|
۲۲
آوريل ۲۰۰۶
فلسفه بافي
و تقليد در «سکس
و فلسفه» ي
محسن مخمل باف
عبدی
کلانتری
در
فيلم «سکس و
فلسفه» ساختهء
جديد محسن
مخملباف، که
اين هفته براي
بار اول در
آمريکا، در
شهر نيويورک
به نمايش درآمد،
از سکس خبري
نيست و منظور
از «فلسفه» هم
همان نوع
فلسفه بافيِ رايج
از نوع «عرفان
زميني براي
مبتديان» است
که طبقهء خاصي
از روشنفکران
ايراني سخت شيفته
آن است. حکمتي
که شخصيت اول
اين فيلم هم
به آن رسيده، آن
است که در
تعريف
خوشبختي، «عشق»
جايگاه مرکزي
را دارد و
ظاهراً اين
چيزي است که «انسان
شرقي» آن را
بهتر از «انسان
غربي» درک مي
کند.
قصهء
فيلم ظرف يک
روز اتفاق مي
افتد همراه با
چند فلاش بک. قهرمان
فيلم مردي است
به نام «جان» که
در سالگرد چهل
سالگي اش به
آن نوع از خود
آگاهيِ وجودي
يا
اگزيستانسيل
رسيده که به
قول خودش مي
خواهد عليه
خويشتن
انقلاب کند. شغل
او تعليم رقص
است. در روز
واقعه، از چهار
زني که با
آنها رابطه
داشته
جداگانه مي خواهد
که تولدش را
نزد او در محل
آموزشگاهِ
رقص جشن
بگيرند. چهار
زن که تا اين
لحظه از وجود
هم بي اطلاع
بوده اند، به
فاصله کوتاهي
از يکديگر به
محلِ قرار مي
رسند تا در
طول صحنه هاي
طراحي شدهء
رقص و موسيقي،
يک به يک با فلسفهء
جديد معشوق
شان روبرو
بشوند،
خاطراتي را با
او مرور کنند،
و سرانجام
تنهايش بگذارند.
جان،
فيلسوفانه
اعلام مي کند: «من
عشق مي ورزم،
پس هستم.»
صحنه
هاي داخلي به
طور عمده در
محل آموزشگاه
مي گذرد با
نورپردازيِ
استيليزه
شده، رنگ هاي غالب
قرمز، سفيد و
آبي، يک
گرامافون
قديمي با
بلندگوي
شيپوري بزرگِ
قرمز (که از آن
صداي کامل
ارکسترال پخش
مي شود!)، پرده
هاي نازک توري
و کمترين
تزيينات
داخلي. صحنه
هاي خارجي
بيشتر در
طبيعت گرفته
شده اند، يا
ميان درخت هاي
بزرگ و برگ
هاي پاييزي يا
کوچه باغ هاي
برف پوشيده. يک
حُزنِ پاييزي
حالت عمومي
فيلم را تشکيل
مي دهد.
عامل
«زمان» در
فلسفهء عشقِ
قهرمان فيلم
نقش محوري را
دارد. او که در
همهء صحنه هاي
فيلم با صورتي
اصلاح نکرده و
نگاههايي
محزون به سبک
فيلم هاي هندي
ظاهر مي شود،
هميشه يک ساعت
جيبي به همراه
دارد که با آن
لحظه هاي
خوشبختي اش را
اندازه مي
گيرد. هر چيز
ديگري در زندگي
که «زمان» را از
عشق (ورزي،
بازي، باوري) بدزدد،
وزنهء
جانکاهي است
بر زندگي. در
نتيجهء همين
اندازه گيري
ها، او يک تز
حکيمانهء
ديگر صادر مي
کند: «خوشبختيِ
يک پروانه در
طول يک روز به
مراتب بيشتر
از خوشبختي يک
انسان در طول
يک عمر است.»
نمونه
اي از اين
لحظه هاي
خوشبختي را ما
در صحنهء «عشق
بازيِ دو دست» مي
بينيم: روشن
نيست قصد
فيلمساز از
اين صحنه،
ليريسيسم
بوده يا هجويه.
