گزيده هايی از کتاب کارکردهای ذهنی در جوامع عقب مانده
لوسين لوی برول
ترجمهء يدالله موقن

۱-مقدمه: کار کرد های ذهنی در جوامع عقب مانده
آن بازنمايی هايی را که جمعي۱ می ناميم، چنانچه به منزله يک کل تعريف شوند- بی آنکه وارد جزئيات شويم – با نشانه های زير مشخص می شوند:
۱ – آنها ميان همه اعضای يک گروه اجتماعی مفروض مشترک اند و خود را بر تک تک اعضای گروه اجتماعی تحميل می کنند و برحسب شرايط در آنان احساس احترام، ترس، پرستش و مانند اينها را ايجاد می کنند و از نسلی به نسل ديگر منتقل می شوند.
۲ – وجود بازنمايی های جمعی وابسته به فرد نيست، نه اين علت که دارای وحدت جمعی هستند که متمايز از افراد تشکيل دهنده گروه اجتماعی است ، بلکه به اين سبب که آنها خود را در جنبه هايی عرضه می کنند که نمی توان آنها را با بررسی فرد به منزله فرد تبيين کرد. از اين رو بازنمايی های جمعی مانند زبان اند. گرچه زبان فقط در ذهن افرادی که آن را تکلم می کنند وجود دارد، با اين وصف، زبان، واقعيت اجتماعی انکارناپذيری است که بر تشکل بازنمايی های جمعی استوار است. زبان ادعای خود را بر تک تک افراد تحميل می کند و پيش از آنکه فرد پا به عرصه هستی گذارد وجود داشته است و پس از او نيز وجود خواهد داشت.
از اين امر واقع، نتيجه ای بسيار مهم به دست می آيد، نتيجه ای که جامعه شناسان بحق بر آن تاکيد ورزيده اند اما مورد توجه انسان شناسان قرار نگرفته است. برای آنکه بتوانيم مکانيسم آن فرايندهايی را درک کنيم که نهادها يا رسوم را (به ويژه در ميان اقوام رشد نيافته) مستقر کرده اند بايد نخست ذهن خود را از آن پيشداوريی آزاد کنيم که معتقد است بازنمايی های جمعی به طور عام و بازنمايی های جمعی اقوام رشد نيافته به طور خاص، از قوانين روان شناسی ای پيروی می کنند که بر پايه تحليل شناسنده ] سوژه يا نفس درک کننده[ به منزله يک فرد استوار است. بازنمايی های جمعی انسانهای ابتدايي۲ قوانين ويژه خود را دارند و اين قوانين را نمی توان با مطالعۀ «انسان رشد يافته، متمدن و سفيدپوست» کشف کرد. برعکس با مطالعه بازنمايی های جمعی اقوام غيرمتمدن و پيوندهای ميان بازنمايی های آنهاست که بی ترديد بر تکوين مقولات و اصول منطقی ما پرتوی افکنده می شود.{...}
اگر فقط يک نکته باشد که جامعه شناسی معاصر آن را کاملاً مستقر کرده باشد، همين است که پديدارهای اجتماعي، قوانين خود را دارند، و اين قوانين را هرگز نمی توان با تحليل فرد به منزلۀ فرد آشکار کرد. در نتيجه هر کوششی که در جهت «تبيين» بازنمايی های جمعی از طريق کارکرد عمليات ذهنی که در فرد مشاهده می شود (مانند تداعی معاني، کاربرد ساده لوحانه نظريه عليت و نظير اينها) به عمل آيد، پيشاپيش محکوم به شکست است. چون بعضی از يافته هايی که برای تبيين مسئله اساسی اند، حذف شده اند، شکست چنين تبيينی حتمی است. شايد ما نيز اميد داشته باشيم که از الگوی ذهن فردی که تصور می شود فاقد هر گونه تجربه ای است ، استفاده عملی کنيم. چنين ذهنی پديدارهای طبيعی ای را بازنمايی می کند که درون او و پيرامون او روی می دهند اما آيا ارزشی دارد که بکوشيم روش چنين ذهنی را بازآفرينی کنيم؟ در واقع ، هيچ وسيله ای در اختيار نداريم تا از طريق آن بدانيم که يک چنين ذهنی چگونه چيزی خواهد بود. تا آنجا که بتوان به عقب برگشت، در جوامعی که مطالعه کرده ايم ، هر اندازه هم ابتدايی باشند، هرگز نمی توانيم ذهنی بيابيم که اجتماعی نشده باشد، به سخن ديگر، ذهنی نمی يابيم که با تعداد بی شماری از بازنمايی های جمعی ارتباط نيافته باشد. اين بازنمايی ها از طريق سنت منتقل می شوند ولی منشأشان در تاريکی است.
