برای فورمت «پی دی اف» اینجا کلیک کنید.
فايل پی دی اف برای چاپ
دوشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۳
بررسی كتاب «غرب ستيزي»
غرب از ديدگاه دشمنان آن
مسعود فاضلی
اخيراً در آمريكا كتابی به زبان انگليسی منتشر شده است به نام غرب ستيزی «Occidentalism» كه آن را دو استاد آمريكايی به نامهای «ايان بوروما و آويشی مارگاليت» نوشتهاند. اين كتاب كه نام آن را ميتوان مقابل «شرقشناسي» ادوارد سعيد دانست، به سير تاريخی غرب از ديدگاه دشمنان آن ميپردازد و به انديشههای كسانی چون سيدقطب، جلالآل احمد، علی شريعتی و... نيز اشاراتی شده است.
اين مقاله بررسی كوتاهی است از كتاب «غرب ستيزي: غرب از ديدگاه دشمنان آن»، نوشته ايان بوروما و آويشی مارگاليت.* بوروما و مارگاليت هر دو استاد دانشگاه هستند و كتابها و مقالات متعددی در زمينههای فلسفه و سياست نوشتهاند. پيش از هرچيز بايد توضيح داده شود كه يافتن معادل دقيق فارسی برای عنوان كتاب (Occidentalism) دشوار است. پسوند «ايسم» غالباً با «گرايي» يا «گري» معادل انگاشته ميشود، اما ترجمه عنوان كتاب به «غربگرايي» قطعاً ترجمهای نارسا خواهد بود. شايد Occidentalism را حتی «غربمدار» ترجمه كرد؛ زيرا گرچه پيروان اين نگرش خود را ضدغرب ميدانند و غرب را مركز شرارت و منشأ مشكلات كنونی جهان ميدانند. با اين حال اين گروه بدين لحاظ «غرب مدار» هستند كه خود را در تقابل و خصومت با غرب تعريف ميكنند. با اين همه، غربمداری نيز ترجمهای گمراهكننده است، زيرا خواننده معمولاً غربمداری را با گرايش مثبت به غرب يكسان ميپندارد. واژه «غربشناسي» نيز نميتواند مفهوم اصلی واژه Occidentalism را منتقل كند. نتيجه اينكه احتمالاً «غرب ستيزي» معادل در مجموع مناسبی برای اين كتاب است، بهويژه با توجه به اينكه كتاب حاضر مروری است از تاريخ «غرب از ديدگاه دشمنان آن». اكنون به بررسی كتاب ميپردازيم.
بوروما و مارگاليت در فصل نخست كتاب متذكر ميشوند كه غرب ستيزی پديدهای جديد و يا به طور اخص اسلامي- عربی نيست. وجوه معينی از اين گرايش را ميتوان در تفكر رمانتيك آلمان، ناسيوناليسم روسی و شووينيسم ژاپنی يافت؛ گرچه اين كشورها اكنون خود «غربي» تلقی ميشوند و گاه آماج حملات غرب ستيزان هستند. ديگر اينكه غرب ستيزان گروهی نسبتاً ناهمگون و پيچيدهاند و در نتيجه لزوماً با تمامی مدرنيت ضديت ندارند، از جمله برخی از غربستيزان با تكنولوژی غرب و يا دولت مدرن (بهويژه ديكتاتوری مدرن) مشكلی ندارند. برخی از غرب ستيزان از ماركسيسم، ناسيوناليسم غربی و انقلاب فرانسه تأثير پذيرفتهاند. آنچه اين طيف وسيع را به يكديگر نزديك ميكند خصومت با ماترياليسم، كلنياليسم و «ابتذال فرهنگي» غرب است.
نويسندگان يادآور ميشوند كه انتقاد از اين ويژگيهای به اصطلاح غربی الزاماً به غربستيزی نميانجامد؛ غرب ستيزان معمولاً از اين انتقاد فراتر ميروند و غرب را فاقد خصايص بنيادی انسانی ميدانند: اين سياست غرب نيست كه مورد انتقاد قرار ميگيرد؛ غرب اساساً غير انسانی است و انسان غربی نيز به راستی انسان نيست. انسان غربی موجودی است مادی و غيراخلاقی. بدين لحاظ غربستيزان در «انسانيت زدايي» از دشمنان خود بيشباهت به برخی از شرقشناسان نيستند كه انسان شرقی را مادون انسان ميدانستند. (شايد با اين تفاوت كه روشنگران غربی گاه انسان شرقی را كودكی ميدانستند كه «هنوز» به مرحله بلوغ و استقلال فكری نرسيده است، در حالی كه غربستيزان اميدی به دگرگونی جوامع غربی ندارند و فرد غربی را صلاحناپذير ميپندارند).
