اسطوره‌يِ فلسفه در ميانِ ما
بازديدى از احمدِ فرديد و نظريّه‌يِ غرب‌زدگي

داريوشِ آشوري

 

 


PDF for Print
Font Download
Install font

 

 

فرديد در مقام فيلسوف   3

لُبِّ لُبابِ حكمتِ سيد احمدِ فرديد  14

ملغمه‌يِ محيي‌الدينِ عربي و هايدگر  18

فرديد و زبان‌شناسيِ تاريخي   38

فرديد و قدرتِ سياسي.. 47

ارزيابيِ پاياني.. 52

 

 

 

 

 

فروردين ۱۳۸۳

 

 

 

 

 

اسطوره‌يِ فلسفه در ميانِ ما
بازديدى از احمدِ فرديد و نظريّه‌يِ غرب‌زدگي

 

داريوشِ آشوري

 

 

 

 

 

 

 

فرديد در مقام فيلسوف

احمدِ فرديد (زاد ۱۲۸۹ ـ مرگ ۱۳۷۳) در دهه‌يِ سي و چهل تا نيمه‌هايِ دهه‌يِ پنجاه استادِ فلسفه در دانشگاهِ تهران بود؛ استادى كه هرگز نه كتابى نوشت نه يك جزوه‌يِ درسي برايِ شاگردان‌اش داشت، امّا نامِ او در دورانى غوغايى به پا كرد و هنوز هم، به‌ويژه در ميانِ كارـ  بهـ دستان در جمهوريِ اسلامي، كم نيستند كسانى كه به گونه‌اى زيرِ نفوذِ او هستند و شاگردِ مكتبِ او به شمار مي‌آيند. از او جز يكىـ دو مقاله منتشر نشده است، كه آن‌ها را هم در روزگارِ جواني نوشته است. اين مقاله‌ها، به‌اصطلاح، تحقيقي هستند و نه بيانِ آراءِ فلسفيِ شخصيِ وي. تا آن جا كه من مي‌دانم، نخستين مقاله‌يِ او مي‌بايد همان باشد كه در مجله‌ي ِ مهر، در سالِ ۱۳۱۸، با نامِ اصليِ او، احمدِ مهينيِ يزدي، منتشر شده است؛ يك مقاله‌يِ ناتمامِ ديگر هم از او در دوره‌يِ سوّمِ مجله‌يِ سخن، در نيمه‌يِ نخستِ دهه‌يِ بيست، منتشر شد، با نامِ فرديد؛ نامى كه خود بر خود نهاده بود. نوشتن برايِ فرديدكارِ بسيار دشوار و در اواخر كارِ ناممكنى بود. آن يكىـ دو مقاله‌ هم به زبانى بسيار سنگين و نامفهوم نوشته شده است.  امّا سخن‌راني را بسيار دوست داشت، و از  دهه‌يِ چهل، زمانى كه حس كرد كلامِ او بُرد و نفوذى يافته، در دانشكده‌يِ ادبيّات و جاهايِ ديگر سخن‌راني‌ مي‌كرد. در كلاس‌هايِ درس نيز ـــ كه من در برخى از آن‌ها حضور يافته ام ـــ  چيزى بيش از مطالبِ همان سخن‌راني‌ها نمي‌گفت.

 

