اردشير محصص
کسی که مثل هيچکس نبود
م. ن. معرفت

جواد مجابي، شاعر و منقد معروف در يادی از اردشير محصص مينويسد که وقتی که آثارش در «انجمن آسيا» ی نيويورک به نمايش گذاشته شده بود، منتقدين هنری دنيا او را با «گويا» و «دوميه» مقايسه کردند. وی سپس می افزايد، «اين برترين اعتباری است که يک هنرمند شرقی ميتواند دريافت کند و اعتبار محصص مايه فخر فرهنگ ايران معاصر است.»

از اين بهتر نميتوان مقامی را که اردشير محصص در دنيای هنر کسب کرده توصيف نمود. او در شرايطی درگذشت که در تاريکی حاکم بر زادگاهش همچون ستاره ای درخشيد و به جهانيان فهماند که از سرزمينی که  دچار بلايی فرهنگ سوز شده است، کسانی بر ميخيزند که الهام بخش نسل های آينده در سراسر دنيا خواهند بود. تنها ابلهان و کوته فکران دين پيشه و مجيز گويان حرفه ای همچون گردانندگان ارگان تعصب و کوري- روزنامه کيهان- هستند که گذاردن نام اردشير در کنار «گويا» و «دوميه»، قلب پراز کينه و تنفرشان  را از تپيدن باز داشته و کبر و غرور شان را جريحه دار ميسازد. اردشير بارقه ايست طلايی که فرهنگ و هنر ايران را برای هميشه زيبنده و زيبا ميسازد، چه قدرتمداران دين پيشه را خوش آيد، چه لعن و نفرين نثارش کنند.

Ardeshir

شايد به جرات بتوان گفت اردشير از معدود هنرمندانی بود که پر آوازه ترين نويسندگان و شاعران و منقدين، از جمله احمد شاملو، خسرو گلسرخي، رحمان هاتفی و امير طاهری در باره اش نوشته و آثار او را به نقد در آورده اند. البته دنيايی که اردشير با طراحی هاش به وجود آورده است، دنيايی نيست منحصر به زندگی و فرهنگ يک سر زمين خاص. آنچه هنر اردشير را در رديف مستثنی های جهان ميگذارد، آنست که او خالق دنيايی بوده است که هر فرهنگ و مليتی ميتواند خود را در آن بازشناسد. او جهانی را خلق کرده بود که در آن حاکم و محکوم، ظالم و مظلوم، ستمگر و ستمكش، استثمار و استعمار و زحمتکش در بنيان گذاردن آن سهيم و شريک بودند. نگاه او نگاه ترحم و همدردی نبود، او به ذات هستی شان مينگريست ، نه در آنچه بودند و يا آنچه مينمودند. بلکه در آنچه ميشدند. در دنيای اردشير محکومی وجود ندارد، ظالم و مظلوم، هر دو در هستی خود شرکت جسته و جهانی پراز قهر و قدرت و خشم و خشونت بنا نهاده اند.  بهمين دليل جهانی که او آفريده بود، جهانی بود آشنا در نظر همه جهانيان.

مايکل براون، استاد رشته جامعه شناسی در آمريکا، در مقاله ای که در قدردانی از هنر اردشير در نشريه روشنايی ويژه محصص نوشته ( نوامبر ۱۹۸۹، سال سوم، شماره ۹) ، در تاويل طرح ديويد لوين از اردشير، ميگويد که لوين ميخواهد به ما بگويد شناخت اردشير با شناخت کارهايش يکی نيست. اين بدان معناست که آثارش تنها در واقعيت آزار دهنده ای که او ارائه ميدهد، بايد فهميده شوند. در طرح ديويد لوين اگر اردشير روشنفکری با شور و اشتياق بنظر ميرسد بآن دليل است که لوين ميخواهد بگويد کسی هرگز نميتواند با اطمينان خاطر دريابد که دنيای اردشير چه گونه در ذهنش شکل گرفته است.

