![]() |
![]() |
|
فايل پی دی اف برای چاپ ۱۹۶۸: گسترش پهنهی امکان
محمدرضا نیکفر
مقدمه ۴۰ سال از اوج جنبشی که به جنبش ۶۸ مشهور شده، میگذرد. اوج این جنبش را حوادث ماه مه پاریس در سال ۱۹۶۸ در نظر میگیرند. محدودهی زمانیای که در آن جنبش گسترش داشت، از اوایل دههی ۱۹۶۰ است تا اواخر دههی ۱۹۷۰ با آثار و پسضربههایی در دههی بعدی. در نوشتهی زیر هر جا از ۶۸ سخن میرود، منظور کلیت جنبشی است که حوادث سال ۱۹۶۸ اوج آن تلقی میشود. این جنبش جهانی بود؛ گرانیگاه آن کشورهای پیشرفتهی غربی بودند، اما در همه جا نمودهایی داشت و تأثیرگذار بود، از جمله در ایران. نظرات در مورد جنبش ۶۸ مختلف است: ژان-پل سارتر آن را با گسترش دامنهی آزادی و قدرت تخیل در برخورد با قدرت مشخص میسازد، یورگن هابرماس آن را «لیبرالیسم بنیادین» میخواند، در مقابل ریمون آرون آن را به «کارناوال» تشبیه میکند و هلموت اشمیت بر آن «روانپریشی تودهای» نام مینهد. نوشتهی زیر به اختصار برخی خصلتهای این جنبش را، که به نظر نویسنده اصلی هستند، برمیشمرد. در آغاز توجه ویژهای به این موضوع میشود که اصولاً "جنبش" چیست و چه عاملهایی از مجموعهای از کنشهای اجتماعی چیزی به نام "جنبش ۶۸" ساخته است. در میانهی نوشته به برخی مختصات ۶۸ پرداخته میشود. در انتها نوکی به این موضوع مهم، اما تا کنون نادیده گرفتهشده، زده میشود که ایرانیان چه تأثیری از جنبش ۶۸ گرفتند. نوشته با یک جمعبست پایان مییابد. در این مقاله به تاریخچهی جنبش پرداخته نمیشود. فرض بر این است که خواننده با اصل داستان آشناست یا کنجکاو شده و خود پیجوی آن میگردد. نکتهی کانونی نوشته این است که جامعههای غربی این امکان و توانایی را داشتند که جنبش ۶۸ را در خود جذب کنند و آنچه را از آن گرفتنی بود، برگیرند. با این کار قلمرو آزادی را در درون خویش گسترش دادند. ما اما از التهاب غرب چیزی نیاموختیم جز سادهنگری و شعاردهی و خشونت. این مقاله، نخست در نشریهی "نگاه نو" (ش. ۷۷، اردیبهشت ۱۳۸۷) چاپ شده است.
برداشت سارتردر دسامبر سال ۱۹۷۲، حدود چهارسال پس از اوج جنبش ۱۹۶۸ در فرانسه، ژان-پل سارتر، در مورد بازیگران اصلی صحنهی آن چنین میگوید: «من طرف دانشجویان را گرفته بودم. مقاله مینوشتم، به نفع آنان در رادیو و تلویزیون صحبت میکردم و با اشغالگران سوربون وارد مذاکره میشدم. در اصل اما آنان را نفهمیدم.» او البته در ادامه میافزاید: «فهمیدم که آنان دنبال چه هستند... اما برای اینکه به درکی واقعی برسم، هنوز به تمام سال ۱۹۶۹ نیاز داشتم.» سارتر در تماس و گفتوگوی دایم با دانشجویان و رهبران آنان بود، از جمله با دانیل کـُن-بندیت(۱)، که هم در فرانسه شهرت داشت و هم در آلمان. سارتر در سال ۱۹۶۸، ۶۳ ساله بود. او در ماه مه آن سال یعنی در اوج حوادث، در گفتوگویی با دانیل کـُن-بندیت ۲۳ ساله، که در نوول ابزرواتور ۲۰ مه ۱۹۶۸ چاپ شده است، توصیفی از جنبش دانشجویی به دست میدهد که به فهم آن بسیار کمک میکند. او میگوید: «نکتهی جالب در خیزش شما این است که به نیروی تخیل میدان میدهد. نیروی تخیل شما نیز، چنانکه در مورد هر انسان دیگری صدق میکند، محدودیتهایی دارد، اما شما ایدههای بیشتری از نسل قدیم دارید... طبقهی کارگر اغلب مبتکر شیوههای مبارزاتی تازهای بوده است، اما همواره با نظر به موقعیت مشخصی که درگیر آن بوده ... شما تخیل بسیار بارآورتری دارید. یک نشانهی آن، شعارهایی است که بر در و دیوار سوربن نوشته شدهاند. شما دست به کاری زدهاید که شگفتانگیز است: ناآرامی میآفرینید و رد میکنید، هر آنچه را که جامعهی ما را آن کرده است که امروز هست. این آن چیزی است که من بدان گسترش بخشیدن به پهنهی ممکنات نام مینهم. از این کار صرفنظر نکنید.»(۲)
