|
فيلسوف
«ترانس والا» «جوانان
اصيل» را برای
«ديدار با
امام زمان»
آماده می کند.
(آنچه
در ايران
«فلسفه» اش می
نامند: پاسخ
کوتاهی به
محمود صدری)
انوشه م.
دوست
عزيز ما محمود
صدری در سايت
نيلگون می نويسد
او اين «نياز
را در خود
ديده» و خود را
«موظف» (obligated) احساس
کرده كه در
دفاع ازاحمد
فرديد چند
نكته را گزارش
دهد. می
پذيرد که
«شخصيت و دانش پژوهی
فرديد ضعف
هايی داشت» و
او «از لحاظ
سياسی ساده
گير و نزديک
بين بود و خود
کامهء وطنی را
تحفهء تقدير
تلقی می کرد».
اما می افزايد ما
نبايد كل
زندگی و تمامی
كار «فيلسوف»
را به تمامی
محکوم کنيم. کدام بخش
از کار، دانش،
رفتار و شخصيت
«فيلسوف» قابل
دفاع است؟
محمود
صدری معتقد
است كه فرديد
روشنفكری
بوده است «پرشور و
اصيل اما با
کمبود های
جدی» (ما اين
«کمبودها» را
تنها از
مقالهء داريوش
آشوری می
آموزيم و نه
هرگز از محمود
صدری) و از
جمله کسانی که
«تاريخ روشنفکری
و سياسی ما را
شکل داده اند،
چه خوب چه بد». چنين
دفاعی
البته بيش از
آنکه نکتهء
مثبتی را در
مورد فرديد
گفته باشد از
وضع تأسف بار
تاريخ
روشنفکری ما
خبر می دهد. محمود
صدری اضافه می
کند «فضيلت
های بی شمار» فرديد
از «چشم دوست و
دشمن به
يکسان» پنهان
مانده و او
برآن است که
شمه ای از
آنها را متذکر
شود. از جمله:
۱-
فرديد ساعتها
با جوانهايی
چون اودر حياط
خانه اش در
خيابان
وصال شيرازی
می فلسفيده (wax philosophical
for hours) و«ما
را با ايده
های درخشان
خود سيراب می
کرد». (regaled us
with scintillating ideas) و
اين چيزی جز
«عشق او به
دانش ومعرفت»
نمی توانسته
باشد که اين
هم چيزی نيست
جز تعريف
فلسفه؛ او
فلسفه را
«زندگی می کرد»
و محمود صدری
می تواند خود
شخصن بدان
شهادت دهد. ايده
های درخشان چه
بودند؟ «پل
زدن ميان شرق
و غرب و جستار
در تقديرِ
بهمپيوستهء
اين دو». پنج
سال در محضر
استاد و همين؟
چه سيراب
شدنی!
۲-
اهميت دوران
ساز و «نبوغ
آميز» معادلی
که فرديد برای
«دازاين»
هايدگر وضع
کرد. (محمود
دازاين را
سهونDaSein نوشته،
معادل
فرديدیِ آنرا
هم «حوالت
تاريخی» خيال
می کند.) توضيحی
در اين مورد
داده نمی شود.
۳- زياد
ازحد به زبان
شناسی و واژه
سازیِ فرديد
خرده نگيريم
چون
انديشمندانی
مثل كانت، هگل،
ماركس، ماکس
وبر و...
نيز«اشتباهات
زيادی» مرتکب
شده اند!
۴-
فرديد «هرگز
به کسی حملهء
شخصی نمی کرد»
و به همعصريهای
خودش تنها
بعنوان حامل
عقايد
وجريانهای
فكری نگاه می
كند. او حتا حسين
نصر و سيمين
دانشور را به لطف
خود مفتخرمی
سازد.
نشانه اش:
اطلاق صفاتی
به آنها چون
«پسر خوب» و
«دختر خوب.»
۵-
همكارانش
اورا
به جد می
گرفتند. نشانه
اش:
روزی دانشور
با لبخند گفته
بوده است كه
«احمد همه ی ما
را غرب زده می
پندارد.»
