فايل پی دی اف برای چاپ
گفتوگو با يدالله موقن دربارة کتاب «کارکردهای ذهنی در جوامع عقب مانده»
روانکاوی انسان ابتدايی
گفتگو کننده عليرضا جاويد
ويژه نامه روز نامه شرق پنجشنبه ۲۵شهريور ۱۳۸۹
از آنجايی که انديشة لوسين لويـبرول برای مخاطبان ايرانی آشنا نيست، ضروری است که ابتدا بفرماييد او متأثر از چه متفکران و نحلههای فکری است؟
لوسين لويـ برول (۱۹۳۹-۱۸۵۷) فيلسوف و انسانشناس فرانسوي، استاد تاريخ فلسفة مدرن در دانشگاه سوربن و مدير پژوهشهای فسلفی بود. کسانيکه شايستگی رسيدن به مقام استادی (پروفسوري) را در دانشگاههای مختلف فرانسه داشتند، بايد با تأييد مدير پژوهشهای فلسفی به اين مقام ارتقا مييافتند و اين سمت را لويـبرول داشت. رمون آرون در کتاب «خاطرات»اش پس از ستايش بسيار از خدمات دانشگاهی لويـبرول، او را پوزيتيويست [تجربهگراي] خردگرا مينامد. اما در حقيقت موضعگيری فلسفی لويـبرول در چارچوب هيچ مکتب فلسفی خاصی نميگنجد. حتی ميتوان ادعا کرد که آثاری که دربارة اخلاق و ذهنيت ابتدايی نوشته است، چارچوب فلسفههای ايدهآليستی و پوزيتيويستی را درهم ميشکنند و مسائل تازهای را در قلمرو جامعهشناسی شناخت مطرح ميکنند. گورويچ، يکی از جمله کسانی بود که از آثار لويـبرول در زمينة مطالعة ذهنيت ابتدايی بسيار استقبال کرد، تا آن حد که لويـبرول را بنيانگذار جامعهشناسیِ «چندگانهنگر» دانست که شيوة تفکر چندگانه را ارائه داده است. لويـبرول نگرش جديدی به مسئلة شناخت داد، از اينرو ميتوان کار او را حرکتی انقلابی دانست.
به رغم انتقادهايی که لويـبرول از آگوست کنت و تايلور و جيمز فريزر ميکند، بيش از همه تحت تأثير آنها بوده است؛ و البته با مکتب جامعهشناسی اميل دورکم و اعضای آن ارتباطی نزديک داشت و اصطلاحات مکتب دورکم را بهکار برد و آنان را پيش گام خود در انسان شناسی قلمداد ميکرد. در ارتباط با اين موضوع، ارنست کاسيرر نظر جالبی دارد، او معتقد است که نظريات مکتب جامعهشناسی دورکم در آثار لويـبرول به کمال و پختگی رسيدهاند. بنابراين ميتوان گفت ذهن لويـبرول از ذهنيت ديگر اعضای مکتب دورکم، فلسفيتر و سيستماتيک تر بوده است.
تأکيدی که لويـبرول بر نقش عواطف و احساسات در ذهنيت ابتدايی دارد او را به فلسفة ياکوبی (فيلسوف آلماني) و به «روانشناسی انديشة عاطفیِ» هاينريش مائير و به «منطق احساساتِ» ريبو نيز نزديک ميکند. اما به اين نکته توجه داشته باشيد که موضوع تأثير پذيری اين متفکر يا آن فيلسوف از ديگر انديشمندان، هميشه بحث برانگيز بوده است، زيرا بيدرنگ اين پرسش مطرح ميشود که چرا او تحت تأثير اين متفکران قرار گرفته و نه تحت تأثير کسانی ديگر؟ بنابراين از همان آغاز خود متفکر بايد تمايلاتِ فکری خاصی داشته باشد تا تحت تأثير اشخاص بهخصوصی قرار بگيرد.
به نظرم آنجايی که لويـبرول به چيستی ذهنيت ابتدايی ميپردازد به فلسفه نزديک ميشود و زمانيکه به گذشته برميگردد تا زندگی جوامع ابتدايی را روايت کند به قلمرو تاريخ گام ميگذارد، و در نهايت وقتی به تحليل و تبيين مفهوم «ذهن مدرن» با «ذهن پيش مدرن» يا به تعبير او ذهنيت ابتدايی ميپردازد، آشکارا وارد حيطة «فلسفة تاريخ» ميشود. آيا در حوزة «فلسفة تاريخ» نيز ميتوانيم مشخصاً به فيلسوف خاصی اشاره کنيم که بر لويـبرول تأثيرگذار بوده است؟
در اين خصوص کسی به تاثير فيلسوف ايتاليايي، جامباتيستا ويکو بر لوي-برول اشاره نکرده است. اما ميتوان گفت که ويکو بيش از هرکس ديگری پش گام لويـبرول در ارائة شيوههای گوناگون انديشه بوده است. آيزايا برلين در کتابی که دربارة ويکو نوشته، مدعي است که کمال و پختگی نظريات ويکو را در جامعهشناسی تفهمی ماکس وبر و در فلسفة ديلتای ميتوان يافت. اما به نظر من تکامل انديشة ويکو را بيش از هر متفکر ديگري، در آثار لويـ برول بايد دانست. ميگويند که کاسيرر نيز در جوانی خويش آثار ويکو را خواند و تا پايان عمر تحت تأثير او قرار داشت. کاسيرر، ويکو را کاشف واقعی اسطوره ميداند. اما برخلاف ويکو، رهيافت کاسيرر و لويـبرول به اسطوره از طريق مفاهيم عقلانی است. البته فراموش نکنيم که دورهبندی سهگانة آگوست کنت از «تکامل ذهن»، نيز متأثر از ويکو است.
