محمدرضا نيکفر

معناي معنا

در مقاله‌ي زير از پي معناي معنا پرسيده مي‌شود. در آن بررسي مي‌شود که آيا موجودهاي زنده‌اي جز انسان نيز درکي از معنا دارند و نيز پرسيده مي‌شود که آيا فرايش[1] در هوش مصنوعي معناشناسانه است. در نوشته ميان معناهاي مصداقي و معناهاي برداشتي فرق گذاشته شده و برنهاده مي‌شود که ميان آنها مرز قاطعي وجود ندارد. اين مقاله بار نخست در شماره‌ي ۷۱ نشريه‌ي" نگاه نو" (پاييز ۱۳۸۵) چاپ شده است.

www.Nilgoon.org

 

معنا و مربوطيت

معنا[2] از مربوطيت ساخته مي‌شود که مربوط بودن چيزي به چيزي است. منظور از آن نحوه‌ي پديداري و جايگاهِ چيز در ادراک يک مجموعه‌ و اهميت و زورآوري آن است. فرق است ميان آن با دلالت که رساننده‌ي معنا در مفهومي مصداقي است.[3] از واژه‌ي معنا اما، هم در مفهوم معناي برداشتي نخستين و هم در مفهوم مصداقي استفاده مي‌شود. آنگاه که معناي واژه‌اي را مي‌پرسيم، منظورمان اين است که بر چه دلالت دارد. چراغ يعني چه؟ چراغ يعني اين. اين ايني که بدان اشاره مي‌کنيم تا معناي چراغ را برسانيم، مصداق واژه‌ي "چراغ" است. فروغ فرخزاد در شعري مي‌گويد: «چراغهاي رابطه تاريک‌اند». پرسيدني است که "چراغ" در اينجا چه معنا مي‌دهد. ما با اين پرسش به دنبال يک مصداق به صورتِ پيش‌گفته نيستيم. در اينجا پاي يک برداشت در ميان است. "چراغ" يک نحوه‌ي پديداري است نه پديده‌اي خاص، و معنايي که دارد در يک مجموعه و به سخن دقيقتر در يک متنيتِ معنايي دارد. اين متنيت معنايي سازه‌اي مربوطيتي است، يعني برساخته از ارتباطهايي است که به من مربوط مي‌شوند، مني که روي‌آوردي خاص به پديده‌ها دارم، حالتي دارم و پديده‌ها را اينجا و اين‌زمان در حاليتي خاص درک مي‌کنم. مي‌گوييم فروغ فرخزاد براي نسل ما معناي ديگري داشت. در اينجا به جايگاه و اهميت اشاره داريم. اين شاعر در جاي ديگري نيز به "چراغ" اشاره دارد: «اگر به خانه‌ي من آمدي، براي من اي مهربان چراغ بياور...» اين "چراغ"، طبعا هر چراغي نيست. هر آنچه چراغ است در دايره‌ي مصداقي لفظِ چراغ قرار مي‌گيرد. در اينجا معنايي مصداقي رسانده نمي‌شود. آنچه رسانده مي‌شود معنايي نيست که اين پديده را در چارچوب نوعي قرار دهد که شامل چراغهاي توي خيابان و چراغهاي خانه‌ها و هر چراغ ديگري بر اين روال و بر اين صورت باشد. پس نگاه ما از پديده متوجه همنوعان آن نشده و به اين اعتبار معناي آن برون‌تنيده نمي‌شود. تنش آن دروني است، ژرفارو[4] است نه پهنارو[5]. پديداري در ژرفارَوي خود است که شدت دارد، به اين حد يا آن حد زورآور است، حِدتي دارد سنجيدني.


