن شیخ مفید، داستان بحثی است که آن جناب با شیخی از معتزله داشته است، که آن شیخ با وی درخصوص غیبت امام عصر عج گفتوگو میکند، که چرا امام عصر عج ظاهر نمیشود؟ شیخ به او میگوید: علت آن ترس و تقیه مردم است. و هنگامی که او میگوید: پس چرا از شیعیان خود تقیه میکند؟ تا بحث به آنجا میکشد که چرا امام حتی از تو شیخ مفید هم تقیه میکند؟ و بر تو ظاهر نمیشود؟ او که دوستان خود را میشناسد و لااقل تو را شناخته و از دوستی و ارادت توخبر دارد، شیخ مینویسد: «فقلت له اول ما فی هذا الباب انی لا اقول لک ان الامام یعلم السرائر...» یعنی اولین سخنی که در این باب است آن است که من قائل نیستم که امام سرائر را میداند و او کسی است که ضمائر بر وی پوشیده نیست که تو بتوانی به من ایراد کنی که اوهر چه را که من در نفس خود از ارادت به او میدانم، او هم میداند. نخیر. مذهب من این نیست و چون مذهب من این نیست و من قائلم به اینکه امام فقط ظواهر را میداند و اگر فرضاً باطنی را هم بداند باز به اعلام خدای تعالی است که بر زبان پیغمبر و به وسیلهی او مخصوصاً به امام اعلام شده است. یعنی آن علومی است که از جانب خدا به پیغمبر و از جانب پیغمبر به پدران او علیهم السلام به امانت رسیده است، یا اینکه به وسیلهی رویای صادقه است که هرگز خلاف نمیشود. پس سئوال تو از اصل ساقط است. زیرا همین که امام فاقد علم باطن بود پس حق دارد که از من نترسد، چنان که از غیر من میترسد و تقیه از من هم بر او واجب میشود. و تقیه آن جناب از من نیز بنابر همان شرایطی است که قبلاً یادآور شدم. من هرگز قائل نیستم که خدای عز و جل امام را بر باطن من مطلع کرده است و او حقیقت حال مرا میداند. این پنج فقره از عقیدهی مرحوم شیخ مفید درباره عالم به غیب بودن امام است که بر دوست و دشمن اظهار کرده است. از کتبی که از آن بزرگوار در دسترس ما بود. زیرا در فقره ی اول به شیعه گفت که امام عالم به غیب نیست و در این فقره همین عقیده را به سنی گفته است، مخفی نماناد که مرحوم شیخ مفید از شدیدترین شیعیان در اعتقاد به طهارت و عصمت و علم امام است، به طوری که آثار موجود او بدان گواهی میدهد و وی آن کسی است که آثار موجود او بدان گواهی میدهد و وی آن کسی است که ردی سخت و تند و حتی دور از رعایت ادب و احترام بر شیخ و استاد خود مرحوم صدوق علیه الرحمه در موضوع سهوالنبی که صدوق معتقد بوده است و آن بزرگوار و استادش محمدبن الحسن بن الولید را به حشوی بودن متهم کرده و نسبت داده است. معهذا این عقیده اوست در اینکه امامان عالم به غیب نیستند. حال این بیچارگان گمراه و درماندگان در نیمه راه با این موهومات و خرافات غالیانه چه میگویند؟! اینان می خواهند با این چرندها برای شیعیان آخرالزمان عقیده درست کنند و مذهب ناقص قدیم را جدیداً تکمیل نمایند؟! 