قرآن معرفت، قرآن قدرت

مصاحبهء مهدي خلجي با محمدرضا نيکفر

 

توقيفِ مجله مدرسه، فضاي فرهنگي موجود در ايران را تيره‌تر مي‌نمايد. شايد پرسش از دلايل و انگيزه‌هاي توقيف تازه، بيهوده باشد؛ در اين سال‌ها آن‌قدر در ابعاد حقوقي و سياسي توقيف مطبوعات و پيامدهاي گوناگون آن سخن گفته شده که اين موضوع رغبت پرسش‌گران را ديگر دير و دشوار برمي‌انگيزد. با اين همه، تا زماني که تيغ توقيف و سانسور هست، ما ناگزير از پرسش و انديشيدن‌ايم؛ شايد که پرسيدن و کاويدن نظري، ناتواني عملي را تا اندازه‌اي جبران کند و دست کم راهي به سوي حل نهايي بگشايد.

 

با محمدرضا نيکفر، فليسوف پديدارشناس مقيم کلن، پرسش‌هاي زير را درباره توقيف مدرسه در ميان گذاشتم. به سبب بيماري آقاي نيکفر، گفت‌وگو ميسر نشد و رضا به قضاي نوشتن داديم. او خود يکي از نويسندگان مجله مدرسه است که در سال‌هاي اخير کوشيده با نقادي باريک‌بينانه آراي نمايندگان روشنفکري ديني، با اين نحله فکري گفتگو و داد و ستد نظري کند.

 

 

آقاي نيکفر! مجله «مدرسه» توقيف شده است. شما يکي از نويسندگان اين مجله بوديد؛ هر چند از روشنفکران غير ديني هستيد. از مجله‌ي «مدرسه» به عنون مجله روشنفکران ديني نام برده مي‌شد. آيا به همين دليل حکومت تصميم به بستن «مدرسه» گرفت؟

 

ممکن است. هر نوشته‌اي که حرفش اين باشد که جهان مي‌تواند به گونه‌اي ديگر باشد، مي‌شود به گونه‌اي ديگر فکر کرد، مي‌شود نظم سياسي و اجتماعي ديگري داشت که بسامان باشد و هر نوشته‌اي که پرسش برانگيزد و در جايي با گفتار رسمي حاکم زاويه پيدا کند، قاعدتاً ممنوع است. مجله‌ مدرسه هم بر اساس اين قاعده ممنوع شده است. اين که چه چيزي را مستقيماً بهانه قرار داده‌اند، فرع قضيه است.


PDF for Print
Font Download
Install font

شما در مجله کيان نيز که سلفِ فصل‌نامه مدرسه به شمار مي‌آمد، مي‌نوشتيد. مجله کيان ارگان روشنفکري ديني در ايران به شمار مي‌آمد. اين مجله در اين اواخر مي‌کوشيد از روشنفکران غيرديني نيز نوشته‌هايي چاپ کند. مجله مدرسه ظاهراً تلاش مي‌کرد حتي بيشتر از کيان به روي آثار روشنفکران غيرديني گشوده باشد و آن‌ها را هم منتشر کند. آيا مي‌شود گفت مجله مدرسه در پي شکستن مرزبندي ميان روشنفکران ديني و غيرديني بود و مي‌خواست از اين لحاظ تغييري در فضاي روشنفکري ايران پديد بياورد؟

 

هم‌چنان که گفتيد «کيان» بدان آغاز کرده بود که رويه خودي - غيرخودي را به هم زند. شنيده‌ام که اين کار به توصيه‌ي خود آقاي سروش بوده است. مدرسه نيز از همان آغاز، با آن که معلوم بود در خدمت جريان روشنفکري ديني است، به روي غيرخودي‌ها گشوده بود.

 

در مورد حد اين گشودگي نمي‌توانم قضاوت کنم؛ چون عمر مجله کوتاه بوده و من از تجربه‌ي ديگران با اين مجله اطلاعي ندارم. تجربه‌ي خود من بسيار مثبت بوده است. از ابتداي کار دعوت به همکاري شدم. دست‌اندرکاران مجله، نوشته‌هاي مرا بي‌کم و کاست چاپ کردند. از آنان بسيار سپاسگزارم.

