دين اسلام، ماجراي سلمان رشدي و مسألهء آزادي و دموکراسي

چهار ديدگاه

چه چيز شيطاني و چه چيز الهي است؟

هنگامي که «روشنگري» اهداف اش را فراموش مي کند.

انطباق ناپذيري ارزش ها و دشواري آزادي و دموکراسي

«آيات شيطاني» چه بودند؟

 

مطلب زير نخستين بار در نشريهء «کنکاش در گسترهء تاريخ و سياست» (پاييز ۱۹۸۹، ۱۳۶۸) به دنبال واقعهء سلمان رشدي و فتواي آيت الله خميني به چاپ رسيد. چاپ دوبارهء آن در اينجا بدون هيچ تغييري، به مناسبت شباهت آن واقعه به ماجراي کاريکاتورهاي پيامبر اسلام در دانمارک انجام مي گيرد. مطالب طارق علي و دايانا جانسون از هفته نامهء آمريکايي In These Times شماره هاي فوريه و مارچ ۱۹۸۹ و مطلب آنتوانت بروتن از ماهنامهء انگليسي The London Review of Books اول ژوئن ۱۹۸۹ ، توسط عبدي کلانتري ترجمه شده. منبع آيات قرآن در يادداشت خودِ عبدي کلانتري عبارت است از: قرآن مجيد، ترجمهء عبدالمحمد آيتي، انتشارات سروش. تهران ۱۳۶۷، صفحات ۳۶ و ۸۵.


PDF for Print
Font Download
Install font

توضيح : آنچه در پي مي آيد چهار مقالهء کوتاه دربارهء واقعهء سلمان رشدي است که در مجموع به مسألهء برخورد دين اسلام با مُدرنيت معاصر مي پردازد. در نخستين مقاله، طارق علي مارکسيست پاکستاني و عضو تحريريهء «نيولفت رويو» بحث مي کند که مي توان حساب اسلام را از آنچه خميني و همدستانش کردند جدا کرد. در دين اسلام همواره سنتي از نافرمانيِ فکري وجود داشته که در برابر «کفر» شکيبايي و مدارا پيشه کرده، انحصار عقيدتي را روا نمي داشته است، و اين همان سنّت عرفان اسلامي است. در مقالهء دوم، دايانا جانسون، مفسر سياسي مارکسيست بر آن است که شعار «دفاع از آزادي بيان» برخلاف آن چه در وهلهء اول مي نمايد خالي از محتواي ايدئولوژيک نيست: در چارچوب دموکراسي هاي ليبرال غربي، اين شعار بيشتر از آنکه وفاداري به سنت هاي عصر روشنگري را نمايانگر باشد، حربهء کسب مشروعيت براي دولت هاي سرمايه داري است تا به وسيلهء آن حکم عقب ماندگي فرهنگ هاي جهان سومي را صادر کند. نويسندگان مخالفي که در بازار رقابت رسانه ها، سرمايه ها، ناشران و سودجويان خود را در حاشيه و مغبون مي بينند نصيبي از «آزادي بيان» نمي برند. در چارچوب نظام سرمايه داري، نويسندگاني که بازار پر رونقي دارند «آزاد» ترند تا هرچه مي خواهند بيان کنند. پس، دفاع از آزادي بيان و ساير دستاوردهاي عصر روشنگري نمي تواند جدا از انتقاد از دورويي و «آزادي خواهي» ليبراليزم سرمايه دارانه باشد. در مقالهء سوم، عبدي کلانتري به انطباق ناپذيري بعضي نظام هاي ارزشي و طبعن تعريف هاي متفاوت از عدالت، حقيقت، و آزادي مي پردازد  و از سه ديدگاه فرضيِ مختلف به اختصار مسأله را طرح مي کند: ديدگاه «اسلامي» به طور غير مستقيم اشاره به خصوصياتي در تفکر سنتيِ چپ نيز مي کند يعني مشکل دفاع از آزادي بيان براي همه از زاويهء يک ايدئولوژي خاص! در مقالهء چهارم، نويسندهء انگليسي آنتوانت بروتن به يکي از درونمايه هاي مهم کتاب «آيات شيطاني»، يعني ريشه يابي تاريخي مردسالاريِ ديني مي پردازد: طرد آيات نام برده از سوي پيامبر، آياتي که مضمون شان هم تراز پنداشتنِ سه خداي زن با الله است، نخستين گام در جهت انکار برابري زن و مرد (سلب مقام ربّانيِ خدايان زن) بود. علاوه بر اين، رمان آيات شيطاني کتابي عميقن انسان گرايانه است: با زير سوآل بردن فکر «وحي»، الهام الاهي و «کلام مقدس»، سلمان رشدي «شکاکيّت» را به عنوان يکي از والاترين خصوصياتِ انساني، که در حقيقت همان «وضعيت بشري» است، برجسته مي کند. پس انکار شکاکيت چيزي جز انکار انسانيت همهء ما نيست. // عبدي کلانتري / پاييز ۱۹۸۹