کلود لوي- استروس مفهومی دارد به نام «ذهن وحشي» که در کتابی به همين نام آن را بهکار برده و اين مفهوم را در مقابل مفهوم «ذهن علمي» قرار ميدهد. به اعتقاد لوي-استروس ذهن علمی به منظور شناخت پديدههای منفرد و صيقلخورده ازخلال فرايند روش تجربی عمل ميکند، در حاليکه ذهن وحشي، بر مواد از پيش تعيين شده تأکيد دارد و همين مسئله او را به سوی تمثيل ها و اسطورهها هدايت ميکند. در کتاب لويـبرول نيز شاهد هستيم که اصطلاح «ذهنيت ابتدايي» نقش کليدی در تحليلِ او از فرايندهای اجتماعی دارد. آيا اين اصطلاح قرابتی با اصطلاح «ذهن وحشي» کلود لوی استروس دارد؟
همانطور که خود لويـبرول بارها در صفحات همة کتابهايش اذعان ميکند، اصطلاح «ذهنيت ابتدايي» اصطلاح گمراهکنندهای است. اگر اصطلاح «ابتدايي» را به معنی «بنيادين» و «آغازين» بگيريم، به مقصود لويـبرول از بهکارگيری اين اصطلاح نزديکتر شدهايم. اوانزـپريچارد ميگويد که تايلور و فريزر معتقد بودند که چون انسان ابتدايی نادرست ميانديشد، به جادو اعتقاد پيدا می کند؛ اما لويـبرول مدعی است که چون انسان ابتدايی به جادو اعتقاد دارد، همين اعتقاد موجب ميشود که نادرست بينديشد. يعنی عقيدة لويـبرول وارونة عقيدة تايلور و فريزر است.ذهنيت ابتدايی قوانين طبيعت را مستقل از ارده انسان ها نمی داندو اعتقاد دارد که رفتار انسان ها در وقوع حوادث طبيعی نقش دارد.مثلاً شکستن محرمات می تواند موجب وقوع زلزله و جاری شدن سيل شود. ذهنيت ابتدايی به اموری اعتقاد دارد که مغاير با قوانين فيزيک و زيست شناسی هستند.
اما توجه داشته باشيد که ذهنيت هر انساني، اعم از ابتدايی و فرهيخته، اعم از شرقی و غربي، حاصل بازنماييهای جمعی جامعة او است . برخلاف نظر کندياک، ذهن بشر لوحة سفيدی نيست که بهتدريج بر آن چيزی نقش ببندد. ذهن انسان از همان آغاز اجتماعی شده است، يعنی بازنماييهای جمعی گروه اجتماعی آن را شکل و فرم داده است. من و شما ايرانی هستيم، و خواهناخواه تصورات مشترکی داريم که اين تصورات يا بازنماييهای مشترک را جامعة ايرانی در ذهن من و شما حک کرده است. من و شما با همين تصورات يا بازنماييهای جمعی است که ميانديشيم. اگر اين بازنماييها به سطح ايدهها يا مفاهيم انتزاعی رسيده باشند، تفکر من و شما مفهومی يا انتزاعی خواهد بود و اگر اين بازنماييهای هنوز به سطح مفاهيم انتزاعی نرسيده باشند و مفاهيم تصويری باشند، يعنی هنوز هم کانکريت [عينی و ملموس] باشند، تفکر من و شما نه کاملاً ابتدايی است و نه کاملاً مفهومی و انتزاعي. به نظر من تفکر در جامعة ما در چنين وضعيتی قرار دارد.همين طور نيز بر ذهنيتی که آن را ابتدايی ميناميم، بازنماييهای جمعی حاکماند که اين بازنماييها با عواطف و احساسات شديد عجيناند و ذهن ابتدايی بهجای مفاهيم انتزاعي، بازنماييهای جمعی و نيز پيوندهای ميانشان را در اختيار دارد. اين بازنماييها سرشتی عرفانی دارند؛ به اين معنی که هر چيزی را احاطه شده در نيروهای مرموز و جادويی و نامريی ارائه ميدهند. سلطة مطلق اين بازنماييها، که جمعياند و نه فردي، و سلطة مطلق پيش- پيوندهای ميانشان، پيش-ادراکها و پيش-داوريها، همه سبب ميشوند که سمتگيری ذهن انسان ابتدايی با ذهن انسان فرهيختة غربی متفاوت شود.اما در باره ارتباط انديشه لوي-ستروس با لوي-برول می توانم به نظرادموند ليچ استناد کنم که شارح انديشه لوي-ستروس در انگلستان است .او معتقد است که بحث های لوي-ستروس در باره«منطق-اسطوره» و «ذهن وحشي» حتی اگر هم به طور غير مستقم باشد متاثر از لوي-برول است.اما لوي-ستروس بر خلاف لوي-برول تفاوت «ذهن وحشي» با «ذهن متمدن» را در محتوامی داند نه در فرم ونوع.
چه عاملی موجب شد که لويـ برول به چنين تقابلی ميان ذهنيتها هدايت شود؟
لويـ برول در سال ۱۹۰۳ از چينشناسی به نام شاوان، ترجمة اثری تاريخی از پژوهش گری چينی را دريافت ميکند. لويـ برول به هنگام خواندن اين کتاب از اين موضوع شگفتزده ميشود که انديشههای نويسندة چينی بههيچوجه به هم مرتبط نميشوند و انسجام ندارند. اين موضوع او را به اين پرسش اساسی رهنمون کرد که آيا منطق چينی همانند منطق اروپايی است؟ اگر يکی نباشند وظيفة فلسفی بسيار مهمی خواهد بود که علل اين تفاوت منطقی را بررسی کنيم. ميبينيم که مسئلة مطرح شده مسئلهای صرفاً مربوط به قبايل آفريقايی يا بوميان استراليا يا سرخپوستان آمريکا نيست، بلکه فرهنگهای پيشرفتهای مانند چين و هند را نيز دربر ميگيرد. اي. اچ. فرانکفورت همين مسئله را در متون دينی و تاريخی مردمان خاور نزديک مشاهده کرده است که در کتابم « لويـ برول و مسئلة ذهنيتها» به آن اشاره کردهام.
وقتی لويـ برول «دو نوع» انسان را از هم تميز ميدهد و ميگويد «انسان ابتدايي» و «انسان فرهيخته»، به نظر ميرسد که او وجه مميز بين اين دو نوع انسان را نگرش آنها نسبت به رويدادهای محيط پيرامونشان ميداند. بر طبق اين مرزبندي، انسان ابتدايی در فهم رويدادها دچار «آميختگي» ميشود يعنی علت و معلول يک چيز را با علت و معلول چيز ديگری خَلط ميکند. در صورتيکه انسان فرهيخته علت و معلول هر چيزی را در چارچوب خود درک و فهم ميکند، يعنی هر رويدادی برای او دارای «منطق» است.
