لوكاچ در كوه جادو
همسويی و تضاد لوکاچ و توماس  مان

يدالله موقن

فايل پی دی اف برای چاپ

لوكاچ دربارة توماس مان مي‏نويسد:
« توماس مان به قلمرو فراباش گريز نمي‏زند در آثار او مكان و زمان و جزئيات در موقعيت اجتماعي و تاريخي ريشه دارند. او بي‏آنكه موقعيت بورژوايي خود را ترك گويد و جامعه‏هاي نوخاستة سوسياليستي را- يا حتي نيروهايي را كه براي استقرار سوسياليسم تلاش مي‏كنند- تصوير كند،  پرسپكتيو سوسياليسم را مد نظر دارد... با اين وصف،  در آثار  توماس مان همين پرسپكتيو به ظاهر محدود اهميتي اساسي مي‏يابد و موجب هماهنگ اجزاي آثار او مي‏شود. هر بخش از تماميت تصوير شده در محتواي اجتماعي ملموسي جاي مي‏گيرد و اهميت آن براي تحول جامعه بروشني تعريف مي‏شود. توماس مان جهان ما را توصيف مي‏كند؛ جهاني كه در شكل بخشيدن بدان نقش داريم و آن نيز به نوبة خود ما را شكل مي‏دهد. توماس مان هر چه پيچيدگي واقعيت كنوني ما را ژرف تر مي‏كاود ما موقعيت خود را در تكامل پيچيدة نوع بشر روشن تر درك مي‏كنيم. از اينرو،  به رغم توجه پر شورش او به جزئيات هرگز به قلمرو ناتوراليسم در نمي‏لغزد و باآنكه مفتون قلمروهاي تاريك وضع مدرن است انحراف را همواره انحراف نشان مي‏دهد و ريشه‏ها و سرچشمه‏هاي ملموس آن را در جامعه  پيگيري مي‏كند...

نويسندة معاصر بورژوا ملزم نيست با گزينش سلامت اجتماعي و سنت هاي  عظيم و مترقي ادبيات رئاليسم، به جاي بيماري و آزمايشگرايي فرماليستي،  به شيوة زندگي بورژوايي خويش پشت پا بزند... مسئلة اساسي اين است: آيا بينش نويسنده مي‏تواند تفسيري ديناميك، تحليلي و پيچيده از روابط اجتماعي ارائه دهد ،  یا به بيان دقيق تر،  مي‏تواند خواهان چنين تفسيري باشد؛ و يا بر عكس، بينش او به فقدان پرسپكتيو و تاريخ گرايي مي‏انجامد؟ ما بايد يا دلهره را به منزلة وضع بشر بپذيريم يا آن را رد كنيم و پاي همة پيامدهايي كه از قبول يا رد آن حاصل مي‏شود، بايستيم. قبول يا رد دلهره كليد ارزيابي ادبيات مدرن است.

منتقد مي‏بايد اين موضوع را بررسي كند كه آيا بينش  نويسنده از جهان بر اساس پذيرش دلهره است يا رد آن؟ آيا جهان‏بيني او مستلزم فرار از واقعيت است يا رويارويي با آن؟ »۱
و اين همان انتخاب فرانتس كافكا يا توماس مان است. لوكاچ مي‏نويسد:
«توماس مان، نوع افراطي نويسنده‏اي است كه عظمت او در اين است كه «آيينة جهان» است. او  فيلسوفي آماتور يا متفكري آشفته انديش نيست بلكه برعكس، عاليترين فرهنگ عقلي بورژوايي آلمان زمان خود را كسب كرده است... تعداد كمي از نويسندگان توانسته‏اند... با كوشش بسيار به ديدگاهي فلسفي دست يابند و آن را جزئي از آفرينشهاي هنري خود كنند... توماس مان مانند بالزاك و استاندال، مورخ بزرگ زندگي در جامعة بورژوايي است. نسلهاي بعدي مي‏توانند چگونگي شخصيت هاي نوعي جامعة بوروژوايي امروز را در آثار او به طور زنده ببينند و دريابند كه آنها با چه مسائلي درگير بوده‏اند.»۲

متفكران آلماني مانند هگل، ماركس،  ماكس وبر و ماينكه ، ليبراليسم را فلسفة مكانيكي انگليسي‏ها و فرانسوي‏ها مي‏دانسته‏اند و همة آنها ضد دموكراتيك بوده‏اند ولي ماينكه و توماس مان پس از جنگ جهاني اول هوادار دموكراسي شدند. لوكاچ مي‏نويسد:
«روي آوردن توماس مان به دموكراسي، در سالهاي پس از جنگ]جهانی اول[،  نتيجة بحران عظيم ملي بود. گرچه اين تغيير نقطة عطف و تحولي قاطع در رشد فكري او بود  اما نمي‏توانست ناگهاني و بدون زمينة قبلي باشد. مان  نه تنها با تمام وجود از امپرياليسم آلمان جدا شد واهميت دموكراسي را براي زايش دوبارة فرهنگ آلماني درك كرد  (او تا پايان جنگ جهاني اول دموكراسي را به منزلة پديده‏اي غير آلماني تحقير مي‏كرد) بلكه از آن پس  نبرد به خاطر دموكراسي را مبارزه با انحطاط دانست.