۶-
سخنرانيهای
فرديد،
همانند «کلاس
های هگل»
چنان گيرا و
آموزنده بوده
كه شاگردانش
چون محمود
صدری پس از
هركلاس
«جهان شان هر
بار به گونه
ای متفاوت
ظاهر می گشته
است.» چنانكه
اواز طريق
فرديد عاشق
انديشه ی
هايدگر می شود
و.... «جيامباتيستا
ويکو افکارش
را نه با قلم
سياه بلکه با
آتشپاره نقش
می زد، فرديد
هم قلم اش را
در دوات ويکو
فرو کرده بود!»
(اين چه زبانی
است که جامعه
شناس ما را به
جای آنکه مشخص
بگويد از
فرديد چه آموخته
مدام به دامن
استعاره های
جانسوز می راند؟)
۷-
فرديد چيزی
ننوشت(نتوانست
بنويسد) بدليل
اينکه «كمال
جويی»
زمينگيراش
كرده بود؛ بر
او ايراد زياد
نتوان گرفت
چون پيشتر از
او گفته های
سقراط و جرج هربرت
ميد نيز توسط
شاگردان شان
به ما منتقل
شده!
از اين
«استدلالها»
آيا می توانيم
بياموزيم که:
- فرديد
در كلاسهايش
چه موضوعهايی
و چه متنهايی
را تدريس می
كرده است و به
چه صورت و ترتيبی؟
- آيا
فرديد در
كلاسهايش
چيزهايی
متفاوت از آنچه
كه در "ديدار
فرهی و فتوحات
آخرالزمان"
آمده می گفته
است؟ اگر آری،
آنها چه بوده
اند؟ آنچه در
دست ودر پيش
روی ديد ماست
همين كتاب است
و بس.
......
از كتاب
«ديدارفرهی و
فتوحات
آخرالزمان» می
توان فهميد كه
احمد فرديد فردی است
حزب اللهی و
در خط امام،
خواستار
حکومتی اسلامی
ومتنفر
ازمدرنيت؛ او
متنفراز غير
خودی، بويژه
يهوديت(و فرد
يهودی)
وفرد سكولار
است و خود را
مكلف به امر
به معروف و
نهی از منكر
می داند. او
همانند هر خط
امامی ای،
فردی است پر جوش-
و- خروش و بی شك
با نظراتی
اصيل و وطنی.
او به زبان فارسی
می تواند ادعا
كند:
"... هيدگر
را با اسلام
تفسير می كنم.
يگانه متفكری
كه در جهت
جمهوری
اسلامی است
هيدگر است."(
ديدارفرهی و
فتوحات
آخرالزمان، ص
446 )
توجه
كنيم كه فرديد
هايدگر را با
اسلام
تفسيرمی كند
نه بر عكس! از
هايدگر يك حزب
اللهی می سازد
كه می توانست
همانند خودش
در انتظار
«امام غايب» و
«آخرالزمان»
برای اين و آن
خط و نشان
بكشد. بر خلاف
تصور محمود ،
فرديد خواهان
تركيب "شرق" و
"غرب" نيست(synthesizing Eastern-Islamic civilizations with the
Western philosophy as interpreted by Heidegger)؛
بلكه «در
انتظار امام»
است و بازگشت
به تعالی:
."
آقا سرتاسر
تاريخ غرب
باطل است،
بايد به تعالی
بازگشت. تعالی
به سراغ ما
آمده است به
رهبری امام
خمينی، البته
بايد مدتی طول
بكشد وغربی هم
تغييرپيدا
بكند وتعالی
از باطل به حق
به سراغ همه
بشربيايد،
برقدم امام
غايب به معنی انتظار
آماده گرو
تفكرآماده گر
و بعد امام حاضر
و اين مسير
است"( ديدار..،
ص. 392)
او حتا
هايدگر را با
خمينی همسخن
می يابد.( ديدار...،
ص. 290) اين ديد
ومسير چه ربطی
به «شرق» يا «غرب»
دارد؟ گيريم
كه هايدگر
زمانی كوتاه
به
لائوتسوعلاقه
مند بوده. به
ما چه! اصلا
اسلام چه ربطی
به «شرق» دارد؟
كتاب
پر است از
اسامی
متفكرين غربی
بدون توضيح و
تفسير نظرات
آنان. هيچ
اشاره ای نيست
که بتوان پی
برد آيا اوبا
نظرات آنان يا
حتا با نام
متون شان
آشناست.
