از اسلام هراسی تا اسلام ستيزي
اکبر گنجي
عنوان محل انتشار تاريخ انتشار
1- اهانت آيت الله وحيد خراسانی به مسيحيان جهان روزآن لاين 24/12/89
2- نارواداری پيشرفته ی آمريکايی و پسرفته افغانی روزآن لاين 14/1/90
3- قرآن سوزی مدرن بي . بي . سی 18/1/90
4- ننگ مسلمان بودن روز آن لاين 21/1/90
5- يهود ستيز و مسيحيت برانداز روز آن لاين 24/1/90
اهانت آيت الله وحيد خراسانی به مسيحيان جهان
آيت الله وحيد خراسانی در درس خارج فقه در روز چهارشنبه 18/12/ 1389 گفته است :
" اين مسيحيت با اين ريشه در اين كشور جوانان شيعه را گمراه می كند واينها روی رياست خود دعوا دارند، يكی نيست به اين دستگاه . . . بگويد اين همه تبليغات مسيحيت ضال و مضل حتی در قم به چه معناست؟ اينها را دارند به خورد اين امت می دهند و درقبال اسلام ، اين دستگاه با اين بساط اگر يك جايی يك كلمه بوئی برای تزلزل مقام من باشد همه آنجا حاضر می شوند، اما دين و ايمان از مغز اين جوانها برده می شود همه در خفقان و خوابيده اند . دنبال مقام و مالند، دم از اسلام می زنند، بساط تبليغ مسيحيت بايد از اين مملكت برچيده شود والا آبرو برای . . . نخواهم گذاشت "[1].
اين اولين بار نيست که فقيهان / مراجع تقليد به مسيحيان اهانت کرده / می کنند . " ضلالت " قلمداد کردن يک دين، اگر اهانت به آن دين و پيروانش نيست، پس اهانت چيست؟ مگر جز اين است که اگر فردی چنين نسبت ناروايی را به اسلام نسبت دهد، از نظر فقيهان حداقل مصداق " سب النبي " بوده، حکمش اعدام است؟ پس چگونه است که يک مرجع تقليد چنين نسبت ناروايی به دين ميليون ها انسان شريف می دهد؟ انسان های مومنی که متأثر از همين دين، تاريخی بزرگ پديد آورده اند . کافی است به آنچه " هنر ديني / مسيحي " به شمار می رود، نگريسته شود . نظريه ی ماکس وبر درباره ی نسبت اخلاق مسيحی و مدرنيزاسيون جهان غرب را فعلاً ناديده می گيريم . مگر همين دين انسان هايی چون مادر ترزا پرورش نداده که تمام عمر خود را صرف خدمت به فقرای هندی کرد؟ امری که در تاريخ فقاهت شيعيان يک مصداق ندارد . سيمون وی يک نمونه ی برجسته ی ديگر همين ديانت است .
من نمی دانم که آيت الله وحيد خراسانی تا چه حد با دين مسيح آشنايی دارد . اما به چشم خود ديدم که يکی از مراجع تقليد فعلي، در جلسه ای با برداران اهل تسنن، موارد زيادی به يکی از فقيهان آنان نسبت داد . يکی از سنيان کتاب آن فقيه را شاهد آورد که چنان مستنداتی در آن وجود ندارد . معلوم شد که مرجع تقليد ما آن مدعيات را در کتب فقيهان شيعه خوانده است . فقيهانی که خود کتاب آن فقيه سنی را نخوانده بودند .
به طور قطع اکثر مراجع تقليد ما متون کلامي / فلسفي / عرفاني / فقهی يهوديان / مسيحيان را نخوانده اند . مگر کتب ضاله ی يهوديان و مسيحيان " ارزش " خواندن دارد که آدمی وقت صرف آن کند؟ احتمالاً آنان کتاب مقدس را خوانده باشند . آنان مدعيات نامدلل و کاذبی درباره ی کتاب مقدس دارند که به سوی اين نوع احکام اهانت آميز سوقشان می دهد .
با معيارهای مقبول فقيهان، اگر کسی دين اسلام را دين " ضال و مضل " بخواند، به اسلام / قرآن / پيامبر اهانت کرده است . با همان معيار، اگر فقيه / مرجع مسلمانی يهوديت و مسيحيت را دين " ضال و مضل " بخواند؛ به آن اديان اهانت کرده است . بدين ترتيب، ما مخالفت خود را با دو معياری بودن آشکار می سازيم . اگر نسبت دادن عنوانی به اسلام اهانت باشد، نسبت دادن همان عنوان به يهوديت و مسيحيت هم اهانت بايد به شمار رود . دشنام گويی در شأن آنان که مدعی مرجعيت " مردم اند، نيست . " مرجع دشنام گو " ، " مقلد دشنام گو " پرورش می دهد .
اما فقيهان / مراجع تقليد راه فراري ( موجه سازي ) برای دشنام گويی خود برساخته اند . مدعای آنان اين است : يهوديت و مسيحيت موجود، يهوديت و مسيحيت اصلی نيست، بلکه ؛ اينها " دين تحريف شده " اند . يهوديت و مسيحيت اصلي، " ضال و مضل " نيست، يهوديت و مسيحيت تاريخي / موجود که تحريف شده است، " ضال و مضل " است .
اين مدعای ناموجه / کاذب با چه شواهد و قرائنی موجه و تأييد می شود؟ شايد باورتان نشود، اما مفسران و فقيهان مسلمان در طول تاريخ برای اين مدعای ستبر خود حتی يک دليل اقامه نکرده اند . آری نه راقم اين سطور و نه هيچ فرد ديگری همه ی کتاب های مسلمين نخوانده است، اما در کتاب هايی که اين مدعا را تکرار می کنند، دليلی ارائه نشده / نمی شود . پس مبنای اين سخن چيست؟
مدعا اين است : قرآن حقيقت مطلق ( و نزد مراجعی چون آيت الله جوادی آملی مطلق حقيقت، چون همه ی حقايق را می توان از دل قرآن در آورد ) است . مدعيات هر کتاب / دين ديگري، به ميزانی که با مدعيات قرآن ( به عنوان مثال : مدعيات تاريخي ) سازگار باشد، صادق است . هر مدعايی در اديان ديگر که با مدعيات قرآن ناسازگار باشد، کاذب / باطل است . با توجه به اينکه قرآن حضرت موسی و عيسی را پيامبران الهی به شمار آورده، وحی آن پيامبران هم صادق / حقيقت است . اما اين وحی به دست انسان ها افتاده و آن را در طول تاريخ " تحريف " کرده اند . دليل تحريف، ناسازگاری با قرآن است .
فرض کنيد آيت الله وحيد خراسانی و يک يهودي / مسيحی به دادگاهی بی طرف رفته اند تا در اين خصوص داوری صورت گيرد . آيت الله وحيد خراسانی مدعيات تاريخی آنان - به عنوان مثال آنچه درباره ی حضرت داود گفته اند - را کاذب و نسبت های ناروا به شمار می آورد . در برابر، متهمان يهودي / مسيحی می پرسند : دليل شما براين مدعا چيست؟ آيت الله وحيد خراسانی پاسخ می دهد : قرآن . يهودي / مسيحی متهم می پرسد : از کجا معلوم که آنچه در کتاب شما در اين باره آمده است، صادق باشد . شما مدعيات تاريخی متن مقدس خود را با کدام شواهد و قرائن برون متني ( مستقل از دين ) اثبات می کنيد؟ ما هم همين پرسش را از شما داريم : کدام کتب تاريخی مدعيات قرآن درباره ی حضرت داود را تأييد می کنند؟ آيت الله وحيد خراساني - و ديگر فقيهان - پاسخ خواهند داد : ما هيچ شاهد و قرينه ی مستقلی نداريم، از نظر ما قرآن حقيقت محض است و هرچه با آن تعارض داشته باشد، کاذب / باطل است . قاضی دادگاه به طور طبيعی مدعای آيت الله وحيد خراسانی را رد خواهد کرد . فقيهی که مدعی است دين دو هزار ساله ی مسيحيان را بهتر از خود آنان می شناسد، بدون آن که آگاهی چندانی از آن دين داشته باشد . " مسلمان مادر زاد "/ مسلمان علتی است و اگر در ژاپن به دنيا آمده بود، اينک شينتويی يا بودايی بود . اين گونه نبوده که مراجع تقليد تمامی اديان را مطالعه کرده و با دليل به حقانيت اسلام پی برده و مسلمان شده باشند . بدون مطالعه اديان ديگر، فقط و فقط به دليل به دنيا آمدن در يک خانواده ی شيعه در ايران، شيعه شده و از " حقانيت محض " آن و " باطل " بودن اديانی که نمی شناسند، دقاع می کنند .
حال به مدعای برخی يهوديان / مسيحيان بنگريد . به گمان آنان، قرآن از روی کتب يهودي / مسيحی کپی شده است . مدعيان - برعکس مسلمان ها - سال هاست که با پژوهش های تاريخی فراوان در صدد اثبات مدعای خويشند . من به عنوان يک مسلمان نمی توانم مدعای آنان را بپذيرم، اما فقيهان / مراجع تقليد ما اساساً آن مدعيات را نخوانده اند، چه رسد به پاسخگويی مستدل بدانها .
بدين ترتيب ما با دو مدعای متعارض از سوی گروهی از مومنان اديان مختلف روبرو هستيم . برخی يهوديان / مسيحيان مدعی اند که قرآن از روی متون مقدس آنان رونويسی شده است . گروهی از عالمان مسلمان نيز مدعی هستند که کتب مقدس يهودي / مسيحی موجود تحريف شده است . حق با کدام طرف است؟ شايد با هيچ کدام . داستان های تاريخی متون مقدس اديان را ناواقع گرايانه / اسطوره ای به شمار آوريد ( آن چنان که برخی مفسران آورده اند ) ، حداقل اين مسأله حل می شود [2].
همه به ياد دارند که سخن ناموجه / کاذب پاپ درباره ی اسلام چه شورشی در جهان اسلام به پا کرد و مراجع تقليد قم را هم به واکنش واداشت . اگر خواهان " احترام " از سوی ديگران هستيم، بايد به " ديگري " و " متفاوت " ها احترام بگذاريم . اينک مسلمان های زيادی در اروپا و آمريکا ( حدود 7 ميليون تن ) و کانادا زندگی می کنند . شايد کانادا بيش از همه جا مبلغ " چند فرهنگي " و زيست صلح آميز همه ی اديان باشد . اينک کميته ی امنيت ملی کنگره ی آمريکا به طور دو معياري / تبعيض آميز در حال بررسی افراط گرايی در ميان مسلمان های آمريکايی است . چگونه است که شيعيان و سنيان در کانادا و آمريکا و اروپا دين خود را تبليغ می کنند، اما مسيحيان و يهوديان مجاز نيستند دين خود را در جوامع اسلامی تبليغ کنند؟ البته، افکار / گفتار فقيهان درباره ی " جهاد ابتدايي " که آن را " دفاع " قلمداد کرده و مدعی هستند اگر در جامعه ای اجازه ندهند کلمه ی توحيد / اسلام تبليغ شود، مسلمان ها مجازند به آن کشور حمله ی نظامی کرده و آن را به تسخير در آورند و حتی به زور ديگران را مسلمان کنند، بر همگان روشن است . تازه اينها نظر بهترين فقيهان چون علامه ی طباطبايي ( در الميزان ) ، مرتضی مظهري ( در کتاب جهاد ) و جوادی آملي ( در تفسير تسنيم ) است [3].
مدعای نوشتار کنونی را می توان با استفاده ی از قاعده ی زرين (Golden Rule Theorem) هم مدلل کرد . يعني، با ديگران ( به عنوان مثال به اقليت مسيحيان ) فقط طوری رفتار کنيد که رضايت می دهيد در همان شرايط با شما ( به عنوان مثال با اقليت مسلمان ) رفتار شود [4]. آيا آيت الله وحيد راضی اند که اگر در موقعيت اقليت قرار داشتند و مسيحيان در اکثريت بودند، همين رفتار را با وي ( و شيعيان ) می کردند . عربستان سعودی همين الگوی مقبول آيت الله وحيد را با شيعيان انجام می دهد .
