فرم انديشهء اسطوره اي

 

بخش اول ـ علم و اسطوره

بخش دوم ـ علّيت

بخش سوم ـ فضا

بخش چهارم ـ زمان

بخش پنجم ـ عدد

 

 

يدالله موقن

 

اگراين فرضيه را بپذيريم که ذهن انسان دو ساختار اساسي دارد: يکي اسطوره اي ــ ديني و ديگري منطقي ــ علمي ،  فقط بر اساس اين فرضيه است که مي توانيم مسئله ي "امتناع تفکر ِ" منطقي ــ علمي را در قلمرو انديشهء اسطوره اي ــ ديني مطرح کنيم ؛ يا اين که ،  ساختار ذهن انسان را يکي بدانيم ولي دو نوع کارکرد به آن نسبت دهيم : يکي کارکرد اسطوره اي ــ ديني و ديگري کارکرد منطقي ــ علمي . بر پايهء فرضيهء اخير نيز مي توان مسئله مذکور را مطرح کرد ؛ اما ،  تا آنجا که نگارنده با آثار آقاي دکتر آرامش دوستدار آشنايي دارد،  هيچ کدام از اين دوفرضيه اساس بحث ايشان قرار نگرفته است . از اين رو،  بحث ايشان فاقد مقدمات تئوريک لازم براي اين بحث است . آنچه در پي مي آيد ،  ارائهء مقدمات تئوريک چنين بحثي است . اين نوشته مي کوشد تا فرم مقولات شناخت مانند " سوژه " و "ابژه " ،  " عليت " ،  " فضا " ،  "زمان " و...را در اين دو نوع ساختار ( يا کارکرد ) نشان دهد .

PDF for Print
Font Download
Install font

سوژه و ابژه (شناسنده وموضوع شناختني)

براي شناخت فرم انديشه‏ي اسطوره‏اي بايد آن را با فرم انديشه علمي ـ تجربي مقابله و مقايسه كرد. انسان براي دستيابي به علم ناگزير است از‏ميان تاثرات حسي ناپايدار و سيال و تفكيك ناشده‏اي كه از طريق حواس خود از جهان خارج دريافت‏ مي‏دارد،  روابط يا نسبت هاي تغيرناپذيري را كشف كند.‏اين نسبت ها يا روابط پايدار،  ساخت تغيير ناپذير "ابژه" و چارچوب آن را تشكيل‏مي‏دهند. انديشه علمي ـ انتقادي،  مفهوم"ابژه" را تا مبادي عقلاني آن دنبال‏مي‏كند و‏مي‏كوشد تا قطعيت وجود آن را به روابط تغيير ناپذير،  و بويژه به مقدار و عدد ،  تحول كند. زيرا همين دو نسبت،  واقعيت اشياي تجربه شده را تبييين‏مي‏كنند. بنابراين هر ادراكي از شيي تجربي يا واقعه‏اي تجربي مستلزم چنين ارزيابي انتقادي است. انديشه علمي ــ منطقي ،  عناصر تغييرناپذير را از عناصر متغير،  و امور عرضي را از امور اساسي و ضروري باز مي شناسد،  وهر امر تجربي را نه به خودي خود يا آنچه بي واسطه ارائه‏مي‏دهد،  بلكه در ارتباط با تجربه،  به منزلهءك كل مي  سنجد و  مي آزمايد.‏اين امر تجربي چنانچه در ارتباط با كل تجربه تاييد شد،  به قلمرو واقعيت پذيرفته و وجود عيني آن مشخص‏مي‏شود. انديشه علمي ‏اين شيوهء انتقادي را در برابر تاثرات حسي(و نيز امور واقع اجتماعي و تاريخي) و پديدارهاي فيزيكي همواره نگاه‏مي‏دارد؛ شايد بعدها روشن شود عناصري را كه پايدار‏مي‏پنداشت،  به طور نسبي پايدارند و وجودشان به «عناصر پايدارتري» وابسته است. در انديشه علمي،  با پيروي از‏اين شيوه انتقادي،  مرز‏ميان«سوژه» و «ابژه» از همان آغاز شكل ثابتي نمي‏يابد بلكه با تداوم تجربه و دستيابي به اصول نظري علمي همواره دستخوش تغيير است. آنچه را واقعيت عيني ‏مي‏ناميم تنها به دنبال فراگرد عقلاني گزينش و سنجش تاثرات حسي(يا رويدادهاي اجتماعي و تاريخي) و تحليل و تركيب آنهاست كه شكل نهايي به خود‏مي‏گيرد. بايد به ياد داشت كه‏اين فراگرد پيوسته تكرار‏مي‏شود و واقعيت عيني(خواه فيزيكي،  خواه اجتماعي) مجدداً مورد سنجش و ارزيابي قرار‏مي‏گيرد. خصلت اساسي‏اين فراگرد عقلاني،  شيوه انتقادي آن است. اما خصلت اساسي انديشه اسطوره‏اي،   شيوه عاطفي اش است. برخورد انديشهء  اسطوره‏اي با جهان،  در حقيقت همچون برخورد «من» با«تو» است و بنابراين،  رويارويي حيات است با حيات. در انديشه اسطوره‏اي فرد جزء جدايي‏ناپذير اجتماع است و اجتماع نيز در بستر طبيعت قرار دارد و وابسته به نيروهاي آن است. برخي از‏اين نيروها با انسان(يا اجتماع او) سر سازگاري دارند و در موقع لزوم به ياري او‏مي‏آيندوبرخي ديگر،  با او دشمني‏مي‏ورزند. بنابراين جهان از دو دسته نيروي دوست و دشمن فراهم آمده است.

