|
لوكاچ و
حماسه
يدالله
موقن
گئورگ
لوكاچ پس از
کتاب روح و
فرمها كتاب
تئوري رمان
را نوشت. او روح
و فرمها را
تحت تاثير
مكتب نوكانتي
هايدلبرگ(يا
مكتب بادن)
نگاشت كه
نمايندگان
برجستهء آن
ويلهلم ويندلباند
و هاينريش
ريكرت بودند.
مكتب
نوكانتي
هايدلبرگ
بيشتر به فلسفهء
علوم انساني و
بويژه فلسفهء
تاريخ ميپرداخت
و روش پژوهش
در علوم
انساني را
متفاوت با روش
پژوهش در علوم
طبيعي
ميدانست.
آنان معتقد
بودند كه در
فيزيك
ميتوان به
قوانين عموميو
اصول اوليه
دست يافت؛
زيرا
پديدارهاي طبيعي
تكرار شونده
اند، اما
رويدادهاي
تاريخي منحصر
به فردند.
بنابراين شكل
گيري مفاهيم در
تاريخ متفاوت
با شكل گيري
مفاهيم در
فيزيك است.
ماكس وبر نيز
تحت تاثير
مكتب
هايدلبرگ و بويژه
ريكرت و
فيلسوف
برجستهء
آلماني
ويلهلم ديلتاي
جامعه شناسي
تفهميرا ارائه داد
(البته ارنست
كاسيرر جامعه
شناسي دين
ماكس وبر را
متأثر از
فلسفهء شلينگ
ميداند) در
مقابل مكتب
نوكانتي
هايدلبرگ،
مكتب نوكانتي
ماربورگ قرار
داشت كه
نمايندگان
برجستهء آن
هرمان كوهن،
پل ناتورپ و
ارنست كاسيرر
بودند كه بيشتر
به فلسفهء
علوم طبيعي و
بويژه فيزيك
ميپرداختندونمونهء
اعلاي شناخت
انساني را فيزيك
نظري
ميدانستند.
لوكاچ
در روح
وفرمها
اعتقادارد كه
فرمها به طور
از پيشي وجود
دارند نه آنكه
بعداً از آثار
هنري منتزع
شده باشند. مثلاً
پيش از آنكه
تراژدي نوشته
شده باشد، فرم
تراژدي وجود
داشته
است.«ايده
(ايده به معني
فرم ناب است)
آنجاست پيش از
انكه در آثار
هنري متجلي
شود.» وظيفهء
منتقد نشان
دادن خصلت از
پيشي فرمهاي
ادبي است.
فرم، ايستا و
جاودان است،
آنچه تغيير
ميكند شرايط
زماني است كه
موجب تغيير
محتواي اثر
هنري ميشود.
شرايط زمان
ممكن است براي
تحقق برخي از
فرمهاي ادبي مساعد و
براي بعضي از
آنها نامساعد
باشند. مثلاً
سرشت بي روح
جهان مدرن
براي زايش
دوباره
تراژدي مناسب
است، اما
فرمها خود
تغيير ناپذيرند.
اما
لوكاچ در تئوري
رمان به
پيروي از هگل
روش
تاريخگرايي ر
ادر قلمرو مقولات
زيبايي شناسي
به كار ميبرد
و در اين جهت
حتي از هگل
گاميفراتر
مينهد. او
نيز مانند هگل
معتقد است كه
تنها آثار
هومر يعني
ايلياد و
اوديسه
حماسهء
واقعياند.
هگل مراحل
مختلف تاريخ
را تجليات
گوناگون روح
ميدانست.
لوكاچ نيز گرايشهاي
ذهنيتي را كه
مختص عصر
حماسهاند،
بررسي ميكند.
او معتقد است
كه مشخصهء عصر
حماسه اين است
كه هنوز
دريافتي از
جهان درون
وجود ندارد و
روح هنوز با
خود بيگانه
نشده است؛
بنابراين به
جستجوي خود
خويش بر
نميآيد. ميان
خدايان
وانسان فاصله
اي ناپيمودني
نيست. زندگي
مدرن درحالي
كه جهان را
وسعت بخشيده،
شكاف ميان من
و جهان را- كه
در عصر حماسه
وجود نداشت و
پس از آن پديد
آمد- عميقتر
كرده است. در
عصر حماسه نيز
هنوز دريافتي
از آنچه بايد
باشد وجود
ندارد. آنچه
هست همان آنچه
بايد باشد
است؛ زيرا در
جهان حماسي
عناصر و اجزاي
جهان همساز و
كاملاً به هم
وابستهاند.