الگوی ذهن فردی که مطلقاً فاقد هر گونه تجربه ای باشد، همان قدر خيالی است که تصور انسانی پيش از حيات اجتماعي. چنين الگويي، چيزی نيست که بتوان آن را درک کرد و درستی يا نادرستی اش را به اثبات رساند، بلکه فقط فرضيه ای دلبخواهی است.
۲- بازنمايی های جمعی در ادراک انسانهای ابتدايی وسرشت عرفانی آنها
من فقط به خاطر فقدان اصطلاح مناسبتری، اصطلاح عرفانی را به کار میبرم و منظورم از اين اصطلاح، عرفان دينی گروه های عارف در کشورهای غربی نيست که عرفان آنها چيزی کاملاً متفاوت است. من واژهء عرفانی را در معنای دقيقاً تعريف شده اش به کار می برم و آن را چنين تعريف می کنم که منظور از ذهنيت «عرفانی»، ذهنيتی است که به نيروها و تأثيرات و اعمالی اعتقاد دارد که گرچه آنها را از طريق حواس نمی تواند درک کند اما وجودشان را واقعی می پندارد. به ديگرسخن، واقعيتی که انسانهای ابتدايی را احاطه کرده است خود سرشتی عرفانی (يا جادويی) دارد.
در نظر انسان ابتدايی هيچ پديده ای نيست که صرفاً پديده ای فيزيکی باشد، البته به آن معنايی که ما اصطلاح «فيزيکي» را به کار می بريم. تموج آب ، وزش باد، ريزش باران، يک صوت ، يک رنگ و هر پديده طبيعی ديگری را به آن شکلی که ما آن را درمی يابيم يعنی اين پديده ها را به صورت ترکيب حرکاتی که نسبت مشخص و معينی با حرکات پيش و حرکات پس از خود دارند انسان ابتدايی درک نمی کند.
در حقيقت اندامهای ادراک او تغيير مکان جسمی را همانند ما درک می کند، مثلاً ذهن انسان ابتدايی طبق تجربه های پيشين خود اشيای مشابه را به آسانی تشخيص می دهد. خلاصه کلام آنکه همه فرايندهای فيزيولوژيکی و روان شناختی ادراک در او همانند ما صورت می گيرند، اما نتيجه اين فرآيندها بی درنگ در هاله ای از آگاهی پيچيده قرار می گيرد که اين آگاهی زير سلطه بازنمايی های جمعی است. انسانهای ابتدايی با چشمانی همانند چشمان ما به جهان می نگرند ، اما ذهن آنان جهان را همانند ذهن ما درک نمی کند. می توان گفت که ادراک آنان از هسته ای تشکيل شده است که پيرامون آن را لايه ای از بازنمايی ها فرا گرفته است که غلظت متغيری دارند. اين بازنمايی ها منشأ اجتماعی دارند. اما اين تشبيه ، خام و نادقيق است، زيرا انسان ابتدايی هيچ احساسی از چنين هسته و لايه پيرامونی آن ندارد. اين ما هستيم که اين دو را از هم جدا می کنيم زيرا ما براساس عادات ذهنی مان نمی توانيم امور را بدون کمک گرفتن از چنين تقسيم بنديهايی درک کنيم. در ذهن انسان ابتدايی کلاف پيچيده بازنمايی ها را نمی توان از هم گشود و آنها را از يکديگر تفکيک کرد.
