تاريخچهء مفهومِ استبداد شرقي

يدالله موقن

 

 

كارل ويتفوگل در اثر مشهور خود استبداد شرقي‏ مي‏نويسد:

« هنگامي كه در سده‏هاي شانزدهم و هفدهم،  بر اثر انقلاب بازرگاني و صنعتي،  قدرت اروپا و تجارت آن به سراسر جهان گسترش يافت،  تعدادي از سياحان و پژوهشگران غربي كه ذهني باريك بين داشتند به كشف عقلي مهمي دست يافتند كه همرديفِ كشفيات بزرگ جغرافيايي عصر بود. آنان پس از تامل دربارهء تمدنهاي خاور نزديك،  چين و هند به‏اين نكته پي بردند كه آنچه در‏اين تمدنها چشمگير است تركيب خصوصيات نهادي است كه نه در يونان و روم وجود داشته است ونه در اروپاي سده‏هاي‏ميانه و نو. اقتصاددانان كلاسيك سرانجام دريافت مفهومي خود را از ‏اين كشف با عبارت جامعهء خاص«شرقي» يا «آسيايي» بيان كردند.

 

جوهر مشترك‏اين جوامع از همه جا آشكارتر در قدرت استبدادي مرجع سياسي آنها نمايان‏مي‏شد. البته حكومتهاي بيدادگر در اروپا ناشناخته نبودند. ظهور نظام سرمايه‏داري با ظهور دولتهاي مطلقه همراه بود. اما ناظران نقاد دريافتند كه حكومت مطلقهء شرقي قطعاً فراگيرتر و سركوبگرتر از حكومت غربي نظير خود است. در نظر آنان استبداد«شرقي» بيرحم ترين شكل قدرت توتاليتر (total power) را ارائه ‏مي‏داد.

PDF for Print
Font Download
Install font

دانش‏پژوهان رشتهء سياست،  مانند منتسكيو،  بيش ازهر چيز به بررسي تاثيرات دردناكي علاقه‏مند بودند كه استبداد شرقي بر شخص‏مي‏گذارد؛ پژوهشگران رشتهء اقتصاد به مطالعهء دامنهء مديريت و مالكيت چنين حكومتي تمايل داشتند. اقتصاددانان كلاسيک، بويژه، تحت تاثير اقدامات وسيعي قرار گرفتندكه حكومت شرقي براي شبكهء آبرساني به منظور كشت و زرع ‏وبرقراري ارتباط انجام‏مي‏داد. سرانجام آنها به‏اين نكته پي بردند كه در خاور زمين ،  حكومت بزرگترين مالك زمين است.»۱

 

امامفهوم استبدادشرقي از زمان فيلسوفان يونان باستان براي توصيف حكومتهاي آسيايي به كار‏مي‏رفته است. مثلاً ارسطو در كتاب سياست ‏مي‏نويسد:

 

«منش بربرها بيشتر به بردگي متمايل است تا منشِ يونانيان؛ و منش آسياييان بيشتر به بردگي تمايل دارد تا منشِ اروپاييان. از‏اين رو، آسياييان حكومت استبدادي را بدون اعتراض‏مي‏پذيرند.»۲

 

در دوران جديد در‏ميان فيلسوفان سياسي غرب،  ماكياولي نخستين كسي است كه دولت عثماني را نقطه مقابل رژيمهاي سلطنتي اروپا قرار‏مي‏دهد. او در اثر مشهور خود شهريار ‏مي‏نويسد:

«بر مملكت تُرکان يك تن فرمان‏مي‏راند و ديگران همه بندگان اويند. وي كشور خود را به سنجاقها (sandjak) بخش بندي‏ مي‏كند و به هر يك فرمانروايي‏مي‏فرستد و به‏ميل خويش آنها را عزل و نصب‏مي‏كند.[.... ]‏اينان بندگان سر سپردهء خدايگان خويش‏اند.»۳

 

