|
فايل پی دی اف برای چاپ نیلگون ــ من از خودم می پرسم، کتابی که («شرق شناسی») کمبودها و نقص های تاریخی و تئوریک آن، از همان زمان انتشارش، توسط تاریخ نگاران، جامعه شناس ها، مارکسیست ها، بارها و بارها گوشزد شده، چطور چنین تأثیر گذار می شود و ادوارد سعید را تبدیل می کند به تأثیر گذارترین منتقد آمریکائی (در کنار چامسکی) در دنیا. به احتمال زیاد پاسخ این است: درهم آمیختگی دیسکورس ها با مناسبات قدرت. همان نکته ای شما الآن به آن اشاره کردید و گفتید ««دادخواهی بجا ناظر بر ستم های سیاسی ـ اقتصادی غرب.» ملتی که تحقیر شده، بر او ظلم رفته، و روشنفکرانی که از حقوق این ملت دفاع می کنند، نمی توانند به دادخواهی بپردازند در شرایطی که غرور و «احترام به خود»ی برای خود قائل نباشند. آرامش دوستدار ــ اینکه چرا کتابی چون «شرقشناسی» تا این حد در آمریکا معروف شده که نویسندهاش را بعنوان منتقد جامعهء آمریکایی در کنار چامسکی نشاندهاند، من آن را از جمله حمل بر سطحی و سادهدلبودن آمریکاییها میکنم و حمل براینکه آمریکا از نظر فرهنگی مستقیماً جامعهای است بسیار جوان، و در نتیجه به همان اندازه گشاده در برابر پدیدههایی که سابقهاش را نزد خودش ندارد و نمیشناسد. اما پاسخ چنین پرسشی را شما باید بدهید، نه من. آنچه ادوارد سعید در کتابش «شرقشناسی» مینویسد از نظر تاریخی ـ جغرافیایی، در حدی که به کولونیالیسم مربوط میشود، هم مبهم است و هم نسبت به معنای وسیع چنین عنوانی عملاً محدود. در این باره بعداً توضیح خواهم داد. توضیح مربوط خواهد شد به منظور او که کولونیالیسم باشد و مفهوماً «شرقشناسی» مینامد، مربوط به این که شمول شرقشناسی برحسب تعریفی که او از آن میکند به خاور دورهم میرسد، اما عملاً در کشورها یا سرزمینهای اسلامی خاورمیانه محدود میماند. این محدودیت به جایی میرسد که کانونش از مرز مصر خارج نمیشود. از این که بگذریم، کولونیالیسم، و شرق شناسی که حوزهای معین را دربرمیگیرد، از نظر مصداق یکی نیستند. شرق مورد نظر ادوارد سعید بخشیست سرزمینی در قلمروی کولونیالیسم و جز آن از نظر زمانی بسیار متأخر و به احتمالی کمتر آسیبدیده نسبت به نخستین سرزمینهای مستعمرهشده توسط پرتقال، اسپانیا، بلژیک، هلند، انگلستان، فرانسه و آلمان. استعمار به معنای حکومت در سرزمینهای بیگانه و بهرهکشی انسانی و بهرهگیری از منابع طبیعی مربوط با تجاوز ارضی توسط کشورهای نامبرده، از قرن پانزدهم شروع میشود و کلاً در اواخر قرن بیستم پایان مییابد. این را به جرأت میتوان گفت که نخستین سرزمینهای مستعمرهشده مانند سرزمینهای آمریکایی مرکزی و جنوبی از حیث انسانی و طبیعی بیشتر آسیب دیدهاند تا کشورهای مستعمرهشده در زمانهای متأخرتر. سبب «شرقشناسی» نویسی ادوارد سعید لابد باید این بوده باشد که خود در تبارش خاورمیانهای است. نیلگون ــ خوب، مسألهء فلسطین، و اشغال نظامی و تبعیضاتی که بی شباهت به آپارتاید و نسل کشی نبوده هم مطرح است. آرامش دوستدار ــ ما در رفتارمان نسبت به خودمان و نسبت به غرب، بیگناهان فطری و همواره از پیش شهیدشده هستیم. همیشه در پی اسباب و عللی میگردیم که ما را موجه نماید، در وهلهء اول از نظر سیاسی و نتایج وخیم غیرقابل انکارش. بدون جریان دینی اسلام با، از قرار، دویست هزار نفر روحانی کوچک و بزرگش که بهر خانه و بیغولهای راه داشتند، بدون آمدن یا آوردن خمینی که سر چنین ماری بود، و همهء ما از کوچک و بزرگ او را ناجی سرزمینمان در برابر دستگاه «ظلم و اجحاف» میدانستیم، انقلاب قطعاً صورت نمیگرفت. زیربنای این انقلاب نیروی دینی یا نیروهای همکار، همراه و همجهت با آن بود. تازه پس از دو یا سه سال که دیگر قطعی شد ما نامسلماننماهای اسلامی خوی را روحانیت سیاسی به بازی نمیگیرد که هیچ، عرصه را تا سرحد تعقیب، دستگیری، به زندانانداختن و کشتنمان تنگ میکند، از ترس جان گریختیم. جان بهدربردیم ودوباره از نو شروع کردیم به قربانی شدن، اینبار قربانی استبداد صنف روحانی که به «ما