تفاوت بارزی که ميان ذهنيت ابتدايی و ذهنيت ما وجود دارد خود را حتی در ادراک عادی يا ادراک حسی ساده ترين اشياء نشان می دهد. ادراک انسان ابتدايی از آن رو اساساً عرفانی است چون سرشت بازنمايی های جمعی اش ،که بخش مدغم هر ادراکی را تشکيل می دهند، عرفانی است. اما بازنمايی های جمعی ما ، لااقل در مورد بيشتر چيزهايی که ما را احاطه کرده اند ديگر سرشتی عرفانی ندارند.
هيچ چيز در ادراک آنان و ادراک ما همانند نيست. برای کسانی چون ما، يعنی کسانی که به زبانی آشنای با ما سخن می گويند، ورود به شيوه تفکر انسانهای ابتدايی دشواری رفع ناشدنی وجود دارد. هر چه بيشتر در ميان آنان به سر بريم، بيشتر به شيوه تفکر ذهنی شان نزديک می شويم ولی در عين حال بيشتر متوجه می شويم که چگونه غيرممکن است که کاملاً همانند آنان بينديشيم.
صحيح نيست که بر اين باور باشيم، همچنان که اغلب بر اين باورند، که انسانهای ابتدايی نيروهای مرموز، خواص جادويي، نوعی روح يا نوعی اصل حيات را به همه آن اشيايی مرتبط می سازند که به نوعی ، حواس آنان را متأثر می کنند يا تخيلشان را برمی انگيزند، و از اين رو ادراکهای آنان با اعتقادات روح انگاری اشباع شده اند.
در اينجا مسئله مرتبط ساختن يا تداعی کردن نيست . خواص عرفانی که با آنها اشياء و موجودات اشباع می شوند، جزء جدايی ناپذير بازنمايی هايی را تشکيل می دهند که از طريق آنها، انسان ابتدايی اشيا و موجودات را به صورت يک کل ترکيبی می بيند. فقط در مرحله متاخرتری از تکامل اجتماعی است که آنچه را پديده طبيعی می ناميم به اين گرايش پيدا می کند که محتوای صرف آگاهی شود، يعنی از آن عناصری که تصور می شود جنبه اعتقادی و سرانجام خرافی دارند پيراسته گردد. اما تا وقتی اين «تفکيک» صورت نگرفته، ادراک به صورت يک کل نامتمايز باقی می ماند. شايد بتوان ادراک را در اين مرحله «چندترکيبي» (polysynthetic) ناميد، مانند آن واژه هايی که در زبانهای اقوام ابتدايی وجود دارند.
به همين شيوه ما هر کجا پرسش خود را در قالب چنين عباراتی مطرح کنيم که : «ذهن انسان ابتدايی چگونه اين يا آن پديده طبيعی را توضيح می دهد» خود را در بن بست می يابيم. ارائه پرسش به اين شکل، فرضيه کاذبی را به ذهن القاء می کند. به اين معنی که پنداشته ايم که ذهن انسان ابتدايی پديده ها را مانند ذهن خود ما در می يابد. ما تصور می کنيم که انسان ابتدايی اموری مانند: خواب ، رويا، بيماري، مرگ، طلوع و غروب کرات آسمانی ، باران، تندر و غيره را به سادگی درک می کند و سپس ذهنش بر پايه اصل عليت برانگيخته می شود و می کوشد تا برای اين پديده ها علتی بيابد. اما در ذهنيت اقوام رشد نيافته پديده های طبيعی به آن صورتی که ما از اين اصطلاح می فهميم وجود ندارند. ذهنيت آنان نيازی ندارد که در جستجوی توضيحی برای پديده های طبيعی باشد زيرا توضيح پديده ها در عناصر عرفانی بازنمايی های جمعی آنان قرار دارد. بنابراين پرسشهايی از اين نوع را بايد وارونه کرد. آنچه بايد جستجو کنيم آن فرآيند منطقی نيست که به تفسير پديده ها می انجامد، زيرا ذهنيت ابتدايی هرگز پديده ها را متمايز از تفسيرشان درک نمی کند ما بايد در پی اين باشيم که بفهميم چگونه پديده ها از پيله ای که در آن گرفتارند به تدريج رها می شوند و اين امکان به وجود می آيد که آنها به طور جدا و متمايز درک گردند و چگونه آن چيزی که در آغاز بخشی مدغم و جدايی ناپذير از آن پيله بود می تواند بعداً از آن جدا گردد و «تبيين » پديده ها شود.