و در جاي ديگري از همان كتاب مي‏گويد:

«امروز،  بجز پادشاه ترك و سلطان مصر، بر هر شهرياري فرض است كه بيشتر در پي خرسندي مردم باشد تا خرسندي سپاهيان؛ زيرا از دست مردم كاري بيش از سپاهيان بر‏مي‏آيد. تُركان را بدان سبب كنار‏مي‏نهيم كه فرمانرواي‏ايشان سپاهي از دوازده هزار پياده و پانزده هزار سواره دارد كه امنيت و قدرت پادشاه وابسته به آنهاست.از‏اين رو،  پادشاه تُرك‏مي‏بايد بيش از هر چيز در پي دلجويي‏ايشان باشد. در مورد سلطان مصر نيز همين گونه است كه پادشاهي وي نيزمتكي به سپاهيان است و‏مي‏بايد با چشم پوشيدن از مردم دل‏ايشان را به دست آورد؛ و بايد يادآور شد كه‏اين سلطنت با پادشاهي ممالك ديگر همانند نيست و به حكومت پاپ همانندتر است؛ زيرا نه‏مي‏توان آن را پادشاهي موروثي شمرد نه پادشاهي نوبنياد. در آن كشور فرزندان پادشاه پيشين به سلطنت نمي‏رسند بلكه كساني كه شايستگي گزينش سلطنت را دارند، كسي را به‏اين مقام بر‏مي‏گزينند.»۴

 

پژوهشگران انديشهء سياسي معتقدندكه تاملات ماكياولي در مورد تفاوت ماهوي دولت عثماني با دولتهاي اروپايي نخستين تلاش براي تعريف هويت«اروپايي» و نشان‏دادن تمايز آن از «غيراروپايي» است. شصت سال پس از ماكياولي،  بودَن  J. Bodin) (۱۵۳۰-۱۵۹۶فيلسوف سياسي و اجتماعي فرانسه) در گيرودار جنگهاي مذهبي در فرانسه وجه تمايز دولتهاي اروپايي با دولت عثماني را در‏اين دانست كه در اولي، حيثيت اشخاص محترم شمرده‏مي‏شود و دارايي اتباع محفوظ‏مي‏ماند، در حالي كه در دومي،  سلطهء سلطان بر جان و مال اتباعش بي‏حد وحصر است.

 

فرانسيس بيكن (فيلسوف و دولتمرد بريتانيايي؛۱۵۶۱-۱۶۲۶) نيز تمايز اصلي دولت عثماني را با دولتهاي اروپايي در فقدان طبقهء اشراف در حكومت عثماني‏مي‏دانست و معتقد بود،  هر كجا اشراف نباشند كه جلو تعديات فرمانروا را نسبت به جان و مال اتباعش بگيرند در آنجا حكومت،  ستمگر (tyranny)  خواهد بود. اما هارينگتون (۱۶۱۱-۱۶۷۷) جمهوريخواه و نظريه‏پرداز سياسي انگليس) نخستين پژوهشگري بود كه بر تفاوت‏ميان بنيادهاي اقتصادي در دولت عثماني با دولت‏هاي اروپايي تاكيد كرد. زيرا وي معتقد بود كه در تركيهء عثماني هيچ كس جز سلطان،  حق مالكيت بر زمين را ندارد. برنيه (Bernier) پزشك فرانسوي كه به تركيه و‏ايران و هند سفر كرده بود و پزشك شخصي اورنگ زيب، فرمانرواي هند نيز شده بود،  ‏اين خصوصيات را نه تنها به دولت عثماني بلكه به دولتهاي‏ايران وهند نيز نسبت‏مي‏داد. توصيف برنيه از كشورهاي آسيايي تاثيري ژرف بر متفكران دوره روشنگري و بويژه بر منتسكيو (فيلسوف فرانسوي؛۱۶۸۹-۱۷۵۵) داشت. پيير بل (P. Bayle) (۱۶۴۷-۱۷۰۶) فيلسوف فرانسوي و پيشگام عصر روشنگري براي نخستين بار در سال۱۷۰۴ واژهء «استبداد» را به معناي جديد آن به كار برد.