PDF for Print
Font Download
Install font

معنا در معناي هدف

معنا در مفهوم برداشتي آن گاه در معناي هدف و غايت به کار برده مي‌شود. در اين معناست که مثلا از معناي زندگي سخن مي‌رود يا از پي معناي کاري و کنشي پرسيده مي‌شود. آنگاه که پرسش از پي معنا نه رويکرده به مفهوم يک پديده بلکه به خود آن و واقعيت پديدارش است، معنا در اين مفهوم به کار برده مي‌شود. بر اين پايه بايد تصريح کنيم که با طرح پرسش از پي عبارتي چون "معناي زندگي"، از پي يک مفهوم مي‌پرسيم يا از پي يک واقعيت. اين معناي معنا به خوبي بازنماي ساخته‌گشتنِ معنا از مربوطيت است. از پي يک واقعيت که مي‌پرسيم، جوياي اهميت و جايگاه و ارزش آن هستيم، يعني برآنيم که به مربوطيتش پي بريم.

 

موجود زنده و معنا

هر ارگانيسم زنده‌اي از جهان يک ساختار مربوطيتي مي‌سازد. مي‌شود با تعميم مفهوم معنا گفت که هر ارگانيسمي به نوعي خاص جهان را براي خود "معنا" مي‌کند. در اين "معنا کردن" باشندگان جايگاههاي مختلفي مي‌يابند و کيفيت و درتنيدگي[6] پديداري آنها متفاوت مي‌شود. پلنگ به سبزه و آهو به يک چشم نمي‌نگرد و آهو نيز پلنگ را آن گونه نمي‌بيند که سبزه را. معنا از علاقه برمي‌خيزد، اما علاقه به تنهايي فرآورنده‌ي معنا نيست. براي اين که معنايي وجود داشته باشد، بايد قلمرو معنايي‌اي وجود داشته باشد جدا از خود چيزها. معنا را از اين قلمرو معنايي برمي‌گيريم. اين برگرفتن گزينشي است آزاد، هر چند که به پديداري چيزها وابسته است و در هر موردِ معين امکانهاي انتخابش محدود است، زيرا دانسته‌ها و فهميده‌هاي پيشتر محدود اند و در هر موردي کهنه‌ها يا تازه‌هاي محدودي از آنها حاصل توانند شد.

چيزي معنا مي‌دهد و چيزي معنا مي‌شود. اين سخن نيز بيان اين وابستگي و آزادي است. از هر دو سو يک فرانمايي مي‌بينيم. فرانمايي گاه از پديده است به معنا و گاه از معناست به پديده. چونان که چراغ، نماد رابطه‌ گرفته مي‌شود و تابش آدميان برهم، و ارتباطِ گسيخته در قالبِ چراغي خاموش مجسم مي‌شود. پلنگ اين امکان را ندارد که با شکل‌واره[7]‌هاي مختلفي سبزه و آهو را براي خود تفسير کند. آهو در چشم او فقط يک چيز را فرامي‌نمايد: گوشت. آهو در واقع بر او گوشت را فرانمي‌نمايد؛ آهو همان گوشت است؛ جدايي‌اي وجود ندارد ميان گوشت به مثابه معنا و برابرايستاده‌اي که آهوست. آنچه مثلا ابن‌سينا بر آن واجب‌الوجود نام مي‌نهد نيز با معنا بيگانه است. وجود مطلقا واجب پديده‌ها را در فرانمايي و از راه فرانمايي نمي‌بيند، او امکان اين را ندارد، چون اگر داشته باشد، فعليت مطلق نيست. او علاقه‌اي ندارد، نمي‌تواند در ارتباط قرار گيرد و از اين رو جهان را به‌عنوانِ يک ساختار مربوطيتي درک نمي‌کند؛ بدين خاطر نمي‌تواند جدابينانه بنگرد. طرحي ندارد، آينده‌اي ندارد، اميدي ندارد. براي او همه چيز علي‌السويه است. خداي فيلسوفان اکثرا دچار اين مشکل‌اند که هستي‌شان بي‌معناست. خداي مذهبها معمولا اين مشکل را ندارند، چون هويت آنها شخصاني است. اين شخصانيت هيچگاه نمي‌تواند فيلسوفانه و معقول باشد. قاعده اين است که اگر معنافهم باشد بي‌منطق است و هر گاه بامنطق باشد درک از معنا ندارد. چاره‌ي کار را غالبا در التقاط ديده‌اند. مذهب و عرفان و فلسفه را درمي‌آميزند براي حل مشکل بي‌معنايي از يک سو و بي‌منطقي از سوي ديگر.