--------------------------------------------------

طارق علي: چه چيز شيطاني و چه چيز الهي است؟

 

زماني ميخائيل بولگاکوف، رمان نويس بزرگ شوروي در دههء ۱۹۲۰-۳۰، به نحوي سرپوشيده در انتقاد به سانسور استاليني نوشت: «دست نوشته هاي ما را ديگر نمي توان سوزاند.» امادر مورد خود نويسنده که وجودش تنها از گوشت و استخوان است نمي توان همين را گفت. پيام ها اغلب برجا باقي مي مانند حال آنکه پيامبران همه فاني اند. اين روزها در مورد وقايع شگفتي که پيش چشم ما مي گذرد چه مي توان گفت؟ چند رويداد ناگوار همزمان به جريان افتاده است.

 

پيش از هرچيز البته فرجام سلمان رشدي است که در خانه اي مخفي به تله افتاده و در حفاظت شبانه روزي نيروهاي امنيتي است ــ گروگان دولت ايران در خاک بريتانيا! چنانکه مي دانيم واقعيت غريب تر از بسياري قصه هاست. اين صحنه ها که شاهدشان شده ايم به سادگي مي تواند از يکي از رمانهاي رشدي بيرون آمده باشد. اين ها نه صحنه هايي «سور رئال»، بلکه واقعي ترين صحنه ها هستند و جان اين نويسنده در خطري جدي است. حتا اگر رشدي از اين بحران زنده بيرون آيد، شبح مرگ تا پايان عمر آسوده اش نخواهد گذاشت.

 

اما گذشته از اينها، تراژدي اي به مراتب بزرگ تر مطرح شده است؛ تمامي اين ماجرا اکنون ديگر از حد سلمان رشدي و کتابش «آيات شيطاني» فراتر مي رود. اين تراژدي، تراژدي دين اسلام است و مقام آن در جهان مُدرني که در آن به سر مي بريم.

 

لحظه اي که آيت الله خميني حکم قتل رشدي را صادر کرد، نخستين واکنش من ناباوري بود. آيا حقيقتن ممکن بود که رهبر روحاني و عالي مقام شيعيان به گونه اي رسمي فرمان اعدام يک رمان نويس را صادر کرده باشد؟ آيا اين وهم و خيال من بود يا اينکه واقعن الهام دهنده و بنيانگذار جمهوري اسلامي به شيوهء يک پدرخواندهء مافيايي عمل کرده بود؟ روز بعد، روحانيِ ديگري به تقليد از گانگسترهاي شيطاني آمريکايي، براي سر سلمان رشدي جايزه اي هم مقرر کرد: ۳ ميليون دلار براي يک مسلمان يا يک ميليون دلار براي يک غير مسلمان که حکم را به اجرا در آورد. و همهء اينها به نام الله، آفريدگار بخشنده و مهربان.

