گفتگوي
ساير محمدي با
شاهرخ حقيقي
شاهرخ
حقيقي، متولد 1321
در شهر تهران،
ليسانس خود را
در رشته
اقتصاد از
دانشگاه
تهران گرفت. او براي
ادامه تحصيل
در رشته
ادبيات
تطبيقي ايران
را به قصد
امريکا ترک
کرد، اما
بسيار زود
دريافت که
حوزه پژوهشي
مورد علاقه اش
فلسفه است. او فوق
ليسانس خود را
در رشته فلسفه
از دانشگاه
روزولت و
دکتراي خود را
در همين رشته
از دانشگاه سن
جانز گرفته
است و اکنون
بيش از ده سال
است که به
تدريس فلسفه
در دانشگاه ايالتي
کاليفرنيا
اشتغال دارد. کتاب "گذار
از مدرنيته؟
نيچه، فوکو،
ليوتار، دريدا"
تنها کتابي
است که از او
به زبان فارسي
در ايران به
چاپ رسيده است. ولي پيش
از اين کتاب
مقاله ها و
ترجمه هاي متعددي
از وي در خارج
از ايران به
چاپ رسيده است. کتاب "گذار
از مدرنيته؟" به
همت نشر آگاه
به سال 1379 به چاپ
رسيد. موضوع
اين کتاب
انديشه پست
مدرن است و
تلاش اصلي
نويسنده اين
است که نشان
دهد مدرنيسم
افق فکري و
فرهنگي
هميشگي ماست و
هر کوشش براي
فراتررفتن از
آن به راستي
کوششي است
براي گستردن
آن افق و نه
رها کردن آن. کتاب "گذاز
از مدرنيته؟" شامل
سه فصل اصلي و
يک پيوست است. يک فصل
کتاب به
ارزيابي انتقادي
آرا و عقايد
نيچه در مقام
پرنفوذ ترين
متفکر بر
انديشه پست
مدرن اختصاص
يافته است و
فصل هاي ديگر
کتاب بعضي از
مشهورترين و
مهمترين
متفکران پست
مدرن
مانند فوکو و
دريدا و
ليوتار را
موضوع تحليل
انتقادي قرار داده
است. بخش
آخر کتاب، زير
عنوان "پيوست"
نقدي است بر "کتاب
ترديد" اثر
بابک احمدي. نويسنده
کتاب تابستان
امسال براي
چند هفته به
ايران سفر
کرد، و گفتگوي
زير به مناسبت
دومين چاپ
کتاب "گذار از
مدرنيته؟" (مرداد
1381) در طول اقامت
کوتاه او در
تهران صورت
گرفت.
· س م: آقاي
حقيقي، فضاي
فرهنگي کشور
ما در سه دهه
گذشته دستخوش
دگرگونيهاي
عميقي شده است. شما در
اين ديدار چه
برداشتي از
فضاي فرهنگي جامعه
داريد؟
· ش ح: من
البته در اين
فرصت کوتاه
نتوانسته ام
آنطور که مي
خواهم به
تصوير همه
جانبه اي از
فضاي فرهنگي
جامعه برسم. اما
ترديد ندارم
که جامعه
ايراني در دهه
هاي اخير دچار
دگرگونيهاي
مهم شده است. پاره اي
از اين
دگرگونيها
بسيار
آشکارند. براي مثال
در تهران و
شهرهايي که من
ديده ام، وضع
لباس پوشيدن و
رفتار و چه
بسا حتي حرف
زدن مردم دگرگون
شده است.