 

معناهاي قراردادي

فرق گذاشته شد ميان دو نوع معنا: معناي مصداقي و معنا در مفهومي برداشتي. فرد "الف" و فرد "ب"  با بيان "پ" آنگاه معناي مصداقي يکساني را در نظر دارند که منظورشان از "پ" يک چيز باشد. منظور که يکي بود، معناي مصداقي يکي مي‌شود. براي اين که برداشت به دلالت مصداقي تبديل شود، بايد در يک متنيتِ معنايي، قراردادگذارانه ثبات پيدا کند. فرض کنيم همه‌ي برداشتها يکسان شوند و با يکسان شدنشان ثابت بيابند. در اين حال گذار از زبان به جهان ساده مي‌شود، هر مفهومي به پديده معيني برمي‌گردد و آن را به شکل مقرري در قلمرو زبان نمايندگي مي‌کند. استفاده از مفهومهاي اين زبان ممکن است دو صورت داشته باشد. يا مفهومي را بجا استفاده مي‌کنيم يا نابجا. مفهوم را بجا استفاده مي‌کنيم، آنگاه که با آن چيزي در نظر داشته باشيم که مقرر شده است در زبان توسط آن مفهوم نمايندگي مي‌شود. از مفهوم به شکلي نابجا استفاده مي‌کنيم، اگر به اين تناظر قراردادي بي‌توجه باشيم. اصلِ اساسي معناشناسي اين زبان چنين مي‌شود: استفاده‌ي نابجا از مفهومها خطاکاري است و هر خطاکاري در بيان و انتقال معنا به استفاده‌ي نابجا از مفهومها برمي‌گردد. معناي برداشتي در چنين زباني عنواني تواند بود بر ترکيبهاي مفهومي‌اي که تقريرهاي موقتي هستند و بايد بررسي شوند که آيا بر واقعيت دلالت مي‌کنند و به اين اعتبار مصداقي دارند يا نه. در اين بررسي ما به يک معناشناسي نيازمنديم.

 

معناشناسي در زبان مصنوعي

اگر به جاي واقعيت قرارداد محض بنشيند، آيا باز به يک معناشناسي نياز هست؟ آيا کاربرد اين زبان کارکردي معناشناسانه است؟ با تأمل بر اتاق چيني جان سرل موضوع را روشن مي‌کنيم.

زباني را در نظر گيريد که آن را نمي‌فهميد. من شخصا چيني نمي‌دانم؛ خط چيني در نگر من به خرچنگ–قورباغه مي‌ماند. اکنون تصور کنيد، من در اتاقي نشسته‌ام که در آن جعبه‌هايي گذاشته‌اند حاوي ورقه‌هايي نگاشته به خط چيني. افزون بر اين تصور کنيد کتابي در اختيار من گذاشته‌اند به زبان مادري‌ام، که انگليسي است، و اين کتاب ياد مي‌دهد که برپايه‌ي چه قاعده‌هايي خط–نشانه‌هاي چيني با هم ترکيب مي‌شوند. در کتاب از معناي نشانه‌ها هيچ سخني نيست و هر اشاره‌اي که به آنها مي‌رود با توجه به شکلشان است. يکي از قاعد‌ه‌ها مثلاً به اين صورت است: "يک خط—نشانه‌ي قورباغه‌وار از جعبه‌ي يکم بردار و کنار يک خط–نشانه‌ي خرچنگ‌وار از جعبه‌ي دوم بگذار".

