|
نود
سالگي کرگ
داگلاس
نوشتهء
عبدی
کلانتری
براي
بخش فارسي صداي
آلمان ـ نهم
دسامبر ۲۰۰۶
فايل
صوتی
اولين
بار که توجه
من به بازي
کرک داگلاس
جلب شد وقتي
بود که در
کودکی دو فيلم
معروف وسترن را
از او ديدم. هردوي
اين وسترن ها
را جان استرجس
ساخته بود. يکي
«جدال در اوکي
کورال» بود و
دومي «آخرين
قطار گان هيل». يادم
مي آيد که حتا
در يکي از
هفته نامه هاي
قديمي داستان «آخرين
قطار گان هيل» را به
صورت داستان
دنباله دار هم
خوانده بودم و
از قصهء مردي
به نام «مَت
مورگان» که مي
خواهد قاتل
همسر سرخپوست
اش را به
دادگاه عدالت
ببرد بسيار
هيجان زده شده
بودم.

اين
مرد (کرک
داگلاس) که
کلانتر هم هست
مجبور مي شود
يک تنه با خاندان
قدرت مندي در
يک شهر ديگر
در بيفتد و با
دوست صميمي و
قديمي خودش
مقابله کند. نکتهء
جذاب فيلم
حالت قضا و
قدري و تراژيک
فيلم بود که
انگار همه چيز
براساس يک سوء
تفاهم اتفاق
افتاده بود. پسر
آنتوني کوئين
به اين دليل
به زني تجاوز
مي کند که اين
زن سرخپوست
است و از نظر
او عمل غير
متمدنانه اي
رخ نداده بود
که او خودش را
مقصر احساس
کند. او پسر
نجيب و خوبي
است متعلق به
يک خانوادهء صاحب
نام. پدر او (آنتوني
کوئين) از
دوستان قديمي
کرک داگلاس
است. او از يک سو
براي اين دوست
اش احترام
زيادي قائل
است و مي داند
که او برحق است
و از سوي ديگر
نمي تواند
شاهد باشد
پسرش از دست
برود. چون ما
او را نه به
عنوان آدم
منفي بلکه به
عنوان يک پدر
در فيلم مي
بينيم ، صحنهء
مقابلهء او با
داگلاس در
انتهاي فيلم
بسيار تلخ است.
اما هيجان
سراسري فيلم
هم ناشي از
موقعيت کرگ
داگلاس در يک
شهرغريب است
که هيچ کس با
او همدردي
ندارد. مثل
همهء وسترن
هاي خوب ،
موقعيت
جغرافيائي شهرکوچک
گان هيل و
ارتباطِ محل
هاي سالون و
هتل و زندان
شهر بسيار
عالي ساخته
شده و کاراکتر
داگلاس ، مثل
يک پلنگ هشيار
داخل يک بيشهء
پراز دام که
يک اشتباه
کوچک به قيمت جان
اش تمام مي
شود ، بسيار
به يادماندني
است. فيلم «آخرين
قطار گان هيل» سال
۱۹۵۹ساخته شد.

همان
کارگردان،
جان ستورجس ،
دوسال قبل تر
، فيلم وسترن
ديگري ساخته
بود براساس
داستان واقعي
يک تيراندازي
و نبرد معروف
، در جايي به اسم
«او کِي کورال». همين
واقعه را جان
فورد («کلمانتاين
عزيزم») هم به
فيلم در آورده.
برت لانکاستر
در نقش «وايات
ارپ» کلانتر
معروف «داج
سيتی» (ايالت
کانزاس) بايد
با دارو دستهء
برادران
کلانتون
تسويه حساب
بکند و از
دوست قديمي
خودش دکتر
هاليدي يا «داک
هاليدي» کمک
مي گيرد. کرگ
داگلاس نقش
دکتر موقر و
محترم ولي
دائم الخمر و
قماربازي را
بازي مي کند
که ممکن است
با سرفه هاي
مزمن و بيماري
اش، به جاي
کمکِ بيشتر ،
باعث
دردسرهم بشود. همين
ضعف شخصيتي ،
توأم با
رشادتی که رو
به افول
گذاشته ،
بازي
کرگ داگلاس
را در نقش داک
هاليدي به
يادماندني
کرده است. براي
داک هاليدي
پيروزي در اوکي
کورال به معني
احيا شخصيت و
تاحدودي بهبود
وضع جسماني و
اخلاقي اش است.

در
همان سال (۱۹۵۷)
کرگ داگلاس
نقش اصلي را
در فيلم «راههاي
افتخار» ساختهء
ستانلي
کوبريک بازي
کرد که يکي از
بهترين فيلم
هاي جنگي
تاريخ سينما
است. پيش از
اين سالها هم
فيلم «شهوت
زندگي» (۱۹۵۶) ساخته
وينسنت مينلي
را داريم که
کرگ داگلاس نقش
وان گوک و
آنتوني کوئين
نقش گوگن را
در آن بازي مي
کنند. در اين
سالها ، فيلم
مورد علاقهء
من يک وسترن ديگر
است به اسم «مرد
بي ستاره» (۱۹۵۵)
ساختهء کينگ
ويدور. در اين
فيلم کاراکتر
کرگ داگلاس يک
حالت نامشخص و
خشن بين خوب و
بد را دارد که
در طول فيلم
به يک جور
بلوغ و
استقلال فکري
مي رسد. در
فيلم سياه و
سفيد «داستان
يک کارآگاه» هم
ويليام وايلر
بازي محکم و
قرصي از کرگ
داگلاس مي
گيرد.

