برای فورمت «پی دی اف» اینجا کلیک کنید.

مقالهء زير افزودهء مترجم بر ترجمهء خود از کتاب " فرد و کيهان در فلسفهء رنسانس " اثر ارنست کاسيرر است که نشر ماهی آن را در تابستان ۱۳۸۹ منتشر خواهد کرد .

آثار زير اخيراًً از يدالله موقن منتشر شده اند


۱ - کار کرد های ذهنی در جوامع عقب مانده اثر لوي برول ترجمهء يدالله موقن تهران،نشر هرمس، ۱۳۸۹ ده ۵۲۸ صفحه گالينگور ۱۲۰۰۰ تومان، شميز ۹۰۰۰ تومان


۲ - ارنست کاسيرر : فيلسوف فرهنگ نوشتهء يدالله موقن تهران، دفتر پژوهشهای فرهنگي، ۱۳۸۹ ۱۷۶ ضفحه شميز قيمت ۴۸۰۰ تومان


۳ - لوسين لوي - برول و مسألهء ذهنيت ها ، نوشتهء يدالله موقن تهران، دفتر پژوهشهای فرهنگي، ۱۳۸۹ ۱۵۰صفحه شميز قيمت ۴۴۰۰ تومان

چند نكته درباره‌ی پرسش نوبودگی رنسانس ۱

ارنست كاسيرر

از دعوت صميمانه‌ی ويراستاران « مجله‌ی تاريخ انديشه‌ها » (Journal of History of Ideas) بسيار سپاسگزارم و خشنودم از اين كه در بحث « نوبودگی رنسانس » شركت مي‌كنم . اما ترجيح مي‌دهم كه در اينجا درباره‌ی اين موضوع خود را به تكرار نظرياتم محدود نكنم؛ زيرا كه آنها را در كتاب‌هايم مطرح كرده‌ام و نمي‌خواهم كه با دلايل تازه آنها را توجيه كنم . اگر اين پرسش هنوز هم چندان روشن نشده است و اگر اين پرسش هنوز هم پاسخ‌های كاملاً متقابلی دريافت مي‌دارد، به نظر من، سبب آن نه اختلاف نظر درباره‌ی خود مدارك تاريخی بلكه فقدان نظری واضح در خصوص مسئله و روش بررسی در تاريخ انديشه‌ها است . اين نكته در مقاله‌های دوراند (Dorand) و بارون (Baron) به وضوح گفته شده است . نكته‌های زير را صرفاً به منظور گسترش آنچه اين دو نويسنده در اين خصوص گفته‌اند بيان مي‌كنم .

هر واژه‌شناسی با پديده‌ای كه " تغيير معنايی " ( semantic change) مي‌ناميم آشناست . برای زبان‌شناسی تغيير آوايی (phonetic) و تغيير قياسی (analogic) و تغيير معنايي، يگانه وسايل ممكن برای تبيين واقعيات زبان‌اند . ۲ در تغيير معنايي، ممكن است شكل‌های كهنه‌ی زبان تا مدتی طولانی حفظ شوند اما معنايشان تغيير كنند و گاهی اوقات نيز حتی ممكن است كه معنايشان كاملاً وارونه شوند . اين " تغيير معنايی " در قلمرو تاريخ نيز صادق است . اما تعيين " معناي " تاريخی يك « ايده » ی ارائه شده به آسانی تعيين معنای زبان شناختی يك واژه نيست . اين تعيين معنا هميشه مستلزم تحليلی دشوار و طاقت‌فرسا است . در اينجا از وارد شدن به جزئيات اين پرسش مهم خودداری مي‌كنم اما مايلم تا منظور خود را در خصوص چند موردی كه در آثار جديدی كه درباره‌ی رنسانس انتشار يافته و به تفصيل به بحث گذشته‌ شده‌اند، و در حال حاضر به نظر مي‌رسد كه مورد توجه‌اند، روشن كنم .