اما معناي
زندگي يوناني
كه كليتي كامل
بود از ميان رفته
است؛ كليتي كه
جامع همه چيز
بود وهيچ چيز
به واقعيتي
بيرون از خود
اشاره نميكرد.انسان
نو ديگر مانند
انسان عصر
هومر جهان را
خانهء خود
نميبيند. در
عصر نو، فرم
ادبيي كه اين
بي خانماني
فراباشي(ترانساندانتال)
را بيان
ميكند رمان
است.
لوكاچ
در مقالهء
«متافيزيك
تراژدي» كه
آخرين و
مهمترين
مقالهء كتاب روح
و فرمهاست
ميگويد
كساني ايراد
ميگيرند كه
نمايش ميان
شخصيتها چنان
خلايي ايجاد
ميكندكه ارتباط
ميان آنان را
دشوار
ميسازد. از
اين رو در نمايش
شخصيتها فاقد
حيات
واقعياند.
لوكاچ اين
ايراد را
مردود
ميداند، ودر
پاسخ ميگويد:
«آنان
چيزي را نقص
نمايش
ميدادند، كه
در واقع، حُسن
آن است. زيرا
زندگي فاقد
نظم است و در
آن، ميان امور
هيچ مرز مشخصي
نيست وهيچ
كاري به انجام
نميرسد. اما
در ابتذال اين
نوع زندگي،
ناگهان چيزي
مشوش كننده
وارد ميشود:
حادثه، لحظهء
بزرگ، امر
شگفت انگيز.
اين امر شگفت
انگيز همه
حجابهاي
فريبنده اي را
كه حجاب روح
اند،كنار
ميزند و ذات
آن را آشكار
ميكند. رفع
حجاب،كار
تراژدي و نيز
دليل وجودي آن
است. بنابراين
لحظات بزرگ
براي تراژدي
اساسياند و
در واقع آنچه
تراژدي نويس
بايد انجام
دهد، اين است
كه اين لحظات
را مرئي كند و
به شكل تجربهء
بي واسطه در
آورد.»
لوكاچ
نظريهء خود را
در بارهء
تراژدي، با
اين نظر سنتي
كه نمايش را
بيان وحدت
زمان، مكان وعمل
ميداند
مرتبط ميكند.
تراژدي بايد
شدن زمان را
بي زمان بيان
كند. نظر سنتي
نيز وحدت زمان
را به اين
معني
ميداندكه
امر تراژيك
اساساً يك
لحظه است. ولي
نظر سنتي فقط
تا همين جا
درست است.
لحظه به خاطر
سرشت خود، مدت
يا تداوم
ندارد كه به
تجربه درآيد. در
صحنهء نمايش
نيز امر
تراژيك تنها
يك لحظه است.
اين وضع از
آنجا ناشي
ميشود كه هر
تلاشي براي
بيان تجربهء
عرفاني در
قالب واژه ها
بي ثمر است.
البته عرفان و
تجربهء تراژيك
يكي نيستند.
خلسهء عرفاني
تجربه اي از
مرتبهء اعلاي
وجود است كه
تراژدي فرم آن
است. در عرفان،
مرتبهء اعلاي
وجود در آسمان
مه آلود وحدت همه
ناپديد
ميشود. عرفان
همهء تمايزات
وهمهء فرمها
را از ميان
ميبرد. زيرا
عرفان بر اين باور
استوار است كه
واقعيت در
وراي فرمهاست
.اما امر شگفت
انگيزي كه
تراژدي عرضه
ميكند، فرم
آفرين است.
ذات آن،
شناختن خود
خويش است؛ در
حالي كه ذات
عرفان، رها
كردن خود است. راه
عارف، تسليم و
رضا؛ و راه
قهرمان
تراژيك ، نبرد
است.
لوكاچ
فرق ميان
تراژدي
وعرفان و
زندگي عادي را
با مقايسه
دريافت آنها
از مرگ خلاصه
ميكند. زندگي
عادي، مرگ را
امري هولناك و
بي معني
ميداند، اما
عرفان آن را غير
واقعي
ميشناسد. در
تراژدي، مرگ
هميشه حاضر و
واقعي است.
مرگ همواره
همراه هر
واقعهء تراژيك
است. لوكاچ
ميافزايد كه
آگاهي از مرگ،
بيدار شدن روح
و آگاهي يافتن
او به وجود
خويش است.
