3/14/08

قلمرو عمومیi و مردمسالاری


شاهرخ حقيقی


درآمد:

اصلِ شرکتِ آگاه و فعالِ همگان در زندگیِ اجتماعی- سیاسی ویژگی برجسته ی دفاع هابرماس از مدرنیت است. در جامعه ی مدرن پایه های سنتی یگانگی اجتماعی ویران شده و چندپارگی فرهنگی در جای یکپارچگی فرهنگی نشسته است. به گمان هابرماس، تکیه گاهِ نهادهای یگانگی بخش در جامعه ی مردمسالارانه ی مدرن "قلمرو عمومی" است. هابرماس پیدایش قلمرو عمومی (همگانی) برای گفت- و- شنود درباره ی پرسشهای عمومی (همگانی) را ویژگی کلیدی پروژه ی مدرنیت می انگارد.

در نظریه ی هابرماس، اصل شرکت افراد خودفرمان (خود گردان)ii در قلمرو عمومی سیاسی و اجتماعی با شکل گیری آراء عمومیiii و در پایان با تصمیم گیری عقلی عمومی (همگانی) درباره پرسشهای عمومی پیوند دارد. از آنجا که شکل گیری آراء عمومی به شرکت عموم (همگان) نیاز دارد، برداشت مدرن از قلمرو عمومی مردمسالارانه است.

"قلمرو عمومی" به راستی مفهوم محوری فلسفه ی اجتماعی- سیاسی هابرماس و موضوع پژوهش نخستین اثر مهم چاپ شده ی او، دگرگونی ساختاری قلمرو عمومی1، است. او در نوشته های بعد نیز، برای مثال در کتاب میانِ واقعیتها و هنجارها2، از آخرین آثار مهم چاپ شده اش، به این مفهوم باز گشته است. اما تحلیل همه جانبه و کم همتای او از این مفهوم و دگرگونیهای معنایی آن در بستر تاریخی سده های بسیار، کتاب دگرگونیِ ساختاریِ قلمرو عمومی را به اثری کلاسیک تبدیل کرده است.

کتاب دگرگونی ساختاری قلمرو عمومی کندوکاوی است در تاریخ در جستجوی الگویی هنجاری برای مردمسالاری و کاربرد آن الگو برای ارزیابی مردمسالاری در جامعه های معاصر. از پرسشهای کلیدی کتاب یکی درباره ی آن وضعیت اقتصادی- اجتماعی است که به گفت- و- شنود عقلی-انتقادی میان شهروندان درباره ی پرسشهای عمومی میدان می دهد. اما به رغم اهمیت بُعد تاریخی، کتابِ دگرگونیِ ساختاری پژوهش تاریخی محض نیست و افزون برآن دارای بُُعدی هنجاری- آرمانی است. کتاب، از یکسو، پژوهشی است تاریخی درباره ی دگرگونیهای نهادهای اقتصادی- سیاسی در جامعه های اروپایی از سده ی 17 تا میانه ی سده ی 20، و از سوی دیگر، کوششی است در کشف و نشان دادن فرصتهایی که این روند تاریخی در ساحت سیاست پدید آورده است. به گمان هابرماس، دگرگونیهای اجتماعی- اقتصادی در کشورهای اروپایی در این دوران زمینه ی پیدایش نهادی را فراهم کرده اند که در آن کاربردِ عمومیِ "عقل عملی3"iv برای تصمیم گیری درباره ی پرسشها و علائق عمومی ممکن است. او این نهاد را "قلمرو عمومی" می نامد که به راستی قلب نظام سیاسیِ مردمسالاری است.

هابرماس در کتابِ دگرگونیِ ساختاری همراه با و افزون بر، پژوهش درباره ی شرایط تاریخی پیدایش قلمرو عمومی، می کوشد نشان دهد که چگونه تنشهای ساختاری جامعه ی سرمایه داری به دگرگونی و در پایان به فرسایش این نهاد کلیدی مردمسالاری انجامیده است. اما، همان گونه که به تفصیل خواهیم دید، فراسوی این ارزیابیِ منفی، هابرماس قلمرو عمومی را هنوز دارای نیروی بالقوه ی رهایی بخش می داند و یکی از هدفهای او در این اثر بررسی امکان بازسازی این نهاد کلیدی مردمسالاری در جامعه های سرمایه داری معاصر است.