اما موضوع اساسی تری هم وجود دارد . آيت الله وحيد خراسانی ناقض حقوق بشر است . او و ديگر فقيهان نتوانسته اند / نمی توانند در فضای آزاد ( يعنی بازار آزاد رقابتي ) دين خود را در کنار دين يهود / مسيح مطرح سازند . با همه ی سرکوب هايی که اين رژيم فقيه سالار عليه يهوديان و مسيحيان کرده / می کند؛ و اساساً راهی برای تبليغ يهوديت و مسيحيت باز نگذاشته ( يک نمونه ی آن قتل فجيع دو کشيش مسيحي - ديباج و ميکائيليان در مرداد 1373- در پروژه ی قتل های زنجيره ای توسط سربازان گمنام امام زمان - يعنی وزرات اطلاعات - است . سه فقيه به ترتيب بر سربازان گمنام امام زمان فرماندهی می کردند : علی فلاحيان، هاشمی رفسنجانی و علی خامنه اي ) ، هنوز حضرت آيت الله اعتراف می نمايد که حتی در شهر قم جوان هايی مجذوب مسيحيت شده اند . آيا وظيفه ی " مراجع تقليد " فقط روضه خوانی و فربه کردن هر چه بيشتر فقه است؟ کدام يک از مراجع تقليد کتابی علمی در مقايسه ی اسلام با يهوديت و مسيحيت نوشته است؟ با اين همه، دشنام گويی کفايت نمی کند، حضرت آيت الله به " سلطان " جبار فرمان می دهد که : " بساط تبليغ مسيحيت بايد از اين مملكت برچيده شود والا آبرو برای . . . نخواهم گذاشت ".
اين حکم ناقض حقوق بشر، از ضعف ايمان به دين خود حکايت می کند . اگر به حقانيت دين خود باور داريم، نبايد از تبليغ يهوديت و مسيحيت و بهائيت و بوديسم و . . . بهراسيم . هراس، نشانه ی ترديد است . بگذاريد پيروان اديان مختلف آزادنه دين خود را تبليغ / ترويج کنند، دين حق در اين بازار خريداران بيشتری پيدا خواهد کرد . ممانعت و سرکوب، شأن جباران است . فقيهان به طرق مختلف برای خود " حق ويژه " برساخته اند . به عنوان نمونه، حکومت و زعامت " حق ويژه " ی فقيهان است . قضاوت حق فقيهان مرد است . نبايد اين " حق ويژه " را به آنان داد که به ديگر مومنان دشنام دهند، و کسی مجاز به انتقاد از آنان نباشد . نبايد اين " حق ويژه " را بدانان داد که فرمان سرکوب صادر کنند، و کسی مجاز نباشد بگويد : حضرت آيت الله، شما يکی از ناقضان حقوق بشر هستيد . حضرت آيت الله با اينکه در حکومت نيست، و نشانی از مبارزه ی با حاکم ستمگر از خود بروز نداده، اما در قامت ستمگر ظاهر می شود . به جای آنکه به " سلطان جائر " که خود استاد سرکوب اقليت های دينی است [5] ، بگويد : مسيحيان و يهوديان و بهائيان و سنيان هم چون من و تو " انسان " اند، چرا بر آنها ستم روا می داري؟ به سلطان فرمان می دهد که ستمگری بر آنان را افزايش دهد . وگرنه، آبرو برای دولت باقی نخواهد گذارد .
" مرجع " تقليد ما فاقد حس ستم شناسی است . هزاران هزار جنايت و شکنجه و ظلم در سه دهه ی گذشته به وسيله ی اين " نظام سلطانی فقيه سالار " رفته و می رود و اين آيت الله آنها را نديده يا ناديده گرفته است . اين را می گويند، فقدان حس ستم شناسی و همدلی با مظلوم . اما حضرت آيت الله مطابق مذاق فقهی شان، سرکوب را خوب می شناسند و در مقام آمر سرکوب هويدا می شوند . وقتی او حکم برچيدن بساط تبليغ مسيحيت را صادر می کند، سربازان گمنام امام زمان - امامي / طائب ها - دست به کار شده و بساط آنان را به شيوه ای که بساط ديباج و ميکائيان را برچيدند، بر می چينند . عدالت ( حقوق بشر ) داور مستقل آدميان است، نه مشرب فقهی آيت الله . بر مبنای اين ميزان عدالت، مرجع تقليد حوزه ی علميه ی قم، ناقض حقوق بشر و عدالت است .
منبع : روزآن لاين، 24/12/ 1389
پاورقي :
1- رجوع شود به لينک : http: //ayandenews. com/news/27147/
جالب اينکه سايت کلمه روز بعد از سخنان آيت الله وحيد خراسانی در خبری جانبدارانه نوشت :
" ديروز و به دنبال انتقاد آيتالله العظمی وحيد خراسانی از حاکميت به خاطر مشغول بودن به دعوای قدرت و بیتفاوتی نسبت به وضعيت اعتقادی جامعه، چند طلبه تندرو تلاش کردند جلسه درس ايشان را برهم بزنند که موفق نشدند . . . آيتالله وحيد خراسانی ديروز در درس خارج اصول خود هشدار شديداللحنی را نسبت به ترويج و تبليغ مسيحيت در کشور و حتی شهر قم بيان کرد ".
رجوع شود به لينک : http: //www. kaleme. com/1389/12/19/klm-51210/
2- مدعای ما اين نيست که کليه ی مدعيات صدق و کذب بردار اديان را می توان / بايد ناواقع گرايانه تفسير کرد، بلکه اين پيش فرض / پيش انگاشت را فقط درباره ی داستان های تاريخی چون داستان آدم و حوا، هابيل و قابيل، قوم لوط ، حضرت سليمان، حضرت ابراهيم، حضرت داود، عبور حضرت موسی از دريا، فاقد پدر بودن حضرت عيسی و . . . مطرح کرديم . جان هيک در عالم مسيحيت مدافع چنين رويکردی است . علی شريعتی و محمد عبده هم در ميان مسلمانان، چنين رويکردی داشته اند . درست است که دو گزاره ی متناقض نمی توانند همزمان درست باشند و قبول يکی مستلزم رد ديگری است . اما ناواقع گرايانه به شمار آوردن قصص تاريخی اديان، اين مسأله را حل می کند . در عين حال، مسأله فقط اين نيست که مدعيات اسلام با مدعيات مسيحيت تناقض دارد، مسأله اين هم هست که در دل متون مقدس تک تک اين اديان مدعيات متعارض / ناسازگار وجود دارد . مفسران هم غالباً از طريق تأويل يکی اين مسأله را حل می کنند ( مانند مسأله ی جبر و اختيار در قرآن ). به گمان ما همچنان می توان اديان را از نظر معرفت شناختی و اخلاقی با يکديگر مقايسه کرد و راه داوری درباره ی آنها همچنان گشوده است . در ضمن، ما از صدق اخلاقي، صدق معرفت شناختی را استنتاج نمی کنيم .
3- عموم مفسران و فقيهان مسلمان يهوديان و مسيحيان را ضال و مضل به شمار می آورند . آنان اين نظر را در تفسير آيات مختلف قرآن بيان کرده اند . به عنوان علامه ی طباطبايی در تفسير الميزان در ذيل آيه 29 سوره ی توبه به صراحت نوشته است که اعتقادات يهوديان و مسيحيان درباره ی خداوند و زندگی پس از مرگ و نبوت باطل است و از نظر سبک زندگی هم چون به شريعت اسلام عمل نمی کنند، گمراه هستند . می گويد :
" اهل کتاب که به نبوت محمدبن عبدالله ايمان نياورده اند کفار حقيقی هستند، ولو اينکه اعتقاد به خدا و روز جزا داشته باشند . . . علاوه ی بر اينکه اعتقادشان به خدا و روز جزا هم اعتقادی صحيح نيست، و مسأله ی مبدأ و معاد بر وفق حق تقرير نمی کنند، مثلاً در مسأله ی مبدأ که بايد او را از هر شرکی بری و منزه بدانند مسيح و عزيز را فرزند او می دانند، و در نداشتن توحيد با مشرکين فرقی ندارند، چون آنها نيز قائل به تعدد آلهه هستند، يک اله را پدر الهی ديگر، و يک اله را پسر الهی ديگر می دانند، و همچنين در مسأله ی معاد، که يهود قائل به کرامتند و مسيحيان قائل به تفديه . . . [ دليل ديگر گمراهی يهوديان و مسيحيان اين است که ] يهودی عده ای از محرمات را که خداوند در سوره ی بقره و نسأ و سور ديگر برشمرده حلال دانسته اند، و نصاری خوردن مسکرات و گوشت خوک را حلال دانسته اند، و حال آنکه حرمت آن دو در دين موسی و عيسی و خاتم انبيأ مسلم است، و نيز مال مردم خوری را حلال می دانند . . . اهل کتاب با اينکه نشان های نبوت خاتم انبيأ را در کتب خود می خوانند و امارات آن را در وجود آن جناب مشاهده می کنند، و می بينند که او پليدها را بر ايشان حرام می کند و طيبات را برای انان حلال می سازد، و غل و زنجير هايی که ايشان از عقايد خرافی به دست و پای خود بسته می شکند، و آزادشان می سازد، معذالک زير بار نمی روند و محرمات او را حلال می شمارند "( طباطبايي، الميزان ، جلد 9 ، صص 320- 316).
بر مبنايی چنين پيش فرض هايی مسلمان کردن زوری يهوديان و مسيحيان يا کشتن آنها را واجب می کنند . طباطبايی در الميزان نوشته است که مسلمان کردن زوری هيچ پيامد سويی ندارد، برای اينکه يکی دو نسل که بگذرد، فرزندان مسلمان شده فراموش می کنند که والدينشان به زور مسلمان شده اند . به نوشته ی طباطبايي، سه راهی اسلام زوری يا مرگ يا زندگی ذلت بار، حکم جاودانه ی خداوند / اسلام است که هيچ کس قادر به نسخ آن نيست .
مرتضی مطهری کوشيده است تا جهاد ابتدايی تهاجمي ( مسلمان کردن زوري ) را " دفاعي " قلمداد کند . در هر صورت او نيز بر اين باور است که مسلمانها حق دارند آئين خود را در همه جا به زور جنگ گسترش دهند و ديگران را مسلمان کنند، موانع هدف را هم از پيش پا بردارند، اين جهاد دفاعی است . می گويد :
" اين جور نيست که بشر هر چه را بخواهد و خودش انتخاب کرده است حقش باشد . انسان حقوق دارد ولی حقوق انسانی و آزاديهای انساني، يعنی در مسير انساني . . . [ انساني ] که از مسير انسانيت منحرف شده، به خاطر انسانيت و حقوق انسانيت بايد اين زنجير [ اديان غير اسلام ] به هر شکل هست از دست و پای اين شخص باز کرد، اگر ممکن است، خودش را آزاد کرد، اگر نه، لااقل او را از سر راه ديگران برداشت "( مرتضی مطهري، آشنايی با قرآن ، جلد سوم، انتشارات صدرا، ص 228). مطهری در کتاب جهاد کاملاً اين مدعا را تئوريزه می کند . يکی از توجيه های او اين است که اسلام بايد در همه ی جوامع آزادنه تبليغ شود تا ديگران مسلمان شوند، اگر کشوری مانع آن شد، بايد از طريق حمله ی نظامی و تسخير آن کشور اين عمل صورت گيرد . می گويد : " اسلام به خودش حق می دهد که دعوتش را در جهان منتشر بکند ولی اگر دعوتش بخواهد منتشر بشود فرع بر اين است که آزادی برای نشر دعوت داشته باشد که بتواند برود دعوت خودش را منتشر بکند . . . از نظر اسلام اين [ نوع جهاد ابتدايي ] هم جايز است برای اينکه يک نوع قيام در برابر ظلم است "( مرتضی مطهري، جهاد ، انتشارات صدرا، چاپ يازدهم، آبان 1379 ، ص 48). " ما بايد آزاد باشيم که عقيده و فکر خاصي [ يعنی اسلام ] را در ميان هر ملتی تبليغ کنيم . . . حالا اگر مانعی برای دعوت ما پيدا شود، ببينيم يک قدرتی آمده مانع می شود و می گويد من به شما اجازه نمی دهم، شما می رويد افکار اين مردم را خراب می کنيد ( می دانيد که غالب حکومت ها فکر خراب را آن فکری می دانند که اگر پيدا بشود مردم مطيع اين حکومت ها ديگر نيستند ) ، آيا با حکومت ها که مانع نشر دعوت [ اسلام ] در ميان ملتها هستند، جايز است جنگيدن تا حدی که انها سقوط کنند و مانع نشر دعوت [ اسلام ] از ميان برود يا نه؟ بله اين هم جايز است اين هم باز جنبه ی دفاع دارد، اين هم جزء آن جهادهايی است که ماهيت آن جهادها در واقع دفاع است "( جهاد ، صص 83-82).