نويسندگان اذعان ميدارند كه مخالفت با سياستهای آمريكا در نفس خود متضمن غربستيزی نيست. غربستيزان جامعه آمريكا و كلاً جامعه غربی را سطحي، بيريشه، مادی و فاقد ارزشهای اخلاقی – انسانی ميدانند. ديگر اينكه ضديت با غرب و روند غربی شدن كم و بيش همزمان رخ ميدهند. ژاپن در قرن نوزدهم كوشيد شتابان مدرن شود و ارزشهای مدرن را ببلعد. اين تلاش برای دورانی واكنشی منفی برانگيخت و به قول نويسندگان، ژاپن را دچار «سوءهاضمه» كرد. بايد اين را نيز افزود كه گرچه غربستيزی برای توجيه خود به سنت متوسل ميشود، غربستيزی در اساس خود به مفهوم سنتگرايی نيست؛ برعكس، غربستيزی پديدهای مدرن و حتی بخشی از گسترش مدرنيت، است. غربستيزان به نحوی دلبخواهی به برخی از سنتهای جامعه خويش متوسل ميشوند و آنگاه كه موقعيت ايجاب ميكند، سنت ميآفرينند. گفته شد كه ژاپن و آلمان، كه اكنون خود غربی خوانده ميشوند، در دورانی كانون غربستيزی بودند. تصادفی نيست كه نفرت از غرب غالباً در گروهی مجال رشد مييابد كه مصرفكننده كالاها و فرهنگ غربی بوده است. مگر نه آنكه تروريستهايی كه در روز 11 سپتامبر به نهادهای اقتصادي- سياسی آمريكا حمله كردند، افرادی تحصيلكرده بودند كه برای سالهايی در غرب به سر برده بودند؟
سيدقطب پس از اقامت در نيويورك چنان از «سقوط اخلاقي» فرهنگ شهري- صنعتی آمريكا دچار شوك شد كه جامعه مدرن را جاهليت مدرن ناميد.
غربستيزان روس، آلماني، ژاپنی و اسلامی همه «شهر» را مركز انحطاط اخلاقی و ماديگری تجاری ميدانند. شهر همه چيز را در معرض فروش قرار ميدهد: شهر يك روسپی خودفروش و بيروح است. به عنوان مثال، فاشيستهای ژاپنی و آلمانی در دهههای آغازين قرن بيستم شهر را مركز روشنگری و يهودی تلقی ميكردند. هيتلر بر آن بود كه برلن نماد اين انحطاط اخلاقی و نفوذ روزافزون روشنفكران و سوداگران يهودی است. پيش از آن، در قرن نوزدهم رومانتيكهای آلمان به ضديت با انقلاب فرانسه برخاستند. انقلاب فرانسه نماينده شهر و ارزشهای شهری بود كه اصالت قومی آلمانی را به خطر ميافكند.
گفته شد كه رابطه غربستيزان و غرب غالباً پيچيده است. غربستيزان ممكن است بكوشند تكنولوژی غربی را اخذ و فرهنگ غربی را طرد كنند. علاوه بر اين، برای دورانی برخی از غربستيزان به ماركسيسم و سوسياليسم رو آوردند. مائو در چين نمونه جالبی از اين پديده پيچيده و متناقض بود. مائو ميخواست شهرها را از طريق دهات محاصره كند، فرهنگ بورژوايي- غربي- شهری را به دور افكند و در عين حال چين را مدرنيزه كند. اما تجربه سوسياليسم مجموعاً موفقيتآميز نبوده است. نويسندگان ميگويند كه خشنترين جلوههای غربستيزی پس از شكست سوسياليسم مجال رشد يافتند. به هر تقدير آنچه جالب توجه است اين است كه غربستيزان، ضمن توسل به سنت و جامعه سنتي- روستايی آرماني، خود غالباً روستايی نيستند و علاقهای به روستای كنونی ندارند؛ روستای آنان جامعهای تخيلي، ارگانيك و آرمانی است كه عاری از تنشهای مدرنيته است.
