نظریه ی لوسین لوی- برول در باره ی ذهنیت ابتدایی

 

يدالله موقن

 

فایل پی دی اف برای چاپ

 

لوی- برول و کاسیرر میان ذهنیت منطقی – علمی با ذهنیت عرفانی و پیش – منطقی (یا طبق اصطلاحات کاسیرر میان ذهنیت علمی و ذهنیت اسطوره ای) گسستگی قایلند.

به ویژه لوی – برول  ذهنیت عرفانی و پیش – منطقی را نسبت به تجربه بی تأثیر می داند و از این رو معتقد است که تکامل ذهنیت عرفانی  الزاماً به ذهنیت علمی نمی انجامد. اما بعضی از انسان شناسان به دو نوع ذهنیت اعتقاد ندارند. مثلاً کلود لوی – ستراُس انسان شناس مشهور فرانسوی ذهن انسان را ایستا می داند یعنی اعتقاد دارد که ذهن بشر از همان آغاز با مجموعه ای از ساختارهای فطری مجهز است . لوی – ستراُس، برخلاف نظر لوی-برول و  پیاژه، معتقد است که این ساختارها  به شیوه ای تکوینی از طریق واکنش با محیط تحول نمی یابند بلکه نهایت کاری که واکنش با محیط شاید انجام دهد این است که از میان این ساختارها بعضی از آنها را بر برخی دیگر ترجیح دهد و برگزیند. از این رو در بعضی فرهنگها برخی از این ساختارها شکل تخصصی تری یافته اند تا در دیگر فرهنگها. این ساختارها خود را بر بازنماییِ واقعیت و نیز بر شکلِ نهادها و مؤسسه های اجتماعی تحمیل می کنند. این نظریه را نظریه ی ذهنِ فطری گویند. علاوه بر این نظریه، تئوری تجربه گرایان درباره ذهن انسان را داریم که معتقد است شناخت ، باز تولیدِ انفعالیِ تأثراتِ حسی و به خاطر آوردن آنهاست و این تأثرات حسی را مکانیسم های تداعی یا انگیزشهای پاسخی ، هماهنگ می کنند و اعتقادات و به ویژه مقولاتِ طبقه بندی کننده، در زبان هر فرهنگی به شکل کپسول وجود دارند و استدلال کردن ، کارکردی فطری است که در همه ی افراد بالغ، و در همه جا و همه وقت، مشابه است. مدل تجربه گرا از ذهن و مدل ذهن فطری، هر دو مدلهای ایستایی هستند که اعتقاد ندارند ساختارهای ذهنی در فرایندهایِ واکنش با محیط ، و به ویژه بر اثر فعالیت انسان ، انسانی که دارای خرد و اراده و شهامت و آگاهی است، شکل می گیرند و رشد می کنند.

انسان شناسانی که نظریه ی ذهن فطری یا ذهن تجربه گرا را پذیرفته اند تصور می کنند که اندیشه ی انسان ابتدایی از اندیشه ی دانشمند غربی فقط از لحاظ محتوا تفاوت دارد. چون به اعتقاد آنان، ساختار واقعی اندیشه و فرایندهای شناخت در همه ی فرهنگها یکی است و فرایندهای استدلال و اندیشه ی اقوام مختلف در فرهنگهای گوناگون تفاوتی با یکدیگر ندارند.

یعنی این دسته از انسان شناسان به مسئله ی "اندیشه ابتدایی" به گونه ای برخورد کرده اند و می کنند که ، گویی، این مسئله به سرشت "ابتدایی بودن"این انسانها باز می گردد.

برعکس ، باید گفت که مسئله ی "اندیشه ابتدایی" در سرشت خود اندیشه جای دارد و رشد اندیشه در ارتباط با تجربه و از طریق فعالیت سوژه (انسان بخرد و دارای اراده و آگاهی) صورت می گیرد. خصوصیات عمومی آموختن و اندیشیدن در میان افراد کاملاً به انواع بازنمایی های جمعی محیط آنان بستگی دارند.