هابرماس ویژگی اصلی مردمسالاری را، نه بیان آزاد آراء، بلکه شکل گیریِ عقلیِ "آراء عمومی" می انگارد که خود به شرکت فعال شهروندان نیاز دارد. آراء عمومی داده ای نیست که پیش از روند گفت- و- شنودِ عمومی و تصمیم گیری مردمسالارانه وجود داشته باشد. شکل گیری مردمسالارانه ی آراء عمومی خود مهمترین معیار مردمسالارانه بودن نظام سیاسی است. به گمان هابرماس شرکت در زندگی اجتماعی- سیاسی نمی تواند به رای دادن دوره ای شهروندان محدود باشد، و افزون بر و مهمتر از آن نیازمندِ حضورِ فعالِ شهروندان در ساحتهای اجتماعی- فرهنگی- سیاسی است. پس او قلمرو عمومی را، که گستره ی شرکت فعال شهروندان در روند بحث و گفت- و-شنود درباره ی پرسشهای مورد علاقه ی عموم است، قلبِ جامعه ی مردمسالارانه می انگارد. درجه ی مردمسالارانه بودن جامعه بستگی دارد به درجه ی گسترده و باز بودن ساحتهایی که فرصت شرکت در گفتمانهای عمومی را در اختیار شهروندان می گذارند.

هابرماس قلمرو عمومی را به طور خلاصه چنین تعریف کرده است:

"مقصود از قلمرو عمومی ساحتی از زندگی اجتماعی است که "آراء عمومی" در آن شکل می گیرد. [جامعه ی مردمسالارانه حضور در قلمرو عمومی و] دسترسی به آن را برای همه ی شهروندان ضمانت می کند. در هر گفت و شنود میان شهروندان خصوصی [درباره ی پرسشهای عمومی] بخشی از قلمرو عمومی هستی می یابد - یعنی، هرگاه که شهروندان نه در مقام سوداگران و صاحبانِ حرفه در بده بستانهای خصوصی رفتار می کنند و نه مانند مسئولان دولتی که پیرو محدودیتهای قانونیِ نظامِ دولتی اند. شهروندان هنگامی پیکره ای عمومی پدید می آورند که بدون محدودیت، یعنی با ضمانتِ آزادی شرکت در اجتماعها و آزادی بیان و نشر آراء – درباره ی مسائل مورد علاقه ی عموم به گفت- و- شنود می نشینند. اگر این پیکره ی عمومی بسیار فراخ باشد ارتباط میان شهروندان نیازمند رسانه هایی ویژه برای انتقال اطلاعات و اثر گذاشتن بر کسانی است که این اطلاعات را دریافت می کنند. امروز روزنامه ها و مجله ها و رادیو و تلویزیون رسانه های قلمرو عمومی هستند.4 قلمرو عمومی سیاسی تنها هنگامی تاثیر نهادی بر حکومت دارد که نظارت سیاسی به طور موثر متکی باشد به خواستِ مردمسالارانه ی دسترسی پذیری اطلاعات برای عموم."5

کمی دقت در این تعریف و نگاهی به دگرگونیهای اجتماعی سیاسی در جامعه های سرمایه داری مدرن نشان می دهد که تعریف هابرماس از قلمرو عمومی هرگز واقعیتِ تاریخی نیافته است. شکلِ واقعیت یافته ی این آرمان در تاریخ همواره ناقص و تحریف شده بوده است: شرکت کنندگان در قلمرو عمومی، در اوجِ واقعیت یافتگی آن در سده ی 18، محدود بودند به مردان تحصیلکرده ی صاحب مالکیتِ خصوصی، و بخش مهمی از جمعیت فعال، مانند زنان و زحمتکشان و بسیاری از اقلیتها، از شرکت در قلمرو عمومی محروم بودند. بی تردید، قلمرو عمومی در سده های 19 و 20 کم کم گسترده تر شد و در پایان زنان و کارگران و اقلیتها را دربرگرفت، اما از جهت کیفیت به ضعف گرائید و مهمترین ویژگی اش، یعنی حضور فعال شهروندان در گفت- و- شنود عقلی- انتقادی درباره ی پرسشهای سیاسی- اجتماعی، را از دست داد و به راستی حتی بیشتر از پیش از معنای آرمانی اش دور شد.