و انقلابمان» خیانت کرده است. با وجود این، ازانقلابمان شرم که نکردیم هیچ، کوشیدیم از طریق به اصطلاح اصلاحطلبانمان انقلاب، را به «مسیراصلیاش» که معلوم نبود و نیست چه مسیری است بیندازیم. پس از این شکست دوم فضاحتبار، ما که در معصومبینی و معصومدانی خودمان کارکشتهایم، دنبال مستمسک میگشتیم تا برای قربانیشدن مجدد خودمان عامل و مقصری خارجی بیابیم که از دیرباز دارایی فرهنگیمان را دزدیده و به جیب زده است. ادوارد سعید برملأکننده راز موفقیت بزرگ و هویت دزدان غربی است. و ما شاگردانِ بیاستعداد و «مقلدان ایرانی» او از نو شاهد صادقی مییابیم برای هستیهای سِقط و سَقطشدهی تاریخی فرهنگیمان. به این ترتیب «شرقشناسی» ادوارد سعید جای «غربزدگی» جلال آلاحمد را از اینرو با موفقیت میگیرد که برخلاف این آخری، آن اولی نه فقط سنگ اسلام و بویژه از نوع شیعی آن را به سینه نمیزند، بلکه اصلا مسلمان نیست.ترساییست که با «شهادتهای» «منصفانه و متبحرانهء» خود ما را سربلند و روسفید کرده است. نیلگون ــ منظور من آن است که کار ادوارد سعید به هرحال نوعی خویشاوندی با ادبیات ضداستعماری دهه های گذشته پیدا می کند که خوانندگان شان الزاماً به دنبال دانش تاریخی نیستند بلکه دنبال سلاح برای مبارزه می گردند. آرامش دوستدار ــ برخلاف کتاب تحلیلی و از نظر محتوا بهغایت فشردة فرانتس فانون دربارة موجود استثمارشده، شرق شناسی ادوارد سعید انباریست از معلومات و پُر از انبوه خواندههای کمیاب وی، با محتواهایی بریده بریده، مهارناشدنی، بلاتکلیف، بدون هیچ بافت و دربرگیرندة موضوعی آنها. آنچه در این اثر روی میدهد، و چه بسا به همین علل ذکرشده نه تعمداً، این است که نویسنده از ارتفاعاتی تسخیرناپذیر برای خوانندة حتا بافرهنگ، با فروریختن آوار معلوماتش خواننده را مدفون می کند. و این را هر خوانندة نابلد و فاقد انضباط ذهنی حمل بر توانایی و احاطة او بر موضوع اثر مربوط مینماید. آنچه او قول داده بکند، این است که نشان دهد پدیدة شرق شناسی چیست. اما شیوهای که او برگزیده و منظور او را برنمیآورده، آن است که مطالعاتش را در جهت یافتن اظهارنظرهای آدمهای مشهور یا تخصصاً معتبر درباره شرق سوق میدهد ــ انگار از چنین جُنگی بینظم و ترتیب میتوان به آنچه رشتة شرق شناسی میتواند باشد و بوده، پیبرد ـ تا آنها را در مواضع تعبیهشده بیاورد و تفسیریِ دلخواه خود از آنها بهدست دهد. براساس اینگونه تفسیرهای عموماً نایکدست و مطول نخست خودش باور میکند که فلان نظر نقلشده توسط او همان منظوری را دارد که او میبیند. در این کار که موفق شد ــ این را شیوة او در پرداختن اثرش از پیش تضمین کرده ــ دیگر کار خوانندهای که با شوق و ذوق به استقبال او رفته ساخته است. همة این تلاشها را ادوارد سعید برای این میکند که بگوید غربیها نه تنها ما شرقیها را با تصورات اختراعیشان بد فهمیدهاند، بلکه این بدفهمیاز سر غرضورزی بوده است. نقل قولها غالباً از متن اصلیشان در حوزة موضوعی آنها برکنده شدهاند. طبعاً خواننده نمیداند معنا و غرض آنها در موضع اصلیشان چه بوده. اما این را ادوارد سعید مطابق با مقصود خودش برای خواننده تعریف میکند! به نکتة مهمتری هم باید توجه دهم که مربوط به ساختار کتاب است و در نتیجه روال آن را متعین می کند. در هیچ فصلی از این اثر، با وجود اعلام هدف کتاب به تفضیلی کاملاً ناواجب که در آغاز آمده، اندیشهای وجود ندارد که در روالی تحلیلی، مستدل و توضیحی به مرور گشوده و گسترده شود. هیچ فصلی نیست که برحسب موضوع و نوع پرداختن آن از فصل دیگر، آنچنان که لازمة ارتباط ارگانیک است، متمایز گردد، تا فصل بعدی بتواند محتوای آن را در خود بازگیرد و بازپرورد. هیچ سررشتهای در هیچ فصلی نیست که سرانجامی برآن مترتب شود، یا به مقصدی رسد که با آنچه تا آنجا فراهم ساخته و با خود آورده راهی به فصل بعدی بگشاید. و کمتر از همة اینها میتوان هیأتی از فصلهای پیشین یافت که از پیوند پارههای موضوعیشان کلیتی پیکری پدید آید. |