نتيجه به
هرحال يکي است:
وقتي که يک
نماي طولاني و
درشت، دست مرد
و دست زني را نشان
مي دهد که به
يکديگر
ماليده مي
شوند و بالا
پايينِ مچ و
انگشت يکديگر
را به همراه
موسيقيِ
سوزناک لمس مي
کنند، و
دقايقي
متوالي به اين
کار ادامه مي
دهند، صداي
خنده از گوشه
کنار سالن
سينما بلند مي
شود. در صحنهء
ديگري که جان
را پس از باده
نوشي با يک
شاعر تاجيک
نشان مي دهد، (و
در اين «فلسفه» شراب
سرچشمهء حکمت
هاست) شاعرِ
سالخورده
چنين به او
اندرز مي دهد: «زندگي
کوتاه است. زندگي
را بايد حفظ
کرد. از غنيمت
شمردن زندگي
نبايد شرم
داشت.»
در
فلسفهء
قهرمان فيلم،
که قرار است «آلتر
ايگو» يا منِ
ديگر فيلمساز
باشد، هنر، به
ويژه موسيقي و
رقص، و نوع
خاصي از خوش
باشي در لحظه،
همراه با خلسه
و شراب نقش
محوري دارند. اين
بينش
ديونيزوسي و
گيرا در فيلم
با سانتي مانتاليسم
پررنگ، و
آماتوريسم در
طراحي هاي رقص
و موسيقي و
بازيگري، به
کليشه اي از
اصل خودش
تبديل شده است. کساني
که با کار استاداني
چون کارلوس
سائورا يا باب
فاسي آشنا
هستند به خوبي
منبع ترکيب
هاي
کوريوگرافيک مخمل
باف را تشخيص
خواهند داد. صندلي
اي که رقصندهء
زن به طور بر
عکس روي آن مي
نشيند به طوري
که پاهاي او
از دو طرف
پشتيِ
صندلي،
رو به نگاه
مرد گشاده است.
کلاهِ گرد
سياه بر سر
رقصندهء زن. دو
کاراکتر
توماژ در فيلم
«سبکيِ تحمل
ناپذير هستي» و
کاراکترِ «روي
شايدر» در
فيلم «آنهمه
جاز» که او هم
طراح رقص است،
در صحنه هاي
مشابهي در مقابل
معشوقه ـ
رقصنده هاي
شان،
بي شباهت به
کاراکتر جان
در اين فيلم
نيستند که «وفاداري»
در سکس جايي
در «فلسفهء
عشق» شان
ندارد. مخمل
باف البته خطر
نمي کند که
حرکت هاي
اروتيکِ کمر و
پايين تنهء
باب فاسي را
هم به وام بگيرد.
اما
به نظر مي رسد
مهمترين منبع
الهام مخملباف
فيلم هاي
فلامنکوييِ
کارلوس
سائورا باشد که
صحنهء اصليِ
بسياري از
آنها
آموزشگاه رقص
است و آموزشگر،
رقصندهء
نابغهء
اسپانيايي
آنتونيو
گاددس، که مي
تواند تمام
حالات شور
عشق، خشم،
حسادت، تحقير
يا خشونت را
با حرکات بدن
و پاهايش
بيرون بريزد. در
فيلم «سکس و
فلسفه» ما حتا
يک بار هم
شاهد رقص جان
نيستيم. تنها
يکبار يک نماي
خيلي کوتاه از
پاهاي يک مرد
به هنگام رقص
مي بينيم که
قرار است
پاهاي جان
باشد. موسيقي «سکس
و فلسفه» را در
بيشتر صحنه
ها، صداي يک
ويولون
سوزناک بر روي
يک ريتم
الکتروپاپ به
سبک موسيقي
سوپرمارکت ها
تشکيل مي دهد.
شوخي
هاي تصويري يا
زباني فيلم به
آن اندازه نيست
که تأثير
سانتي
مانتاليزمِ
پُرغلظتِ
فيلم را خنثا
کند. فيلم
سازي که در
دورهء ميانيِ
فعاليت اش
آثار جسورانه،
ديناميک و غير
متعارفي چون «باي
سيکل ران»، «هنرپيشه»
و «سلام سينما» را
ساخته بود، با
اين فيلم فقط
نسخهء کم رنگي
از کارِ
استادان
اروپايي و
آمريکايي را
در قالب
شعارهاي
حکيمانهء «شرقي»
به ما ارزاني
کرده است.
عبدي
کلانتري – نيويورک
Abdee Kalantari
|