و نيز هجوم
اهالي
شهرستانها و
دهات به
تهران، چهره
اين شهر را
چنان دگرگون
کرده است که
گاه مشکل
بتوان گفت که
اين همان شهري
است که- 40 30 سال
پيش با همين نام
شناخته مي شد. اما يکي
از چشم
گيرترين نکته
هايي که توجه
من را در اين
ديدار جلب کرد
شدت نارضايتي
مردم و
صراحت آنها در
ابراز آن است. روشن
است که مردم
انتظارات
بسياري داشته
اند که
برآورده
نشده و
در نتيجه گونه
اي سرخوردگيِ
همراه با خشم
در بسياري از
مردم ديده مي
شود. چشم
گيرترين
نمونه اين
نارضايبي را
من در اعتراض
همراه با خشم
رانندگان
تاکسي ديدم که
ناگزير بايد
براي يه
اصطلاح يک
زندگي بخور و
نمير ميان 10 تا 14
ساعت در اين
گرماي شديد و
دود و ازدحام
سرسام آور و
آلودگي
وحشتناک هواي
تهران کار
کنند.
در
مجموع به نظر
من مهمترين
دگرگونيها در
ايران در پي
دگرگون شدن
مقام دين در
جامعه صورت گرفته
است. اما از
اين کليات
گذشته اگر
بخواهم دقيق
تر به پرسش
شما پاسخ دهم،
بايد دو معناي
واژه "فرهنگ" را
از هم جدا کنم. اگر
منظور شما از
تغييرات
فرهنگي،
فرهنگ به معناي
وسيع کلمه،
يعني خلق وخو
و عادتها و
رفتارهاي گوناگون
مردم يک جامعه
است، بايد
روشن باشد که
اين گونه
تغييرات
بسيار کند
صورت مي گيرد،
و به گمان من
به رغم
دگرگونيهاي
بسيار مهم در
جامعه ما، بسياري
از ويژگيهاي
فرهنگي در عمق
دست نخورده
باقي مانده
اند. اجازه
بدهيد اين
نکته را با دو
مثال روشن کنم. مثال
اول مربوط است
به يکي از، به
نظر من، جالبترين
ويژگيهاي
فرهنگ ايراني
يعني سخاوت و
مهمان نوازي
ايراني و
رابطه آن با
ظرافتها و
دوگانگي هاي
تعارف ايراني. تجربه
مهمان نوازي
ايراني براي
ايرانياني که
سالها خارج از
ايران به ويژه
در کشورهاي
غربي زندگي
کرده اند
تجربه اي فوق
العاده است. براي من
البته تجلي
بلاواسطه اين
مهمان نوازي
از جانب اقوام
و دوستان و
نيز بعضي از
خوانندگان
کتاب "گذار از
مدرنيته؟" بوده
است که توصيف
گرمي و
محبتهايشان
از عهده من
خارج است. اما من
مهمان نوازي ايراني
را خارج از
حلقه اقوام و
دوستانم نيز تجربه
کرده ام.
براي مثال،
سال پيش، به
هنگام خروج از
ايران، در صف
مسافران جوان
باربري در
کنارم بود که
به زن مسني
براي حمل
بارهايش کمک
مي کرد. سر
صحبت ميان من
و آن جوان
باربر باز شد
و او که آرزوي
سفر به امريکا
را داشت وقتي
دانست که من
عازم امريکا
هستم، با هيجان
از من درباره
امريکا و
امکان ورود
کساني مانند
او به امريکا
سئوال کرد. در
پايان اين
گفتگوي کوتاه
من از او
خواستم که به
من هم براي
انتقال چمدانهاي
بسيار سنگينم
به ترازوي
شرکت هواپييمايي
کمک کند و او
پذيرفت.
اما هنگامي
که خواستم در
ازاي کمکش
پولي به او بدهم
به طور جدي از
گرفتن
آن پول خودداري
کرد. به
طوري که من
مجبور شدم که
تقريبا به زور
آن مبلغ جزيي
را در جيبش
بگذارم.