. ۱ اكنون پيشگامان علمِ گاليله نسبت به چند دهه پيش دقيق‌تر شناخته‌شده‌اند . چهل سال پيش هنگامی كه پژوهش‌های خود را درباره‌ی گاليله آغاز كردم اين قلمرو، وسيعاً سرزمينی بسيار ناشناخته بود . اما در اين قلمرو بررسي‌های دوهم (Duhem) نقطه‌ی چرخشی بودند . ۳بر اثر اين پژوهش ها روشن شد كه نظريه‌ی ارسطو درباره‌ی حركت در قرن شانزدهم ديگر مرجعيت بي‌چون و چرايی را كه اغلب به آن نسبت مي‌دهند نداشته است . اكنون مي‌دانيم كه مدت زمانی طولانی پيش از گاليله نظريه‌ی نيروی محرك "(impetus) وجود داشته است كه از بسياری جهات راه را برای نظريه‌ی ديناميك گاليله هموار كرده بود . پيشگامان نظريه‌ی گاليله درباره‌ی روش نيز كاملاً و دقيقاً بررسی شده‌اند . ۴ به روشنی به ياد مي‌آورم كه چگونه شگفت‌زده شدم هنگامی كه آثار زابارلا (Zabarella) را مطالعه مي‌كردم و به بيان صريح تفاوت ميان روش‌ " تركيبي " "compositive" و روش " تجزيه‌اي " "resolutive" رسيدم كه با برداشت گاليله در همين خصوص، شباهت فوق‌العاده‌ای داشت . در بررسي‌ام از مسئله شناخت تأكيد زيادی بر اين تشابه گذاشتم كه به نظرم از ديدگاه تاريخی خيلی مهم مي‌رسيد . ۵ اما در اينجا زابارلا فقط حلقه‌ای در زنجيره‌ای بزرگ از سنتی يك صد ساله بود كه از ميان تاريخ مكتب پادوآ مي‌گذشت، و موضوع اخير را از پژوهش‌های پروفسور راندل (Randell) آموختم .

اما آيا همه‌ی اين شواهد و مدارك تاريخی مي‌توانند اعتقاد ما را به نوآوری علمی بي‌مانند گاليله جداً متزلزل كنند؟ نه، بر عكس معتقدم كه اين مدارك فقط مي‌توانند اين اعتقاد را قوي‌تر و آن را با دلايل جديد حمايت كنند . گاليله در ادعای خود كاملاً محق بود هنگامی كه در كتابش :" گفتگوهايی درباره‌ی دو علم جديد " ، توضيح مي‌دهد كه او « علم خيلی جديدی را درباره‌ی موضوع بسيار كهنی ارائه مي‌دهد » ۶ . اثری مانند « ديناميك » گاليله نمي‌توانست يك باره، مانند آتنه از سر زئوس متولد شود بلكه به تمهيداتی تدريجي، چه از لحاظ تجربی و چه از لحاظ منطقی و روش شناختي، نياز داشت .

اما گاليله به همه‌ی اين عناصر حاضر و آماده، چيز كاملاً تازه‌ای افزود . هيچ‌كس پيش از او نتوانسته بود از « روش تجزيه و تركيب » چنان استفاده‌ای بكند كه گاليله در نشان دادن قوانين سقوط اجسام يا در كشف سهمی بودن شكل حركت پرتابه‌ها كرد . همه‌ی اين دستاورد‌ها كاملاً تازه‌ و بي‌همانندند و بي‌همانندي‌شان نه به معنای كشفی خاص بلكه به معنای بيان يك رويه و خویِ علمی است . زيرا اعتبار و اهميتی كه به روش رياضی مي‌دهد، به محتوایِ محض آن نيست بلكه اين رويه و خوی علمی در قرن پانزدهم تغييری واقعی معرفی مي‌كند .

رياضيات، چنانچه بيان كانت را به كار ببريم، « فخر خرد انساني » ۷ است و اين موضوع از زمان افلاطون هرگز به طور جدی مورد مناقشه قرار نگرفته بود . حتی قديس آگوستين، همانند كانت با اشتياق زياد از رياضيات و " حقايق جاودان " آن سخن مي‌گفت و مدعی بود كه رياضيات بي‌درنگ دری به روی ما برای ورود به جهان معقول مي‌گشايد . حتی فكر يك علم رياضیِ طبيعت به هيچ وجه برای نخستين بار در قرن‌های پانزدهم و شانزدهم مطرح نشد . مثلاً ضرورت بررسی دقيقاً رياضیِ نور ( اُپتيك ) را راجربيكن دريافته بود :