5- مرحوم سید مرتضی علم الهدی رحمه الله علیه، که از اعلام عالی مقام شیعه است، از منکرین و مخالفین عقیده عالم به غیب بودن امامان است. آن جناب در کتاب تنزیه الانبیأ، ص ۱۷۶، چاپ ۱۳۵۲ قمری، در جواب اشکالاتی که در خصوص رفتن حضرت حسین علیه السلام به کربلا و کشته شدنش داده است، مینویسد: «قد علمنا ان الامام متی غلب فی ظنه انه یصل الی حقه و القیام بما فرض الله الیه بضرب من الفعل وجب علیه ذلک و ان بضرب من المشقه....» یعنی: «میدانم اگر امام ظن قوی پیدا کرد که میتواند به حق خود نائل شده، خلافت را قبضه نماید و به وظائف زمامداری که بر وی واجب است قیام کند، و اگر مشقت قابل تحملی هست که میتواند آن را تحمل نماید، در چنین صورت بر او واجب میشود که بدان کار اقدام کند، و آقای ما حضرت حسین به سوی کوفه حرکت نکرد، مگر وقتی که مردم کوفه داوطلبانه و ابتدا به وی نامه نوشتند و از روی علاقه و رغبت با وی عهد و پیمان بستند....» تا آنجا که مینویسد: «و امام علیه السلام اندیشید و دید کسانی که او را دعوت کردهاند آن قدر قدرت و نیرو دارند که در مقابل یزید لعین مقاومت نمایند، با آن همه کینههایی که در دل ایشان نسبت به یزید بود، و ضعف حکومت در مقابل آن. اینها چیزهایی بود که در ظن آن جناب قوت گرفت که حرکت وی به سوی کوفه برای تصرف خلافت واجب عینی است و آن چه انجام داد از روی اجتهاد بود. او هیچ حساب نمیکرد و تصور نمینمود که پارهای از اهل کوفه بی وفایی و غدر میکنند و اهل حق از نصرت او ناتوان میگردند و آن امور غریبه اتفاق میافتد....» تا آنجا که مینویسد: «و اما مخالفت ظن آن حضرت با ظن جمیع کسانی که او را از این مسافرت منع میکردند، از ناصحان مانند ابن عباس و غیر او، برای این است که پیدایش ظن در موضوعات به وسیله ی قرائن است که گاهی آن قرآئن در نزد کسی قوی است و نزد دیگری ضعیف، و شاید ابن عباس از نامه ها و پیمان ها و میثاق های مردم کوفه خبر نداشت و تنها به طور سر بسته میتوان اشاره کرد، نه به طور تفصیل.» پس چنان که میبینیم، سید مرتضی نیز از کسانی است که نه تنها قائل به عالم به غیب بودن امام نیست، بلکه اعمال ائمه را علیهم السلام روی ظن و اجتهاد میبرد. ۶- دیگر از بزرگان علمای شیعه که قائل به عالم غیب بودن پیغمبر و امام نیست، حضرت شیخ الطائفه محمدبن الحسن الطوسی رحمه الله علیه است، که ما عقیدهی آن جناب را در عالم به غیب نبودن پیغمبر از تفسیر تبیان آن بزرگوار از صفحات ۶۱۳ تا ۷۷۳ و ۸۵۴ جلد اول و ص ۲۹۷ و ۵۱۱ جلد دوم آن کتاب در صفحات ۹۸ تا ۱۰۸ قسمت اول این کتاب آوردیم که صریحاً بیان میکند که پیغمبر عالم به غیب نبوده است. و اما در خصوص علم امام عقیده شیخ طوسی همانند استادش مرحوم سید مرتضی است، زیرا عین نظر آن مرحوم را در تلخیص الشافی با کمی اختلاف در عبارت آورده است و در صفحه ۴۰۰ تلخیص الشافی چاپ قدیم مینویسد: «ان الحسین علیه السلام اظهر الخلاف لما وجد بعض الاعوان علیه و طمع فی معاضده من خذله و قعد عنه ثم ان حاله الت مع اجتهاد من اجتهد معه فی نصرته الی ما انت الیه.» یعنی «همانا حسین علیه السلام هنگامی که به پارهای از یارانی که او را علیه یزید نصرت و یاری میکردند دست یافت، مخالفت خود را با یزید ظاهر نمود و به کمک و پشتیبانی کسانی که او را واگذاشتند طمع بست، آنگاه وضع و حال او با اجتهاد خود آن جناب و کوشش و اجتهاد کسانی که با او بودند بدانجا کشید که کشید.» مرحوم شیخ در همین عبارات مختصر میرساند که امام عالم به غیب نبود و از روی اجتهاد خود عمل کرد. ۷- دیگر از علمای بزرگ شیعه که قائل به عالم به غیب بودن انبیأ و اولیا نیست، بلکه مراتب سهو و نسیان را بیش از سایر دانشمندان دربارهی ایشان قائل است. مرحوم شیخ طبرسی صاحب