نمی دانم
فرديد در حياط
خانه اش به
جوانها چه ياد
می داده است
كه بايد
«عاشق دانش»
اش
بپنداريم.
آيا نمی توان
گمان برد شايد
او گوشهايی
مشتاق و مجانی
گير آورده
بوده و
جوانانی خام؟
آيا اوبر خود
واجب می ديده
كه جوانان را
در«مسير»
آخرالزمان
آماده كند؟
"تاريخ
امروز وارونه
است، و خط
اصيل سير خط
امام است، و
خط مبارزه با
نفوس اماره
مدافع سير به
باطل، و دار
اضداد با تفكر
آماده گر
وانتظارآماده
گر. بايد برای
امام زمان وپس
فردا منتظر
باشيد، همت و
دلاوری
جوانان اصيل
است و اصالت
دارد،..."(ديدار...،
ص. 291)
از
كتاب «ديدار...»
پيداست كه
فرديد آدمی
است مغشوش، بدون
انضباط فكری،
نادان و بسيارپر
مدعا. اما
محمود صدری او
را با كانت،
هگل، ماركس،
هايدگر و...
همزور يافته
است وقياس
پذير.
چون اين
متفكران هم
«اشتباهاتی»
داشته اند پس
فرديد نيز... يا
چون سقراط خود
چيزی ننوشته
است پس فرديد
نيز... اين نوع
شوخگويی های
کم مزه در
فرهنگ
روشنفكری ما
سکهء رايج
است. هنوزاز
ياد نبرده ايم
كه يكی حتا
خمينی را هم
با سقراط
همنظر يافته
بود. به
ما چه كه آنها
«اشتباهاتی»
داشته اند؟
انگار كه ما
می توانيم هم
«دازاين»
هايدگر
راچنين خودی
کنيم
وهم اشكالات
زبانی هايدگر
را بفهميم و
بشناسانيم.
درضمن،
درستی ،
اهميت و تاثيرات
ترجمه ی فلان
به بهمان در
چيست و كجاست؟
از كجا
بفهميم؟ چه
چيز را برای
ما روشن می کند
که به نحو
ديگری نمی
توانستيم
ببينيم؟
بر
خلاف تصور محمود
صدری، احمد
فرديد آن
ديگری( همكار،
همدانشگاه،
هموطن) را كه
در خط امام نباشد
يهودی،
فروماسونری و
صهيونيست می
نامد. باور
نمی كنيد؟
"حالا
انقلاب شده،
ولی بنام
انقلاب عده ای
دارند با فكری
بدتر از جهاد
با جهاد نفس با
اين فلسفه
پوپر سراغ ما
می آيند.... بی
حيايی و بی
آزرمی اينها
برايم
وحشتناك است.
اينها توهين
به تاريخ
انسانيت است.
اين ترهات
چيست؟ اگر
روزی روشن
شود، شما به
حساب اينها می
رسيد، چنانچه
من بارها در
باب
فراماسونها
گفته ام تا
اينكه
بخشنامه شده و
الان دارند فراماسونها
را بيرون می
ريزند و بازنشست
می كنند. برای
اينكه
يهوديان بين
الملل اينها
را می
گردانند."(ديدار...،
ص. 168)
ازنقل
و قولهای
طولانی پوزش
می خواهم.
شايد برای
آنهايی كه
كتاب را
نخوانده اند
جالب باشد و
حتاباعث
تفريح:
ديديم كه
"روشن" شد و چطور
خط امام به
"حسابش" رسيد
و به آمريكا
مركز نفس
اماره
فرستاداش.
بر خلاف
تصور محمود،
افراد به دوست
و دشمن يا
بهتر، به خودی
(خط امام ی ها) و
غير خودی (تقريبا
همه ی ديگران)
تقسيم می
شوند؛ و
معيارسنجش
فرديد كه
بتقريب در هر
صفحه ی
«ديدار...»