فرديد، در مقامِ فيلسوف، يك مفهومِ تازه به زبانِ فارسي عرضه داشت كه سرنوشتِ تاريخيِ بسيار با اهميّتى پيدا كرد و آن مفهومِ ’غرب‌زدگي‘ بود، كه، به گمان‌ام، مي‌بايست در اواخرِ دهه‌يِ سي به آن رسيده باشد. حرف‌هايِ فرديد پيرامونِ اين مفهوم تنها در محفل‌هايِ خصوصي يا در كلاس‌هايِ درس مطرح مي‌شد، آن هم به زبانى كه هيچ‌كس از آن سر در نمي‌آورد و، در نتيجه، بازتابى نداشت. آنچه سببِ توجّه به فرديد و حرف‌هايِ او شد، انتشارِ كتابِ غرب‌زدگيِ جلالِ آل‌ِ احمد بود در سالِ ۱۳۴۰. به گفته‌يِ آلِ احمد در ابتدايِ همان كتاب، او اين عنوان را از فرديد گرفته بود. كتابِ آلِ احمد عنوانِ غرب‌زدگي را زبانزد كرد، امّا شرحى كه او از اين مفهوم ‌داد ربطى به حرف‌هايِ فرديد نداشت. حرف‌هايِ خودِ او بود بر زمينه‌يِ آشناييِ سطحي‌اش با تاريخ و جامعه‌شناسي و اقتصادِ ماركسيستي، در حدًي كه در حزبِ توده و نيرويِ سوّم آموخته بود. امّا فرديد مقوله‌يِ غرب‌زدگي را با زبانى پيچيده و پُرطمطراق، از ديدگاهى فلسفيـ عرفاني، در مجالسِ خصوصي و كلاس‌هايِ درس در دانشكده‌يِ ادبيّات طرح مي‌كرد. آلِ احمد هم در همان مجالس از او شنيده بود و با شتاب‌زدگيِ خاصِّ خود، بي‌اعتنا به وجهِ نظري و ’فلسفيِ‘ آن از ديدگاهِ فرديد، اين مفهوم را گرفت و به زبانِ خود طرح كرد. ولي يك نكته را هم فراموش نبايد كرد و آن اين كه ‌پناه بردنِ دوباره‌يِ آل احمد به اسلام در كتابِ غرب‌زدگي هم از اثرِ انفاسِ فرديد بود. زيرا فرديد از راهِ معنويّت‌پناهيِ صوفيانه به گونه‌اى، البته ناروشن، و چه‌بسا ناهمساز، حرف‌هايِ ضدِّ غرب و غرب‌زدگيِ خود را به اسلام و قرآن مربوط مي‌كرد. به هر حال، روي‌گرداندن از غرب و غرب‌زدگي و ’نيست‌انگاريِ‘ (نيهيليسم) آن، و شفا يافتن از اين بيماري، از نظرِ  فرديد، به معنايِ بازگشت به دامانِ ’شرق‘ و معنويّتِ آن بود كه در عرفانِ نظري و فرهنگِ تصوّف مي‌بايست جست، كه آن هم خود را حقيقتِ باطنيِ اسلام مي‌داند.

 

من هم فرديد را نخستين بار در سالِ ۱۳۴۱ در گذرى به خانه‌يِ آلِ احمد در يك بعد از ظهر، با دوـ سه ميهمانِ ديگر ، آن جا ديدم، كه داشت پيرامونِ بحثِ غرب‌زدگيِ خود از هم‌ريشگيِ eros با ’ربح‘ و ’ربوخه‘ سخن مي‌گفت و برايِ حجّت كتابِ لغتِ برهانِ قاطع را طلبيد. آلِ احمد كتاب را آورد و به دستِ من داد تا معنايِ ’ربح‘ و ’ربوخه‘ را از رويِ آن بخوانم. دوّمين ديدارِ من با او در سالِ ۱۳۴۶بود؛ پس از آن كه من مقاله‌يِ خود را در نقدِ غرب‌زدگيِ آلِ احمد منتشر كرده بودم. در حاشيه‌يِ آن مقاله، بر پايه‌يِ اشاره‌يِ آل احمد به فرديد و اين كه عنوانِ غرب‌زدگي را از دهانِ او قاپيده،  من هم به فرديد اشاره‌اى كرده بودم، و اظهارِ اميدواري كه او هم حرف‌هايِ خود را در اين باب بنويسد. آن زمان فرديد در دستگاهِ ”بنيادِ فرهنگِ ايران“، كه پرويزِ خانلري به‌تازگي بر پا كرده بود، به دعوتِ وي نشسته بود و بنا بود كه يك فرهنگِ فلسفي بنويسد. وي يكى از دوستانِ مرا، كه در آن دستگاه كار مي‌كرد، به دنبالِ من فرستاد تا بروم و او را در آن دفتر ببينم. فرديد در آن ديدار از مقاله‌يِ من و تواناييِ من در نوشتن ستايش‌كرد، و افزود كه ’اين مزخرفاتى كه آلِ احمد نوشته ربطى به حرف‌هايِ من ندارد.‘ سپس نيم ساعتى يا بيشتر شمّه‌اى از حرف‌هايِ خود را در بابِ غرب‌زدگي برايِ من گفت، كه به‌طبع من چيزى از آن نفهميدم، ولي با دل‌بستگي‌اى كه به فلسفه داشتم به نظرـ ام تازه و جالب آمد. به او گفتم، اگر اجازه بدهد حرف‌هايِ خود را تقرير كند تا من به عنوانِ منشي بنويسم، كه درآمد و گفت، خودـ اش مي‌خواهد بنويسد. ولي او نه هرگز آن حرف‌ها را نوشت و نه آن ’فرهنگِ فلسفي‘ـــ مثلِ همه‌يِ چيزهايِ ديگرى كه وعده مي‌كرد ـــ  هرگز  به سرانجامى رسيد.