تفسیر شریف مجمع البیان است. جناب ایشان در جلد چهارم مجمع البیان، ص ۳۱۷، چاپ اسلامیه، در تفسیر آیه شریفه ۶۸ سوره انعام: «و اذا رایت الذین یخوضون فی ایاتنا فاعرض عنهم یخوضوا فی حدیث غیره و اما ینسینک الشیطان فلاتقعد بعد الذکری مع القوم الظامین: و چون کسانی را که در آیات ما کند و کاو میکنند دیدی از آنان روی بگردان تا به سخنی غیر از آن بپردازند و اگر شیطان تو را به فراموشی انداخت، بعد از آن که به یاد آوردی با قوم ستمکار منشین.» هنگامی که اشکال جبائی را در بطلان قول امامیه در جواز تقیه بر انبیاء و ائمه می آورد و اینکه امامیه قائلند که نسیان بر انبیأ جایز نیست، آن اشکال را رد میکند، مینویسد: «این ادعا صحیح و مستقیم نیست، زیرا امامیه تقیه را در صورتی بر امام جایز میدانند، که در آن به مسأ له دلالت قطعیه وجود داشته باشد که مکلف را به علم برساند و بتواند به وسیله غیر امام از خود رفع شبهه کند، اما در مسألهای که، به جز گفتهی امام، آن حکم دانسته نمیشود و دلیلی بر آن جز از طریق و جهت امام نباشد، در آن صورت بر امام تقیه جائز نیست.» و هم چنین در وظیفه پیغمبر در بیان مطالبی از مسائل شرعیه که بر او جایز است که در حالت دیگری آن را بر امت خود بیان نکند، همین که مقتضای مصلحتی باشد. و اما نسیان و سهو: در آنچه که پیغمبر و امام مأمورند از جانب خدا که آن را انجام دهند، امامیه برای ایشان سهو و نسیان را جائز نمیشمارند، اما در سوای آنها امامیه سهو و نسیان را مادامی که منجر به اخلال به عقل نشود، امامیه، بر ایشان جائز میدانند. چگونه ممکن است که شیعه بر پیغمبر و امام سهو و نسیان را جائز نشمارد و حال اینکه خواب و بی هوشی را بر ایشان جایز میدانند. خواب و بی هوشی نیز از قبیل سهو است و این گمانی را که جبائی بر امامیه برده است که آنان سهو و نسیان را بر پیغمبر و امام جائز نمیدانند، ظن فاسدی است و ان بعض الظن اثم... این نسبت نسیانی که شیخ طبرسی به پیغمبر خدا داده است چنان بر دانشمندان شیعه زمان صفویه گران آمده است که علامه ی مجلسی رحمه الله علیه در جلد ششم بحارالانوار ، باب سهوه و نومه عن الصلوه ، گفته است: این مطلبی که شیخ طبرسی گفته است غرابتی است که مخفی نیست، زیرا من در میان اصحاب خودمان(شیعه) کسی را سراغ ندارم که سهو و نسیان را به طور مطلق حتی در امر تبلیغ جائز شمارد. همانا صدوق و استادش به سهو افکندن انبیأ را از جانب خدا برای نوعی مصلحت جائز میشمارند، اما من کسی را ندیدم که سهو ناشی از شیطان را بر امام و پیغمبر تجویز کند. در حالی که ظاهر کلام طبرسی موهم است که خطاب در این باره با خود پیغمبر است. ۸- دیگر از دانشمندان شیعه که ائمه علیهم السلام را نه تنها عالم به غیب نمیداند، بلکه این عقیده را به منزله کفر میشمارد، حضرت الصدر الامام و رکن الاسلام سلطان العلما ملک الوعاظ نصیر الدین ابی الرشید عبدالجلیل بن ابی الحسین ابی الفضل القزوینی و الرازی است. جناب ایشان در کتاب گرانقدر خود النقض معروف بنقض مثالب النواصب فی نقض بعض فصائح الروافض، ص 304 به بعد، فرموده است، آن که گفته است، یعنی نویسنده بعض فضائح الروافض، و محمد بن النعمان الاحوال در کتابی آورده است که امامان همه غیب دان باشند و همه در گور غیب دانند بدان حد که اگر