با تاويل براون وقتی ميتوانيم موافق باشيم که بدانيم منظور او از شناخت چيست. اگر منظور از شناخت، آشنايی و برقراری  ارتباط  بين دوستان است، نميتواند شناختی معتبر باشد. اما چگونه و بر چه اساسی واقعيت آزار دهنده را ميتوان از شخص اردشير جدا ساخت معضل ديگری ست. بروان، اردشير را در طرح لوين همچون مخلوطی از روشنفکر و اشتياق شناسايی ميکند، اما باين واقعيت اعتراف ميکند که شايد هر گز به اين راز پی نبريم که دنيای اردشير در ذهنش چگونه نقش بسته است.

حال آنکه شناخت اردشير را اگر به عمق برسانيم شايد قرينه هايی بين آثارش و شخصيت او را بيابيم. به اين راز تنها زمانی ميتوانيم پی بريم که بدانيم او چگونه هستی خود را زيسته است. اين بدان معنا نيست که که با اين کار معضل چگونگی شکل گرفتن جهان در ذهن اردشير گشوده خواهد شد. بلکه بحث ما اين است که  او تنها زمانی ميتوانست واقعيت آزار دهنده زندگی معاصر را باز بيافريند که پيوسته در ماورإ آن قرار می گرفت، و مغلوب احساسات و عواطف انسانی خود نمی شد. در غير اين صورت ناچار می شد به نفع يکی و عليه ديگری موضع بگيرد. در نتيجه نميتوانست بر کنار از کين و خشم و خشونت باشد و در غرور و بزرگی و فراخ دستی زندگی کند، که ويژه ی شخصيت اردشير بود. او ميگفت در بيشتر اوقات خود را ترسيم ميکند، همچون ديگر موجوداتش، پاهای تيز و نازک، شکم بر آمده، بينی ای بلند و منحني، گاهی خشمکين و گاهی افسرده، گاهی دريده و گاهی خميده. او حتی به ذات هستی خود نيز بدون رحم و ترحم مينگريست. تنها در چنين صورتی بود که ميتوانست بخود بعنوان يک گزارشکر واقعيت آزار دهنده بنگرد.

زندگی اردشير را ميتوانيم به دو دوران قبل از حمله پارکينسون و پس از آن تقسيم کنيم. عليرغم تفاوت عميقی که در وضع جسمانی و نوع فعاليتهای روزانه او مشاهده ميکنيم، در او يک چيز ثابت و تغيير ناپذير مانده بود. و آن عشق به زندگی بود. او عاشق زندگی بود چون زندگی را در هنر ميديد. او هنر را زندگی ميدانست و زندگی را هنر. او با هنر نفس ميکشيد؛ با هنر بر ميخاست؛ زندگی روزانه را با هنر آغاز مينمود و با هنر بخواب ميرفت. عشق به زندگی و عشق به هنر در اردشير به وحدت و کمال رسيده بودند. او با هنر خود زندگی ميکرد. نميتوانستی هنر را از او يا او را از هنر جدا سازی . او تنها هنر را دوست داشت و به هر چيزی از جنبه ی هنريش مينگريست. دليلش هم ساده است زيرا او تجسم هنرش بود. طراحی به او قدرت اهدا ميکرد، قدرت آفرينش را. احساس اين قدرت به وی غرور و تکبر خاصی بخشيده بود. او واقعيت را ترسيم مينمود نه با قصد و نيت محکوم ساختن يا دگرگونی آن. او هنرمند بود، نه قاضی و جلاد. نه سياستمدار بود و نه انقلابي. اردشير در آن سويی رهنمون بود که بشود آنچه هست. او در خواست بزرگی ها برای خود چنان غرق شده بود که ماوراء خوب و بد قرار می گرفت. او عاری از کين و تنفر بود. نه کسی با او درگير ميشد و نه او با کسی درگيری داشت. او شمعی بود که پيرامون خود را روشنی می بخشيد. او زيبا می انديشيد و زيبا زندگی ميکرد. صداقت اين شناخت را وقتی ميتوانيم تأاييد کنيم که بدانيم ارد شير چگونه زيسته است و همچون رستم با چه ديو و ددهايی ناچار بوده است به رزم برخيزد.