 

ديدارِ بعديِ من با فرديد يكىـ دو سال بعد از راهِ آشنايي با ابوالحسنِ جليلي صورت گرفت. جليلي معاونِ احسانِ نراقي در ”مؤسسه‌يِ تحقيقاتِ اجتماعي“ بود و من هم در سالِ ۱۳۴۷ دعوت شده بودم كه نامه‌يِ علومِ اجتماعي را در آن مؤسسه منتشر كنم. جليلي خود استادِ فلسفه در دانشكده‌يِ ادبيات و از همكارانِ بسيار ارادتمندِ فرديد بود، و با نظرِ لطفى كه به من داشت و شورى كه در من برايِ فلسفه‌آموختن مي‌ديد، شبى مرا  به خانه‌يِ خود برايِ آشناييِ نزديك با فرديد دعوت كرد. آن شب فرديد كه مجلس را آماده و شنوندگان را طالب و مشتاق ديد، گرمِ گفتار شد و در بابِ تاريخ و ’حوالتِ وجود‘ دادِ سخن داد. حرف‌هايِ او در آن شب، همچون بارانى كه بر تشنه‌اى در بيابان ببارد، بسيار بر دل‌ام نشست. شماره‌يِ يكمِ نامه‌يِ علومِ اجتماعي هم كه درآمد، فرديد از ديباچه‌اى كه من بر آن نوشته بودم ـــ  و البتّه، به ’ملاحظاتِ امنيّتي‘ و خواسته‌يِ احسانِ نراقي، بي نامِ من منتشر شده بود ـــ  به شيوه‌يِ خود بسيار ستايش كرد و گفت كه ’مقدمه‌يِ ماركسيستيِ خوبى نوشته اي.‘ من هم از هوشمنديِ او در اين ’كشفِ رمز‘ خوش‌ام آمد. از آن پس، معمولاً همراه با جليلي و رضا داوري ـــكه او هم استادِ فلسفه بود ـــ يا كسانى ديگر در ميهماني‌هايِ خانگي، در رستوران‌ها، يا گردآمدن‌هايِ هفتگي در منزلِ فرديد، هم‌نشينِ او بودم و سهـ چهار سالى خاموش و با كنجكاويِ تمام به حرف‌هايِ او گوش ‌سپردم. فرديد هم از داشتنِ چنين شنونده‌يِ جوان و دل‌سپرده‌اى خوش‌اش مي‌آمد و مي‌گفت، ’من از اين آشوري خوش‌ام مي‌آيد كه دست‌اش را زيرِ چانه‌اش مي‌زند و با دقّت گوش مي‌كند.‘ 

 