تكرار شده
است، چماقی
است كه بر
سرغير خوديها
می كوبد. چماق
فرديد،
تقريبا بر
سرهمه كوبيده
شده است يا مي
توانست
كوبيده شود.
از نمونه هايش:
"مدارس
ما كتب ما،
همه دو چيز
دارند، ادبيات
غربزده و
يهودی زده و
ماسونی زده،
ادبيات يكطرف
و تاريخ
يكطرف. شما
نمی دانيد تقی
زاده چگونه
بطور مرتب
پرستش يهودی
می كرد، تا
اينكه بعد از
اين دو(
ماسونيت و
يهوديت)
صهيونيت
آمدند."(ديدار...،
ص.393 )
"طريقت
اصيل همان
طريقت كهن
است. محمود
هومن فراماسيون
هم گفته بود
"طريقت"،
كتابهايش را بخوانيد.
هذيان گفته و
بعد كلمه
طريقت را آورده.
طريقت
فراماسون را
من می دانم.
بنده دارم
نگاه می كنم
كه تاريخ به
كجا می
رود."(ديدار...،
ص336)
"اصلا
دوره جديد
سخنی از تعالی
نيست و سخن از"
سير حكمت"
فروغی يهودی
زده است.... فروغی
بيچاره بی
سواد و
فراماسون
ننگين از
مظاهر ننگين
ايران است، از
آنجا كه حلول
و اتحاد با يهودی
آغاز و تمام
می
شود."(ديدار...،ص.287)
"می
بينيم بسياری
از مطالب
هيدگر را، كه
نمی خواهم
بگويم از
اولياء الله
است كه هنوز
وقتش نشده كه
بگويم هيدگر
كيست، اينها
می گيرند و
فساد می كنند
و تحويل جامعه
می دهند، مثل
ماركوزه و
آدورنو، و
نسبت بر خی از
اين جماعت با
من همينطور
است. اين يهود
زدگی به حقيقت
حق، تمام
وجودشان را
گرفته است.
ماسونيت زدگی
و بهاييت زدگی
و صهيونيت
زدگی بر آنها
غالب است."(ديدار...،
ص280)
"صد
سال غربزدگی
بر ما غالب
است.... جوانان
جويای خدای
قرآن اند ولی
در عين حال
تاريخ نيست انگارانه
وخود
بينادانه
جهان و عاداتی
را كه داريم
خيلی قوی ريشه
دارد....من فرضا
اسم اين جوان را
(عبداكريم
سروش) خواندم
چون زمينه
مهيا ست، نمی
تواند از
غربزدگی
بگذرد. من می
دانم اينها
حتی زمانی كه
بنام خدا صحبت
می كنند در
همان دم بسيار
اسير نفس
اماره اند، چقدر
ماسونی زده و
يهودی زده و
صهيونی زده
اند."(ديدار...،
ص.103)
"امروز
بسياری
ازنويسندگان
فلسفی در
راديو سخنرانی
می كنند. بنده
معتقدم ايشان
سر و ته سپرده
به يهوديت و
ماسونيت و
صهيونيتند و
همواره هم
دارند بلند
گوی اينها
میشوند. چون
آدمی ضعيف
النفس و خفيف
العقل و تر سو
و
حسابگرند."(دي
،ص.369)
"اصلا
نراقی پادوی
دربار بود،
گفته بودند كه
يك چيزی
بنويسيد و جمع
و جور
كنيد وبه دست
او بدهيد، و
كاری ندارد كه
درست است يا
غلط است، و
سپس به دست
يكی بدهيد و
او تصحيح كند
و خلاصه همچون
كتابی به دست
بنده افتاد
بنام "سيرتكوين
جامعه شناسی".
اگر يادم آمد
اباطيل او را
مطرح می كنم،
اصلا او برايم
كسی نيست كه
طرحش كنم."(ديدار...،
ص. 386)
"هويت
مطلق نراقی
عبارت است از
اشرف لگوری و
اين شاه بی حيثيت
تر از بی
حيثيت،
بنگريد حوالت
تاريخی نيست
انگاری را.