اين جواني که
ساعت 4 صبح به
اميد درآمدي
ناچيز از راه
باربري و کمک
به مسافران از
خواب شيرين صبحگاهي
اش زده بود و
به فرود گاه
آمده بود، و به
احتمال زياد
اين تنها منبع
درآمدش بود،
حاضر بود بخشي
از همين درآمد
جزئي اش را از
سر سخاوت و مهمان
نوازي به کسي
ببخشد که روشن
بود زندگي بسيار
بسيار مرفه
تري از زندگي
خود او داشت. اين آن
چيزي است که
من سخاوت و مهمان
نوازي ايراني
مي نامم و به
نظر مي رسد که
از روحيات
ايراني است و
کم و بيش
صرفنظر از موقعيت
اجتماعي و سطح
درآمد و سن و
ويژگيهاي ديگر،
در بسياري از
ايرانيها
هنوز وجود
دارد و دگرگونيهاي
دهه هاي اخير
و بسياري
ناملايمات و
دشواريها و
حتي
بيعدالتيهاي
زندگي در شهري
مانند تهران
نيز
خوشبختانه
هنوز نتوانسته
آن را از بين
ببرد.
مثال
دوم من از
حوزه فرهنگ
سياسي است. به نظر
مي رسد که در
فرهنگ سياسي
مردم کشور ما
هنوز اعتقاد
به نظريه
توطئه به طور وسيع
شايع است. و
اين محدود به
توده مردم
نيست و بسياري
از تحصيلکرده
ها، و حتي
ايرانياني که
خارج از ايران
درس خوانده
اند نيز عميقا
به تئوري توطئه
اعتقاد دارند. بسياري
از ايرانيان
هنوز معتقدند
که در اساس سرنوشت
سياسي
کشورشان را نه
خود بلکه
قدرتهاي
بزرگي که در
صحنه جهاني
حضور دارند
تعيين مي کنند
و رقم مي زنند. از اين
ديد گونه اي
رقابت ميان دو
قدرت انگليس و
امريکا وجود
دارد و وقايع
مهم سياسي در جهان
نتيجه تصميم
گيريها و
رفتار اين دو
قدرت و منازعه
آنها بر سر
تقسيم جهان
است. اعتقاد
به نظريه
توطئه آنچنان
در ميان ايرانيان
قوي است که
گاه مردم ما
تغييراتي که
در اساس در پي
رفتار سياسي
خودشان پديد
آمده را نيز
ناشي از توطئه
و دسيسه
نيروهاي
خارجي مي دانند. به قول
دوستي بسياري
از کساني که
خود در تظاهرات
سالهاي 57 - 58 شرکت
داشته اند
چنان از آن
وقايع صحبت مي
کنند که گويي دستي
از غيب آمده و
آنها را از
خانه هاشان
برداشته و در
خيابانها
قرار داده است. بي
ترديد يک علت
مهم اين روحيه
اين است که
مردم ايران از
لحاظ تاريخي
نقشي در
سرنوشت خود و
کشورشان
نداشته اند و
در لحظه هاي
مهم تاريخي نيز،
به ويژه در
قرن اخير،
نيروهاي
خارجي نقش تعيين
کننده در جهت
دادن به مسير
سياسي کشور ما
داشته اند. در
نتيجه مردم ما
حتي در آن
موارد بسيار
نادري نيز که
در سرنوشت
سياسي
کشورشان نقش موثر
داشته اند،
نقش خود را
نديده مي
گيرند و تغييرات
سياسي – اجتماعي
را نتيجه
توطئه و دسيسه
خارجيان مي
دانند. به
اعتقاد من
نفوذ اين
روحيه در ميان
مردم ما پي
آمدهاي سياسي –
اجتماعي
بسيار منفي
دارد. از
يکسو مردم
براي تغيير
وضع موجود
همواره منتظرند
که نيروهاي
خارجي عملي
انجام دهند و
نقشي براي خود
قائل
نيستند، و در
نتيجه، از سوي
ديگر، مردم
براي اعمال و
رفتار، و يا
بي عمليِ، خود
احساس
مسئوليت نمي
کنند.