از چشم انداز سالهای پایانی دهه ی 50 در سده ی 20، ارزیابی کلی هابرماس از امکان واقعیت یافتن نهاد قلمرو عمومی چندان خوش بینانه نبود. او در مصاحبه ای با پیتر دوزi قلمرو عمومی را همچون تصویری فراموش نشدنی توصیف می کند که در وضعیت کنونی کوچک و خوار شده. شهروندانی که عامل زندگی در قلمرو عمومی به شمار می روند نسبت به پرسشهای عمومی سرد و بی اعتناii شده اند و رغبت چندانی به شرکت در گفت- و شنود عمومی از خود نشان نمی دهند.6


ارزیابیِ منفیِ هابرماس از قلمرو عمومی در جامعه ی معاصر را، به رغم ریشه ای بودن، می توان نقدی از درونiii به شمار آورد، زیرا هابرماس معیارِ ارزیابی خود را از درون روندهای تاریخی بیرون کشیده و از بیرون به آن تحمیل نمی کند. اما، تحلیل هابرماس از روند دگرگونی قلمرو عمومی تنها روایتِ فرسایش و انحطاط این ساحت نیست، و افزون بر آن جست-و- جویی است با وسواس ودقت در دورانی که فرصتهایی برای رهایی بشریت گشوده شد. این گشایشها، به گمان هابرماس، تنها با مفهوم کلیدی "عقل ارتباطی"iv 7 فهم پذیرند، که، خواه مستقیم و خواه نامستقیم، موضوع پژوهش همه زندگانی فکری هابرماس پس از نگارش این کتاب بوده است.

از چشم انداز تاریخ، قلمرو عمومی در پی مبارزه با استبداد و قدرت مطلق دولت پدید آمد- مبارزه ای که می خواست اقتدار مشروط به بازبینی آزاد شهروندان را در جای اقتدار دلبخواهانه ی v حاکمان مستبد بنشاند. خواستهای مشخص این مبارزه آزادیهای مدنیvi و سیاسی، مانند آزادی بیان، آزادیِ شرکت در اجتماعات، حق متهمان برای محاکمه ی قانونی، و حکومت انتخابیvii، بود. البته پیش زمینه ی پیدایش قلمرو عمومی دگرگونیهای ژرف در رابطه های اجتماعی و پیدایش فضایی فرهنگی بود که در آن شکل جدیدی از ارتباط میان شهروندان ممکن می شد.

در تحلیل هابرماس، دو وجه مهمِ آن جریان اجتماعی- فرهنگی پیچیده ای که به استقرار قلمرو عمومی در کشورهای اروپایی انجامید عبارت بودند از:

الف) پیدایش و رشد شکلهای جدید گردهم آیی های عمومی مانند قهوه خانه ها، سالنها،

انجمنهای کتابخوانی، میکده ها، تاترها، کنسرتهای موسیقی، سخنرانیها، موزه ها، و

جزآن.

ب) پیدایش زیر ساخت جدیدی از شبکه ی ارتباطهای اجتماعی، یعنی، مطبوعات، شرکتهای

چاپ و نشر کتاب، انتشار گاهنامه ها، و نیز افزایش و بهبود وسائل حمل و نقل و سفر، و به طور کلی پدید آمدنِ فضایی جدید برای ارتباطها و انجمنها و گردهم آیی های داوطلبانه.viii از ویژگیهای برجسته ی این فضای فرهنگی جدید پیدایشِ جمعِ کثیرِ کتاب خوانها و روزنامه خوانها بود.