اين حوالت
يهودی زده،
ماسونی زده و
صهيونی زده
گذشته چه
بود؟"(ديدار...،
ص. 387)
"يكی
مانند نيما
يوشيخ{
بخوانيد اش
نيما يوشيج !}
است كه نمی
داند يهوديت
چه بلايی بر
سرش آورده
است"......"مانند
داريوش آشوری،
كه اين شخص
اصطلاحاتی
نظير زبان
اشارات و زبان
عبارات يا عقل
مشترك وعقل
هدايت را ميگرفت
و مسخ می كرد.
اين نه از آن
سبب است كه
بخل در كار
باشد، بلكه
اينها
خدمتگزاران
صهيونيت و يهوديت
و ماسونيت
بودند."(ديدار...،
ص. 405)
اين
ها نمونه هايی
هستنند از
ميان هزاران
نمونه در
«ديدارفرهی و
فتوحات
آخرالزمان.» شايد
اين نمو نه ها
روشنگر باشند
كه ما با چه
خوی و
رفتارفكری ای
(«فضيلت ها» ی
محمود) سر و
كار داريم.
خوی و رفتار
فكری يی كه می
تواند
همكارانش را
"دختر خوب" و
"پسرخوب" صدا
زند؛ و بدتر
از آن ، ما شك
هم نكنيم كه شايد
اطلاق چنين
صفاتی ناشی از
ديد نخبه گرا
و سن سالار
احمد فرديد
بوده باشد. در ضمن،
از كجا بفهميم
كه همكاران
فرديد او را
بجد می
گرفتند؟ آيا
گفته ی سيمين
دانشوركه «احمد
همه یما را
غربزده می
پندارد» ،
آنهم با
لبخند،
گويای جدی
گرفته شدن
فرديد است؟ يا درست
بر عكس. آيا
متوجه آن شوخی
نشديم؟
نمی دانم
سخنرانی های
احمد فرديد به
چه صورت و
ترتيبی بوده
است . آيا
سخنرانيهای
او متفاوت
ازكتاب
ديدار...بوده
است؟
بنا به گفته
ی ناشر،
ديدار... "ما
حصل جلسات درس
فرديد در
دانشگاه
تهران
است...."(ديدار...،
ص.15 )
حال،
چطور محمود
صدری آنها
را همانند
«سخنرانيهای
هگل» آ موزنده
و گيرا يافته،
برايم تعجب
انگيز است و
اسرار آميز.
پيش از اينكه
آنها گويا ی
ويژگی و كيفيت
سخنراني های فرديد
باشد، شايد
نشانی باشد از
وضعيت آموزش و
سخنورزيها
درايران . حتا
، بنا به گفته
ی داريوش
آشوری
"سه-چهار سالی
خاموش و با
كنجكاوی تمام
به حرفهای او
گوش می سپردم.
فرديد هم از داشتن
چننين شنونده
ی جوان و
علاقه مندی
خوش اش می
آمد...،اما هر
چه گوش می
كردم، سر نخ
روشنی از حر
فهای به دست
ام نمی آ
مد"("فرديد كه
بود، چه می
گفت؟" ص. 2)
در كتاب
«ديدار...» نشانه
ايی از تواضع
ومتانت فكری
نمی توان پيدا
كرد( بجز
جاهايی كه به
خمينی اشاره
می كند!؟)، اما
كتاب پر است
از ادعا های
ملال آور و اسف
انگيز:
"اينجا
من ترانس والا
ئم، حاكی
ورائم، نمی
تواند حرفهای
مرا بفهمد، سن
من، مطالعات من،
پاكی من و
صفايم نسبت به
آنها بيشتر
است، حالا چه
كنم. يكی از
حرفهای اين
مرد خيره سر
كه نوكر حلقه
بگوش
امپرياليسم
است، يعنی
پوپركه
..."(ديدار...، ص. 374 )
....................
در
فرهنگ
«روشنفكری» ما
می توان همه
چيز را در- هم- و- بر-
هم
فهميد؛ در باره
ی همه چيز می
توان با
قاطعيت نظر
داد. می توان
با متفكران
«غرب» زور
آزمايی كرد.
می توان نظرات
آنان را نياموخته،
درسته قورت
داد و هضم
نكرده آنها را
...قبول يا رد
كرد. به اين
خوی و رفتار
فكری در کشور
ما می گويند
فلسفه! اين
گونه خوی و رفتار
فكری
خشونتی است
كه ما برتفكرو
برمتن ها روا
می داريم.