هدف اصلي نوشته‏هاي توماس مان  آموزش دادن است. اما او از آن نوع آموزگاراني نيست كه بخواهد درسي را از بيرون به دانش‏آموز خود بقبولاند  بلكه آموزگار به معناي افلاطوني آن است. دانش‏آموز، خود بايد انديشة تازه را در درون خويش كشف كند و بدان حيات ببخشد. مان اكنون در مقام آموزگار مردم آلمان مي‏كوشد تا دانش‏آموز خود يعني بورژوا را بيابد. او مي‏خواهد روح دموكراسي را در ذهن بورژواي آلمان بدمد و آن را بپروراند. از اينرو  در پي يافتن تازه‏ترين نشانه‏ها و علائم دموكراسي بر مي‏آيد تا آنها را به شكل داستان در ذهن بورژواي آلماني القا كند و پرورش دهد. او مي‏كوشد تا آنها را، نه به شكل انديشه‏اي بيگانه با فرهنگ و سنتهاي اجتماعي خواننده، بلكه به منزلة چيزي كه   خواننده در درون خود كشف كرده، چيزي كه در جستجوي آن بوده و سرانجام آن را يافته است، بيان كند. همين موضوع، كم و بيش، علت تنهايي توماس مان در جمهوري وايمار بود.اصلاحات اشتاين و شارن هورست در پروس از جنبشي توده‏اي الهام نمي‏گرفت بلكه به دليل شكست پروس در جنگ ينا بود. بنابراين،  دموكراسي پس از ۱۹۱۸ چيزي نبود كه آلماني‏ها براي استقرار آن تلاش يا نبرد كرده باشند بلكه آن را رويدادي ناخجسته و هدية سرنوشت شوم مي‏دانستند. نهال دموكراسي هيچ‏گاه در جامعة آلمان ريشه ندوانيد ودشمنان بسيار و حاميان اندك داشت. اين حاميان نيز آن را به منزلة هديه‏اي آسماني پذيرفتند؛ ولي نکوشیدند تا آن را با تاریخ آلمان –که بهر جهت در آن تجدید نظر کرده بودند- پيوند دهند. تنهايي و انزوايي توماس مان در دوران دموكراسي وايمار به خاطر جستجوي همين پيوندها بود.او در مقام آموزگار مردم آلمان در جستجوي حس دموكراسي ای  بود كه از خلقيات آلماني نشئت بگيرد. به همين دليل او تنها نويسندة بورژواي اين دوره از تاريخ آلمان است كه دموكراسي براي او موضوع جهان‏بيني و بويژه جهان‏بيني آلماني مي‏شود. از همين رو نبرد براي استقرار دموكراسي در آلمان در چارچوب فلسفي گسترده‏اي قرار مي‏گيرد. اين نبرد، جنگ ميان روشنايي و تاريكي، روز و شب، تندرستي و بيماري،  زندگي و مرگ است.توماس مان در مقام هنرمندي آگاه به گذشتة آلمان در مي‏يابد كه نبرد كهن ايدئولوژي آلماني را از سر گرفته است. كافی است كه روية گوته را نسبت به رمانتيكها در نظر آوريم. گوته مي‏گفت:«من آنچه را سالم باشد،  كلاسيك و آنچه را بيمار باشد، رمانتيك مي‏نامم.» او با مردود شمردن کلایست مي‏گفت: « كالبدي است كه طبيعت،  آن را خوب آفريده اما بيماري درمان‏   ناپذيري بدان راه يافته است.»در رمان كوه جادو،  نافتاي يسوعي، سخنگوي جهان‏بيني ارتجاع- فاشيست و ضد دموكراتيك عقايد خود را تقريباً در قالب سخنان نوفاليس بيان مي‏كند: «نافتا فوراً پاسخ داد: بيماري عالي ترين مرتبة انسان بودن است؛ زيرا انسان بودن بيمار بودن است. انسان ذاتاً بيمار است. بيماري او،  آن چيزي است كه او را انسان مي‏كند. كساني بودند كه مي‏خواستند او را با«بازگرداندن به طبيعت» سالم كنند. حال آنكه انسان هرگز طبيعي نبوده است... هر نوع گرايش روسويي، هدفي جز غير انسان كردن انسان و حيوان كردن او ندارد... شرافت حقيقي انسان و امتياز او بر ديگر موجودات در روح اوست... انسان هر چه بيمارتر باشد، انسان تر است.نبوغ بيماري انساني‏ تر است تا نبوغ سلامت.»۳ (ترجمة فارسي كوه جادو، ص۵۹۶)