غربستيزان با حسرت اعلام ميكنند كه جامعه مدرن سلحشوری و قهرمانی را از ميان برده است. جامعه مدرن، به گمان آنها، تجسم پيروزی سوداگران و تجار بر قهرمانان است. جامعهشناس آلماني، ورنر زومبارت (Werner Sombart)، در دوران جنگ جهانی اول، كتابی نوشت تحت عنوان «سوداگران و قهرمانان». زومبارت، متأثر از رومانتيسيسم آلماني، بر آن بود كه جنگ جهانی اول صحنه نبرد قهرمانان آلمانی با سوداگران انگليسی و فرانسوی است. به اعتقاد زومبارت، آزادي، برابری و برادری همه ارزشهای شهري- تجارياند: صلح خود پديدهای سرمايهداری است. سوداگران جنگ را مزاحم كسب و كار ميدانند و ميكوشند همه اختلافات را با مذاكره و مصالحه بازاری پايان دهند.
در اين نظام همه چيز فدای «آسايش» ميشود. مرگ قهرمانانه از سوی ديگر مناسبترين پاسخ به صلح مبتذل سرمايهداری است. سلحشور آلمانی در جنگ اول جهاني، خلبان ژاپنی در جنگ دوم جهانی و مجاهد اسلامی امروز همه مرگ را گرامی ميدارند. يكی از خلبانهای كاميكازه ژاپنی اظهار داشت كه «اگر ميان مرگ و زندگی ترديد داريد، مردن هميشه بهتر است». نفرت از ابتذال و آسايش نزد غالب غربستيزان مشاهده ميشود. از جمله ارنست يونگر ميگويد كه آسايش به رخوت ميانجامد. تصادفی نيست كه يك غرب ستيز ايراني، جلال آل احمد، خود را به يونگر نزديك مييابد و كتاب او را به فارسی ترجمه ميكند. شايد بزرگترين تراژدی آن است كه قهرمانی اتفاقاً برای «انسان متوسط» جذاب است، زيرا به زندگی متوسط او بارقهای از شكوه ميبخشد و به او امكان ميدهد خود را بخشی از نژاد برتر، قوم برتر و يا مذهب برتر بداند. گويی در اين جهان بيفضيلت تنها مرگ فضيلت آفرين است.
دشوار ميتوان بر اين وسوسه غلبه كرد كه تمامی غربستيزان را «مرتجع» بناميم. اما صفت مرتجع خود بحثانگيز است؛ نخست اينكه غربستيزان خواهان بازگشت به قرون گذشته نيستند؛ آنها جلوههايی از مدرنيته را پذيرفتهاند و خود را در تقابل بنيادی با جنبههايی ديگر از مدرنيته تعريف كردهاند. غالب غربستيزان دقيقاً سنتی نيستند. آنها الزاماً از فقيرترين و يا عقبماندهترين اقشار جامعه سر برنميآورند. آنها غالباً افراد مدرن شدهای هستند كه در عين حال با مدرنيته راحت نيستند و بنابراين خواستار «رجعت» به گذشتهای طلايياند كه هيچگاه وجود نداشته است.
سنتگرايی آنان ابداعی و مجهول است. آنها عناصری را از گذشته به عاريت ميگيرند، اما در غالب موارد گذشته را ميآفرينند. به عنوان مثال، سنت جهاد در اسلام ارتباط الزامی و مستقيمی با «كيش مرگ» تروريستهای اسلامی ندارد و «كيش مرگ» پديدهای مختص به جوامع اسلامی امروز نيست.
چنانكه گفته شد، در آلمان، ژاپن و ساير جوامع نيز ميتوان در مقاطعی معين اين پديده را يافت.
مرز مدرن و ضدمدرن در اين گفتمان هميشه روشن و عبورناپذير نيست. از جمله ميتوان از انقلاب چين و مائو نام برد كه از يكسو خواهان مدرنيته بوده است و از سوی ديگر به روستا و فرهنگ غيرشهری احساس نزديكی ميكرده است. نويسندگان ماركسيسم را نيز به طور كلی متأثر از غربستيزی ميدانند. به اين نكته باز خواهيم گشت. اما ماركسيسم به هر حال دعوی علم داشته است و خود را بينش علمی ميخوانده است. شكست ماركسيسم به جلوههای افراطي- مذهبی غرب ستيزی مجال رشد داده است. اين گرايش افراطی تا حدی زاده بيعدالتی و تحقير سرمايه جهانی و تا حدی ناشی از رشد انديشههای فرد ستيز و غيرعقلايی است. نويسندگان معتقدند كه اقتصاد سياسی به تنهايی از عهده تبيين غربستيزی برنميآيد و بايد به عامل ايدئولوژی نيز توجه شود.
