|
اين
سخن را در
همين جا
بگوييم كه
مسئله اعتبار
و مفيد بودن
مفهوم
ذهنيتها
براي
پژوهشگران مختلف
متفاوت است.
بعضي از آنان
از ذهنيت به گونهاي
سخن
ميگويندكه
گويي
منظورشان فقط
گرايش ها و
تمايلات ذهني
ونظرات
وعلائق فكري رايج
در جامعه اي
خاص و در
دوره اي ويژه
است. برخي
ديگر مفهوم
ذهنيت را به
معنايي به كار
ميبرند كه پي
آمدهاي عظيمي
دارد. اين
موضوع بويژه
درست است كه
فرض ميشود كه
كل يك فرهنگ، يا
يك جامعه در
دورهاي خاص
از زمان يا در هر يك
از مراحل تحول
شناختيِ
جهانشمول
انسان،خصوصيات
ذهني متمايزي
را نشان
ميدهد. مثلاً
جام
باتيستاويكو
تاريخ را
فرآيند تدريجي
انسان شدنِ
انسان
ميداند. او
معتقد است كه
تاريخ انسان يادر
حقيقت تاريخ
انسان غربي از
سه مرحله گذر
كرده است.9 پيش
از اين سه
مرحله، دوره
غول ها يا
جانوران كودن،
بياحساس و
ترسناك بوده
است. مرحلۀ
نخست، دوران
خدايان است.
در اين دوره
انسانها
ميپندارند
كه هر چيزي
خداست يا خدا
آن را ساخته
يا خدا آن را
انجام داده
است. مرحلۀ
دوم، عصر
قهرمانان است
كه عصر بربريت
است و در آن حق
با زورگوست.
مرحلۀ
سوم، عصر
انسانها
يعني عصر خرد
و تمدن است كه
همراه با دوره
انحطاط شعر و
تخيل و احساس
امر والا است.10
ويكو اين سه
مرحله را يك
سيكل يا يک
دوره ميداند
و تاريخ را
تكرار اين
سيكل
ميپندارد.
ويكو از ذهنيت
شعري، زبان
شعري، قانون
شعري، اخلاق
شعري،منطق
شعري و مانند
اينها سخن مي گويد.
منظور او از
شعري نوعي
بيان است كه
تودۀ
مردم ساده در
سالهاي نخست
نژاد انساني
به كار
ميبرده اند.
انسانهاي
نخستين يا
وحشيان
ابتدايي براي
اينكه با همنوعان
خود ارتباط
برقرار
كنند،علائم
طبيعي وايما و
اشاره را به
كار مي بردند،
چيزي كه ويكو آن
را اعمال گنگ
مينامد.11
مدلول قرار
دادن يك چيز
كه دلالت بر
چيزهاي ديگري
بكند كه شبيه
آنند، يا
بازنمايي
تصويري چيز ي كه
به جاي كل طبقۀ
موجودات يا
اشيايي قرار
بگيرد كه شبيه
آن هستند،كار
خط هيروگليف
يا نقش نگاري
بودكه زماني
همه جا به كار
مي رفته است.
اما فقط در
مصر و چين و در
ميان سرخ
پوستان
آمريكا باقي
مانده است؛
زيرا تمدن هاي
اين كشورها از
جريان اصلي
فرهنگ بشري به
دور مانده و
متحجر
شدهاند. به
همين دليل
ويكو معتقد است
كه نوشتار پيش
از گفتار پديد
آمده است. اين
نشانهها،
تصاوير و ايماها
و اشاره ها نه
به اشيايء
مادي بلكه به
آن چيزي ارجاع
ميکنند كه ما
آن را خصوصيات
ذهني مي
ناميم، و دلالت
بر فقر بيش از
حد زبان هاي
ابتدايي مي
كنند. اين
ايما ها و
اشارهها يا
تصاوير براي
ذهن انسان هاي
ابتدايي
همچون مفاهيم
انتزاعي براي
انسانهاي فرهيخته
عصر جديدند.
زيرا در
زمانهاي
اوليه، واژهها
از اجسام و
خواص آنها
انتقال
مييافتند تا
چيزهاي ذهن و
روح را بيان
كنند.12
مشخصۀ
مرحلۀ
بعدي پيشرفت
انسانيت، به
كارگيري
استعارهها و
تشبيهات و
تصاوير است كه
اينها خصلت آن
زباني را بيان
ميكنند كه ما
امروزه زبان
شعري مي
ناميم.
انسانهاي
ابتدايي
اشياء را نه
با نام طبيعي
شان بلكه با
جوهر هاي
فيزيكي نام
گذاري مي
كردند. داستان
ها
واسطورهها و
نيز
كاراكترهايي
كه در اين داستان
ها و اسطوره
ها ظاهر
ميشوند،كلي
هاي تخيلي
هستند،كه مي
كوشند بدون
كمك گيري از
اصطلاحات عام
مناسب، به
انواع
موجودات
ارجاع كنند(چون
در اين مرحله
توانايي ذهن
انسان ابتدايي
به مرحله
انتزاعي
نرسيده است).
بنابراين
ژوپيتر
همزمان هم نام
آسمان است و
هم نام پدر خدايان
و فرمانرواي
جهان و منبع
تندر، وحشت و وظيفه.او
تجسم همۀ
نيروهاي لگام
گسيختهاي
است كه بشر
بايد براي دفع
شرشان، در
برابرشان
كرنش كند.
هركول نام يك
قهرمان است كه
كارهاي عظيم و
ثمربخشي انجام
ميدهد، اما
هركول نام طبقۀ
همۀ
قهرمانانِ همۀ اسطورههاست.
از اين رو هر
قومي، هركول
خود را
ميپرستد .
ويكو ميگويد
بايد كوششي
عظيم به خرج
دهيم تا
بتوانيم به
اين نوع ذهنيت
وارد شويم.
انسان
ابتدايي فقط
در قالب
تصاوير
ميانديشيد.
شيوه تفكرش،
شعري بود.«
باور اين
موضوع براي ما
محال است كه
اجسام، روح
باشند؛ اما
روميان اعتقاد
داشتندكه
آسمان
توفنده،
ژوپيتر است».13
آسمان در نظر
آنان شخصي عظيم
الجثه و وحشت آفرين
بود.ما به طور
انتزاعي مي
انديشيم اما
آنان در حسيات
مستغرق بودند.
«اين فراسوي
توان ماست كه
به تخيل عظيم
آن نخستين
انسانهايي وارد
شويم كه
ذهنشان،
انتزاعي
ومعنوي و ظريف
نبود. چون كه
آنان كاملاً
در حسيات خود
غرق و زنداني
هيجانات خويش
بودند و در
كالبد خود محصور».14
ما بايد به
ذهن آن "غولهاي
وحشي" نفوذ
كنيم كه علت
پديدهها را
شخص
ميپنداشتند
يعني وقتي در
جستجوي علت
پديدهاي بر
ميآمدند به
دنبال شخص
ميگشتند،
علتها،
شخصها بودند.
گاهي اوقات
آنان حتي ادعا
ميكردند كه
اين موجودات
آسماني را
ديدهاند،
مثلاً ژوپيتر
را و معتقد
بودند كه او«
با علائم
فرمان ميداد
و اين علائم،
سخنان واقعي
بودند و آن
علائم طبيعي
يعني رعد و
برق، سخنان
ژوپيتر بودند».15
با
توجه به سخنان
ويكو ميتوان
مدعي شد كه
لوسين لوي-
برول نظريه
كاملاً
تازهاي
دربارۀ
ذهنيت
انسانهاي
ابتدائي
ارائه نداده
بلكه فقط
كوشيده است
آنچه را ويكو
گمانهپردازي
كرده او با
اسناد و مدارك
جديد
انسانشناسي
به اثبات
برساند.
لوي-
برول كتاب
مهمي درباره
آگوست كنت
تاليف كرده
است.. كنت بر
لوي- برول
تاثير عظيمي
داشته است و
شايد بتوان
گفت كه
پوزيتيويسم
لوي- برول
متاثر ازپوزيتيويسم
كنت است.کار
اساسي لوي-برول
تزريق تاريخ
گرايي آلماني
به پوزيتيويسم
کنت است.
كنت
نيز مانند
ويكو ساخت ذهن
انسان را دوره
بندي ميكند.
او در پي
بررسيهاي
جامعه شناختي
خويش به اين
نتيجه رسيد كه
ذهن انسان
غربي از سه مرحله
گذر كرده است.
در مرحلۀ
نخست ذهن
انسان
پديدههاي
طبيعي يا
اجتماعي را به
اين شيوه
تبيين ميكند
كه علل به
وجود آورندۀ
آنها،
موجوداتي
شبيه به
انساناند؛
يعني در اين مرحله،
ذهن انسان
غربي به شيوۀ
انسان گونه
پنداري
ميانديشد. به
ديگر سخن در
اين مرحله،
علت هر
پديدهاي شخص
پنداشته ميشود.
لوي- برول اين
شيوۀ
تفكر را
عرفاني وپيش-
منطقي
مينامد و
ارنست كاسيرر
آن را شيوۀ
انديشه
اسطورهاي
ميخواند. رشد
ذهن انسان خاورميانهاي
ازجمله رشد
ذهن ايراني،
گويا، در همين
مرحله متوقف
مانده است.
ذهن انسان
غربي از اين
مرحله گذر
كرده به مرحلۀ
دوم ميرسد كه
مرحلۀ
متافيزيك است.
در اينجا او
پديدهها را
با توسل جستن
به مقولات
مجردي
چون«جوهر»
،«فطرت» و غيره
توضيح ميدهد.
در مرحلۀ
نخست، سازمان
جامعه،
ابتدايي است،
آنچه امور
جامعه را
انتظام ميبخشد
سنت است. در
جامعه سنتي
تفكر غالب
وحاكم، تفكر
ديني است.
كشيشان و
متكلمان زمام
امور فرهنگي و
سياسي و قضايي
جامعه را
برعهده دارند
و همه
كارهاند. از
نظر آگوست كنت
جامعۀ
سنتي دو خصلت
اساسي و به هم
وابسته دارد: يكي
اين كه
تئوكراتيك
است وديگر
اينكه نظامي يا
سپاهي است.
جامعۀ
سنتي،دين
مداراست و
فعاليت غالب
در آن، فعاليت
نظامي است؛ به
اين معني كه
همواره بر طبل
جنگ كوبيده
ميشود تا از
اين طريق،
غنائمي به دست
آيد تا شكمها
سير شوند و جيب
ها پر. در اين
نوع جامعه،
عاليترين
مقامها به
نظاميان داده
ميشود. اما
اين جامعه در
برابر چشمان
آگوست كنت در
حال محو شدن
بود و نوع
تازهاي از
جامعه سربر
ميكشيد كه
وجه تفكر حاكم
بر آن،علمي
بود؛ به ديگر
سخن، ذهن
انسان غربي دو
مرحلۀ
پيشين را پشت
سر گذاشته بود
و وارد مرحلۀ
سوم يعني مرحلۀ
علمي شده بود.
در اين مرحله،
ذهن انسان
پديدهها را
مشاهده
ميكند و به
اين خرسند
ميشود كه در
خصوص پديدار
شدنشان، قاعده
يا قانوني
بيابد. وقتي
كه قوانين
حاكم بر وقوع
رويدادهارا
به دست آورد خرسند
ميشود وديگر
در پي يافتن
يك اصل
متافيزيكي كه
در پس آنها
باشد بر نميآيد.
اين مرحله را
آگوست كنت مرحلۀ
علمي يا پوزيتيويسم
مي نامد.گفتيم
که در جامعۀ
سنتي كه
جامعهاي دين
مدار يا
خدامدار
بود،كشيشان و
نظاميان همه
كاره بودند،
اما در جامعۀ
مدرن جاي
كشيشان را
دانشمندان
گرفتهاند و جاي
نظاميان را
مديران صنعتي
و كارخانه
داران. كنت از
تحليل
جامعهاي كه
در آن به سر مي
برد اين نتيجه
گيري را كرد
كه شرط اساسي
براي اصلاح يا
تحول جامعه ،
اصلاح يا تحول
انديشه است.16
ميبينيم
كه لوي- برول
در ارائه نظريۀ
ذهنيت
ابتدايي
پيشگامان
برجسته اي چون
ويكو و آگوست
كنت داشته
است. اما
دستاورد عظيم
لوي – برول در
اين است كه او
براي نخستين
بار نشان داد
كه انسان
شناسي بايد به
جاي فلسفه
بنشيند. زيرا آنچه
را فلسفه
ميخواهد
انجام دهد
ابزارهاي لازم
براي اجرايش
را در اختيار
ندارد،اما انسانشناسي
دارد. فلسفه
ميخواهد
تاريخ روح
انسان را
پژوهش كند اما
ناتوان از انجامش
است. لوي- برول
نشان داد كه
اين كار فقط
از انسان
شناسي ساخته
است.
تاثير
لوي- برول بر
دو دانشمند
برجستۀ
اين قرن يكي
ويگوتسكي،زبانشناس
روسي و ديگري
ژان پياژه
روانشناس
تكويني اهل
سوئيس، هميشه
در سمينارهاي
علمي مورد بحث
و گفتگو بوده
است. ژان
پياژه در كتاب
خود: زبان و
انديشه كودك
مينويسد:«آثار
كلاسيك لوي-
برول هميشه
منبع الهام من
بودهاند».17
اما
آنچه نگارنده
را به نظرات
لوي- برول
علاقه مند
كرده است
پرتوي است كه
نظريات او بر
علل عقب
ماندگي جوامع
از جمله جوامع
خاورميانه
ميافشاند.
خاورشناسان
نامداري چون
ايچ.
فرانكفورت،ايچ.
ا. فرانكفورت،
جان. او.ويلسون،
ت. جايکوبسن و
ويليام
ايروين در
آثار خود و
بويژه در اثر
آكادميك
مشتركشان به
نام:ماجراي
عقلاني انسان
باستاني،
نظريۀ
ذهنيت پيش-
منطقي
وعرفاني لوي-
برول (يانظريۀ
انديشۀ
اسطورهاي
كاسيرر) را با
موفقيت به كار
بردهاند. فصل
يكم كتاب ياد
شده كه به قلم
ايچ. فرانكفورت
وايچ. ا.
فرانكفورت
است عنوانش:«
اسطوره و
واقعيت» است
وچنين آغاز
ميشود:
«اگر
به جستجوي
انديشۀ
نظري در اسناد
و مدارك
باستانيان
برآييم ناگزيريم
بپذيريم كه در
نوشتههاي
آنان چيز بسيار
اندكي وجود
دارد كه شايستۀ
نام «انديشه» ،در
معناي دقيق
آن، باشد. در
نوشتههاي
برجاي مانده
در خاور
نزديك، قطعات
بسيار كمي را
ميتوان يافت
كه استدلال
منسجم و قانع
كنندهاي را
نشان دهندكه
ما وجودش را
لازمۀ
تفكر
ميدانيم.
انديشۀ
خاور
نزديك،زنداني
تخيل است. آن
را آميخته با
خيال بافي مييابيم.
اما
باستانيان
نميپذيرفتند
كه هرچيزي را
ميتوان از
شكلهاي
كانكريت]=
محسوس و ملموس[ كه آنان
براي ما بر
جاي
گذاشتهاند
انتزاع كرد».18
هانري
فرانكفورت
پيشگفتار
كتاب ديگرش
را: پادشاهي
وخدايان:
پژوهشي
درباره دين
خاور نزديك
باستان به
منزلۀ ادغام
جامعه و طبيعت
چنين آغاز
ميكند:
«آفرينشهاي
ذهن ابتدايي
در هم و بر هم
هستند،
مفاهيماش
تعريف درستي
ندارند، يا دقيقتر
بگوييم، فاقد
حدود و
ثغورند. هر
رابطهاي ميان
دو شيء به
معناي اين است
كه آن دو،
ذاتهاي
همانندي
دارند. جزء به
جاي كل قرار
مي گيرد]
به اين معني كه
جزيي از يك كل
برابر است با
خود كل مثلاً:[ نام يك
شخص، سايۀ
او يا تصويرش
با خود شخص
برابرند. اين
آميختگيِ
عرفاني اهميت
تمايزات را كم
مي كند. در
حالي كه اهميت
هر نوع شباهتي
را افزايش
ميدهد. اين آميختگيِ
عرفاني همۀ
ضوابط فكري ما
را نقض مي كند.
بنابراين ابزار
انديشۀ ما
و زبان ما
براي توصيف
برداشت هاي
ذهن ابتدايي
چندان مناسب
نيستند.
مثلاً
ما ميخواهيم
در انديشۀ
ابتدايي
مفهوم واحدي
را مجزا كنيم،
اما هر وقت
دست به چنين
كوششي
ميزنيم خود
را در وضعيتي
مييابيم، كه
گويي،كلافي
از تار و
پودهاي كاملاً
متفاوت را كه
سخت در هم
تنيده شده اند
در دست داريم
و محكوم به آنيم
كه يا هر تاري
را از اين
كلاف تا
دورترين
گوشههاي
زندگي باستاني
دنبال كنيم يا
اينكه دنبال
تار را در
جايي قطع
نماييم و
وانمودكنيم
كه مفهومي كه
به اجبار از
اين كلاف سخت
در هم تنيده
شده جدا
كردهايم با
انديشۀ
ابتدايي
متناظر است.
|