»Virtus efficientis et materiae sciri non Potest Sine magna mathematicae Potestate, Sicut nec ipsi effectus Producti«. ۸

و به نظر مي‌رسد كه ويليام اُكام پيشگام گاليله در برداشتش از عليت باشد، هنگامی كه توضيح مي‌دهد كه هيچ رويدادی را نمي‌توان [ به سادگي ] علّت رويداد ديگری دانست :

» nisi per experientiam posit convince ita Scilicet quod ipso posito alio destricto sequitir effectus, vel quod ipso non posito quacumque alio posito non sequitur effectus. ۹ «

اما همه‌ی اين مقايسه ‌ها كه مي‌توان تعداد ديگری را نيز بدان‌ها افزود چيزی را اثبات نمي‌كنند . زمان طولانی پيش از رنسانس رياضيات عنصری در فرهنگ بوده است، اما در رنسانس، با متفكرانی مانند لئوناردو يا گاليله، رياضيات نيروی فرهنگی جديدی مي‌شود . شدّتی كه با آن اين نيروی جديد كل حيات فرهنگی را پر مي‌كند و آن را از درون دگرگون مي‌كند بايد چيز مهم جديدی شناخته ‌شود . لئوناردو مي‌گويد، « آن كسی كه قطعيت عالی رياضيات را خوار مي‌شمارد دچار پريشان انديشی و سردرگمی است و هرگز نمي‌تواند تناقض‌های علوم سفسطه آلودی را رفع كند كه به نيزنگبازی هميشگی مي‌انجامند .» ۹ اعتقاد گاليله نيز همين است . برای گاليله رياضيات فقط يك قلمرو از شناخت نيست بلكه يگانه معيار معتبر شناخت است – سنجه‌ای است كه با آن همه‌ی ديگر چيز‌هايی كه شناخت ناميده‌ مي‌شوند بايد اندازه‌گيری شوند و در برابر آن بايد آزمون خود را بگذارنند . اين ارزيابی جديد از اعتبار و ارزش فيزيكِ رياضی به ايده‌ی ديگری متكی است . در فلسفه‌ی قرون وسطی دو شاخه شدن شناخت را مي‌يابيم كه برای نخستين بار در آموزه‌های آگوستين با آن بر خورد مي‌كنيم وسپس همچون رشته‌ای سرخ‌ فام از ميان سراسر تاريخ سكولاستيسم مي‌گذرد . اين دو شاخه شدن شناخت عبارت از جدا شدن " علم " "scientia" از " حكمت " ( = يعنی ما بعد الطبيعه و الهيات ) ("sapientia") است . " علم به قلمرو طبيعت " تعلق مي‌گيرد و حكمت به " قلمرو فيض الهي ".

تقدم و " برتري " بي‌چون و چرای حكمت بر علم محض برای همه‌ی متفكران قرون وسطی مسلم و محرز بود . ۱۰طبق اين تمايز هرگونه علم رياضی طبيعت – اگر چنين علمی وجود مي‌داشت – علم به عالم مخلوق بود ؛ بنابراين هرگز نمي‌توانست مدعی مقامی برابر با متافيزيك و الهيات، يعنی علوم مربوط به امور جاودان باشد۱۱ .

همه‌ی اين عقايد با گاليله كاملاً تغيير مي‌كنند . از نظر گاليله فيزيك رياضی صرفاً شاخه‌ای خاص از " علم " نيست، بلكه ابزار و شرط لازم و وسيله‌ی ضروری برای هرگونه شناختی از حقيقت مي‌شود . بدون فيزيك رياضی هيچ حقيقتی برای بشر وجود ندارد . هر حقيقت " فوق طبيعي " كه نتايج علم طبيعی را نقض كند يا بكوشد محدوديت‌هايی برای آن قائل شود توّهم محض است . اين ايده‌‌آلی جديد بود كه گاليله برای تحقق آن مبارزه مي‌كرد و اين مبارزه به محكوميت او انجاميد . برای او فيزيك رياضی عنصری لازم در برداشتش از زندگی و جهان و نيز در تفسيرش از كيهان شده بود .

