لوسين لوي- برول ومسئله ذهنيت‏ها

يدالله موقن

 

آيا اقوام مختلف داراي ذهنيت مشابهي هستند؟ اگر پاسخ مثبت باشد پس چرا فرهنگ‏هاي اقوام اين همه با هم متفاوت‏اند؟ آيا تفاوت‏هاي فرهنگي را نبايد پي‏آمد تفاوت‏هاي در ذهنيت دانست؟ آيا به راستي مي‏توان فرهنگي‏هايي را درك كرد كه با فرهنگ خودمان متفاوت‏اند؟ و آيا به راستي ما درك درستي حتي از فرهنگ خودمان داريم؟ اين نوشته براين  پرسش اساسي متمركز شده است: آيا تفاوتي اساسي در شيوۀ تفكر(چه در محتوا و چه در منطق و فرمولبندي موضوع‏ها) ميان جوامع غربي با جوامع غير غربي وجود دارد؟ آيا از لحاظ ساختار تفكر فرق اساسي ميان جوامع سنتي با مدرن و پيش- علمي با سمت گيري شدۀ علمي، باسواد با بي‏سواد، صنعتي با غيرصنعتي، توسعه يافته با  در حال توسعه وجود دارد؟ شايد هم تفاوت چندان مهمي ميان شيوۀ تفكر آنها وجود نداشته باشد؟ شايد اصلاً طرح چنين پرسشي نامعقول باشد و شايد هم اين پرسش، پرسش واحدي نباشد؟ اما طرح چنين پرسشي ، لااقل از ديدگاه غربيان، مهم است. اين پرسش‏ ناشي از علائق باستان شناختي يا بيگانه شناختي نيست بلكه براي تعريف تفكر غربي و تعيين جايگاه آن ضروري‏است. بررسي اين پرسش بايد در محتواي تاريخي و جغرافيايي آن صورت گيرد.


PDF for Print
Font Download
Install font

در نخستين نگاه آشكارترين گروهي كه پرسش تفاوت ميان شيوۀتفكر در جوامع غربي با غير غربي را بررسي كرده‏اند، انسان شناسان اجتماعي‏اند كه از طريق علائق وسيع‏شان به جوامعي كه به دوره‏هاي مختلف و نواحي گوناگون متعلق بوده‏اند، اين پرسش برايشان مطرح شده است. اما اين پرسش مورد توجه فيلسوفان، روان‏شناسان، نظريه‏پردازان اجتماعي، مورخان، زبان‏شناسان و جامعه ‏شناسان و بسياري ديگر نيز قرار گرفته است؛ زيرا اينان نيز به طور مستقيم يا غير مستقيم به همان اندازۀ انسان‏شناسان اجتماعي با اين پرسش سر و كار پيدا كرده‏اند. مسئلة اساسي اين است كه آيا تفاوتي اساسي ميان شيوۀ تفكرِ جوامع سنتي با جوامع مدرن وجود دارد؟ اين مسئله ضرورتاً نوعي تقابل را مي‏رساند، اين تقابل در برگيرندۀ مفهوم شيوه‏هاي انديشه است واين مفهوم به اين معني است كه كل پرسش در خور بررسي است.

نخست چه چيزي را در تقابل با چه چيزي قرار مي‏دهيم؟ چه نوع جامعه‏اي را با چه نوع جامعه‏اي مقابل هم مي‏گذاريم؟ چه منطقه را با چه منطقه يا كدام دوره را با كدام دوره مقابله مي‏كنيم؟ آيا اين مقابله بر اساس شواهد تجربي است يا بر پايۀ شيوۀ ديگري صورت مي گيرد؟ در بررسي اين مباحث يكي از نكات جالب،تكثر ديدگاه‏ها ميان پژوهشگران است. بسياري از محققان از تقابل جوامع مدرن وعلمي با جوامع سنتي(يا ابتدايي) و پيش علمي سخن مي‏گويند. در اين نوع مقابله، لااقل در آغاز،مقولات تا حدودي روشن و واضح‏اند. شايد در ميان خصوصياتي كه در اينجا مورد نظرند مهمترين تمايزات از اين قرار باشند: عقلانيت(كه گاهي اوقات با روش علمي برابر دانسته مي‏شود) در تقابل با غير عقلانيت. يافته‏هاي علم(كه معمولاً با علم غربي يكي انگاشته مي‏شوند وگاهي اوقات به منزلۀ يافته‏هاي صحيح تعريف مي‏شوند) در مقابل باورهاي غير علمي يا دريافت‏هاي غلط و تصورات نادرست؛ باز بودن سيستم‏هاي فكري در مقابل بسته بودن انديشه‏ها؛ سكولاريسم(كه گاهي اوقات با روش علمي يا يافته‏هاي علمي برابر دانسته مي‏شود) در مقابل ديني بودن يا اعتقاد به جادو.