نکته ی کلیدی تحلیل و ارزیابی تاریخی هابرماس این است که قلمرو عمومی نه تنها نتیجه ی خواستهای آگاهانه ی اصلاح طلبان و روشنفکران، بلکه افزون بر و مهمتر از آن نتیجه ی آن دگرگونیهای ژرفِ اقتصادی- اجتماعی بود که از پایانِ سده های میانی تا سده ی 18 در کشورهای اروپایی رخ داد. در این تحلیل، سرمایه هایی که در پی گسترش اقتصاد کالائی، به ویژه تجارت با سرزمینهای دور، انباشت شد، نقشی کلیدی در گذار از نظام پیشین (فئودالیسم) به نظامِ جدید (سرمایه داری) داشت. پس پیدایشِ قلمرو عمومی بیش از هر چیز پی آمد ناخواسته یi دگرگونیهای درازمدت اقتصادی- اجتماعی در کشورهای اروپایی بود. هرچند، بی تردید، خواستها وآرزوهای طبقه ی بورژوای جدید - طبقه ای که کارکرد اقتصادی اش نیازمند ابداعات علمی و تکنیکی و اداری بود - به گسترش قلمرو عمومی شتاب بخشید.

پیدایش و دگرگونیِ قلمرو عمومی در جامعه های مدرن همراه بود با شکل گیری دولت مدرن در سده های 17 و 18 و دگرگونی آن در سده های 19 و 20. این دگرگونیها نیز به گمان هابرماس نه یکسره در سطح شعور و اراده ی اصلاح خواهان و روشنفکران فهم و شرح پذیر است و نه تنها با تحلیلِ روندهای اقتصادی. برای مثال، رشد دولتهای محلی در سده ی 19، که در دگرگونی قلمرو عمومی اثری کلیدی داشت، مدیون درگیر شدن با و پاسخ گوییِ به مشکلات شهرنشینی جدید مانند امنیت، بهداشت عمومی، امکانات رفاهی زندگی شهری، فقر و جزآن بود. به طور کلی، دگرگونیهای اجتماعی- اقتصادی بیشتر از این که نتیجه ی برنامه ها و استراتژیهای از پیش اندیشیده شده باشند، پی آمدهای ناخواسته ی دخالتهایی بودند که ساختارهای موجود طلب می کردند. از سویِ دیگر، رابطه ی میان دگرگونیهای اقتصادی و تصمیم گیریهای سیاسی-اجتماعی رابطه ای عِلیتیii نبود. بلکه دگرگونیهای اقتصادی مشکلها و پرسشهایی را پدید می آوردند که طیفی از پاسخهای گوناگون برای آنها ممکن بود. و پاسخهایی که داده می شد، بسته به وضعیت ویژه، می توانست انگیزه ها و دلیلهای گوناگونِ داشته باشد- از دلیلها و انگیزه های سیاسی و دینی گرفته تا نفع شخصی یا گروهی.

پس، در تحلیلِ هابرماس، روندِِ پیدایش و دگرگونی قلمرو عمومی بیانگر گونه ای پیوند دوسویه میان فرهنگ و اقتصاد است: از یک سو، گسترش تجارت پایه ی اقتصاد فئودالی را سست کرد، و اقتصاد کالایی را پدید آورد، و رابطه ی دولت/اجتماع را بر پایه ی معنایی جدید از فرق گذاریِ میان "خصوصی" و "عمومی" استوار کرد. و از سوی دیگر، نشر اخبار درباره ی رشد شبکه های تجاری مقوله ای جدید از دانشِ عمومی و اطلاعات به ویژه در متن جنگها و رقابتهای بین المللی در سده ی 17 پدید آورد که به پیدایش بستری جدید برای شبکه ی مبادله ها انجامید و در پایان مطبوعات را پدید آورد.