آنچه گاليله معرفی كرد و مستقر ساخت هرمنوتيك (= تفسير ) جديدی بود . هرمنوتيك خداشناسانه‌ی قرون وسطي، حقيقت را در متون مقدس ونيز درآن تفسيری که پدران كليسا از اين متون ارائه داده بودند، در اختيار داشت . هرمنوتيك انسان شناسانه‌ی اومانيست ها نيز هيچ مرجع عاليتری را جز نويسندگان كلاسيك قبول نداشت : به نظر اومانيست‌ها مقابله‌ی متون با يكديگر، حقيقت را به دست مي‌داد و " حقيقت " در اين متون بود . همه‌ی اين ادعاها را گاليله با اين سخن هجوآميز خود مردود اعلام مي‌كند : او به كپلر مي‌نويسد، «" اين قبيل افراد معتقدند كه فلسفه كتابی است مانند اِنه آد ( فلوطين ) يا اوديسه‌ی ( هومر ) و حقيقت چيزی نيست كه بايد در كيهان يا در طبيعت كشف كرد بلكه ( اين سخن خود آنان است كه ) در مقابله‌ی متون، حقيقت مكشوف خواهد شد ». ۱۲

۲ . همين موضوع درباره‌ی اثر كپلر « ستاره شناسی جديد » نيز صادق است . عنوان اين اثر كاملاً موجه است، زيرا نه فقط محتوايش بلكه هم چنين روش شناسي‌اش جديد است . تصديق اين موضوع بي‌چون و چراست كه بدون قوانين كپلر، نيوتن نمي‌توانست " سيستم جهان " خود را بنا نهد و نمي‌توانست كتابش : " اصول رياضی فلسفه‌ی طبيعي " را بنويسد . در اهميت جهان شمول فلسفی اثر كپلر را نبايد شك و ترديد كرد . اما در آثار تازه‌ای كه درباره‌ی كپلر نوشته شده‌اند به نظر مي‌رسد كه تمايلی قوی وجود دارد كه بيشتر بر عناصر " عرفاني " انديشه‌اش تأكيد ورزيده شود . البته چنين عناصری در انديشه‌ی او وجود دارند و بي‌شك او بيش از گاليله به سنت‌های نو افلاطونی و نو فيثاغورسی نزديك است . اما هنگامی كه كسانی مانند ديتريش مانكه۱۳ مي‌كوشند تا تمامی علم كپلر را از اين ايده‌های عرفانی استنتاج كنند، كوشش آنان را نه تنها غلّوآميز بلكه عبث بايد دانست . ممكن است كه ايده‌های " عرفاني " تأثير زيادی در رَويه‌ی شخصی كپلر گذاشته باشند؛ مثلاً رگه ی روشنی از اين ايده‌های عرفانی را در آثارش همچون : « راز كيهان نگاري » (Mysterium cosmographicum) و " هماهنگی جهان " "Harmonia mundi" مي‌توان يافت؛ حتی به نظر مي‌رسد كه اعتقاد او به طالع‌بينی هرگز كاملاً از ميان نرفته باشد – گرچه كپلر با بي‌تفاوتی و اغلب با طنزی روشن درباره‌ی اعتقادات طالع‌بينانه‌ی خود سخن مي‌گويد .

اما هيچ يك از اين‌ها واقعاً موضوع مهمی نيستند . رهايی واقعی علم با كار كپلر به انجام مي‌رسد . و اين رهايی به اين علّت مي‌توانست تحقق يابد چون كپلر برای ايده‌آلی تازه و دقيق در خصوص حقيقت تلاش مي‌كرد . كپلر خود مي‌گويد كه پژوهش‌های نخستين اش درباره‌ی حركت سيارات به فرضيه‌ای انجاميدند كه همه‌ی رصدهای او را با دقت كافی فرمولبندی مي‌كردند : خطا [ يعنی آنچه فرضيه پيش‌بينی مي‌كرد و آنچه رصدها نشان مي‌دادند ] فقط حدود هشت دقيقه بود، و اين خطا طبق عقيده‌ی رايج در آن زمان، خطايی صرف نظر كردنی بود . اما كپلر به سبب وجود همين خطا [ يا ناخوانی ميان آنچه فرضيه پيش‌بينی مي‌كرد و آنچه رصدها نشان مي‌دادند ] ناخرسند بود و به پژوهش‌هايش ادامه داد و چنانچه خود مي‌گويد، « اين هشت دقيقه سر آغاز ستاره شناسی جديد شدند .» ۱۴

به اين ترتيب خواسته‌ی جديد كپلر برای رفع اين ناهمخوانی و " دقت " بيشتر بود كه موجب ارائه قوانين كپلر شد . و بدين سان نقد تازه و دقيقتر علمی از همه‌ی ايده‌های تصويری و سمبليك رشد كرد .