 

در اوايل سده هجدهم،  منتسكيو به هنگام توصيف دولت تركيه خصايصي را براي آن بر شمرد كه برنيه در مورد دولتهاي آسيايي ذكر كرده بود. مثلاً منتسكيو در روح القوانين (كتاب پنجم، فصل چهاردهم)‏ مي‏نويسد:

«در تركيه سلطان با دريافت سه درصد از ارثيهء متوفي راضي‏مي‏شود. او بيشتر اراضي را به سپاهيان خود[به طور اقطاع] واگذار‏مي‏كند؛ يعني هر لحظه‏ميل كند‏مي‏تواند آن اراضي را پس بگيرد. همه اموال فرماندهان در سراسر امپراتوري پس از مرگشان به سلطان تعلق‏مي‏گيرد؛ و هرگاه كسي فرزند ذكور نداشته باشد سلطان وارث اموال او‏مي‏شود، چون دختران متوفي فقط حق انتفاع از دارايي پدر خود را دارند نه حق مالكيت آن را.[...] در‏ميان حكومتهاي استبدادي از همه بدتر حكومتي است كه در آن سلطان خود را مالك همهء املاك و وارث همهء اتباع بداند كه بر اثر آن،  زراعت اراضي متروك‏مي‏گردد، و چنانچه سلطان در تجارت هم دخالت كند ‏اين امر نيز موجب نابودي همهء انواع صنايع‏مي‏شود.»

 

منتسكيو در روح القوانين براي نخستين بار نظريه‏اي تطبيقي در مورد آنچه او «استبداد»‏مي‏نامد ارائه‏مي‏دهد و آن را به منزلهء شكل حكومت غيراروپايي معرفي‏مي‏كند كه با«فئوداليسم» اروپايي در تقابل است. وي در روح القوانين (كتاب هفدهم، فصل ششم) ‏مي‏نويسد:

«آسيا هميشه امپراتوريهاي بزرگي داشته است. در اروپا امكان وجود چنين امپراتوريهايي هرگز نبوده است[...] بنابراين در آسيا قدرت سياسي هميشه بايد استبدادي باشد. زيرا اگر يوغ تعبد و بردگي قوي نباشد امپراتوري تجزيه‏مي‏شود، كه‏اين امر با طبيعت جغرافيايي كشورهاي آسيايي ناسازگار است. برعكس، تقسيمات جغرافيايي اروپا باعث شده است كه كشورهاي‏اين قاره وسعت خاك متوسطي داشته باشند. بنابراين حكومت متكي بر قوانين، نه تنها با تداوم و بقاي دولتهاي اروپايي سرناسازگاري ندارد بلكه چنان به حال آنان مساعد است كه بدون قانون، اين دولتها راه زوال‏مي‏سپرند و طعمهء همسايگان خود‏مي‏شوند.‏اين خصوصيت سبب پيدايش قريحهء آزادي شده است. از‏اين رو انقياد هر بخش از خاك اروپا به دولتي بيگانه امري بسيار دشوار است؛ فقط قوانين و مزاياي اقتصادي‏مي‏تواند بخشي از اروپا را مطيع دولتي ديگر گرداند. برعكس،  در آسيا روح تعبد و بردگي حاكم است و ملتهاي آسيايي هرگز نتوانسته‏اند يوغ بردگي را به دور افكند. در تاريخ آسياييان صفحه‏اي وجود ندارد كه بيانگر آزادي روح آنان باشد،  در تاريخ آنان چيزي جز رقيت و بردگي نمي‏توان ديد.»