 مي‏بينيم كه در ديدگاه توماس مان تغييري اساسي رخ داده است. گرچه او در نبرد ميان دموكراسي و انحطاط ،  كه از عقب‏افتادگي اجتماعي- ارتجاعي آلمان ،  سرچشمه مي‏گيرد،  هواخواه دموكراسي است و گرچه فرمهاي ادبي موثري براي بيان ديدگاه تازة خود يافته است با اين همه او در مقام يك متفكر  از دريافت عيني اين موضوع قاصر است كه اين مرحلة تازه در تحول انديشة او نشانة گسستن از آموزگاران دورة جواني خويش،  شوپنهاور و نيچه است. رمان كوه جادو  به مبارزة ايدئولوژيك ميان زندگي و مرگ، سلامت و بيماري،  ارتجاع و دموكراسي اختصاص يافته است. توماس مان  با ذائقه سمبليك معمول خود اين مبارزات را در آسايشگاهي مجلل در سوئيس قرار مي‏دهد. بنابراين،  در چنين محيطي،  بيماري و تندرستي ونيز پيامد های  رواني و اخلاقي آنها  ديگر فرضياتي انتزاعي نخواهند بود؛ آنها در معناي تنگ واژة «سمبليك» نمي‏گنجند بلكه از زندگي جسماني،  ذهني و عاطفي افرادي كه در آنجا زندگي مي‏كنند به طور ارگانيك رشد مي‏يابند. مسائل سياسي و فلسفي ای  كه شالودة تصاوير غني و افسون كنندة بيماری جسماني است تنها از نظر كسي به دور مانده است كه كتاب را سطحي مطالعه كرده باشد. نگاهي دقيق تر به كتاب نشان مي د‏هد كه تنها در چنين محيطي است كه همة جنبه‏هاي ديالكتيكي مسئله را مي‏توان ارائه داد. اما محصور كردن زندگي در آسايشگاه نقش هنري بس مهمتري دارد. مان، مانند هر داستان‏نويس خوب، دربارة جزئيات شخصيت‏پردازي مشكلي ندارد. او بندرت آنها را«ابداع» مي‏كند.او غريزة خطاناپذيري براي نوع درست داستان و فضا ي  آن دارد كه به روشن ترين وجه، موضوع خاص او را ارائه مي‏دهد. يعني گسترده‏ترين ميدان را براي تاثيربخشي و كشش داستان و طنز ايجاد مي‏كند. در آثار او همواره تركيبي دلچسب از يك كل خيالي يا نيمه خيالي با جزئيات معمولي وجود دارد. توماس مان زماني گفته است:«ما [داستان نويسان] امور روزمره را توصيف مي‏كنيم،  اما امور روزمره نيز،  اگر بر شالوده‏هايي غريب بنا شوند،  غريب مي‏نمايند.» آسايشگاه (مسلولين) در كوه جادو همين شالودة غريب است. شخصيتها «تعطيلات» خود را مي‏گذرانند و از رتق و فتق امور روزمره و تنازع بقا آسوده‏اند. بنابراين فرصتي مي‏يابند تا انديشه‏ها،  عواطف و باورهاي اخلاقي خود را آزادانه متمركز كنند و بروز دهند ودربارة زندگي پرسشهايي اساسي مطرح كنند. آنچه حاصل مي‏شود تصويري كاملاً رئاليستي از بورژواي معاصر است كه انحرافهاي تراژيك- كميك ولحظه‏هاي خيالي خاص خود را دارد. خلا دروني و فقدان تعادل اخلاقي،  حد و مرزي ندارد و اغلب به شكلهاي نامتعارف ظاهر مي‏شود. از سوي ديگر،  شخصيهاي برتر داستان از معناي آن نوع زندگي ای  آگاه مي‏شوند كه در جهان روزمرة سرمايه‏داري  فرصتي نيافته‏اند كه دربارة آن بينديشند. اين همان شرايط لازم براي«رمان آموزنده» است كه به بررسي يك آلماني ميان مايه،  هانس كاستورپ،  پيش از جنگ مي‏پردازد. مضمون عقلي داستان،  جنگ تن به تن سمبليكي است ميان نمايندگان روشنايي و تاريكي،  ستمبريني دموكرات و اومانيست ايتاليايي با نافتا، يهودي يسوعي شده‏اي  كه سخنگوي ايدئولوژي كاتوليكي و پيش ـ فاشيستي است. اين دو  براي تحت تأثیر قرار دادن هانس كاستورپ،  يك بورژواي میان مایة آلماني،  به مشاجره مي‏پردازند. اين مشاجرات از لحاظ عقلانی،  انساني،  عاطفي،  سياسي،  اخلاقي و فلسفي بسيار غني‏اند. اما اين نكته را بايد متذكر شد كه اين مشاجرات به فرجامي نمي‏رسند. هانس كاستورپ كه بر اثر تلاش هاي خود براي رسيدن به انديشة سياسي و فلسفي روشني از پاي درآمده است براي فرار از اين وضع به امور پست زندگي فرو مي لغزد. زيرا«تعطيلي»و آسودگي از گرفتاريهاي مادي مي‏تواند انسان را به دو سوي متقابل سوق دهد: يكي انسان را از نظر فكري بالا مي‏برد وديگري او را حتي بيشتر به منجلاب غرايزي كه معمولاً در زندگي روزمره،  در آن«پايين»،  امكان ارضاي آنها نيست مي‏كشاند. شخصيتها درچنين محيط نادر و نيمة خيالي،  قواي ذهني و جسمي تازه و برتري كسب نمي‏كنند،  اما قوايي كه در اختيار آنان است ميدان تظاهر وسيع تري مي‏يابند. از لحاظ عيني ،  قواي دروني بالقوه افزايش نمي‏يابند؛ اما ما به طور غير مصنوعي و با ذره‏بين آنها را در حركتي كُند مي‏بينيم. گرچه در پايان داستان كاستورپ با پيوستن به ارتش آلمان در اوت۱۹۱۴،  خود را از سقوط كامل «نجات»مي‏دهد؛ اما از ديدگاه روشنفكران و بورژوازي آلمان و همة كساني كه در تقاطع راهها ايستاده بودند- و به دليل«نيروي محافظ دروني» خود نمي‏توانستند تصميم بگيرند- شركت در جنگ، چه در حرف وچه در عمل- همان‏گونه كه ارنست بلوخ به طنز گفته بود- دقيقاً «تعطيلي طولاني‏تر» بود. بنابراين،  توماس مان به حق از تاثير جهان‏بيني تازة خود بر ذهن بورژوازي آلمان نامطمئن است، ولي انتقاد او از ايدئولوژي ضد دموكراتيك قاطع است. كاستورپ دربارة ستمبريني دموكرات مي‏گويد:                                            
«.... انديشه و نيت تو خوب است، از انديشة آن يسوعي كوچك و تندخو و تروريست بهتر است. من از تو بيشتر خوشم مي‏آيد تا آن مدافع انكيزيسيون و شكنجه و چوب و فلك؛ با آن برق عينكش. گرچه وقتي تو و او، مانند خدا و شيطان،  براي تسخير روح بيچارة من با هم جدال مي‏كنيد، تقريباً هميشه حق با اوست»۴ (همان، ص۶۱۱)