برايِ من، كه از ايدئولوژي‌هايِ سياسي و فضايِ سطحي و بي‌مايه‌يِ روشنفكريِ روزگارِ خود خسته و دل‌زده بودم، سخنان ‌او گيرايي داشت،  از سويى به دليلِ تازگي و ناآشنايي و مايه‌يِ فلسفي و نظريِ آن، و، از سويِ ديگر، انرژي و شور و پرخاشى كه در سخن‌گفتنِ او بود و او را بسيار حق به جانب نشان مي‌داد. همان زمان‌ها بود كه من با نيچه  و ترجمه‌يِ كتابِ چنين گفت زرتشتِ او نيز سرـ وـكلّه مي‌زدم. اين را نيز بگويم كه يك دليلِ ديگرِ جاذبه‌يِ فرديد برايِ جوانِ جوينده‌اى چون من جوِّ زمانه‌اى بود كه مي‌رفت تا در جوارِ گفتمانِ راديكال و انقلابيِ چپ ـــ  كه دشمنِ اصليِ خود را امپرياليسمِ غرب و سرمايه‌داريِ آن مي‌دانست و قبله‌اش سوسياليسمِ ’شرق‘ بود ـــ گفتمانِ ديگرى را بر سرِ بازار آورد كه از جبهه‌يِ معنويّت و روحانيّت و عرفانِ شرقي به ’ماديّت‘ و ’نيهيليسم‘ و علم و تكنيك‌زدگيِ غرب حمله مي‌برد. اين جبهه‌يِ تازه، كه مشتاقِ ’بازگشت به خود‘ و ’اصالتِ‘ شرقي و اسلاميِ خود بود، با غرب‌زدگيِ آلِ احمد و نوشته‌هايِ پُر شور و شتابِ عليِ شريعتي، زيرِ نفوذِ  فضايِ ’جهانِ سوّم‌گراييِ‘ (tiers-mondisme) روشنفكريِ فرانسوي، در نيمه‌يِ نخستِ دهه‌يِ چهل زبان باز كرده بود، و رفتهـرفته زمينه‌اى فراهم آمد كه اين گفتمان از زبانِ سياسيـ اجتماعي پا فراتر گذارد و با فرديد و زبانِ فلسفيـ عرفانيِ او به ميدان آيد. در سال‌هايِ بعد دو شاگردِ هانري كُربن، يكى سيد حسينِ نصر با اسلاميّتِ دوآتشه‌اش،  و ديگرى داريوشِ شايگان با گرايش‌هايِ عرفاني در كتابِ آسيا در برابرِ غرب، به اين اركسترِ ’معنويّتِ شرقي‘ پيوستند. و دستِ آخر، با بالا گرفتنِ كار و گرم‌تر شدنِ هرچه بيشترِ بازار، احسانِ نراقيِ ’جامعه‌شناس‘  نيز با يكىـ دو مجموعه‌يِ مقاله‌يِ ’آنچهـ خودـ داشتي‘ به ميانِ معركه‌ آمد[1].

 