 

منتسكيو كه عميقاً متاثير از بودن و برنيه بود بيش از هر كس ديگري مفهوم «استبداد شرقي» را رايج كرد. در‏اينجا بهتر است كه عنان قلم را به دست لويي آلتوسر (فيلسوف فرانسوي ۱۹۸۹-۱۹۱۸) بسپاريم تا او نظريات منتسكيو را به شيوهء خاص خود بازگو كند:

«نخستين خصوصيت استبداد ‏اين است كه يک  رژيم سياسي فاقد ساختار است؛ نه ساخت سياسي- قضايي دارد و نه ساخت اجتماعي. منتسكيو به كرات مي‏گويد كه استبداد فاقد قانون است، كه البته منظور او بيش از همه قوانين اساسي (fundamental laws) است. اما منتسكيو در عين حال مي‏گويد كه مستبد همهء قدرت خويش را به وزير اعظم واگذار مي‏كند (روح القوانين،  كتاب دوم،  فصل پنجم) كه اين انتقال قدرت به ظاهر قانون سياسي است؛ ولي در واقع قانون هواي نفساني است.(قانون روان‏شناختي است كه خوي بهيمي مستبد را نشان مي دهد).[...] اين قانون دروغين كه به طور نامشروع هواي نفساني را به سياست تبديل مي‏كند بيانگر اين است كه در حكومت استبدادي هميشه مي‏توان تمامي سياست را به هواي نفساني تحويل كرد. هنوز ساختي در ميان نيست. گرچه در حكومت استبدادي دين نقش يک  قانون اساسي(fundamental law) را ايفا مي‏كند و مرجعي مي‏شود كه مافوق مرجع سياسي قرار دارد،  و در مواقعي هم از بيرحمي شديد سلطان و هم از ترس اتباع مي‏كاهد، با اين وصف جوهر اين يك نيز عاطفه است؛ چون در رژيم استبدادي، دين خود نيز مستبد است؛ و ترسي است كه به ترس پيشين افزوده مي‏شود(روح القوانين، كتاب پنجم،  فصل چهاردهم).

 

بنابراين نه در وزارت ونه در دين چيزي همانند شرايط يك نظام سياسي يايک نظام قضايي وجود ندارد كه از عواطف بشري فراتر رود. در حقيقت استبداد هيچ قانوني براي ادارهء امور كشور و تداوم آنها نمي‏شناسد. يعني در نظر مستبد چيزي وجود نداردكه فرداي او را با ديروز اتباعش به هم پيوند دهد. استبداد حتي فرمان دلخواستهء خود مستبد را نيز قبول ندارد. فرماني كه مي‏تواند با شورشي در كاخ سلطان،  يا توطئه‏اي در حرمسراي وي يا با قيامي عمومي منسوخ شود. استبداد هيچ قانون سياسي نمي‏شناسدجز قانوني كه بر انتقال عجيب و غريب قدرت سلطان حاكم است و اين قدرت همواره قدرت مطلق است. اين قدرت مطلق از شخص سلطان آغاز مي‏شود و به رئيس هر خاندان در اقصي نقاط كشور انتقال مي‏يابد. منطق هواي نفساني از طريق وزير اعظم، پاشاها،  و فرمانداران در سرتاسر قلمرو مستبد گسترده مي‏شود. اين منطق هواي نفساني از يك سو تنبلي است و از ديگر سو لذت بردن از سلطهء بر ديگران. استبداد فاقد قوانين قضايي است. يگانه ضابطهء قاضي به هنگام دادرسي، خلق و خوي اوست و تنها آيين دادرسي،  ناشكيبايي اوست. قاضي كه هنوز به حرفهاي اصحاب دعوا كاملاً گوش نسپرده است حكم خود را صادر مي‏كند و دستور مي‏دهد كه همان‏جا، يا محكوم را فلك كنند يا سرش را از تن جدا سازند.