اردشير قبل از آن که در سال ۷۶ ميلادی به نيويورک  سفر کند و بعدا در آنجا تا لحظه نهايی سکونت گزيند، در ايران بعنوان يکی از طراحان پيشرو شناخته شده و آثارش به مطبوعات خارج از کشور نيز راه يافته بود. در سال ۱۹۷۶ ميلادی است که اين نگارنده همراه دو نفر از دوستان، به توصيهء نيکزاد نجومي، خود نقاشی هنرمند و پيشرو و صاحب نام و نشان، ماموريت يافتيم که اردشير را از هتل ولينگتون در خيابان هفتم، که در جوار کارنگی هال، محلی که موزيسين های شهير دنيا در آن هنرشان را به نمايش ميگذاردند، به يک استوديو آپارتمان در ويلج در نزديکی يکی ديگر از مراکز هنری نيويورک انتقال دهيم. اين اولين و آخرين محلی بود که در آن زندگی ميکرد. اينجا همآنجا يی بود که دوست داشت زندگی کند، محلی که پيرامونش را هنر احاطه کرده بود.

در اين دوران اردشير چابک و زبر دست بود. سالم و تندرست بود. به هر کاری توانا بود. نه رنجور بود و نه ضعيف. با اين وجود، دست خود را به چيزی آلوده نميکرد. فقط برای خوابيدن بود که به آپارتمان خود باز می گشت. در اين زمان سلامتی و شادابی از چهره اش ساطع بود. هيکلی داشت نازک و باريک. حرکاتی داشت ظريف و لطيف. بهترين لباس ها را می پوشيد، بهترين رستورانها را ميرفت، به تمام تاترها ، سيرک ها و سينماها سر ميزد. اما يک لحظه از ابزار و وسايل هنريش جدا نميشد. در کيف چرمی ای که بگردنش آويزان بود، ابزار آفرينش را پيوسته با خود حمل ميکرد. در اين دوران بود که سخت شيفته سيرک شده بود و همه ی سيرک های عظيمی که به نيويورک ميآمدند، ميديد. سيرک برايش منشاء الهام بود. در اين دوره طراحی های او عمدتا بيانگر اين واقعيت است که اردشير در سيرک زندگی را ميديد و در زندگی سيرک را مشاهده ميکرد؛ بند بازي، دلقک بازي، شعبده بازی ، اعمال و بازی های محيرالعقول، تعجب انگيز و پراز نشاط و اندوه و ضد و نقيض. در همين دوران نيز اردشير با نيويورک تايمز و بعضی ديگر از مجلات مشهور مثل هارپرز و پلی بوی نيز همکاری ميکرد.

اين زمانی بود که اردشير بايد با خطر نابينايی نيز دست و پنجه نرم ميکرد. در واقع يکی از دلايلی که او را به اقامت در نيويورک کشاند، مضاف بر اشتياق به زندگی در يکی از مراکز هنری جهان، آن جا که هنرمندان و طراحان  محبوبش مثل شائول استاينرگ، ديويد لوين، الن کوبر، سيمور شوازت، ادوارد سورل و براد هالند- طراحان مشهوری که با کارهای اردشير آشنا و به شخص وی علاقه مند بودند، يا اقامت داشتند و يا آثارشان در نيويورک به نشر و نمايش ميرسيد، حفظ و نگاهداری بينايی ش بود تحت نظارت بهترين متخصصان چشم پزشکی در آمريکا. چرا که دکترهای ايرانی در سالهای ۷۰ ميلادي، از بينا ماندن ش ابراز نا اميدی کرده بودند. او در مبارزه با نا بينايی و کوری عليرغم همه بد بينان، با جراحی ليزر روی چشم، اول خود را از يک چشم به بينايی کامل رساند و پس از اندک مدتی چشم ديگر را به تيغ اشعه ليز بينا ساخت. عمل ليزر هم خطرناک بود و هم پرخرج که بعضی از دوستان او را از دست زدن باين ماجرا منع ميکردند. او زمانی به استقبال جراحی ليزر شتافت که درآمد حاصل از فروش کار روند با ثباتی نداشت.