 

تمايز‏ميان انديشهء علمي وانديشهء اسطوره‏اي

از همين جا تمايز‏ميان انديشهء  علمي و انديشهء  اسطوره‏اي آغاز‏مي‏شود. انديشهء  علمي،  هر شيء يا هر پد يدار  طبيعي را جزئي  از يك گروه يا مجموعه‏ مي‏داند كه خصلتي همانند اشيا يا پديدارهاي نظير خود دارد. بنابراين علم ،  اشيا يا رويدادها را اجزايي‏مي‏شناسند كه از قوانين كلي تبعيت‏ مي‏كنند و به همين علت رفتار آنها،  تحت شرايط معلوم، قابل پيش‏بيني است. اما انديشه‏ي اسطوره‏اي پديدارها را به منزله «تو» ‏مي‏پندارد.‏اين « تو» بي‏همتا و يگانه است و ويژگي غير قابل پيش‏بيني هر فرد بي‏همتا را داراست. وجودي است كه تا آنجا شناختي است كه خود را متجلي سازد.«تو» را نمي‏توان درك كرد يا درباره‏اش انديشيد،  بلكه بايد در رابطه‏اي فعال و متقابل به طور عاطفي تجربه‏اش كرد. در انديشه اسطوره‏اي همه پديدارهاي طبيعي ،  همچون رعد و برق ،  سقوط اجسام،  خشكسالي،  جزر و مد و جز‏اينها به منزله «تو» هستند.‏اين «تو» اين جا بر سر مهر است و آن جا بر سر كين و از همين روست كه انديشه اسطوره‏اي براي هميشه زنداني پديدارها‏ مي‏ماند و‏ميان بود و نمود و «ذهنيت» و«عينيت» تفاوتي قائل نمي‏شود واز كشف قوانين كلي حاكم بر پديدارها ناتوان است.