 

سرانجام آنكه اين رژيم عجيب و غريب با تشكيل حداقل نيروي انتظامي كه شايد امور مبادله و تجارت را سامان ببخشند خود را به دردسر نمي‏اندازد. در رژيم استبدادي حتي قوانين ناآگاه بر«جامعهء نيازها» كه تشكيل دهندهء بازار اقتصادي است، حكومت نمي‏كند. يعني نظام اقتصادي كه از زندگي عملي افراد فراتر رود وجود ندارد. در چنين رژيمي منطق اقتصاد،  بي منطقي است. منطق اقتصاد نيز به هواي نفساني محض افراد تقليل مي‏يابد. زندگي تاجر فقط از امروز به فردا موكول مي‏شود. زيرا همواره اين ترس وجود دارد كه هر آنچه را امروز گرد آورده است فردا از او بگيرند. تاجر در رژيم استبدادي مانند انسان وحشي در قارهء آمريكاست كه ژان ژاك روسو نقل كرده است. اين انسان وحشي بستري را كه شب پيش در آن خفته است مي‏فروشد بي‏آنكه به فكر امشب خود باشد.[...] استبداد فاقد قوانين سياسي و قضايي است؛ نه گذشته را به ياد مي‏آورد و  نه به فكر آينده است. استبداد رژيمي است كه فقط در لحظه به سر مي‏برد. اين بي‏ثباتي را فقدان هر گونه ساختار اجتماعي تداوم مي‏بخشد و بقايش را تضمين مي‏كند. در دموكراسي،  قضات ملزم به پيروي از قوانين اند ؛ حتي داشتن ثروت را قانون ضمانت كرده است.بنابر اين ،   قضات داراي مال و مكنت اند. در اروپا حكومتهاي سلطنتي امتيازات اشراف و روحانيان را به رسميت شناخته‏اند. اما در حكومت استبدادي هيچ چيز وجود ندارد كه افراد را از يكديگر متمايز كند. استبداد قلمرو برابري افراطي است. چون زير سيطرهء استبداد همه اتباع به يك سطح و مرتبه تقليل مي‏يابند (روح القوانين، كتاب پنجم، فصل چهاردهم). در اينجا منتسكيو مي‏گويد كه در حكومت استبدادي همه افراد برابرند؛ اما نه به اين علت كه داراي حيثيت و منش انساني‏اند يعني مانند وضعي كه افراد در دموكراسي دارند،  بلكه افراد از آن رو در حكومت استبدادي برابرند چون همهء آنان هيچ‏اند (روح القوانين، كتاب ششم،  فصل دوم). اين تساوي بر اثر سركوب همهء مراتب اجتماعي وهمسطح كردن افراد ايجاد شده است. اين رژيم قهار نه به منزلت موروثي افراد وقعي مي‏نهد ونه به مرتبهء اشرافي آنها. استبداد وجود خاندانهاي اصيل را تحمل نمي‏كند و آدم ثروتمند را به چيزي نمي‏گيرد.

 