معیار گسترش دادن به پهنهی ممکناتاینکه آیا شصت و هشتیها به گسترشبخشی به پهنهی ممکنات ادامه دادند یا نه، پرسشی است که پاسخ به آن بستگی به آن دارد که پهنهی ممکنات را چه بدانیم و از گسترشبخشی به آن چه تصوری داشته باشیم. یک چیز مسلم است: شصتوهشتیها، بر خلاف آنچه سارتر میگوید، رد نکردند، «هر آنچه را که جامعهی ما را آن کرده است که امروز هست.» دانیل کن-بندیت، زمانی که این سخن را از سارتر میشنید، بر آن بود که زمین و زمان را به هم بریزد. فرانسه را به هم میریخت، از آنجا بیرونش میکردند، میرفت در آلمان طغیان میکرد. او اکنون جزو سیستم است، نمایندهی سبزهای آلمان در پارلمان اروپاست و هر از گاهی در یک تاکشوی تلویزیونی شرکت میکند و با لحن گرمش بدان حرارت میبخشد. همین. باید خوشحال باشیم اگر بتوانیم بگوییم بقیهی چهرههای ۶۸ نیز چون اویند. کسانی چون دانیل کن-بندیت دوست دارند تعریف و ستایش بشنوند، اما معمولاً خوش نمیدارند که کسی به آنان یادآور شود، روزگاری چه میگفتند و اینک چه شدهاند. دگرگون کردن جامعه، آنسان که دیگر آن نباشد که امروز هست، در بیان مارکسیستی "انقلاب اجتماعی" خوانده میشود. با برداشتی سختگیرانه از این مفهوم در عصر جدید تنها میتوان دو انقلاب اجتماعی را ممکن دانست: ۱. تحول سرمایهدارانه، ۲. عبور از سرمایهداری. گروههایی از شصتوهشتیها خواهان انقلاب سوسیالیستی بودند و رادیکالیسمی داشتند که بسی از حزبهای جاافتاده و نامونشاندار کمونیستی فراتر میرفت. با وجود این، ۶۸، اگر در داخل محور مختصات مارکسیستی قرار داده شود، شایسته نیست خیزشی خوانده شود که گویا در کلیت خود هدف انقلاب اجتماعی را پی میگرفت. اگر مفهوم انقلاب اجتماعی را با نرمش بیشتری به کار بندیم و آن را هر تحول اجتماعیای بدانیم که باعث شود قدرت سیاسی و امتیازهای اجتماعی و اقتصادی در حرکتی ناگهانی از نو توزیع شوند – چیزی که مثلاً در انقلاب ۱۳۵۷ ایران میبینیم – باز نمیتوانیم آن مجموعهای را که – درست یا غلط − زیر عنوان جنبش ۶۸ گرد میآوردند، جنبشی با هدف انقلاب اجتماعی بنامیم. با وجود همهی اینها، مجموعهی جنبش ۶۸، آن گونه که سارتر گفته ، پهنهی ممکنات را گسترش بخشیده است. اتفاقا درست همین سخن، سنجهای به دست میدهد تا ارزش جنبشهای مختلف را دریابیم. آن را مثلاً در مورد مبارزهی مسلحانهی آغاز شده با حرکت سیاهکل در ایران، که به جنبش ۶۸ بیربط نیست، به کار میبندیم: این مبارزه پهنهی ممکنات را فقط تا حدی در زمینهی براندازیِ مسلحانه گسترش بخشید، اما در مجموع نه امکانسازی، بلکه امکانسوزی کرد. استعدادهایی را کشت و مغزهایی را واداشت تنها در جهت خاصی نیروی تخیل خود را به کار اندازند، در جهتی ویرانگرانه و ماجراجویانه، اگر نگوییم تبهکارانه.