 

چرا جايزهء نقدي براي اين عمل لازم بود؟ مگر نه اينکه خميني به آن آدمکش مسلمان جواز ورود به بهشت را داده بود؟ بياييم و لحظه اي بر اين کار دقيق شويم. بي ترديد تصميم بر اينکه چه کسي به بهشت خواهد رفت و چه کسي دوزخي است از آنِ خداوند است. چگونه مي تواند کسي اين قانون را ناديده بينگارد؟ آيا امام خميني مدعي است همچون پيامبر با خدا ارتباط مستقيم دارد؟ چرا مسلمانان اين کلام خميني را کفر نمي دانند؟ از اين که بگذريم آيا چنين نيست که در اسلام «هيرارشي» (سلسه مراتب) رسمي مقامات روحاني جايي نداشته و به صراحت ايجاد انحصار عقيدتي از جانب گروهي روحاني منع شده است؟ اصل بر اين است که همهء مسلمانان در پيشگاه خدا برابرند. اين تجمعات خشماگين از چه رو است که در آنها جمعي مسلمان شيعه خود را در برابر يک ملا چنين ذليل مي کنند؟ حقيقتن بسياري از اين اعمال چندان ارتباطي به دين و ايمان ندارد. البته شکي نيست که بسياري از مسلمانانِ غير متعصب کتاب رشدي را خوانده اند و پاره هايي از آن را توهين آميز يافته اند، اما تنها راه مبارزه با رشدي را کارزار عقايد و انديشه ها مي دانند. اين شيوه اي کاملن مشروع و تنها راه جدي متقاعد کردن ساير مردم است. فراموش نکنيم که نخستين پيروان اسلام نه با زور شمشير، بلکه با حربهء بحث و ترغيب به اين دين گرويدند.

 

خميني با جنجال بر سر کتاب «آيات شيطاني» در حقيقت مي خواهد در داخل اسلام، يک الگوي فرهنگيِ به شدت سازش گرا و مطيع کننده را بر مردم تحميل کند. استالين و کارگزاران فرهنگي اش «رئاليزم سوسياليستي» را تقديم جهان کردند، خميني و پليس ايدئولوژيک او نسخه اي از «رئاليزم اسلامي» را دستور مي دهند. سلمان رشدي بهانه اي دم دست است براي پيشبرد اين مقصود (و هدف هاي ديگر). روحانيان حاکم بر ايران با اين کار البته «کافران» را به راه نياوردند بلکه مسلمانان را مقيدتر کردند.

 

جنگ ايران و عراق از هر دو سو حدود يک ميليون قرباني گرفته است. اسلام کجا بود وقتي که اين فاجعه روي مي داد؟ خداوند جانب کداميک را گرفت؟ چه تعداد مسلمان ناراضي از جنگ از سوي متعصبان نابود شدند؟ دهها هزار زنداني سياسي را کشتند. به عده اي از دختران زنداني تجاوز کردند چرا که بعضي از فرمانبران امام مي پندارند باکرگان به بهشت خواهند رفت. آيا اين اسلامي است که مومنان مي خواهند به جهان عرضه کنند؟

 

اسلام هميشه چهرهء ديگري هم از تحمل و بردباري داشته است. سنتي طولاني از نافرمانيِ فکري در جهان اسلام وجود داشته است. پس از مرگ پيامبر در حقيقت جوان ترين همسر او عايشه بود که پرچم شورش را عليه جانشينان او بلند کرد. بر سر تفسير اسلام تا همين امروزه نيز اختلاف وجود داشته است. غناي تمدنِ اوليهء اسلامي آثار خود را بر تمام جهان بر جا گذاشته است. فرهنگ و علم به ميزان زيادي مديون آن سنت نخستين است. اما امروز مي توان پرسيد آيا مثلن کتاب «هزار و يک شب» از جانب امام در تهران حکم برائت خواهد گرفت يا نه؟

 

در شبه قارهء هند (که زادگاه سلمان رشدي است) گسترش اسلام مديون تلاش صوفيان پاک نهادي بود که بعدها به مثابه قديسان حرمت نهاده شدند. رقص هاي خلسه وار و شعر وجودي (اگزيستانسيل) آنان اسلام را در شمال هند گسترده کرد. اين اسلام ديني بود نشاط پرور (و هنوز نيز) که تهديدي به جان هيچ کس نبود. که شعارش يکي شدن با صوفي بزرگ در آسمان ها بود و درست به همين خاطر از سوي واعظان متعصب و زهد فروش تکفير مي شد. تا هم امروز، موسيقي اي که از اين سنت عارفانه مي آيد، دو رويي ملايان را به مسخره مي گيرد.

 

براي نمونه اين واقعيت را در نظر بگيريد: در پاکستان يکي از سردمداران تظاهرات عليه رشدي، که منجر به مرگ شش نفر نيز شده، شخصي است به نام مولانا «کوثر نيازي». همين فرد در سالهاي ۶۰ و ۷۰ ميلادي، از مخالفان سرسخت آن نوع اسلامي بود ه «جماعت اسلامي» تبليغ مي کند. از همين رو ذولفقار علي بوتو رهبر پيشين پاکستان او را وزير کابينه اش کرد. او حربهء بوتو عليه بنيادگرايان متعصب بود. آنروزها، مولانا نيازي، که شخص پر شور و شري است، مشروب اش را مي نوشيد و از مصاحبت دختران رقصنده لذت مي برد. بوتو به او لقب «مولانا ويسکي» داده بود. اما حالا که از قدرت و نفوذ برکنار شده، ويسکيِ پير مي خواهد با مخالفان اسلامي پيشين سازش کند و دختر بوتو را به زور تظاهرات عليه اين کتاب، مجبور کند او را دست کم نگيرد. بايد از اين مرد پرسيد چرا چند ماه صبر کرد که از انتشار کتاب «آيات شيطاني» بگذرد و بعد دست به کار شد؟

 

همهء شاعران بزرگ هند، به نحوي، اعمال رسمي دين را به زير سوآل کشيده اند. «غالب»، «اقبال»، و «فايز» همه با ملايان در افتاده اند. زماني که اقبال «شِکوِه نزد خداوند» را نوشت، از جانب روحانيت مرتد خوانده شد. پيام او در شعري به نام «معبد نو» دين رسمي را مردود خواند. اين شعر شايد در تهران به سادگي طرد شود، اما مسلمانان جنوب آسيا از اين کلام شاعر درس ها مي آموزند:

«... اي برهمن، من حقيقت را خواهم گفت، از آن دل نيازار

بت هاي معبدت همه پوسيده اند

آنچه آموختي از اين تصويرها، دشمني است که به مردمت ارزاني مي داري

و خدا به واعظ مسلمان راههاي ستيزه را آموخته است

قلب من بيمار شد: از معبدت رو بر مي تابم و از کعبه ات هم

از وعظ هاي واعظ و از افسانه هايش اي برهمن

تصويرهاي يک تخته سنگ براي تو مظهري خدايي است

براي من، هر ذرهء خاک اي سرزمين الاهي است

بيا، بگذار هرچه که مايهء بيگانگي است را رها کنيم

بگذار آشتي دهيم آنها را که از يکديگر رو بر گرفتند،

رها کنيم نشانه هاي جدايي را

ويراني دير زماني است که سايه بر مأواي قلب من انداخته،

بيا تا معبدي نو بر سرزمين مان بنا کنيم

بگذار پرستشگاهمان بالاترين بر روي زمين باشد

بگذار مناره هايش را چنان بربسازيم که سر بر گريبان آسمان بسايند

بيا تا هر پگاه برخيزيم و شيرين ترين نغمه ها را بخوانيم

و به عابدان شراب عشق پيشکش کنيم.»

پاييز ۱۳۶۷(۱۹۸۹)

--------------------------------------------------

دايانا جانسون: هنگامي که «روشنگري» اهداف اش را فراموش مي کند.

 

... اعتراض عليه رمان سلمان رشدي «آيات شيطاني»، از سوي مسلمانان پاکستاني نخست در انگستان و بعد در خود پاکستان آغار شد. پاکستان کشوري است که سالها دلار آمريکايي، حامي نظام ديکتاتوري ژنرال ضياء الحق بود و اين نظام نه تنها قوانين اسلامي را دوباره برقرار کرد بلکه مي خواست با تسليخ و حمايت نظامي مجاهدين افغاني، افغانستان را نيز سکويي براي بي ثبات کردن جمهوري هاي مسلمان نشين جنوب شوروي کند. چند هزار مسلمان پاکستاني، بدون کمترين دغدغه اي نسبت به کمک هاي سخاوتمندانهء «سيا» به الله، در اسلام آباد رو به روي مرکز فرهنگي آمريکا برضد کتاب رشدي شورش به پا کردند. شش نفر کشته و صدها نفر زخمي شدند. در شهر کشمير و در بمبئي شهر زادبومي سلمان رشدي هم چنين آشوب هايي پديد آمد...

 

همان سان که فرياد اعتراض عليه سلمان رشدي به اين مردم جهان سومي و مهاجرانِ فقر زدهء حاشيهء شهرهاي بزرگ اروپايي (يا مسلمانان سياهپوست و محروم آمريکاي شمالي) نوعي هويت مشترک و حسّ همبستگي مي بخشد، دفاع از سلمان رشدي نيز، به نام دفاع از آزادي و مدنيت، براي جهان غرب وسيلهء کسب مشروعيت فراهم مي کند. بر پرچمي که جهان غرب سرفرازانه درنبردش با ساير کشورهاي جهان برافراشته، «حقوق بشر» هميشه نقش بسته است. نبايد انتظار داشت آيت الله خميني افاداتِ به ظاهر حق به جانب خود را تخفيف بدهد، اما در غرب کمي انتقاد از خود مي تواند راه را براي دفاع مؤثرتر از «روشنگري»، که اکنون هدف حملهء تاريک انديشيِ ديني قرار گرفته، هموار کند.

 

در غرب از زمان «نوزايي» (رنسانس) و سپس «جنبش اصلاح ديني» (رفورماسيون) تا عصر روشنگري، اشتياق براي آزادي کلمات از بند دين و مذهب از آنرو بود که چشم انداز کشف حقايق نوين را بوسيلهء انديشهء انساني، و برتري بر جهان مادي براي خوشبختي انساني، فراهم کرد. شأن افکار انسان گرايانهء قرن هجدهم بخاطر نويدي بود که براي بهبود وضع اجتماعي مي داد، و همين امکان بود که توجيه گر شعار حقوق بشر بر سرلوحهء انقلاب هاي آمريکا و فرانسه شد. اما غرب با ادعاي «روشنگري» و «حقوق بشر» به عنوان اصول هويت خود، در بيشتر موارد به اين آرمانها خيانت کرد. در جوامعي که غربي نبودند، روشنفکران مدافع روشنگري، که مشتاق آزاد کردن جوامع شان از زير بار سنت هاي اقتدارگرا بودند، خود قرباني همدستي و ائتلاف غرب با ديکتاتوري هاي واپسگرا شدند. بارها و بارها قدرت دولت هاي غربي به کار گرفته شد تا جريان هاي سياسيِ روشنگرانه و دموکراتيک را در جهان سوم سرکوب کند، درست به همين خاطر که شانس روي کار آمدن اين جريانها وجود داشت. جالب ترين نمونه را در خود ايران پيدا مي کنيم. در سال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲ ش)، سازمان مرکزي اطلاعات و جاسوسي آمريکا (سيا) در يکي از عملياتي که خود به آن افتخار مي کند، موفق شد دکتر محمد مصدق نخست وزير منتخب مردم را، بخاطر اينکه مي خواست صنعت نفت کشورش ملي شود، سرنگون کند. از آن پس دولت آمريکا شاه ايران را در سرکوب نيروهاي پيشرو و دموکرات کمک کرد به نحوي که تنها بنيادگرايي اسلامي به جا ماند. امروزه هم در افغانستان وقتي که نيروهاي مدافع نوسازي و مدنيت به محاصرهء تاريک انديشان روستايي مسلح شده از سوي آمريکا در آمده اند، نيروهايي که مصمم هستند حتا زنان را از آموختن خواندن و نوشتن باز دارند، بازهم در پايگاههاي نظامي آمريکا به افتخار اين پيروزي شامپاين مي نوشند ...