نقش بسيار برجسته ای که بازنمايی های جمعی در ادارکهای انسانهای ابتدايی دارند فقط به اين منحصر نمی شود که به ادراکهايشان خصلتی عرفانی بدهند. همين علت پی آمد ديگری نيز دارد ، بدين معنی که سمت گيری اين ادارکها متفاوت با سمت گيری ادراکهای ما است. بر اثر همين تفاوت در سمت گيري، ادراکهای ما بعضی داده ها را نگاه می دارند و برخی را دور می ريزد ، عامل اصلی تعيين کننده در اين فرايند گزينش و ريزش، مقدار اطمينانی است که می توانيم بر تکرار تغييرناپذير پديدارها در شرايط داده شده داشته باشيم.
همين پذيرش و ريزش داده های ارائه شده است که منجر به حداکثر اعتبار «عيني» ] در مورد شناخت پديدارها[ می شود که بر اثر آن، هر چيزی که از ديدگاه اين «عينيت» امری صرفاً عارضی و متعلق به قلمرو پيش داوريها باشد حذف می شود. از اين ديدگاه نيز انسانهای ابتدايی امور را مانند ما درک نمی کنند. در موارد معينی که علائق عملی مستقيمی برای انسانهای ابتدايی مطرح است بی شک توجه خاصی بدانها نشان می دهند و اغلب تفاوتهايی را کشف می کنند که در تأثرات حسی خيلی شبيه به هم هستند و در تشخيص نشانه ها و علائم خارجی اشيا يا پديده هايی که معاش شان و حتی بقايشان به آنها وابسته اند مهارت دارند. (در اين باره می توان فراست بوميان استراليا را در پيداکردن و نيز سود بردن از شبنمی که شب هنگام فرو می افتد و نمونه هايی مانند آن را ذکر کرد.)
اما چنانچه اين نوع ادراکهای ظريف را که حاصل آموزش و به ياد سپاری است کنار بگذاريم، درخواهيم يافت که نيروی ادراکی انسانهای ابتدايی به جای آنکه متمايل به اين باشد که آن چيزی را مردود اعلام کند که سبب نقصان عينيت می شود، بر عکس، بر خواص عرفانی و نيروهای اسرارآميز موجودات و پديده ها تأکيد می ورزد و به اين ترتيب به سوی آن عواملی سمت گيری می کند که به نظر ما اموری ذهنی يا وهمی اند، ولی در نظر انسانهای ابتدايی اين توهمات همان قدر واقعی اند که ديگر چيزها. همين خصلت ادراکهايشان، آنان را توانا می سازد که برای بعضی پديده ها علتی بيان کنند اما چنانچه برای «تبينين » اين توانايی به فرايندهای ذهنی و منطقی فردی متوسل شويم ، راه درستی نپيموده ايم.
اين حقيقت شناخته شده ای است که انسانهای ابتدايي، حتی اگر اعضای جوامعی نسبتاً پيشرفته باشند، تشابه های مصنوعی را چه به صورت مجسمه باشد چه حکاکی يا نقاشي، واقعی می پندارند. مثلاً تصوير شخص به همان واقعی خود شخص است.
