|
زبان،
انديشه و
فرهنگ
پل هنله
ترجمۀ يدالله
موقن
يادداشت
مترجم
«زبان،
انديشه و
فرهنگ» مقالۀ
مشهوري
درباره نظريۀ
زبانشناختي
ورف است و
نخستين مقاله
از كتاب:
Paul Henle(ed.): Language, Thought and
Culture
The University of Michighan
press,1958, pp.1-24.
هومبولت
معتقد
بود:«تفاوت
ميان زبانهاي
گوناگون،
تفاوت در
آواها و
نشانهها
نيست بلكه تفاوت
در
جهانبينيهاست.»
و ورف نيز بر
همين باور
است. توشيهيكو
ايزوتسو در
اثر خود: خدا و
انسان در
قرآن(ترجمۀ
احمدآرام،
تهران، شركت
سهامي
انتشار،1361) در پانويس
ص5 مينويسد:
«در
مورد نظريۀ
اخير] فرضيۀ
ساپير- ورف[ رجوع شود
به تحقيق
بسيار نقادانۀ
استاد پل هنله
در «زبان،
انديشه و
فرهنگ». ظاهراً
اين دو مكتب ] يعني
مكتب هومبولت
و مكتب ساپير-
ورف[ مدتها در
دو كرانۀ
اقيانوس اطلس
به نظريۀ زبان
شناختي واحدي
پرداخته
بودند،
بيآنكه هيچگونه
آشنايي با
يكديگر داشته
باشند.»
اما
آر. اچ. روبينز
در كتاب خود
تاريخ مختصر
زبان
شناسي(ترجمه
علي محمد حق
شناس، تهران،
نشر مركز،1370) در
ص 375 مينويسد:
«پيش
از اين نشان
دادهاند كه
در
زبانشناسي آمريكايي
خط مستقيمي
هست كه از
هومبولت آغاز
ميشود و از
رهگذر دي. جي.
برينتون (كه
مترجم برخي از
آثار هومبولت
به انگليسي
است) و اف. بوآس
و اي. ساپير به
بي. ال. ورف
ميرسد».
البته
در ارائه نظريۀ
نسبيت زباني
جز هومبولت ،
لوسين لوي-
برول و ارنست
كاسيرر نيز بر
ورف پيشي
داشتهاند.
نظريۀ نسبيت
زباني با نظريۀ
نسبيت فرهنگي
و نظريۀ نسبيت
شناخت شناسي
ارتباط
ارگانيك دارد.
1-
زبان
معمولاً
زبان را امري
عادي
ميپندارند.
كاربرد آسان و
روان زبان سبب
شده است تا آن
را واسطهاي
شفاف براي
انتقال
انديشه بپندارند؛
زيرا ظاهراً
مانعي در
جريان عادي
تفكر ما ايجاد
نميكند و اين
تصور پديد
ميآيد كه
زبان
وسيلهاي است
كه ميتوان آن
را به يكسان
براي انتقال
هر گونه
انديشهاي به
كار گرفت. در
عرصۀ
علم نيز زبان
فقط مورد
علاقه
زبانشناسان
و شايد
روانشناساني
باشد
كه به رشد
سخنگويي كودك يا
آفازي] aphasia/
اختلال در
سخنگويي[
علاقهمندند،
همين و بس.
چنين دريافتي
از زبان را
تعدادي از
زبانشناسان
و انسانشناسان
مردود
دانستهاند.
ادوارد ساپير
بيش از بيست
سال پيش
بر اين عقيده
بود كه:
«رابطه
ميان زبان و
تجربه رااغلب نادرست
درك كردهاند.
زبان برخلاف
آنچه
سادهلوحانه
ميپندارند
فقط سياهۀ
منظمي از
فقرههاي
مختلف تجربه
نيست كه
ميتوان بدان
استناد كرد ؛
بلكه سازمان
سمبليك و
مستقل خلاقي
نيز هست كه نه
فقط به
تجربهاي كه
بخش اعظمش
بدون كمك زبان
به دست آمده
است ارجاع
ميكند؛ بلكه در
حقيقت، زبان
حدود و ثغور
تجربه را بر
اساس كمال
صوري خود براي
ما تعيين مي کند و نيز به
اين علت كه ما
ناآگاهانه
انتظارات
ضمني خود را
كه بر اثر
وجود زبان در
ما ايجاد شده
به قلمرو
تجربه فرا
ميافكنيم،
زبان براي ما
تجربه را
درچارچوبي
مشخص قرار
ميدهد».1
ساپير
ميافزايد كه
استحكام اين
ادعا هنگامي
به ثبوت
ميرسد كه
زبانهاي هندو
اروپايي را،
كه كم و بيش
مشابه هم
اند، با
زبانهايي
مقايسه كنيم كه
تفاوت بارزي
با آنها
دارند؛ مانند
زبانهاي
بوميان
آفريقا و
آمريكا.
بنجامين
لي ورف اين
نظر ساپير را
در سلسله مقالههايي2
بسط داده است.
وي ميگويد كه
زبان نوعي
منطق و چارچوب
عام ارجاع را
تشكيل ميدهد
و بدين طريق
هر زباني تفكر
سخنگويان خود
راشكل
ميبخشد. او
همچنين مدعي
است كه هر جا
فرهنگ و زباني
با هم رشد
كرده باشند،
ارتباطهاي
مهمي ميان
جنبههاي عام
دستور زبان
وويژگيهاي آن
فرهنگ، در كل،
موجود است.
ورف براي
اثبات اين
نظر، زبانهاي
سرخپوستان
آمريكا و
بويژه زبان
هوپي(Hopi) را با
زبانهاي
اروپايي
مقايسه كرد
وتفاوتهاي
زبانهاي
اروپايي با
يكديگر در
مقام مقايسه يا
تفاوتهاي
آنها با زبان
هوپي چنان
ناچيز بود كه
او آنها را با
عنوان كليِ
زبانِ
ميانگينِ
استانداردِ
اروپايي (Standard Average
European Language) گروهبندي
كرد.
اگر
نظر ورف و
پيروانش درست
باشد، در علوم
اجتماعي
مطالعۀ
زبان اهميتي
تازه پيدا
ميكند و در
روانشناسي
نقش مهمتري
خواهد يافت و
در همه
پژوهشهاي فرهنگي
اهميتي درجه
اول به دست
خواهد آورد و
حتي شايد
كانوني گردد
كه رشتههاي
مختلف علوم اجتماعي
به گرد آن جمع
شوند. به همين
دليل فصل
كنوني را به
بررسي اين نظر
اختصاص
خواهيم داد و
بحث را با
بررسي
اصطلاحات زبان
و انديشه و
فرهنگ آغاز
ميكنيم و سپس
به ترتيب
درباره رابطۀ
زبان با
انديشه و
ارتباط زبان
با فرهنگ به
بحث
ميپردازيم.
2-
چگونه زبان بر
انديشه
وفرهنگ تأثير
مي گذارد ؟
چون
ارتباط ممكن
ميان زبان و
انديشه و
فرهنگ تا حدودي
منوط به تعريف
اصطلاحات فوق
خواهد بود، پس
نخست آنها را
تعريف
ميكنيم. پيش
از آنكه بخواهيم
ارتباط ميان
انديشه و زبان
را اثبات كنيم
بايد به تحليل
اين مفاهيم
بپردازيم. معمولاً
زبان گواه
اصلي وجود
انديشه و
چگونگي آن است
و اگر مدعاي
ورف چيزي بيش
از نظري معمولي
و بديهي باشد،
بايد
جنبههاي
ويژه زبان و انديشه
را به روشني
از يكديگر
متمايز و آنها
را از هم جدا
كنيم.
شايد
بهتر باشد كه
نخست به
جستجوي
جنبههايي از
زبان
بپردازيم كه
به روشني از
انديشه جداشدنياندو
ميتوانند با
آن مقايسه
شوند. واژگان
يك زبان، كه
منظور سياهۀ
واژههايي
است كه در يك
زبان وجود
دارد، بوضوح
يكي از همين
جنبههاست.
ميتوان با
مقايسۀ
واژگان دو
زبان،
ويژگيهاي هر
يك از آنها را
دريافت يا
لااقل
تفاوتهاي
ميان آن دو را
مشاهده كرد.
شايد بتوان
اين تفاوتها
را با
تفاوتهاي
موجود در
انديشهها
وعقايدي كه به
طور مشترك در
دو زبان بيان
ميشوند،
مقايسه كرد.
خصلت ديگر و
نمايانتر
زبانها، شيوۀ
صرف آنهاست.
شايد بتوان از
اين لحاظ نيز
زبانهاي
گوناگون را
مقايسه كرد تا
چنانچه
تفاوتهاي
صرفي با
تفاوتهايي كه
در خود زبان
بيان ميشوند
ارتباطي
داشته
باشند،مشهود
گردند. شيوۀ
شكلگيري
جمله نيز عنصر
زباني است كه
از محتواي
زبان جدا
كردني و با آن
مقايسه شدني
است. در بعضي
موارد
اصطلاحاتي كه
پديدارهايي
يكسان را در
زبانهاي
مختلف بيان
ميكنند
متعلق به انواع
كلمهاند.
مثلاً آنچه در
زباني با اسم
بيان ميشود
شايد در زباني
ديگر با فعل
نشان داده
شود. اين مورد
نيز تفاوت
ملموسي است كه
با محتواي دو
زبان مقايسه
شدني است.
مقولهاي
كه نوعاً آن
را تفكر
ميناميم
بايد هم در
برگيرندۀ
ادراك باشد و
هم آنچه شايد
بتوان سازمان
مفهومي تجربه
ناميد.
بنابراين ورف
ميگويد كه در
زبان شانيShawnee) ) تميز
كردن تفنگ با
سنبه را چنين
توصيف ميكنند:«نقطهاي
خالي و متحرك
و خشك را با
ابزاري هدايت
كردن».3 چنين
توصيفي قطعاً
تفاوتي در
نظام تفكر را
نشان ميدهد.
در زبان
انگليسي
تاكيد بر اشيا
و اجسام مادي
است، در حالي
كه در زبان
شاني تاكيد بر
امور ديگر
است. بر اساس
بعضي نظريهها،
اگر چنين
تفاوتهايي در
نظام تفكر را
به اندازۀ
كافي گسترش
دهند به
فلسفههاي
گوناگون ميرسند.
به هر جهت
آنها
تفاوتهايي در
انديشه را نشان
ميدهند كه با
تفاوتهاي
زبانها
ارتباط دارند.
بر
شمردن عناصر
زبان و انديشه
چندان
مناقشهانگيز
نيست؛ اما
وقتي پاي مقولۀ
فرهنگ به اين
مسئله كشيده
شود با مناقشه
انسان شناختي
روبهرو ميشويم،
مثلاً مناقشه
بر سر اين که
فرهنگ در
برگيرندۀ
چه اموري است.
اما تلاش ما
در جهت پايان
دادن به اين
گونه مناقشه
ها نيست
بلكه فقط
ميكوشيم
ديدگاهي را در
مورد فرهنگ به
طور اجمالي
بيان كنيم كه
براي مقايسۀ
فرهنگ با زبان
ثمربخشتر از
ديدگاههاي
ديگر است؛ ولي
جز اين، براي
اين ديدگاه
مزيت ديگري قائل
نيستيم. اين
ديدگاه فرهنگ
را چنين تعريف
ميكند:«همۀ
آن طرحهايي كه
به طور صريح
يا تلويحي،
خواه عقلاني
خواه غيرعقلاني
يا ضد عقلاني،
به منظور
الگوهاي
بالقوۀ
راهنمايِ
رفتار مردمان
در هر عصر و
زماني آفريده
شدهاند».4 از
اين ديدگاه،
فرهنگ،
الگوهاي شيوۀ
زيستن يا
الگوهايِ
راهنما در
زندگي است كه
بر يك گروه
اجتماعي حاكم
باشد. اين
الگوها را
نبايد اموري
جدا از هم
دانست بلكه
امورياند كه
از لحاظ
كاركردي ]
فونكسيونل[ باهم
مرتبطاند.
اين الگوها با
هم تركيب ميشوند
و موضوعهاي (themes)
معيني را
ميسازند. يك
موضوع، تعميم
سطح بالاتري
است. تعميمهاي
سطوح پايينتر
مستقيماً بر
پايۀ
موارد سلوك
متكياند؛ و
الگوهاي
رفتار را تشكيل
ميدهند. تعميم
اين الگوها،
موضوعها را
ميسازند؛ هر
موضوعي شامل
مفاهيمي است
كه مثال بارز
تعدادي از الگوهاي
رفتارند.
سازگاري
موضوعها
ضروري نيست و
همچنان كه
ُاپلر (Opler ) مشاهده
كرده است شايد
در يك فرهنگ
طبق دو موضوع
زير عمل
شود:«سالخوردگي
مطلوب و محترم
است» و«همۀ
اشخاص بايد
مقام خود را
از طريق
مشاركت در
فعاليتهايي
كه ويژه مقام
آنهاست مدام
اعتبار
بخشند».5 در
واقع محدوديت
يك موضوع]تم[
را عملِ
موضوعِ
متعارضِ آن
جبران مي كند
و اين امر
براي بقاي
جامعه ضروري
است.
پس
مسئلهاي را
كه ورف مطرح
كرده است
ميتوان كمي
روشنتر به اين
صورت بيان
كرد: چه
ارتباطي ميان
مكانيسمهاي
زبان، مانند
واژگان و صرف
و جملهسازي
با ادراك وسازمان
دادن تجربه يا
با الگوهاي
گستردهتر
رفتار وجود
دارد؟ اين
پرسش تا حد
قابل قبولي
مشخص و روشن
است، جز دربارۀ
ارتباطي كه
احتمالاً
وجود دارد.
بديهي است مطلوبترين
هدف(كه در عين
حال بر سر آن
كمتر مناقشه
ميشود) اين است
كه
همبستههايي
را بيابيم كه
نشان دهند عناصر
زبانيِ معيني
مثلاً با
جنبههايِ
مشخصي از
فرهنگ تغيير
ميكنند.
ضروري نيست كه
براي اين
همبستههاي
به دست آمده
تقدم علّي
قائل شويم. با
اين وصف
ميتوان از يك
طرف اين رابطه
درمورد طرف
ديگر آن نيز
نتيجهگيريهايي
كرد. براي
نشان دادن
ارتباط ميان
واژهها وعلايق
يك جامعه
شواهد مستقيم
و كافي وجود
دارند. امادر
مورد ساير
ارتباطها،
يافتن شواهد دشوار
است. در چنين
مواردي شواهد
غير مستقيم را
بايد در نظر
گرفت؛ و شيوۀ
استدلال تا
حدودي به اين
صورت در مي
آيد كه اگر
شواهد بيشتري
در دست
ميبود، وجود
چنين همبستگي
يا ارتباطي را
ميشد يافت.
پيشبيني
چنين همبستگي
ميان عوامل
مختلف بر پايه
رابطۀ
علّي صورت
ميگيرد. اين
نوع شواهد حتي
در مورد رابطۀ
ميان واژگان
با فرهنگ كمك
ميكنند تا
شواهد همبستگي
مستقيم را
بيابيم. ما ،
به منزله بخشي
از روانشناسي
حس مشترك خود،
دلايل بسياري
در اختيار
داريم تا
متقاعد شويم
كه يك قوم
براي اموري كه
با آنها
ارتباط دارد
بايد واژه
داشته باشد و
براي اموري كه
با آنها
ارتباط ندارد
واژهاي
نداشته باشد.
بنابراين در
مورد اين ارتباط،
آمادگي
بيشتري داريم
كه بپذيريم
شواهد موجود
كافياند.
اين
ادعا كه ميان
زبان با فرهنگ
رابطه علّي وجود
دارد، البته
روشن نميكند
كه كدام يك از
دو ، ديگري را
تحت تاثير
قرار ميدهد.
شايد يكي عاملِ
علّيِ ديگري
باشد و شايد
هر دو
معلولهايِ
علتِ مشتركي
باشند يا ميا
ن آن دو،عملِ
علّيِ متقابل
وجود داشته
باشد. در
واقع، با در
نظر گرفتن اين
موضوع كه زبان
و فرهنگ
عواملي مرتبط با
هم و
پايدارند،
وجود رابطه
علّي متقابل
پذيرفتنيتر
است.
ارتباطهايي
كه در بخش
بعدي بررسي
خواهيم كرد،
بيشتر
ارتباطهاي
علّي خواهند
بود.
3-تأثير
زبان بر انديشه
اكنون
پس از اين بحث
اجمالي دربارۀ
عوامل دخيل،
به جستجوي
شواهدي براي
اثبات وجود
اين ارتباطها
بر ميآييم.
بدين منظور
مناسبترين
روش اين است
كه شواهدي دال
بر پيوند ميان
زبان و انديشه
ارائه دهيم؛ و
بحث را با
بررسي رابطۀ
ميان واژگان و
ادراك آغاز كنيم.
زبانها از
لحاظ واژگان
آشكارا با
يكديگر
متفاوتاند
واين تفاوت به
طورعام به
تفاوت محيط
سخنگويان آن
زبانها
وابسته است.
مثلاً ورف
مشاهده كرده
است كه
زبانهاي
اسكيمو ها براي
انواع مختلف
برف واژههاي
گوناگوني
دارند؛ در
حالي كه در
زبانهاي
اروپايي فقط
يك واژه براي
برف وجود
دارد. اما در
اين مورد زبان
آزتك((Aztek
حتي از
زبانهاي
اروپايي
فقيرتر است؛
زيرا فقط ستاك
يك واژه را
براي سرما، يخ
و برف به كار
ميبرد.6
ساپير
مدارك زيادي
در مورد قلمرو
وسيعتري
ارائه ميدهد
و مدعي است كه
واژگان يك
زبان، بوضوح، محيط
جغرافيايي و
اجتماعي يك
قوم را منعكس
ميكنند. در
واقع كل
واژگان يك
زبان«سياهۀ
پيچيدهاي از
انديشهها،
تصورات،
علايق و مشاغلي
است كه توجه
آن قوم را به
خوب جلب كردهاند...»7
او يادآور
ميشود كه در
زبان قوم
نوتكا Nootka))كه در
ساحل شمال
غربي آمريكا
به سر ميبرد،
جانوران
دريايي به دقت
و به تفصيل
تعريف و باز
نمايي
ميشوند. بعضي
ازاقوام
صحرانشين
اطلاعات زيادي
دربارۀ
حبوبات وساير
گياهان
خوردني دارند.
همين طور،
زبان قوم پايي
يوت (Paiute) ،
كه قومي
صحرانشين
است،
ميتواند
خصوصيات جغرافيايي
بيابان را به
تفصيل توصيف
كند واين موضوع
در سرزميني كه
مشخص كردن جاي
چاههاي آب مستلزم
دانستن
نشانيهاي
پيچيدهاي
است، ضروري
است. ساپير
خاطر نشان
ميسازد كه
آنچه در مورد
محيط طبيعي
صادق است با
وضوح بيشتري
در مورد عرصۀ
اجتماعي نيز
صدق ميكند.
در فرهنگهاي
گوناگون.
سلسله مراتب
اجتماعي، با
همۀ پيچيدگيهايش
و نيز تمايزات
شغلي به تمامي
در زبانشان
انعكاس يافته
اند.
تا
اينجا
استدلال فقط
نشان داده است
كه واژگان،
محيط يك قوم
را منعكس
ميكند. چون
فرهنگ، بويژه
در جايي كه
صنعت رشد
ناچيزي داشته
شديداً به
محيط وابسته
است،پس دليلي
در دست است
دال براينكه
لااقل واژگان
و شيوههاي
عمل كرد آن،
معلولهايِ
علتِ
مشتركياند؛
بنابراين هر
يك ميتواند
نمايۀ
ديگري باشد.
اما
مطالب
بالا از
ادراک چيزي نمي
گويند و اگر
منظور از
ادراک فقط ثبت
و ضبط امور
ارائه
شده باشد، در
آنچه گذشت ربط
چنداني با آن
مشهود نيست.
امادر واقع چنين
نيست،
زيرا شواهد
بسياري وجود دارند
كه نشان
ميدهند
ادراك متاثر
از مجموعۀ
ذهني set ) (mental است. برونر (Bruner) و گودمن( Goodman) در
مقالهاي كه
اكنون مقالۀكلاسيكي
شده
است،تاثيرات
مجموعۀ
ذهني را]
بر ادراك [
خلاصه
كردهاند.آنان
ميگويند:
«افراد
را ميتوان
نسبت به ديدن
اشيا و شنيدن
صداها همان
گونه شرطي كرد
كه نسبت به
اموري مانند
پرش زانو، پلك
يا ترشح بزاق.
هر پژوهشگري در
رشتۀ
تلقين، خواه
مآخذ بسياري
را كه بردBird)
) دربارۀ
اين موضوع
فراهم آورده
است دنبال
كرده باشد يانه،
اين مطلب را
ميداند كه
اگر به شخصي
تصويري كم رنگ
را به دفعات
بسيار همراه
با صدايي نشان
دهند، در صورت
قطع تصوير و
ايجاد صدا شخص
مذكور
ميپندارد كه
تصوير را نيز
ميبيند. اين
ادراك نيست؟
چرا نيست؟ شخص
مذكور آنچه را
ميبيند با
همان وضوحي
گزارش ميدهد
كه پديدۀ
فاي8 را».9
به
علاوه آنان
خاطرنشان
ميكنند كه
پاداش و
مكافات و نيز
تجربه وعوامل
اجتماعي
ميتوانند بر
نحوۀ
ادراك موثر
باشند. پژوهش
آنان نشان
ميدهد كه
كودكان اندازۀ
سكهها را
بزرگتر از
اندازۀ
واقعي آنها
تخمين
ميزنند؛و،
به طور كلي،
هرچه ارزش
پولي سكه
بيشتر باشد
مقدار خطا در تخمين
اندازۀ آن
بيشتر است.
همچنين خطا در
تخمين اندازۀ
سكهها بيشتر
است تا در
اندازۀمقواهاي
بريده شدۀ
هم اندازۀ
آنها. در اين
مورد مقدار
خطا در كودكان
بيبضاعت
بيشتر است تا
در كودكان
غني. همچنان
كه آنان
ميگويند شخص
ادراك كننده
را
نبايد«ابزار
ثبتكنندۀ
منفعلي
پنداشت كه فقط
طرحي پيچيده
دارد.»
پس
پرسش به اين
صورت مطرح
ميشود كه آيا
دانستن
واژهاي از
واژگان،
واژهاي كه
لااقل در تجربۀ
حسي كاربردي
داشته باشد،
مجموعهاي را
تشكيل ميدهد
كه ادراك را
به سوي قالب
آن واژه سوق مي
دهد؟ وجود
چنين
مجموعهاي به
اين معني است كه
فقط آن
جنبههايي از
محيط مشاهده
ميشوند كه با
كاربرد آن
واژه مربوط
باشند ولي
ديگر جنبهها
ناديده
ميمانند.
دربارۀ
اين نكته
شواهد مستقيم
در دست نيست،
اما ميتوان
حدس زد كه
چنين
مجموعهاي
وجود دارد. در
كودكان و تازه
واردان به
جامعه،
انگيزهاي قوي
براي آموختن
زبان آن جامعه
وجود دارد؛
زيرا فقط از
طريق دانستن
زبان ميتوان
نيازهاي خود
را برآورد و
با ديگران
ارتباط
برقرار كرد.
بنابراين توانايي
در به كار
بردن
واژههاي يك
زبان با پاداش
همراه است و
اين انگيزه با
اين كشف كه
واژگان در
بررسي محيط
مفيد است
تقويت ميگردد.
اگر انگيزۀ
مذكور براي
آموختن زبان
وجود داشته
باشد، پس استنتاج
مجموعهاي كه
به كاربرد
زبان كمك كند
امري معقول
خواهد بود
واين مجموعه
بر ادراك تاثيرميگذارد.
بنابراين
بادر نظر
گرفتن آنچه از
منابع ديگر دربارۀ
مجموعۀ
ذهني
ميدانيم،
ميتوان
اظهار اين
مطلب را با
آنچه تا كنون
گفته شده است
سازگار دانست
كه جهان براي
اشخاصي كه
واژگان
متفاوتي به
كار ميبرند،متفاوت
نمايان
ميشود.
زبانهاي مختلف
توجه را به
جنبههاي
متفاوتي از
محيط معطوف
ميكنند. در
اينباره
ميتوان
مثالهاي متعددي
ذكر كرد.
مثلاً در زبان
قوم ناواهو (Navaho) نام
رنگها
تقريباً
مشابه
رنگهايي است
كه «سفيد»،
«سرخ»و «زرد»
ميناميم،
اما هيچ
واژهاي كه معادل«سياه»،«خاكستري»
، «قهوهاي»،
«آبي»، و«سبز» باشد
وجود ندارد.
اما دو واژه
هست كه مشابه
«سياه» است،
يكي سياهيِ
تاريكي و
ديگري سياهيِ
رنگ اجسامي
مانند زغال.
براي رنگهايي
كه
ما«خاكستري» و
«قهوهاي»
ميناميم، در
آن زبان فقط
يك واژه و
براي«آبي» و
«سبز» نيز تنها
يك كلمه موجود
است. تا آنجا
كه به واژگان
ارتباط
مييابد، قوم
ناواهو طيف
رنگها را به بخشهايي
متفاوت با
بخشهاي طيف
رنگهاي ما
تقسيم ميكند.
احتمال اين
هست كه در مواردي،
ادراك
ناواهويي خود
را در اين
باره دردسر
ندهد كه آيا
رنگ جسمي كه
ميبيند
قهوهاي است
يا خاكستري؟!
افراد قوم
ناواهو نه
تنها دربارۀ
اينكه كه آيا
رنگ جسمي كه
در نور كم
قرار گرفته
است آبي است
يا سبز بحث
نميكنند
بلكه حتي ميان
رنگهاي آبي
وسبز فرق
نميگذارند.
البته
از اين مثال
نبايد چنين
برداشت كرد كه
افراد قوم
ناواهو از
تمايز
رنگهايي كه
براي ما آشنا
هستند
ناتواناند.
آنان بيش از
ما دچار كوررنگي
نيستند، زيرا
خود ما نيز
فاقد واژههايي
هستيم كه دو
نوع سياهي را
بيان كنند كه
البته آنان،
آنها را از
يكديگر
متمايز
ميدانند.
نكتهاي كه
ميخواهيم
بگوييم بيشتر
اين است كه
واژگان آنها،
آنان را به
اين جهت سوق
ميدهد كه
تمايزات
ديگري را كه
ما معمولاً
درمييابيم
از چشم آنها
پوشيده بدارد.
اگر
ما در ادعاي
خود كه
واژگان،
ادراك را متاثر
ميسازند،محق
باشيم، پس
بايد انتظار
داشت كه
واژگان، ديگر
جنبههاي
انديشه را نيز
متأثر كنند.
تقسيمبنديهايي
كه در تجربۀ
خود به عمل ميآوريم
به اين بستگي
دارند كه امور
را چگونه
دريافت
ميكنيم، پس
اين
تقسيمبنديها
نيز مانند ادراك
در معرض همان
تأثير زباني
قرار دارند.
دوباره
انتظار
ميرود كه تأثير
در هر دو جهت
باشد. اگر در
تفكر پيرامونِ
جهان،تصورات
معيني را به
كار ميبريم
پس بايد اين
تصورات را يا
به طور مستقيم
يا از طريق استعاره
به واژگان
بيفزاييم و
شايد اين تأثير
بر ديگر تأثيرات
مقدم باشد.
گرچه هنگامي
كه اصطلاحي در
واژگان وجود
داشت، آن
اصطلاح هم بر
ادراك حسي و
هم بر دريافت
مفهومي تأثير
ميگذارد.
صرفها
نيز در ميان
آن امور زباني
گنجانده شدهاند،
كه شايد
برانديشه اثر
گذار باشند.
چون شكلهاي
دستوري ،كمتر
از واژگان
تغيير
ميكنند، پس تأثير
صرفها، اگر
وجود داشته
باشد، نافذتر
خواهد بود. ما
مدعي هستيم كه
چنين تأثيري
وجود دارد و
مشابه تأثير
واژگان است.
صرفها توجه ما
را بر
جنبههاي
معيني از
تجربه بيش از
سايرجنبههاي
آن،متمركز
ميكنند واز
اين طريق بر
ادراك ما اثر
ميگذارند.
شايد
بتوان با كمك
مثالي فرضي
شيوهاي را
شرح داد كه
صرفها در اغلب
موارد طبق آن
عمل ميكنند.
فرض كنيد كه
ستاك يک فعل،
مثلاً A، را داريم
و فرض كنيد كه
در مرحله
آغازين زبان،
فقط خود A به كار
ميرفته است.
فرض كنيد كه
در مرحله بعدي
بهتر بوده است
كه نشانگرهاي
زمان دستوري(
(tense indicators
به فعل افزوده
شوند تا زمان
گذشته، حال و
آينده را نشان
دهند. اين نشانگرها
را ميتوان به
صورت پسوندها
به ستاك فعل
افزود و آنها
را به شكل Ax ، Ay ، Az نشان
داد. چون در هر
موقعيتي كه
پيش از اين،خود
A
به كار ميرفت
اكنون A با پسوند
به كار
ميرود؛ پس
بديهي است كه
ساده كردن صرف
ممكن ميشود.
اكنون از لحاظ
زمان دستوري
به ستاك خود
فعل(يعني A) ديگر
نيازي نيست؛
زيرا به جاي A يكي از
شكلهاي
پسونددار آن
به كار
ميرود. اما
تلفظ ستاك فعل
از تلفظ ديگر
شكلهاي
پسونددار آن
آسانتر است؛
پس طبيعي است
كه ستاك فعل(A) به جاي
يكي از شكلهاي
پسونددار آن و
به معناي اخير
به كار رود.
بدين شيوه Ax ميتواند
مخفف شود به
صورت A درآيد. هر
چند چنين كاري
در مكالمه
مناسب است،
اما تأثيرش
اين خواهد بود
كه زبان را از
واژهاي كه معناي
كهن A
را داشته است
محروم مي كند.
شايد اين امر
زيانبخش
نباشد اما
|