۳ . در پايان مايلم كه به مسئله‌ی ديگری اشاره كنم كه مدتی است مركز " مباحثات رنسانسی " شده است . از زمانی كه بوركهارت « كشف طبيعت و انسان » را در دوره‌ی رنسانس مطرح كرد - يعنی از زمانی كه رنسانس ايتاليايی را اين گونه تبيين كرد كه در آن دوره « انسان، فردی انديشه ورز شد و خود را چنين شناخت » ۱۵ نظر او را به دفعات بي‌شمار تكرار كرده‌اند . آنچه " فردگرايي " رنسانس ناميده مي‌شود اغلب ورد زبان‌ها بوده است . و اين موضوع را به آسانی مي‌توان فهميد كه چرا اين ورد زبان‌ها بودن موجب شديدترين انتقادها نيز شده است .

اوزينگا (Huizinga) يكبار گفت غير ممكن است كه " فردگرايي " را منحصر به رنسانس بدانيم، چون افرادی مانند آبلار، جان اهل سالزبوری و ولفرام اهل اِشنباخ (Wolfram of Eschenbach) خارج از محدوده‌ی رنسانس قرار مي‌گيرند [ و آنان نيز فرديت بارزی داشته‌اند ].

اما واضح است كه مقصود بوركهارت به اين معنايی كه از آن استنباط مي‌كنند نبوده است . آنچه او مي‌كوشيد بگويد اين بود كه در دوره‌ی رنسانس تأكيد نسبی كه بر امر « جهان شمول » ( ياكلی ) و بر امر " خاص " ( يا جزئي ) گذاشته مي‌شد شروع به تغيير كرد . اكنون فرد در نردبان ارزش‌ها مكان و مقام ديگری به دست مي‌آورد . برای روشن شدن آنچه مي‌گويم فقط به اين بسنده مي‌كنم كه نمونه‌ای بياورم و آن مونتنی است . " مقالات " مونتی " فلسفه‌ي " جديدی در خصوص فرد آفريد . اين موضوع كه تصوير او از آدمی خاص در مقام آدمی خاص – با همه‌ی خصوصيات ويژه‌ی خودش، حوادث خاص خودش و تك هنجاري‌های مخصوص به خودش -- بتواند علاقه‌ای تئوريك بر انگيزد در هيچ فلسفه‌ای پيش از رنسانس شناخته شده نبود . تصوير انسان‌ها بيشتر تيپ يا " كاراكتر " هايی از نوع " كاراكترها " اثر تئوفراستوس بود . مونتنی نخستين متفكری است كه جرأت مي‌كند تا از اين سنت بگسلد؛ و اين گسستن را با آگاهی از آنچه انجام مي‌دهد تكميل مي‌كند . آگوستين مي‌توانست " اعترافات " خصوصی خود را بنويسد – اما ارائه تصويری از خودش، به آن معنايی كه مونتنی در آثارش ترسيم مي‌كند، از نظر آگوستين كفرگويی محض بود . مونتنی می نويسد، « ديگران به شرح انسانِ کلی می پردازند، اما من انسان را نقل و حکايت می کنم؛ آن انسانی که خصوصياتی ويژه و نابهنجاري‌های خاص خودش را دارد . به موضوع خود چندان اطمينانی ندارم ؛ چون، گويي، انسانی را که حکايت می کنم دچار مستی طبيعی است و آنچه انجام می دهد و ماجراهايی که بر او می گذرند حوادثی ناپايدار و گذرا هستند . امادر همين حوادث گذرا است که به او توجه می کنم ؛ زيرا او فقط در چنين لحظاتی وجود دارد . من هستی يا امور پايدار را تصوير نمی کنم بلکه ماجراها و حوادث لحظه ای را به تصوير می کشم . من به نقل حوادث از يک دوره تا دورهء ديگر - يا آن چنان که مردم می گويند به نقل وقايع هفت ساله - نمی پردازم بلکه حوادث روزمره و لحظه ای را نقل می کنم (...) هر انسانی با خود شرايط کامل يک انسان کلی را دارد . مؤلفان با چند نشانهء ويژه و عجيب و غريب پيام خود را به مردم می رسانند ؛ اما من بيش از هر چيز از طريق وجود کلی خودم - يعنی نه در مقام يک نحوی و دستوری يا شاعر و مشاور قضايی - بلکه در مقام آدمی به نام ميشل مونتنی با ديگران ارتباط بر قرار می کنم . من لااقل اين موضوع را به عنوان يک اصل پذيرفته ام که انسان هرگز نمی تواند آنجه رانمی فهمد موضوع بررسی قرار دهد . اما من وظيفه ای را که بر عهده گرفته ام به خوبی انجام می دهم ؛ زيرا در اين خصوص داناترين و آگاه ترين کس هستم .» ۱۶