چرا نافتا مي‏تواند ستمبريني را در بحث مغلوب كند؟ در داستان،  به اين پرسش،  پاسخي روشن داده مي‏شود. هنگامي كه كاستورپ بيمار است، او با معلم خود[ستمبريني] دربارة دموكراسي در جهان سرمايه‏داري(«آن پايين») گفتگويي دارد. كاستورپ، تجربة اخلاقي دلتنگ كنندة خود را با اين كلمات خلاصه مي‏كند:
«آنجا آدم بايد ثروتمند باشد... اگر ثروتمند نباشد يا ديگر ثروتمند نباشد واي به حالش!... حالا كه در اينجا در بستر دراز كشيده‏ام واز دور نگاه مي‏كنم، [زندگي در آن پايين] به نظرم بسيار سخت و تحمل ناپذير مي‏آيد. شما چه كلماتي به كار برديد؛ بي‏احساس؟ پر كار؟! بسيار خوب،  ولي اينها يعني چه؟ يعني سخت،  سرد؛ و سخت و سرد يعني چه؟ يعني وحشت‏آور. آن پايين هوا [يعني زندگي كردن] وحشت آور و دشوار است. آدم وقتي اينجا دراز كشيده و بدانجا مي‏نگرد از وحشت [زندگي كردن در«آن پايين»] به خود مي‏لرزد» ۵   ؛اما ستمبريني واقعاً اعتقاد دارد كه منشا اين احساسات «تنبلي» است. او منادي ترقي است،  نه از خود انتقاد مي‏كند،  و نه به باورهاي خودشك راه مي‏دهد ونه قيد و شرطي براي درستيشان قائل است. از اين رو، گرچه هيچ نفع شخصي در دفاع از نظام سرمايه‏داري ندارد، معيار انتقاد ناپذير او نظام سرمايه‏داري است. به همين دليل، واقعاً سلاح عقلي موثري در اختيار ندارد كه با آن بر ضد عوام فريبي‏هاي ضد سرمايه‏داري نافتا به نبرد برخيزد. همين امر، ضعف اساسي روية دموكراتيك بورژوازي متوسط مدرن را در رويارويي با عوام فريبي های  ضد سرمايه‏داري ارتجاع كاملاً آشكار مي‏كند،  و درعين حال،  بي تصميمي و بي‏ارادگي خود كاستورپ را براي اقدامي عملي نيز نشان مي‏دهد.