مضاف بر آن اردشير در مصاف با ديو پارکينسون که در اواسط سالهای ۸۰ به وی حمله ور شده بود در حال مبارزه بود. قبل از عمل اردشير برای آنکه روزنامه ای بخواند بايد آنرا تا پنج سانت به چشم خود نزديک ميساخت. بعد از عمل، يعنی درست در زمانيکه مورد حمله ی فرساينده پارکينسون هم قرار گرفته بود، او به بينايی کامل دست يافت. اين خود يک پيروزی بزرگ بود. او بر کوری و تاريکی غلبه کرده بود. عليرغم دشواريها و شنيدن سرود های ياس و نا اميدي.

عليرغم آنکه بسياری می توانند داستان سفر اردشير به نيويورک را به شرحی که در بالا رفت تصديق و تاييد کنند،  آيت الله ها و حجت الاسلام های حاکم و مجيز گويان مقلد آنها، ماشين اتهام زنی خود را بکار انداختند و فرياد بر آورند که اردشير محصص از ايران گريخته است تا به ضد انقلاب پيوسته و با صيهونيست ها همکاری کند. در مجلس اسلامی نيز بعضی نمايندگان اعتراض نموده و تذکر دادند که نبايد اجازه داد هنرمندان فراری در ايران به خاک سپرده شوند. آيا ميتوان از مرده پرستان کوته بين و سيه نگر، چيزی جز اباطيل و ياوه گويی انتظار داشت؟ با چنين رويکردي، اسلام پرستان حاکم بر ايران رويای حکومت جهانی را نيز در سرشان می پرورانند. نيازی به گفتن نيست که در دامن حکومت دين نه هنری پرورش يابد و نه هنرمندی پا به عرصه وجود نهد، بلکه هنر و هنرمند هر دو مصلوب و معدوم شوند تا مکاری دين و قدرت پيوسته در نهان بماند . در حاليکه حکومت دين برای اتهامات خود شاهدی ندارد، هزاران شاهد وجود دارد که بر کشتار هنر و هنرمند بدست اين تقدس گرايان شهادت دهند.
.
کيست که با پارکينسون دست به گريبان شده باشد و ضايعات جسمانی و روحی اش او را به ياس و نا اميدي، خستگی و ناتواني، دچار نکند. اردشير با پارکينسون دائم در جنگ و زد و خورد بود. اراده آفرينش او را به قهرمانی تبديل ساخته بود که بسوی کمال به حرکت و جنب و جوش وا داشته شده، عليرغم سلطه اراده شکن بيماري. زندگی او مثل زندگی قهرمان سرشار بود از حوادث و ماجرا های گوناگون و پستی و بلندی های بسيار. داستان زندگی او داستانی ست پر از افت و خيز، سراسر زيبايی و خواست بزرگترين و بهترين . داستان او داستانی است سراسر مبارزه و مقاومت. آنچه سبب شده بود که او را تبديل به اراده و قدرت  محض نمايد، عشق به هنر و آفرينش و خلاقيت بود. عشقی که در وجود او شعله ور بود سبب آن شده بود که نه تنها پارکينسون به شکستن او موفق نشود، بلکه به او نيرويی نقصان ناپذير اهدا کند. اين نيرو  بود که او را بر نا بينايی - ضايعه ای که پيش از پارکينسون سراغش آمد - پيروز کرد.

بر خلاف انسانهای بسياری که کمتر متوجه نعمت زندگی ميشوند مگر زمانی که مثلاً دچار سر درد يا سينه پهلو شوند و اختلال در امور ساده و روزمره را احساس کنند، زندگی برای اردشير يک داده ی طبيعی فرض نميشد که به آن بی توجه بماند. او برای هر لحظه از زندگی بايد به مبارزه بر می خاست.