فرض مي‌کنيم از بيرون اتاق کساني که چيني مي‌دانند، دسته‌اي ورقه‌ي منقوش به درون اتاق بفرستند که من طبق قاعده‌هاي کتاب به آنهاواکنش نشان مي‌دهم، آن‌هم به اين صورت که طبقِ دستور تعدادي ورقه کنار هم مي‌چينيم و آنها را به بيرون مي‌فرستم. اگر ماجرا را به زبان کامپيوتر ترجمه مي‌کنيم چنين چيزي مي‌شود: کتابِ دستور برنامه‌ي کامپيوتري است، نويسنده‌ي آن برنامه‌نويس است، من کامپيوتر هستم، جعبه‌هاي حاوي نشانه‌ها داده‌ها هستند، ورقه‌هاي آمده از بيرون پرسشي را منتقل کرده‌اند و ورقه‌هايي که من به بيرون فرستاده‌ام، پاسخ آن بوده‌اند.

حال فرض مي‌کنيم دستورنامه چنان تأليف شده که پاسخهاي من به پرسشها هيچ فرقي با پاسخهاي يک چيني اصيل نداشته باشند. مثلاً ممکن است از بيرون مشتي نماد به من منتقل شود که — بي‌ آنکه من بدانم — معنايشان اين باشد که: "رنگ دلخواه شما چيست؟"من پس از عمل به دستورها مشتي نماد بيرون مي‌دهم که — بي آنکه بدانم — چنين معنا مي‌دهند: "رنگ دلخواه من آبي است، اما سبز را نيز بسيار مي‌پسندم." بر اين مبنا گويا من آزمون زبان چيني را قبول شده‌ام. 

اما اين را مي‌دانيم که من هيچ از اين زبان سر درنمي‌آورم. امکان آن نيز فراهم نيست که بر اين روال چيني ياد بگيرم، زيرا نمي‌توانم معناي حتا يک نشانه را دريابم. همچون کامپيوتر با نشانه‌ها ور مي‌روم، اما در پسِ آنها معنايي نمي‌بينم.[8]

جان سرل اين تمثيل را بهر آن آورده تا ثابت کند فرق هوش مصنوعي و ذهن طبيعي در اين است که آن يکي با نحو کار مي‌کند و فقط به پيوستاندنِ صوري نشانه‌ها به يکديگر مي‌پردازد، اين يکي اما رويکرد معناشناسانه دارد و پيونددهي‌هايش معنامندانه است. اين سخن فقط در حالتي دقت دارد که مفهوم معنا را با دقتي مرزگذار تعريف کنيم.  پردازشگر کامپيوتر در سطح زبان برنامه‌اي با متغيرها کار مي‌کند نه با نشانه‌ها و آشنايان با برنامه‌نويسي کامپيوتر مي‌دانند که نخستين کار در نوشتن برنامه تعريف متغيرهاست که ممکن است از جنس عدد باشند يا حرف. در پس حرف نيز عدد نهفته است، به صورت ترتيب معيني از صفر و يک که سلولهايي را در حافظه به آن حرف اختصاص مي‌دهند. در سطح درونداد و برونداد[9]، يعني در سطح تماس کارکردي کامپيوتر با بيرونِ تعريف شده براي آن است، که به نشانه برمي‌خوريم. نشانه‌ درونداده مي‌شود تا براي پردازش به متغير تبديل شود و متغيرهاي پرداخته شده به صورت نشانه‌هاي فهم‌پذير يا برانگيزشهاي تعريف شده در يک متنيت معنايي، برونداده مي‌شوند. اگر هر گونه اطلاق، به سخني ديگر هر گونه مربوط‌داني را کارکردي معناشناختي بدانيم، بايد پردازشگر کامپيوتر را نيز معناشناس دانسته و با تفاوت‌گذاري سرل ميان هوش طبيعي و مصنوعي مخالفت کنيم. اما اگر بياييم، معناييت را فقط در آن سطحي از مربوطيت تعريف کنيم، که مربوط‌داني با آزادي در اطلاق همراه باشد، در اين حالت بايد با سرل همنظر شويم.