آيت الله نوری همدانی هم در همين زمينه با تبعيت از طباطبايي / مطهری نوشته است :
" يقين داريم که در راه پيروزی حق و پاسداری از توحيد و حيات انساني، مواردی پيش خواهد آمد که اکراه و تحميل به وجود آيد . ولی اين مسأله ای نيست که ما از آن ابا داشته باشيم؛زيرا اگر در اين راه دلايلی قانع کننده ارائه شد و جای هيچ گونه اشکالی نماند، هر کس که از اطاعت سرپيچی کند [ يعنی غير مسلمان نپذيرفت که مسلمان شود ] بايد به زور او را به اطاعت وادار کرد . و اين روش همه ی انقلابيها و همه ی حکومتهای عادل و همه ی راههای منصفانه است . ثانياً افراد متمرد ناآگاه و لجباز عنود، فقط در يک نسل خواهند بود ( نسلی که برای نخستين بار با آن مکتب آشنا می شود ) و نسل بعد، پس از آنکه آگاهانه با فطرت و اصول توحيد آشنا و براساس اصول اسلامی تربيت يافت، در همان راه فطری گام بر می دارد . پس چرا بايد گفت : " مجبور شده که اسلام را بپذيرد؟ " حال آنکه او خود، اسلام را درک کرده پذيرا شده است "( آيت الله نوری همداني، جهاد ، ص 302).
نظرات آيت الله جوادی آملی در اين زمينه را در مقاله ی " مراجع تقليد : استوانه های اسلام " که در روز آن لاين 6 و 7 و 13 و 14 دی ماه 1389 منتشر شد، آورده ايم . رجوع شود به لينک :
4- اين قاعده که می گويد : نبايد رفتارهای ما با ديگران ( مثلاً يهوديان و مسيحيان و بهائيان ) با خواسته هايمان درباره ی رفتاری که در موقعيت برعکس، نسبت به خود ما ( مثلاً مسلمان ها ) ، انجام می شود، ناهماهنگ باشد؛ به شيوه های گوناگون بيان / روايت شده است . مطابق يک روايت :
ما کاری را نسبت به ديگری انجام نمی دهيم، مگر آنکه براين باور باشيم که آن کنش بی اشکال است . باور نمی کنيم که فعل مان بی اشکال است، مگر آنکه اعتقاد داشته باشيم که اگر در همان شرايط، همان کنش، نسبت به خود ما صورت گيرد، بی اشکال است . باور نخواهيم داشت که در همان شرايط، انجام آن کنش نسبت به ما بی اشکال است، مگر آنکه راضی باشيم که در همان شرايط ، همان کنش نسبت به ما صورت گيرد . بنابراين، هرگز فعلی را نسبت به ديگری انجام نخواهيم داد، مگر آنکه راضی باشيم در همان شرايط ، همان کار نسبت به ما انجام شود .
5- علی خامنه ای در سفر مهرماه 1389 به شهر قم، خطاب به مردم آن شهر گفت :
" در داخل کشور، از طرق مختلف، [ می خواهند ] پايههاى ايمان مردم، بخصوص نسل جوان را متزلزل کنند؛ از اشاعهى بىبندوبارى و اباحيگرى، تا ترويج عرفانهاى کاذب - جنس بدلى عرفان حقيقى - تا ترويج بهائيت ، تا ترويج شبکهى کليساهاى خانگى ؛ اينها کارهائى است که امروز با مطالعه و تدبير و پيشبينى دشمنان اسلام دارد انجام می گيرد؛ هدفش هم اين است که دين را در جامعه ضعيف کند ".
رجوع شود به لينک : http: //farsi. khamenei. ir/speech-content?id=10302
نارواداری پيشرفته ی آمريکايی و پسرفته افغاني
يک کشيش کتاب مقدس مسلمان ها ( قرآن ) را به آتش می کشد . او متعلق به قبيله ی توسعه نيافته ی افغانستان نيست . او شهروند يکی از توسعه يافته ترين جوامع بشري ( آمريکا ) است . آری جامعه ی چند فرهنگی آمريکا موطن اوست . ديانت او ديانت غير متساهل اسلام نيست، ديانت او، ديانت اهل مدارای مسيح است . پس اين آتش زدن برای نشان دادن يا اثبات چه امری بوده است؟ می خواست به مسلمانان ياد بدهد که متن مقدسشان ناروادار است . " ديگري " و " متفاوت " ها را تحمل نمی کند . متنی که اهل تحمل نيست را نبايد تحمل کرد . چگونه؟ با نقد؟ با درس تحمل و رواداري؟ نه، با آتش بايد به جان کتاب نامتساهلان و نامتسامحان افتاد . اين است رسم رواداري، تساهل، تسامح، تحمل . پس از اين مسلمين می فهمند که با متن مقدسی که چنان آموزش هايی بدانها می دهد، چه بايد بکنند . آموزه ی روادارانه ی پرورش يافته شده در دل پيشرفته ترين جامعه چنين است : " قرآن را به آتش بکشيد ".
حتماً کشيش مسيحی توقع داشته که مسلمانان دانش آموزان گوش بفرمانی باشند . حتماً او انتظار داشته که با امواج خروشان به آتش کشيدن قرآن مواجه شود . طبيعی است که او اتش خشمی را برانگيخته است . آتشی که بی گناهان را سوزاند . در يکی از ناتوسعه يافته ترين جوامع، که اتفاقاً چند سالی است در اشغال هموطنان اين کشيش قرار دارد، آتش نارواداری در نيستان سازمان ملل افتاد . چند نفر کشته و سر دو تن از بدن جدا شد . آري، اينها هيچ گناهی جز کمک به مردم فقير افغانستان نداشته اند . ولی نارواداری دو گونه است : پيشرفته و پسرفته . اگر بخت با شما يار نبوده و بدون آنکه بخواهيد در قبيله ای در افغانستان بدنيا آمده باشيد، از حق حيات و امنيت و غذا و مسکن و لباس هم محروم خواهيد شد، چه رسد به حق آموزش و بهداشت و زندگی خوب . واکنش های آدمی متناسب با ميزان توسعه يافتگی جوامع و استفاده ی از امکانات متفاوت خواهد بود .
کشيش آمريکايی می خواست نشان دهد که اسلام و مسلمانها اهل مدارا نيستند . گويی او به مقصود خود رسيده است . اما چنين نيست . در خود آمريکا، ميزان جرم و جنايت، متناسب به استفاده ی از امکانات آموزشی و بهداشتی و اقتصادی تفاوت چشمگير دارد . فقرا، به دليل نابرابری ساختاری ناموجه سرمايه داری افسارگسيخته و فقر تحميلي، جرم بيشتری مرتکب می شوند . اين امر، هيچ همبستگی معنی داری با ديانت يا نژاد يا جنسيت ندارد . حال وضعيت کاملاً متفاوت آمريکا و افغانستان را با هم مقايسه کنيد .
متغير مهم ديگری را هم نبايد فراموش کرد . مسلمان ها خود را تحت تهاجم غرب مسيحی " احساس " می کنند . گمان می کنند که " جنگ صليبي " ديگری به آنها تحميل شده است . دول غربی طی دو دهه ی گذشته به چند کشور مسلمان حمله ی نظامی کرده اند . دولت آمريکا در کشورهای نفتی مسلمان دارای مهمترين پايگاه های نظامی است . آمريکا حتی منطقه ای را که برای مسلمان ها مقدس به شمار می رود و مهبط وحی بوده، مصون نگذارده اند . در افغانستان يک گروه از نظاميان آمريکايی گروه کشتار درست کرده و مردم غير نظامی آن کشور را فقط جهت " تفريح " به قتل می رساندند . اگر به مقدسات يهوديان اهانت شود، مصداق نژادپرستی قلمداد خواهد شد ، اما اگر به مقدسات مسلمان ها اهانت شود، مصداق آزادی بيان قلمداد می شود . روشن است که هيچ کس مجاز نيست به مقدسات يهوديان و مسيحيان توهين نمايد . يهوديان و مسيحيان انسان های اخلاقی هستند که سهم بزرگی در کاهش درد و رنج بشری و نابرابری های توجيه ناپذير داشته اند . مسأله اين است که نبايد دومعياري ( دبل استاندارد ) بود . سياست های دوگانه احساس تبعيض ايجاد می کند . اين " احساس " حتی اگر موجه نباشد، اما وجود دارد .
ما به زندگی صلح آميز احتياج داريم . بايد کاری کرد که صلح جايگزين جنگ شود . ما به " دين در محدوده ی صلح " نياز داريم . بايد از هرکاری که موجب بالا گرفتن نزاع های دينی می شود خودداری کرد . دموکراسی يعنی احترام به ديگری و متفاوت ها . آتش زدن متن مقدس ديگری و متفاوت ها، نه احترام به آنهاست، نه موجب افزايش سطح رواداری آنها می شود، و نه کمکی به پروژه ی گذار به دموکراسی می کند .
منبع : روزن آنلاين، 14/1/1390
قرآن سوزی مدرن
يکم - نقد دين : نقد دين آزاد است و هيچ باور / گزار ه ی نقد ناپذيری وجود ندارد . همه اعتقادات - از جمله اعتقادات ديني - را می توان نقد کرد و بايد نقد کرد . وقتی کسی مدعايی را مطرح می سازد، بايد دلايل موجهی برای تأييد مدعای خود داشته باشد . مدعای خصوصی فقط در ذهن می تواند وجود داشته باشد . به محض آن که مدعايی در قلمرو عمومی طرح شد، همگان حق دارند دلايل صدق آن مدعا را نقد و رد کنند . به خصوص وقتی که مدعيات با سرنوشت مردم در ارتباط باشد . دين بنابر ادعا، همه ی زندگی افراد را در بر می گيرد . ديندارانی که مخالف نقد دينند، به دين خود ايمان ندارند . آنان اگر دين خود را " دين حق " می دانند، حقيقت / صدق از نقد زيان نخواهد ديد . آنچه از نقد زيان می بيند، باطل / کذب است .
دوم - اهانت به اديان : اهانت عملی اخلاقاً نارواست . مذموم بودن اهانت، محدود به اديان نيست . يعنی به هيچ کس نبايد اهانت کرد . در واقع فرد ناتواني / استيصال خود را از طريق اهانت درمان می کند . به تعبير ديگر، اهانت چاره ی بيچارگی است . به عنوان مثال، زورمان به کسانی چون خامنه ای يا احمدی نژاد نمی رسد تا گريبان خود را از چنگ آنها رها سازيم ( بی چارگي ) ، اهانت به آنها را چاره ی اين بی چارگی تلقی می کنيم .
اگر مدعا و نقد درستی وجود دارد، چرا بيان نمی شود؟ به فرض آن که اعتقادات صدق و کذب بردار اديان ناموجه باشند، خوب آنها را نقد و کاذب بودنشان را نشان دهيد . چه کسی مخالف اين کار موجه است؟ من با اهانت به يهوديت، مسيحيت، اسلام، بهائيت، و هر دين و آئين ديگری مخالف هستم . برای آنکه؛ اولاً : اخلاقاً ناموجه است . ثانياً : بی فايده است . ثالثاً : پيامدهای عملی ناگوار به دنبال می آورد . رابعاً : " ديگري " و " متفاوت " ها را " انسان عقلانی در خور گفت و گو " به شمار نمی آورد، بلکه متفاوت ها را کمتر از انسان قلمداد کرده که تنها در خور اهانت اند [1].