مفهوم جنبشرسم است که از ۶۸ به عنوان "جنبش" نام برند. جنبش از مجموعهای از کنشهای اجتماعی تشکیل میشود. این کنشها بر زمینهی تنشهای اجتماعی پدید میآیند. برای آنکه تنشی به کنشهایی تبدیل شود که سرانجام جریانی را تشکیل دهند، که آن تنش را نمایان سازد و تصمیم در مورد آن را به عرصهی سیاست روز بکشد، بایستی آن کنشها هدفمند باشند و در پدیداری خود از الگوهایی پیروی کنند که در مجموع به سادگی از این کنشگر به آن کنشگر سرایت کرده و تقلیدپذیر باشند. هر کنشی بایستی امکانساز برای کنش مشابه خود باشد و جهت یگانهای را برای گسترش و فرارَوی بنماید. اتفاقاً پدیدهی موسوم به ۶۸ باعث شد که در دهههای هفتاد و هشتاد پژوهشهای وسیعی در مورد مفهوم جنبش صورت گیرد. جامعهشناس برجستهی فرانسوی، آلن تورن، که جنبش ۶۸ را با دقت و نیز همدلی زیر نظر داشته، از پیشروان جنبششناسی محسوب میشود. او در اوج جنبش ۶۸ بدان آغازید که نهضت را تحلیل کند. او برای شناخت هر جنبشی سه شناسه را مهم میداند: بهجنبشدرآمده کیانند، علیه چه نظمی و چه گروههایی هستند، چه هدفی را دنبال میکنند. به نظر تورن جنبش ۶۸ علیه فنسالاری بود، علیه اجتماعیتی که او آن را "جامعهی برنامهریزی شده" مینامد. به نظر او در جامعهی "فراصنعتی" غربی کاردانان علیه کاردانان برخاستند: دانشجویان و روشنفکران علیه نخبگانی که هدایتگر و برنامهریز جامعه بودند. در برنامهای که آنان برای جامعه میریختند، امکان مشارکت محدود بود. دانشجویان علیه این دموکراسی کمظرفیت به پا خواستند و در عرصههای مختلف، بدیلی در برابر آن قرار دادند: در روابط اجتماعی، در فرهنگ، در سیاست، در نظم بینالمللی. تورن در تفسیرهای اخیر خود در مورد جنبش ۶۸، وجه مهمی از آنچه را که "جامعهی فراصنعتی" مینامید، برجسته کرده است: رونق و رفاه. جنبش ۶۸ در دوران رفاهِ پس از جنگ جهانی دوم در جامعههای پیشرفتهی غربی و در دورهای از آن بروز کرد که شاخص آن رونق بود. در این دوره ترسی اگر وجود داشت، نه از آینده، بلکه در برابر گذشته و خطر بازگشت آن بود. آلن تورن در مصاحبهای با هفتهنامهی آلمانی "دی تسایت"(۳) میگوید که اکنون رسم شده است که از هر حرکتی به عنوان جنبش نام برده شود، اما فرق است میان جنبشی چون جنبش ۶۸ با یک حرکت صنفی یا مثلاً شورش جوانان خانوادههای مهاجر در حومهی پاریس. ۶۸ رو به آینده داشت، با خوشبینی به آینده مینگریست، اما امروزه بر حرکات صنفی ترس غلبه دارد. همه میکوشند وضعشان از این چه که هست بدتر نشود. جوانان حومهنشین نیز کاملاً بیبرنامه و بیهدف هستند. خراب میکنند، آتش میزنند و نمیتوانند بیان کنند چه میخواهند. اگر جنبشها را بتوانیم به جنبشهای دوران گرسنگی و دوران سیری تقسیم کنیم، میتوانیم بگوییم که ۶۸ نمونهی برجستهی جنبش دوران سیری است. نمونهای دیگر را خودمان میشناسیم: انقلاب ایران. سفرهی ایرانیان در طول تاریخشان هیچگاه آنسان رنگین نبود که در سال ۱۳۵۶ بود. مردم ایران با خیزششان مشارکت میخواستند: حاشیهی شهر میخواست جزو شهر باشد، روستا میخواست در مدار توزیع ثروت قرار گیرد، قشر میانی میخواست در قدرت سهیم باشد، حس ملی میخواست کشور از تبعیت درآید و در بازی جهانی به گونهای دیگر شرکت کند. از دههی ۱۳۴۰ به بعد قشر میانی رشد کرده بود. تقریباً برای همه امکان تحصیل فراهم شده بود. توقع ایجاد میشد اما نظام نمیتوانست آن را برآورده کند. حداکثر توانِ آن، امکاندهی به تحصیلکردگان برای دستیابی به شغل و رفاه نسبی بود. افزایش درآمد نفتی از یک طرف بر توقعها افزود و از طرف دیگر بحران ایجاد کرد، بحرانی که نتیجهی آن ناتوانی در برآوردن وعدهها بود. جنبش جوانان دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در اروپا و آمریکا با این ذهنیت خاص دوران گرسنگی، یعنی اینکه وضع از این که هست بدتر نمیشود، همراه نبود. کسی فکر نمیکرد که ما چیزی که داریم زنجیرهایمان است و فقط ممکن است این تنها مُکنَت را از دست دهیم. جوانان خوشبین بودند، عمدتاً میخواستند خوشتر باشند، جهانی خوشتر میخواستند.
جنبش شکمهای سیردر آلمان جنبش ۶۸ محصول دورانِ "معجزهی اقتصادی"، یعنی خیزش آلمان غربی پس از جنگ است. در تصنیفی مشهور چنین میشنویم: Jetzt kommt das Wirtschaftswunder Der deutsche Bauch erholt sich auch und ist schon sehr viel runder «حالا معجزهی اقتصادی رخ میدهد، شکم آلمانی هم از عزا درمیآید و بسیار بسیار گندهتر میشود.» بدون قصد سرزنش، برمینهیم که جنبش ۶۸ آلمان از دل این شکم گنده درآمد. در آمریکا و فرانسه و انگلیس و ایتالیا نیز میتوانیم تبار مشابهی برای آن بیابیم. سرمایهداری در کشورهای صنعتی وارد مرحلهای میشد که در آن انقلاب صنعتی دوم، که شاخص آن نظام تولیدی نقشهمند و ماشینها و خطهای تولید خودکار است، ثمرات خود را آشکار کرده بود. جامعه "مصرفی" شده و گذار "جامعهی صنعتی" به "جامعهی خدماتی" آغاز شده بود، به جامعهای که در آن، بخش تولید ظرفیت کاری خود را افزایش داده، اما همزمان از فرصتهای شغلی در هر خط تولید میکاهد؛ در مقابل، بخش "خدمات" رشد میکند، هم از نظر فرصتهای شغلیای که میآفریند، هم از نظر سهم سرمایه در آن و هم از نظر تغییرهایی که در ارزشها و رفتارهای اجتماعی ایجاد میکند. شصتوهشتیها منتقد مصرف بودند؛ در همان اوج حرکتشان، آنان را "پستماتریالیست" مینامیدند، یعنی درگذرنده از مادیت. آنان خواهان "معنویت" بودند؛ برخی از آنان سرانجام این معنویت را در بودیسم و فرقههای مدرن برخاسته از هند ("بگوان" و همانندهای آن) یافتند. بخش بزرگی از جنبش ۶۸ دارای آن خصوصیاتی است که هانا آرنت در کتاب "در بارهی انقلاب" به انقلاب آمریکا نسبت میدهد: شورشی در نمیگیرد به عنوان واکنشی از سر کینه و حسادت؛ آغازی نو نوید داده میشود که خود را به صورت کنش آزاد و برپاکنندهی نظمی آزاد میفهمد. هر برآیندی از سر سیری، خود به خود چنین خصلتی ندارد. بایستی امکانگشا باشد و جامعهای که در آن جنبش درمیگیرد، از ظرفیتهایی برای امکانپذیر ساختن آزادی بیشتر برخوردار باشد. شصت و هشتیها مفهوم "لیبرالیسم" را خوش نمیداشتند. اما این لیبرالیسم بود که به مثابه آن مرجع متعالیای عمل کرد(۴) که باعث شد از طرفی جامعه خود را به روی جنبش بگشاید و از طرف دیگر جنبش تماما در کام ایدئولوژیهای تمامیتخواه نرود. پیروزی قطعی دموکراسی آزموده شده در غرب با سقوط بلوک شرق محرز نشد. توانایی زایش، تحمل و جذب جنبش ۶۸ قدرت بینظیر این دموکراسی را به نمایش گذاشت.