هم چنان که به درستی اشاره کرديد،«آميختگي» از اصطلاحات کليدی لويـبرول برای تبيين ذهنيت ابتدايی است. ذهنيت ابتدايی برخلاف ذهنيت منطقيـعلمي، پايبند اصل امتناع تناقض نيست؛ مثلاً اعضای قبيلة سرخپوست بورورو سرسختانه ادعا ميکردند که طوطيان سرخ هستند، يعنی هم انسانند و هم طوطي. آنان به اين تناقض يا «ناسازگاري» ،يعنی يکی بودن انسان با طوطي، اعتنايی نميکردند. اين اينهماني، اينهمانی علمی نيست بلکه عرفانی است. ساية انسان، تصوير يا مجسمة او با خود او يکی هستند و هر آسيبی که به يکی از اينها برسد، به خود انسان نيز ميرسد. مثلاً در آفريقای جنوبی اگر کسی را در حين فروبردن سوزن در ساية شخصی دستگير ميکردند، بيدرنگ اعدام ميشد، زيرا کار او به معنای فروبردن سوزن در بدن آن شخص محسوب می شد که نتيجة اش مرگ فرد بود. اين نمونهای از قانون آميختگی است که بر کارکردهای ذهنی انسان ابتدايی حاکم است. در ميان قبايل سرخپوست در آمريکای جنوبي، نيز ميان پدر و کودکش آميختگی احساس ميشود. مثلاً اگر کودک بيمار شود، دارويی را که پزشک برای درمان کودک تجويز کرده است نه کودک بلکه پدرش ميخورد، زيرا اين سرخپوستان ميپندارند که پدر و کودک يکی هستند پس هر تأثيری که دارو بر پدر کودک داشته باشد، بر خود کودک نيز خواهد داشت. اين اعتقادات از نظر ما مردودند چراکه برای ما فيالمثل عکس يا تصوير همان عکس يا تصوير است. در صورتی که توهمات ذهنی انسان ابتدايی مانع از اين ميشود که امور ذهنی را از امور عينی تميز دهد. برای او هر چيزی پر از خواص عرفانی و قدرتهای جادويی است؛ بنابراين از نظر او تمثال؛ مثلاً تمثال ملکة انگلستان ميتواند موجب شيوع بيماری مرگبار يا خشکسالی يا برعکس جاری شدن سيل شود.
بهنظر من لويـ برول بدون توجه به فرايند تکاملی جوامع، يعنی بُعد زمان و مکان، بر آستانة امروز ايستاده و، با منطق آن، گذشته را نقد ميکند. برای تبيين بهتر گفتهام از چارلز تيلور کمک ميگيرم: تيلور معتقد است هستة مرکزی هر نقدی بر عقلستيزي، «ناسازگاري» است. به اين معنا که هر امری که در چارچوب منطق ما نگنجد، غيرمنطقی و، در نتيجه، غيرعقلانی است. در اينجا تيلور سؤال مهمی را مطرح ميکند: آيا معياری برای عقلانيت وجود دارد که برای همة فرهنگها معتبر باشد؟ لويـبرول در کتابش پاسخ روشنی به اين سؤال نميدهد، در صورتيکه محور اصلی کتاب او بر مدار اين سؤال ميچرخد.
اگر منظور شما اين است که جوامع بشری در مراحل تکاملی متفاوتی قرار دارند و از اينرو ساختار ذهنيت گروههای اجتماعی متعلق به آنها با يکديگر تفاوت دارد، سخنی مخالف لويـبرول نگفتهايد. او هم کوشيده است تا ساختار تفکر حاکم بر جوامعی را کشف کند که ابتدايی يا عقب مانده ناميده ميشوند. علاوه بر اين، نظرية لويـبرول فقط شامل کارکردهای ذهنی در جوامع واپس مانده نميشود، بلکه موضوع فراگيرتری را مطرح ميکند که عبارت از اين است که ذهن انسان چگونه کار ميکند، خواه انسان ابتدايی باشد خواه انسان فرهيخته. آنچه را او ذهنيت عرفانی مينامد، در انسان فرهيخته نيز وجود دارد، اما ذهنيت غالب نيست. حتی ميتوان مدعی شد که ذهنيت عرفانی در متفکرانی مانند قديس آگوستين و قديس آکويناس و فيلسوفانی مانند مارکس و هايدگر بسيار پررنگ بوده است. بنابراين به نظر من نميتوان گفت لويـبرول بر آستانة امروز ايستاده است و با منطق آن، گذشته را نقد ميکند. جوامعی که ذهنيت ابتدايی همچنان برآنها حاکم است، امروزه هم وجود دارند و چيزی متعلق به گذشته نيستند. ذهنيت غيرعقلانی دوباره در حال سربرکشيدن است و چهبسا در خود جوامع غربی مجدداً دست بالا را پيدا کند. سخنانی مانند سخن تيلور، نشانة اين است که متفکران غرب به قعر غيرعقلانيت سقوط کردهاند و روشنگری را به گورستان فرستادهاند. اما سخنان تيلور حتی از نظر خود او نيز پوچ و بيمعناست، زيرا اگر جناب پروفسور چارلز تيلور بيمار شود، مسلماً يکی از جادوگران قبايل سرخپوست کانادا را بر بالين خود احضار نميکند، بلکه پيش حاذقترين پزشک خواهد رفت و بهترين و مؤثرترين داروها را مصرف خواهد کرد. بنابراين تيلور حداقل در محيط خودش ميداند که چه تصميمی عقلانی است و کدام تصميم غيرعقلاني. اما آنجايی که او ميخواهد ژست روشنفکری بگيرد و در قلوب روشنفکران جهان سومی برای خود جايی بازکند، چنين سفسطههايی ميکند. شايد بگوييد بله او در قالب فرهنگ غربی ميداند چه کاری عقلانی است و چه کاری عقلانی نيست، اما در ديگر فرهنگها چطور؟ پاسخ من اين است که امروزه علم غربي، جهانيشده است. متون درسیِ رياضيات و علوم تجربی در همة کشورهای جهان همانندند و بشريت بر سر اين که علوم تجربی غربی از اعتباری جهانی برخوردارند، به توافق رسيده است؛ پس عقلانيتی که شالودة اين علوم است نيز اعتباری جهانی دارد. پس عقلانيت علمي، معياری است که همة فرهنگها پذيرفتهاند. علاوه بر اين، با نفوذ و گسترش ارزشهای غربي، امروزه مردمان همة کشورهای جهان ازجمله عقب ماندهترين آنها، آرزو دارند که پزشک متخصص و داروهای خوب در دسترسشان باشند، و از امکانات مساوی برای تحصيل و کسب درآمد برخوردار باشند. اين ارزش های مدرن، کم و بيش، در همه فرهنگ هاپذيرفته شدهاند و ميتوانند به عنوان معيار عقلانيت به کار روند. به نظرم چارلز تيلور در مورد وجود ميعارهای عقلانی که مورد پذيرش همة فرهنگها باشد خود را به تجاهل ميزند. لويـبرول و ارنست کاسيرر نيز تفکر علمی و عقلانيت آن را معيار سنجش شيوههای انديشه قرار دادهاند،و برخلاف پندار بسياری کسان، نسبيگرا نبودند، آن دو به برتری انديشة علمی بر ديگر فرمهای انديشه باور داشتند؛ ولی در عينحال، طرفدار سلطة مطلق انديشة علمی بر فرهنگ نيز نبودند.