اين كه نويسنده‌ای بايد جرأت تصوير كردن خودش را - با همه‌ی ويژگي‌ها، خُلقيات و حوادث و تك هنجارهايش - داشته باشد و با اين وصف مدعی شود كه اين تصوير، اهميت و مقام يك تصوير كلی يا جهان شمول را دارد، در حقيقت چيز تازه‌ای بود كه در دوره‌‌ی رنسانس پا به عرصه‌ی وجود گذاشت . به اين ترتيب بررسی خصوصيات فردي‌، ارزش و اعتباری كاملاً تازه يافت . بي‌سبب نبود كه " مقالات " مونتنی يكی از كتاب‌های مورد علاقه‌ی شكسپير بود .

مباحثه‌ی ما درباره‌ی نوبودگی رنسانس و كشيدن خط جداكننده‌ای ميان " رنسانس " با " قرون وسطي " به نظر من از بسياری لحاظ، مناقشه‌ای " منطقي " است نه مناقشه‌ای بر سر واقعيات تاريخي . ايده‌هايی مانند " رنسانس گوتيك " (Gothic) يا رنسانس باروك "(Baroque) ايده‌هايی هستند درباره‌ی " سبك " تاريخي . در خصوص معنای اين ايده‌های " سبك " ی هنوز از بسيار لحاظ ابهام وجود دارد . ۱۷ اين ايده‌ها را مي‌توان برای خصلت بخشيدن به جنبش‌های فكری و تفسير آنها به كار برد؛ اما آنها واقعيات تاريخی را، كه زمانی وجود داشته‌اند؛ هرگز ارائه نمي‌دهند . " رنسانس " و " قرون وسطي " ، به سخن دقيق، ابداً نام‌هايی برای دوره‌های تاريخی نيستند؛ بلكه مفاهيم " تيپ‌های ايده‌آل " به معنای ماكس وبری ‌اند . بنابراين نمي‌توانيم آنها را به منزله‌ی ابزاری برای تقسيم دقيق دوره‌های تاريخی به كار ببريم؛ و نمي‌توانيم تحقيق كنيم كه در چه نقطه‌ی زماني، " قرون وسطي " " متوقف " يا رنسانس " " آغاز " مي‌شود . آن واقعيات تاريخی ( كه مشخصه‌ی هر كدام از اين دو دوره‌ی تاريخی است ) به شيوه‌ای بسيار پيچيده‌، در هر دو دوره‌ی مشهودند .