 

پرسش‌تان در اصل اما اين بود که آيا «مدرسه» مي‌خواست با شکستن مرزبندي ميان روشنفکران ديني و غيرديني تغييري در فضاي روشنفکري ايران پديد بياورد. به نظر من اين هدف اعلام‌شده «مدرسه» نبود. «مدرسه» به مسائل فکري‌اي مي‌پرداخت که موضوع ذهن کساني است که در حرکت فکري‌شان، عامل دين نقش مهمي را ايفا مي‌کند. در مورد برخي از آن مسائل روشنفکران غيرديني هم نظر دارند و مجله «مدرسه» اين بلندنظري را داشت که تماس و گفت‌وگو با آنان را روا و لازم داند.

 

در پاره‌اي گزارش‌ها آمده که مجله «مدرسه» به دليل انتشار مصاحبه محمد مجتهد شبستري درباره قرآن توقيف شده است. در اين مصاحبه نظريه‌اي درباره قرآن ابراز شده که با درک سنتي از آن فاصله بنيادي دارد. شايد شما بهتر از بسياري ديگر بتوانيد درباره توقيف مجله «مدرسه» داوري کنيد؛ چون خودتان در چند شماره آن نوشته‌ايد. آيا مجله «مدرسه» صرفاً به خاطر انتشار مصاحبه آقاي مجتهد توقيف شده است؟ آيا اين مصاحبه در گذشتن از مرزهاي سانسور از ديگر مقالات اين مجله پيشروتر بوده است؟

 

در اين شک ندارم که دست‌اندرکاران مجله انسان‌هايي هستند که شجاعت مدني گذاشتن از مرزهاي سانسور را دارند. اولين مقاله‌اي که من به «مدرسه» دادم «دو جنبه‌ي انکار هولوکاست» بود که در شماره‌ي سوم مجله (خرداد ۱۳۸۵) چاپ شد. اين اقدام شجاعانه‌اي بود. تا جايي که من مي‌دانم «مدرسه» با اين کارش در آن هنگام که انکار هولوکاست داشت به اصول دين دولتي تبديل مي‌شد، تنها نشريه‌اي بود که حرف مخالفي را منعکس کرد.

 

اين امر کاملاً محتمل است که مصاحبه‌ي آقاي مجتهد را براي بستن مجله بهانه کرده باشند. مضمون مصاحبه بسيار شجاعانه بود و به پندار من بسيار فراتر از آن نوشته‌هاي دهه‌ي ۱۳۷۰ خود ايشان بود. در تاريخ، موضوع توقيف «مدرسه» محتملا اين گونه ثبت مي‌شود: نويسنده‌اي بر آزادي در تفسير تأکيد کرد. اما کساني که قدرتشان را در اين مي‌دانند که تفسير متن‌هاي پايه‌اي مذهبي در انحصارشان باشد، مجله‌اي را که آراي آن نويسنده را منتشر کرد، بستند.

 

بستن مجله در اين مورد نيز نوعي تفسير از متن‌هاي ديني است؛ يعني آقايان به آقاي مجتهد پاسخ گفته‌اند. اين اما چه نوع پاسخي است؟ آيا بنا بر تعبيري که خود مجتهد شبستري در مصاحبه به کار بسته، «معقولانه» است؟ به نظر من آري، عقلانيت قدرت ايجاب کرده که مجله را ببندند و تريبوني را از آقاي مجتهد بگيرند.

 

مجتهد در مصاحبه‌اش مي‌گويد: «متن قرآن آن چنان است که ما مي‌توانيم با يک هرمنوتيک فلسفي آن را بفهميم. اين کار هم در صورتي ميسر است که انساني بودن ارتباط زباني موجود در قرآن را با دلايل کافي نشان دهيم.» اين نظر ايشان که «ارتباط زبان انساني تنها با کلام انساني متحقق مي‌شود» کاملاً معقول است. از قرآن، چون به هر تعبيري کتابي است براي انسان‌ها، متني اين‌جهاني مي‌سازد که فهم و تفسير آن در انحصار «از ما بهتران» نيست.