کسی به زیارت ایشان رود بدانند که منافق است یا موافق و عدد نامها و گامهای همه کس دانند. اما جواب این کلمات که خالی از معنی است و دور از عقل و خلاف شرع است و نقل، آن است که از قرآن و اجماع مسلمانان معلوم است که غیب الا خدای تعالی نداند هو یعلم السرواخفی- و لا یعلم الغیب الا الله قال الله تعالی فلا یظهر علی غیبه احدا- و عند مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو، و مصطفی با جلالت و رفعت و درجه نبوت در مسجد مدینه با آنکه زنده بود نمیدانست که در بازارها چه میکنند، و احوالهای دیگر تا جبرئیل نیامدی و معلوم نکردی، ندانستی، پس ائمه که درجهی انبیا ندارند و در خاک خراسان و بغداد و حجاز و کربلا خفتهاند، و از قید حیات برفته، چگونه دانند که احوال جهانیان بر چه حد است؟ این معنی هم از عقل و هم از شرع بیگانه، و جماعتی حشویان که پیش از این خود را بر این طائفه بسته اند، این معنی گفتهاند، بحمدالله از ایشان بسی نماند و اصولیان شیعه از ایشان و از چنین دعاوی تبری کردهاند، تا هیچ مجبری و مشبهی را جای طعنی نماند. در ص ۲۷۲ همین کتاب، در داستان دروغ وام خواهی که از ابوبکر طلبکار بود و به محمد بن ابوبکر رجوع کرد و علی علیه السلام به محمد فرمود: محراب پدر بشکاف و بتی که در آنجاست به وام ده. شیخ بزرگوار در جواب نوشته است: علی (ع) غیب دان نبود، پس چه دانست که بتی جایی نهان است؟ ۹- یکی دیگر از دانشمندان بزرگ شیعه که به عالم به غیب بودن امامان اعتقاد ندارد، شیخ رشیدالدین محمد شهرآشوب، متوفای سال ۵۸۶ میباشد. آن جناب در کتاب متشابه القرآن و مختلفه، ص ۲۱۱، جلد ۱، چاپ تهران، مینویسد: «النبی و الامام یجب ان یعلما علوم الدین و الشریعه و لا یجب ان یعلما الغیب و ما کان و ما یکون لان ذلک یودی انهماشار کان للقدیم تعالی.» یعنی: پیغمبر و امام را واجب مینماید که علوم دین و شریعت را بدانند و لازم نیست که غیب را دانسته، و عالم به آنچه گذشته و آنچه خواهد شد، بوده باشند زیرا در آن صورت مطلب به آنجا میکشد که پیغمبر و امام با خدای تعالی شریک باشند! اگر آیتالله العظمی این عصر این چیزها را بفهمد! ۱۰- ما در این فصل نام نه نفر از علمای بزرگ و دانشمندان سترگ شیعه قبل از صفویه را، که حداکثر تا قرن ششم هجری بودهاند، و اصلا اعتقادی به عالم غیب بودن ائمه نداشتند، آوردیم و عقیده آنان را به قدری که کفایت کند بیان کردیم، تا دانسته شود که شیعیان پاک متقدم از اینگونه عقاید بیزار بودند و اگر میخواستیم ممکن بود نام دانشمندان بیشتری را بیاوریم. لیکن چون بنای ما بر این است که در هر فصلی به ده دلیل اکتفا کنیم لذا دهمین نفر را از علمای قرن معاصر میآوریم، برای آنکه دانسته شود که پس از تسلط صفویه، باز هم در قرون اخیر دانشمندان بزرگ شیعه همین عقیده را داشتهاند، لیکن از ترس عوام و عالم نماهای بدتر از عوام، نتوانستهاند عقاید خود را ابراز دارند. چنان که خود ما هم اکنون در این عصر به اصطلاح روشنی و آزادی افکار شاهد این اوضاع ناگوار، اختناق افکار، هستیم. معهذا، از کلمات پارهای از آنان جسته و گریخته در آثارشان یافت میشود، معلوم است که این حقیقت در قلب و سینه آنان موج میزده است، که گاهی از آن قطرهای یا رشحهای آشکار میشده است، که مشت آن نمونه