خلاصه این که، کوشش هابرماس در توضیح پیدایش قلمرو عمومی توضیحی بود تاریخی- مادیiii، بی آن که او این پدیده ی پیچیده را به یک سلسله علتهای اقتصادی فروکاهد.

افزون بر این، همان گونه که پیشتر گفتم، هدف پژوهش هابرماس نه تنها تاریخ نگاری محض بلکه افزون بر روایتِ تاریخ سیاسی دوران جدید، برجسته کردنِ آن جنبه هایی از واقعیتهای سیاسی- اجتماعی این دوران و یافتن آن ویژگیها بود که بتوانند معیاری برای ارزیابی دگرگونیهای قلمرو عمومی در جامعه های معاصر را در اختیار ما بگذارند و در پایان فرصتهای مردمسالارانه کردن قلمرو عمومی را در دنیای معاصر نشان دهند.

هابرماس با این گونه تحلیل، یعنی تاریخ نگاری با پیش انگاشتهای هنجاری، ویژگی اصلی قلمرو عمومی را کاربرد "عقل عمومی"i در دست شهروندانی می انگارد که دارای بلوغ و استقلال فکری لازم برای اندیشیدن به پرسشهای عمومی اند. مقصودِ هابرماس از "توانایی کاربرد عقل عمومی" اندیشیدن در ارتباط با دیگران، و گفت- و- شنود، و تبادل نظر با همگنان و بطور خلاصه ارتباط عقلی با دیگری است.

هابرماس داعیه ی آن را ندارد که الگویِ مردمسالارانه ی قلمرو عمومی بدون کم و کاست در سده ی 18 واقعیت یافت. همان گونه که گفتم، در آن دوران شرکت در قلمرو عمومی تنها برای گروهی محدود از افراد جامعه ممکن بود- یعنی، مردان تحصیلکرده ی صاحب مالکیت خصوصی. به همین دلیل او واژه ی "بورژوایی" را برای توصیف "قلمرو عمومیِ" سده ی 18 به کار می گیرد. اما، دگرگونیهای بعدی جامعه های سرمایه داری قلمرو عمومی را حتی بیشتر از پیش از مفهوم آرمانی آن دور کرد. شدت یافتن تضادهای جامعه های سرمایه داری از دهه های میانی سده ی 19، دگرگونی سرمایه داری بدون نظارت (لسه فر) ii به سرمایه داری هدایت شدهiii و دخالت فزاینده ی دولت در حل تضادهای اجتماعی، همراه شد با از بین رفتن استقلال قلمرو عمومی. دگرگونیهای جامعه های سرمایه داری در سده های 19 و 20 رفته رفته پایه ها ی قلمرو عمومی بورژوایی کلاسیک، مانند فرق گذاری روشن میان علائق عمومی و علائق خصوصی، جدایی جامعه ی مدنی از دولت، و نقش شهروندان در شکل دادن به سیاستهای عمومی از راه گفت- و- شنودِِ رها از سلطه و فریب، را سست کرد. در پایان دگرگونی رابطه ی میان دولت و جامعه و گسترش نفوذ و سلطه ی دولت در ساحتهای گوناگون اجتماعی به زیان زندگی آزاد سیاسی تمام شد.

در گستره ی فرهنگ، کالایی شدن محصولات فرهنگی و برجسته شدن وجه سرگرم کننده ی آثار هنری، تبدیل شدن شهروندان به مصرف کنندگان این محصولات، و از بین رفتن روندهای میانجی برای فهمِ آثار هنری به ویژه در رسانه های جمعی معاصر، مانند رادیو و تلویزیون، همگی نشان از فرسایش بُعد انتقادی قلمرو عمومی دارند.