هيچ حرکتی ساده و آسان نبود. برای اينکه بتواند راه برود و دست های خود را طبق ميل خود به حرکت و فعاليت در آورد، بايد روزانه با پارکينسون دست و پنجه نرم ميکرد. پارکينسون از آن گونه بيماری ها ست که انسان را خوار و ذليل ميسازد. اين بيماری وقتی در بافت بدن رسوخ کرد، مثل نهال درختی رشد ميکند و رفته رفته تنومند ميشود و بر تن سلطه می افکند. پارکينسون، سينه درد و سرما خوردگی نيست که چند روز بيشتر دوام نياورد. پارکينسون يک بيماری فرساينده است.  اما اردشير در مبارزه با اين بيماری هرگز عقب نشينی نکرد. تا زنده بود هرگز مغلوب اين بيماری نشد. او بود که پارکينسون را خوار می کرد. پارکينسون با زندگی او دشمنی می کرد،به او ضربات مهلک وارد ميساخت و روح و جسم ش را مجروح ميکرد، اما بجای آنکه او را از پا انداخته و مغلوب خود سازد، اردشير را پر از زندگی ميکرد.

بعد از حمله پارکينسون، در سال ۱۹۸۶ بود که اردشير خانه نشين شد. پس از آن هرگز هوس از خانه بيرون رفتن و حتی به تاتر و سينما و رستوران رفتن نيز به او راه نيافت. او به تجربه مکرر از آن لذايذ زندگی ديگر اعتنايی نداشت. تنها بر حسب ضرورت بود که به خارج شدن از آپارتمان خود مبادرت ميورزيد. هم چنانکه اردشير خانه نشين شد، کاغذ ها، دفاتر و آلبوم ها و کتابها زياد تر و زيادتر ميشدند. اما او چندان اهميتی به اين شلوغی ها نميداد. او هميشه با اين کاغذها مشغول راز و نياز بود، هميشه در پی چيزی ميگشت. هميشه در حال سازماندهی مطالب و موضوع ها و تنظيم آثار خود بود و در اين پروسه معمولا بی نظمی های بيشتری را سبب ميگرديد. همه مجله های معروف تصويری دنيا را ميديد. از هر مجله ای آنچه را که دوست داشت می بريد، بقيه را بگوشه ای پرتاپ ميکرد.

او تحت برنامه خاصی زندگی نميکرد. مجبور نبود که مثل ديگران تابع يک نظم روزانه باشد. هرگز به استخدام کسی در نيامده بود. هرگز مجبور نبود به بالاتر از خود گزارشی بدهد و بخاطر امرار معاش خود را متعهد به رعايت نظم و مقرارتی بکند عليرغم ميل و باورش. در بی نظمی بود که او نظم را يافته بود. به هيچ کس و هيچ چيز وابسته نبود، او تنها به يک چيز وابسته بود: به هنرش. او هيچ چيزی را بيشتر از هنرش دوست نميداشت. نه زنی بود و نه فرزندي. او بر خلاف ديگر مردم که هر روز از زندگی بايد در يکی از نقش های متعدد ظاهر شوند تنها يک نقش را بازی ميکرد؛ و آنهم نقش هنر بود و هنر مند. اردشير هنر را می زيست و با تمام وجودش آنرا حس ميکرد. برای او هستی در هنر خلاصه ميشد. همانگونه که در زمان تندرستی پيوسته در جنب و جوش و حرکت بود. در آن چهار ديواری تنگ آپارتمان نيز او پيوسته در حال فعاليت بود. طراحی ميکرد، کولاژ می ساخت، آلبوم های شخصی با ذوق و سليقه خاص منظم ميکرد. وارد که ميشدي، يک سری پس از سری ديگر به دستت ميداد که آنها را بنگري. فرصت نميداد. سری اول طراحی ها را تمام نکرده بودي، سری بعدی را بايد از دست او ميگرفتي. بعد می پرسيد «خوب شده اند». روزنامه و نشريات مختلف از همه نقاط دنيا برای او فرستاده ميشد. همه را ميخواند و يا ميديد و سپس به دوستان می بخشيد. مجله های گرافيست کره جنوبی و ژاپنی هم او را کشف کرده بودند و طراحی های او را انتشار ميدادند. از مجله های مورد علاقه او مجله های برجسته Elle و Vogue  وPeople   
بودند. او افت و خيز بعضی مدل ها را زير نظر داشت. لحظه ای از تحسين زيبايی ها غافل نبود. کلاديا فيشر، مدل آلمانی اما در نظر او چيز ديگری بود.