 

ظرف دههء گذشته ما در تمام جهان شاهد بازگشت از روشنگري به سمت تاريک انديشي بوده ايم. بازگشت به شکل هاي سلطه گرانهء اطاعت مذهبي، يا شکل هاي کم و بيش کم ضرر جادو باوري و خرافات را ديده ايم که با روي کار آمدن رانالد ريگان در آمريکا (ريگانيزم) دست در دست هم داشته اند. ريگانيزم ايدئولوژي مهاجم تجارت آزاد و مداخله نکردنِ دولت در امور بازار است که اروپايي ها به آن «ليبراليزم» هم مي گويند.  وجه مشترک محافظه کاري ديني و «ريگانيزم» اين است که هردو نظم فعلي جهان را متأثر از عمل نيروهايي مي دانند که از دست انسان خارج اند ــ يعني خدا و بازارــ و انسان ها چاره اي ندارند مگر اينکه به نحوي منفعل اين نيروها را پذيرا شوند. سياست و عمل جمعي براي بهبود شرايط عمومي بي ارزش قلمداد مي شود. مي دانيم که عمل جمعي و کار سياسي به زبان مشترک و بنابر اين به خرد و روشنگري نياز دارد.

 

وقتي «روشنگري» هدف هايش را فراموش مي کند، تا کي مي توان هنوز با موفقيت از آن دفاع کرد؟ نويسندگاني که از سلمان رشدي دفاع مي کنند در حقيقت از منافع گروهي خودشان دفاع مي کنند. البته آنها منافع خودشان را همان منافع تمام بشريت مي دانند، و جز اين هم نيست. اما از لحاظ سياسي بشريت را بايد به حقيقت اين نکته متقاعد کرد، و گرنه روشنگري در خطر آن است که تبديل به چيزي شود که در ابتدا بود، يعني بخشي از امتيازات خصوصيِ اشرافيت.

 

ماجراي رشدي زنگ خطري بود که هشدار مي داد اين روند ممکن است هم اکنون شروع شده باشد. رمان رشدي محصول بازار پر رونقي در مقياس جهاني است. خود رشدي مهاجري است که از شرق مسلمان به غرب آمده، اما مهاجري تحصيل کرده و از طبقهء بالا، که در قياس با بسياري شرقيان، با فرهنگ و جامعهء غربي به تفاهم رسيده است. هنر غربي ديرزماني است که از صدقهء سر از هم پاشيِ امور مقدس زندگي مي کند، و قصد رشدي در از هم پاشانده مقدساتِ اسلامي براي خوانندهء غربي به عنوان يک کار هنري قابل پذيرش است (هر چند بسياري از اشارات اسلامي او را نخواهند فهميد).