نکتة اصلی بر سر درک جهان پيرامونمان براساس آن چيزی است که «هستند»، نه درک آنها براساس فُرم و شکلی که آنها بر ما ظاهر ميشوند يا بر مبنای اميال شخصی ما.
کانت ميگويد که اشيا، فينفسه، «چيستند»، برای ذهن بشر ناشناخته ميماند، زيرا شناخت انسانی ما در محدودة پديدارهاست. ولی اين پرسش که آيا اين شناختی که ما از جهان برون به دست ميآوريم از حواس يامثلاً از آن چيزی که کانت «ترکيبی از پيشي» مينامد ناشی ميشود ، سبب پيدايش مکتبهای فلسفی متخاصم شده است. آنچه لويـبرول کوشيد تا نشان دهد اين بود که انسانهای ابتدايی جهان پيرامون خود را مانند انسان غربی درک نميکنند، پس فلسفة پوزيتويسم و حس گرايی متزلزل ميشوند، زيرا معتقدند که شناخت ما از حواس مان ناشی ميشوند. انسانهای ابتدايی به اموری سرسختانه اعتقاد دارند که به حواس بشر درنميآيند و نامريياند. پس نوع سمت گيری ذهن انسان و نوع ذهنيت او در شناختش از پيرامون خود، نقش اساسی دارد.
لويـ برول در فصل هفتم کتاب تأکيد ميکند که اگر ميخواهيم رسمها و عادتهای انسانهای ابتدايی را بفهميم، بايد آنها را به ذهنيت پيش- منطقی و عرفانی ارجاع دهيم. از اينرو بر روی عمليات جادويی که شکارچيان قبل از شکار انجام ميدادند متمرکز ميشود. به عقيدة او چنين رسمهايی نشان ميدهند که ذهنيت اقوام ابتدايی با ذهنيت انسان مدرن متفاوت است. نکتة کليدی در تحليل لويـبرول نتيجهگيری نهايی اوست: به عقيدة وی اگر مثلاً علت مرگ فردی بر اثر نيش مار باشد، ذهنيت جامعة مدرن ميگويد سَم وارد خون فرد شده و در نتيجه ايست قلبی موجب مرگش شده است. اما ذهنيت اقوام ابتدايی علت مرگ را نه بر اثر نيش مار که به نيرويی عرفانی يا جادويی منتسب ميکند. اين نوع نتيجهگيری لويـبرول در تعيين تحليل ذهن مدرن با ذهن پيش-مدرن است که مخالفاتهای زيادی را با او ايجاد کرده است.
مثالی که شما آوردهايد، نقش مقولة عليت را در ذهن علمی و ذهن ابتدايی روشن ميکند. انسان ابتدايی وقتی در جستوجوی علت است، اين علت برايش نه علت طبيعی است و نه علت روانی يا مکانيکی يا اجتماعی يا آماري، بلکه علت برای او از نوع عرفانی است. انسان ابتدايی در پس هر حادثهای دستی غيبی ميبيند و بيشتر مواقع تصور ميکند که شخص يا اشخاصی در پشت حادثه هستند. علت مرگ نه نيش مار بلکه جادوی جادوگر بوده است. پس بايد جادوگری که اين کار را کرده است شناخت و مجازات کرد. ممکن است منتقدی ايراد بگيرد که اگر انسان فرهيختة غربی پيرو يکی از اديان توحيدی باشد او نيز علت مرگ را نه نيش مار بلکه ارادة خدا خواهد دانست. پس در اين امر نيز ميان انسان ابتدايی با انسان فرهيخته غربی هيچ تفاوتی نيست؛ هر دو، علت مرگ را بر اثر ارادة يک شخص ميدانند. البته لويـبرول معتقد بود که کليسا و کنيسه بقايای ذهنيت عرفانی هستند. اتفاقاً بررسی اين نوع عليت يکی از نقاط قوت نظرية او است. آنچه منتقدان بر آن ايراد ميگيرند اين است که لويـبرول مدعی ميشود که انسان ابتدايی کلاً جهان پيرامون خود را متفاوت با ادراک انسان غربی درک ميکند؛ و ميگويند که لويـبرول در اين خصوص مبالغه کرده است. اما آنچه دستاورد لويـبرول را جاودان ميکند، اين است که او نشان داد که ذهن خرافهپرست نيز قوانين خود را دارد و ذهنی آشفته و لگامگسيخته نيست. او با اين کار نشان داد که ذهن بشر چگونه کار ميکند. ذهن بشر هم امور عقلانی را ميآفريند و هم امور ضد عقلانی را. ذهن بشر هم خرافات را ميآفريند و هم علم را. بنابراين لويـبرول نشان داد که ذهن هر انسانی از دو جزء «منطقي» و «عرفاني» تشکيل شده است. در غرب اين ذهنيت «منطقي» است که دست بالا را دارد اما در جوامع غير غربي، ذهنيت «عرفاني» غالب است.