در هر جامعه ای این بازنمایی ها به صورت تشکل یافته وجود دارند و خود را بر تک تک اعضای جامعه تحمیل می کنند. فقط هنگامی که فهمیدیم چگونه اندیشیدن و آموختن در رابطه با کلیت محیط اجتماعی تحول می یابند در آن وقت می توانیم امیدوار باشیم که تمایزهای مفیدی درباره ی شیوه های اندیشه ، که بر جوامع ابتدایی و بر جوامع پیشرفته ی صنعتی حاکم اند، به عمل آوریم. فقط در جایی که سوژه ی دکارتی  وجود داشته باشد یعنی انسانی که می تواند شک کند و دارای اراده و شهامت فکری و آگاهی و فهم باشد ، در آنجا می توان از اندیشیدن به معنای واقعی آن سخن گفت . اما در جایی که هر گونه ناهمنوایی با محیط و اجتماع سرکوب شود و کسی را پروای شک کردن نباشد و شهامت برای فهمیدن وجود نداشته باشد و اراده برای غلبه بر جهل موجود نباشد، در آنجا اندیشه ای نیست چون فردیت یا سوژه ی دکارتی شکل نگرفته است. بنابراین از خلاقیت های فردی اثری مشهود نیست . در چنین جامعه ای وظیفه ی هر کس فقط تقلید از گذشته ی مقدس و باز تولید آن است.به دیگر سخن، باید گذشته را پرستید نه این که آن را موضوع نقد و بررسی قرار داد.. در حقیقت در چنین جوامعی ذهن، زندانی گذشته است. لوی – برول چنین جوامعی را مطالعه و ذهنیت حاکم بر آنها را توصیف کرده است.

 

۱- مسئله ی ذهنیت ابتدایی و روش بررسی آن

سرشت تفاوتهای میان شیوه های اندیشه چیست؟ طبق نظر مکتب روح انگاری تایلور و فریزر کارکردهای ذهنی بشر همیشه و همه جا یکی هستند. اما انسان ابتدایی آنها را به شیوه ای نادرست به کار می برد. اما اگر انسان غربی نیز در جای انسان وحشی قرار می گرفت و دانش اندکی که او دارد زمینه و بستر ذهن انسان غربی بود، انسان غربی نیز به همان شیوه ی انسانهای وحشی  می اندیشیدو همان نتایج را می گرفت. تایلور و فریزر مدعی نیستند که انسانهای ابتدایی درست می اندیشند بلکه معتقدند که انسانهای ابتدایی قوانین تداعی را به طور نادرست به کار می برند، ولی کارکردهای ذهنی آنان با کارکردهای ذهنی دانشمند غربی هیچ فرقی ندارند و یکی هستند.

اما لوی – برول، برخلاف اعضای مکتب انسان شناسی انگلیسی، می گفت که تفاوت میان شیوه ی تفکر اقوام ابتدایی با شیوه ی تفکر غربی بنیادی است و نه سطحی و عَرَضی. اقوام ابتدایی به طور نادرست نمی اندیشند بلکه به طور متفاوت ، با شیوه ی تفکر غربیان، می اندیشند. انسان شناس غربی برای آن که شیوه ی اندیشیدن اقوام ابتدایی را دریابد ضروری است که خود را از فرایندهای ذهنی اش آزاد سازد.