با اين وصف تمايز ميان " قرون وسطی " با " رنسانس " معنايی واقعی دارد . آنجه را با اين تمايز بيان مي‌كنيم و قصد گفتنش را داريم اين است كه از آغاز قرن پانزدهم به بعد توازن ميان نيروهای خاص – يعنی جامعه، دولت، دين، كليسا، هنر و علم - به كندی تغيير مي‌كند . اكنون نيروهايی تازه‌ از اعماق جامعه سر بر مي‌كشند و فشار مي‌آورند تا توازن موجود را بر هم زنند؛ و مي‌دانيم كه خصلت هر فرهنگی به توازن ميان نيروهايی متكی است كه به آن شكل بخشيده‌اند . بنابراين هر وقت مقايسه‌ای ميان قرون وسطی با رنسانس مي‌كنيم هرگز كافی نيست كه ايده‌هايی خاص يا مفاهيم ويژه‌ای را بيرون بكشيم . آنچه را مي‌خواهيم بدانيم ايده‌ی ويژه‌ای نيست بلكه اهميت آن ايده است ؛ و آنچه مورد توجه ما است نيرويی است كه با آن در كل ساختار فرهنگ عمل مي‌كند . " قرون وسطي " و " رنسانس " دو جريان بزرگ و گسترده‌ی ايده‌ها هستند . هنگامی كه ايده‌ی ويژه‌ای را از اين جريان جدا مي‌كنيم، كاری كه انجام مي‌دهيم مانند كاری است كه جغرافی دان در پي‌گيری آب رودخانه به سرچشمه‌اش مي‌كند . هيچ كس منكر اين موضوع نمي‌شود كه اين پرسش‌ها جالب و مهم‌اند . اما آنها نه يگانه موضوع و نه مهمترين موضوع برای مورخ انديشه‌ها هستند . و مورخ انديشه‌ها مي‌داند آبی كه در رودخانه جريان دارد فقط خيلی كند تغيير مي‌كند . همين انديشه‌ها هميشه دوباره نمايان مي‌شوند و برای قرن‌ها تداوم دارند . نيروی سنت و سرسختی آن را به دشواری مي‌توان دست كم گرفت . از اين ديدگاه بايد دوباره و دوباره اعلام كنيم كه زير اين خورشيد هيچ چيز تازه‌ای نيست . اما مورخ انديشه‌ها در وهله‌ی نخست نمي‌پرسد كه محتوای اين ايده‌های خاص چيست بلكه درباره‌ی كاركردشان پرس‌و‌جو مي‌كند . آنچه او پژوهش مي‌كند - يا بايد پژوهش كند - چندان محتوای ايده‌ها نيست بلكه ديناميك ( يا نيروی پوياي ) آنهاست . اگر به مقايسه‌ی بالا ادامه دهيم، مي‌توانيم بگوييم كه مورخ ايده‌ها نمي‌كوشد تا قطره‌های آب رودخانه را تجزيه كند بلكه تلاش مي‌ورزد تا پهنا و عمق رودخانه را اندازه بگيرد و نيرو و سرعت جريان آب را تعيين كند . همه‌ی اين عوامل در رنسانس تغيير مي‌كنند : نيروی پويای ايده‌ها ست که تغيير كرده است .

مثلاً نمونه‌ی پيكودلاميراندولا را بررسی كنيم . در مقاله‌ای كه به تازگی در همين نشريه منتشر شد۱۸، كوشيدم تا نشان دهم كه مسئله اختيار به پرسش‌های هميشگی فلسفه تعلق دارد و هيچ متفكر فلسفی و هيچ متكلمی نمي‌تواند آن را ناديده بگيرد . اما آنچه پيكو در مورد اين مسئله انجام داد – يعنی طريقی كه اين مسئله را در كانون دغدغه‌های فلسفی و دينی گذاشت – موجب شد كه از اين كانون، نور در همه جهات ساطع شود و او در پرتو آنها اين مسئله را دنبال كند . تمامی اين موضوع اهميتی تازه و عميق داشت . به نظر من فقط اين نوع خلاقيت و نوبودگی را مي‌توان برای رنسانس ادعا كرد . دستاورد عظيم آن چندان در محتوای جديدی نيست كه آفريد - گرچه اين محتوا نيز بی نهايت غنی است - بلکه درنيرو های جديدی است که آنها را بيدار کرد و در شدت و قوتی است كه اين نيروها عمل كردند .

دانشگاه ييل

۱ -

این مقاله :

Some Remarks on the Question Of the Originality of the Renaissance

نخست در مجله ی زیر به چاپ رسیده است :

Journal of the History of Ideas, 4, 1943, pp. 56-49.

و سپس در مجموعه آثار كاسیرر جلد بیست و چهارم صفحات 175-183 تجدید چاپ شده است :

Ernst Cassirer, Gesammelte Werke, Bd. 24, Aufsatze und Kleine Schriften (1946-1941), Felix Meiner Verlag, Hamburg, 2007, S. 175-183.