روانکاوی انسان ابتدايی - گفتوگو با يدالله موقن دربارة کتاب «کارکردهای ذهنی در جوامع عقب مانده»
گفتوگو با يدالله موقن دربارة کتاب «کارکردهای ذهنی در جوامع عقب مانده»
روانکاوی انسان ابتدايی
گفتگو کننده عليرضا جاويد
ويژه نامه روز نامه شرق پنجشنبه ۲۵شهريور ۱۳۸۹
از آنجايی که انديشة لوسين لويـبرول برای مخاطبان ايرانی آشنا نيست، ضروری است که ابتدا بفرماييد او متأثر از چه متفکران و نحلههای فکری است؟
لوسين لويـ برول (۱۹۳۹-۱۸۵۷) فيلسوف و انسانشناس فرانسوي، استاد تاريخ فلسفة مدرن در دانشگاه سوربن و مدير پژوهشهای فسلفی بود. کسانيکه شايستگی رسيدن به مقام استادی (پروفسوري) را در دانشگاههای مختلف فرانسه داشتند، بايد با تأييد مدير پژوهشهای فلسفی به اين مقام ارتقا مييافتند و اين سمت را لويـبرول داشت. رمون آرون در کتاب «خاطرات»اش پس از ستايش بسيار از خدمات دانشگاهی لويـبرول، او را پوزيتيويست [تجربهگراي] خردگرا مينامد. اما در حقيقت موضعگيری فلسفی لويـبرول در چارچوب هيچ مکتب فلسفی خاصی نميگنجد. حتی ميتوان ادعا کرد که آثاری که دربارة اخلاق و ذهنيت ابتدايی نوشته است، چارچوب فلسفههای ايدهآليستی و پوزيتيويستی را درهم ميشکنند و مسائل تازهای را در قلمرو جامعهشناسی شناخت مطرح ميکنند. گورويچ، يکی از جمله کسانی بود که از آثار لويـبرول در زمينة مطالعة ذهنيت ابتدايی بسيار استقبال کرد، تا آن حد که لويـبرول را بنيانگذار جامعهشناسیِ «چندگانهنگر» دانست که شيوة تفکر چندگانه را ارائه داده است. لويـبرول نگرش جديدی به مسئلة شناخت داد، از اينرو ميتوان کار او را حرکتی انقلابی دانست.
به رغم انتقادهايی که لويـبرول از آگوست کنت و تايلور و جيمز فريزر ميکند، بيش از همه تحت تأثير آنها بوده است؛ و البته با مکتب جامعهشناسی اميل دورکم و اعضای آن ارتباطی نزديک داشت و اصطلاحات مکتب دورکم را بهکار برد و آنان را پيش گام خود در انسان شناسی قلمداد ميکرد. در ارتباط با اين موضوع، ارنست کاسيرر نظر جالبی دارد، او معتقد است که نظريات مکتب جامعهشناسی دورکم در آثار لويـبرول به کمال و پختگی رسيدهاند. بنابراين ميتوان گفت ذهن لويـبرول از ذهنيت ديگر اعضای مکتب دورکم، فلسفيتر و سيستماتيک تر بوده است.
تأکيدی که لويـبرول بر نقش عواطف و احساسات در ذهنيت ابتدايی دارد او را به فلسفة ياکوبی (فيلسوف آلماني) و به «روانشناسی انديشة عاطفیِ» هاينريش مائير و به «منطق احساساتِ» ريبو نيز نزديک ميکند. اما به اين نکته توجه داشته باشيد که موضوع تأثير پذيری اين متفکر يا آن فيلسوف از ديگر انديشمندان، هميشه بحث برانگيز بوده است، زيرا بيدرنگ اين پرسش مطرح ميشود که چرا او تحت تأثير اين متفکران قرار گرفته و نه تحت تأثير کسانی ديگر؟ بنابراين از همان آغاز خود متفکر بايد تمايلاتِ فکری خاصی داشته باشد تا تحت تأثير اشخاص بهخصوصی قرار بگيرد.
به نظرم آنجايی که لويـبرول به چيستی ذهنيت ابتدايی ميپردازد به فلسفه نزديک ميشود و زمانيکه به گذشته برميگردد تا زندگی جوامع ابتدايی را روايت کند به قلمرو تاريخ گام ميگذارد، و در نهايت وقتی به تحليل و تبيين مفهوم «ذهن مدرن» با «ذهن پيش مدرن» يا به تعبير او ذهنيت ابتدايی ميپردازد، آشکارا وارد حيطة «فلسفة تاريخ» ميشود. آيا در حوزة «فلسفة تاريخ» نيز ميتوانيم مشخصاً به فيلسوف خاصی اشاره کنيم که بر لويـبرول تأثيرگذار بوده است؟
در اين خصوص کسی به تاثير فيلسوف ايتاليايي، جامباتيستا ويکو بر لوي-برول اشاره نکرده است. اما ميتوان گفت که ويکو بيش از هرکس ديگری پش گام لويـبرول در ارائة شيوههای گوناگون انديشه بوده است. آيزايا برلين در کتابی که دربارة ويکو نوشته، مدعي است که کمال و پختگی نظريات ويکو را در جامعهشناسی تفهمی ماکس وبر و در فلسفة ديلتای ميتوان يافت. اما به نظر من تکامل انديشة ويکو را بيش از هر متفکر ديگري، در آثار لويـ برول بايد دانست. ميگويند که کاسيرر نيز در جوانی خويش آثار ويکو را خواند و تا پايان عمر تحت تأثير او قرار داشت. کاسيرر، ويکو را کاشف واقعی اسطوره ميداند. اما برخلاف ويکو، رهيافت کاسيرر و لويـبرول به اسطوره از طريق مفاهيم عقلانی است. البته فراموش نکنيم که دورهبندی سهگانة آگوست کنت از «تکامل ذهن»، نيز متأثر از ويکو است.