توماس مان، در شخصيت قهرمان داستانش، مكانيسم اجتماعي دروني روح بورژواي مدرن آلماني را نشان مي‏دهد. او دربارة هانس كاستورپ مي‏گويد:
«بشر به منزلة فرد نه تنها زندگي شخصي خود را مي‏گذراند  بلكه همچنين آگاهانه يا ناآگاهانه در زندگي عصر خويش و معاصران خود نيز سهيم است. حال اگر شالوده ‏هاي عمومي وغير شخصي وجود خود را با نگاهي از سر يقين بنگرد و آنها را بديهي بپندارد واز تصور اينكه ايرادي وانتقادي بدانها رواست چنان دور باشد، همچنان كه هانس كاستورپ خوب ما بود،  باز اين امكان وجود دارد كه از كمبودهاي آن، كاستي هاي سلامت اخلاقي خويش را به شكلي مبهم دريابد. فرد ممكن است مقاصد،  هدفها، اميدها و آرزوهاي شخصي چندي در سر بپروراند و از اين راه  انگيزه‏اي براي انجام كارهاي بزرگ بيابد اما چنانچه آن كل غير شخصي پيرامون او و زمانه، با همة تحرك ظاهريش، در اصل اميد وانتظاري را بر نياورند، شخصيت او فلج مي‏شود. همچنين اگر فرد به طور خصوصي،  زمانه و پيرامون خويش را نوميد كننده،  عبث و بي‏سرانجام تشخيص دهد و در برابر همه پرسشهايي كه براي بشر مطرح است،  همچون هدف غايي تمام تلاش ها و فعاليت هايش جز سكوت پاسخي نشود در اين صورت شخصيت او دستخوش پريشاني مي‏شود. هر چه خصلت فرد مفروض والاتر باشد،  پريشاني شخصيت او اجتناب ناپذيرتر است. اين پريشاني حتي ممكن است از بخش روان و اخلاق او به كالبد و اندام هاي او نيز سرايت كند. در جايي كه زمانه به اين پرسش هميشگي: «چرا؟»، «براي كدام هدف؟» هيچ پاسخ قانع كننده‏اي نمي‏دهد، انساني كه لياقت انجام دادن كارهايي بالاتر از حد ميانه را دارد،  يا بايد از شهامت اخلاقي و ذهني مستقلي (كه براستي نادر است و جوهري قهرماني مي‏طلبد) برخوردار بوده، يا از نيروي حياتي فوق‏العاده‏اي بهره‏مند باشد. هانس كاستورپ ما هيچ يك از اينها را نداشت. بنابراين او را بايد انساني ميانه مايه به شمار آورد؛ البته به معناي كاملاً محترمانه آن».۶(همان، ص۶۷)

]اين روايت[... رشد قبلي مهندس كاستورپ را، كه تازه فارغ‏التحصيل شده است، نشان مي‏دهد. گرچه ميان مايه بودن كاستورپ كه از فقدان هدفهايي با ارزش در زندگي او ناشي مي‏شود مي‏تواند محترمانه‏ترين جنبة شخصيت او باشد، حتي با كمي طنز،  اما هنگامي كه آدمي مانند او با مسائل مرگ و زندگي كشور خويش روبه‏رو مي‏شود بايد او را به گونه‏اي ديگر داوري كرد. همانطور كه وضعيت او متفاوت است، ميان مايه بودن محترمانة او،  بي‏حسي، بي‏تصميمي و ناتواني او در برابر عوام فريبي های  نافتا، به رغم همدردي او با ستمبريني، همه به گناهي تاريخي مبدل مي‏شوند.

در كوه جادو ستمبريني در برابر ايدئولوژي نافتا مي‏ايستد؛ حتي اگر در مقابل سفسطه های  او ناتوان باشد. اما ستمبريني يك آلماني نيست [او ايتاليايي است] و به اومانيسم بورژوايي (كه بر اساس آن از سرمايه‏داري پشتيباني مي‏كند)  هيچ شكي ندارد.

توماس مان از نخستين كساني بود كه خطر ظهور نوع جديدي از ارتجاع فاشيسم را دريافت و شجاعانه در عاليترين سطح ادبي به مقابلة با آن برخاست. اين نبرد ايدئولوژيك، محور كوه جادو را تشكيل مي‏دهد.»۷
لوكاچ معتقد است كه محور داستان كوه جادو نبرد ايدئولوژيك ميان دو جهان‏بيني است كه يكي از فرهنگ اومانيسم رنسانس و روشنگري نشئت گرفته و ديگري جهان‏بيني ارتجاع فاشيستي است كه بر انديشه‏هاي قرون وسطی و رمانتيسيسم ضد سرمايه‏داري متكي است. از نظر لوكاچ،  توماس مان مي‏كوشد تا به «بورژوازي» آلمان نشان دهد كه دو را ه بيشتر در پيش رو ندارد؛ يا بايد به دنبال «بورژوازي»انگليس و فرانسه برود؛ كه ستمبريني سخنگوي آن است، يا به پندارهاي رمانتيكهاي آلماني كه تداوم انديشه‏هاي قرون وسطايي است دل بسپارد؛ سخنگوي جهان‏بيني اخیر نافتاست.

مترجم فارسي كوه جادو درباره شخصيت هاي ياد شده،  چنين مي‏نويسد:
«قهرمان سادة رمان [كاستورپ] در حالي كه مربيانش ستمبريني و نافتا، يكي سنگ زندگي و پيشرفت و ارزشهاي وابسته بدان را به سينه مي‏زند و ديگري از قرون وسطي و دنياي مرگ آلود گذشته دم مي‏زند وسعي در تبليغ افكار و آرمانهاي وابسته به آن را دارد...»

و نيز:
«.. در پايان نافتاي تندخو به فرجام دلخراش خود مي‏رسد( نمايش سمبليك شكست ارتجاع قرون وسطي!)...» (همان، ص۲۲ و۲۶)

تفسير مترجم فارسي كوه جادو در تقابل با تفسير لوكاچ است. زيرا لوكاچ  ايدئولوژي نافتا را با ايدئولوژي رايج در جامعة آلمان پيش از جنگ مرتبط مي‏داند و آن را فقط ارتجاعي نمي‏خواند بلكه با رمانتيسيسم و فاشيسم نيز پيوند مي‏دهد؛ و برخلاف مترجم فارسي، خودكشي نافتا را شكست ايدئولوژيك او و پايان قرون وسطي به شمار نمي‏آورد بلكه داستان را بي فرجام مي‏داند. حال ببينيم ديگر منتقدان دربارة شخصيت نافتا چه نظري دارند. ميشل لووي در كتاب خود: گئورگ لوكاچ- از رمانتيسيسم تا بلشويسم مي‏نويسد:
«بندرت شخصيتي در يك داستان چنين بحث سياسي و ادبي داغي را دامن زده است.. آيا همان گونه كه لوكاچ مدعي است،  لئو نافتا يك فاشيست است؟ يا همچنان كه موريس كوليوي،  پيير – پل سگو و نيكلا بودي و اخيراً يوان بورده معتقدند،  او خود لوكاچ است؟ طبق نظر لوكاچ،  نافتاي يسوعي آشکارا «سخنگوی جهان بینی ارتجاعی ، فاشیستی و ضد دموکراتیک است » يا «سخنگوي ايدئولوژي كاتوليكيِ پيش- فاشيستي» است.

لوكاچ در تكرار شعارهاي آتشين انقلابي- پرولتاريايي كه نافتا، متفكر يهودي،  بر زبان مي‏راند،  فقط عوام فريبي های ضد سرمايه‏داري- ارتجاعيِ مشخصة فاشیسم را می بیند.او حتی تا آنجا پیش می رود که مدعی می شود که  توماس مان بينش«پیشگويی » داشته است،  زيرا «ده سال پيش از پيروزي فاشيسم با مصالح ادبي نشان داد كه عوام فريبي های  ضد سرمايه‏داري، نيرومندترين سلاح تبليغاتي در دست فاشيسم است».
اما لوكاچ اشاره مي‏كند كه داستان«بي فرجام مي‏ماند». او براي اين بي فرجامي دو دليل ذكر مي‏كند:۱) توماس مان از تناسب نيروها [در جامعة آلمان] بلافاصله پس از جنگ [جهاني اول] دركي غريزي داشت. اين دليل سست است؛ زيرا دورة مورد نظر، «عصر طلايي»جمهوري وايمار بود. يعني هنگامي كه سوسيال دموكراسي درحكومت مشاركت داشت.۲) توماس مان هرگز نمي‏خواسته است داستاني با گرايشي خاص بنويسد. او نقاط قوت و ضعف هر دو طرف را كاملاً نشان مي‏دهد. بويژه مشتاق است كه ضعف جهان‏بيني دموكراتيك قديم را در برابر حملة رمانتيسيسم ضد سرمايه‏داري بر ملاكند.