درکتاب تئوري
زمان ميان
كليت گستردهء
زندگي و كليت
متمركز ذات فر
ق نهاده
ميشود. لوكاچ
معتقد است كه
نمايشنامه
ميتواند(بر
خلاف حماسه)،
در عصر معاصر
نيز وجود
داشته باشد،
زيرا
گرچه ديگر
معنايي در
زندگي نيست؛
اما ذات چون
با زندگي
بيگانه شده
نجات يافته
است.هر چند
نمايش مدرن با
نمايش باستان تفاوت
دارد، ولي به
علت ارتباطش
با ذات، هنوز ميتواند
جهاني
بيافزيند كه
كليتي كامل
باشد. يعني
كليتي جامع كه
در خود محصور
است يا به سخن
ديگر، خود
بسامان است و
چيزي آن را از
بيرون محدود و
محصور
نميكند.
رمان،
حماسهء عصري
است كه در آن
كليت گستردهء
زندگي را ديگر
نميتوان به
طور محسوس
ارائه داد؛
اما هنوز
تمايلي به
بيان اين كليت
وجود دارد. در
حالي كه حماسه
به كليتي كه
جامع و خود
محصور است فرم
ميدهد، رمان
ميكوشد تا
كليت زندگي را
كه اكنون
پنهان است كشف
و بازآفريني
كند.هدف اصلي
رمان، دادن
فرم عيني به
روان شناسي قهرمانان
خود است كه
افرادي
جستجوگرند.
همچنان كه هگل
ميگويد:«قهرمان
حماسه، قوم يا
جامعه است؛اما
قهرمان رمان،
فرد است واين
وضع از آن جا
ناشي
ميشودكه
انسان نو با
جهان وجامعهء
خود بيگانه
است.» لوكاچ
قهرمان رمان
را فرد مسئله
دار مينامد.
فرد مسئله
دار، جستجوگر است؛
و آنچه او
جستجو ميكند
من خويش است.
سير او از
زندان
واقعيتي است
كه برايش هيچ
معنايي ندارد،
به سوي شناخت
من خويش. اما
هنگاميكه من
خويش را
شناخت، هنوز
هم فاصله ميان
آنچه هست و
آنچه بايد
باشد رفع نشده
است. قهرمان
كشف ميكند كه
عاليترين
چيزي كه زندگي
ميتواند
ارائه دهد
سايه اي از
معني است.
رمان اين
بصيرت را بيان
ميكند كه
معني هرگز
نميتواند
كاملاً به
واقعيت راه
يابد. از اين
رو يكي از
خصوصيات بارز
رمان طنز است.
به علاوه، به
نظر لوكاچ،
رمان نويس
ميتواند
دريابد كه
تمايز ميان
سوژه و
ابژه ،
انتزاعي و محدود
است و به
دنبال اين
آگاهي، به
يگانگي جهان
پي ميبرد. در
واقع براي
لوكاچ، رمان
نويس همان
ايدهء هگلي
است كه
ميتواند
كليت را ببيند.
(لوكاچ بعداً
دركتاب
تاريخ و آگاهي
طبقاتي اين
مقام را به
پرولتاريا و
سرانجام به
حزب كمونيست
ونهايتاً به
لنين تفويض
كرد).
لوكاچ
دركتاب
تئوري رمان،
فرم رمان را
به انواع
گوناگون
تقسيم ميكند.
در عصر جديد،
روح خود را يا
محدودتر از
جهان مييابد
يا گستردهتر
از آن. اين دو
وضعيت در دو
نوع رمان بيان
ميشوند.اين
مفهوم كه روح
محدودتر از
جهان است، بي
واسطه درك
شدني نيست.
شايد منظور
لوكاچ اين
باشدكه جهان
براي روح
بسيار پهناور
و پيچيده شده
است وانسان در
چنين جهاني
احساس تنهايي
و آسيب پذيري
ميكند. اما
اگر تنهايي به
معني داشتن
اين احساس
باشد كه خدا
انسان را رها
كرده است، اين
فرم خاصي از
رمان نيست،
بلكه خصلت هر
رماني است.
مقصود
لوكاچ شايد
اين باشد كه
محدود بودن
روح، تجلي نوع
خاصي از
تنهايي انسان
است. در اينجا محدود
بودن روح،
محدود بودن
انسان فناتيك
است. انساني
كه مسخر باوري
شده است وفقط
اين باور را
واقعيت
ميداند. او
به طور جنون آميزي
زنداني باور
خويش است.