اگر به قرن نوزدهم رجوع كنيم خواهيم ديد كه جريحهدار شدن احساس ملی و قومی همواره جزيی تفكيكناپذير از غربستيزی بوده است. آلمانها و روسها هر دو نسبت به فرانسه (مهد روشنگري) احساس حقارت داشتهاند و تحقير و سركوب سياسی داخلی معمولاً افراد را تشويق ميكند كه به درون و «معنويات» پناه برند. آنگاه كه بحث سياسی ممكن نيست، فلسفه و ادبيات جانشين سياست ميشوند. غربستيزان پای استدلاليون را چوبين ميخوانند و گاه به مراتب خطرناكتر از امپرياليسم اقتصادي- سياسی است. تصادفی نيست كه، بر اين اساس، غربگرايان و يا غربزدهها خطرناكتر از غرب تلقی ميشوند.
نويسندگان ميگويند كه بايد وجه تمايز غربستيزی سكولار و غربستيزی مذهبی (اسلامي) را فراموش نكرد. غربستيزی اسلامی غرب را بربر و بتپرست ميداند.
غرب بدينسان تجسم جاهليت مدرن است. اين بينش، نزد علی شريعتي، با نقد ماركس از «بت گونگی كالا» در جامعه سرمايهداری تلفيق ميشود: غرب خدايی دروغين (خدای زر) را ميپرستد. سيدمحمود طالقانی نمونه ديگری از اين بينش است كه در آن يهوديها و مسيحيان منافع كلنياليسم را ترويج ميكنند. (بايد افزود كه ترديدی نيست كه انتقاد از اسرائيل الزاماً متضمن ضديت با يهوديها و يهودی ستيزی نيست، اما غالب غربستيزان انتقاد از اسرائيل و نفرت از يهوديها را با هم در ميآميزند.) پيش از اين گفتيم كه سيدقطب افراطيترين نمونه نفرت از غرب است. قطب تمدن غربی را هرزه و روسپی ميداند.
نويسندگان يادآور ميشوند كه نقد از غرب و نفرت از غرب دو پديده متمايزند. اقبال لاهوری از ماديت و فردگرايی غرب انتقاد كرد بيآنكه نسبت به غرب احساسی تلخ و توأم با نفرت داشته باشد. لاهوری هيچگاه از انسان غربی «انسان زدايي» نكرد. انسانزدايی نقد را به ورطه نفرت ميكشاند.
پرسش اين است كه آيا جوامع اسلامی قادر خواهند بود دو عرصه عمومی و خصوصی را تفكيك كنند و مذهب را چونان امری خصوصی بنگرند و نكوشند نظام اخلاقی معينی را بر جامعه تحميل كنند؟ بايد به خاطر داشت كه رفورم مذهبی در غرب پديدهای ضد مذهب نبوده است؛ برعكس، رفورم مذهبی مروج اين اعتقاد بوده است كه شهروند بايد در خانه (در عرصه خصوصي) مذهبی و در جامعه (عرصه عمومي) سكولار عمل كند. نويسندگان ادامه ميدهند كه بايد پيوريتانيسم اسلامی و اسلام سياسی را با يكديگر اشتباه نكرد. زهدگرايان اسلامی ممكن است «بنيادگرا» باشند، اما الزاماً دولت اسلامی نميخواهد جمع خاصی از زهدگرايان اسلامی به اسلام سياسی ميگروند و اين جمع انديشه توتاليتر دارد و مبلغ دولت اسلامی است. بنابراين غالب زهدگرايان اسلامی به شيوه زندگی غرب و خصايص مادی و غيراخلاقی آن انتقاد دارند، بيآنكه غرب را دشمن تلقی كنند.
بوروما و مارگاليت در فصل پايانی كتاب اظهار ميدارند كه روشنگری و كلنياليسم براين تصور بنا شده بودند كه مدرنيته، عليرغم برخی پيامدهای ناگوار آن، به هر تقدير پديدهای مترقی و مثبت است كه مورد استقبال «جوامع ابتدايي» قرار خواهد گرفت. اما كلنياليسم در عمل مصائب بسياری به بار آورد و مهمتر اينكه احساسات ملی كشورهای «جهان سوم» را عميقاً جريحهدار ساخت، بهويژه در خاورميانه (پس از شكلگيری دولت اسرائيل) واكنشی منفی برانگيخت. پروژههای راست و چپ مدرن، كه به ترتيب در تئوريهای مدرنيزاسيون و ماركسيسم تجلی مييافتند در بسياری موارد با شكست مواجه شدند.