جنبش همچون سامانهای از نمادهاهر ستیز اجتماعی و بروز آن به صورت یک درگیریِ آشکار، جنبش نیست، حتّا اگر گسترده باشد. برای آنکه جنبشی درگیرد، بایستی امکان تبلور کنشهای اجتماعی در قالبهای معینی که پیاپی شکل میگیرند و رواج مییابند و تصورهایی کمابیش همجهت از آماجهای حرکتهای موضعی و عمومی وجود داشته باشد. جنبش یک سامانهی نمادین است و به عنوان جنبش مطرح نیست، اگر جهان نمادین خود را ایجاد نکند. ۶۸ مملو از نمادهای خاص خود است: به یکباره از سانفرانسیسکو تا نیویورک و از آنجا تا لندن و از لندن تا پاریس و برلین و رم گروههای بزرگی از جوانان رفتارهای یکسانی از خود نشان میدهند، شعارهای یکسانی میدهند، به موسیقیهای خاصی گوش میکنند، لباس و آرایش مویی شبیه به هم دارند، از جهان آرمانی آینده تصویری کمابیش یکسان پیش میگذارند. اتفاقاً چون جنبش ۶۸ در اصل جنبش گرسنگان و ناامیدان نبود و حاملان آن "فرهنگی" بودند، خردهفرهنگی بس غنی ایجاد کرد. حاملان آن انبوهی کتاب نوشتند، سبکهای هنری ایجاد کردند، زیباییشناسی خاصی با خود آوردند. تأثیرشان هنوز پابرجاست. فرهنگ امروز جهان را نمیتوانیم تصور کنیم بدون تحول فرهنگیای که جنبش ۶۸ برپا کرد. اثر آن را میبینیم، در جایی که نبایستی انتظارش را داشته باشیم. مثلاً در تهران به یک مجلس نوحهخوانی میرویم. در آنجا با پدیدهی تازهای مواجه میشویم: ریتم نوحهی مدرن از یک حس موسیقیایی میآید، که وقتی ردش را بگیریم، به سانفرانسیسکو در اوایل دههی ۱۹۶۰ میرسیم. حرکات نوحهخوانان مدرن و تماشاگران آنان نیز در قالب الگوهایی هستند که در دهههای جنبش جوانان در غرب شکل گرفتند و جهانگیر شدند. بخش بزرگی از نمادها، الگوهای رفتاری و ارزشی ۶۸ در ایالات متحدهی آمریکا شکل گرفتهاند. جنبش ضد جنگ ویتنام از آمریکا شروع شد، و نیز حرکتهای وسیع دانشجویی به صورت تظاهرات، مجمع عمومی، تریبون آزاد و همچنین جنبش هیپیسم، سکس آزاد، کیشِ الاسدی، سبکهای تازه در موسیقی و شکلهای تازهی گردهمایی برای شنیدن موسیقی که مظهر آن "ووداستوک" است. جنبش سیاهان علیه نژادپرستی شکلهای تازهای از بیان اعتراض و مقاومت در برابر پلیس را باب کرد که مکتبساز شدند. همه چیز از منطقهی خلیج (Bay Area) سانفرانسیسکو (کالیفرنیای شمالی) شروع شد. در دانشگاه برکلی در پاییز ۱۹۶۴ جنبش تریبون آزاد آغاز گشت. جنبش هیپی، به عنوان فرهنگ بدیل، در تابستان ۱۹۶۵در محلهی هایت-اشبری (Haight-Ashbury) سانفرانسیسکو تولد یافت. سانفرانسیسکو این استعداد را داشت که در کنار لندن مقام پایتخت موسیقی پاپ را به دست آورد. در سال ۱۹۶۶ در اوکلند (Oakland) واقع در ساحل شرقی خلیج سانفرانسیسکو، جنبش رزمندهی "نیروی سیاه" (Black Power) پا گرفت. آلکاتراز (Alcatraz)، جزیرهای در خلیج سانفرانسیسکو، مظهر خیزش مجدد سرخپوستان برای طرح خواسته بازپس گرفتن سرزمینهایی شد که به آنان قولشان داده شده بود. در ۱۹۶۹ همجنسگرایان جنبش خود را از سانفرانسیسکو آغاز کردند.