چنين انساني
معتقد است كه
پندار ذهني او
بايد تحقق
يابد. اما چون
واقعيت مطابق
خواستههاي
او نيست،
ميپندارد كه
ديوهاي شرير
واقعيت را
جادو كرده
اند. او نه به
باور خود شك
ميكند و نه
در تحقق آن
دچار نوميدي
ميشود. او يك ماجراجوست
كه صرفاً عمل
ميكند. وقتي
زندگي چنين
شخصي در رمان
ارائه شود،
وقايع، رشته
ماجراجو هايي
است كه او خود
برگزيده است. لوكاچ
دن كيشوت
سروانتس
رانمونهء
اعلاي اين نوع
رمان ميداند.
اما
رماني كه در
آن روح
گستردهتر از
جهان است،
رمان
رمانتيك،
يادقيقتر،
رمان
پندارزداي رمانتيك
است. در اين نوع
رمان، روح كم
و بيش خود
بسنده است و
خود را يگانه
واقعيت
راستين
ميداند؛ و
چون خود را
تمام و كامل
ميپندارد
دست به عمل
نميزند و
حالتي منفعل
دارد. انتخاب
قهرمان اين
نوع رمان بر اساس
اعمالي كه
انجام ميدهد
نيست، بلكه به
اين سبب است
كه ميتواند
تجربه هاي خاصي
را كسب كند،
تجربه هايي كه
مشابه تجربه
هاي نويسنده
خلاق است. اما
همين كه اين
نوع زندگي با
واقعيت
برخورد كند،
بيهودگي
تلاشهاي آن آشكار
ميشود. از
اين رو رمان
رمانتيك
معناي زندگي،
رمان
سرخوردگي است.
لوكاچ همچنين
درباره نقش
زمان در رمان
نظر ميدهد.
زمان عظيمترين
عامل
ناسازگاري
ميان ايدهآل
و واقعيت است.
ناتواني روح
در مهار كردن
پيشرفت كُند
ولي مداوم
زمان موجب
سرافكندگي
روح ميشود.
فقط در رمان
است كه زمان
يكي از اصول
سازندهء آن ميگردد.
اگر بپرسند
چرا زمان از
اركان رمان ميشود؟
پاسخ اين است
كه حماسه نيز
مانند نمايش،
زمان را
نميشناسد.
درست است كه
وقايع در
ايلياد و
اوديسه پهنهء
زماني چند
سالهاي را در
بر ميگيرند
اما در اشعار
ايلياد واوديسه
گذشت زمان بر
قهرمانان اثر
نميگذارد.
مثلاً نستور
پيراست ولي
معلوم نيست
چند سال دارد.زمان
هنگاميعنصري
بنيادي در اثر
ادبي ميشود
كه زندگي ديگر
معنايي
نداشته باشد؛
يعني در عصر
جديد كه فرم
هنريش رمان
است. لوكاچ ميگويد
كه رمان
نويسان، در
آثار خود زمان
را به شيوه
هاي گوناگون
نشان داده
اند. در
بسياري از
رمانهاي
رمانتيك
سرخوردگي،
زمان صرفاً ويرانگر
است. جواني و
زيبايي را از
ميان ميبرد و
سرانجام موجب
مرگ ميشود.
اما ميتوان در
برابر زمان
حالت تسليم و
رضا داشت. در
اين حالت،
تجربه هايي از
اميد و خاطره
حاصل ميشود. اين
گونه
تجربهها،
پيروزي بر
زمان است. به
اين معني كه
تجربه ها
بينشي از
زندگي را ارائه
ميدهند كه يک
كل زماني است.
تجربه ها اين
احساس را القا
ميكنند كه
معنا و احساسي
در زندگي وجود
دارند كه به
آن نظم و شكل
ميبخشند. به
نظر لوكاچ
نمونه چنين
تجربه اي از
زمان، تربيت
عاطفي فلوبر
است. اين
رمان، رمان
پندارزداست.
اما فرق آن با
ديگر
رمانهايي از
اين نوع در
اين است كه
رويه اش نسبت
به زمان صرفاً
منفي نيست.
گرچه شايد در
نخستين نگاه
اين
رمان فاقد
شيرازه به نظر
آيد و زندگي
قهرمان به
همان بي
انسجاميمحيط
باشد؛ اما با
اين وصف، اين
رمان بي فرم
نيست وجريان پيوستهء
زمان بدان
وحدت ميبخشد.
در اين نوع رمان
هر چه اتفاق
ميافتد شايد
بي معني و تكه
تكه باشد، با
اين همه،
هميشه در آن
خاطره يا اميد
درخشاني هست
كه به اثر
كليت ميبخشد.
لوكاچ
درکتاب
تئوري رمان
تحت تاثير
برگسون نظريه
اي درباره
ذهني شدن زمان
در رمان ارائه
داد. اگر به
ياد آورده
شودكه تئوري
رمان در سال
۱۹۲۰ منتشر شد
و در آن زمان
هنوز رمان پروست،
در جستجوي
زمان از دست
رفته در
آلمان شناخته
نبود و رمان اوليس،
اثر جويس(سال
انتشار۱۹۲۲) و
رمان كوه
جادو نوشته
تومان مان(سال
انتشار۱۹۲۴)
هنوز منتشر نشده
بودند؛ تقدم
ونو بودن
تئوري لوكاچ
درباره زمان
آشكار
ميگردد (گرچه
لوكاچ بعداً
به پيروي از
ماركسيسم
روسي، ذهني
شدن زمان را
در رمان به
منزلهء
پديدهاي
بورژوايي
مردود شمرد).
لوكاچ
مينويسد:
«يگانگي
شخصيت و جهان
تنها در
خاطرهء ]
شخصيت[ حاصل
ميشود، با
اين همه تجربه
اي است زنده؛
و عميقترين و
اصيلترين
وسيله براي
دستيابي به كليتي
است كه شكل
رمان ميطلبد.
در اينجا آنچه
ارائه
ميگردد
تجربهء
بازگشت فرد به
خويش است.»۱
دو
فصل آخري تئوري
رمان به گوته
و تولستوي
اختصاص يافته
اند. لوكاچ معتقداست
که گوته در
رمان سالهاي
آموزش ويلهلم
مايستر
ميكوشد تا
اين دو نوع
رمان را تركيب
كند. يعني
راهي بيابد
براي متوازن
كردن زندگي
فعال با زندگي
منفعلي كه فقط
به تفكر و
تامل ميگذرد.اما
تولستوي
موقعيتي دو
گانه دارد.
اگر فقط فرم جنگ
و صلح بررسي
شود قطعاً به
رمانتيسيسم
اروپايي تعلق
دارد. اما اين
رهيافت آنچه
را در اثر او
اساسي است
ناديده
ميگيرد. در
اين اثر لحظات
عظيم رويارويي
با مرگ وجود
دارد. مثلاً
آندره ي
بولكونسكي (Andrei Bolkonsky) كه
زخمياست در
لحظه هايي با
واقعيتي
روبرو ميشود
كه اگر گسترش
مييافت يک
كليت به وجود ميآورد.
اما اين كليت
براي مقولات
رمان كاملاً
نامناسب است و
فرم هنري تازه
اي را ميطلبد؛
يعني احياي
فرم شعر حماسي
را. اما هر
تلاشي براي
تصوير كردن
اتوپيا در
رمان، فقط به
تباهي فرم
رمان
ميانجامد و
واقعيتي را
خلق نميكند.
زيرا گسيختگي
امور جهان و
ناهماهنگي
ميان من و
جهان، شرط
لازم براي
وجود هنر
واعتلاي آن
است. سبك
نگارش لوكاچ
در روح و
فرمها و
تئوري رمان
بسيار موجز و
مبهم است. تئوري
رمان چنين
آغاز ميشود:
«شادند
آن اعصاري كه
آسمان پر
ستاره نقشهء
همهء راههايي
است كه بايد
پيموده شوند.
راههايي كه با
نور ستارگان
روشناند. در
چنين عصري همه
چز نو اما
آشناست، غريب
اما خودي است.
جهان پهناور
است اما چون
خانه اي مانوس
است. زيرا آتشي
كه در روح
شعلهور است
هم سرشت
ستارگان است.
جهان ومن، نور
و آتش، آشكارا
از هم
متمايزند اما
براي هميشه
نسبت به هم
بيگانه
نميمانند.
زيرا آتش، روح
نور كامل است
و آتش كامل،
جامهء نور در
بر دارد. از
اين رو هر عمل
روح با معني
است و در اين
دوگانگي
ميگردد و
كامل ميشود :
كامل در معني
و كامل براي
معني.
ميگردد: زيرا
روح حتي هنگام
عمل در درون
خويش قرار
دارد. ميگردد:
زيرا عمل از
خود، جدايش
ميكند و چون
به خود باز مي
گردد مركزي از
آن خويش
مييابد و حصاري
به دور خود
ميكشد.