اما
اگر منظور شما
از فرهنگ به
معناي
محدودتر کلمه،
يعني
فعاليتهاي
ادبي و هنري و
نيز فعاليتهاي
فکري در حوزه
هاي علمي و
فلسفي است،
حتي نگاهي
گذرا به
کتابفروشيها
نشان مي دهد
که چاپ کتاب
در دهه هاي
اخير رشد کمي
چشم گير داشته
است. براي
مثال، تعداد
کتابهايي که در
سالهاي اخير
در حوزه تخصص
و علاقه من،
يعني فلسفه،
به ويژه فلسفه
قرن بيستم و
براي مثال فلسفه
پست مدرن، به
چاپ رسيده
قابل توجه است. بيشتر
اين کتابها
البته ترجمه
از زبانهاي اروپايي
هستند. و
متاسفانه، تا
آنجا که من
ديده ام، از
موارد استثنايي
که بگذريم،
اکثر ترجمه ها
نارسا و
ناروشن و
غيرقابل
استفاده هستند. به
عبارت ديگر،
به نظر مي رسد
که رشد کيفي
آثار فلسفي چاپ شده
در کشور ما
متناسب با رشد
کمي آنها نيست. اما
همين رشد کمي
نيز بيانگر واقعيتي
مهم است و آن
اين که تعداد
کتابخوان در
ايران زياد
شده و علاقه
مردم به دنبال
کردن پرسشهاي
نظري به طور
چشم گيري فزوني
يافته است. اين
توجه عمومي به
پرسشهاي نظري
را من در همين
اقامت چند
هفته اي حتي
در ارتباطهاي
شخصي و خانوادگي
با افراد
گوناگون
تجربه کرده ام. اين چه
بسا نشانه آن
است که بسياري
از مردم ما در
پي اين
تکانهاي شديد فرهنگي
و دگرگونيهاي
عميق اجتماعي
ناگزير به
تفکر و تامل
در وضعيت کلي
خود نشسته
اند، و
در جستجوي پاسخ
براي پرسشهاي اساسي
درباره فرهنگ
و دين و
اجتماع و
سياست هستند.
· س م: در
مورد پايين
بودن کيفيت
نوشته هاي
فلسفي، به نظر
من اين مشکل
محدود به
فلسفه معاصر
نيست و کم و
بيش در فلسفه
کلاسيک هم
وجود دارد. اما به
رغم اين کيفيت
پايين ترجمه
ها و نوشته هاي
فلسفي، ولعي
شديد براي
خواندن آثار
فلسفي و نظريه
هاي جديد نقد
ادبي در ايران
وجود دارد.
· ش ح: اجاره
بدهيد که بنده
نکته اي را
درباره کيفيت پايين
نوشته ها و
ترجمه ها در
حوزه فلسفه
قرن بيستم عرض
کنم. به
نظر من، الکن
بودن زبان اين
نوشته ها و
ترجمه ها دست
کم تا
حدي قابل فهم
است. در
مورد فلسفه
کلاسيک، يعني
آن سنت فلسفي
که آغازش به
فلسفه يونان و
آثار افلاطون
و ارسطو برمي
گردد، مي توان
گفت که زبان
آن فلسفه و
اصطلاحات
مربوط به آن
تا حدي در
زبان فارسي جا
افتاده است و
متفکران
ايراني از دير
باز در اين قلمرو
نوشته اند و
بحث کرده اند. اما در
مورد
فلسفه مدرن،
به ويژه فلسفه
قرن بيستم، ما
هنوز به زبان
مناسب براي
بحث در اين
حوزه دست
نيافته ايم. بنابراين
جاي تعجب زياد
نيست که
تلاشهايي که در
اين زمينه شده
است چندان
موفق نيست. البته
از چشم اندازي
که من به
فلسفه نگاه مي
کنم، مشکل
فلسفه در
ايران تنها
مشکل زبان يا فقدان
اصطلاحات
فلسفي نيست.