در همين رابطه مي‏توان رفتار ديني(يا جادويي) را براي تمايز شيوۀ‏هاي تفكر به كار برد؛ زيرا رفتار ديني(يا جادويي) حق ويژۀ خود را دارد و الگويي خاص براي انديشه- عمل ارائه مي‏دهد ومي‏توان منطق آن را تحليل كرد. ديني- بودن گاهي اوقات شامل بسياري چيزها مي‏شود؛ مثلاً تاكيد بر دين، بر جادو و بر بينش افسون بخش به زندگي يا حتي علاقه به بيان شاعرانه و شيوۀ‏هاي بيان سمبليك. اصطلاحات مقابل ديني- بودن را مي‏توان چنين برشمرد: عقلانيت، علم و گاهي اوقات بينش مكانيكي از جهان. افزايش سكولار شدن كه خصلت زندگي مدرن است در تقابل با تسري يافتن دين به همه امور و شئون زندگي كه مشخصۀ جامعۀ ابتدايي است.

شايد مناسب‏ترين معيار براي تمايز شيوۀ‏هاي انديشه، تقسيم كار اجتماعي باشد؛ يعني تقابل ميان تقسيم كار در سطح عالي و پيشرفته با تقسيم كار در سطح پايين و ابتدايي. تقابل ديگر را مي‏توان در اين دانست: سلطۀ سنت (شامل آموخته‏هاي سطح پايين و ابتدايي) در مقابل خلاقيت فردي و بيان فردي.

شايد در ميان اين معيارها، معيار عقلانيت(كه اغلب با علمي بودن يكي گرفته مي‏شود) مهمترين معيار باشد.

عقلانيت گاهي اوقات در مقابل جادو يا شيوه‏هاي تفكري قرار مي‏گيرد كه به طور غير – تجربي پذيرفته شده‏اند و گاهي اوقات نيز در مقابل تبيين‏هاي غلط يا در مقابل بينش شخصي معنادار از جهان قرار داده مي‏شود. گاهي اوقات گفته مي‏شود كه خصلت جامعۀ مدرن غربي، انديشۀ علمي است. اما اين خصلت چه معنايي دارد؟ شايد تفكر علمي به معناي پذيرش شواهد تجربي باشد يادر معناي محدودتر، تفكر علمي را كوششي در جهت كشف قوانين طبيعي بدانيم؛ و چنانچه معناي آن را باز هم محدودتر كنيم تفكر علمي را كوششي در جهت كشف آن دسته از قوانين طبيعي بدانيم كه ما را قادر مي‏سازند كه از طبيعت بهره‏وري كنيم. پس چه چيزي ما را بر آن مي‏دارد كه بگوييم يك جامعه به طور علمي مي‏انديشد؟ آيا اين سخن به اين  معناست كه بايد پيكره‏اي از دانش در آنجا موجود باشد يا اينكه جامعه بايد امور و معضلات خود را با روشهاي علمي حل و فصل كند يا اين كه اعضاي چنين جامعه‏اي مايلند كه براي باورهاي خود اساس علمي قايل شوند؟

به رغم چنين مسائلي، تمايل عمومي بر اين است كه عقلانيت يا علم را معيار واضحي، يا لااقل معياري كه بايد آن را جدي گرفت، براي تمايز شيوۀ‏هاي انديشه بشناسيم. نكتۀ ديگري كه بايد در اين ارتباط در نظر داشت پي‏آمد گزينش چنين معياري است؛ چون گاهي اوقات به نظر مي‏رسد كه عقلانيت معيار مناسبي باشد زيرا حركت در جهت پيشرفت را نشان مي‏دهد و گاهي اوقات نيز مي ‏توان اين معيار را با در نظر گرفتن قدرت عظيم توضيحي علم مدرن توجيه كرد.

لوسين لوي- برول شايد نخستين كسي بود كه ذهنيت اقوام ابتدايي را بر پايۀ پژوهش‏هاي انسان‏شناختي موضوع پژوهش قرار داد و كوشيد خصلت‏هاي بارز اين ذهنيت را بشناسد و تفاوتش را با ذهنيت منطقي- علمي دريابد. به ديگر سخن، معيار او براي تمايز شيوه‏هاي انديشه، عقلانيت غربي يا علم غربي بود. ارنست كاسيرر نيز در جلد دوم فلسفۀ صورتهاي سمبليك: انديشۀ اسطوره‏اي1 مقولات منطقي و مقولات علم مدرن را معيار تمايز شيوۀ تفكر اسطوره‏اي- ديني از انديشۀ منطقي- علمي مي‏داند.