۲ -

Cf.Leonard Bloomfield, Language (Chap.24-20), 2nd ed., rev., London 1935, pp.443-346.

۳ -

Cf. Dana Bennett Durand, Tradition and Innovation in Fifteenth Century Italy. “Il Primato dell’ Italia” in the Field of science,

در مجله ی :

Journal of the History of Ideas, 4(1943), pp.20-1; p.6.

۴ -

John Herman Randall, Jr., The Development of Scientific Method in the School of Padua,

در مجله ی :

Journal of the History of Ideas, 1, 1940, pp. 206-177.

و :

Philip Paul Wiener, The Tradition behind Galileo’s Methodology,

در مجله ی :

Osiris, 1, 1936, pp.746-733.

۵ -

Das Erkenntnisproblem in der Philosophie und Wissenschaft der neueren Zeit, vol. 1, 2nd ed., rev. Berlin 1911, pp.136f.

۶ -

Galilei, Discorsi e dimostrazioni mathematiche intorno a due nuove scienze, Opere vol. XIII, p.148.

۷ -

Immanuel Kant, Kritik der reinen Vernunft, Werke, Berlin 1913, (Bd. iii), S. 333.

۸ -

Roger Bacon, The »Opus Majus« (pt. 4, dist. 2, chap.1). ed. By John Henry Bridges, Vol. 1, Oxford 1900, p.110.

۹ -

Cf. Galileo Galileo, Il Saggiatore,

در :

Opere, Vol. IV, pp. 369-145: P.216:

[…] quella e non altra si debba proprimente stimar causa, la qual posta segue sempre I’ effetto, e rimossa si rimuove […].

۱۰ -

Jean Paul Richter (ed), Works of Leonardo da Vinci (2vols., London, 1833), No. 1157.

۱۱ -

Aurelius Augustine, De trinitate libri XV (Bk. 12, chap.15), Opera Omnia, ed. By Jacques-Paul Migne, Vol. VIII, Paris 1886, col. 1098-819: col. 1012.

۱۲ -

Bonaventura, Itinerarium mentis in Deum,

در :

Opera Omnia, Vol. V, Florence 1891, pp. 316-293.

-14 برای آگاهی از جزییات بیشتر رجوع كنید به این مقاله از نویسنده :

E.Cassirer, » Wahrheitsbegriff und Wahrheitsproblem bei Galilei « in: Scientia (1937), pp.130-121 & 193-185.

۱۳ -

Dietrich Mahnke, Unendliche Sphäre und Allmittelpunkt. Beitrage Zur Genealogie der mathematischen Mystik, Halle on the saale 1937 (Deutsche Vierteljahrsschrift fur literaturwissenschaft und Geistesgeschichte, vol . 23)

برای نقد این كتاب رجوع كنید به این مقاله‌ی از نویسنده :

E,Cassirer, Mathematische Mytik und mathematische Naturwissenschaft« in:Lychnos (1940), pp.248-265.

۱۴ -

Johannes Kepler, Astronomia nova, Opera Omnia, Bd. III, S. 135-508: S. 258.

۱۵ -

Jacob Burkhardt, Die Kultur der Renaissance in Italien. Ein Versuch (Kap. 4: Die Entdeckung der welt und des menschen) (Gesamtausgabe, Bd. V, hrsg. V Werner Kaegi), Berlin/Leipzig, 1930, s. 202 u. 95.

۱۶ -

-Michel de Montaigne ,Du repentir(Bk.3.chaper.2), in : Essais , avec les notes de tous pp.220-222 .les commentateurs , ed. By Joseph-Victor Le Clerc , vol. ii,Paris 1836 , pp.220-239;

۱۷ - كوشیده ام تا این خصلت را در كتاب زیر كه به تازگی منتشر شده است تحلیل كنم و روشن سازم

E.Cassirer, Zur Logik der Kulturwissenschaften, funf studien., Gotenburg 1942 (Goteborgs

Högskolas Årsskrift, Vol. 48, 1942:1)

۱۸ -

E. Cassirer, Giovanni Pico dell Mirandola. A Study in the History of Renissance Ideas ,

در :

Journals of the History of Ideas 3 (1942), pp. 123-144 and 319-346.

يدالله موقن چند نكته درباره‌ی پرسش نوبودگی رنسانس