· س م: آيا
منظورتان اين
است که ما
هنوز درک
درستي از
فلسفه
نداريم؟
· ش ح: متاسفانه
پاسخ من به
اين پرسش شما
مثبت است. اما باز
تکرار مي کنم
که اين داوري
از چشم انداز
فلسفي ويژه اي
است. فلسفه
برخلاف رشته
هاي مختلف
علوم، حوزه اي
است که در آن
نه تنها بر سر
روش کار و
پاسخ به پرسشهاي
گوناگون،
بلکه حتي بر
سر خود موضوع
آن هم اختلاف
نظر هست.
به طور مشخص
در فلسفه قرن
بيستم در غرب (که
بايد تاکيد
کنم سنت فلسفي
بسيار غني اي
است) گرايشهاي
گوناگوني
وجود دارد. اکثر
تاريخ نويسان
فلسفه قرن
بيستم را به
دو شاخه اصلي
تقسيم مي کنند. اول
فلسفه تحليلي
که در کشورهاي
انگلوساکسون (انگليس
و امريکا) و
اسکانديناوي
حاکم است و
دوم فلسفه بّر
اروپايي که به
ويژه در
کشورهاي
فرانسه و
آلمان حاکم
است. هر
يک از اين دو
شاخه نيز حاوي
جريانهاي
فکري بسيار
متنوع و
گوناگون است و
در طول زمان
دچار
دگرگونيهاي
مهم شده است. براي
مثال يک جريان
مهم و با نفوذ
در نيمه دوم
قرن بيستم در
اروپا پست مدرنيسم
است که اساسا
وظيفه فلسفه
را پايان يافته
مي داند و
معتقد به
فلسفه در مقام
يک ساحت دانشي
و پژوهشي
مستقل و جدا
نيست. منظورم
از اشاره به
اين نکته اين
است که طبيعتا
ارزيابيِ
منفيِ من از
وضعيت فلسفه
در ايران پايه
در برداشت من
از جايگاه و
وظيفه فلسفه
دارد و لزوما
همه اهل فن در
اين مورد با
من هم نظر نيستند.
· س م: ما
بعد از امثال
ابن سينا و
سهروردي و
ملاصدرا و
ديگران شاهد
يک دوران
طولاني
انقطاع در انديشه
و خلاقيت
فلسفي هستيم. پرسش من
اين است که به
نظر شما فضاي
سياسي چقدر در
اين وقفه موثر
بوده است. به بيان
ديگر، فضاي
تنگ و خفقان
سياسي تا چه
حد در کشتن
انديشه فلسقي
نقش داشته و
باعث جلوگيري
از ريشه گرفتن
انديشه
انتقادي شده
است؟
· ش ح: به
نظر من رابطه
بسيار نزديک و
مهمي ميان
انديشه فلسفي
و فضاي سياسي
وجود دارد. گاه اين
عقيده را مي
شنويم که فضاي
تنگ و خفقان
سياسي باعث
شکوفايي يا
دست کم
شکوفايي بيشتر
خلاقيت ادبي - هنري
است. طرفداران
اين نظر
ادبيات
درخشان روسي در
قرن نوزدهم در
شرايط خفقان
سياسي روسيه
تزاري يا شعر
فارسي در دهه
هاي 40 و 50 زير
فشار خفقان
سياسي محمد
رضا شاهي را
نمونه هايي در
تاييد نظرشان
مي دانند. من
مطمئن نيستم
که بتوانيم از
اين مثالها به
يک حکم کلي
درباره رابطه
ميان خلاقيت
هنري و خفقان
سياسي برسيم. اما
ترديد ندارم
که خفقان
سياسي اثر
منفي در شکوفايي
فلسفي دارد. و اين
بعضا به اين
دليل است که
شکوفايي
فلسفي نياز به
فضاي باز براي
بحث و گفتگو
دارد و وجه استدلالي
انديشه بدون
شرايط باز بحث
و گفتگو نمي
تواند پرورش
يابد. به
گمان من جوهر
فلسفه به زير
پرسش بردن
باورها و
نهادهاي
موجود و
ارزيابي انتقادي
سنت است، و اين
همه نياز به
فضاي باز
سياسي دارد. و روشن
است که در
شرايط خفقان
سياسي امکان
بحث آزاد
درباره
باورها و
نهادهاي مسلط
بر جامعه نيست.