نوفاليس
ميگويد:«فلسفه
واقعاً غم غربت
است. فلسفه شور
همه جا در
خانهء خود
بودن است.»
از اين رو
فلسفه به
منزلهء بينشي
از زندگي يا همچون
چيزي كه تعيين
كنندهء فرم و
فراهم آورندهء
محتواي
آفرينش ادبي
است هميشه
نشانه اي است
از شكاف ميان
درون و برون و
اختلاف اساسي
ميان من و
جهان و
ناهماهنگي
روح با كردار.
از اين روست
كه اعصار شاد
فلسفه
ندارند، يا به
عبارت ديگر در
چنين اعصاري
همه
فيلسوفاند و
شريك در هدف
اتوپيايي هر
فلسفهاي.
زيرا مگر كار
فلسفهء
راستين رسم
کردن آن
نمونهء ازلي(
آرکه تيپ)
نيست؟ مگر
مسئلهء
جايگاه
فراباش [=
ترانساندان]
جز اين است كه
هر شور
برخاسته از ژرفاي
درون را با
فرميكه از
ازل برايش
تخصيص يافته،
ولي از آن
ناآگاه است،
هماهنگ كند؛ و
نيز معلوم
نمايد كه
چگونه اين فرم
(يعني حماسه) بايد
به آن شور
جامه هاي
نمادين
رستگاري
بپوشاند؟
هنگاميكه
وضع چنين باشد
شور راهي است
كه خرد از پيش
معين كرده
است؛ راهي به
سوي به
تماميخود
بودن. و از
جنون،
پيامهايي رمزي اما كشف
شدني از
نيرويي
فراباش ميرسند
كه اگر رمزشان
كشف نشود
مكتوم
ميمانند. هنوز
براي روح،
دروني نيست
زيرا هنوز
برون يا ديگر
بودني نيست.
روح به طلب
ماجرا خروج
ميكند، در
ماجراها
زندگي ميكند.
اما هنوز عذاب
واقعي جستن
وخطر واقعي
يافتن را
نميداند.
چنين روحي
هرگز من خويش
را بازي
نميدهد،
هنوز نميداند
كه ممكن است
من خويش را از
دست بدهد. او هرگز
در اين انديشه
نيست كه بايد
من خويش را بجويد.
چنين عصري،
عصر حماسه
است.
نه فقدان
رنج است نه نا
ايمني وجود كه
در چنين عصري
مردان و
كردارها در
گرته هايي كه
هم شاد است و
هم جدي به هم
بافته
ميشوند. زيرا
حوادث بي معني
و تراژيك در
جهان بيش از
آن نيست كه در
آغاز زمان
بوده است.از
اين رو ترانه
هاي دلگرم كننده
فقط بانوايي
صاف تر يا
خفته تر
نواخته ميشوند.
كردارها،
خواستهء
دروني روح را
براي عظمت
داشتن، آشكار
كردن خويش و
كامل بودن
برآورده
ميكنند.
هنگاميكه
روح هنوز به
مغاك درون خود
پي نبرده است؛
مغاكي كه
ميتواند او
را به سقوط
وسوسه كند يا
به او جرئت
دهد تا
بلنديهاي بي
راه را در
نوردد؛ و
هنگاميكه ملكوتي
كه بر جهان
فرمان
ميراند وهديه
هاي مجهول
وغير عادلانه
سرنوشت را
تقسيم ميكند،
هنوز براي بشر
شناخته شده
نيست؛ اما آشنا
و نزديك به
اوست، مانند
پدري به
كودكش؛ و هر
عمل روح تنها
جامهء
برازنده اي
براي اوست؛ و
نيز هستي و
تقدير، ماجرا
و انجام،
زندگي و ذات،
مفاهيمييكساناند.
زيرا آن پرسشي
كه آفرينندهء
پاسخهاي
ساختاري
حماسه ميشود
اين است:
زندگي چگونه
ميتواند ذات
گردد؟ اگر كسي
تا كنون با
هومر همتراز
نشده يا حتي
به مقام او
نزديك نگشته
است از آن
روست كه به
سخن دقيق تنها
آثار او
حماسياند.
او، پيش از
آنكه پيشرفت
ذهن انسان در
تاريخ اجازه
دهد كه اين
پرسش
مطرح شود،
پاسخ را يافت.
اگر مشتاق
باشيم، اين خط
سير فكري
ميتواند به
طريقي ما را
در فهم راز
جهان يوناني
ياري دهد؛
جهاني كه كمال
آن براي ما
باور نكردني
است و شكافي
عظيم وعبور
ناپذير ما را
از آن جدا ميكند.