 

در انديشه علمي نظم وترتيب يك پديدار و ضرورت وجود آن،  در ارتباط با كل نظام مفهومي سنجيده ‏مي‏شود و همين كل،  معيار ارزيابي حقيقت پديدار تجربي و «واقعيتي» كه در بر دارد قرار‏مي‏گيرد. بدين ترتيب در سازمان و آرايش تئوريك جهان تجربه،  هر امر جزئي،  بي‏واسطه يا با واسطه،  به يك امر كلي ارجاع‏ مي‏گردد و در ارتباط با كل ارزيابي ‏مي‏شود،  مثلاً انديشهء  اسطوره‏اي در برخورد با سقوط اجسام ‏ميان سقوط «اين» جسم در اين «جا» و «اكنون» با سقوط «آن» جسم در آن «جا» و «ديروز» ارتباطي نمي‏بيند وهررويدادي را بي‏همتا‏ مي‏داند؛ اما انديشهء علمي،  سقوط هر جسمي را رويدادي نوعي قلمداد‏مي‏كند و در پي كشف قانوني بر‏مي‏آيد كه بر سقوط تمام اجسام حاكم باشد. هدف انديشهء  علمي دستيابي به همين تركيب كلي و جهانشمول است تا در آن،  همه امور جزئي يا پديدارها در يكانگي تجربه درك شوند. اما براي رسيدن به‏اين تركيب كلي بايد از تجزيه و تحليل آغاز كرد. يعني پيش از آنكه محتويات تجربه،  منظم و مرتب شوند و به شكل ِ يك كل ِ منسجم درآيند بايد دگرگون شوند. براي‏اين كار نخست بايد آنها را تجزيه كرد تا به عناصر بسيط رسيد،  عناصري كه تاثر حسي بي‏واسطه نمي تواند آنها را فرا چنگ آورد. آن محتويات را نمي‏توان تحت قاعده‏اي كلي و جهانشمول درآورد و متعين ساخت؛ زيرا سيال و تفكيك ناشده‏اند. براي يافتن نظمي پايدار در‏ميان پديدارها بايد به«شالوده»ي  آنها راه يافت. مثلا حس لامسه،  گرمي جسمي را حس ‏مي‏كند؛ اما براي تبيين گرماي جسم‏ مي‏بايد به قلمروي فراسوي پديدار گر‏مي‏رفت. فقط هنگامي كه جسم را متشكل از اتم و گرمي آن را معلول حركت اتم ها دانستيم،  تبيين درستي از گرمي جسم ارائه داده‏ايم. بدون دستيابي به چنين عناصر اوليه و بسيط(مثلاً در مثال بالا اتم ها)،  علم فاقد شالوده خواهد بود؛ زيرا محتويات حسي تفكيك ناشده و تصاوير ادراك حسي،  شالوده و اساسي براي انديشهء علمي- تجربي ارائه نمي‏دهند. تركيبي كه تفكر تجربي براي حصول آن‏مي‏كوشد،  هميشه مستلزم تحليل است و فقط بر پايه تحليل، تركيب امكان‏پذير‏مي‏شود. تركيب،  تحليل ر اپيش فرض‏مي‏گيرد وهدف تحليل نيز هموار كردن راه براي تركيب  است.

 

فرم مشخص جهان علم

از طريق دو عمل معكوس تحليل و تركيب وهمبستگي متقابل آنهاست كه جهان علم،  فرم مشخص خود را‏مي‏يابد. در‏اينجا لازم است با آوردن مثالي موضوع را روشن كنيم؛هنگامي كه گلوله‏اي از دهانهء  توپي به سوي هدف شليك‏ مي‏شود،  نخست سيري صعودي دارد و سپس سيري نزولي. مشاهده صرف از تعيين دقيق مسير گلوله ناتوان است. اما اگر مجموعه شرايطي را كه به طور همزمان حركت گلوله را تحت تاثير قرار‏مي‏دهند،  از يكديگر جدا كنيم و سپس هر يك از آنها را،  با در نظر گرفتن قوانين حاكم بر آن،  جدا جدا بررسي نماييم،  مي‏توانيم مسير گلوله را تعيين كنيم. يعني بايد نشان دهيم كه مسير گلوله به دو نيروي مختلف وابسته است.‏اين دو نيرو،  يكي ضربه اوليه و ديگري نيروي جاذبهء  زمين است كه گلوله را به سوي مركز خود‏مي‏كشاند. پس از آنكه حركت گلوله را به‏اين دو مولفه تجزيه كرديم،  مي‏توانيم با تركيب مجدد آنها مسير گلوله را تعيين كنيم.