 

با همهء اين اوصاف، هنوز در جوامع غربي از جمله آمريکا انواعي از سانسور وجود دارد و به طور مرتب به نفع گروه هاي قدرتمند معيني اعمال مي شود، گروه هايي که به هرحال بعضي عبارات را توهين آميز تلقي مي کنند.  جنبش زنان نيز بر سر «پورنوگرافي» دچار تفرقه و چنددستگي است. آن افرادي که خود را توهين شده و قرباني آزادي بيان مي بينند، به تدريج علاقه شان را در دفاع از  چنين آزادي هايي از دست مي دهند. اگر به نام آزادي تجارت، سوسياليزم و دولت رفاه مردود و ممنوع اعلام مي شود، آن ميليون ها انساني که بوسيلهء اين فرايند اقتصادي به حاشيهء زندگي پرتاب شده اند به اسلام روي خواهند آورد که پيروان اش را زير چتر حمايت خود مي گيرد.

 

امروزه خطر محدود شدن آزادي بيان در مقياس جهاني، خطر دو دستگي روشنفکرانه اي است که موازي با دودستگي اقتصادي ـ اجتماعي شکل گرفته: دو دستگي ميان روشنفکراني که بازار پر رونقي دارند و از آزادي بيان دفاع مي کنند و آن عده روشنفکر بازنده که به ناچار به يک ايدئولوژي تسکين دهنده روي مي آورند. امامان و خشکه مقدسان اسلامي، مسيحي و يهودي و غيره بازار کم رونق عده اي را به تسخير خودشان در مي آورند و روشنگري را مجبور به عقب نشيني مي کنند.

 

آزادي اجتماعي مستلزم وجود مسؤليت اجتماعي است. اگر چنين نباشد «آزادي بيان» خود تبديل به امتياز و لذت خصوصي مي شود که بر ثروت و قدرت حکم مي رانند.

پاييز ۱۳۶۷(۱۹۸۹)

--------------------------------------------------

 

عبدي کلانتري: انطباق ناپذيري ارزش ها و دشواري آزادي و دموکراسي

 

چه چيز توهين و افترا به حرمت و شأن انسان هاست و چه چيز آزادي بيان را محدود مي کند؟ هر فرد يا گروه اجتماعي بر حسب نظام ارزشي و اخلاقي اش پاسخي دارد. گاه اين پاسخ ها، که از شيوه هاي هستيِ اجتماعي متفاوت بر مي آيند، و بر بنيادي ترين پيش فرض هاي مربوط به تعريف انسانيت، جامعهء عادل و آزادي استوارند، چنان در تضاد قرار دارند که همزيستي آنها امکان ناپذير جلوه مي کند. سه نمونهء زيرين از نظرگاه سه فرد مختلف با نظامهاي ارزشي متفاوت (يک فمينيست، يک مسلمان و يک سوسياليست) را مي توان مثال زد:

 