اما
در باره پرسش
مشخص شما
درباره علل
وقفه در
انديشه سياسي
در ايران، اول
بايد بگويم که
تاريخ و تحول
فلسفه در
ايران بيرون
از حوزه تخصص من است و
هر چه در اين
زمينه بگويم
چيزي بيشتر از
استنباط کلي
يک مشاهده گر غير
متخصص نيست. اما در
همين حد
اطلاعات کلي و
غير سيستماتيک
به نظرم مي
رسد که سنت
فلسفي مسلط در
ايران دو
ويژگي مهم
انديشه فلسفي
را که به ويژه
در غرب صيقل
بسيار يافته
کم و بيش
نديده گرفته
است. اين
دو ويژگي
عبارتند از
اول روشني در
بيان به اين
معنا که آنچه
که مي گوييم
دست کم آن قدر
روشن باشد که
ارزيابي درستي
و غلطي آن
ممکن باشد. و دوم
وجه استدلالي
داوريهاي
فلسفي به اين
معنا که هيچ
حکم و گزاره
اي را بدون
ارائه دليل عنوان
نکنيم. چه
بسا علت عدم
توجه به اين
دو وجه انديشه
فلسفي اين
باشد که
درفرهنگ ما
انديشه فلسفي
اکثرا بيان
شاعرانه و
محتواي
عرفاني داشته
است. امروز
هم هنوز نوشته
هاي فلسفي
تقربيا همواره
بيان گنگ و
ناروشن دارند
و کساني که
دست اندر کار
نوشته هاي
فلسفي هستند
بيشتر نگران
وجه سخنوري
اثرشان هستند
تا روشني و
کيفيت استدلالي
آن. به
نظر مي رسد که
براي بسياري
از نويسندگان
و نيز
خوانندگان
ايراني ابهام
و ناروشني
نشانه عمق فکر
است. غيرقابل
فهم بودن يک
نوشته براي
بسياري به معناي
اين است که آن
نوشته حاوي
افکاري عميق و
پيچيده است که
خواننده توان
درک آن را
ندارد. خلاصه
اين که به نظر
مي رسد که در
ايران ازيکسو
شرايط سياسي و
استبداد
طبيعتا اجازه
پرسشگري نمي
داده اند و از
سوي ديگر
پرسشگري و
انديشه
انتقادي در
بيشتر موارد
بيان شاعرانه
و محتواي
عارفانه داشته
است و در
نتيجه
ايدالهاي
روشني بيان و
استدلال عقلي
جايگاه مهمي
در فرهنگ ما نداشته
اند.
· س م: اتفاقا
يکي از
پرسشهاي من
نيز به همين
نکته باز مي
گردد. يکي
از ويژگيهاي
کتاب شما، "گذار
از مدرنيته؟"،
برخلاف اکثر
کتابهايي که
در سالهاي
اخير درباره
فلسفه معاصر
غرب نوشته يا
ترجمه شده
اند، سادگي و
روشني زبان و
حساسيت آن به
وجه استدلالي
انديشه فلسفي
است. مي
خواستم از شما
بپرسم که آيا
پيش ار "گذار
از مدرنيته؟" اثر
ديگري هم
نوشته بوديد؟
· ش ح: بله
من پيش از اين
کتاب مقاله
هاي متعددي
نوشته و ترچمه
کرده ام که
اکثرا در خارج
از ايران به
چاپ رسيده اند. در حال
حاضر نيز
سرگرم نوشتن
کتابي درباره
فلسفه يورگن
هابرماس هستم. من حدود 15
سال پيش مقاله
اي نوشته ام
زير عنوان "مفهوم
عقل در انديشه
يورگن
هابرماس" که
اولين مقاله
اي است که
درباره
هابرماس به زبان
فارسي چاپ شده
است. اين
مقاله در سال 1367
در نشريه "کتاب
جمعه ها" به
چاپ رسيد. اما اين
که گفتيد زبان
و بيان "گذار
از مدرنيته؟" روشن