برخی از جلوههای بینش و منش ۶۸جامعهی آمریکا، بویژه در محیط دانشگاهیاش، مستعد برای پرورش فکری بود که خود را چپ میخواند، اما به سنت چپ در مورد پیوند دادن ایدهی آزادی با ایدهی خیزش پرولتاریا وفادار نبود. هربرت مارکوزه، که از آلمان آمده و در آمریکا نامآور شده بود، طبقهی کارگر صنعتی را سهمبر از سرمایهداری پیشرفته، مصرفزده و فاسدشده میدانست و به دنبال جانشینی برای آن بود. او به جهان سوم، به دانشجویان و ساکنان گتوها به عنوان ادامهدهندگان ایدهی انقلاب میاندیشید. انتقاد او از سرمایهداری پیشرفته متوجه تکبعدی شدن انسانها در آن بود. او برای تشریح و تحلیل جامعهی سرمایهداری نه از "سرمایه"، اثر دوران پختگی کارل مارکس، بلکه از نوشتههای آغازین این مرجع اصلی فکری چپ بهره میگرفت، از نوشتههایی که در آن "از خود بیگانگی" محور نقد جامعهی جدید است. دادن جایگاهی کانونی به بحث "از خود بیگانگی" یکی از مشخصههای جریانی است که "چپ نو" خوانده میشود. این جریان، که یکی از ارگانهای مهم فکری آن، نشریهی New Left Review (تأسیسشده به سال ۱۹۶۰ در لندن) است، مجموعهای از نقطهنظرها را در برمیگیرد که وجه مشترکشان مرزبندی با مارکسیسم حزبی و گذاشتن فکر و اقدام به جای حزب و انضباطِ مبتنی بر گذشتن از نظر خویش و پیروی از رهبری است، تأکید ویژهای است که بر آزادی میکنند و نیز اینکه جامعهی حقیقی سوسیالیستی را به عنوان جامعهای پذیرای آزادی فردی و ازمیانبرندهی فشار اسارتآور انواع مختلف جمعها دانسته و بر این اساس میان جامعهی آرمانی خود و "سوسیالیسم عملا موجود" مرز میکشند. چپ نو در میان دانشجویان و روشنفکران فعال در جنبش نفوذ فراوانی داشت. روایتهای افراطی از چپ سنتی نیز که با شعاردهیهای تند جدایی خود را از حزبهای جاافتادهی کمونیست و سوسیالدموکرات اعلام کردند، تا حدی نفوذ داشتند. مائوئیسم در اوج رونق خود بود، درست همزمان با فاجعهای که در چین جاری بود: "انقلاب فرهنگی". کمتر کسی توجه میکرد که در چین چه میگذرد. جذاب، شعارهای تند بودند و مائوئیستها در این مورد تخصص داشتند. هرجا مبارزهی مسلحانه جریان داشت، نگاههای مشتاق را به سوی خود جلب میکرد. عمل، عمل، عمل! چپهای افراطی عص |