الف) مي گويند «آيات شيطاني» به مقدسات اسلام توهين کرده است. روسپي هايي در کتاب نام همسران محمد پيامبر را بر خود گذاشته اند؛ که پيامبر هرزگي مي کرده و پاره اي از آيات کتاب مقدسش را نه خداوند بلکه شيطان بر او نازل کرده است. اما کتاب رشدي مسألهء زن ستيزي و نفرت از زن را از سوي مردان در تاريخ نيز مطرح کرده است. و اين همان چيزي است که مردانِ توهين شدهء مسلمان ما خود بيشتر از هرکس بدان مقصرند. مرا که بر سر، چادر و روسري نمي کنم با خفت و توسري لعن مي کنند و هرزه مي خوانند. همهء زنان بي حجاب، همهء زناني که «غربي» اند را فاحشه مي دانند، اما خود اکنون رنجيده خاطر شده اند. مردان مقدس مسلمان ما مي گويند محمد پيامبر که دوازده زن در همسري داشت و صيغه هاي موقت راــ تا به هر تعداد که مرد مؤمن مي خواهدــ مجاز مي دانست، حرمسرا نداشت. ما به صِرف زن بودن مان گويي به طرزي شيطاني در جامعه فساد مي پراکنيم، به همين خاطر بايد وجودمان را زير حجاب پنهان کنيم تا مستوجب تازيانه در معابر نباشيم. و آن کس که «فاحشه» و «زنا کار» خوانده شد مستوجب چه عقوبتي است؟ تا سينه در خاک فرو شدن و هدف سنگپاره هاي مردان مسلمان ما قرار گرفتن، اين مرگ هراسبارِ تدريجي در برابر چشم هاي خونبار و دهان هاي کف کردهء مقدسانِ توهين شده! آيا اين ها آيات شيطاني نيستند که مي گويند: «زنان کشتزار شما هستند، هرجا که خواهيد به کشتزار خود درآييد» (البقره)، و يا «آن زنان را که از نافرماني شان بيم داريد، اندرز دهيد و از خوابگاه شان دوري کنيد و بزنيدشان.» (النساء)؟ توهين ديگر چه بايد باشد؟ و اگر مسلمان نباشيم؟ خفت به جان خريدن هر روزه به جرم «گبر»، «جهود»، يا «بهايي» بودن. گويي حقي بر آب و خاک و سرزمين مان نداريم، و ناچار به تبعيد گريختن؟

 

ب) آنچه پيامبر کرد و جامعه اي که در صدر اسلام بنا نهاد، براي ما امروز، واقعيتي زنده و ملموس است. آن تنها يک خاطرهء تاريخي نيست، بلکه در نسج زندگي اجتماعي ما جاري است. کردار و گفتار پيامبر و امامان اساس پيوند معنوي، هويت قومي و اخلاقيات زندگيِ اجتماعيِ امروز جامعهء مسلمان ما را شکل مي دهد. چيزي که نزد شما همچون داستان، افسانه، يا حداکثر تاريخ دين جلوه مي کند، براي ما بنيادهاي اصليِ انديشه و اعمال ما در ميان خانواده و جماعت قومي مان در هر گام زندگي روزمره، و تعيين کنندهء فضيلت، تقوا و پاکي روحي مان است. از اين لحاظ در اساس مهم نيست که ما يا شما براي «اثبات» چيزي به سنديت تاريخي رجوع کنيم: ما و سلمان رشدي چيزي نداريم به يکديگر ثابت کنيم. با توهين به پيامبر و کتاب آسماني ما، در حقيقت بنيادهاي اخلاقي و معنويِ هستي جمعيِ ما مسلمان ها مورد تهديد قرار گرفته است. چه نمادي مؤثرتر و قاطع تر از کلام خدا براي پيوند قلبي و گروهيِ يک جامعهء عادل، آنچه که خانوادهء هر يک مان را به امت پيوند مي زند؟ براي ما که ارزش ها ــ يا بي ارزشي ــ ي جامعهء مدرنِ فردگرا، بيگانه شده، سلطه جو و متفرعن غرب را نمي پذيريم، حفظ نظام ارزشي مان مسألهء مرگ و زندگي ماست. مقاومت در برابر اين حمله و اهانت، تضمين کنندهء همبستگي جامعهء مسلمان، جامعه اي مبتني بر سنت، فضيلت و تقواست. هيچ قوم و طايفه اي، هيچ دين و مذهبي، و هيچ حزب و مسلکي در جهان نيست که جز اين عمل کند.

 

در هيچ جامعه اي گروه هاي اجتماعي قدرت يکسان ندارند. آن دسته هايي که قدرتي فراتر دارند، غالب هستند و مي توانند عقايدشان را در جامعه بپراکنند. در «دموکراسي غربي»، آزاديِ برابري سخن براي يک غربي و يک «تروريست» (بخوان عرب يا مسلمان) وجود ندارد. زيرا آن نظام درست به خاطر حفظ همبستگي ايدئولوژيک خود نيازم