بنابراين لوكاچ ناگزير مي‏شود بپذيرد كه مان شخصيت نافتا را به كار برده تا «خصلت فريبندة رمانتيسيسم ضد سرمايه‏داري را (حتي از لحاظ معنوي و اخلاقي نيز) و درستي بعضي از عناصر انتقادي آن را در زندگي اجتماعي امروز» نشان دهد. اما او در فريبندگي عقايد نافتا، چيزي بيش از«عوام فريبي های  ارتجاعي» كه منادي ظهور فاشيسم است،  نمي‏بيند و در اين نظر خود پابرجاست. بايد اضافه كرد كه فقط در سال۱۹۴۲(كمي پس از حملة نازي‏ها به اتحاد شوروي) بود كه لوكاچ در پشت نقاب مهذب و طعنه‏آميز نافتا، فاشيست مخفي شده را «كشف كرد». اما آيا واقعاً ايدئولوژي نافتا تحت مقولة «فاشيسم» يا «منادي فاشيسم» قرار مي‏گيرد؟»۸
براي شناختن ايدئولوژي نافتا بهتر است يكي از سخنرانيهاي تند و تيز او را كه حاوي طرح و برنامة ايدئولوژيکی اوست در اينجا بياوريم. (ترجمة فارسي تعديل شده و عبارات داخل كروشه از نگارنده است.)

«... پدران كليسا، «مال من» و «مال تو» را عباراتي مفسده انگيز مي‏دانستند و مالكيت خصوصي را غصب و دزدي مي‏خواندند.
... شرافتمند در نظر آنان،  كشاورز و صنعتگر بود،  نه تاجر و كارخانه‏دار؛ چرا كه توليد را تابع احتياج مي‏دانستند وتوليد انبوه را مردود مي‏شمردند. اكنون همة اين اصول و موازين اقتصادي،  پس از قرنها مردود بودن، در جنبش مدرن كمونيسم حياتي دوباره يافته‏اند. ميان عقايد پدران كليسا و هدفهاي جنبش مدرن كمونيسم، حتي در جزئيات، تطابق كامل وجود دارد؛ مانند حق حكومت كردن كه جنبش جهاني كارگري از آن خود مي‏داند نه از آن كارخانه‏داران و رباخواران جهاني. پرولتارياي جهان امروز ايده‏‏آلهاي اومانيسم و معيارهاي حكومت الهي را در تقابل با معيارهاي بي اعتبار و فاسد بورژوايي- سرمايه‏داري نهاده است. ديكتاتوري پرولتاريا- كه عامل سياسي- اقتصادي [آن نوع] رستگاري ای است كه عصر ما مي‏طلبد- حكومت كردن را نه به خاطر حكومت كردن بلكه به خاطر رفع زماني [در تقابل با جادوان و بي‏زمان] تناقض ميان روح و قدرت، تحت لواي صليب [= ديالكتيك] پذيرفته است. ديكتاتوري پرولتاريا يعني غلبة بر جهان از طريق رام كردن آن. ديكتاتوري پرولتاريا به معناي فراباش [ترانساندان] است و مرحله‏اي انتقالي است  براي برپايي امپراتوري [مقدس] [= انترناسيونال كمونيسم]. پرولتاريا وظيفة گريگوري كبير را بر عهده گرفته است، عصبيت خدايي او در اين يك نيز زبانه مي‏كشد. پرولتاريا همچون گريگوري كبير از خونريزي هراسي به دل راه نخواهد داد. وظيفه‏اش اين است كه براي شفاي جهان در آن تخم وحشت بپراكند. شايد سرانجام بشر بدين طريق رستگار شود و پس از زماني چنين طولاني به جامعة بي طبقه و بي دولت برسد و به وضع معصوميت نخستين خود،  پيش از هبوط[=بهشت = كمونيسم]،  باز گردد». ۹ (همان، ص۵۲-۵۲۲)