نظريۀ لوي- برول درباره ذهنيت هاي متفاوت و متمايز(مانند ذهنيت ابتدايي، ذهنيت علمي) همچنان نظريۀ مطرحي است و به طور گسترده، بويژه در زادگاه او، فرانسه ، در قلمروهاي مختلف به وسيلۀ مورخان، روان شناسان، فيلسوفان وانسان‏شناسان اجتماعي، يونان‏شناسان، چين‏شناسان و خاورشناسان به كار مي‏رود. در ميان مورخان مي‏توان از اعضاي مكتب آنال Annales در تاريخ نام برد. لوسين فور( Lucien Febvre )كه به همراه مارك بلوخ ( ( Marc Bloch پايه‏گذار مكتب آنال بود، در كتاب مشهورش مسئلۀ بي‏ايماني در سده شانزدهم مي‏كوشد تا اين نظر آبل لو فرانك (   ( Abel Lefranc    را رد كند كه مدعي بود كه راز نوشتۀ پر غنا و فخيم رابُله2 حمله همۀ جانبه به مسيحيت بود. فور كوشيد تا نشان دهد كه با درنظر گرفتن قيود و محدوديت‏هاي ذهنيت جمعي حاكم بر جامعۀ سده شانزدهم فرانسه، انديشۀ آزاد ضد مسيحي، به منزلۀ نوعي بي خدايي، امري محال بوده است. بدين منظور فور جاي مسلطي را كه دين در زندگي انسان‏ها در سده شانزدهم اروپا اشغال مي كند به تفصيل نشان مي‏دهد. او مي‏گويد كه در آن دوران تمامي زندگي خصوصي وعمومي و حرفه‏اي يك مسيحي در چنبرۀ مسيحيت بود. فور مي‏نويسد:

« امروزه ما آزاديم كه مسيحي باشيم يا نباشيم. اما چنين آزاديي در قرن شانزدهم وجود نداشت.» غسل تعميد، تقدس‏ ازدواج، شعائر مربوط به مرگ، حرام بودن بعضي خوراكي‏ها، همۀ اينها را دين تعيين مي‏كرد. وساطت مقدسان براي شفاي بيماران ضروري بود. زيارت گور قديسان و اماكن مقدسه و دادن نذرها از اهم واجبات بودند تا از اين طريق بلاها دفع و بيماري‏ها درمان شوند. ناقوس كليساها تواتر نمازگزاران و عبادات را از بام تا شام در ساعت‏هاي مقرر اعلام مي‏داشت. حتي گرفتن مدرك تحصيلي دانشگاهي صرفاً موفقيت در گذراندن امتحانات نبود بلكه اجراي مناسك و شعائر بود: داوطلب حتي اگر پروتستان بود، نه كاتوليك، موظف بود در مراسمي با شكوه كه چيزي ميان آيين عشاء رباني و مراسم شكرگزاري بود شركت نمايد و در محراب از رساله‏اش دفاع كند. اين دين، اين مسيحيت، مانند رداي حضرت مريم بخشايشگر بودكه در كليساهاي آن زمان اغلب تصوير شده بود. همۀ انسانها از هر طبقه‏اي زير رداي حضرت مريم بخشايشگر پناه مي‏يافتند. آيا كسي واقعاً مايل بود كه از اين پناهگاه قدم بيرون گذارد؟ داشتن چنين تمايلي محال بود. انسان‏هايي كه در آغل مادرانۀ حضرت مريم غنوده بودند حتي احساس نمي‏كردندكه در اسارت‏اند. براي اينكه آنان بتوانند بر ضد چنين وضعي بشورند نخست ضروري بود كه آنان اين توانايي فكري را داشته باشند كه بتوانند پرسش كنند. سپس فور با سند و مدرك مي‏كوشد تا نشان دهد كه انديشۀ انسان سده شانزدهم در واضح انديشيدن و درك جامع و موثر چه توانايي‏هايي داشت.

فور مي‏گويد: واژه‏هايي از نوع واژه‏هاي زير در اصطلاحات آن قرن وجود نداشتند و فقدان همين واژه‏ها از ديدگاه انديشۀ فلسفي نابسندگي واقعي انديشه و نقص آن را مي‏رساند. صفت‏هايي مانند: مطلق، نسبي،انتزاعي،كانكريت، از روي قصد(intentional)  ، ذاتي(inherent)                ترانساندانتال]=فراتري، فراباشي[ و اسم‏هايي مانند: علت ، انتظام، مفهوم و معيار و تحليل و تركيب، قياس و استقراء هماهنگي و طبقه‏بندي در زبان فرانسه آنزمان وجود نداشتند. حتي واژۀ سيستم در ميانۀ سده هفدهم رايج شد.3 راسيوناليسم]=خردگرايي[ تا قرن نوزدهم مصطلح نشده بود. همين طور در اصطلاحات آن زمان اين ايسم ها وجود نداشتند: (theism) ] خداپرستي[، پانته ايسم، ماترياليسم، ناتوراليسم، فناتيسم ، دترمينيسم(اصطلاحي كه كانت واضعش بود)، شكاكيت(اين اصطلاح را ديدرو نخستين بار به كار برد) و ايده‏آليسم؛ هيچ يك از اين واژه‏ها را فرانسوي زبان دهه‏هاي 1520 تا 1550 در اختيار نداشت تا بتواند بينديشد وانديشه‏هاي خود را براي ساير فرانسويان به فرانسه بيان كند. واژه‏هايي كه فرانسويان سده شانزدهم در اختيار داشتند واژه‏هايي براي استدلال كردن يا تبيين كردن يا اثبات كردن نبودند. گرچه فرانسويان زبان لاتين را در اختيار داشتند اما زبان لاتين نيز نمي‏توانست به آنان در فلسفي انديشيدن كمك كند و وضعش چندان بهتر از زبان فرانسه نبود.