 

زبان شيميايي ـ فيزيکي تهِ ذهن

در سطح موسوم به زبان ماشين بسته‌هايي از صفر و يک داريم که با هم ترکيب مي‌شوند، در آستانه‌ي برونداد يک حالت اين است که بسته‌هاي رقمي نامي بيابند، مثلا به کلمه يا عبارتي از زبان طبيعي تبديل ‌شوند. حالتِ ديگر مثلا برانگيزش جرياني از برق است که در نهايت باعث شود ما بر روي مانيتور ترکيبي از رنگها ببينيم که آنها را چونان تصوير پديده‌اي خاص تعبير کنيم. در مغز نيز مي‌توانيم دو سطح پردازش در نظر گيريم. در سطح زيرين همرسانشي برقرار است ميان نورون‌ها. اين همرسانش يک زبان شيميايي–فيزيکي است، زباني که در ميان همه‌ي انسانها، تا حدي ميان همه‌ي پستانداران و فراتر از آنها همه‌ي جاندارانِ داراي نظام عصبي مرکزي مشترک است. اگر تهِ ذهن را اين زبان بدانيم، مي‌شود گفت که به اعتبار اين همزباني عمقِ روانِ انسان با جانوران فرقي ندارد. کارکرد پردازش در اندروني ذهن به اتاق جان سرل مي‌ماند و کتابي که در دست پردازشگر ساکن آن است. متغيرهاي معيني به صورت پرسش وارد اتاق چيني مي‌شوند، بر مبناي آنها جوابي پرداخته مي‌شود که در سطح زبرين معنامند مي‌گردد. کارِ گزينشِ داده‌ها کاري معناپردازنده است. تبديل داده‌ها به متغيرها، با ضريب شدتي که به هر متغير داده مي‌شود، پردازش معنايي است. هنوز روشن نيست که تا چه ميزان از پردازش معنايي را مي‌توان با ژنِ زباني FoxP2 توضيح داد و نيز هنوز مانده است تا بتوانيم مرحله‌هاي مختلف اين کار را از هم تشخيص دهيم.

 

تفسير رفتارباورانه از ذهن

درونداد و بروندادِ اتاقِ چيني سرل را مي‌شود به گونه‌اي رفتارباورانه[10] ترازبندي کرد، يعني مي‌توان جدولي درست کرد که در يک ستونِ آن درونداده‌ها ثبت شوند و در ستونِ ديگرش برونداده‌ها. هر ارزشِ افزوده‌اي که حاصلِ پردازش در درونِ اتاق با کمک دستورنامه باشد، توضيح‌پذير است، يعني مي‌دانيم از کجا آمده است. به قاعده‌هاي معيني در کتاب ارجاع مي‌دهيم تا توضيح دهيم چه شد که پرسشِ "رنگ دلخواه شما چيست؟" پاسخ گرفت: "رنگ دلخواه من آبي است، اما سبز را نيز بسيار مي‌پسندم." به نظر مي‌رسد که در اين پاسخ اتفاق نيز دخالت داشته باشد. يعني بتوان از کتاب پاسخهاي ديگري نيز برون کشيد و دست ما باز است که يکي از آنها را برگزينيم. پاسخهاي ممکن اما در مجموع مشخص‌اند. اتفاق را هم که در توضيح دخالت ‌دهيم، باز در چارچوبِ رفتارباوري باقي مي‌مانيم. در موردِ اندروني چيني تهِ ذهن نيز قضيه از همين قرار است. خلاقيت در جريان همرسانش ميان نورونها ضريبي است تعيين‌شدني. دقيق نمي‌دانيم که در اندروني تاريک ذهن چه مي‌گذرد، اين ندانستن اما مانع تفسير رفتارباورانه‌ي جريان درونداد–بروندادِ آن نيست، چون ما در ترازبندي رفتارباورانه در اصل کاري بدان نداريم که در روندِ همرسانش ميان نورونها چه رخ مي‌دهد. مهم براي ما برانگيزاننده‌ي رخداد است و حاصلِ رخداد. به اين اعتبار اتاق چيني اندروني ذهن به جعبه‌ي اسکينر مي‌ماند.