روستاييان رانده شده از روستا و خرده بورژوازی سنتی مساعدترين زمينه را برای رشد غرب ستيزی فراهم ساختند. جالب است كه لااقل گروهی از غربستيزان برای مبارزه با سرمايهداری ليبرال غربی به فاشيزم رو آوردند كه خود پديدهای در آغاز غربی بود. لذا گاه مدرنيزاسيون و شورش بومی ضد آن هر دو ريشه در ايدئولوژيهای غربی داشتند. حزب بعث نمونه روشنی از تلفيق غربگرايی و غربستيزی است. پيش از اين گفتيم كه ناسيوناليستهای ژاپن نيز از نظرات فاشيستی آلمان بهره گرفتند تا با غرب مبارزه كنند. امروز در خاورميانه، طبقه متوسط (و نه اقشار فقير) كانون غربستيزی است و بدين لحاظ نميتوان غربستيزی را مستقيماً ناشی از فقر و استيصال اقتصادی دانست. اگر تأثير غرب در جوامع «جهان سوم» پيچيده و متناقض بوده است، واكنش در برابر آن نيز مخلوطی است از تحسين و شيفتگی از يك سو و خشم و نفرت از سوی ديگر.
غرب، به اعتقاد نويسندگان، قطعاً فاقد مسؤوليت اخلاقی نيست. با اين حال نميتوان ديكتاتوری «جهان سوم» را تنها ناشی از مداخله غرب دانست: امپرياليسم آمريكا، سرمايهداری جهانی و توسعهطلبی اسرائيل، همه در گسترش نفوذ غربستيزی نقش داشتهاند؛ اما نميتوان غربستيزی را صرفاً زاده اين پديدهها دانست. كسانی كه از كشورهای جهان سوم سلب مسؤوليت اخلاقی ميكنند، بيآنكه خود بدانند به نژادپرستی كهن رو ميآورند و جهان سوم را به مثابه كودكی مينگرند كه مسؤول اعمال خود نيست. علاوه بر اين، غربستيزی تنها مختص به جهان سوم نيست. گروههای مذهبی افراطی در آمريكا نشان دادهاند كه در كشورهای ليبرال غربی نيز آزادی و حقوق بشر ميتواند به بهانه مبارزه با تروريسم به بوته فراموشی سپرده شود. هيچ كشوری «ذاتاً» مصون از فاشيسم و سركوب نيست.
كتاب «غربستيزي» كتاب بسيار آموزندهای است. اين كتاب نشان ميدهد كه طبقه متوسط و نظرات ارتجاعی فاشيستي- شوونيستی نقش قاطعی در ترويج غربستيزی داشتهاند.
طبقه متوسط هم كانون مدرنيته و روشنگری است و هم پيشتاز غربستيزی. اما كتاب با يك مشكل بنيادی روبهروست. نويسندگان غربستيزی را چنان وسيع تعريف ميكنند كه طيف بسيار بزرگی را در برميگيرد. اسلام سياسي، ناسيوناليسم، فاشيسم، ماركسيسم و حتی تلويحاً انقلاب فرانسه همه به درجاتی از غربستيزی تأثير پذيرفتهاند. از جمله نويسندگان ميگويند كه از بسياری جهات، بداقبالی خاورميانه در آن بود كه برای نخستينبار از طريق پژواك انقلاب فرانسه با غرب مدرن روبهرو شد. مدلهای بعدی مدرنيته، آلمان نازی و اتحاد شوروي، تأثيراتی منفيتر برجا گذاشتند. نويسندگان معتقدند كه غرب خود به دو طريق وارد مدرنيته شد: مدل تجاری و پراگماتيك انگلستان از يك سو و مدل انقلابی فرانسه (و سپس بلشويسم) از سوی ديگر. كتاب جای ترديد نميگذارد كه نويسندگان مدل انگلستان را واقعبينانهتر و در نهايت انسانيتر ميدانند.
اگر چنين باشد تنها گرايش سرمايهداري- ليبرال مدرن است كه مستلزم غربستيزی نيست.
نويسندگان البته اذعان دارند كه هيچ جامعهای مصون از غربستيزی و رشد گرايشهای تسامحستيز نيست. آنها در آخرين پاراگراف كتاب متذكر ميشوند كه غربستيزی مطلقاً نبايد به پديدهای صرفاً «شرقي» تقليل داده شود. راست افراطی در آمريكا و اروپا ميخواهد جنگ كنونی را به جنگ تمدنها، نبرد نيكی و شر، تبديل كند. اين خود جلوهای از «غربستيزي» است.
* Occidentalism: The West in the Eyes of its Enemies
By Ian Buruma and Avishai Margalit
The Penguin Press,2004.
By Ian Buruma and Avishai Margalit
The Penguin Press,2004.
* مسعود فاضلی ـ استاد اقتصاد سياسی در دانشگاه «هافسترا» در لانگ آيلند نيويورك