يوناني فقط
پاسخها را
ميدانست نه
پرسشها را،
فقط راهحلها
را ميشناخت (گر
چه به صورت
رمزي) نه
پارادوكسها
را، فقط فرمها
را در مييافت
نه آشفتگيها
را. او
دايرهء خلاق
فرمها را در
اين سوي
پارادوكس رسم
كرد و هر چيز
كه در زمان
پارادوكسي ما
بايد به
ابتذال بينجامد
او را به كمال
راهبري
ميكرد.
هنگاميكه
سخن از
يونانيان است.
هميشه فلسفهء
تاريخ را با
زيبايي
شناسي، و
روانشناسي
را با
متافيزيك در
هم ميآميزيم
و ميان فرمهاي
يوناني و
دوران خويش
رابطهاي جعل
ميكنيم.»۲
پيشتر
گفته شد كه
لوكاچ، به
پيروي از هگل،
روش تاريخگرايي
را در قلمرو
مقولات
زيبايي شناسي
به كار
ميبرد. او به
منتقدان ادبي
و يونانشناسان
ايراد
ميگيرد كه
قياس به نفس
كرده ميپرسند
اگر خود آنها
ميخواستند
ايلياد و اوديسه
را خلق كنند
چه رنجي
ميكشيدند؟
آنها نميدانند
كه ذهنيت
يوناني در عصر
حماسه متفاوت
با ذهنيت آنان
بوده است.
ساخت انديشهء
يوناني در عصر
هومر مشابه
ساخت انديشهء
جديد انسان
اروپايي
نبوده است. از
اين رو جهان
يوناني با فهم
ما بيگانه
است.
بر
رويدادهاي
طبيعي اصل
همساني و
يكنواختي حاكم
است. مثلاً
نتايج آزمايش
در مورد يك
پديدهء طبيعي
خاص بايد در
مسكو و
واشنگتن يكي
باشند. چون
قوانين طبيعت
تغييرناپذيرند؛
اما همين كه
وارد قلمرو امور
اجتماعي و
سياسي و
تاريخي
مي شويم، اصل
همساني و
يكنواختي
ديگر صادق
نيست. بايد نسبي
بودن
معيارهاي
فرهنگي را
پذيرفت و
وابستگي آنها
را به زمان و
مكان در نظر
گرفت. همچنان كه
هردر
بنيانگذار
واقعي
تاريخگرايي
ميگويد:«براي
شناخت هر دوره
يا قوم بايد
معيارهاي خاص
آن دوره يا آن
قوم را كشف
كرد»،
براي شناخت
جهان يوناني
بايد
معيارهاي خاص
آن را كشف
كرد، و اين
كار ي است بس
دشوار.
بنابراين كار
مورخ از كار
فيزيكدان به
مراتب
دشوارتر است و
پژوهش در علوم
انساني بسيار
مشكل تر از
پژوهش در علوم
طبيعي است.
زيرا در علوم
طبيعي پيشداوريهاي
قوميكمتر
دخالت
ميكنند، اما
در علوم
انساني راه بر
پيشداوريهاي
قوميو شخصي
باز است. در
ارزيابي
فرهنگها
معيارهايي
مطلق وجود
ندارند. آنچه
در ميان
قومييا در
دوره اي فضيلت
خوانده
ميشود، چه
بسا در نظر
قوم ديگر يا
دوره اي ديگر
رذيلت باشد.
لوكاچ
ميگويد،
حماسه به اين
پرسش كه زندگي
چگونه
ميتواند ذات
شود؟ پاسخ
ميدهد. اما
پرسش پس از
پاسخ و وقتي
مطرح شد كه
ذات از زندگي
جدا شده بود؛
يعني هنگامي
که جهان همساز
و بسامان عصر
حماسي از ميان
رفته بود.
بنابراين عصر
تراژدي آغاز
ميشود.
تراژدي
ميكوشد تا به
اين پرسش كه
ذات چگونه
ميتواند
زنده شود؟
پاسخ دهد. ذات
ناب در قهرمان
تراژيك، كه با
آفرينش خود، من
خويش را
مييابد
ونيز در
فرميكه
سرنوشت پيدا
ميكند، حيات
دوباره
مييابد. زندگي
عادي در برابر
ذات ناب رنگ
ميبازد و به
قلمرو نبودن
رانده ميشود.
اما
قهرمان
تراژيك شكست
ميخورد و ذات
ناب كه كاملاً
از زندگي جدا
شده است،
واقعيت
فراباش(=
ترانساندان)
ميشود. اكنون
عصر فلسفه
آغاز ميگردد.