است، براي من
جاي بسي
خوشوقتي است. چون
اولا، همان
طور که پيشتر
گفتم، به نظر
من روشني بيان
يکي از
مهمترين
ويژگيهاي
انديشه فلسفي
است، و
بنابراين
روشني بيان
يکي از هدفهاي
اصلي من در
نوشتن اين
کتاب بوده است. دوم اين
که با توجه به
اين که سالها
از ايران دور
بوده ام، و در
همه اين سالها
تقريبا هرچه خوانده
و نوشته ام،
به ويژه در
حوزه فلسفه،
به زبان انگليسي
بوده است، دست
يافتن به بيان
روشن در زبان
فارسي را
بسيار دشوار و
چه بسا ناممکن
مي انگاشتم. بنابراين
اگر توانسته
باشم کتابي در
يک حوزه کم و
بيش فنيِ
فلسفي بنويسم
که بسياري از
خوانندگان آن
را قابل فهم
مي دانند، براي من
توفيقي بزرگ
است. به
ويژه اين که
باز در اين
حوزه ما هنوز
زباني جا
افتاده نداريم
و هر کوششي در
اين زمينه از
قدمهاي اول در
اين راه به
شمار مي آيد. اين را
هم اضافه کنم
که شما اولين
کسي نيستيد که
قابل فهم بودن
کتاب را يک
ويژگي برجسته
آن دانسته ايد.
نکته
ديگر اين که
امروز فلسفه
با يک
پارادوکس روبروست: از يکسو
فلسفه بسيار
تخصصي شده و
به اين معنا
از دسترس
همگان دور شده
ولي از سوي
ديگر فلسفه
برخلاف حوزه
هاي تخصصي
علمي مسئله
همگان است. فلسفه
به ويژه در
جامعه مدرن
وظيفه اي
اساسي به عهده
دارد. به
نظر من بعضي
از وظائفي که
در جامعه سنتي
به عهده دين بود
در جامعه مدرن
به فلسفه و
ادبيات محول
شده است.
اين به معناي
آن نيست که در
جامعه مدرن
جايي براي دين
نيست. منظورم
اين است که
دين ديگر آن
جايگاه
فراگير را که
در جامعه سنتي
داشت ندارد. دين
ديگر مرجع
نهايي براي مشروعيت
همه باورها و
نهادها نيست. به
هرحال،
جايگاه فلسفه
در دنياي مدرن
خود دليلي ديگر
بر اهميت
روشني بيان در
کتابهايي است
که مخاطبشان
فيلسوفان
متخصص نيست.
· س م: اجاره
بدهيد
برگرديم به
کتاب "گذار از
مدرنيته؟" اولين
پرسشم اين است
که امروز
فلسفه پست
مدرن متوليان
بسياري دارد و
بحث هاي
گوناگوني از ديدگاههاي
گوناگون
درباره اش
مطرح شده است. با توجه
به خرد ستيزي
فلسفه پست
مدرن دامن زدن
به اين مسائل
در جامعه ما
چقدر ضرورت
دارد؟
· ش ح: اين
سوالي است
بسيار اساسي. من
البته همان
طور که حتما
مي دانيد
طرفدار فلسفه
پست مدرن
نيستم. اما
به نظرم اين
عقيده نيز که
پست مدرنيسم
مسئله ما نيست
نادرست مي آيد. گفته مي
شود که اگر ما
هنوز مدرنيسم
را نفهميده
ايم نبايد
وارد بحث پست
مدرن بشويم. به نظر
من اين حرف
درستي نيست. گويي که
پرداختن به
بحثهاي فلسفي
مرحله اي است. يعني
اول براي مدتي
درباره
مدرنيسم بحث
کنيم، و بعد
که تکليف
مدرنيسم را
روشن کرديم
وارد بحث پست
مدرنيسم شويم. اين
برداشت از گفتمان
فلسفي بسيار
مکانيکي است. اولا که
فهم درست
مدرنيسم و