 

حرف آقاي مجتهد کاملاً معقول است. آقاياني هم که صداي ايشان را خفه مي‌کنند، محاسباتي عقلاني دارند. آن‌ها هم تفسير خودشان را دارند. محاسبات آنان محاسبات قدرت است. آيا اين محاسبات ربطي به خود کتاب ندارد؟ مجتهد محتملاً مي‌گويد نه. من معتقدم چرا، ربط دارد. قرآن کتابي استراتژيک است؛ تفسير جهان است؛ اعلام وجود يک ساختار قدرت در جهان، تأکيد بر لزوم تبعيت از آن و تهديد صريح کساني است که پيروي نمي‌کنند. قرآن کتابي است «مبين» نه به دليل وضوح لفظي آن در همه موارد، بلکه وضوح اوامر آن.

 

به هر حال اميدوارم آقاي مجتهد بستن «مدرسه» را نيز نوعي تفسير تعبير کند و آن گاه با اين موضوع درگير شود که امکان همزيستي تفسيرها تا چه حد است. اگر چنين کند، آن گاه موضوع قدرت را هم در بحث‌هاي خود دخالت مي‌دهد و هرمنوتيک ايشان به تفسير واقع‌گرايانه‌اي از واقعيت نزديک‌تر مي‌شود.

 

به نظر شما چگونه مي‌توان درباره قرآن به روش علوم انساني مدرن بحث کرد و در عين حال حساسيت جامعه سنتي را برنينگيخت؟ به تعبير ديگر مخاطرات سياسي و اجتماعي بحث درباره قرآن را چگونه مي‌توان مهار کرد؟

 

مي‌شود بازي درآورد و در حوزه‌ي علميه نيز از اصطلاحات پست‌مدرن در بحث بر سر قرآن استفاده کرد. اين‌ها اما کلاه‌برداري است. اگر جدي باشيم، کانون‌هاي قدرت تحمل‌مان نمي‌کنند. قرآن يک متن استراتژيک است در معنايي مضاعف. مضاعف به اين اعتبار که براي حوزه‌ي ديني متن قدرت‌بخش است و اين حوزه‌ي اکنون رکن قدرت سياسي است.

 

موضوع مستقيم حوزه، تفسير نيست. همه مي‌دانند که تا چندي پيش در حوزه‌ي عمليه قم، درس تفسير قرآن جزو درس‌هاي کم‌رونق بوده است. آقايان کتاب کانوني خود را هم درست نمي‌شناختند. هنوز هم نمي‌شناسند. کاري که بلدند، تکرار اوامر آن با صدايي ترساننده است.

 

تا زماني که در جامعه‌ي ما قرآن متني استراتژيک است؛ يعني قدرت‌بخش است؛ توجيه‌کننده‌ي قدرت است و قدرت مدعي است که وظيفه‌ي اصلي‌اش پاسداري از آن است، نمي‌تواند موضوع بحث به روش علوم انساني مدرن قرار گيرد. مي‌شود اين جا و آن جا حرف‌هايي زد و بحث‌هايي را مطرح کرد، اما کاري اساسي نمي‌توان پيش برد.

 

شايد هم هيچ گاه اين کار در سطح اجتماعي صورت نگيرد. زيرا کتاب‌هاي مقدس اساساً براي خواندن نيستند؛ براي يک کيش و مراسم آن هستند؛ و جايي که امکان خواندن آنها فراهم مي‌آيد، فراموش مي‌شوند و آدم‌ها مي‌روند چيزهاي ديگري را مي‌خوانند.

 

اين کتاب‌ها را مي‌توان خارج از حوزه‌ي مغناطيسي قدرتي که ايجاد مي‌کنند يا در آن نقشي دارند، درست خواند و فهميد. قرآن‌شناسي، کار غرب است، نه شرقِ مسلمان. در حوزه، نه تخصص زباني فهم کتاب را دارند، نه تاريخ را مي‌شناسند و نه با اصول کار آشنايند. آنان اما قرآن را «اجرا» مي‌کنند. اين «اجرا» کوبنده‌تر، براتر و قاطع‌تر از هر تفسيري است.