در عين حال او هنرمندی بود که بايد از هنرش ارتزاق ميکرد، مبارزه ای نه چندان ساده  يا پيش پا افتاده. اما اردشير پر از فخر و غرور بود، که هنر و مهارتش در طراحی سبب آن بود. هرگز کسی ناله و گله و شکايتی از او نشنيد. او خانه نشين بود، اما همانگونه زندگی کرد که ميخواست. هيچگاه خود را از چيزی که ميخواست محروم نکرد. او هر چه را که ميخواست بدست ميآورد. او بهترين ابزار کار را ميخريد و هر چه که دوست داشت از تصاحب و بدست آوردنش هرگز خود را محروم نمی ساخت. او به چيزهای شيک و گرانبها علاقه ای خاص داشت، حال ساعت رولکس باشد يا يک تيوپ رنگ  يا جعبه ای مداد رنگ، همه بايد از بهترين و گرانبها ترين ميبودند. اگر بگوييم که او همچون يک اريستوکرات زندگی ميکرد گزاف نگفته ايم. اريستوکراسی او ريشه در هنر و قدرت آفرينش او داشت نه در بيرحمی و استثمار. همه بايد به حضورش بار می يافتند. وقت ملاقات با وی بايد از پيش رزرو ميشد. او پيوسته خود را تحت معروفترين متخصصين بيماری پارکينسون، دکتر فان که بخش نورالوژی بيمارستان دانشگاه کلمبيا در نيويورک را سرپرستی ميکرد، نگاه ميداشت. به دکتر فان بسيار علاقه مند بود. هر وقت از ويزيت او باز ميگشت، فعال تر و پر از انرژی خود را حس ميکرد. داشتن بيمه ای گران قيمت بود که ملاقات با دکتر فان را ساده می ساخت. پول نزد او هرگز دوام نميآورد. دلار ميآمد ولی در دست او ديری نمی پاييد. هرگز بفکر اندوختن و روز مبادا نبود. هرگز نگران آينده نبود. آينده چيزی نبود که او از آن هراسی در دل داشته باشد. دلاوری و شجاعت او را بايد ناشی از طنزی دانست که در زندگی کشف کرده بود. در طنز جايی برای افسردگی و دلگيری  و دلخوري، تنفر و دشمنی نيست.

در هم اين دوران  يک جلد کتاب تحت عنوان کامنتری در باره ايران در فرانسه از او به چاپ رسيد. کتاب دور بسته تاريخ را انتشارات مج به طبع رساند. واغ واغ صاحب صادق هدايت و عبيد زاکانی  را مصور ساخت. يک جلد حاوی صدها طرح از ماجرای انسان کش هالوکاست که هنوز منتشر نشده است، باتمام رساند. اگر چه خود کتابها در آمد چندانی توليد نميکردند، اما بفروش کارها امداد ميرساندند. اين وابستگی زندگی به هنر و آفرينش هنری بود که او را زنده و فعال و پراز زندگی نگاه ميداشت. در اين دوران مضاف بر چاپ اين کتابها چندين نمايشگاه در نيويورک بر پا داشت. يک دوران، آب رنگ را بکار گرفت و يک مجموعه ای از ارکستر های موسيقی ايرانی و عمو نوروز توليد کرد که همه به سرعت خريداری شدند. برای چند صباحی نيز با رنگ روغن نرد عشق باخت. با وجود اينکه قصدی نداشت که رنگ روغن را به ابزار اصلی کار خود در آورد، در آثاری که بوجود آورد ميتوانستي، طنز اردشير را ببيني، هريک دارای اصالت مخصوص بخود بودند.  