مدرنيته بدون
شناخت پست
مدرنيسم و
چالش پست مدرن
ممکن نيست. متفکران
پست مدرن پاره
اي پرسشهاي
اساسي در باره
انديشه مدرن و
روشنگري طرح
کرده اند که
ديگر نمي توان
آنها را نديده
گرفت. در
حقيقت به
معناي دقيق
کلمه پس از
چالش پست مدرن
امروز مدرنيته
بايد بازسازي
شود. مدرنيته
نياز به صورت
بندي (فرمولبندي)
جديد دارد . بدون
ترديد
متفکران پست
مدرن نشان
داده اند که
دست کم صورت
بندي انديشه
متفکران
کلاسيک روشنگري
نياز به تجديد
نظر دارد. بايد بر
اين نکته نيز
تاکيد کنم که
انديشه
کلاسيک مدرن
تنها از جانب
متفکران پست
مدرن به زير
پرسش نرفته
است و بسياري
از فيلسوفان
ديگر پيش از
پديد آمدن پديده
پست مدرن دست
به نقد انديشه
و آثار
متفکران
کلاسيک
روشنگري زده
اند. به
هرحال، اما،
به نظر من وجه
چالشي فلسفه
پست مدرن مثبت
است و بايد به
آن پاسخ داد و
نبايد آن را
نديده گرفت. دوم اين
که وقتي گفته
مي شود پست
مدرنيسم مسئله
ما نيست به
گمان من گونه
اي ابهام در
واژه "ما" وجود
دارد. منظور
از "ما" کيست؟ اگر
منظور از ما "روشنفکران"
است، در آن
صورت پست
مدرنيسم همان
اندازه مسئله
آنهاست که
مدرنيسم بود. اما اگر
منظور از "ما" توده
مردم است، در
آن صورت بحث
نظري و
انتزاعي حتي
در مورد فلسفه
مدرن نيز
مسئله آنها
نيست. من
اين مسئله را
در کتاب "گدار
از مدرنيته؟" بيشتر
شکافته ام.
· س م: از
بحث اصلي دور
شديم. منظورم
از طرح بحث
خرد ستيزي
فلسفه پست
مدرن اشاره به
پذيرش آن در
فرهنگ و جامعه
ما بود....
· ش ح: بله،
حق با شماست. بي
ترديد گرايش
خرد ستيز در
فرهنگ ما عميق
است. البته
چه بسا اين
حکم را بتوان
درباره همه
جامعه هاي
سنتي کرد. اما،
همان طور که
گفتم، جامعه و
فرهنگ ما
عميقا زير
نفوذ عرفان و
ادبيات
عرفاني است. و يکي از
درونمايه هاي
اصلي ادبيات
عرفاني ما
حمله به عقل
است و کوشش در
نشان دادن
محدوديتها و
ناتواناييهاي
عقل. البته
با کمي دقت مي
توان ديد که
منظور از عقل همان
انديشه
حسابگرانه و
کاسب کارانه و
خودمدارانه
است. شايد
به اين دليل
است که بسياري
از روشنفکران ما
در برابر خرد
باوري مدرن
مقاومت نشان
مي دهند و به
عکس جريانهاي
فکري خرد ستيز
را که از غرب
مي آيند با
آغوش باز مي
پذيرند.
· س م: به
نظر مي رسد که
خرد ستيزي از
جانب بعضي از
حکومتها از
جمله از جانب
گرايشها و
نيروهايي در
حاکميت ايران
نيز حمايت و
تبليغ مي شود. در اين
مورد چه فکر
مي کنيد؟
· ش ح: اگر منظورتان از اين گرايشها جناح راست و محافظه کار حکومت ايران است، بايد بگويم که که اگر اين امر واقعيت داشته باشد بسيار عجيب است. دست کم در غرب جريانهاي فکري و سياسي محافظه کار و دست راستي بکلي فرهنگ پست مدرن را مضر مي د