خروار است و اندک نشانه بسیار! از آن جمله حضرت علم العلیم و البحر الخضم خاتم المجتهدین شیخ محمد حسن النجفی صاحب کتاب بزرگ و بی نظیر جواهر الکلام است. جناب ایشان در کتاب طهارت جواهر، در باب وزن و مساحت کر، که در آن اختلاف است، مینویسد: «ان دعوی علم النبی و الائمه علیهم السلام بذلک ممنوعه و لاغضاضه لان علمهم علیهم السلام لیس کعلم الخالق عزو جل فقد یکون قدروه باذهانهم الشریقه و اجرای الله الحکم علیه.» یعنی: «ادعای اینکه علم پیغمبر و ائمه علیهم السلام در وزن و مساحت کر تام و تمام است، چنین ادعایی ممنوع است و چندان عیبی هم ندارد، برای اینکه علم پیغمبر و امام چون علم آفریدگار جهان نیست، پس بسا باشد که آن را با اذهان شریفهی خودشان اندازه کرده باشند، آنگاه خدا حکم را در آن مسأله به آن کیفیت جاری کرده باشد.» خوب پیغمبر و امامی که حتی اندازه و مساحت آب کر را بدرستی ندانند، آن وقت چنین کسانی از وزن دریاهای عالم و موجودات و ذرات حاصله در آنها، تا چه رسد به موجودات جهان هستی، خبر دارند و بدان عالماند؟ آنگونه علمی که لایعزب عنه مثقال ذره فی الارض و لافی السماء؟ این ده تن از دانشمندان و علمای بزرگ شیعه که نه تنها طائفهی امامیه ،بلکه جهان اسلام به وجود آنان افتخار میکند، که تمام آنان معتقدند، که ائمه علیهم السلام دارای علم غیب نبودهاند، بلکه پارهای از این دانشمندان به صراحت اظهار کردهاند که ائمه حتی در احکام دین هم دارای نظر و اجتهاد خاص بودهاند. هر چند از کتاب الهی و سنت نبوی استنباط کردهاند و ما اگر میخواستیم نام شریف دانشمندان دیگر شیعه و عقائدشان را در این موضوع، نداشتن علم غیب، بیاوریم، کار به تفصیل و تطویل میکشید، و همینقدر برای اهل انصاف کافی است و کسانی که طالب بیش از این باشند، آنان را به کتب ذیلالذکر حواله میکنیم: شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی، ص ۲۰۹، جلد ۳. قوانین مرحوم میرزای قمی، بحث خاص و عام. الشیعه و التشیع، محمد جواد مغنیه، ص ۴۲. الفصول المختاره، شیخ مفید، ص ۸۰. الغدیر، ص ۴۰۷، جلد ۵. اصل الشیعه و اصولها، ص ۹۳. مجمع البیان، ص ۲۰۵، و... عجیب است که با اینکه آیات شریفهی قرآن و اخبار و احادیث اهل بیت علیهم السلام و سیر و قضایای زندگی آن بزرگوران و اعتقاد صحابه و یاران ایشان و عقیدهی علما و دانشمندان بزرگ شیعه، که ما از هر کدام به قدر کافی، عشره کامله، در این رساله آوردیم، و معلوم شد که شیعیان پاک اهل بیت، هرگز چنین عقیدهی سخیفهای که این غالیان آخرالزمان دارند و میگویند، نداشتهاند، بلکه با آن جداً مخالف بودند. معهذا در زمان ما همین که مرد فاضلی [صالحی نجف آبادی] کتاب شهید جاوید مینویسد، یا دانشمندی درسی از ولایت که در آنها اندکی از حد غلو پایین میآیند، غوغا و ضوضائی از خاص و عام برمیآید که چنان که قبلاً گفتیم: از انکار خالق و معاد برنمیآید! و در رد آنها کتابهایی نوشته و فتواهایی صادر میشود که بیسابقه است. و عجبتر آنکه از کسان معروفی جزوهها و رسالههایی به نام علم امام منتشر میشود، که در آن با عرفانبافی و فلسفه و سفسطه خواستهاند همین مزخرفات غالیان را به صورتی عارفانه و فیلسوفانه تحکیم کنند. کسی نمیداند داعی کار کیست؟ و فایدهی اثبات علم غیب برای ائمه چیست؟ |