 

از هوش−زبان به زبان طبيعي

هوش–زبان، زبانِ دست به دست کردن و پردازش داده‌ها ميان نورونهاست. آنچه ادراک مي‌شود، نه برانگيختارهاي حسي، بلکه اين داده‌هاي پرداخته شده است. ترازبستن درون–داد و برون–دارد در آن سطحي که ما از هوش—زبان فراتر مي‌رويم و به تصورها و ادراکها مي‌رسيم، به صورت ترازبندي رفتارباورانه ميسر نيست. اينجا ما با شناخت و ذهن مواجه مي‌شويم. اين سطح، سطح اطلاق معنا و ادراک معناست. در همين سطح است که داده‌هاي پرداخته توسطِ هوش–زبان به زبان متعارف انساني ترجمه مي‌شوند. منظور از سطح ارگاني خاص و مرتبتي خاص با مرزهاي مادي مشخص نيست. از آن مفهومي کارکردي در نظر داريم، يعني با آن مرتبه‌اي از کارکرد عمومي پردازش داده‌ها را در ذهن مشخص مي‌کنيم.

معناها در اين سطح معناشناختي از يک ذخيره‌ي معنايي برگرفته مي‌شوند. مدام بر موجودي اين انبان افزوده مي‌شود. اين موجودي چه به لحاظ ميزان و چه به لحاظ انتظام آن مدام دستخوش تغيير است، اما از آنچنان ثبات نسبي برخوردار است که به راهيابي معنايي فرد در جهان خصلتهاي بادوامي دهد. اين ذخيره معنايي گسترده‌تر از زبان است و زيرساخت آن را تشکيل مي‌دهد. ميزان و جهت گستردگي آن به خواست فرد بستگي دارد، خواست فرد را اما افق معنايي‌اي که در اختيار اوست تعيين مي‌کند.

در انبان معناها، معناهاي مصداقي و معناهاي برداشتي در دو جاي مختلف انباشته نشده‌اند. ميان آنها مرزي وجود ندارد. معناهاي مصداقي اين ويژگي را دارند که کمابيش تثبيت‌شده‌اند.

ذهن معناشناس را بايد شناخت‌شناسانه پژوهيد، زيرا بدون در نظر گفتن عاملهاي يادگيري و شناخت و صرفاً با دو مقوله‌ي انگيختار و کنش نمي‌توان آن را توضيح داد. اذعان به توضيح‌ناپذيري ذهن از راهي که اسکينر پيش پا گذاشته، منجر به رويگرداني از رفتارباوري و روي‌آوري به شناخت‌باوري شده است. بر اين تحول فکري در روانشناسي، چرخش شناسشي[11] نام نهاده‌اند.