سوم - مقايسه ی اديان : کشيش آمريکايی آتش زننده ی قرآن - و افراد ديگری از جمله برخی ايرانيان - مدعی اند که اسلام دين غير عقلايي، خشونت، تبعيض و نارواداری است . اينک بر سر آن نيستم تا در اصل اين مدعا مناقشه ای دراندازم . با اين کشيش و همفکران ايرانی اش همراهی کرده و فرض را بر اين می گذاريم که اين مدعيات صادق است . اما يک بام و دو هوا نداريم . نمی توان ( نبايد ) دو معياری بود . بايد صادقانه وضع همه را روشن کرد . اديان را با يکديگر مقايسه کنيد : مدعيات غير عقلاني، خشونت آميز، تبعيض آميز کداميک از اديان بيشتر است؟
چهارم - عمل تاريخی مومنان : از منظر ديگری هم می توان به نقد و مقايسه ی اديان پرداخت . يعنی به جای متون مقدس ديني، به اعمالی که دينداران در طول تاريخ کرده اند نظر کرد . پيروان کدام دين بيشترين خشونت ها را در تاريخ مرتکب شده اند و بيشترين نارواداری را از خود بروز داده اند؟
برنارد لوئيس يکی از راست های افراطی آمريکا است . او مدعی است که هر کس در جوامع مسيحی مورد خشونت و نارواداری قرار می گرفت به جوامع اسلامی پناه می برد :
" فرار يهوديان در 1492 ميلادی از اسپانيا به خاک عثمانی معروف است، ولی به هيچ وجه يگانه مورد نيست . گروه های ديگر پناهنده، مسيحيان دگرانديشی که در کشورهای خود تحت آزار و پيگرد کليساهای مقتدر بودند، همسان يهوديان، در سرزمين های عثمانی پناه داده شدند . و هنگامی که فرمانروايی عثمانی در اروپا به پايان رسيد، ملت های عيسوی قرن ها تحت فرمان عثمانيان، همه هنوز برجا بودند، زبان، فرهنگ، مذهب و حتي، تا حدي، نهادهای آن ها دست نخورده بود، و همه آماده ی از سر گرفتن موجوديت ملی جداگانه ی خود بودند . اما درباره ی مسلمانانی که پس از پايان حکومت عثمانی در بالکان و پس از حکومت مورها در اسپانيا ماندند همين را نمی توان گفت "[2].
ولتر - که در ضد اسلام بودن او شکی وجود ندارد - در رساله ای در باب تساهل همين مدعا را تأييد کرده و می نويسد :
" سلطان اعظم، در صلح بر بيست قوم مختلف حکومت می کند . دويست هزار يونانی در کمال امنيت در قسطنطنيه زندگی می کنند . خود مفتی مسلمانان، پطريرک يونانی را منصوب و به سلطان معرفی می کند . حتی يک پطريرک [ کاتوليک ] لاتينی را نيز می پذيرند . . . به علاوه، در امپراطوری ترک ها کثيری از يعقوبی ها، نستوری ها، قائلان به وحدت مشيت، قبطی ها و مسيحيان نحله ی يوحنا، يهوديان، گبرها، بانيان ها ( هندوها ) زندگی می کنند . در کتب تاريخ ترک ها هيچ شورشی ثبت نشده که از سوی يکی از اين اديان صورت گرفته باشد "[3].
يک مسيحی ديگر، رايماروس، مدعی است که مسيحيان در جوامع اسلامی از آزادی بيشتری نسبت به جوامع مسيحی بهره مند هستند :
" آري، اين درست است ! آنها در ميان خود با مسيحيان مدارا می کنند و بايد اين رسوايی را درباره ی مسيحيت برملا کرد که مسيحيان تحت امپراطوری ترک ها در قياس با حکومت های مسيحي، با آزادی عمل بيشتری به فرايض دينی خود عمل می کنند "[4].
ولتر و لسينگ به طور خاص به صلاح الدين ايوبی اشاره می کنند که با يهويان و مسيحيان برادرانه رفتار می کرد، اما سپاهيان صليبی مسيحی در اورشليم، مسلمانان، و بيش از آنان يهوديان، را قتل عام کردند . صلاح الدين مسيحيان زندانی را آزاد کرد و کليسای مرقد مقدس را به آنها پس داد . ولتر می نويسد :
" اگر اين اسناد را با رفتاری که مسيحيان در اورشليم داشتند، مقايسه کنيم، متأسفانه خواهيم فهميد که چه کسانی بربر بودند "[5].
هانس کونگ ( متولد 1928) متکلم و فيلسوف مسيحی کاتوليک، اهل سوئيس، آثار بسياری در زمينه ی مقايسه ی اديان با يکديگر نوشته است . کتاب ساحت های معنوی اديان جهان يکی از آثار مهم او در اين زمينه است . در هفت فصل کتاب ياد شده اديان بومي، هندوئيسم، دين چيني، آئين بودا، يهوديت، مسيحيت و اسلام به تصوير کشيده شده اند . به گمان او، معنويت گوهر مشترک اديان است . در عين حال در اين کتاب مسأله ی خشونت دينی و مدارای دينی هم مورد بررسی قرار گرفته است . پژوهش او نشان می دهد که نه خشونت اسلام بيشتر از خشونت يهوديت و مسيحيت است و نه مدارای آن کمتر از آن دو . می گويد :
" خطاست اگر اسلام را دين جنگ و شمشير بدانيم و گوهر دينی آن را ناديده بگريم؛زيرا ترديدی نيست که اعراب از طريق محمد نبی به سطح يک دين متعالی اخلاقی رسيدند، که بر ايمان به خدای يگانه و يک اخلاق انسانی بنيادين مبتنی بود، که اقتضائات آشکار عدالت و انسانيت برتر را در خود داشت . اسلام در اصل بيشتر مبتنی بر اخلاق بود تا شريعت . در اسلام نيز چيزی شبيه ده فرمان، بنياد يک اخلاق مشترک انسانی وجود دارد . . . به علاوه اسلام دينی است با کتاب بی همتای قرآن که تورات يهوديان و انجيل مسيحيان را کامل می کند و جای آنها را می گيرد "[6].
کونگ پس از حمله ی تروريستی 11 سپتامبر در مقاله ای تحت عنوان " دين، خشونت و جنگ های مقدس " به طرح مسأله ی خشونت در يهوديت و مسيحيت و اسلام پرداخت [7]. اين مقاله ی پژوهشی نه تنها خشونت های هر سه دين را نشان می دهد ، بلکه راه حلی نيز از دل متون مقدس همان اديان در می آورد .
جان هيک فيلسوف دين مسيحي، يکی ديگر از متألهانی است که به مسأله ی خشونت و مدارا در اديان مختلف پرداخته است . به گفته ی او دينداران چنان در طول تاريخ عمل کرده اند که : " به نظر می رسد که تنها آرمانی که خداوند واقعاً از آن حمايت می کند صنعت اسلحه سازی است "[8]. هيک می نويسد :
" در جنگ های صليبی قرن های يازدهم تا سيزدهم، شواليه های مسيحی با دعای خير پاپ و اسقف های محلي، به دنبال شهرت و پول حاصل از ذخاير خيالی اورشليم و اشتياق برای تحصيل آمرزش در اين جهاد مقدس، تحت رايت مسيح با لشکريان خود بدان سو پيش تاختند . آنان نخست يهوديان را در شهرهايی که وارد می شدند قتل عام کردند . سپس دورتر در شرق به کشتار مسيحيان يونانی پرداختند، و سرانجام با چنان توحشی به قتل عام مسلمانان پرداختند که از آن زمان بر روابط ميان مسيحيت و اسلام سايه افکنده است . . . در قرن هفدهم، طی جنگ سی ساله بين قدرت های کاتوليک و پروتستان، سپاهيان رقيب، بخش بزرگی از اروپای مرکزی را ويران ساختند، و در حالی که آنها به پيش می تاختند و مزارع، روستاها، شهرها را به حال تخريب باقی می گذاشتند، همه چيز را غارت می کردند "[9].
جان هيک به مورد مهمتری هم اشاره کرده و می گويد :
" نه تنها دين برای توجيه کشتار جمعی انسان های بی شماری به کار گرفته شده است، بلکه همچنين دين مستقيماً مسئول شکنجه و مرگ افرادی بوده است که با روند عالم مسيحيت جور در نمی آمدند - مانند مشرکان، يهوديان، مخالفان عقيدتی و نابهنجاران اجتماعی که به عنوان جادوگران انگ بدنامی بر آنها زده می شد . با مشرکان شروع کنيم ( يعنی پيروان مجموعه ی گسترده ای از اديان محلی و طبيعی رومي ) ، بعد از اينکه کليسا به تدريج به واسطه ی گرويدن امپراتور کنستانتين در قرن چهارم به قدرت دست يافت، پيروزی آن بر شرک و بت پرستی يادآور چيزی شبيه آزار و ايذای يهوديان توسط نازی ها در آلمان در دهه ی 30 قرن بيستم است . تحقيقات بيست سال اخير به نحو بارزی ابعاد اين فاجعه را روشن ساخته است . به گونه ای فزاينده عضويت در کليسا از جهت شغل و حرفه مقرون به صرفه، و به طور فزاينده بيرون ماندن از آن خطرناک بود . در 415 و 425 ميلادی قوانينی تصويب شد که همه ی پست ها در خدمات اداری امپراتوری به مسيحيان اختصاص می يافت . کتاب های غير مسيحی علناً در آتش سوزانده می شد؛ راهبان ستيزه جو " سرشار از تعصب مقدس " برای تخريب عبادتگاه ها و معابد مشرکان عوام الناس را تحريک می کردند؛در دوره ی فرمانروايی ژوستينين شماری از غير مسيحيان مصلوب يا گردن زده شدند "[10].
پس از سخنان پاپ در باره ی مسلمان ها و اسلام، خانم کارن آرمسترانگ دين شناس مسيحی انگليسی طی يک مقاله در گاردين در پاسخ پاپ نوشت :
" تا قرن بيستم، اسلام يک دين بسيار بسيار روادارتر و صلح دوست تر از مسيحيت بود . . . مسلمان ها دين شان را با شمشير به کسی تحميل نکردند…تا نيمه ی قرن هشتم، يهوديان و مسيحيان در امپراتوری اسلام به طور جدی از گرويدن به اسلام بر حذر داشته می شدند . چون بنا به تعاليم قرآني، آنها وحی راستين را در دين خودشان دريافت کرده بودند "[11].
از سوی ديگر يوری آونری محقق يهودی اسرائيلي ( استاد دانشگاه تل آويو ) در پاسخ پاپ نوشت :
" در سال 1099 ميلادی صليبيون مسيحی اورشليم را تصرف کردند و ساکنان مسلمان و يهودی آن را بی استثنا قتل عام کردند . آنهم به نام مسيح مهربان . . . زمانی که کاتوليک ها بار ديگر اسپانيا را از مسلمان ها باز پس گرفتند، يک حکومت مذهبی ترور تأسيس کردند . يهوديان و مسلمانان در انتخاب يکی از اين سه گزينه قرار گرفتند که يا مسيحی شوند و يا کشته می شوند و يا آنکه شهر را تخليه کنند . صد ها هزار يهودی رانده شده کجا می توانستند بگريزند . تقريباً تمام آنها در آغوش باز کشور های اسلامی پذيرفته شدند . يهوديان اسپانيا تماماً در جهان اسلام، از مراکش در غرب گرفته تا عراق در شرق، از بلغارستان ( که در آن زمان قسمتی از امپراتوری عثمانی بود ) در شمال گرفته تا سودان در جنوب ساکن شدند . . . هر يهودی صادق و آزاده ای که تاريخ ملت خود را بداند، جز اين نمی تواند که احساس عميقی از قدردانی و سپاس به اسلام داشته باشد که يهوديان را در 50 نسل محافظت کرده است ، آنهم در شرايطی که دنيای مسيحيت آنها را بارها مورد آزار و اذيت قرار داده تا به زور شمشير دست از دين خود بر دارند "[12].
دهها شاهد ديگر در همين زمينه می توان ارائه کرد . خشونت و نامدارايی دو روی يک سکه اند .
پنجم - دين در محدوده ی صلح : کانت در کتاب مشهور و کلاسيک خود دين در محدوده ی عقل را مطرح ساخت . اما اينک ما بيش از هر زمان ديگری گرفتار بنيادگرايان يهودي، مسيحي، مسلمان، هندو و . . . هستيم . اينان ناروادار و جنگ طلبند . " ديگري " و " متفاوت " ها را تحمل نمی کنند . با اعمال تحريک کننده متفاوت ها را به واکنش های خشونت آميز تحريک وادار می کنند . متون مقدس دينی را به گونه ای قرائت می کنند که موجه ساز خشونت و بسترساز جنگ باشد . ايده ی کانتی را دوباره بايد بازسازی کرد . نياز امروز ما، " دين در محدوده ی صلح " است . در متون مقدس اديان مواد خام اين رويکرد وجود دارد . بايد آنها را برجسته کرد . دين يهود، بر مسيحيت و اسلام تقدم تاريخی دارد و مطابق صريح قرآن خداوند با حضرت موسی سخن گفته است . بسياری از احکام اسلام از دين يهود گرفته شده است . يعنی پيامبر اسلام احکام دين يهود را امضا کرده است .