 

من اگر به موضوع علاقه‌مندم به خاطر فهم اين «اجرا»ست. اگر پاي اجرا در ميان نباشد، هر کس هر تفسيري مي‌خواهد بکند، بکند. بر اساس اين منطق مي‌توان گفت که تفسير قرآن، به شيوه‌ي آقاي مجتهد، کار پرمخاطره‌اي است. زيرا به نيروي مجريه‌اي برمي‌خورد که قواعد اجرايي‌اش را از آن کتاب مي‌گيرد. اگر کار جدي باشد، اين خطر مهارشدني نيست.

 

براي مهار خطرهاي استبداد نمي‌توانيم اميدوار باشيم که تفسير ملايمي به تدريج جاي تفسير رسمي را بگيرد. اصلاً موضوع بر سر تفاوت تفسيرها نيست. اصل داستان اين است که يک کمپلکس حوزوي - نظامي - اقتصادي، قدرت را در دست دارد و شما با يک تفسير تازه‌ي انساني نمي‌توانيد آن را مهار کنيد. دعواها در حوزه‌ي اجراست و وقتي مسأله حل شد، مي‌توان به تفسير اميد بست که جامعه را ملايم کند و از ميزان گرايش به تفسيرهايي که به اجراهاي خشن راه مي‌برند، بکاهد.

 

بسته شدن مجله «مدرسه»، يکي از تريبون‌هاي موجود را از دست روشنفکران گرفته است. شما بحران روشنفکر و رسانه را در جامعه ايران چگونه مي‌بينيد؟ آيا فکر مي‌کنيد ابزارهاي جانشين از مجله گرفته تا اينترنت براي برقراري ارتباط روشنفکر و مخاطب تا چه اندازه مؤثرند؟ نبود ابزارهاي مؤثر براي ارتباط روشنفکران با جامعه چه پيامدهايي در درازمدت خواهد داشت؟

 

روشنفکر و رسانه بحران ندارد. بحران موجود، چيز ديگري است. هدايت جامعه چنان بوده است که جامعه از روشنفکر و رسانه، بي‌نياز شود. تمام مجلات و انتشاراتي‌هاي جدي را مي‌توان در ايران بست؛ بي آن که اتفاق خاصي بيفتد. ايدئولوژي حاکم رسانه‌هاي خود را دارد. به تعبير اين ايدئولوژي، فکر يا فکر ديني است که در حوزه توليد مي‌شود يا فکري است که باعث قدرت نظامي و اقتصادي باشد. آن را هم توليد مي‌کنند؛ به طوري که مردم تشويق مي‌شوند در آشپزخانه‌ي منزلشان اورانيوم غني کنند. براي نظام مستقر همين حد فکر، کافي است. بقيه زايدند.

 

فرهنگ يعني نوحه به علاوه اتم. پول نفت اجازه‌ي اين «فرهنگ‌سازي» را مي‌دهد. تا زماني که بي‌فرهنگي و بي‌جربزگي جامعه ما تا حدي است که اين «فرهنگ‌سازي» ادامه داشته باشد و تا زماني که پول اين کار موجود باشد و کانون‌هاي قدرت به نحوه‌ي توزيع پول ميان خود راضي باشند و توي سر هم نزنند، همين وضع ادامه خواهد يافت.

 

ترکيب تکنيک و ايمان به هيچ نوع روشنفکري‌اي نياز ندارد. اقتصاد سياسي دين، براي فهمش به عنوان موضوع، به روشنفکر نياز دارد؛ اما در اجرا محتاج روشن‌انديشي خاصي نيست.

 

قصدم نااميد کردن نيست. بايد حرف زد، نوشت و انديشه را پيش برد. مي‌توانيم دلمان را خوش کنيم که با اين کار جلوي خشونت‌هاي بعدي را مي‌گيريم. زيرا در جامعه چنان کينه و حس انتقام انباشته شده، که معلوم نيست آن گاه که سرباز کند، چه فاجعه‌‌اي رخ خواهد داد.

 

وحشتناک آن است که هيچ شانسي براي استقرار يک فرهنگ عقلاني و مبتني بر گفت‌وگو وجود نداشته باشد. هر مجله‌اي را که مي‌بندند، هر کتابي را که توقيف مي‌کنند، از ميزان اين شانس مي‌کاهند.

 

***