مي‌توان پرسيد كه در اين‌ گفتمان‌ها چه چيزى و تا چه اندازه فلسفي بود؟ اين ’فيلسوفان‘ چه پرسشِ جدّي و اصيلى را به‌راستي طرح كردند كه بتواند ما را از عالمِ سطحيِ روشنفكريِ سياست‌زده به ساحتِ انديشه‌اى ژرف‌تر و مايه‌دار‌تر بكشاند؟ حكمتِ تاريخيِ سر بر آوردن‌شان چه بود؟ اين‌ پرسش‌ها به موضوعِ اصليِ اين مقاله مربوط اند، امّا  اين مقاله گنجايشِ آن‌ها را ندارد، اگرچه به گونه‌اى نيز، با پرداختن به يك موردِ خاص، به آن‌ها پاسخ مي‌گويد.  اين جا مي‌خواهم به فرديد بپردازم و بس، به ‌عنوانِ پُرجوشـ وـ خروش‌ترين و اثرگذارترينِ آنان. گمان مي‌كنم كه يك سنجشگريِ جدّي از نقشِ او و سخنان‌اش كمـ وـ بيش بتواند روشن كند كه بالاترين رده‌يِ روشنفكريِ ما، كه داعيه‌يِ انديشه‌يِ فلسفي داشت آن هم از نوعِ بسيار اصيل و بومي‌اش، در دورانِ دهه‌يِ چهل تا نيمه‌يِ دهه‌يِ پنجاه و آستانه‌يِ انقلاب در چه عالمى مي‌زيست و چه ايده‌هايى را مي‌پراكند. من كه شاگردِ شكيبا و جويايِ محضرِ اين استادان بودم و هرچه مي‌گفتند به گوشِ هوش مي‌شنيدم و هرچه مي‌نوشتند، به نيّتِ آموختن، به‌دقّت مي‌خواندم، و، از جمله، كتابِ داريوش‌ِ شايگان را هم برايش سراسر ويرايش كرده بودم، نخست حس مي‌كردم[2] و رفتهـ رفته مي‌دانستم كه يك جايِ كارِ اين داستان از اساس خراب است و گونه‌اى وهم‌پردازي يا، در مواردى، شعبده‌بازي در آن هست. اين نكته را هم به شايگان و رضا داوري ـــ كه كتابى از او را هم ويرايش كرده بودم ـــ مي‌گفتم، و در نامه‌اى هم به داوري نوشته بودم، كه اين حرف‌ها ايدئولوژي‌سازي ست و به ’فرهنگِ اصيلِ شرقي‘ ربطى ندارد. در حقيقت، حالا كه به پشتِ سر مي‌نگرم، مي‌بينم كه اين ’معنويّتِ شرقي‘ و فلسفه و حكمت‌بافي‌هايِِ پيرامونِ آن هيچ چيزى بر معرفتِ نظريِ ما نيفزوده و پرتوى بر هيچ مسأله‌اى نينداخته، بلكه بالاترين ارزشِ آن در مصرفِ سياسي‌‌اش بوده است و بس. و چنان كه به چشمِ خود ديديم، دو نظامِ شاهنشاهي و اسلامي، هر يك به دلايلِ ويژه‌يِ خود، خريدارِ اين ’حكمتِ معنوي‘ بوده اند. مهم‌ترين دليلِ آن اين است كه هوادارانِ اين ’حكمت‘ با بَزَك كردن و به صحنه آوردنِ ’معنويّت‘اى كه زمينه‌يِ تاريخيِ خود را از دست داده بود، از آن چيزى مي‌ساختند كه تنها كاركردِ آن پشتيبانيِ ايدئولوژيك از استبداد و سركوبِ سياسي بود. در اين زمينه، دستِ كم، حرف‌هايِ احمدِ فرديد و شاگرد ِ وفادار و ادامه‌دهنده‌يِ راهِ او، رضا داوري، نمونه‌هايِ خوب و كاملى هستند.

 