کلود لوي- استروس مفهومی دارد به نام «ذهن وحشي» که در کتابی به همين نام آن را بهکار برده و اين مفهوم را در مقابل مفهوم «ذهن علمي» قرار ميدهد. به اعتقاد لوي-استروس ذهن علمی به منظور شناخت پديدههای منفرد و صيقلخورده ازخلال فرايند روش تجربی عمل ميکند، در حاليکه ذهن وحشي، بر مواد از پيش تعيين شده تأکيد دارد و همين مسئله او را به سوی تمثيل ها و اسطورهها هدايت ميکند. در کتاب لويـبرول نيز شاهد هستيم که اصطلاح «ذهنيت ابتدايي» نقش کليدی در تحليلِ او از فرايندهای اجتماعی دارد. آيا اين اصطلاح قرابتی با اصطلاح «ذهن وحشي» کلود لوی استروس دارد؟
همانطور که خود لويـبرول بارها در صفحات همة کتابهايش اذعان ميکند، اصطلاح «ذهنيت ابتدايي» اصطلاح گمراهکنندهای است. اگر اصطلاح «ابتدايي» را به معنی «بنيادين» و «آغازين» بگيريم، به مقصود لويـبرول از بهکارگيری اين اصطلاح نزديکتر شدهايم. اوانزـپريچارد ميگويد که تايلور و فريزر معتقد بودند که چون انسان ابتدايی نادرست ميانديشد، به جادو اعتقاد پيدا می کند؛ اما لويـبرول مدعی است که چون انسان ابتدايی به جادو اعتقاد دارد، همين اعتقاد موجب ميشود که نادرست بينديشد. يعنی عقيدة لويـبرول وارونة عقيدة تايلور و فريزر است.ذهنيت ابتدايی قوانين طبيعت را مستقل از ارده انسان ها نمی داندو اعتقاد دارد که رفتار انسان ها در وقوع حوادث طبيعی نقش دارد.مثلاً شکستن محرمات می تواند موجب وقوع زلزله و جاری شدن سيل شود. ذهنيت ابتدايی به اموری اعتقاد دارد که مغاير با قوانين فيزيک و زيست شناسی هستند.
اما توجه داشته باشيد که ذهنيت هر انساني، اعم از ابتدايی و فرهيخته، اعم از شرقی و غربي، حاصل بازنماييهای جمعی جامعة او است . برخلاف نظر کندياک، ذهن بشر لوحة سفيدی نيست که بهتدريج بر آن چيزی نقش ببندد. ذهن انسان از همان آغاز اجتماعی شده است، يعنی بازنماييهای جمعی گروه اجتماعی آن را شکل و فرم داده است. من و شما ايرانی هستيم، و خواهناخواه تصورات مشترکی داريم که اين تصورات يا بازنماييهای مشترک را جامعة ايرانی در ذهن من و شما حک کرده است. من و شما با همين تصورات يا بازنماييهای جمعی است که ميانديشيم. اگر اين بازنماييها به سطح ايدهها يا مفاهيم انتزاعی رسيده باشند، تفکر من و شما مفهومی يا انتزاعی خواهد بود و اگر اين بازنماييهای هنوز به سطح مفاهيم انتزاعی نرسيده باشند و مفاهيم تصويری باشند، يعنی هنوز هم کانکريت [عينی و ملموس] باشند، تفکر من و شما نه کاملاً ابتدايی است و نه کاملاً مفهومی و انتزاعي. به نظر من تفکر در جامعة ما در چنين وضعيتی قرار دارد.همين طور نيز بر ذهنيتی که آن را ابتدايی ميناميم، بازنماييهای جمعی حاکماند که اين بازنماييها با عواطف و احساسات شديد عجيناند و ذهن ابتدايی بهجای مفاهيم انتزاعي، بازنماييهای جمعی و نيز پيوندهای ميانشان را در اختيار دارد. اين بازنماييها سرشتی عرفانی دارند؛ به اين معنی که هر چيزی را احاطه شده در نيروهای مرموز و جادويی و نامريی ارائه ميدهند. سلطة مطلق اين بازنماييها، که جمعياند و نه فردي، و سلطة مطلق پيش- پيوندهای ميانشان، پيش-ادراکها و پيش-داوريها، همه سبب ميشوند که سمتگيری ذهن انسان ابتدايی با ذهن انسان فرهيختة غربی متفاوت شود.اما در باره ارتباط انديشه لوي-ستروس با لوي-برول می توانم به نظرادموند ليچ استناد کنم که شارح انديشه لوي-ستروس در انگلستان است .او معتقد است که بحث های لوي-ستروس در باره«منطق-اسطوره» و «ذهن وحشي» حتی اگر هم به طور غير مستقم باشد متاثر از لوي-برول است.اما لوي-ستروس بر خلاف لوي-برول تفاوت «ذهن وحشي» با «ذهن متمدن» را در محتوامی داند نه در فرم ونوع.
چه عاملی موجب شد که لويـ برول به چنين تقابلی ميان ذهنيتها هدايت شود؟
لويـ برول در سال ۱۹۰۳ از چينشناسی به نام شاوان، ترجمة اثری تاريخی از پژوهش گری چينی را دريافت ميکند. لويـ برول به هنگام خواندن اين کتاب از اين موضوع شگفتزده ميشود که انديشههای نويسندة چينی بههيچوجه به هم مرتبط نميشوند و انسجام ندارند. اين موضوع او را به اين پرسش اساسی رهنمون کرد که آيا منطق چينی همانند منطق اروپايی است؟ اگر يکی نباشند وظيفة فلسفی بسيار مهمی خواهد بود که علل اين تفاوت منطقی را بررسی کنيم. ميبينيم که مسئلة مطرح شده مسئلهای صرفاً مربوط به قبايل آفريقايی يا بوميان استراليا يا سرخپوستان آمريکا نيست، بلکه فرهنگهای پيشرفتهای مانند چين و هند را نيز دربر ميگيرد. اي. اچ. فرانکفورت همين مسئله را در متون دينی و تاريخی مردمان خاور نزديک مشاهده کرده است که در کتابم « لويـ برول و مسئلة ذهنيتها» به آن اشاره کردهام.
وقتی لويـ برول «دو نوع» انسان را از هم تميز ميدهد و ميگويد «انسان ابتدايي» و «انسان فرهيخته»، به نظر ميرسد که او وجه مميز بين اين دو نوع انسان را نگرش آنها نسبت به رويدادهای محيط پيرامونشان ميداند. بر طبق اين مرزبندي، انسان ابتدايی در فهم رويدادها دچار «آميختگي» ميشود يعنی علت و معلول يک چيز را با علت و معلول چيز ديگری خَلط ميکند. در صورتيکه انسان فرهيخته علت و معلول هر چيزی را در چارچوب خود درک و فهم ميکند، يعنی هر رويدادی برای او دارای «منطق» است.
هم چنان که به درستی اشاره کرديد،«آميختگي» از اصطلاحات کليدی لويـبرول برای تبيين ذهنيت ابتدايی است. ذهنيت ابتدايی برخلاف ذهنيت منطقيـعلمي، پايبند اصل امتناع تناقض نيست؛ مثلاً اعضای قبيلة سرخپوست بورورو سرسختانه ادعا ميکردند که طوطيان سرخ هستند، يعنی هم انسانند و هم طوطي. آنان به اين تناقض يا «ناسازگاري» ،يعنی يکی بودن انسان با طوطي، اعتنايی نميکردند. اين اينهماني، اينهمانی علمی نيست بلکه عرفانی است. ساية انسان، تصوير يا مجسمة او با خود او يکی هستند و هر آسيبی که به يکی از اينها برسد، به خود انسان نيز ميرسد. مثلاً در آفريقای جنوبی اگر کسی را در حين فروبردن سوزن در ساية شخصی دستگير ميکردند، بيدرنگ اعدام ميشد، زيرا کار او به معنای فروبردن سوزن در بدن آن شخص محسوب می شد که نتيجة اش مرگ فرد بود. اين نمونهای از قانون آميختگی است که بر کارکردهای ذهنی انسان ابتدايی حاکم است. در ميان قبايل سرخپوست در آمريکای جنوبي، نيز ميان پدر و کودکش آميختگی احساس ميشود. مثلاً اگر کودک بيمار شود، دارويی را که پزشک برای درمان کودک تجويز کرده است نه کودک بلکه پدرش ميخورد، زيرا اين سرخپوستان ميپندارند که پدر و کودک يکی هستند پس هر تأثيری که دارو بر پدر کودک داشته باشد، بر خود کودک نيز خواهد داشت. اين اعتقادات از نظر ما مردودند چراکه برای ما فيالمثل عکس يا تصوير همان عکس يا تصوير است. در صورتی که توهمات ذهنی انسان ابتدايی مانع از اين ميشود که امور ذهنی را از امور عينی تميز دهد. برای او هر چيزی پر از خواص عرفانی و قدرتهای جادويی است؛ بنابراين از نظر او تمثال؛ مثلاً تمثال ملکة انگلستان ميتواند موجب شيوع بيماری مرگبار يا خشکسالی يا برعکس جاری شدن سيل شود.
بهنظر من لويـ برول بدون توجه به فرايند تکاملی جوامع، يعنی بُعد زمان و مکان، بر آستانة امروز ايستاده و، با منطق آن، گذشته را نقد ميکند. برای تبيين بهتر گفتهام از چارلز تيلور کمک ميگيرم: تيلور معتقد است هستة مرکزی هر نقدی بر عقلستيزي، «ناسازگاري» است. به اين معنا که هر امری که در چارچوب منطق ما نگنجد، غيرمنطقی و، در نتيجه، غيرعقلانی است. در اينجا تيلور سؤال مهمی را مطرح ميکند: آيا معياری برای عقلانيت وجود دارد که برای همة فرهنگها معتبر باشد؟ لويـبرول در کتابش پاسخ روشنی به اين سؤال نميدهد، در صورتيکه محور اصلی کتاب او بر مدار اين سؤال ميچرخد.
اگر منظور شما اين است که جوامع بشری در مراحل تکاملی متفاوتی قرار دارند و از اينرو ساختار ذهنيت گروههای اجتماعی متعلق به آنها با يکديگر تفاوت دارد، سخنی مخالف لويـبرول نگفتهايد. او هم کوشيده است تا ساختار تفکر حاکم بر جوامعی را کشف کند که ابتدايی يا عقب مانده ناميده ميشوند. علاوه بر اين، نظرية لويـبرول فقط شامل کارکردهای ذهنی در جوامع واپس مانده نميشود، بلکه موضوع فراگيرتری را مطرح ميکند که عبارت از اين است که ذهن انسان چگونه کار ميکند، خواه انسان ابتدايی باشد خواه انسان فرهيخته. آنچه را او ذهنيت عرفانی مينامد، در انسان فرهيخته نيز وجود دارد، اما ذهنيت غالب نيست. حتی ميتوان مدعی شد که ذهنيت عرفانی در متفکرانی مانند قديس آگوستين و قديس آکويناس و فيلسوفانی مانند مارکس و هايدگر بسيار پررنگ بوده است. بنابراين به نظر من نميتوان گفت لويـبرول بر آستانة امروز ايستاده است و با منطق آن، گذشته را نقد ميکند. جوامعی که ذهنيت ابتدايی همچنان برآنها حاکم است، امروزه هم وجود دارند و چيزی متعلق به گذشته نيستند. ذهنيت غيرعقلانی دوباره در حال سربرکشيدن است و چهبسا در خود جوامع غربی مجدداً دست بالا را پيدا کند. سخنانی مانند سخن تيلور، نشانة اين است که متفکران غرب به قعر غيرعقلانيت سقوط کردهاند و روشنگری را به گورستان فرستادهاند. اما سخنان تيلور حتی از نظر خود او نيز پوچ و بيمعناست، زيرا اگر جناب پروفسور چارلز تيلور بيمار شود، مسلماً يکی از جادوگران قبايل سرخپوست کانادا را بر بالين خود احضار نميکند، بلکه پيش حاذقترين پزشک خواهد رفت و بهترين و مؤثرترين داروها را مصرف خواهد کرد. بنابراين تيلور حداقل در محيط خودش ميداند که چه تصميمی عقلانی است و کدام تصميم غيرعقلاني. اما آنجايی که او ميخواهد ژست روشنفکری بگيرد و در قلوب روشنفکران جهان سومی برای خود جايی بازکند، چنين سفسطههايی ميکند. شايد بگوييد بله او در قالب فرهنگ غربی ميداند چه کاری عقلانی است و چه کاری عقلانی نيست، اما در ديگر فرهنگها چطور؟ پاسخ من اين است که امروزه علم غربي، جهانيشده است. متون درسیِ رياضيات و علوم تجربی در همة کشورهای جهان همانندند و بشريت بر سر اين که علوم تجربی غربی از اعتباری جهانی برخوردارند، به توافق رسيده است؛ پس عقلانيتی که شالودة اين علوم است نيز اعتباری جهانی دارد. پس عقلانيت علمي، معياری است که همة فرهنگها پذيرفتهاند. علاوه بر اين، با نفوذ و گسترش ارزشهای غربي، امروزه مردمان همة کشورهای جهان ازجمله عقب ماندهترين آنها، آرزو دارند که پزشک متخصص و داروهای خوب در دسترسشان باشند، و از امکانات مساوی برای تحصيل و کسب درآمد برخوردار باشند. اين ارزش های مدرن، کم و بيش، در همه فرهنگ هاپذيرفته شدهاند و ميتوانند به عنوان معيار عقلانيت به کار روند. به نظرم چارلز تيلور در مورد وجود ميعارهای عقلانی که مورد پذيرش همة فرهنگها باشد خود را به تجاهل ميزند. لويـبرول و ارنست کاسيرر نيز تفکر علمی و عقلانيت آن را معيار سنجش شيوههای انديشه قرار دادهاند،و برخلاف پندار بسياری کسان، نسبيگرا نبودند، آن دو به برتری انديشة علمی بر ديگر فرمهای انديشه باور داشتند؛ ولی در عينحال، طرفدار سلطة مطلق انديشة علمی بر فرهنگ نيز نبودند.