ادراک ما به سوی يک واقعيت عيني، و فقط همين يک واقعيت ، سمت گيری شده است . در اين سمت گيری همه آن اموری که صرفاً اهميتی ذهنی دارند حذف می شوند. ما نمی فهميم که چگونه هر چيزی که در رويا ديده می شود می تواند هم سطح آن چيزی قرار بگيرد که در حالت بيداری می بينيم، و اگر چنين چيزی رخ دهد ناچاريم بپذيريم که اين وضع، نتيجه توهم روان شناختی بسيار قوی ای است.
اما در نظر انسانهای ابتدايی چنين تقابل شديدی ميان ادراک در بيداری و ادراک در رويا وجود ندارد. ادراک آنان به شيوه ديگری سمت گيری شده است و در اين شيوه آنچه را ما واقعيت عينی می ناميم آميخته با عناصر عرفانی و ادراک ناشدنی است که ما امروزه آنها را امور ذهنی می ناميم. اين عناصر عرفانی و ادراک ناشدنی حتی شيوه درک آنان را از واقعيت تنظيم می کند. اين شيوه ادراک، در حقيقت، خود بسيار نزديک به رويا است . و اگر ترجيح می دهيم که طور ديگری مطلب را بيان کنيم می توانيم بگوييم که رويای آنان ، ادراکی است همانند ديگر ادراکهايشان.
ادراک آنان ] اعم از ادراک در رويا يا ادراک در بيداري[ معجونی است که عناصر يکسانی در هر دو وارد می شوند و اين عناصر يکسان، احساسات يکسانی را برمی انگيزند و حتی آنان را به عمل وا می دارند. بنابراين سرخ پوستی که خوابی ديده است و وجود خود را بر سر حقيقت اين خواب به مخاطره می اندازد از تفاوت ميان ادراکی که در رويا داشته با ادراک مشابه اش که احتمالاً در بيداری دريافت می کند غافل نيست، اما چون ادراک او هم در بيداری و هم در رويا عرفانی است ، بنابراين تفاوت ميان اين دو نوع ادراک برايش چندان معنايی ندارد. ما واقعيت عينی ادراک را با اعتبارش می سنجيم، اما از نظر انسان ابتدايی چنين سنجشی فقط امری فرعی يا حتی بی ارزش است.
آنچه در نظر ما ادراک است همان چيزی نيست که در نظر انسان ابتدايی است.
از نظر او ادراک مرتبط با ارواح، نفسها و قدرتهای نامرئی و ناملموس و اسرارآميز است که از همه سو او را احاطه کرده اند و سرنوشت او وابسته به آنها است؛ و آنها در آگاهی اش عظيمتر از عناصر ثابت و ملموس و مرئی بازنمايی هايش نمودار می شوند. بنابراين انسان ابتدايی دليلی ندارد که رويا را بی ارزش بداند و آن را بازنمايی ] يا انگاره ای [ ذهنی و مشکوک به شمار آورد و به صدق آن اعتمادی نداشته باشد. در نظر او رويا شکل نازل و وهمی ادراک نيست بلکه برعکس، رويا شکل عالی تر ادراک است ، چون در آن ، عناصر مادی و ملموس کمترند و ارتباط با ارواح و نيروهای نامرئی مستقيم تر و کامل تر صورت می گيرد.
علت اطمينانی که انسان ابتدايی به صدق روياهای خود دارد همين است ، اين اطمينان لااقل به همان اندازه اطمينانی است که او به ادراکهای معمولی خود دارد . همين مطلب اين علت را توضيح می دهد که چرا انسان ابتدايی جويای وسايل تحقق روياهايی است که جنبه وحيانی دارند. مثلاً سرخ پوستان آمريکای شمالی خواهان طريقه ای هستند که صدق و اعتبار روياها را تضمين کند. از اين رو مرد جوانی که به سن تحليف رسيده بايد تلاش کند تا در رويا آن جانوری را ببيند که فرشته نگهبان و توتم شخصی اوست. او بايد با رعايت بعضی منهيات، خود را برای اين منظور آماده کند.