در دين يهود :
" خداوند به قوم برگزيده ی خود قدرت می بخشد و صلح و سلامتی نصيب ايشان می کند "( مزامير، باب 29 ، آيه ی 11).
" ای فرزندان من به من گوش کنيد، چه کسی به دنبال سعادت و عمر طولانی است . پس زبانتان را از بدی و لبانتان را از بيهودهگويی نگاه داريد و از بدی دوری کنيد و صلح را پيشه خود سازيد "( مزامير، باب 34 آيه 15-12 ).
" خداوند به جنگهای بين قوم ها خاتمه خواهد داد و آنان شمشيرهای خود را به گاو آهن و نيزه های خويش را به اره تبديل خواهند کرد . قوم های دنيا ديگر در فکر جنگ نخواهند بود "( اشعيا، باب 2 ، آيه ی 4).
" خداوند در ميان قوم ها داوری خواهد کرد و به اختلافات بين قدرتهای بزرگ در سرزمينهای دور دست پايان خواهد بخشيد . ايشان شمشيرها و نيزه های خود را شکسته، از آنها گاو آهن و اره خواهند ساخت . دولتها ديگر بجان هم نخواهند افتاد و خود را برای جنگ آماده نخواهند کرد . هر کس در خانه ی خود در صلح و امنيت زندگی خواهد کرد، زيرا چيزی که باعث ترس شود وجود نخواهد داشت، اين وعده ی خداوند قادر متعال است "( ميکاه، باب 4 ، آيه ی 3 و 4).
" صلح را دوست بداريد و آن را اشاعه بدهيد و مخلوقات را دوست بداريد "( تلمود : پيرقه آووت باب اول بخش 12).
عيسی مسيح گفت :
" خوشا به حال صلح کنندگان، زيرا ايشان پسران خدا خوانده خواهند شد "( متي، 5: 9).
قرآن هم می گويد :
" و اگر تمايل به صلح نشان دهند تو نيز از در صلح در آي "( انفال، 61).
فان فاء ت فاصلحوا بينهما بالعدل و اقسطوا ( حجرات، 9). والصلح خير ( نسأ، 128).
جدايی نهاد دين از نهاد دولت، يکی از ارکان " دين در محدوده ی صلح " است . امروزه کسانی را به عنوان ديندار واقعی می توان شناخت که مبلغ صلح باشند و از هرگونه اقدامی که آتش جنگ را برافروزد، خود داری ورزند . دين برای صلح، دين برای اخلاق، دين برای معنويت؛ نه حکومت کردن و سلطه . نبايد دينداری و ايمان را به اوراق بهادار تبديل نمود و آن را در بازار سياست خرج کرد .
منبع : بي . بي . سي، 18/1/ 1390
پاورقی ها :
1- در مقاله های متعددی رفتاری که با يهوديان، مسيحيان و بهائيان در ايران می شود را نقد و محکوم کرده ام . امروز نيز مراجع تقليدی چون آيت الله وحيد خراسانی مانند کشيش آمريکايی عمل می کنند و حکم برچيدن بساط مسيحيت را صادر می کنند . رجوع شود به مقاله " اهانت به مسيحيان " در لينک :
در ايران سربازان گمنام امام زمان کشيش های مسيحی را وحشيانه با کارد قطعه قطعه کردند . وضعيت بهائيان نسبت به يهوديان و مسيحيان بسيار بدتر است . جنايت، جنايت است . چيزی به نام " جنايت مقدس " وجود ندارد . وقتی آيت الله وحيد مسيحيت را دين " ضال و مضل " به شمار می آورد، در واقع حکم قتل صادر می کند . برخی از رسانه های سبز هم به جای نقد مدعيات سرکوبگرانه ی اين مرجع تقليد عليه مسيحيان، آنها را به گونه ای انتشار می دهند که گويی آقای وحيد عليه خامنه ای اقدام کرده است .
طالبان و القاعده هم سازمان های جنايتکارند . ولی نبايد فراموش کرد که طالبان هم تا حدودی محصول دولت آمريکا و بخش اطلاعات ارتش پاکستان است . اينها در جنگ عليه ارتش شوروی در افغانستان طالبان را برساختند، آموزش دادند، مسلح کردند و بعدها نتيجه ی عملکرد خود را دريافت داشتند . اينک نيز پس از حمله ی نظامی و کشته شدن ده ها هزار تن از غيرنظاميان، دولت آمريکا به دولت افغانستان پول می دهد تا با طالبان مذاکرات صلح آميز داشته باشد، اما طالبان مذاکره را منوط به خروج نيروهای اشغالگر کرده است . رجوع شود به لينک :
http: //www. bbc. co. uk/persian/afghanistan/2011/04/110406_k01_af_peace_counsil_us. shtml
2- برنارد لوئيس، خاورميانه، دو هزار سال تاريخ از ظهور مسيحيت تا امروز ، ترجمه ی حسن کامشاد، نشر ني، صص 133- 132.
3- سيلويا هرش، عقلانيت و تساهل در اسلام از ديدگاه لسينگ ، ترجمه ی الهام حسينی بهشتی و فريده فرنودفر، انتشارات دانشگاه اديان و مذاهب، صص 139- 138.
4- سيلويا هرش، عقلانيت و تساهل در اسلام از ديدگاه لسينگ ، ص 139.
5- سيلويا هرش، عقلانيت و تساهل در اسلام از ديدگاه لسينگ ، ص 141.
6- هانس کونگ، ساحت های معنوی اديان جهان، نشانه ی راه ، ترجمه ی حسن قنبري، مرکز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، ص 398.
7-Introductional Review of the Red Cross, vol. 87, Number 858, June 2005.
8- جان هيک ، بعد پنجم، کاوشی در قلمرو روحانی ، ترجمه ی بهزاد سالکي، قصيده سرا، ص 268.
9- جان هيک ، بعد پنجم، کاوشی در قلمرو روحانی ، صص 270- 269.
10- جان هيک ، بعد پنجم، کاوشی در قلمرو روحانی ، صص 271- 270 .
11- Guardian, Sept. 18, 2006.
12- Uri Avnery, Muhammad’s Sword, sept. 27, 2006,
http: //www. strike-the-root. com/62/avnery/avnery9. html
ننگ مسلمان بودن
طرح مسأله : تاريخ نشان می دهد که هولوکاست محصول تبديل " يهودي " به برچسبی ننگين بوده است . يعنی طی فرايندی اجتماعي، قدرت، گفتمانی برساخت که هويت يهودی را از انسانيت خارج کرد . هويت به طور اجتماعی ساخته می شود . تمايز " ما " از " ديگري " يکی از کارهای گفتمان است . روشن است که ما با ديگری تفاوت داريم . اما اين تفاوت در کجاست و چگونه بايد با آن مواجه شد؟
گفتمان های طرد کننده، ما و ديگری را به خوب و بد، جذاب و نفرت انگيز، متمدن و بربر، دوست و دشمن، انسان و حيوان و چيزهايی تبديل می کنند . در واقع اينان " تفاوت " را به شدت متصلب می سازند . يعنی فرد / گروه / جماعت / قوم / نژاد / دينی که به گونه ی خاصی با ما تفاوت دارند، به يک " ديگري " کاملاً ناشبيه به ما تبديل می کنيم . سپس، گام های نابودي، به سرعت پشت سر هم طی می شوند .
گام اول : " آنها مثل ما فکر نمی کنند ".
گام دوم : " درد و عشق آنها با درد و عشق ما يکی نيست ".
گام سوم : " آنها مثل حيوان رفتار می کنند ".
گام چهارم : " آنها، ميمون، خوک، انگل هستند ".
برای ايجاد " نفرت " بايد از " ديگري " و " متفاوت " ها انسانيت زدايی کرد . و برای رسيدن به اين مقصود، بايد بر تفاوت های مطلق و آشتی ناپذير پافشاری کرد .
تاريخ مغرب زمين نشان می دهد که بخشی از مسيحيان همين رفتار را با يهوديان داشتند و طی فرايندهايی دقيقاً شبيه به اينها، يهوديها را مسخره می کردند، کاريکاتورهای آنان را می کشيدند، آنان را قاتل فرزندان خود قلمداد می کردند، و در نهايت آنها را روانه ی آشويتس ساختند . تاريخ سرشار از چنان وقايعی است که به هوکاست ختم شد . پدر يهودی فرويد، داستانی در همين زمينه برای فرزندش تعريف کرده است .
" او گفت : " وقتی جوان بودم، يک روز شنبه رفتم تا در خيابان های زادگاه تو قدم بزنم؛ لباس های خوبی پوشيده بودم و کلاه خز نو بر سر داشتم . يک مسيحی به من رسيد و با يک ضربه کلاهم را در گل و لای انداخت و فرياد زد : " يهودي ! از پياده رو گم شو !". [ زيگموند ] پرسيد، " تو چه کردي؟ " پدرش به آرامی پاسخ داد، " به درون خيابان رفتم کلاهم را برداشتم "[1].
فاجعه ی جنايتکارانه ی هولوکاست وضع را تغيير داد . روشن شد که مسيحيان اخلاقاً مسئول گفتمانی بوده اند که برساخته اند . آن گفتمان منجر به هولوکاست شد . اما اينک، کسانی همان فرايندها را نسبت به مسلمانها تکرار می کنند . اسلام و مسلمانی را به برچسبی ننگين تبديل می کنند که مترادف با وحشی گري، تروريسم و عقب ماندگی است . يک محقق آمريکايی در کتابی که به تازگی انتشار داده، نوشته است :
" بر اساس پيمايش انجام شده توسط مرکز تحقيقات پيو ، در سال ۲۰۰۹ ، تقريبا نيمی از آمريکاييان قادر به تشخيص قران به عنوان معادل اسلامی انجيل نبودند . به علاوه تنها حدود ۴۰ درصد از ما هم قادر به شناسايی قرآن و هم تشخيص الله به عنوان کلمه ای که مسلمانان برای اشاره ی به خدا به کار می برند بودند . اگر تعداد زيادی از آمريکاييان نام کتاب مقدس اسلام را نمی دانند، اين خود دليلی است بر اينکه چرا احتمالا اکثريت ما نمی دانيم چه در آن نوشته شده است . با اين وجود شما شوکه خواهيد شد اگر بتوانيد آمريکايی ای پيدا کنيد که نظری راجع به اسلام نداشته باشد . اين وضعيتی مشکل ساز و خطرناک است . چطورما می توانيم تا اين حد نسبت به کتابی که اساس يکی از بزرگترين اديان جهان است ناآگاه باشيم و چگونه می توانيم بر اين جهالت غلبه کنيم "[2].
بنيادگرايان آمريکايی کوشش فراوان کرده و می کنند تا به مردمی که هيچ شناختی از اسلام ندارند بگويند : اسلام يعني، تروريسم، وحشی گري، عقب ماندگي، اسارت زنان و مردانی که هر يک لااقل چهار زن رسمی دارند ( صيغه ای ها به کنار ). بدينترتيب، فضايی ساخته می شود که مسلمان، از " مسلمان بودن " خود " شرمگين " باشند . اسلام به " ننگ " تبديل می شود و دفاع از اسلام هزينه ی گزاف خواهد داشت . اگر بگويی اسلام آن نيست که " نظام سلطانی فقيه سالار " حاکم بر ايران و بنيادگرايان / نومحافظه کاران آمريکايی می گويند، حداقل تو را به " اسلاميست "( يعنی همه ی دشنام ها ) و " آمريکا ستيز " تبديل می کنند . در چنين فضايی چه کسی ريسک دفاع از اسلام / مسلمانی را برعهده می گيرد؟ از ميان ايرانيان نيز کسانی در اين عمل مشارکت داشته و آگاهانه يا ناآگاهانه اسلام و مسلمانی را به " ننگ " تبديل کرده / می کنند . چگونه؟
يکم - انداختن مسئوليت همه ی مسائل بر دوش اسلام : مهمترين ترفندی که از آن استفاده می شود، همين سازوکار است . چرا جوامع اسلامی توسعه نيافته اند؟ اسلام عامل آن است . چرا نظام های سياسی حاکم بر جهان اسلام استبدادی اند؟ اسلام عامل آن است . چرا دروغ گويی تا اين اندازه در جوامع اسلامی رايج است؟ اسلام منشأ آن است . چرا؟چرا؟چرا؟ . . . اسلام . اسلام . اسلام . . . .