تحلیل انتقادی هابرماس و ارزیابی منفیِ او از فضای فرهنگیِ جامعه های پیشرفته و پی آمدهای آن برای ساحتِ سیاست در جامعه های سرمایه داری معاصر ، زیر تاثیر اندیشه ی انتقادیِ متفکران مکتب فرانکفورت، به ویژه آدورنو، بود. هابرماس نقد کالایی شدن فرهنگ (یا "صنعتِ فرهنگ"iv، و دستکاریهای فریبکارانه ی آراء عمومی را از آدورنو پذیرفت.8 هرچند به گمان او، نظریه ی انتقادی آدورنو و هورکایمر دچار بدبینی افراطی است و در نتیجه برای شناخت درست دگرگونی قلمرو عمومی نارساست. هابرماس کوشید که پروژه ی اندیشه ی انتقادی مکتب فرانکفورت را چنان بازاندیشی کند که راهی برای خروج از بن بست بدبینانه ی آدورنو و هورکایمر داشته باشد. فرق پایه ای تحلیل انتقادی هابرماس با تحلیل بدبینانه ی آدورنو و هورکایمر این بود که نقد هابرماس، برخلاف نقدِ فراگیرِ آنها، نقدی بود از درونv. پایه ی ارزیابی هابرماس از دگرگونیهای قلمرو عمومی افقهای تازه ای بود که به گمان او مدرنیت و روشنگری برای بشریت گشوده است. پس تحلیل هابرماس از پیدایش و دگرگونی قلمرو عمومی در جامعه های غربی یکی از ستونهای اصلی نقد او از "دیالکتیک روشنگری"9 و برداشت بدبینانه ی آدورنو و هورکایمر از روشنگری و مدرنیت است.

هابرماس، در پاسخ به ارزیابی منفی آدورنو و هورکایمر از روشنگری یعنی آنچه آنها "دیالکتیک روشنگری" می نامیدند، پیدایش قلمرو عمومی را برای گفت- و- شنود انتقادی درباره ی پرسشهای عمومی ویژگی کلیدی پروژه ی روشنگری و چرخشگاهی در تاریخ بشر می انگارد.


به طور کلی جایگاهی که هابرماس برای قلمرو عمومی در جامعه ی مردمسالارانه ی مدرن قائل بود، ارزیابی او از مدرنیت را از طیف وسیعی از ارزیابیهای متفکران معاصر جدا می کند.

برای مثال، هرچند بی تردید چشم انداز هابرماس مادی باوری تاریخیi است، با توجه به دگرگونیهای سرمایه داری سده ی 20، تحلیل او ناگزیر نمی توانست محدود به چارچوب نظری مارکسیسم کلاسیک باشد که پایه ی عینی اش وضعیتِ جامعه های غربی در سده ی 19، یعنی، نظام سرمایه داری لیبرال بود.

هابرماس کوشید در نظریه ی خود پی آمدهای دگرگونیهای سرمایه داری سده ی 20 و نظام سیاسی آن را در نظر گیرد. پیدایش شرکتهای بزرگ سرمایه داری، نقش مصرف در واکنش به افزایش گنجایش تولیدی، پیدایش دولت رفاه اجتماعی و نظام سیاسیِ ویژه ی آن، همه حکایت از آن دارند که شرایط عینیِ شکل گیری مارکسیسم کلاسیک دگرگون شده است. از این چشم انداز، کتاب دگرگونی ساختاری قلمرو عمومی، کوششی است برای تحلیل دگرگونی نهادهای سیاسی در جریان گذار از سرمایه داری لیبرال، که موضوع پژوهش و تحلیل مارکس بود، به سرمایه داری سازمان یافته و هدایت شده در سده ی 20.

یکی از انگیزه های تحلیل هابرماس از دگرگونی قلمرو عمومی زنده کردن نیروهای مثبت و پیشروِ مردمسالاری "صوری" در واکنش به مارکسیسم جزمی (ارتدکس) بود. در نیمه ی دوم سده ی 20 روشن بود که کوشش برای دگرگون کردن جامعه بر پایه ی برداشت جزمی از مارکس به شکست انجامیده بود. تجربه ی فاشیسم و گسترش "صنعت فرهنگ" و استقرارِ"توافقِ ساختگی"ii 10 همگی حکایت از این داشتند که آن نیروهای اجتماعی وجود ندارند که نیروی بالقوه ی دگرگونی ساختاری جامعه های سرمایه داری باشند.

