ستيون سپيلبرگ در شصت سالگي

 

نوشتهء عبدی کلانتری

براي بخش فارسي صداي آلمان

 

فايل صوتی ـ همراه با موسيقی متن فيلم ها و شرحی کامل از شهرام احدی

 

ستيون سپيلبرگ يک «مولف» با جهان بيني متمايز نيست؛ سبک بصري متمايزي هم ندارد. اهميت ستيون سپيلبرگ ، به همراه دوست و همکارش جورج لوکاس ، در آن است که تمامي ماشين تجاري هاليوود را در وجود شخصي خود نمايندگي مي کنند. پرخرج ترين  و پرفروش ترين فيلم ها ، با مضمون بزرگ ترين فانتزي هاي فرار از واقعيت اجتماعي ؛  يا با مضمون نگراني هاي طبقهء متوسطِ يک جامعهء مرفه،  که مي بايد از راه محصول فرهنگي ، بر اين نگراني ها فائق آيد و اطمينان حاصل کند که اگر خطري از جائي رفاه آن ها را تهديد کند ، سرانجام آن خطر به يمن تلاش آمريکائي قهرمان مرتفع خواهد شد. سپييلبرگ و لوکاس هريک بيشتر از آنکه يک هنرمند منفرد باشند ، يک «کمپاني» يا «شرکت توليدي» بزرگ هستند. اهميت آنها در تهيه کنندگي نيز کمتر از فيلم سازي نيست. اين دو ثروت مندترين فيلم سازان تمام تاريخ سينماهستند.


اکثر فيلم هاي سپيلبرگ در شمار فيلم ها تخيلي يا فانتري قرار مي گيرند. به استثناي چند فيلم نظير شوگرلند اکسپرس(1974) ، رنگ ارغواني(1985)، امپراتوري خورشيد (1987)، فهرست شيندلر(1993) ، نجات سرباز رايان(1998) ،  و مونيخ(2005). اين فيلم ها مضمون انسان دوستانهء به ظاهر غير سياسي دارند اما از لحاظ گرايش ايدئوژيک در جامعهء آمريکائي ، در  ردهء همان فيلم هاي فانتزي قرار مي گيرند يعني تأييد ارزش هاي معتدل و غيرسياسي طبقات متوسط مرفه (و سفيد پوست) که صلح و آسايش  «همه» را خواهان هستند تا جائي که به رفاه و امنيت خودشان صدمه اي وارد نشود.


فيلم موثر و خوش ساخت «مونيخ» در انتقاد از تروريسم دولتي اسرائيل ، تا اندازهءي زيادي براي جريان اصلي سينماي هاليوود تازگي داشت و نشان مي داد که انتقام کشيِ تروريستي سازمان موساد ، خود باعث دامن زدن به دور باطل تروريسم در خاورميانه شد؛ که سرانجام (در نماي آخر فيلم) پيوند پيدا مي کند با واقعهء يازدهم سپتامبر. اما حتا در همين فيلم نيز شخصيت اصلي به آمريکا پناه آورده و ديگر حاضر نيست به کشورش اسرائيل باز گردد و ديگر اهميتي نمي دهد که از اين پس جناحهاي درگير در خاورميانه چه بلائي بر سر يکديگر خواهند آورد. او به امنيت خانوادهء خودش مي انديشد و آيندهء آمريکا.


همين تم يا موضوع ، يعني حفظ کانون گرم خانوادهء طبقهء متوسط آمريکائي در برابر تهاجم نيروهاي ناشناختهء طبيعي يا سياسي ،در بسياري از فيلم هاي تخيلي سپيلبرک هم حضور دارد. در فيلم «اي تي ـ موجود فضائي» ، سپيلبرگ با سانتي مانتاليسم گرم و کودکانه اي کانون خانوادهء پسري کوچک را که پدر ندارد به کمک يک موجود عجيب و مهربان فضائي، حفظ مي کند. اين پسر با کمک هم بازي هايش ، در حيات خلوت خانه شان «اي تي» را  از گزند بورکراسي خشن دولتي و جهان سرد تکنولوژيک نجات مي دهند و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شد.

درفيلم هاي سپيلبرگ ، خطر هرقدر هم بزرگ باشد ، ما مي دانيم که به هرحال پايان خوش در انتطارمان است.   فيلم «اي تي» زماني در آمريکا بر پرده آمد که در دوران رياست جمهوري رانالد ريگان ، ميزان مرگ و مير کودکان در خانواده هاي سياهپوست بالاتر از هميشه رفت، بيکاري در ميان طبقهء کارگر و اقشار کم درآمد بي داد مي کرد و در آمريکاي لاتين جوخه هاي مرگي که درايالات متحده تعليم ديده بودند، به شکار سيستماتيک نيروهاي مردمي پرداخته بودند.

 

در سلسله فيلم هاي «اينديانا جونز» خطر از جانب بومي هايي  است که خوراک شان مار و عقرب و مغز ميمون است و آمريکائي شجاع و ماجراجو سرانجام بر وحشي هاي غير آمريکائي غلبه مي کند و تمدن را نجات مي دهد. آنچه که سپيلبرگ زماني در  داستانهاي مصور قديمي و فيلم هاي سياه و سفيد شيفته شان بوده ، بدون ذره اي فاصله با نژادپرستي و زن ستيزي دوران کودکي سپيلبرگ ، دوباره در اين فيلم ها زنده مي شود. 

 

همانطور که گفتيم اکثر فيلم هائي که ستيون سپيلبرگ ساخته يا تهيه کرده ، فيلم هاي تخيلي و فانتري اند. رابين وود، منتقد سرشناس بريتانيائي (اکنون مقيم کانادا) نام اين پديده را «عارضهء سپيلبرگ ـ لوکاس» (سيندروم سپيلبرگ ـ لوکاس)گذاشته است که مشخصهء اصلي آن کودکانه بودن ، کودکانه نگاه کردن و همچنين صغيرکردن مخاطب است. ما همه از اينکه به دوران کودکي رجعت کنيم لذت مي بريم. خواست لذت و سرگرمي بخشي از وضعيت بشري ما است. اما تشفي و ارضا لذت هميشه در يک بستر فرهنگي مشخص و با ارزش ها و برآيندهاي ايدئولوژيک رخ مي دهد که خود ما به آنها واقف نيستيم.  رابين وود همچنين اشاره مي کند که در فيلمهاي سپيلبرگ زنها حضور جنسي و سکسي ندارند بلکه کارکرد آنها در همسر بودن و مادر بودن خلاصه مي شود.


در سالهاي پيش از انقلاب بهمن 1357 ، زماني که ما در تهران نخستين ساخته هاي بلند ستيون سپيلبرگ جوان را ديديم، فيلم هائي چون «دوئل» و «شوگرلند اکسپرس» ، جسارت و نوآوري آن فيلم ها ، نويد نوعی حساسيت نسبت به انسانهاي کم قدرت در جامعهء آمريکائي را مي داد. انسانهائي که هستي شان توسط شرکت ها (کاميون غول پيکر فيلم دوئل که در تمام فيلم در پی شکار اتوموبيل دنيس ويور است) و قدرت رسمي دولتي و پليس (خانوادهء آسيب پذير گلدي هان در شوگرلند اکسپرس) هر روز در جامعهء آمريکا مورد تهديد است. اما سپيلبرگ و جورج لوکاس آن راه را ادامه ندادند و خود به بزرگ ترين «کمپاني» هاي  روياسازي آمريکائي براي فرار از واقعيت تبديل شدند.