ديكتاتوريِ محمدرضا شاهي‌ از آن جهت خريدارِ اين ’معنويّت‘ بود كه دچارِ خلاءِ ايدئولوژيك بود. اين رژيم، به رغمِ سياست‌هايِ توسعه‌يِ اقتصادي و خوابـوـخيال‌هايى كه برا‌يِ صنعتي كردنِ ايران در سر داشت ـــ سياست‌ها و رؤياهايى كه ايدئولوژي و برنامه‌يِ تبليغاتيِ همخوان با خود را مي‌طلبد ـــ بر اثرِ هراسى كه، از سويى، از ايدئولوژي‌هايِ چپ داشت و اوهامى كه، از سويِ ديگر، درباره‌يِ ’فرهنگِ اصيلِ ملّي‘ و پاسداري از آن در سر مي‌پروراند، در آن فضايِ سركوب و خفقانِ سياسي، ايدئولوژي‌هايِ دارايِ رنگِ ديني و عرفاني را پناهگاهى برايِ خود مي‌دانست و به آن‌ها ميدان مي‌داد. امّا ‌بي‌خبر از آن كه اين سخنوري‌هايِ ’فلسفي‘ و ’عرفاني‘ در بابِ فرهنگِ اصيلِ ملّي و معرفتِ شرقيِ خودماني آب به آسيابى مي‌ريزند كه سرانجام از آن ’انقلابِ اسلامي‘ سر بر مي آوَرَد! باري، با مطرح شدنِ فرديد و معنويّتِ شرقيِ او از راهِ جلسه‌هايِ سخنرانيِ عمومي و نشست‌هايِ فرهنگي، با نيازى كه به ترويجِ ’فرهنگِ اصيلِ ملّي‘ و ’شرقي‘ احساس مي‌شد، در سالِ ۱۳۵۱ يا كمى بعدتر، در تلويزيون برايِ او برنامه‌يِ سخن‌راني‌هايِ هفتگي گذاشتند. امّا تماشاگرانِ تلويزيون به‌طبع از حرف‌هايِ پيچاپيچِ او كه با صدايى نامفهوم نيز ادا مي‌شد، چيزى درنمي‌يافتند و زبان به اعتراض گشودند. در نتيجه، اين برنامه‌ها را به نيمه‌شب بردند. امّا، در يكىـ دو سالِ آخرِ عمرِ رژيمِ شاهنشاهي اين برنامه‌ها در پُرببيننده‌ترين ساعت‌ها در شبانگاه‌ها جمعه‌ها با همراهيِ احسانِ نراقي و با صحنه‌گردانيِ يك روزنامه‌نويس اجرا مي‌شد. فرديد در اين برنامه‌ها بر ضدِّ غرب و غرب‌زدگي و همچنين ماركسيسم و كمونيسم دادِ سخن مي‌داد، كه البتّه شنوندگان همچنان چيزى از آن نمي‌فهميدند.

 

تا اين جا فرديد و حرف‌هايِ او هنوز اثرگذاريِ سرراست نداشت و برايِ جماعتِ روشنفكر، كه گوشى برايِ اين گونه حرف‌ها نداشتند، جز  قيلـ وـ قالى نامفهوم نبود.  آنچه سرانجام به فرديد فرصتِ واقعيِ تاريخي و ميدانِ بُرد و تأثيرِ جدّي داد، انقلابِ اسلامي بود. فرديد با پيروزيِ انقلابِ ضدِّ ’طاغوت‘، با چرخشى صد و هشتاد درجه‌اي از نظرِ سياسي، خود را به ميانِ معركه‌يِ انقلاب انداخت و در فضايِ هيجانيِ پُركشش و پُرزورى كه انقلاب پديد آورده بود، خيلِ بزرگى از جوانانِ مسلمانِ انقلابي را پيرامونِ خود جمع كرد. مرحله‌يِ اثرگذاريِ واقعيِ او از جهتِ سياسي و ايدئولوژيك از اين جا آغاز شد. اين جوانان كه آموزشِ سياسيِ ضدِّ غرب و غرب‌زدگي را در دوره‌يِ اوج‌گيريِ انقلاب با غرب‌زدگيِ آلِ احمد و كتاب‌هايِ شريعتي ديده بودند، در سخن‌راني‌هايِ فرديد در دانشگاهِ تهران و جاهايِ ديگر آن حرف‌ها را در رنگ و قالبِ تازه‌اى مي‌يافتند كه اين بار به‌ظاهر نه يك ايدئولوگ و شورانشگرِ (agitator) سياسي، بلكه يك ’حكيمِ الاهيِ‘ بي‌همتا و مسلّط به تماميِ فلسفه و حكمتِ شرق و غرب عرضه مي‌كرد. به نقشِ سياسي و ايدئولوژيكِ فرديد در اين دوران در بخشِ ’فرديد و قدرتِ سياسي‘ خواهم پرداخت. اكنون جايِ آن است كه با متنى كه از سخن‌راني‌هايِ او در اين دوران در دست داريم، به اين بحثِ مهم بپردازيم كه، فرديد چه مي‌گفت؟ 