تحلیل هابرماس از قلمرو عمومی، هم از جهت روش پژوهش اجتماعی و هم از جهت ارزیابی او از وضعیت موجود و نیروهای بالقوه برای دگرگونی وضعیت موجود، دارای ویژگیهایی است که اندیشه ی او را نه تنها از اندیشه متفکران نسل اول مکتب فرانکفورت و مارکسیم جزمی (ارتدکس)، بلکه از دیگر جریانهای مهم فکری نیمه دوم سده ی 20 جدا می کند. از این جهت می توان گفت که تحلیل ویژه ی هابرماس از دگرگونی ساختاری قلمرو عمومی در پیوند است با نقد او از جریانهای مهم فکری مانند لیبرالیسم، مارکسیسم ارتودکس، پوزیتیویزم، پست مدرنیسم، و نیز تحلیل آدورنو و هورکایمر در کتاب دیالکتیک روشنگری.

این در آمد را با تکرار این نکته پایان می دهم که مفهوم قلمرو عمومی در پروژه ی فکری هابرماس جایگاهی کلیدی دارد. همان گونه که پیشتر گفتم، چه بسا، چشمگیر ترین ویژگی کار هابرماس از هنگام انتشار کتاب دگرگونی تا کنون دفاع از مدرنیت در پرتو اصل شرکت شهروندان در قلمرو عمومی بوده است. به گمانِ هابرماس، پیدایش قلمرو عمومی برای گفت- و- شنود انتقادی درباره ی پرسشهای همگانی بستر واقعیت یافتن اصل شرکت افراد خودفرمان در تصمیم گیری دستجمعی درباره ی زندگی اجتماعی است. و اگر اصل شرکت افراد خودفرمان در قلمرو عمومی از ویژگیهایِ کلیدی پروژه روشنگری است، پس بخش مهمی از آنچه هابرماس"پروژه ی ناتمام روشنگری" خوانده است همانا روند واقعیت یافتن اصل شرکت افراد خودفرمان در جامعه ی مدرن است. بی تردید جامعه ی مدرن هنوز نتوانسته است نهادهای ضروری برای واقعیت یافتن اصل خودفرمانی شهرندان را مستقر کند. اما این را نیز باید بیافزایم که از چشم انداز هابرماس، پروژه ی روشنگری در ذات نه پروژه ای پایان پذیر، بلکه پروژه ای است همیشگی. به بیان دیگر، پروژه روشنگری بیانگر روندی تاریخی است و نه توصیفِ وضعیتی ایستا. حاکمیت سیاسی افراد خود فرمان آرمانشهریi نیست که بتوان یک بار و برای همیشه به آن دست یافت، بلکه اصلی است تعیین کننده ی جهت گیری اصلی جامعه ی مردمسالارانه.

خلاصه کنم، ویژگی کلیدی مردمسالاری تصمیم گیری عقلی عمومی درباره ی پرسشهای عمومی است. اما تصمیم گیری عقلی عمومی درباره پرسشهای عمومی بدون شکل گیری عقلی آراء عمومی ممکن نیست که خود نیازمند شرکت فعال همگان در قلمرو عمومی است.

به این معنا، آراء عمومی پایه ی تصمیم گیریهای جمعی در جامعه ی مردمسالارانه است و از سوی دیگر شکل گیری آراء عمومی در بسترِ گفتمان عملی ویژگیِ تعیین کننده ی جامعه ی مردمسالارانه است.