اين مدعيات کاذبند . چرا؟ برای اين که اولين رکن " روش شناسی علمي " اين است که هيچ پديده ی اجتماعی را نمی توان با يک علت تبيين کرد . به تعبير ديگر، هيچ مسأله ی اجتماعی را نمی توان به يک علت فروکاست . تقليل گرايی عموماً محکوم به شکست است . هر پديده ی اجتماعی معلول ده ها متغير ( دليل و علت ) است . دين / اسلام هم يکی از متغيرهايی است که در پيدايش وضعيت ما موثر بوده است . در هرگونه تحليلي، بايد سهم همه ی متغيرها را نشان داد .
به عنوان مثال، ايران در زمان رژيم سکولار شاه هم کمابيش گرفتار توسعه نيافتگی و استبداد بود . رژيم های سکولار و غرب گرای خاورميانه همين مسائل را پديد آورده اند . رژيم های توتاليتر و ضد دين اروپای شرقی سابق و اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی همين نوع مسائل را پديد آوردند . اگر فقط دين عامل اين وضعيت بود، در مناطقی که رژيم های دين ستيز و معتقد به افيون بودن دين حاکم بود، بايد اين مسائل حل می شد . از سوی ديگر، آمريکا به عنوان ديندارترين جامعه ی مغرب زمين، بايد عقب مانده ترين و وحشی ترين و تروريست ترين جامعه ی جهان غرب می شد .
دوم - دين يا آدميان : دين به سه معنای متفاوت می تواند به کار رود . دين به عنوان متن مقدس ( تورات، انجيل، قرآن ) ؛ دين به عنوان فهم / روايت مومنان از متن مقدس؛ دين به عنوان اعمال مومنان در طول تاريخ ( يهوديان، مسيحيان، مسلمانان ).
اسلام به عنوان متن، کاری نمی کند . آدميان قرآن و سنت معتبر را می خوانند، به قرائتی از متن دست می يابند و مطابق فهم خود عمل می کنند . در تبيين رابطه ی مومنان و متن مقدس، دو نظريه ی افراطی وجود دارد . مطابق يکی از اين نظريه ها، متن همه کاره است، مومن تابع محض متن است و هيچ گونه نقشی ندارد . گناه همه مسايل به گردن متن است . مطابق نظريه ی ديگر، متن کاملاً ساکت و تابع مفسر است . مفسر است که متن را به صدا در می آورد . پس همه ی گناهان به گردن مومنان است :
اسلام به ذات خود ندارد عيبی هر عيب که هست از مسلمانی ماست
هر دو مدعای افراطی کاذب است . چرا که رابطه ی متن و خواننده، گفت و گويی دو سويه است . اگر متنی مقدس تاريخ و تمدن ساخته است، حسن و قبح آن تاريخ و تمدن ربط وثيقی با آن متن دارد . " تمدن اسلامي " محصول ترکيب متن مقدس ( قرآن و سنت معتبر ) ، فهم مومنان از متن مقدس و اعمال آنان در طول تاريخ است . " هويت يهودي " ، " هويت مسيحي " ، " هويت اسلامي " ، " هويت بودايي " ، " هويت هندويي " و . . . محصول مشترک متن مقدس، فهم متن مقدس و عمل به متن مقدس از طريق خوانش آن است .
سوم - تفاوت کنونی وضعيت پيروان اديان : اينک پيروان اديان مختلف از نظر معرفت و معيشت و نظام های سياسی در يک سطح قرار ندارند . بر مبنای اين واقعيت کسانی نتيجه گرفته اند که قرآن با تورات و انجيل تفاوت داشته و مانع پيشرفت و توسعه ی نظام اجتماعي / سياسي / اقتصادي / فرهنگی آنان است .
اولاً : اديان ابراهيمی دارای گوهر مشترک واحدند . اسلام نه تنها خود را ادامه ی منطقی آنها به شمار آورده، بلکه بسياری از احکام فقهی قرآن عيناً از تورات گرفته شده است . يعنی پيامبر اسلام احکام آن دين را امضا کرده است .
ثانياً : مسلمان ها چند درصد جمعيت جهان را تشکيل می دهند؟چند درصد جمعيت جهان در جوامع توسعه يافته و چند درصد آنها در جوامع توسعه نايافته زندگی می کنند؟ جمعيت جوامع توسعه نايافته ی کل جهان چندين برابر جمعيت جوامع توسعه نايافته ی مسلمان است . اگر اسلام تنها عامل عقب ماندگی بود، بايد همه ی جمعيت غير مسلمان در جوامع توسعه يافته زندگی می کردند ( يعنی جوامع توسعه يافته درست می کردند ) ، اما چنين نيست . ضمن آنکه بسياری از افرادی که در جوامع توسعه نايافته ی غير مسلمان زندگی می کنند، مسيحی يا متدين به دينی ديگرند . آيا مالزی و ترکيه از همه ی جوامع مسيحي ( پرو، السالوادور، کلمبيا، آرژانتين، می دانيم که حدود نيمی از مردم آفريقا مسيحی اند ) توسعه نايافته ترند؟
ثالثاً : گزاره های غيرعقلانی تورات و انجيل از قرآن بيشتر است . ضمن آنکه احکامی چون سنگسار که در تورات وجود دارد، در قرآن وجود ندارد . با اين همه، يهوديان و مسيحيان رفته رفته در طول تاريخ اين نوع مسايل را به گونه ای حل کرده اند که مانعی در تحول اجتماعی نباشند . يعنی روايت های جديد از متن مقدس خود عرضه کرده اند که نه تنها موانع را برداشته، بلکه راهگشا هم بوده است .
برخی متفکران مدعی نقش مثبت دين در پيشرفت اجتماعی شده اند . مثلا، مدعای ماکس وبر اين بود که سرمايه داری و مدرنيته ی غربی محصول پروتستانتيسم ( کالوينيسم ) بوده است . به تعبير دقيق تر، اخلاقيات فرهنگی (cultural ethos) کالوينيسم به سرمايه داری غرب متتهی شد . اخلاق پروتستانی مجموعه تعاليمی درباره ی فضايل کار سخت، تحصيل مال، نياز به ابتکارات کارآفرينانه ی فردی و پاداش های خدای عادل است . اين اخلاق ( انضباط شخصي، کار سخت، سرمايه گذاری محتاطانه ی پس اندازها، درستکاری فردي، فردگرايی و استقلال ) ، مناسب ترين زمينه / سياق فرهنگی را برای ايجاد اقتصادهای بازار، سرمايه گذاری خصوصی و سرمايه داری بورژوايی در غرب پديد آوردند [3].
همچنين، نظريه پردازان " سرمايه ی اجتماعي "- به عنوان مثال جيمز کلمن رابرت پاتنام و فرانسيس فوکوياما - بر نقش دين به عنوان يکی از مهمترين ارکان سرمايه ی اجتماعی تأکيد کرده اند [4]. پاتنام در بولينگ 2000 کاهش اعتقادات ديني / کليسا روی را موجب زوال سرمايه ی اجتماعی به شمار آورده است . فوکوياما در پايان نظم دين را يکی از مهمترين عاملان سازنده ی سرمايه ی اجتماعی از طريق آفرينش شبکه های اعتماد به شمار آورده است .
اما پرسش اين است که آيا راه تحول دينی بر مسلمان ها بسته است و اين راه فقط بر يهوديان و مسيحيان باز بود؟ چه تفاوتی ميان قرآن با تورات و انجيل وجود دارد که به اين اجازه ی تحول را نمی دهد و به آن دو اجازه می دهد؟
چهارم - راه حل قرآني : دانش هرمنيوتيک که برساخته ی يهوديان و مسيحيان است، راه حل های اين مسأله را در بر دارد . اما مسلمين حتی اگر به اين دانش به عنوان برساخته ای غربی به ديده ی ترديد بنگرند، متن مقدس خود آنها راه را به روی آنان گشوده است . در نزاع با خوارج، علی بن ابی طالب وقتی ابن عباس را برای مذاکره نزد آنان فرستاد، به او گفت :
" به سوی آنها برو به مخاصمه پرداز و با قرآن برای آنها استدلال مکن که وجوه مختلفی دارد ، ولی با سنت با آنان مخاصمه کن "[5].
بخوبی روشن است که مسلمين به سرعت " تأويل پذيري " و " ذووجوه بودن " قرآن را دريافتند . دليل آن خود قرآن بود، نه چيزی ديگر . به عنوان مثال، در قرآن آمده است :
هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ : او کسی است که کتاب را بر تو نازل کرد که بخشی از آن محکمات است که اساس کتاب است، و بخش ديگر متشابهات است ( آل عمران ، 7 ).
در خود قرآن هيچ ملاکی برای تمايز محکمات از متشابهات وجود ندارد . به همين دليل اشاعره و معتزله بنابر پيش انگاشت ها و پيش داوری های کلامی خود، آيات متفاوتی را محکم يا متشابه به شمار آورده اند . در هر صورت، قرآن خود اين امکان را برای مسلمان ها فرآهم آورده بود که راه گشا باشند . اما اشاعره در نزاع تاريخی پيروز شده و قشری گری و ظاهرگرايی را بر همه جا مسلط ساختند . اين پيروزی و آن شکست، فاجعه بار بود [6]. معتزله را ضد دين و ضد سنت قلمداد کردند [7]. ساده ترين راه حل مسأله ی احکام و فرامينی که با حقوق بشر و دموکراسی تعارض دارند اين است که آن احکام ( کليه ی احکام غير عبادی امضايي ) ، فقط و فقط برای همان زمان بوده اند، نه همه ی زمانها . اين پيش فرض برون دينی که " احکام غيرعبادی دائمي / ابدی هستند " ، پيش داوری نامدللی است که تاکنون فقيهان دليل خردپسندی برای آن عرضه نکرده اند .
قرآن، همچون ديگر متون مقدس، تفسيرهای متفاوت بر می دارد . اين قرائت / روايت ها محصول " پيش انگاشت " ها و " پيش داوري " های برون دينی است . اما همه ی اينها از جنس معرفت ( دليل ) نيستند . نقش امور غير معرفتي ( علل ) را هم نبايد ناديده گرفت . " منافع " يکی از مهمترين متغيرهايی است که به تفسير خاصی از قرآن و سنت معتبر به نام " اسلام فقيهانه " منتهی شده است . چگونه؟
می گويند : کار کنيد و نتيجه ی دسترنجتان را به ما بدهيد تا مصرف کنيم ( سهم امام ).
می گويند : دولت / حکومت / زمامداری سياسی حق امام علی است که از طريق ارث به فرزندان او و در نهايت به امام غائب ( امام زمان ) می رسد . فقيهان جانشينان امام زمان هستند . پس : دولت / حکومت / زمامداری سياسی " حق ويژه " ی فقيهان است .
" اسلام فقيهانه " مشکوک ترين تفسير از کتاب و سنت است . برای اينکه تابع " منافع " فقيهان است . جوامع بشری با منابع کمياب " قدرت " ، " ثروت " ، " معرفت " و " منزلت " مواجه هستند . " اسلام فقاهتي " يعنی تفسيری از قرآن و سنت معتبر که اين منابع کمياب را به سلطه ی فقيهان در می آورد . فرايند طی شده چنين است : منافع --- تفسير متن --- حق ويژه .
مهدی بازرگان که نمی خواست از طريق اسلام به منفعتی دست يابد، در پايان راه، به اين نتيجه رسيد که " دين فقط و فقط برای خدا و آخرت است، نه حکومت و اداره ی دنيا ". اين هم تفسير ديگری از قرآن است که امر دولت / حکومت / زمامداری سياسی و توسعه ی دنيا را به عقل آدميان می سپارد . " اسلام هراسان " و " اسلام ستيزان " بايد به طور مدلل توضيح دهند که چرا " اسلام فقاهتي " برساخته ی فقيهان که تابع منافع آنهاست، بر " اسلام خداگرايانه و آخرت گرايانه " ی مهدی بازرگان ترجيح دارد؟ يعنی اسلام حقيقي، اسلام خميني / خامنه اي / مصباح يزدي / جوادی آملي / مکارم شيرازي / وحيد خراسانی و . . . است .