مستبد تاب ديدن بقاي«خاندانهايي» را ندارد كه طي اعصار مال اندوخته‏اند و نمي‏تواند موفقيت نسلهايي را برتابد كه جامعهء انساني را تعالي داده‏اند. مستبد حتي نمي‏تواند جاه و مقامي را تحمل كند كه خود به اتباعش بخشيده است. گرچه سرانجام به وزيران،  فرمانداران،  پاشاها و قضات نياز دارد، اما اين مقامها صرفاً اتفاقي‏اند،  و لحظه‏اي كه اين كسان بايد از مقامهاي خود خلع شوند فرا خواهد رسيد. اين مقامها موقتي‏اندو همين كه لحظه خلع آنها رسيد،  هيچ مي‏شوند. هر منشي شايد تمامي قدرت مستبد را در اختيار گيرد؛ اما زندگي او،  زندگي شخص مغضوبي است كه مغضوبيتش به تاخير افتاده است يا زندگي او مانندمحكوم به اعدامي است كه اجراي حكم اعدام وي به تعويق افكنده شده است. همهء آزادي چنين شخصي همين است؛ تمامي امنيت او همين است. در حكومت استبدادي هيچ كس بر جان و مال خويش ايمن نيست. منتسكيو مي‏گويد همان قدر آسان است که سلطاني، آشپزشودكه آشپزي، سلطان گردد.(روح القوانين، كتاب پنجم،  فصل نوزدهم).[...] حتي آن دستگاهي كه براي ايجاد نظم يا ترساندن مردم وجودش آن همه ضروري است،  يعني ارتش، در چنين رژيمي جايي ندارد. زيرا ارتش دستگاهي است بسيار باثبات و براي بي‏ثباتي عمومي كه مشخصهء اصلي حكومت استبدادي است بسيار خطرناك است. حداكثر چيزي كه مورد نياز چنين حكومتي است گارد «جان نثاران» است كه وابسته به شخص سلطان است واو آنان را براي دستبردهاي برق آسا به سر وقت اشخاص مي‏فرستد و پس از اتمام كار،  آنها را فرا مي‏خواند و در تاريكي كاخ نگاهشان مي‏دارد.[...] در چنين رژيمي چيزي نيست كه ميان افراد تمايز اجتماعي برقرار كند يا نشانه‏اي از مراتب و منزلتهاي اجتماعي در بر داشته باشد. هيچ‏گونه سازمان اجتماعي وجود ندارد كه به اعقاب،  راه آينده را نشان دهد و مقام و منزلت اجتماعي در خور آنها را تضمين كند، [...] همچنان كه استبداد فاقد ساختار سياسي و قضايي است،  همين طور نيز فاقد ساختار اجتماعي است.

 

همين خصلت به حيات اين رژيم آهنگي غريب مي‏بخشد. گرچه حكومت استبدادي بر فضاهاي وسيعي فرمانروايي مي‏كند؛ ولي به معنايي فاقد هر گونه فضاي اجتماعي است. مثلاً اين رژيم در چين هزاران سال ادامه داشته است؛ اما به گونه‏اي كه گويي فاقد مدت (duration) است. «فضاي» اجتماعي و «زمان» سياسي رژيم استبدادي خنثي و يكنواخت است. يعني فضايي است بدون مكان و زماني است بدون مدت. منتسكيو مي‏گويد كه پادشاهان اروپا اختلافهاي ميان استانها را مي‏شناسند و به آنها ارج مي‏نهند؛ اما مستبد شرقي نه تنها به چنين اختلافهايي پي نمي‏برد بلكه در صورت شناختن آنها در صدد نابوديشان بر مي‏آيد. مستبد فقط بر يكنواختي خالي وتهي و بر خلايي فرمان مي‏راند كه از عدم اطمينان به فردا به وجود آمده است. او بر زمينهاي متروك و بر تجارتي كه سر زا رفته است وبر بيابانهاي برهوت حكومت مي‏كند. مستبد همين بيابانهاي برهوت را مرزهاي خود با كشورهاي همسايه قرار مي‏دهد؛ و بدين منظور زمينها حتي زمين قلمرو فرمانروايي خويش را مي‏سوزاند تا در برابر بيماريهاي مسري و حملات اقوام بيگانه در امان بماند. زيرا تنها راه نجات خود را همين مي‏داند (روح القوانين، كتاب نهم، فصلهاي چهارم و ششم)

 