Ardeshir

از زمانيکه پارکينسون در وجود ش لانه گزيد، بسياری از اشخاص مختلف با پيشه های مختلف  و با گرايشهای متفاوت سياسی و هنری و روشنفکری به منظور خدمت به وی  زنجيره وار در زندگی او وارد شدند. بسياری بودند که به مراقبت از اردشير و رفع نيازمنديهای روزانه او می پرداختند. هيچ کس نبود که از روی ميل و رضايت خاطر به مراقبت از اردشير نپردازد. دشواريها زياد بود اما هرگز خم به ابرو نيمآوردند. البته هر مراقبی که ناچار بود بخاطر مسائل شغلی و يا شخصی از خدمت به اردشير بکاهد، يکی ديگر از مشتاقان اردشير را جانشين خود ميکرد. همه ی آنهايی که در زندگی اردشير حضور يافتند و در خدمت او در آمدند، هم اردشير را شخصا دوست داشتند و هم از خدمت خود به وی احساس غرور ميکردند. او هرگز بدون مراقبت نماند. هميشه چند نفری او و حال و روزش را زير نظر داشتند. هرگز تنها نماند. پيوسته به ديدنش ميآمدند، آنهم برای کسب فيض و اعتبار. البته بعضی نيز برای ديدن و خريد کار به خانه او وارد ميشدند. هر کس بهر دليلی که با اردشير رابطه ای داشت، از ديدارش بهره ای ميگرفت و بخود افتخار ميکرد. خوشحال که به آشنايی با او نايل آمده اند.

آنها که اردشير محصص را بر اساس کار های ش شناسايی ميکنند، از او تصويری بدست ميدهند که گويا خالق آن آثار بايد دارای يک جهان بينی سياسی بوده و ضرورتا هنر خود را در خدمت تحقير و تمسخر قدرت و دين در آورده ، و دوستدار نابودی ظلم و ستم و برقراری عدالت بوده باشد. اين نگارنده بر آن است که بعيد به نظر ميرسد که هنرمند  يا حتی روشنفکری که خود را متعهد به يک نوع جهان بينی خاص می پندارد، بتواند هرگز مراحل کمال را در هنرش به سر منزل مقصود برساند. اردشير سياسی بود بی آنکه تعهدی به سياست داشته باشد. عرصه سياست برای او با عرصه سيرک فرقی نداشت، صحنه ای بود برای بند بازی و شعبده بازي. تاريخ سياسی ايران را بويژه زير و بم  آن دوره که خود در آن زندگی ميکرده است، دوران مصدق و کاشانی و دکتر مظفر بقايی - مخصوصا به اين آخری علاقه ی خاصی داشت. اگر چه از نظر منفی روشنفکران اطرافش نسبت به بقايی آگاهی داشت. از روزنامه نگاران آنزمان، دلباخته محمد مسعود و شجاعت و زبان عريان او بود.  در حضور او گاهی بحثهای داغ سياسی در ميان گرايشهای مختلف که همه را عشق و علاقه به اردشير به گرد او جمع آورده بود، در ميگرفت، اما هرگز کسی نديده است اردشير به طرفداری از موضع يا بينش خاصی بر خاسته باشد. او ماورای سياست و سياست کاری بود. او به جنبه ايدئولوژيک يا قدرتمداری سياست نمی انديشيد؛ به جنبه هنری و طنز  سياست و سياستکاری می انديشيد. او بحث رد و انکار اين يا آن سياست يا جهان بينی را کار حقيران بشمار ميآورد. از بحث های پر حرارت لذت ميبرد. چون همه او را بخنده وا ميداشت. دنيای سياست بخشی از دنيای فانتزی بود، دنيايی که خواهر دباغ دشنه را به نيش خود ميکشد و بمنظور نابودی سلمان رشدی به پرواز درميآيد. و بعد از موفقيت از او يک جسد پوشالی ميسازد و بار ديگر در اشتياق خدمت به دين و زهد و تقوا بال و پرميگيرد. آری برای او سياست مملو از کين ، نفرت، انتقام ، و انتقامجويی بود. او اگر ماورای آن قرار نميگرفت نميتوانست در اشتياق زندگی دست به مبارزه بزند و با امواج آن بر خيزد و فرو نشيند. طوفانی که در کارهايش به چشم ميخورد، طنز و تراژدی ای که در همه ی آنها مشهود است، نظمی که در بی نظمی ترسيم ميکند همه حکايت از فردی ميکند که توانسته است بشود آنچه که می خواسته بوده باشد، رسته از کين، رسته از تنفر. اين همان چيزی ست که محور آفرينش او از واقعيت است. چون نقش ويران گر کين را نشان داده بود از آن در زندگی گريزان بود. آری اردشير کسی بود مثل هيچکس.