پنجم - حذف و طرد يا تساهل و تسامح : تأکيد بر " تفاوت " برای پذيرش ديگری و احترام به اوست، نه حذف و نابودی متفاوت ها . به گفته ی راولز، واقعيت پلوراليسم را نمی توان انکار کرد مگر با سرکوب . به جای يک رنگ کردن و تک ساحتی کردن جوامع بشري، بايد به استقبال صد رنگی و تنوع و تکثر رفت . اگر تمامت خواهی بد و پيامدهای سرکوبگرانه دارد، راهی جز تساهل و تسامح وجود ندارد . " احترام " گذاردن به ديگري / متفاوت ها، نماد رواداری است .
اما احترام به معنای پذيرش مدعيات ( باورها و اعمال ) متفاوت ها نيست . احترام گذاردن اول از همه به معنای رعايت انصاف و عدالت و قائل شدن حقوق يکسان برای خود و ديگری است . غير از آن، به نظر می رسد که هيچ کس مالک حقيقت نيست و " حقيقت مطلق " و " مطلق حقيقت " در هيچ آئينی وجود ندارد . هر مکتب و آئينی معمولا حظی از حقيقت برده است . هر کس چيزی برای آموختن دارد . حتی اگر باور داشته باشيم که تمام اعتقادات ما صادق است، بايد اين امکان را باز گذاشت که اين باورهای ما ممکن است نادرست از کار در بيايد و لذا همواره بايد از انتقاد استقبال کرد . می توان و می بايد به روی ديگری گشوده بود و از او آموخت . گفت و گوی انتقادی تنها راه مسأله است . می توان اميدوار بود که از طريق گفت و گوی انتقادی رفته رفته به حقيقت و معرفت نزديکتر شويم . نبايد با گفتن " ما، ما هستيم و آنها، آنها " ، راه گفت و گو را بست .
در گفت و گوی انتقادي، مدعيات ( باورها / فرامين ) هر آئينی می تواند نقد شود . نقد، اهانت و نفی نيست . نقد، جدی گرفتن آموزه های ديگری و درگير شدن (engagement) با آنهاست . از طريق جدی گرفتن ديگري، به کمبودهای خود و قوت آنها پی می بريم . به همين دليل، بايد درگير شد، پرسيد، آموخت . اين پيش فرض / پيش انگاشت / پيش داوری که اعتقادات ديگری واجد هيچ گونه حقيقتی نيست، نه احتمالاً صادق است و نه موجه است . درست برعکس، پيش داوری ما بايد اين باشد که با متنی مواجه هستيم که بيانگر حقيقتی است . ممکن است پس از درگير شدن، به نتيجه ای معکوس دست يابيم . اخلاق و عقلانيت داورهای اصلی اند . احترام به ديگری متضمن آن نيست که احکام و فرامين غير اخلاقی يا غير عقلانی او را بپذيريم .
منبع : روز آن لاين، 21/1/ 1390
پاورقی ها :
1- ديويد ام . وولف، روانشناسی دين ، ترجمه ی محمد دهقاني، انتشارات رشد، ص 374.
مورخان و روانشناسان نوشته اند که اين واقعه منجر به نفرت دائمی نسبت به " پدر بزدل اش " و دين شد .
2- Kaltner, John. Introducing the Qur'an for Today's Reader . Minneapolis, IN: Fortress Press, 2011. Preface: P. XII.
3- در اينکه کالون روايت جديدی از مسيحيت عرضه کرد شکی وجود ندارد . اما در عين حال نبايد فراموش کرد که کالون يکی از جباران تاريخ است و حکومت اش " استبداد ديني " بود که مخالفان را در آتش می سوزاند .
4- پاتنام می گويد :
" شايد اجتماعات مذهبی که مردم در آنها با هم به عبادت می پردازند مهم ترين ذخيره گاه سرمايه ی اجتماعی در آمريکا باشد ".
Robert D. Putnam. 2000. Bowling Alone : The Collapse and Revival of American Community. New York: Simon & Schuster. P. 66.
5- جلال الدين سيوطي، الاتقان فی علوم القرآن ، ترجمه ی سيد مهدی حائری قزويني، انتشارات امير کبير، ص 488.
مطابق روايتی ديگر ابن عباس گفت :
" يا اميرالمومنين، من به کتاب خدا از آنان آگاهترم، قرآن در خانه های ما نازل شد، فرمود : راست گفتی ولی قرآن تأويل پذير و ذووجوه است ، تو می گويی آنها هم می گويند، ولی به وسيله ی سنت با آنها مخاصمه کن که از آن گزيری نخواهند يافت "( همان ).
6- معتزله عقل گرايان عالم اسلام بودند . شکست آنان را از يک منظر بايد شکست عقل گرايی به شمار آورد . قاضی عبدالجبار يکی از مهمترين اعتزاليان بود . او به صراحت می گفت که حجيت از آن عقل است و بايد به طور پيشينی توحيد و عدالت را به طور عقلی فهميد و سپس به تفسير قرآن دست زد :
" زيرا از ليس کمثله شيء و ولايظلم ربک أحدا و قل هو الله أحد توحيد و نفی تشبيه و عدل دانسته نمی شود . زيرا تا انسان شناخت پيشينی از اين مسائل نداشته باشد نمی داند که سخن خداوند متعال حق است و چگونه می تواند به آن استناد کند حال آن که از آن شناخت ندارد و صحت ان را نمی داند "( قاضی عبدالجبار، متشابه القرآن ، به تحقيق عدنان محمد زرزور، دارالتراث، قاهره، 1966 ، صص 36- 35).
قاضی عبدالجبار می گويد " محکم " در قرآن آمده است : " تا سائل را با ادله ای که در عقول قرار داده به نظر عقلی و استدلال وادارد "( متشابه القرآن ، ص 4). عقل گرايانی چون او به طور پيشيني / استدلالی عدل را خوب و ظلم را بد به شمار می آوردند و بر اين مبنا معتقد بودند که صدور حکم قبيح از خداوند مجاز نيست . قاضی قرآن را تابع عقل می دانست و شناخت محکم و متشابه را هم عقلی قلمداد می کرد . می گفت :
" محکم و متشايه از يک لحاظ شبيه هم اند و از يک لحاظ با هم متفاوت . شباهت اين که استدلال به هر دو ممکن نيست جز پس از شناخت حکمت فاعل و اين که جايز نيست او قبيح را برگزيند . زيرا اين وجه در محکم و متشابه جاری است . . . اما تفاوتشان آن که محکم اگر در چارچوب زبان باشد يا قرينه موجود باشد جز يک وجه ندارد و هرگاه کسی که با قوانين کلام آشناست و قراين را می شناسد آن را شنيد می تواند فوراً به معنای آن استدلال کند . برخلاف متشابه . زيرا حتا اگر شنونده اش عالم باشد و قراين را حمل کند باز هم هنگام شنيدنش بايد بينديشد و نظری مجدد اندازد تا بتواند آن را به گونه ای سازگار با محکم يا دليل عقل دريابد . و آن چه صحت اين ادعا را نشان می دهد آن است که خداوند فرموده که محکم اصل متشابه است پس بايد علم به محکم بر علم به متشابه مقدم باشد تا بتوان آن را اصل بر اين قرار داد ( متشابه القرآن ، صص 7-6).
به گمان او آن که بالذات حجيت دارد، عقل است، نه کتاب و نقل . معتزله که دين / اسلام را چيزی جز توحيد و عدل به شمار نمی آوردند، اين امور را عقلی می دانستند و به آنچه در قرآن در اين زمينه آمده است استناد نمی کردند . در واقع مدعی بودند که قرآن مستقل از عقل استنادناپذيراست . به همين دليل ابوعلی جبائی گفته نوشته بود :
" هر چه در قرآن درباره ی توحيد و عدل آمده، برای تأکيد آن چه در عقل است آمده اما اين که ذاتاً دليل باشد و استدلال به آن صورت آغازين ممکن باشد، محال است "( قاضی عبدالجبار، المغنی فی ابواب التوحيد و العدل ، باشراف طه حسين و ابراهيم مدکور، وزارة الثقافة و الارشاد القومي، مصر، 65- 1960 ، جلد 4 ، صص 175- 174).
7- " معتزله هرگز به سنت بی اعتنا نبودند ، ولی اشاعره با انتخاب اين نام برای خود ، و قرار دادن معتزله در مقابل خود ، كلاه معتزله را در تاريكی برداشتند . مسلما اين جهت ، در شكست معتزله در اوايل قرن سوم در ميان توده عوام ، تأثير بسزائی داشت . . . اختلاف ديد و نگرش معتزله و اشاعره هيچ گونه ربطی به ميزان پايبندی آنها به دين اسلام ندارد . معتزله عملا از اشاعره نسبت به اسلام دلسوزتر و پايبندتر و فداكارتر بودند . معمولا نهضتهای روشنفكری ، هر چند از يك خلوص كامل برخوردار باشد ، در مقابل متظاهران به تعبد و تسليم ، و لو اينكه از هر نوع صفا و خلوص نيت بی بهره باشند ، مورد چنين اتهاماتی در ميان عوام واقع می شود "( مرتضی مطهري، عدل الهي ، انتشارات صدرا، مقدمه ی کتاب ).
يهودستيز و مسيحيت برانداز
پس از حمله ی به افغانستان و عراق، ويليام بويکين، ژنرال آمريکايي، گفته بود :
" می دانستم که خدای من بزرگ تر از خدای او بود . . . [ خدای مسيحي ] خدايی واقعي، و [ خدای مسلمانان ] يک بت بزرگ بود "[1].
بيان اين سخنان از سوی يک نظامی چندان بعيد نيست . خدای " بی صورت " وقتی مصور می شود، به حد و قامت صورت بخشان در می آيد . " خدای نظاميان " با " خدای کشاورزان " و " خدای بازاريان " و " خدای فقيهان " و . . . تفاوت های بنيادين دارد . ژنرال آمريکايی احتمالاً تفاوت ارتش ناتو و ارتش مسلمان ها را در ذهن داشته و گمان کرده که خدای طرفين هم در چنان وضعيتی قرار دارد . پس خدای مسيحی او بزرگ تر از خدای مسلمان هاست .
اما در اين طرف نيز، فقيهانی که خود را اسلام شناس و مرجع تقليد قلمداد می کنند، سخنانی به همان اندازه ناموجه و غيرعقلايی بيان می دارند . آيت الله وحيد خراسانی در درس تفسير قرآن 24/1/90 خود گفته است :
" مسيحيت و ملت نصارا نسبت به عيسی اعتقادش اين است که عيسی کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خود خدا بود و اين هم افراط است . همه ی پيروان مسيحيت از اعلی و ادنی در همه ی دنيا و از روسای جمهور همه در نسب عيسی وامانده و متحير هستند؛ در انجيل متي، عيسی پسر يوسف نجار می شود و يوسف پسر يعقوب است اما در انجيل يوقا [ لوقا ] عيسی پسر هالی است . در متی نسب عيسی از طريق يوسف نجار به سليمان بن داوود می رسد و در يوقا [ لوقا ] همين عيسی باز به جای سليمان پسر ناتان است و ناتان پسر داود . بلافاصله دو پدر و دو جد نه در طول بلکه در عرض هم مطرح می شود . تناقضات در اين آئين غوغا می کند ؛ در متی بين يوسف و داوود 15 پدر است و در يوقا 41 پدر و اين است آئينی که در خود عيسی اينچنين وامانده است "[2].
چند ملاحظه پيرامون سخنان ايشان به شرح زير بيان می کنيم :
يکم - وی مدعای مسيحيان درباره ی خدابودن مسيح، يا نسبت ويژه ی او با خداوند را " افراطي " قلمداد کرده و سپس برمبنای اختلاف نظری که درباره ی نسب عيسی وجود دارد، حکم کلی صادر کرده که " تناقضات در اين آئين غوغا می کند ". به تعبير ديگر، خدای مسيحيان، خدای واقعي / حقيقی نيست، خدای واقعی همان خدای مسلمين است . چرا خدای يهوديان، خدای مسيحيان و خدای مسلمانان، هر سه، خدای واقعي / حقيقی نباشند؟ اين مدعای معقولی است که خدای هر دين، صورت بخشی پيامبر آن دين به خدای بی صورت است . اديان مختلف نيز راه های متفاوت رسيدن به خداوند را پيشنهاد کرده اند .