اگراين نوع
خوی و رفتارفكری
با خواست به
امر به معروف
و نهی ازمنكرو
آخرت گرايی
نيزهمراه
گردد، می
تواند به
چماقی كارا
تبديل گردد.
سخنان احمد
فرديد بهترين
نمونه است از
اين نوع خوی و
رفتار فكری؛
اما اين، نه
ويژگی ی منحصر
به فرداوست و
نه او در آن
تنهاست.
احمد
فرديد جزيی
ازمنظومه ی
نيروهايی است
كه حتی نوع
رفتار خوداو
را نيز ممكن
می كند. اين همه
سال او
دردانشگاه
تهران فلسفه
تدريس می كند
وهيچ ازاو
پرسيده نمی
شود كه چگونه
می توان كانت
، هگل و...را در
يك جمله طرح،
رد يا احيانن
قبول كرد. آيا
رئيس دانشكده
اش توانسته
بود اين را از
اوبپرسد؟ بدتر از
آن،
دانشجويان
سالها
دركلاسهای او
شركت می كنند
بدون اينكه
چيزی سر در
بياورند! آيا دانشگاهيان
و روشنفكران
هيچوقت
توانسته بودندازاو،
از
بكارگيری"ماسونييت،
يهوديت، صهيونيت"
بپرسند و
احيانن
اعتراض
كنند؟
احمد فرديد
تنها نيست.
خوی و رفتار
فكری او،
«فضيلت ها» ی
او، هنوز پر
زور است و
رايج در ميان
ما.
انوشه م.
تابستان
۲۰۰۴
در
حاشيهء
مقالهء
داريوش آشوری بهار
۲۰۰۴
در
تاريخ فرهنگ
روشنفكری
معاصرايران،
كم نيستند
كسانی كه نقشی
در جهالت
فرهنگی ما
داشته اند.
يكی از آنان
بيشك احمد
فرديد است كه
با نادانی خود
ساليان درازی
در آموزش
تاريك انديشی
نقشی مؤثر
داشته است.
نوشته ی
داريوش آشوری
در باره ی
فرديد(و نيز
خودش) گزارش
بسيارروشن و
خوبی از گوشه
ای از وضعيت
وشرايط
روشنفكری
ماست. وضعيت و
شرايطی كه
فرديد نه
بوجود آورنده
اش بود ونه
مرگش پايان
آن.
ما
با وضعيت
روشنفكری مان چنان
خو گرفته ايم
كه چه در زمان
حيات و چه پس از
مرگش هيچوقت
از فرديد ونيز
از خود
نپرسيديم به
چه دليلی او
به «هايدگری
ايران» معروف
شده است.
نپرسيديم
نسبت نظری
اوبا
هايدگربه چه
صورتی است و
اساسا از كجا
به چنان نسبتی
پی برده ايم.
ضد مدرنيته
بودن
و"نيفتادن
نام هايدگراز
زبانش" را
دليلی كافی
پنداشتيم
كلا"
درفرهنگ
روشنفكری ما
عجيب وپرسش
انگيز نيست كه
خودمان را هم
نظربا اين يا
آن متفكرغربی
بپنداريم.
گويی كه به
زبان فارسی
وبه همين سادگی
می توانيم از
بغرنج فكری
متفكران غربی سر
در بياوريم. و
نيز تصور می
كنيم با ور
رفتن با نظرات
آنان می
توانيم نام و
شهرتی برای خود
در كنيم. پس
غرق درچنين
توهماتی چه می
كنيم: فردوسی
را با كانت،
غزالی را با
دكارت، افلاتون
را با خمينی ( و
باهركس ديگری)
وحافظ را با
نيچه (وگاهی
نيزبا ساختار-
ُزدايان)
مقايسه و هم نظر
ميابيم! اما
بيش ازاينها،
كنفرانس در
باره ی هايدگر
و كانت بر پا
می كنيم بدون
اينكه نظرات
آنان را
آموخته
باشيم، بويژه
بدون ترجمه
هايی قابل فهم
به زبان فارسی
ازنوشته های
آنان.