نکتة اصلی بر سر درک جهان پيرامونمان براساس آن چيزی است که «هستند»، نه درک آنها براساس فُرم و شکلی که آنها بر ما ظاهر ميشوند يا بر مبنای اميال شخصی ما.
کانت ميگويد که اشيا، فينفسه، «چيستند»، برای ذهن بشر ناشناخته ميماند، زيرا شناخت انسانی ما در محدودة پديدارهاست. ولی اين پرسش که آيا اين شناختی که ما از جهان برون به دست ميآوريم از حواس يامثلاً از آن چيزی که کانت «ترکيبی از پيشي» مينامد ناشی ميشود ، سبب پيدايش مکتبهای فلسفی متخاصم شده است. آنچه لويـبرول کوشيد تا نشان دهد اين بود که انسانهای ابتدايی جهان پيرامون خود را مانند انسان غربی درک نميکنند، پس فلسفة پوزيتويسم و حس گرايی متزلزل ميشوند، زيرا معتقدند که شناخت ما از حواس مان ناشی ميشوند. انسانهای ابتدايی به اموری سرسختانه اعتقاد دارند که به حواس بشر درنميآيند و نامريياند. پس نوع سمت گيری ذهن انسان و نوع ذهنيت او در شناختش از پيرامون خود، نقش اساسی دارد.
لويـ برول در فصل هفتم کتاب تأکيد ميکند که اگر ميخواهيم رسمها و عادتهای انسانهای ابتدايی را بفهميم، بايد آنها را به ذهنيت پيش- منطقی و عرفانی ارجاع دهيم. از اينرو بر روی عمليات جادويی که شکارچيان قبل از شکار انجام ميدادند متمرکز ميشود. به عقيدة او چنين رسمهايی نشان ميدهند که ذهنيت اقوام ابتدايی با ذهنيت انسان مدرن متفاوت است. نکتة کليدی در تحليل لويـبرول نتيجهگيری نهايی اوست: به عقيدة وی اگر مثلاً علت مرگ فردی بر اثر نيش مار باشد، ذهنيت جامعة مدرن ميگويد سَم وارد خون فرد شده و در نتيجه ايست قلبی موجب مرگش شده است. اما ذهنيت اقوام ابتدايی علت مرگ را نه بر اثر نيش مار که به نيرويی عرفانی يا جادويی منتسب ميکند. اين نوع نتيجهگيری لويـبرول در تعيين تحليل ذهن مدرن با ذهن پيش-مدرن است که مخالفاتهای زيادی را با او ايجاد کرده است.
مثالی که شما آوردهايد، نقش مقولة عليت را در ذهن علمی و ذهن ابتدايی روشن ميکند. انسان ابتدايی وقتی در جستوجوی علت است، اين علت برايش نه علت طبيعی است و نه علت روانی يا مکانيکی يا اجتماعی يا آماري، بلکه علت برای او از نوع عرفانی است. انسان ابتدايی در پس هر حادثهای دستی غيبی ميبيند و بيشتر مواقع تصور ميکند که شخص يا اشخاصی در پشت حادثه هستند. علت مرگ نه نيش مار بلکه جادوی جادوگر بوده است. پس بايد جادوگری که اين کار را کرده است شناخت و مجازات کرد. ممکن است منتقدی ايراد بگيرد که اگر انسان فرهيختة غربی پيرو يکی از اديان توحيدی باشد او نيز علت مرگ را نه نيش مار بلکه ارادة خدا خواهد دانست. پس در اين امر نيز ميان انسان ابتدايی با انسان فرهيخته غربی هيچ تفاوتی نيست؛ هر دو، علت مرگ را بر اثر ارادة يک شخص ميدانند. البته لويـبرول معتقد بود که کليسا و کنيسه بقايای ذهنيت عرفانی هستند. اتفاقاً بررسی اين نوع عليت يکی از نقاط قوت نظرية او است. آنچه منتقدان بر آن ايراد ميگيرند اين است که لويـبرول مدعی ميشود که انسان ابتدايی کلاً جهان پيرامون خود را متفاوت با ادراک انسان غربی درک ميکند؛ و ميگويند که لويـبرول در اين خصوص مبالغه کرده است. اما آنچه دستاورد لويـبرول را جاودان ميکند، اين است که او نشان داد که ذهن خرافهپرست نيز قوانين خود را دارد و ذهنی آشفته و لگامگسيخته نيست. او با اين کار نشان داد که ذهن بشر چگونه کار ميکند. ذهن بشر هم امور عقلانی را ميآفريند و هم امور ضد عقلانی را. ذهن بشر هم خرافات را ميآفريند و هم علم را. بنابراين لويـبرول نشان داد که ذهن هر انسانی از دو جزء «منطقي» و «عرفاني» تشکيل شده است. در غرب اين ذهنيت «منطقي» است که دست بالا را دارد اما در جوامع غير غربي، ذهنيت «عرفاني» غالب است.