دوم - مدعايی که آيت الله وحيد به انجيل متی و لوقا نسبت داده، کاذب است . ايشان برای جا انداختن مدعيات کاذب خود، کتاب مقدس را تحريف کرده است . در هر دو متن، مريم نامزد يوسف است و پيش از آنکه آنان همبستر شوند / ازدواج کنند، جبرئيل مريم را از سوی خداوند حامله می نمايد . بنابراين کتاب مقدس نمی گويد عيسی فرزند يوسف نجار يا هالی است . به هر دو متن بنگريد . در متی آمده است :
" و يعقوب يوسف شوهر مريم را آورد . . . اما ولادت عيسی مسيح چنين بود که مادرش مريم به يوسف نامزد شده بود . قبل از آنکه با هم آيند او را از روح القدوس حامله يافتند . و شوهرش يوسف چونکه مرد صالح بود و نخواست او را عبرت نمايد پس اراده نمود او را به پنهانی رها کند . اما چون در اين چيزها تفکر می کرد ناگاه فرشته خداوند در خواب بر وی ظاهر شده گفت ای يوسف پسر داوود از گرفتن زن خويش مريم مترس زيرا که آنچه در وی قرار گرفته است از روح القدوس است . و او پسری خواهد زائيد و نام او را عيسی خواهی نهاد زيرا که او امت خويش را از گناهانشان خواهد رهانيد . . . پس چون يوسف از خواب بيدار شد چنان که فرشته خداوند به او امر کرده بود به عمل آورد و زن خويش را گرفت و تا پسر نخستين خود را نزائيد او را نشناخت و او را عيسی نام نهاد "( متي، باب اول ، فقرات 25-17).
در لوقا هم چنين آمده است :
" در ماه ششم جبرائيل فرشته از جانب خدا به بلدی از جليل که ناصره نام داشت فرستاده شد . نزد باکره ی نامزد مردی مسمی به يوسف از خاندان داود و نام آن باکره مريم بود . پس فرشته نزد او داخل شده گفت سلام بر تو ای نعمت رسيده ، خداوند با تواست و تو درميان زنان مبارک هستي . چون او را ديد از سخن او مضطرب شد که اين چه نوع تحيت است وفرشته بدو گفت : ای مريم ترسا مباش زيرا که نزد خدا نعمت يافته . و اينک حامله شده پسری خواهی زائيد و او را عيسی خواهی ناميد . او بزرگ خواهد بود و به پسر حضرت اعلی مسمی شود و خداوند خدا تخت پدرش داود را بدو عطا خواهد فرمود . و او برخاندان يعقوب تا به ابد پادشاهی خواهد کرد و سلطنت او را نهايت نخواهد بود . مريم به فرشته گفت اين چگونه می شود و حال آن که مردی را نشناخته ام . فرشته در جواب وی گفت روح القدوس بر تو خواهد آمد و قوت حضرت اعلی بر تو سايه خواهد افکند از آن جهت آن مولود مقدس پسر خدا خوانده خواهد شد "( لوقا، 36- 26).
آقای وحيد گمان کرده که متالهان مسيحی بی کار نشسته و به فکر ايجاد سازگاری در متن مقدس خود نبوده اند . به عنوان نمونه، آفريکانوس، در قرن سوم ميلادي، کوشيده است نشان دهد که هر دو روايت نسب عيسی با يکديگر سازگارند [3].
سوم - آيت الله وحيد به گونه ای سخن می گويد که گويی مسأله ی نسب عيسی مسيح و چگونگی زاده شدن او در قرآن حل و کاملاً روشن شده است . اما چنين نيست و آيات قرآن در اين زمينه چنان است که پس از گذشت 14 قرن، مفسری چون علامه ی طباطبايی در الميزان هرچه کوشيده تا اين موضوع را به نحوی حل کند، موفق نشده است . تفسير طباطبايی اين است که حضرت مريم صورتی خيالين از جبرئيل در ذهن خود درست کرد - چون تبديل موجود غير روحاني ( جبرئيل ) به موجود مادی محال است - و مريم آن صورت خيالين ذهنی را ديد، نه جبرئيل را که ديدنی نيست . مسأله ی بعدی چگونگی حامله کردن مريم توسط جبرئيل ( صورت ذهنی برساخته ی مريم !! ؟؟ ) بود . طباطبايی با استناد به احاديث ائمه می گويد که جبرئيل در آستين يا آلت تناسلی مريم فوت کرد و او حامله شد [4]. اگر آنچه مريم ديد، فقط صورت خيالين برساخته ی خود بود، پس فوت جبرئيل را هم بايد فوتی خيالی به شمار آورد . ممکن است تفسير طباطبايی از اين موضوع نادرست باشد . اما مدعای حل مسأله ی تولد و مرگ عيسی مسيح در قرآن، مدعای بلادليلی است .
چهارم - مورخان و مفسران مسلمان درباره ی نسب پيامبرگرامی اسلام، و زندگی شخصی و همسران آن بزرگوار اختلاف نظر دارند . آيا با استناد به اين واقعيت می توان مدعی شدکه " در اين آئين تناقضات غوغا می کند " ؟ در قرآن هم ناسازگاری های بسيار ( مثلاً بحث جبر و اختيار ) وجود دارد . مفسران از راه تأويل اين " ناسازگاری ها " را " سازگار " می کنند .
پنجم - آيت الله وحيد در گام بعد، کار را به هتاکی و دروغ می کشاند . می گويد :
" يهود نسبت به عيسی اعتقادش اين است که عيسی فرزند حرام است و نسبت به مريم عقيده دارند که او فاحشه است . اين است بدبختی و بيچارگی پاپ و مسيحيت است که اينقدر از يهود در قبال مسلمانان طرفداری میکنند و دم از مسيحيت می زنند اما اينقدر غيرت و شرف ندارند که درباره ی اين عقيده در مورد حضرت عيسی جستجو کنند . اين بدبختی نيست که مسيحيت ملتی را که میگويد مريم باکره و بتول که فقط مورد عنايت خدا بوده است يک فاحشه بيشتر نيست آن ملت را بگيرد ( حمايت کند ) و در قبال مسلمين به آنها کمک کنند . آيا ضلال مبين اين نيست و آيا تفريط درباره ی عيسی از اين مرحله ی انزل هم ممکن است "[5].
يهوديان در کجا گفته اند که حضرت مريم فاحشه و حضرت عيسی حرام زاده بود؟ يهوديان کجا گفته اند که حضرت مريم " يک فاحشه بيشتر نيست " ؟ آيا با اين مدعای کاذب به قصد فريب ( دروغ ) ، کار يهوديان يکسره می شود؟
ششم - به فرض آن که چند يهودی در طول تاريخ چنين مدعای اهانت آميزی بيان کرده باشند، چگونه می توان از اين مقدمه نتيجه گرفت که : پاپ و مسيحيت و مسيحيان، همه، بی غيرت و بی شرف و بدبخت و ضلالت روشن هستند . آيا اين بحث منطقی و نقد مستدل يک مرجع تقليد شيعه عليه مسيحيان است؟
هفتم - سادگی يا خودبزرگ بينی آيت الله وحيد در اين است که گمان می کند مسيحيان با شنيدن مدعيات او خونشان به جوش آمده و کل يهوديان را نابود خواهند کرد . اما شيعيان ايران هم هيچ اهميتی به اين مدعيات کاذب آيت الله وحيد نمی دهند، چه رسد به پاپ و مسيحيان کل جهان .
هشتم - مرجع تقليد حوزه ی علميه ی قم، اهانت به يهوديان و مسيحيان را به زرتشتيان هم تعميم داده و می گويد :
" اگر پيامبر ( ص ) نبود ما يا پيرو آئين مجوس بوديم که در مقابل آتشی که با اندک بولی خاموش می شود سجده می کرديم يا پيرو آئين مسيح بوديم با اين همه تناقضات "[6].
نقد " بولي " آيت الله وحيد، موجب شرمندگی آدمی است . نبايد گمان کرد که اين مدعيات فقط از سوی آيت الله وحيد بيان می شود . اگر فرصت دست داد به تفسير قرآن آيت الله جوادی آملی رجوع کنيد که مدعيات راديکاتری درباره ی يهوديان و مسيحيان و اهل تسنن در آن بيان شده است .
نهم - ممکن است آيت الله وحيد و همفکرانشان بگويند اين نوع سخنان به هيچ وجه اهانت به يهوديان ، مسيحيان و زرتشتيان نيست . در اين صورت، نبايد از بيان چنين سخنانی نسبت به اسلام بشورند . چگونه است که سخنان پاپ اهانت به اسلام قلمداد می شود و در عکس العمل نسبت به آن تظاهرات و خشونت به راه می اندازند، اما سخنان مراجع تقليد حوزه درباره ی يهوديت و مسيحيت و ديگر اديان را نقد قلمداد می کنند . آيا وقتی آيت الله وحيد مسيحيت را دين " ضال و مضل " قلمداد می کند که بساط آن بايد برچيده شود، او و همفکرانش بيان چنين سخنی درباره ی اسلام را هم نقد به شمار خواهند آورد .
دهم - اديان - يا لااقل اديان ابراهيمي - دارای گوهر مشترکی هستند . پيامبر گرامی اسلام خود را ادامه دهنده ی سنت يهودي / مسيحی به شمار می آورد . ما نيازمند زندگی صلح آميز با پيروان اديان مختلف هستيم . صلح محصول رواداری است . صلح محصول گفت و گوی همدلانه است . نمی توان طرف مقابل را " ضال و مضل " ، بی غيرت، بی شرف، بدبخت و بيچاره قلمداد کرد و با او زندگی صلح آميز داشت . بايد معنويت و اخلاق را گوهر مشترک اديان به شمار آورد تا زندگی صلح آميز دينداران ممکن گردد .
منبع : روز آن لاين، 24/1/ 1390
پاورقی ها :
1-Quoted in the ,International Herald Tribune, August 27, 2004, p. 6.
2 – رجوع شود به لينک :
http: //www. mehrnews. com/fa/newsdetail. aspx?NewsID=1288194
3- رجوع شود به لينک :
http: //en. wikipedia. org/wiki/Genealogy_of_Jesus#Explanations_for_divergence
4- طباطبايی ، روايتی از امام باقر، در خصوص چگونگی حامله کردن مريم نقل می کند : " در مجمع البيان گفته : از امام باقر ( عليهالسلام ) روايت شده كه فرمود : او يعنی جبرئيل گريبان و يقه پيراهن مريم را گرفت و در آن دميد ، دميدنی كه با آن فرزند در رحمش در يك ساعت به حد كمال رسيد ، كمالی كه در رحم ساير زنان احتياج به نه ماه وقت دارد ، آری در عرض يك ساعت زنی باردار و سنگين شد ، كه وقتی خالهاش بدو نگريست او را نشناخت ، و مريم در حالی كه از او و از زكريا خجالت ميكشيد راه خود را گرفت و رفت "( طباطبايي، الميزان ، ج 14 ، ص 67).
فخر رازی در مفاتيح الغيب در ذيل همين آيات، در خصوص چگونگی حامله کردن مريم، سه قول را نقل می کند . می نويسد : " در کيفيت اين دميدن دو قول وجود دارد . اول اينکه جبرئيل در گريبان او فوت کرد و آن به رحم او رسيد . دوم آنکه در دامن او فوت کرد و به اندام تناسلی او ( فرج ) او رسيد . و قول سوم اينکه جبرئيل آستين مريم را گرفت و در پهلوی او دميد و سپس فوت به سينه او رسيد و او حامله شد ". زمخشری در کشاف در ذيل آيه 22 سوره مريم ، که مريم حامله شد، از ابن عباس نقل کرده است که " جبرئيل نزديک مريم شد، و در گريبان او فوت کرد و فوت او به بطن مريم رسيد و او حامله شد ".
5 و 6 - رجوع شود به لينک :
http: //www. mehrnews. com/fa/newsdetail. aspx?NewsID=1288194
اکبر گنجی ـ اسلام هراسی و اسلام ستيزي
www. nilgoon. org
