کارنَک
محمود صدري
اکثر
ايراني ها از
کمبوجيه نامي
مي دانند و بس
که آنرا هم از
دبستان يا
دوره
راهنمائي يدک
مي کشند و حتي ملتفت
نيستند که
کمبوجيه معّرب
همان
"کامبيز"
است.
ولي کورش (پدر
کمبوجيه) را
همه مي شناسند
و دليلش هم آشکار
است.
وقتي ازيک
پدر عاقل و عادل
پسر بي شعور و
چاقو کشي به
عمل مي آيد که
ارثيه
و آبروي پدر
را بر باد مي
دهد هيچکس دل
خوشي ندارد که
اين پسر را
خلف صالح آن
پدر بداند. حالامي
گوئيد ما
خودمان مشکلات
کم داشتيم که
معضلات عهد
هخامنشي را
بيادمان مي
آوري؟

بگذاريد
بگويم اصلاً
چه شد که به ياد
کمبوجيه
افتادم و بعد
يک نتيجه شبه
اخلاقي هم
بگيرم و رفع
زحمت کنم. در کنار
ديوار بيروني
بزرگترين
معبد دنيا که
"کارنَک" در حاشيه
رود نيل باشد
ايستاده
بوديم.
اين مجموعه
بقدري وسيع
است که همه
تخت جمشيد در
يک گوشه اش جا
مي گيرد.
ظاهراً فراعنه
مصر(که همه
شان هم ملعون
و
منفور نبوده
اند و حتي يکيشان،
آخناتون، سه
هزار و سيصد
سال قبل اولين
منادي توحيد
بوده و غيره و
ذلک)
وظيفه داشته
اند مرزهاي
روحاني کشور
را هم مثل
مرزهاي
فيزيکي اش
توسعه بدهند و
آنهم در همين
معبد و
هرم و مقبره
سازي خلاصه مي
شده و
البته از اين
بناها هم مثل
قنات هاي حاج
ميرزا آقاسي
براي خيلي ها
نان در مي
آمده (فرض
احداث معابد و
اهرام مصر
بدست بردگان
که مورخين از
هرودوت تا شريعتي
آنرا تکرار
کرده اند با
کشفيات
باستانشناسي
دهه هاي
اخيربکلي رد
شده.) به
هر حال،
راهنمايمان
داشت مي گفت
که چطور شد بناي
اين معبد که
هزار و دويست
سال در حال
ساخت و توسعه
بود متوقف شد. کامبيز
دوم هخامنشي
از راه رسيد و
با قتل
"نِکتانِبوي
دوم" آخرين
فرمانرواي
بومي مصر که
اضافات
نيمه تمامش
به معبد کارنک
عبرت ناظرين
است نه تنها توسعه
معبد متوقف شد
بلکه دوره
حکومت مصريان
بر مصرهم به سر
آمد. بعد از
ايران دگنک
بدست
يونانيان و
روميان افتاد
و ... چه
دردسرتان
بدهم دو هزار
و چهارصد سال
طول کشيد تا
حکومت
مصردوباره در
قرن بيستم به
دست مصريان
بيايد.
حالا ما چقدر
از اسکندر
مقدوني براي
آتش زدن تخت
جمشيد
دلخوريم؟
ببينيد مصري
ها از دست
کامبيزهخامنشي
چه کشيده اند!
با اينهمه اگر
از اين "کشور
گشائي" سودي
حاصل کسي مي
شد اينقدر جاي
گلايه نبود. کورش هر
جا را مي گرفت
معابدش را مي
ساخت و دل
مردمش را بدست
مي آورد ولي
کامبيز اهل
غارت و تخريب
بود نه کفايت
و کشور داري.
(البته راوي
يوناني بوده و
احتمالاً
روغن داغ
شنايعش را
زياد هم کرده
ولي ساير
منابع هم اصل
قضيه را تاييد
مي کنند) و
ديديم که آب
خوش از گلوي
خودش هم پائين
نرفت و مثل
اسکندر در جواني
و غربت از
دنيا رفت.

و
اما نتيجه
اخلاقي ـ
سياسي: ارسطو
يکجائي مي گويد
اگر همه شاهان
مثل کورش
بودند ما هم
اين مردمسالاري
نيم بندمان را
رها مي کرديم و به ولايت
عهد شاهان
گردن مي
نهاديم.
ولي مردمسالاري
با همه
مسائلش، چون
حتي فاسدش هم
با همت مردم
قابل اصلاح
است به اين
حکومت خودکامه
شرف دارد که
يک شبه از اوج
کورش به
چال هرز کمبوجيه
مي افتد.
نخواستيم.
محمود صدري
(جامعه شناس)