کتابی که در دست دارید دارای دو بخش اصلی و یک ضمیمه است. بخش نخست، در چهار فصل، معرفیِ فلسفه ی اجتماعی- سیاسی هابرماس است با تاکید بر مفهوم محوری قلمروِ عمومی. فصل اول، کوششی است در توصیف و تحلیلِ نظریه ی هابرماس درباره ی دگرگونیهای قلمرو عمومی در جامعه های سرمایه داری غربی. فصل دوم به پاره ای چشم اندازهای انتقادی درباره ی فلسفه ی سیاسی- اجتماعیِ هابرماس اختصاص یافته است. فصل سوم کاوشی است درباره ی پی آمد مفهومِ قلمرو عمومی برای نظریه ی مردمسالاری در دنیای معاصر. در این فصل، برداشت هابرماس از مردمسالاری با دو برداشت رقیب مقایسه می شود. و بالاخره، فصل چهارم تلاشی است برای تحلیل نارسائیها و تضادهای مردمسالاری در دولت ملی در وضعیت جهانی شدن. در این فصل تلاش هابرماس برای رسیدن به مفهوم عدالت از چشم انداز جهانی موضوع بحث واقع خواهد شد.

بخش دوم کتاب دربرگیرنده ی ترجمه فارسی چهار نوشته کوتاه است از هابرماس درباره ی سه مقوله ی اصلی موضوع بحث کتاب، یعنی، قلمرو عمومی، مردمسالاری، و جهانی شدن.

و بالاخره، بخش ضمیمه دربرگیرنده ی شرحِ مفهومهایی در فلسفه ی هابرماس است که برای فهم استدلالهای او درباره ی قلمرو عمومی و مردمسالاری ضروری اند، وِلی نه متن کتاب جای مناسب برای شرح آنهاست و نه پانویسها. شرح به تفصیل این مفهومها در متن خواننده را از مسیر استدلالهای اصلی کتاب دور می کند و چه بسا جلوی تمرکز ذهن خواننده در دنبال کردن استدلالهای کتاب را می گیرد. و نیز به دلیل پیچیدگی این مفهومها شرح آنها ناگزیر مفصل تر از آن است که در محدوده ی پانویسها بگنجد.

امید نویسنده این است که این مجموعه، همراه با این که درآمدی باشد برای آشنایی خواننده ی فارسی زبان با فلسفه ی اجتماعی- سیاسی یکی از جالبترین و چه بسا اثر گذارترین متفکرانِ معاصر، ابزار تحلیلی ضروری برای فهمِ نهادهای اجتماعی- سیاسی جامعه های معاصر را در اختیار خواننده بگذارد.


i Public sphere

ii autonomous

iii public opinion

iv Practical reason

i Peter Dews

ii apathy

iii immanent critique

iv Communicative reasoning

v Arbitrary authority

vi Civil liberties

vii Representative government

viii Voluntary associations

i Unintended consequence

ii causal

iii historical materialist

i public reason

ii Laissez-faire capitalism

iii regulated capitalism

iv cultur industry

v immanent critique

i historical materialist perspective

ii manufactured consent

i Utopia

1 Jurgen Habermas, The Structural Transformation of the Public Sphere,translated by T. Burger and F. Lawrence, MIT Press, 1989.

2 Jurgen Habermas, Between Facts and Norms, Contributions to a Discourse Theory of law and Democracy, Translated by William Rehg, MIT, 1996. (The original Germas edition: Suhrkamp Verlag, 1992)

3 برای توضیح درباره ی مفهومِ "عقل عملی" در فلسفه ی هابرماس نگاه کنید به بخش "مفهومهای کلیدی" در این کتاب.

4 به هنگامِ انتشار کتاب در سال 1961رسانه ی اینترنت هنوز پدید نیامده بود.

5 Jurnen Habermas, “Public Sphere,” New German Critique 3 197): 49.

6 Peter Dew, Autonomy & Solidarit, Interviews with Jurgen Habermas, Edited and introduced by Peter Dews, 1986, Verso.

7 برای توضیح درباره ی مفهومِ عقل ارتباطی در فلسفه ی هابرماس نگاه کنید به بخش "مفهومهای کلیدی" در این کتاب.

8 برای توضیح درباره ی "صنعتِ فرهنگ" نگاه کنید به بخش "مفهومهای کلیدی".

9 برای توضیح درباره ی "دیالکتیکِ روشنگری" نگاه کنید به بخش "مفهومهای کلیدی".

10 برای توضیح درباره ی "توافقِ ساختگی" نگاه کنید به بخش "مفهومهای کلیدی".

1