فلسفه،
سرنوشت
تراژيك را به
منزلهء بي
رحميو خودسري
بي معناي امر
تجربي، و شور
قهرمان را به منزله
دلبستگي او به
امور دنيوي، و
كمال او را به
مثابهء
محدوديت
موجودممكن
الوجود تبيين ميكند.
پاسخ تراژدي
به مسئلهء
زندگي و ذات،
ديگر طبيعي و
بديهي
نمينمايد
بلكه به
منزلهء معجزه
شناخته
ميشود. لوكاچ
مينويسد:
«قهرمان
تراژيك جاي
انسان زندهء
هومر را ميگيرد،او
را تبيين
ميكند و
تغيير شكل
ميدهد. زيرا
دقيقاً او
مشعل تقريباً
خاموش را از
دست انسان
هومري گرفته و
آن را دوباره
برافروخته است.
انسان نو
افلاطون،
يعني انسان
فرزانه، با قوهء
شناخت فعال
خود و بينش
ذات آفرين خويش،
نه تنها نقاب
از چهره
قهرمان
تراژيك بر ميگيرد،
بلكه تاريكي
مخاطرهآميزي
را كه او مغلوب
كرده بود،
روشن ميكند.
انسان
فرزانهء افلاطون
با فراتر رفتن
از قهرمان
تراژيك، او را
تغيير شكل
ميدهد. اين
انسان فرزانه
آخرين نوع
انسان و جهان
او آخرين ساخت
زندگي پاراديمي
( Paradigmatic) بود كه روح
يوناني آفريد.
بنابراين
چيزي به نام
زيبايي شناسي
يوناني وجود
ندارد، زيرا
متافيزيك بر
هر امر زيبايي
شناختي پيشي
گرفته بود. در
يونان ميان
تاريخ و فلسفهء
تاريخ نيز
تفاوتي نيست.
چون يونانيان درخود
تاريخ و از
ميان همهء
مراحل آن سير
مي كردند.
مراحلي كه به
طور از پيشي
بر فرمهاي
بزرگ حماسه و
تراژدي و
فلسفه منطبق
بودند. تاريخ
وهنر آنان
زيبايي شناسي
متافيزيكي- تكويني،
و پيشرفت
فرهنگي آنان
فلسفهء تاريخ
بود.»۳
البته
آنچه لوكاچ
دربارهء عصر
حماسه ميگويد،
توصيف آنچه
واقعاً در عصر
هومر وجود
داشته است
نيست، بلكه
ارائه تيپ
ايدهآل ــ به آن
معنايي كه در
جامعهشناسي
ماكس وبر به
كار ميرود
ــ از
عصر حماسه
است. اما در
سخنان لوكاچ
چيزي بيش از
اين وجود
دارد. سخنان
او سراسر مدح
و ستايش عصر
حماسه است.
لوكاچ خود
معترف است كه
به هنگام
نوشتن تئوري
رمان و تاريخ
و آگاهي
طبقاتي تحت
تاثير ژرژ
سورل فيلسوف
فرانسوي بوده
است. ژرژ سورل
هم ماركسيست
بود هم
فاشيست، حتي
در حزب فاشيست
ايتاليا
فراكسيون
سورلي بود.
سورل مانند هر
رمانتيكي(چه
ماركسيست و چه
مرتجع فاشيست)
عاطفه و احساس
را از خرد،
شعر و اسطوره را
از علم، شهود
را از تحليل
عقلي، دوران
گذشته را از
دوران كنوني،
جامعهء
ابتدايي را از
جامعه مدرن، بدوي
گرايي را از
مدرنيسم، و
قبيلهگروي
را از جهان
گروي برتر
ميدانست.
لوكاچ نيز عصر
اساطير را
ميستايد و
عصر فلسفه
وعلم را تحقير
ميكند. او
همچون ماركس
معتقد است كه
چون علم از
جهان افسون
زدايي كرده،
انسان با خود
وبا جهان
بيگانه شده
است. شايد
لوكاچ انتظار
داشته است كه
با پيروزي
ماركسيسم و
استقرار كمونيسم،
عصر حماسه باز
گردد و از خود
بيگانگي رفع
شود. شايد او
ماركس را هومر
عصر جديد
ميدانسته
است، با اين
تفاوت كه هومر
پاسخ را پيش
از طرح
پرسش(زندگي
چگونه
ميتواند ذات
شود؟) ار |