در
سالهاي شصت
ميلادي کرگ
داگلاس فيلم «اسپارتاکوس»
(۱۹۶۰)را براي
استانلي
کوبريک ، فيلم
«فهرست آدريان
مسنجر» (۱۹۶۳) را
براي جان
هيوستون ، «هفت
روز در ماه مه» (۱۹۶۴)
را براي جان
فرانکنهايمر
، فيلم «آيا
پاريس مي
سوزد؟» (۱۹۶۶)را
براي رنه
کلمان ، «قهرمانان
تلمارک» (۱۹۶۵) را
براي آنتوني
مان ، فيلم «برادري»
(۱۹۶۸)را
براي مارتين
ريت ، و «سازش»
(۱۹۶۹)را براي
ايليا کازان
بازي کرد. بقيهء
فيلم هاي اين
دههء او فيلم
هاي دست دوم براي
کارگردان هاي
دست سوم بود.
در
مورد «اسپارتاکوس»
يادم هست
دبيرستان که
بوديم اين
فيلمِ قديمي ميان
بچه هاي سياسي
خيلي شهرت و
سوکسه داشت ، چون
«مبارزهء
طبقاتي» را در
دوران باستان
توصيف مي کرد. فيلم
از روي يکي از
رمانهاي «هاوارد
فاست» رمان
نويس
آمريکائي
ساخته شده بود
که همهء کارهاش
، رمانهاي
پرفروش و
سرگرم کنندهء
تاريخي ـ
سياسي بود ،
خود هاوارد
فاست هم زماني
عضويت حزب
کمونيست
آمريکا را
داشت. در اين
فيلم و فيلم «وايکينگ
ها» مي
توانستيد
عضلات لخت کرگ
داگلاس ، و
پاهاي سکسي
اش را
در دامن کوتاه
مردانه، ملاحظه
کنيد!
در
فيلم «فهرست
آدريان مسنجر»
ساختهء جان
هيوستون بازي
کرگ داگلاس
تحت الشعاع
بازي جورج سي
اسکات قرار
گرفته: فيلم
از آن فيلم
هاي جنائي و
معمائيِ تيپ
آگاتاکريستي
است با مردي
که مدام با
گريم به طرز
مرموزي چهره
اش عوض مي شود. فيلم
«آيا پاريس مي
سوزد؟» آنقدر
پر از ستاره
هاي معروف
فرانسوي و
آمريکائي است
که کرگ داگلاس
در آن گم مي
شود. فيلم «برادري»
يک فيلم
مافيائي است. از
فيلم «سازش» که
همان زمان در
ايران ديدم
چيز زيادي يادم
نيست مگر نقد
پرويز دوائي
که به فيلم به شدت
حمله کرده بود.
در آن موقع مد
بود که از
سازشکاري طبقهء
متوسط و زندگي
پر از «سترس» و
بي معني «مرد
آمريکائي» انتقاد
بشود و ايليا
کازان هم با
همين مضمون آن
فيلم را از
روي رمان خودش
ساخت.

به
نظر من از آن
سالها به بعد
ديگر کرگ
داگلاس فيلم
مهمي بازي
نکرد ، يعني
از اوائل دههء
هزارو نهصد و
هفتاد ميلادي تا
الآن. تنها
نقشي که از او
در اين سالها
بياد من مانده
نقش مأمور سيا
در فيلم «خشم» ساختهء
برايان
دپالما است: يک فيلم
جاسوسي ـ
جنائيِ
متافيزيکي که
بهترين بازي
را در آن جان
کاساوِتيس
ارائه کرد. اين
فيلم را
در تهران يک
سال قبل از
شروع انقلاب
نمايش دادند و
ما تازه
داشتيم با سبک
متفاوت
برايان
دپالما ،
ميزانسن هاي
دشوار و حرکت
هاي پيچيدهء
دوربين او
آشنا مي شديم. اهميت
اين فيلم در
داستان و
بازيگري نيست.
فقط سبک
دپالمائي آن قابل
مطالعه است.
کرک
داگلاس را نمي
توان يک
بازيگر دست
اول به حساب
آورد. بازي او
فاقد عمق
روانشناسانه
است که بتواند
نقش هاي
متفاوت تري از
آدمهاي خشن را
مثلن در نقش
هاي رمانتيک (اعم
رمانتيک
تراژيک يا
کميک) بازي
کند. او را
بايد در رديف «آدم
خشن» هاي
هاليوود مثل
ريچاردويدمارک
، وان هفلين ،
برت لانکاستر
، لي ماروين ، يا
چارلزبرانسون
گذاشت. کساني
که به خاطر
نوعي
مغناطيسم
حيواني و عصبيتِ
چهره و بدن ،
تنها در فيلم
هاي اکسيون
دار جلوه مي
کنند. به همين
دليل وقتي سن
شان بالا مي
رود، بازي شان
هم افت مي کند.
|