این نکته مهم است که به ياد آوریم  قرون وسطی کمونيست بود. توماس مان مي‏خواهد بگويد كه ماركسيسم  تداوم سنتهاي قرون وسطاست. بنابراين به نظر او ماركس را نبايد دانشمندي از نوع آدام اسميت، مالتوس يا ريكاردو دانست بلكه او را بايد متفكري از سنخ سنت آگوستين و توماس آكويناس به شمار آورد.
اما اكنون اين پرسش مطرح مي‏شود كه آيا شواهد و مدارك تاريخي اين نظر را تاييد مي‏كنند؟ فردريش انگلس در مقالة خود «دربارة تاريخ صدر مسيحيت» مي‏نويسد: «تاريخ صدر مسيحيت از بسياري جهات، مشابه جنبش مدرن طبقة كارگر است.»۱۰

مورخان متخصص در تاريخ مسيحيت معتقدند كه حضرت مسيح پيش از مبعوث شدن به پيامبري در ميان فرقه‏اي به نام اسنه ، كه به شيوه اشتراكي زندگي مي‏كردند،  به سر مي‏برده است.۱۱

كارل كائوتسكي در كتاب خويش:  "بنياد مسيحيت" مي‏نويسد:
« ما [ماركسيست‏ها] بيش از پيش اين حق را براي خود قائل مي‏شويم كه جماعت صدر مسيحيت را مشابه سازمانهاي سوسياليستي بدانيم. سرشت سازمان آنان [اسنه‏ها] مشخص شده است. شكل آن كمونيستي بوده است... اسنه‏ها منشا پرولتاريابي داشته‏اند.»۱۲

و لوسين گلدمن،  يكي از پيروان لوكاچ،  در اثر خويش" فلسفة روشنگري" مي‏نويسد:«در جهان بورژوايي،  مسيحيت امري خصوصي و اكثراً كاذب است. به نظر مي‏آيد كه سوسياليسم [= ماركسيسم]،  تنها اميد براي رستگاري اقتصادي و معنوي باشد.»۱۳

گلدمن مي‏گويد چون مسيحيت نيرو و توان خود را از دست داده است، ماركسيسم مي‏تواند و مي‏بايد جاي خالي آن را پر كند.

بنا بر اظهارات فوق در مي‏يابيم كه توماس مان نه تنها به بيراهه نرفته بلكه سرشت واقعي ماركسيسم را که دینی است به خوبي شناخته است. حتي شمايل ماركس وانگلس نيز به اعضاي فرقة اسنه مي‏مانند.

حال به سخنراني نافتا باز مي‏گرديم. راوي اين سخنراني را «كوبنده» توصيف مي‏كند كه در واقع تركيب غريبي از كاتوليسيسم و بلشويسم است. اما اگر تفسير لوكاچ درست باشد،  پس فاشيسم در كجاست؟ چه وقت فاشيست‏ها نام پرولتارياي جهان را برده‏اند؟ از كي هدف سياسي فاشيسم برقراري ديكتاتوري پرولتاريا، به منزلة مرحلة انتقالي برای رسیدن  به جامعة بي‏دولت و بي‏طبقه بوده است؟ لوكاچ با يكي دانستن آموزة عجيب و «فريبندة» نافتا با فاشيسم نه تنها موضوع را بيش از حد ساده مي‏كند بلكه تبييني كه ارائه مي‏دهد با كل موضوع هيچ مناسبتي ندارد. براي روشن تر شدن موضوع يكي از بحث هاي نافتا را با ستمبريني ذكر مي‏كنيم. ستمبريني مي‏گويد: « جاي بسي تاسف است كه ا نديشة انقلاب را اين چنين  با شورش   همگاني غرايز پست اشتباه كنند. علاقة كليسا به نوآوري در طي قرن ها عبارت از اين بوده است  كه افكار حيات بخش را تفتيش كند، در بند بكشد ودر نطفه  خفه كند؛ و امروز هم توسط نمايندگانش همه جا خود را طرفدار انقلاب قلمداد مي‏كندچون هدفش محو آزادي، فرهنگ و دموكراسي، و استقرار توحش و ديكتاتوري اوباش است.

نافتا پاسخ داد كه مخاطبش هم در تناقض‏گويي چيزي كم ندارد. او كه به گمان خود دموكرات است از حرفهايش مردم دوستي وعدالتخواهي چنداني به گوش نمي‏خورد،  برعكس  ،  اين نشانة كبريايي اشراف منشانة قابل سرزنشي است كه پرولتارياي جهان را كه به سوي برپايي ديكتاتوري خود گام بر مي‏دارد،  اوباش مي‏خواند.» (همان،  ص۵۲۱-۵۲۲)

مطالعة بي‏غرضانة سخنراني هاي نافتاي يهودي- يسوعي استدلال غرض‏آلود لوكاچ را بر ملا مي‏كند. البته تفسير لوكاچ را بايد با پيروزي فاشيسم در آلمان مرتبط &