نخست او بايد با ايمپی يا شستشوی با بخار خود را پاک [يا تطهير] کند و برای سه روز روزه بگيرد. سراسر اين مدت او بايد از زن و اجتماع دوری جويد و در انزوا به سر برد و منهيات را رعايت کند و از هر جهت بکوشد تا به قدر کافی پاک و طاهر بماند تا از خدايی که فرا می خواند به او وحی برسد.» (..) سپس او خود را مورد شکنجه های گوناگون قرار می دهد. «تا اينکه خدايان اشراق يا وحی ای رابه او ارزانی دارند»
اين نمونه نيز علت احترام و حرمتی را توضيح می دهد که برای رويابينان، غيبگويان و پيامبران و حتی گاهی اوقات برای ديوانگان (Lunatic) قائل اند. زيرا اينان قدرت خاصی برای ارتباط با واقعيت نامرئی دارند يعنی اين امتياز را به آنان نسبت می دهند که برای ايجاد ارتباط با امور نامرئی ادراک خاصی دارند. همه اين حقايق کاملاً شناخته شده ، به طور طبيعی ، از سمت گيری بازنمايی های جمعی ناشی می شوند. اين بازنمايی ها بر جوامع ابتدايی سلطه دارند و سرشتی عرفانی دارند که اين سرشت عرفانی هم به جهان واقعی که «انسان وحشي» در آن به سر می برد سرايت می کند و هم به ادراک او از آن.
بيشتر تفاوتهای ميان ادراک انسان ابتدايی با ادراک خود ما از همين خصلت عرفانی ناشی می شوند.
بنابراين انسان ابتدايی در محيطی از موجودات و اشياء به سر می برد و عمل می کند که همه آنها علاوه بر خواصی که ما می دانيم، خواص عرفانی نيز دارند. او واقعيت عينی موجودات و اشياء را با واقعيت ديگری درهم می آميزد. او احساس می کند که موجودات ادراک ناشدنی بی شماری او را احاطه کرده اند و آنها هميشه نامرئی هستند و هميشه نيز ترسناک. اغلب ، ارواح مردگان در پيرامون او پرسه می زنند و هميشه هزاران روح اشخاصِِ کم و بيش آشنا او را احاطه کرده اند.
لااقل اعتقاد اخير را تعداد زيادی از پژوهشگران و انسان شناسان کوشيده اند تا با به کارگيری اصطلاحات روح انگاری [ آنی ميسم] توضيح دهند. فريزر نمونه های بسياری را در اين باره گردآوری کرده که متمايل به اين است که نشان دهد اين عقيده در ميان همه اقوام رشد نيافته در سراسر گيتی رايج است.
آيا ضروری است که برخی از اين نمونه ها را نقل کنيم؟
«تخيل اورائون هراسان در جهان اشباح سير می کند. هر صخره، هر جاده، هر رودخانه و هر بيشه زاری خانه اشباح است» و گاهی اوقات نيز خانه «ارواح خبيث». کادارها مانند سانتال ها ، مونداها و اورائون های شوتا – ناگپور معتقدند که آنان را انبوهی از قدرتهای نامرئی احاطه کرده اند که بعضی از آنها پنداشته می شوند که ارواح نياکان مرده شان باشند، در حالی که ديگر قدرتهای نامرئی به نظر می رسند که تجسم چيز مشخصی نباشد و فقط معنای مبهم امور اسرارآميز و غريب را برسانند که تپه ها و نهرها و جنگلها در تخيل انسان وحشی ايجاد می کنند. (....) نامهای اين قدرتهای نامرئي، گروهی است و صفاتشان به دشواری دانسته می شود.
پانوشت ها:
۱-representations collective
۲ - اصطلاح « انسان ابتدايي» گرچه واژه مناسبی نيست ولی به واسطه رايج بودن آن ، چاره ای از کاربرد آن نيست. ما اصطلاح «انسانهای ابتدايي» را به معنی اعضای ابتدايی ترين جوامعی که می شناسيم به کار می بريم.