اما زمان از نظر مستبد، نقطهء مقابل مدت است؛ يعني فقط لحظه است. استبداد نه تنها فاقد نهادهاومراتب اجتماعي و خاندانهايي است كه در زمان تداوم دارند،  بلكه خود اعمال رژيم نيز در يك لحظه بروز مي‏كنند. مستبد در جهان خيالي خود به سر مي‏برد. او بي‏آنكه بينديشد ودلايل موافق و مخالف را بسنجد، بدون آنكه«ميانجيگراني»وجود داشته باشندو  بي‏آنكه درتصميم‏گيري خود«محدوديتهايي» داشته باشد، فقط در يك لحظه تصميم‏ مي‏گيرد (روح القوانين، كتاب سوم،  فصل دهم) زيرا انديشيدن وقت مي‏گيرد و مستلزم داشتن تصوري از آينده است. اما مستبد هيچ انديشه‏اي دربارهء آينده بيش از آن تاجري ندارد كه سود مي‏برد تا امروز خود را به فردا برساند. همهء تاملات مستبد به تصميم‏گيري لحظه‏اي ختم مي‏شود وخيل عظيم كارگزاران موقت او همين تصميم‏گيري ناسنجيده را تا اقصي نقاط كشور منتقل مي‏كنند. در واقع آنان چه تصميمي مي‏توانند بگيرند؟ آنان مانند قضاتي هستندكه فاقد آيين دادرسي‏اند. آنان دلايل مستبد را براي اتخاذ چنان تصميمي نمي‏دانند.

 

از اين گذشته مگر مستبد خود براي اخذ چنان تصميمي دليلي داشته است؟ كاگزاران بايد تصميم بگيرند! از اين رو آنان نيز «از شيوهء تصميم‏گيري ناگهاني» پيروي مي‏كنند،  همينطور كه آنها به طور«ناگهاني» مغضوب مي‏شوند يا به قتل مي‏رسند (روح القوانين،  كتاب پنجم،  فصل شانزدهم).

 

كارگزاراني گويي از هر لحاظ در وضع فرمانرواي خود هستند،  فرمانروايي كه از آيندهء خويش فقط از طريق مرگ با خبر مي‏شود: تازه اگر هم اکنون در حال احتضار نباشد. با اين همه، اين منطق بيدرنگي محض، حقيقت و محتوايي دارد.[...] حيات رژيم استبدادي، حيات شهوت يا خشم آني است

.

شايد اين موضوع به حد كافي درك نشده باشد كه در نظريهء منتسكيو عواطف مشهوري كه اصل حكومتهاي مختلف را تشكيل مي‏دهند،  همه از يك سنخ نيستند. مثلاً شرف،  عاطفهء ساده‏اي نيست (يا بهتر است گفته شود) عاطفه‏اي «روان‏شناختي» نيست. گرچه شرف مانند عواطف ديگر دمدمي است؛ اما دمدمي بودن آن با قاعده است؛ يعني قوانين و ضوابط خود را دارد. براي منتسكيو چندان دشوار نبوده است كه دريابد در اروپا ذات سلطنت،  نافرماني است. اما اين نافرماني طبق قاعده است. بدين ترتيب شرف حتي به شكل سرپيچي و نافرماني طبق قاعده است. بدين ترتيب شرف حتي به شكل سرپيچي و نافرماني، عاطفه‏اي متكي بر تامل است. هر قدر هم شرف،  «روان‏شناختي» وبي‏واسطه باشد،  با اين همه،  عاطفه‏اي است كه جامعه آن را تا حد عالي آموزش داده است. شرف،  عاطفه‏اي فرهنگي و اجتماعي‏است.

 