البته میان انواع ذهنیتها وجوه مشترکی نیز وجود دارند، اما عملیات ذهنی را نمی توان فقط به یک نوع ذهنیت فرو کاست. اما پرسش این است که چگونه شده است که اقوام ابتدایی به طور متفاوت با غربیان می اندیشند؟

لوی – برول مدعی است که کارکردهای ذهنی فرد به منزله ی فرد موجد چنین تفاوتی در شیوه ی اندیشه نیستند ، بلکه این تفاوت از آنجا ناشی می شود که گروه اجتماعی ، ذهن انسانهای ابتدایی را به شیوه ای متفاوت با ذهنیت غربی شکل می دهد. از نظر لوی – برول مسئله جمعی است نه فردی. بنابراین مسئله ی تفاوت در شیوه ی اندیشه، مسئله ای جامعه شناختی است. بنابراین به اعتقاد او می توان از این طریق، ساختار روانشناسیِ جمعی هر اجتماعی را دریافت. برای این منظور باید نخست جوامعی را مطالعه کرد که شیوه ی تفکر در آنها بسیار دور از شیوه ی اندیشه ی غربیان باشد، یعنی جوامعی که مشخصه ی تفکر حاکم بر آنها کانکریت و عاطفی است  نه انتزاعی و مفهومی.

 

۲- خصوصیات ذهنیت ابتدایی

روشی که لوی – برول از طریق آن مسئله ی شیوه های اندیشه را مطرح می کند در وهله ی نخست به بررسی بازنمایی های جمعی می انجامد. منظور از بازنمایی های جمعی تشخیص شیوه های درکِ واقعیت است . این شیوه ها میان اعضای یک گروه اجتماعی مفروض مشترک اند. گرچه این بازنمایی های جمعی جدای از افراد گروه اجتماعی وجود ندارند، اما آنها سلطه ی خود را بر تک تک افراد تحمیل می کنند . وجود بازنماییها را نمی توان بر پایه ی روانشناسی صرفاً فردی تبیین کرد. علاوه بر این ، لوی – برول تحت تأثیر روانشناسی عواطف ریبو قرار داشت ، از این رو منظور او از اصطلاحِ بازنمایی ، صرفاً پدیده ای عقلانی نیست ، به ویژه در مورد اقوام ابتدایی، بلکه به نظر لوی – برول بازنماییها با عناصر عاطفی و محرک آمیخته اند. خصلتی که بازنماییهای جمعی اقوام ابتدایی را از مفاهیم متمایز می کند عرفانی بودن آنهاست.

عرفانی (mystic) به این معناست که این بازنماییها، به معنای مدرن، دربردارنده ی نوعی عرفان دینی اند. از این رو این بازنماییها به نیروهای جادویی و تأثیرات مرموز و اعمال پنهانی ای اعتقاد دارند که به حواس بشر دریافتنی نیستند. اما انسانهای ابتدایی وجود آنها را واقعی می دانند. لوی – برول می گوید « اگر بیشتر، محتوای بازنمایی های جمعی انسانهای ابتدایی را مدنظر داشته باشیم ذهنیت آنان را عرفانی می نامیم. اما چنانچه پیوندهای میان بازنمایی ها یا روابطی را که بازنمایی ها میان پدیده ها برقرار می کنند مورد توجه مان باشد ذهنیت آنان را پیش – منطقی می خوانیم. منظور ما از اصطلاح پیش – منطقی این نیست که این ذهنیت از نوعی است که از لحاظ زمانی در مرحله ی پیش از پیدایش اندیشه ی منطقی قرار دارد.

 آیا هرگز گروههایی از انسانها یا پیش – انسانها بوده اند که بازنمایی های جمعی آنان تحت قوانین منطقی نبوده اند؟ نمی دانیم ولی به هر صورت این امر بسیار نامحتمل است. باری ذهنیت این اقوام رشد نیافته که به خاطر فقدان اصطلاح مناسبتری آن را پیش – منطقی می نامیم چنان سرشتی ندارد. این ذهنیت نه ضد منطقی (antilogical) است و نه غیرمنطقی (alogical). منظور من از به کاربردن اصطلاح «پیش – منطقی» صرفاً این است که بیان کنم که این نوع ذهنیت برخلاف ذهنیت ما مقید به رعایت اصل امتناع تناقض نیست. ذهنیت ابتدایی، نخست و بیش از همه ، از قانون آمیختگی پیروی می کند. این ذهنیت که به این شیوه سمت گیری شده از آنچه متناقض است آشکارا مشعوف نمی شود (که در آن صورت این نوع ذهنیت در چشم ما صرفاً ذهنیتی مهمل وپریشان می نمود) اما این ذهنیت برای اجتناب از تناقض هم به خود دردسر نمی دهد و غالباً نسبت به اصل امتناع تناقض کاملاً بی تفاوت است و همین موضوع سبب می شود که فهم این ذهنیت برایمان دشوار باشد».

 

بازنماییهای جمعیِ عرفانی اقوام ابتدایی صرفاً با ادراک از طریق تداعی معانی یا از طریق همبستگی اندیشه ها به هم  مرتبط نمی شوند، بلکه بخشی مدغم از ادراک اند. همین مدغم بودن آنها با ادراک است که آنها را از خرافات موجود در جوامع غربی متمایز می کند. مثلاً انسان ابتدایی مستقیماً جانوری را مدغم با نیروهای جادویی اش و مدلول های اسطوره ای اش درک می کند، به این معنی که نیروهای جادویی جانور و مدلولهای عرفانی یا اسطوره ای جانور با خود آن، یکجا درک می شوند نه جدای از هم و همین نوع ادراک او را از ادراک مردم عادی غرب متمایز می کند. چون عوام غرب دیگر جانور را به همراه خواص جادویی یا اسطوره ای اش یک جا درک نمی کنند. در جهان انسان ابتدایی خط ممیزی وجود ندارد که جهان طبیعی را از جهان فوق طبیعی جدا کند.این دو جهان سخت به  هم آمیخته اند.در حقیقت باید گفت که ذهنیت  ابتدایی همواره از قلمرو زیر طبیعی به قلمرو فوق طبیعی گذر می کند و میان این دو تمایزی قایل نیست. 

تفاوت میان ذهنیت اقوام ابتدایی با ذهنیت غربیان فقط منحصر به خصلت عرفانی بازنماییهای اقوام ابتدایی نمی شود بلکه همچنین این تفاوت در شیوه ای است که این بازنماییها به هم مرتبط می شوند. البته این سخن به این معنی نیست که این بازنماییها از منطق دیگری جز منطق غربی پیروی می کنند، زیرا این دو نوع ذهنیت برای یکدیگر کاملاً فهم ناپذیر نیستند. در اینجا گفتنی است که تفسیر ژان پیاژه از نظریه لوی – برول حاکی از این است که این دو نوع ذهنیت از دو نوع منطق پیروی می کنند، و اگر غربیان به شیوه ی دیگری می اندیشیدند نوع سومی از منطق پدیدار می شد. بنابراین، نظریه ی لوی – برول با چنین تفسیری نیز سازگار است. فان در لئو (Van der Leeuw) نیز معتقد است که لوی – برول به دو نوع ساختار ذهنی اعتقاد داشته است که قابل تحویل به یکدیگر نیستند. اما کازونوو معتقد است که لوی – برول از همان نخستین آثارش درباره ی ذهنیت ابتدایی به وضوح نشان می دهد که راهنمای این ذهنیت ، منطقی متفاوت با منطق غربی  نیست بلکه این ذهنیت صرفاً از قوانین منطق غربی  تبعیت نمی کند و به همین معنا ، لوی-برول این ذهنیت را پیش – منطقی می نامد.

این سخن به هیچ وجه به معنای منطق شکن (para – logical) یا ضدمنطقی نیست و نیز این سخن به معنای مرحله ای در تکامل اندیشه نیست که پیش از پدیدارشدن اندیشه ی منطقی قرار داشته باشد. لوی – برول می نویسد:

«مایلم فقط بگویم که اندیشه ی ابتدایی برخلاف اندیشه ی ما ، خود را بیش از هر چیز مقید به اجتناب از تناقض نمی داند».

 

در حقیقت این ذهنیت از اصلی پیروی می کند که به طور رادیکال در تقابل با اصل امتناع تناقض نیست بلکه نسبت به آن فقط بی تفاوت است. این اصل را لوی – برول قانون آمیختگی می نامد. براساس این قانون یک چیز می تواند در عین حال هم خودش باشد و هم چیز دیگری . بازنماییهای جمعی اقوام ابتدایی می توانند به وسیله ی پیوندهایی به هم متصل شوند که با پیوندهای منطقی وجه مشترکی ندارند. آنچه را تایلور و فریزر می خواستند با نظریه انی میسم [ = روح انگاری] توضیح دهند در حقیقت معلول قانون آمیختگی است. در ادراک انسان ابتدایی جاندار و بی جان در بعضی نیروهای جادویی با هم سهیم اند. فقط در جوامعی که از مراحل ابتدایی پیشرفته تر هستند این نیروهای جادویی را به منزله ارواح می پندارند. در ادراک اقوام ابتدایی از کیهان پیوستاری از قدرتهای جادویی و اسرارآمیز مانا mana وجود دارد.

 

نمی توان در اندیشه ی ابتدایی میان بازنمایی فردی که سرشتی منطقی و بازنمایی جمعی که سرشتی عرفانی و پیش – منطقی داشته باشد تمیز گذاشت. چنین تقسیم بندیی نادرست است. در واقع، فعالیت ذهنی انسان ابتدایی به تمامی اجتماعی شده است. در فعالیت ذهنی او عناصر منطقی و پیش – منطقی با هم همزیستی دارند. به دلیل همین وضعیت ، تحلیل ذهنیت ابتدایی بسیار دشوار است . با این وصف با شروع کردن از خصوصیات بنیادی این ذهنیت که هم اکنون نشان دادیم، توصیف آن محال نخواهد بود.

 

چون کارکردهای منطقی و پیش – منطقی در ذهن ابتدایی به طور تنگاتنگی به هم آمیخته اند، انسان ابتدایی توانایی چندانی در انتزاعی اندیشیدن و تعمیم دادن منطقی ندارد. موجودات زنده و اشیا که در ذهن انسان ابتدایی با یکدیگر آمیخته می شوند کلیت هایی را می سازند که بیشتر به صورت کیفی درک می شوند تا به شکل کمّی. کیفیات یا صفات اشیا یا جانوران را نمی توان به آسانی از آنها جدا کرد. این موضوع به وضوح در سیستم شمارش اقوام ابتدایی مشهود است.

 

برای آنان اعداد بیشتر، شکل متمایز کیفی دارند تا کمّی، و همین دریافت موجب شده است که در زبان اقوام ابتدایی ویژگیهای عجیبی به وجود آید. واژگان آنها بسیار غنی و مفصل است ، زیرا این واژگان کانکریت است نه انتزاعی  ، و چون تصویرسازی می کند باید غنی و مفصل باشد ، و همین سرشت کانکریت ، نقش حافظه و به خاطرسپاری را در جوامع عقب مانده حائز اهمیت بسیار می کند. زبان ایما و اشاره که وضعیت و حرکت را بیان می کند باید به کمک سیستم زبان سمبلیک بیاید که به رغم غنای واژگانی اش برای متعین کردن امور کیفی نابسنده است.

 

۳- جهان و انسان در ذهنیت ابتدایی

سمت گیری ذهن انسان ابتدایی در بازنمایی اش از جهان متفاوت با سمت گیری ذهن انسان فرهیخته ی غربی است  ، به ویژه دریافت او از علیت متفاوت با برداشت انسان غربی از علیت است. اصل اساسی در پشت این تفاوت این است که ذهنیت ابتدایی علل واقعی را به نفع علل عرفانی کنار می گذارد.

آنچه برای انسان فرهیخته ی غربی علت حقیقی یک رویداد است برای انسان ابتدایی صرفاً پدیده ای است که قدرتهای عرفانی در آن دخیل اند. البته این نوع علیتِ اتفاقی و واهی  بسیار دور از مفهوم مالبرانش در این باره است. زیرا آنچه انسان ابتدایی پشت پدیدارها جستجو می کند دلیل متافیزیکی وقوع آنها نیست. او در پی یافتن قدرتهای مخفی جادویی است که می پندارد موجب واقع شدن آنها شده اند . اما در اینجا روشن است که اگر اقوام ابتدایی را به استدلال سست و ضعیف متهم کنیم بر خطا خواهیم بود ، زیرا آنان طور دیگری استدلال می کنند. حتی مالبرانش در جستجوی علت واقعی ، یا در حقیقت ، علت متافیزیکی در پشت سطح پدیدارها بود و جستجوی این نوع علت متعلق به سنت دکارتی و فلسفه ی افلاطونی است که تبیین پدیدارها را فراسوی خواص حسّی آنها جستجو می کند. پارادیم تفکر انسان ابتدایی با پارادیم پدران کنیسه و کلیسا شباهت بسیار دارد. اعتقاد اقوام ابتدایی به علت اتفاقی ( یا موهومی) نتیجه ی مستقیم خصلت عرفانی بازنماییهای جمعی آنان است ، عمل نیروهای فوق طبیعی ، نخستین داده به ادارک آنان است. از این روست که مثلاً مرگ نامیمون و پیش هنگام را نه به علل طبیعی بلکه به عمل جادوگر منتسب می کنند. همین طور نیز انسان ابتدایی هر حادثه ای را نوعی تجلی امر غیبی می داند نه پیشامد. در نظر انسانهای ابتدایی معتبرترین نوع علیت ، علیت عرفانی است ، اما این علیت از طریق استنتاج یا استدلال درک نمی شود بلکه از طریق «پیش – پیوندها» به طور شهودی ارائه می شود ، پیش – پیوندهایی که رابطه ای مستقیم میان ادراک حسی با نیروهای عرفانی یا جادویی نامریی برقرار می کنند.

انسان ابتدایی، مانند کودک اما به شیوه ای که نمی توان این مقایسه را خیلی کش داد ،از وجود شخص خودش حسی دارد ، اما تصور واضحی از خود (self) ندارد. او خود را آفریده ای متمایز از موجودات و اشیایی که پیرامون او هستند نمی بیند. او کیهان را چیزی که از عناصر جدا تشکیل شده است نمی شناسد برای او همه ی موجودات، مخزنِ شکلی بی نام و غیرشخصی هستند که انسان شناسان این شکل بی نام و غیرشخصی را مانا می نامند .

بنابراین میان همه ی اشیاءو همه ی جانداران و همه ی گیاهان نوعی همگونی ذاتی یا نوعی خویشاوندی در ذات وجود دارد . در ذهن انسان ابتدایی امر روحی از امر مادی متمایز نیست.

 

علاوه بر اینها، ذهنیت ابتدایی، فرد را از نوعی که بدان تعلق دارد جدا نمی کند و تا آنجا که به انسان ابتدایی ارتباط می یابد او فرد را جدای از گروه اجتماعیش در نمی یابد.ریشه ی همه ی عصبیت های قبیلل ای و دینی و قومی و ملی و نژادی راباید در همین  بازنمایی دانست. این اعتقاد به وضوح در توتمیسم مشهود است. خلاصه ی کلام این که جسم از روح متمایز نیست و «خود» در مرزهای جسم محدود نمی شود بلکه به آنچه لوی – برول متعلقات (appurtenances) می نامد نیز گسترش می یابد؛ مثلاً به ناخنها، جای پاها ، لباسها و غیره. رابطه ی آمیختگی میان فرد و متعلقات او نتیجه ی انتقال تصورات یا احساسات نیست یعنی مانند حالتی  نیست که میان یک شخص و عکس او وجود دارد ، بلکه انسان ابتدایی آمیختگی میان شخص و متعلقات او را مستقیماً احساس می کند. ما باید طبق همین اصل متعلقات ، آن تصوراتی را تفسیر کنیم که با واژه های روح ، همتای شخص، سایه ی شخص، بازتاب شخص و غیره ترجمه می کنیم. این ذهنیت میان یک و دو و حتی دو و بسیار تمایز قایل می شود ،اما دو تا بودن فرد نیز با یگانگی بنیادی او سازش پذیر است . به این شیوه باید اعتقاداتی مانند در همه جا بودن فرد یا دو پاره شدن شخص به هنگام رویا را تبیین کرد. تحلیل اعتقادات مربوط به مرگ و شعایر و مناسک مرتبط با آن ، این موضوع را اثبات می کنند.

مثلاً مرگِ یکی از اعضای گروه ، کل گروه را تحت تأثیر قرار می دهد. انسانهای ابتدایی معتقدند که در حالی که مرده هنوز با جنازه یگانه است به جهان مردگان وارد می شود. این اعتقاد را می توان با کارکرد نامها نیز به اثبات رساند. نام یک شخص، او را به گروه می پیوندند و از این طریق به او شخصیت می بخشد. نام شخص جزو متعلقات اوست. اغلب بر نوزاد نام نیایی را می گذارند که معتقدند دوباره در او حلول کرده است.

خلاصه این که در ذهنیت ابتدایی بازنماییهای جمعیِ عرفانی و پیش – منطقی و اصل آمیختگی کل ادراک انسان ابتدایی از جهان و نیز از خودش را متفاوت با ادراک غربیان می کند.

 

اگر اقوام ابتدایی در این شیوه ی تفکر در جا می زنند، علتش این است که سرشت عرفانی ذهنیت شان، شیوه ی تفکر آنان را نسبت به تجربه رویین تر کرده است ، به این معنی که تجربه بر این نوع ذهنیت بی اثر است و این ذهنیت نسبت به واقعیات عینی که متناقض یا ناسازگار با اعتقاداتش هستند بی تفاوت و بی اعتناست. علت دیگر فقدان حساسیت نسبت به تناقضها و ناسازگاریها این است که انسانهای ابتدایی به طور جمعی اصولاً با نوآوری و خلاقیت فردی مخالفند. نوگریزی یا عناد با نوگرایی خصلت اساسی شیوه ی وجودی اقوام ابتدایی است. گرچه این نظریه ها تا حدودی توضیح می دهند که چرا بعضی اقوام در ذهنیت ابتدایی محبوس شده اند اما چنانچه بپرسیم که چه رابطه ای میان این ذهنیت و ذهنیت علمی وجود دارد مسائل پیچیده ای مطرح می شوند.

 

۴- ذهنیت ابتدایی و ذهنیت علمی

لوسین لوی – برول در جستجوی مراحل میانی میان این دو حدّ افراطی بود. گرچه او تصور یک تکامل تک خطی را مردود می شمرد ، تکاملی که از مرحله ی پیش – منطقی آغاز شود و به مرحله ی اندیشـه ی منطقی بینجامد. اما او در قلب جهان ابتدایی مراحلی را تشخیص می داد که از پی یکدیگر سر بر کشیده بودند و وجود همین مراحل ، انتقال از یک نوع تمدن را به نوع دیگر آن فهم پذیرتر می کردند.

در حقیقت در میان جوامعی که به مرحله ی خواندن و نوشتن نرسیده اند یعنی آن جوامعی که گاهی اوقات جوامع ساده تر یا ابتدایی تر نامیده می شوند، جوامعی وجود دارند که آمیختگی ، دیگر مستقیماً احساس و تجربه نمی شود بلکه یک بازنمایی با واسطه شده است. از این مرحله به بعد فرد دیگر ، مثلاً ، نمی گوید که او جانور است بلکه می گوید که فلان جانور توتمی نیای اوست. در این مرحله وجود اسطوره ها و سمبلیها ضروری می شوند، زیرا بدون آنها آمیختگیها نمی توانند تصور شوند. به این ترتیب این مرحله، مرحله ای است که به تفکر مفهومی می انجامد، به ویژه هنگامی که عنصر شناختی از عوامل محرک و عاطفی جدا شده باشد.

پیش – پیوندها که از آغاز، ادراک را عرفانی می کردند نیروی خود را از دست می دهند و فرد نسبت به تناقضها و درسهای تجربه حساس می شود.

قطعاً روند تکاملی پیوسته ای میان مرحله ی واقعاً ابتدایی (مانند مرحله ای که بومیان استرالیا در آن به سر می برده اند ) و مرحله تکامل یافته (مانند مرحله ای که سرخ پوستان قاره آمریکا در آن بوده اند) وجود دارد در مرحله ی اخیر امر مقدس از امر غیرمقدس متمایز می شود اما موضوع مهم این است که در پایان این تغییرات و تبدلات که گاهی اوقات با وقفه ها و بازگشت های به عقب همراه اند، می توان انتقال از ذهنیت و اقعاً ابتدایی را به اندیشه ی مفهومی کشف کرد ممکن است این پرسش اساسی در اینجا مطرح شود که آیا دورشدن جوامع از مرحله ی ذهنیت ابتدایی می تواند به گسستن کامل آنها از ذهنیت عرفانی بینجامد.

لوی – برول در پاسخ می گوید که ذهنیت عرفانی کاملاً ناپدید نمی شود مفاهیم فقط می توانند از بازنماییهای جمعی سر بر کشند. از این رو در مفاهیم همیشه مقداری عناصر عرفانی ته نشین شده اند. علاوه بر این ، مفهوم نمی تواند در همه موارد خود را از هاله ی عناصر محرک و عاطفی رها سازد.

سرانجام این که چون ذهنیت عرفانی نسبت به اندیشه ی منطقی حالتی خصمانه ندارد بلکه فقط نسبت به آن بی تفاوت و بی اعتناست، بنابراین این امکان وجود دارد که ذهنیت عرفانی پابرجا بماند و احساسی از آمیختگی عرفانی را حفظ کند، حتی اگر اندیشه ی منطقی پیشرفت نامحدودی بکند، از این رو همزیستی این دو نوع ذهنیت ممکن است . این ادعا پذیرفتنی نیست.زیرا حتی در تاریخ غرب نیز بر خورد این دو ذهنیت بسیار خشن بوده است، کافی است که انکیزیسیون را به خاطر آوریم. اکنون در سطح جهانی شاهد بر خورد بسیار خشن این دو نوع ذهنیت هستیم.   لوی – برول مدعی است که اندیشه ی عرفانی به یک نیاز در سرشت انسان پاسخ می گوید ، زیرا اندیشه ی عقلانی نمی تواند کاملاً سرشت بشر را ارضا کند.

می توان خصلتهاي تفكر در جامعه ی سنتي را چنين توصيف ‏كرد:

 

۱- در جامعه سنتي فراگردهاي طبيعي و اجتماعي را نمي‏توان مورد تحليل علّي قرار داد؛

۲- جهان طبيعي فقط تا جايي كه انسان را تحت تاثير قرار مي‏دهد تجربه مي‏شود؛ بنابراين خواص اشياي طبيعي، ذهني مي‏شوند و به صفات حسي وابسته مي‏گردند؛

۳- براي انجام دادن بسياري كارها هيچ نيازي به برنامه‏ريزي دقيق، آزمايش يا اندازه‏گيري احساس نمي‏شود؛

۴- از لحاظ تكنولوژيكي دامنه ی مسائل بسيار محدود است و آنها را مي‏توان با روشهاي سنتي حل كرد؛

۵- تكنولوژي به علت پيشرفته نبودن آن، مقام شامخي ندارد؛ بنابراين مسئله ی تكنولوژيكي به منزله ی مسئله‏اي تخصصي به دشواري قابل طرح است؛

۶- پرسش و چون و چرا كردن در مسائل و ناهمنوايي با سنت بشدت سركوب مي‏شود؛

۷- از رشد تجربه ی فردي ممانعت به عمل مي‏آيد، در ديدگاه