[1]        processing

[2]        Sinn / sense

[3]        در اينجا از معنا (Sinn) در مفهوم نخست، آن گونه استفاده نشده است که در نوشته‌ي پرآوازه و سنت‌سازِ فرگه (Gottlob Frege) با نامάber Sinn und Bedeutung (1892)   آمده است. عزيمتگاه فرگه در اين مقاله تعيين محتواي رابطه‌ي تساوي a = b است. اين تساوي بيان اين‌هماني‌اي از نوع a = a نيست. شناخت ما را گسترش مي‌دهد، چون برابري دو عنوان را بيان مي‌کند. اين دو عنوان، دو عنوان هستند براي پديده‌اي يگانه. به سخن ديگر مصداق آنها يکي است. به اين اعتبار است که a برابر با b اعلام مي‌شود. a و b اما يکي نيستند. آنها پديده‌ي واحدي را نامگذاري مي‌کنند از سويه‌هاي متفاوت. براين اساس "ستاره‌ي  شبانگاهي" همان "ستاره‌ي بامدادي" است، چون مدلول هر دو "زهره" است. "زهره" در اين مثال مشهور مصداق يا معناي مصداقي (Bedeutung / reference) اين دو عنوان است. ميان اين دو عنوان تفاوت معنايي وجود دارد، چون در آنها "زهره" از دو سويه‌ي متفاوت ديده و نامگذاري شده است. بر پايه‌ي جمع‌بندي ديويد بِل در نوشته‌ي زير:

Bell, David: "Reference and Sense" in: Hans Sluga (ed.), The Philosophie of Frege, New York, 1993, P. 330.

          مي‌توان گفت که در نزد فرگه معناي مصداقي عنوان يا نامِ پديده‌ي "پ" آني است که بر مبناي آن بتوان عنوان ديگري را با حفظِ رابطه دلالتي جانشين "پ" کرد. معنا به مثابه Sinn عنوان شرطهايي است که يک چيز بايد برآورد تا معناي مصداقي "پ" باشد. فرگه معنا را برنهادي (objective) و دقيقتر بگوييم ميان–‌نهادي (intersubjective) مي‌داند، آن هم در اين مفهوم که هر کسي که زباني را بشناسد که معنا در آن بيان مي‌شود، آن را مي‌فهمد. پس فرق است ميان معنا با برداشت يا تصور (imagination) فردي. برنهادي‌بودگي (objectivity) يا عينيت معنا اما همسنگ برنهادي‌بودگي مصداق نيست. معنا از نظر فرگه در ميان تصور و مصداق واقع است. اگر اين انديشه‌ي فرگه را مبنا بگيريم مي‌توانيم بگوييم که در اين نوشته معنا به تصور نزديکتر در نظر گرفته شده است و به اين دليل آن را مي‌توانيم براي متمايز بودن آن از معناي مصداقي معناي برداشتي يا حتي معناي تصوري بناميم. در اينجا البته تصور فردي در نظر نيست. تصور مي‌تواند عينيتي برابرنهادين داشته باشد.

[4]        intensiv

[5]        extensiv

[6]        Intension

[7]        Schema

[8]        Searle, J. R. (1994): „Ist der menschliche Geist ein Computerprogramm?“. In: W. Singer (Hrsg.), Gehirn und Bewusstsein. Heidelberg u.a.1994, S. 148.f

[9]        input and output

[10]       اسکينر، که از سران مکتب روانشناسي رفتارباور بود، جعبه‌اي ساخته بود براي بررسي متمرکز پي‌آيند انگيختار—کنش. اين جعبه داراي يک ابزارِ پاسخ است که مثلا اهرمي است که حيوان موضوع آزمايش بدان فشار مي‌آورد و يک ابزار انگيختار که گاه آزاردهنده است همچون نوري شديد. حيوان با آزمون و خطا درمي‌يابد که چون اهرم را فشار دهد، نورافکن خاموش مي‌شود. براي کاوشگر اسکينري آغاز و پايان ماجرا جالب است، يعني برانگيزش به صورت روشن کردن چراغِ و واکنش پيامد آن. بر ميانه‌ي راه، يعني هر آنچه در مغز مي‌گذرد و در مورد انسان با مفهومهايي چون ذهن، ادراک، شناخت، خودآگاهي و ناخودآگاهي توصيف مي‌شود، مي‌توان چشم پوشيد. جالب فقط رفتار است، يعني آنچه مشاهده مي‌شود و ثبت‌ش&