 

 

چنان كه گفتم، فرديد هرگز ’فلسفه‘ـــ يا بهتر است بگوييم ’حكمتِ معنويِ‘ـــ  خود را ننوشت، زيرا، چنان كه خواهيم ديد، به‌راستي نوشتني هم نبود. امّا دوست داشت كه اين ’حكمت‘ را در سخن‌راني‌هايِ پُرجوشـ وـ خروش  به زبانى پُرطمطراق عرضه كند، كه، در نتيجه، هرگز امكانِ وارسيِ جدّيِ آن‌ نبود. امّا معركه‌اى كه او با انقلابِ اسلامي به پا كرد، و توجّهى كه ’حكمتِ معنويِ‘ ضدِ غرب و غرب‌زدگيِ او برانگيخت، سبب شد كه پس از مرگ خانه‌يِ او را بخرند و به ”بنيادِ فرديد“ بدل كنند تا مركزى باشد برايِ گردآوري و نشرِ ’آثارِ‘ وي. و اكنون، از بركتِ اين كار، كتابِ ديدارِ فرّهي و فتوحاتِ آخرالزمان (تهران ۱۳۸۱) را در دست داريم كه مجموعه‌اى از سخنراني‌هايِ احمدِ فرديد است. اين كتاب، كه به كوششِ محمدِ مددپور گردآوري و بر رويِ كاغذ آورده شده،  سخن‌راني‌هايِ احمد فرديد را در يكىـ ‌دو سال پس از انقلاب در بر دارد. تاريخِ و محّلِ سخن‌راني‌ها در كتاب داده  نشده، امّا از رويِ گريزهايِ سياسي‌اى كه فرديد مي‌زند مي‌توان دانست كه سخن‌راني‌ها در سال‌هاي ۱۳۶۰ ـ ۶۱ يا كمى پس از آن انجام شده است. اين كتابى ست شگفت‌انگيز حتّا برايِ كسى چون من كه  ساليانى را پايِ سخن‌راني‌هايِ فرديد و در محضرِ  او نشسته بوده است.  چنان كه گفتم،  من با  زورـ وـ زحمت و شكيباييِ تمام مي‌كوشيدم از حرف‌هايِ او سر درآورم و به اين خاطر به مطالعه‌يِ برخى آثارِ هايدگر و يا كتاب‌هايى در باره‌يِ او پرداخته بودم، زيرا فرديد مدام نامِ او را مي‌برد و او را پشتوانه‌يِ ’حكمتِ معنويِ‘ خود قرار مي‌داد. همچنين به مطالعه‌ در ادبيّاتِ صوفيانه دست زده بودم كه فرديد به زبان و اصطلاحاتِ آن سخن مي‌گفت. و باز چندان از حرف‌هايِ او سر درنمي‌آوردم. البته او نيز هرگز راهنماييِ جدّي نمي‌كرد، بلكه، چنان كه نمونه‌هايِ بسيار نشان مي‌دهد، بيشتر دوست داشت آدم‌ها را بازيچه و سرگشته نگاه دارد. پس از دوـ سه سال متوجّه شدم كه همه‌يِ گناه از من يا از خنگي و بي‌سواديِ من نيست، بلكه از پريشان‌گوييِ او نيز هست. من رفتهـ رفته مي‌توانستم از حرف‌هايِ هايدگر، البتّه با رنگى از روايتِ فرديديِ آن، سر درآورم، امّا از حرف‌هايِ فرديد نه. او بيشتر دوست ‌داشت خود را متفكّرِ يگانه‌اى نمايش دهد مالكِ حقيقتِ مطلق؛  حقيقتى كه هيچ كس جز او و مارتين هيدگر از آن سر در نمي‌آورد.  و اگر حس مي‌كرد كه كسى به هسته‌يِ اصليِ حرف‌ها&#