 

بدين ترتيب‏ مي‏بينيم كه در قلمرو انديشهء علمي،  مفهوم«عينيت» به تحليل مداوم عناصر تجربه و سپس تركيب مجدد آنها وابسته است. به هنگام تحليل، خرد،  عناصر عرضي را از عناصر اساسي و ضروري،  و عناصر تغيير پذير را از عناصر تغيير ناپذير و پايدار تميز‏مي‏دهد.‏اين فراگرد گزينش عناصر تجربه،  از ابزارهاي اساسي تفكر علمي است.

 

اما انديشه اسطوره‏اي در جهان تصاوير زندگي ‏مي‏كند،  جهاني كه آن را كاملاً عيني‏مي‏داند، اما رابطهء  اسطوره با‏اين جهان از آن حالت «بحراني»،  كه سرآغاز تفكر علمي- انتقادي به شمار‏مي‏رود،  هيچ نشانه‏اي در بر ندارد.

 

واقعيتي كه اسطوره را اشباع ‏مي‏كند،  واقعيتي تفكيك ناشده است و انديشه اسطوره‏اي فاقد ابزارهايي همچون گزينش و سنجش و تحليل و تركيب است تا بتواند«لحظه» را فرا ببرد،  يعني آن را به گذشته يا‏ آينده مرتبط كند؛ يا آن را به منزلهء  يك امر جزئي به كل عناصر واقعيت ارتباط دهد،  و‏اين همان كاري است كه انديشه علمي بدان دست‏ مي‏زند،  يعني هر امر جزئي داده شده‏اي را به ديگر امور جزئي ارتباط‏ مي‏دهد و سرانجام همگي آنها را تحت يك قانون عمومي يا يك فراگرد كلي در‏مي‏آورد. آگاهي اسطوره‏اي اسير تاثر حسي و وجود لحظه‏اي آن‏مي‏شود و بدين ترتيب زنداني پديدار صرف‏ مي‏گردد؛ نه انگيزه‏اي دارد و نه ابزاري،  كه آنچه را در اين «جا» و «اكنون» ارائه‏مي‏شود،  بسنجد و عينيت آن را با ارزيابي به وسيلهء آن چيزي كه در اين «جا» و«اكنون»  ارائه نشده،  يعني چيزي كه متعلق به گذشته و آينده است محدود کند و متعين سازد. و اگر اين معيارکه آن را ‏ ميانجيگرانه‏ مي‏ناميم و اساس انديشه علمي- انتقادي را تشكيل‏مي‏دهد در كار نباشد، تمامي«حقيقت» و واقعيت در«حضور» تاثر حسي محض محو‏مي‏شوند وهمهء پديدارها هم ارز و هم سطح مي گردند. در اينچا ديگرلايه ها و درجات مختلفي از واقعيت وجود ندارد. يعني عناصر اساسي و ضروري از عناصر عَرَضي،  وعناصر تغييرناپذير و پايداراز عناصرمتغيرو دگرگون شونده باز شناخته  نمي‏شوند؛ در نتيجه،  تصوير حاصل از واقعيت،  سطحي و فاقد عمق است؛ و‏ميان امر جزئي و امر كلي، ‏ميان جزء و كل،  و‏ميان امر زودگذر و امر پايدار فرقي نيست. بنابراين انديشهء  اسطوره‏اي نمي‏تواند ‏ميان«ذهنيت» و «عينيت»،  ‏ميان آرزو و تحقق آن، ميان شيءو تصوير آن ، ‏ميان خواب و بيداري و‏ميان مرده و زنده فرقي قائل شود.

 

پديدارهاي طبيعي به منزله رويدادهاي منفرد

انديشه اسطوره اي پديدارهاي طبيعي يا اجتماعي را به منزله رويدادهايي منفرد‏ مي‏بيند. شرح و گزارش‏اين رويدادها و نيز تبيين آنها تنها در قالب عمل بعضي قدرت ها قابل تصور است و ناگزير شكل يك داستان را به خود‏ مي‏گيرد. مثلاً انديشهء علمي توضيح‏ مي‏دهد كه چگونه بعضي تغييرات جوي، خشكسالي را از‏ميان‏مي‏برد وسبب ريزش باران ‏مي‏شود اما همين امر را بابلي‏ها ‏مي‏ديدند و پرنده غول ‏آساي "‏ايمدوگودا" را عامل ريزش باران به شمار‏مي‏آوردند و تصور‏مي‏كردند كه‏اين پرنده،  آسمان را با بال هاي سياه و توفانزاي خويش‏مي‏پوشاند و گاو ِ آسمان را،  كه نفس داغ او کشتزارها را‏مي‏سوزاند،  مي‏درد و‏مي‏بلعد. مردم باستان با ساختن چنين اسطوره‏اي نه سر آن داشتند كه براي خويش سرگرمي درست كنند و نه در پي ارائهء  تبيين‏هايي عقلاني براي رويدادهاي طبيعي بودند. وجود آنان به آن رويدادها وابسته بود و آنان آن رويدادها را گزارش ‏مي‏كردند. آنان به طور مستقيم نبرد‏ ميان قدرت هايي را كه يكي دشمن حاصلخيزي و ديگري قدرتي ترسناك اما دوست بود، تجربه‏ مي‏كردند. آذرخش به موقع،  خشكسالي را شكست‏ مي‏داد و از‏ميان‏مي‏برد و آنان را آسوده خاطر‏مي‏ساخت.‏اين تصاوير آفريده تخيل‏اند؛ اما افسانه بافي محض نيستند. تفاوت اسطوره با افسانه در‏اين است كه اسطورهء واقعي ،  تصاوير و بازيگران خود را نه با خيالبافي بلكه با مرجعيتي كه پذيرش آن اجباري است عرضه ‏مي‏كند. اسطوره، ظهور و تجلي يك «تو» را تداوم‏مي‏بخشد. از‏اين رو،  خيال‏پردازي اسطوره به هيچ وجه استعاره‏اي نيست. اسطوره ،  لباس ِ نوعي انديشه است. اما‏اين نوع انديشه ازتخيل جدايي ناپذير است و فرمي را عرضه‏مي‏كند كه در آن،  تجربه به آگاهي رسيده است. اسطوره، جامعيت و روشني بيان يك نظريهء علمي را ندارد و هر چند ملموس است و مدعي است كه اعتبارش خدشه ناپذيراست؛ اما‏اين اعتبار تنها از سوي معتقدان  بدان شناخته و پذيرفته ‏مي‏شود وتاب وتحمل سنجش انتقادي را ندارد.

 

گفتيم كه انديشهء علمي‏ ميان ذهنيت وعينيت تمايز قائل است وبراي جدا كردن‏اين دو از يكديگر روشي انتقادي و تحليلي بنا نهاده كه به ياري آن،  پديدارهاي منفرد را به رويدادهايي نوعي كه تابع قوانين كلي هستند، تحويل‏مي‏كند. مثلاً انديشهء  علمي برآمدن و فرورفتن خورشيد را بر اثر چرخش زمين به دور محورش‏مي‏داند؛ رنگ هاي گوناگون و اختلاف آنها را، اختلاف طول موج آنها توصيف‏مي‏كند. چنانچه يكي از خويشاوندان خود را كه مرده است در خواب ببينيم، علم، اين رويا را آفريدهء ذهن نيمه آگاه ما‏ مي‏داند. بدين ترتيب انديشهء علمي ادراك حسي ما را از پديدارها، از مفاهيمي كه به ياري آنها پديدارها را درك‏ مي‏كنيم جدا‏مي‏كند. اما انديشهء اسطوره‏اي فاقد ابزارهاي تحليلي و انتقادي است. بنابراين نمي‏تواند از زندان ِ پديدار پاي بيرون گذارد. در نظر انساني كه شيوه انديشيدن او اسطوره‏اي است تمايز‏ميان ذهنيت خود او و عينيت بي  معني است؛ و تقابل‏ميان پديدار و واقعيت  شناخته شده نيست. هر چيزي كه بتواند ذهن او را متاثر سازد يا احساس و اراده او را برانگيزد، واقعي است؛ بنابراين دليلي وجود ندارد كه او رويا را واقعي نداند. روياها اغلب او را بيش از رويدادهاي يكنواخت و كسل‏كننده زندگي روزانه متاثر‏مي‏سازند. بنابراين روياها در نظر او اهميتي بيش از ادراك هاي عادي حسي دارند. بابلي‏ها مانند يوناني‏ها،  شب را در مكاني مقدس به روز‏مي‏آوردند تا رهنمود خدايان را در رويا دريافت كنند. فرعون هاي مصر در اسناد خويش ثبت كرده‏اند كه رويا به آنان القا‏مي‏كرد چه كارهايي انجام دهند.از نظر انسان ابتدايي وهم نيز واقعي است. در سالنامه‏هاي آزرحادون آشوري ‏مي‏خوانيم  که آشوري ها مارهاي سبز دو سر و جانداران خارق العاده بالدار را ديده بودند. مصريان دوران پادشاهي‏ ميانه نيز اژدها و شيردال و غول را دركنار آهو و روباه و جانوران ديگر صحرا توصيف‏مي‏كردند و آنها را واقعي‏مي‏دانستند.

 

در انديشه اسطوره‏اي همان گونه كه‏ميان خواب و بيداري فرقي نيست،  ميان مرده و زنده نيز تفاوتي وجود ندارد. بقاي مرده و ادامه رابطهء  او با زندگان امري بديهي تصور‏مي‏شود؛ زيرا مرده در واقعيت انكارناپذير دلتنگي‏ها و انتظارات و رنج هاي زندگان درگير است. از نظر ذهنيت اسطوره‏اي«موثر بودن» به معني«وجود داشتن»است.

 

درك مفهوم از طريق تبديل آن به جوهر مادي

گفتيم كه انديشهء اسطوره‏اي‏ ميان تصوير يك شيء و خود آن شيء فرقي نمي‏گذارد؛ يعني انديشهء اسطوره‏اي از درك امور معقول وانتزاعي ناتوان است ومقوله‏اي به نام«ايده‏‏آل» يا«فرم ناب» را نمي‏شناسد.

 

از‏اين رو براي درك مدلول يا مفهوم‏ مي‏بايد آن را به جوهري مادي و ملموس تبديل كند.اين موضوع در همه مراحل انديشهء اسطوره‏اي صادق است،  بويژه در عمل اسطوره‏اي،  در نمايش،  فردي كه در نقش شيطان يا يكي از خدايان ظاهر‏مي‏شود، در عمل خود شيطان يا خود خدا‏ مي‏شود.

 

مردم شناسان معتقدندكه مناسك مقدم بر اسطوره‏ها هستند و‏اين نظر كاملاً درست است؛ زيرا مناسك يا شعائرصرفاً رونوشت يا بازنمايي نيستند بلكه سراسر واقعي‏اند. آنها چنان در واقعيت عمل درگيرند كه جزء جدايي ناپذير آن شده‏اند. در مراحل مختلف تحول فرهنگي جوامع بشري اين اعتقاد را در صور بي‏شمار‏مي‏يابيم كه ادامه حيات بشر و در واقع، نجات جهان به اجراي درست مراسم و مناسك وابسته است. سرخ پوستان كورايي و يوئيتوتو معقتدند كه حاصلخيزي مزارع آنها بيشتر به اجراي دقيق مراسم و مناسك وابسته است تا چگونگي شخم زدن و بذر پاشيدن و آبياري و جز‏اينها.

 

از نظر انديشهء اسطوره‏اي، مناسک ابزارهايي واقعي‏اند كه انسان به ياري آنها بر جهان تسلط ‏مي‏يابد، اما نه به معناي روحاني بلكه به معناي صرفاً فيزيكي. خدايان، مناسك مختلف را بدين منظور به انسان آموختند تا او به وسيلهء آنها جهان را منقاد خويش كند؛ زيرا طبيعت به رغم گردش منظم خود، بدون اجراي به موقع و دقيق مناسك، هيچ محصولي به بار نمي‏آورد. گفتيم كه انديشهء اسطوره‏اي ‏ميان جزء و كل تميز نمي‏گذارد؛ تصوير يك شخص با خود آن شخص تفاوتي ندارد. تصوير يك شخص، من ديگر اوست، هر بلايي بر سر آن تصوير بيايد بر سر او نيز خواهد آمد.نام يك شخص با خود آن شخص يكي است. به همين دليل در شاهنامه فردوسي  اشكبوس كشاني به هنگام نبرد با رستم از او‏مي‏پرسد:

 

بدو گفت خندان كه نام تو چيست؟        تن بي سرت را كه خواهد گريست؟

تهمتن  چنين  داد  پاسخ  كه  نام         چه پرسي كزين پس نبيني  تو  كام

مرا مادرم  نام  مرگ   تو كــرد   زمانه  مرا  پتك  ترگ  تو  كـــرد

 

مي‏بينيم كه رستم بيم دارد كه نام خود را به اشكبوس بازگويد وحتي نام خود را «مرگ ‏تو» اعلام‏مي‏كند تابدين وسيله بر حريف چيره شود.

 

بنابراين اگر دشمن بر نام يا تصوير يا حتي يك تار مو يا ناخن شخصي دست يابد،  بر خود شخص دست يافته است. مثلاً اگر خنجري در تصوير او فرو رود،  آن خنجر بر تن خود شخص نيز فرو رفته است(منع نقاشي چهره اشخاص در جوامع ابتدايي بر اساس همين پندار است) و يااگر تار مو يا ناخن شخص نابود شود، صاحب آن نيز نابود خواهد شد.سايهء  شخص نيز همين نقش رادارد. سايه نيز من ديگر اوست و هر آسيبي كه به سايهء شخص برسد به خود شخص نيز خواهد رسيد. هيچ كس نبايد بر سايهء شخصي گام بگذارد؛ زيرا درآن صورت احتمالاً صاحب سايه بيمار‏مي‏شود. گاهي در آفريقاي غربي براي كشتن مخفيانه فردي، خنجر يا نيزه‏اي را در سايهء او فرو‏مي‏بردند. ‏مي‏گويند بعضي اقوام ابتدايي از ديدن رنگين‏كمان در آسمان دچار وحشت واضطراب‏ مي‏شوند؛ زيرا آن را توري‏ مي‏پندارند كه جادوگري براي گرفتن سايه آنان افكنده است.

 

شاهنامه و انديشهء اسطوره‏اي

در شاهنامه خوانده‏ايم كه پس از تولد زال، او را به سبب موي سپيد در بيابان رها ‏مي‏كنند تا طعمه ددان شود. سيمرغ او را بر‏مي‏دارد و به لانه خود‏ مي ‏برد و بزرگ‏ مي‏كند تا آنكه پدر زال از كردهء خويش پشيمان ‏مي‏شود و شبي در خواب به او مژده ‏مي‏دهند كه فرزندش زنده است و سيمرغ او را بزرگ كرده است. پس براي آوردن فرزند به جايگاه سيمرغ‏ مي‏رود. سيمرغ به زال ‏مي‏گويد:

       ابا خويشتن بر يكي پر من                     خجـــسته  بود  سايه فر  من

      گرت هيچ سختي به روي آورند                وراز نيك و بد گفت وگوي آورند

      بـر آتش برافكن يكي پـــر من                          ببيني هم انـــدر زمان فر من

      كه در زير پرت بپرورده‏ام                        ابا بچگانت بــــر   آورده‏ام

      همانگه بيايم چو ابر سياه                        بي آزارت آرم بدين جايگاه

 

در افسانهء اسطوره‏اي زال و سيمرغ چندين خصلت انديشهء  اسطوره‏اي نمايان است:

 

۱- ‏ميان خواب و بيداري فرقي نيست؛ زيرا در خواب به سام مژده‏ مي‏دهند كه فرزندش زنده و دايه‏اش سيمرغ است.

 

۲- هيچ خط مميزي ‏ميان انسان و جانوران نيست و جانور‏مي‏تواند دايهء  انسان شود واو را بزرگ كند.

 

۳- از جانور افسانه‏اي سيمرغ به گوناگون سخن‏ مي‏رود كه گويي وجودش همانند هر جانور ديگري واقعي است.

 

۴- داشتن جزئي از يك موجود به معني در اختيار داشتن كل وجود اوست. زال با در دست داشتن پر سيمرغ،  گويي،  كل وجود او را در اختيار خود دارد.

 

همانگونه كه شناخت علمي براي يافتن سلسله مراتب قوانين و استقرار شبكه‏اي از روابط علت و معلولي‏ مي‏كوشد، اسطوره نيزبراي استقرار سلسله مراتب نيروهاي جادويي وخدايان تلاش‏ مي‏ورزد. هر چه اسطوره، جهان را به بخش هاي مختلف تقسيم كند و آنها را به خدايان و شياطين گوناگون واگذار نمايد و قلمروهاي واقعيت مادي و فعاليت انساني را زير سلطهء آنها قرار دهد، جهان برايش  فهم‏پذيرتر‏مي‏شود. گرچه جهان اسطوره‏اي به‏اين شيوه در يك كل به هم تنبيده‏ مي‏شود؛ اما‏اين كل شهودي،  خصلتي متفاوت با كل مفهومي در شناخت علمي دارد. در كل اسطوره‏اي نسبت ها (مانند نسبت هاي فرد به نوع يا فرد به جنس)، كه جهان عيني را به منزله جهاني كه قانون بر آن حاكم است تشكيل ‏مي‏دهند وجود ندارند بلكه تمامي واقعيت در تصاوير متحد كنندهء مادي وملموس محو‏مي‏شود. در شناخت علمي، تنها پس از آنكه، بر اساس نگرشي انتقادي، عناصراز يكديگر تفكيك و تك تك آنها متعين شدند، به تركيب آنها پرداخته ‏مي‏شود. اما اسطوره هر چيزي را كه دردسترسش قرار گيرد- بدون ارزيابي انتقادي و متعين كردن آن- با ديگر عناصر تركيب‏ مي‏كند. اشيا يا رويدادهايي كه به اين  شيوهء اسطوره‏اي با هم تركيب‏مي‏شوند،  خواه بر اثر مجاورت فضايي يا توالي زماني باشد خواه به سبب مشابهت ياعضويت در يك طبقه يا نوع،  تفاوت هاي ماهوي خود را از دست‏ مي‏دهند وهمه،  ذات و سرشتي واحد‏ مي‏يابند.

 

اين وضع در همه مقولات مشهود است. مثلاً در مقوله كميت، همانگونه كه قبلاً گفته شد، تفكر اسطوره‏اي ‏ميان كل و اجزاي آن تمايزي قائل نيست. سايهء يك شخص، لباس، ناخن يا يك تار موي او با خود شخص يكي است ونيز در مقولهء كيفيت، انديشه اسطوره‏اي‏ ميان جوهر و اعراض آن يا‏ ميان شيء و خواص آن تفاوتي نمي‏گذارد. خاصيت يك شيء،  تعريف جنبه‏اي از آن نيست، بلكه مبين كل شيء است. يك جسم خواص مختلف