گاهی
تصور می كنيم
كه می توانيم
معضلات جامعه مان
را با توسل به
نظرات فوكو،
هابرماس ،
رورتی و دريدا
و... بفهميم. نمی
دانيم كه هضم
و خودی كردن
انديشه
وانديشيده
های آنان
سالها آموزش و
آمادگی ذهنی
می طلبد
وپشتكار.
به
احمد فرديد
بازگرديم.
اوبه گزارش
داريوش آشوری
"درهمه عمرنه
يك سخنرانی به
اسلوب و اصول
دانشگاهی بر
گزار كرد نه
يك ساعت كلاس
درس. او در اين
گفتارها با
شور- و- هيجان
بسيار حرفهای
درهم- برهمی
را مطرح می كرد
كه بيش از ان
كه چيزی به
شنوندگان اش
بياموزاند يا
به درستی
جستاری را طرح
كند بيشتر اسباب
سر گشتگی و
حيرت شان می
شد، و چه بسا
ترس در دل شان
می انداخت....
بيرون كشيدن
بنياد حرفهای او
از خلال دريای
پريشان گويی ها
در اين كتاب
كار ساده ای
نيست. اما
اساس تمام
حكمت تاريخی -
فلسفی وی را
در همان
"گفتار اول"
در هشت - نه
صفحه ی آغازين
كتاب می توان
يافت. باز
ماندهی
صفحات كتاب
تكرار بی
پايان همان
مطالب با حاشيه
رفتن هايی بر
اساس همان
زمينه و...(
فرديد كه بود
چه می گفت؟ ص۶)
به
وضعيت آموزشی
و روشنفكری ای
بنگريم و حيران
شويم كه
"استادش" با
چنان تبحری در
نادانی، ساليان
درازی
دربهترين
دانشگاهش
توانسته "بياموزاند"
وتوبيخ و كنار
گذارده نشود.
داريوش آشوری
بر اين تصور
است كه بنياد
فكری فرديد را
ا زهما ن هشت-
نه صفحه ی اول
كتاب بيرون
كشيده است:
علم الاسمآ
محی الدين
عربی، فلسفه
تاريخ هگل با
آميزه ای از
نظريه ی صورت
و ماده ی
ارسطو، و
بالاخره
تاريخ هستی و
حوالت وجود
هايدگر. اما
او خوب می
داند كه فرديد
نادانتر، حقه
بازترو
مغشوشتر از آن
است كه بتواند
حرفهايش را
بنويسد يا
توضيح دهد.
آشوری می
نويسد "...اين
كلافی نيست كه
به هيچ صورت
منطقی بشود
باز كرد و به
صورت گفتمانی
عرضه كردنی در
آورد. دليل
ناتوانی
فرديد در
نوشتن همين كلاف
سر در گم
وبنياد بی سر-
و- دم
"انديشه"ی اوست..."
( ص ۸ )
اما
داريوش آشوری
كلاف
"انديشه"
فرديد را باز
كرده است!
كاری كه خود
فرديد نه بلد
بود و نه
اساساً می
توانست انجام
دهد. كتاب
"ديدار فرهی و
فتوحات آخرالزمان"
كتابی است مهم
و بی ارزش. مهم
از اين نظر كه
كتاب نمونه و
گزارش ديگری
است از وضعيت
وخيم تفكر،
بويژه فلسفه
در ايران. بی
ارزش، چون چيزی
را نمی فهماند
و ياد نمی دهد.
از ديد بی نظم
، پريشان گو و
بی بنياد با
نام پراكنِی
های بيشمار،
چه ميتوان ياد
گرفت؟ در كتاب
هيچ نشان و سر
نخی نمی يابيم
كه بتوان گفت
فرديد كانت،
هگل، هايدگر
و... را خوانده
وفهميده است.
شايد كلافی هم
در كار نباشد
كه بتوان بازش
كرد. پسنديده
تر می بود اگر
داريوش آشوری
با توسل به
هگل و هايدگر
و...به توضيح حرفهای
فرديد نمی
پرداخت، چون
هيچ از خوبی و
اهميت نوشته ی
اونمی كاهيد. -
انوشه م.
|