همين مطلب در مورد عاطفه‏اي صدق مي‏كند كه اصل حكومت جمهوري است. اين يك نيز عاطفه عجيبي است و شخص در مورد آن احساس بي‏واسطه ندارد؛ بلكه اين عاطفه آرزوهاي او را قرباني مي‏كند تا خير عمومي را به منزله غايت زندگي او به وي ببخشد. فضيلت را عاطفه‏اي براي خير عامه تعريف مي‏كنند.[...] فضيلت نيز، مانند شرف،  ضوابط و قوانين خود را دارد. يا دقيقتر،  قانون خود را دارد؛ يعني قانون عشق به سرزمين پدري. اين عاطفه كه خصلت امري كلي را يافته است، نيازمند آموزش كلي است. مكتبي كه شخص مي‏تواند اين آموزش را در آن ببيند همه عمر او را در بر مي‏گيرد. به اين پرسش كهن سقراط كه آيا فضيلت را مي‏توان آموخت؟ منتسكيو چنين پاسخ مي‏دهد كه فضيلت را بايد آموخت و سرنوشت فضيلت دقيقاً به همين امر وابسته است. اما عاطفه‏اي كه استبداد را پابرجا نگاه مي‏دارد، چنين نيست. ترس آموختني نيست. بنابراين در حكومت استبدادي آموزش و پرورش«تا حدودي بي‏مورد» است (روح القوانين، كتاب چهارم، فصل سوم). ترس نه عاطفه‏اي مركب است نه عاطفه‏اي فرهيخته. ترس نه ضابطه‏اي مي‏شناسد ونه قانوني. ترس عاطفه‏اي است كه نه پيشينه‏اي دارد نه لقبي. ترس عاطفه‏اي است كه بدو تولد خود همواره بي‏تغيير مي‏ماند. ترس عاطفه‏اي است لحظه‏اي كه فقط همواره خود را تكرار مي‏كند. در ميان عواطف«سياسي»،  ترس يگانه عاطفه‏اي است كه سياسي نيست بلكه «روان‏شناختي» است،  به اين دليل كه عاطفه‏اي است بي‏واسطه و لحظه‏اي. با اين وصف ترس عاطفه‏اي است كه اصل حيات رژيم عجيب و غريب استبداد را تشكيل مي‏دهد.

 

اگر مستبد امور حكومت را بر اثر تنبلي و بي‏حوصلگي به شخص ديگري واگذار كند به اين علت است كه او نمي‏خواهد آدمي باشد كه در انظار عمومي ظاهر مي‏شود و نمي‏خواهد به صورت فردي غير متشخص درآيد كه لازمهء يك دولتمرد است. نيروي هوس يا بي‏حوصلگي مستبد به يال و يراق ابهت ملبس مي‏شود. مستبد خود را از شر اينكه آدمي در انظار عمومي باشد خلاص مي‏كند و اختيارات خويش را به شخص ديگري تفويض مي‏كند تا خود را به لذات نفساني بسپارد. مستبد چيزي جز هواهاي نفساني خويش نيست،  بنابراين به سوي حرمسرا مي‏شتابد. پس چندان شگفت‏آور نيست اگر ببينيم همين الگو در همه مرداني كه جزء امپراتوري هستند به طور نامحدودي تكرار مي‏شود. حقيرترين تبعه نيز لااقل بر زنان خود مستبد است و در عين حال زنداني آنهاست، چون او زنداني شهوات خويش است. هنگامي كه او خانهء خود را ترك مي‏كند اين هواهاي نفساني اوست كه او را برمي‏انگيزند. اين امر نشان مي‏دهد كه در حكومت استبدادي يگانه خواسته‏اي كه باقي مي‏ماند خواستهء«حوايج زندگي» است. منتسكيو مي‏گويد كه استبداد،  فرمانروايي «نفع خصوصي» است (روح القوانين، كتاب نهم فصل ششم). هواي نفساني نيز مدت يا تداوم ندارد تا بتواند براي خود آينده‏اي بسازد.[...] منشا استبداد همان قدر كه ترس است هواي نفساني نيز هست.»۵

 

نظريهء منتسكيو دربارهء«استبداد شرقي» (اگر نظر چند منتقد را ناديده بگيريم) پذيرش عام يافت و هم براي فلسفه و هم براي اقتصاد سياسي ميراث گرانبهايي شد. در همين راستا گام بعدي را آدام سميت (فيلسوف و اقتصاد دان اسكاتلندي؛۱۷۲۳-۱۷۹۰) برداشت. او براي نخستين بار اروپا و آسيا را از لحاظ رشته‏هاي مختلف توليد اقتصادي در مقابل يكديگر نهاد. آدام اسميت در كتاب مشهور خود ثروت ملل مي‏نويسد: