|
بنا به
عادت و براي
سرسري
نخواندن متن
هاي جدي، به
کاربرد واژه
ها، پرداخت و
بيان انديشه
ها توسط نويسنده
حساسيت دارم.
از اين رو
قُرقُرهايم
را، همزمان با
پيشرفت
مطالعه، مي
زنم. جايي از
متن را که قلقلکم
مي دهد پررنگ
مي کنم و نظرم
را با رنگ آبي
در کمانه مي
نويسم. به همين
سادگي و بدون
داشتن ادعاهاي
آنچناني.
فکر
کردم: براي به
محک گذاشتن
قرقرهايم در
نگاه ديگر ايراني
ها، تنها به
قاضي نرفتنم و
جايزه ندادن
به خودم، آن"
برمتن نوشته
شده ها" را برايتان
بفرستم.
براي
رفع
بروزهرگونه
سوتفاهمي در
همينجا يادآورشوم
که من به آقاي عبدي
کلانتري
احترام مي
گذارم و تلاشش
را براي پيشرفت
دموکراسي مي
پسندم. اين
نوشته هم با
روح دوستي
نوشته شده نه
با دشمني.
با
تشکر
علي
صيامي /
هامبورگ
روشنفکر
حوزهء عمومي
کيست؟ نوشتة
عبدي کلانتري
متن
آبی رنگ
نوشتهء علی
صيامی
براي
تحقق
دموکراسي (من
چنين فهميده
ام که دموکراسي
پديده اي نيست
که تحقق يابد،
يعني به حقيقت
برسد. دموکراسي
ايده اي است
همزاد ِ زندگي
ِ کلکتيو
انساني، و
بربستر رشد و
تحول ِ انسان
و اجتماع، رشد
و تحول مي يابد.
يعني دموکراسي
Tatsache
است نه Wahrheit. پس
کاربد واژه ي
تحقق را نابجا
مي دانم ) در يک کشور و
گسترش آن،
مشارکت آزاد
شهروندان در
بحث هايي که
به سرنوشت
آنها مربوط مي
شود الزامي (چرا
الزامي است؟ فکرميکنم کاربرد
اين واژه ي الزام،
خودبخود باري
ضددموکراتيک
را با خود حمل
مي کند و آن
بار را بر انديشه
ي خواننده مي
نهد. آيا بهتر
نمي بود که کل
جمله به اين
شکل نوشته مي
شد؟: مشارکت
آزاد
شهروندان در
بحث هايي که
به سرنوشت شان
مربوط مي شود،
کمک بزرگي براي
گسترش و تحول
ِ مثبت
دموکراسي در
جامعه
خواهدبود.) است.
اصطلاح «حوزهء
عمومي» اشاره
به الگوئي
دارد که در
جوامع
اروپائي از
قرن هفدهم ميلادي
، يعني حدود چهارصد
سال پيش،
شکل گرفت. در
شهرها، در
اماکني چون
کافه ها و کلوپ
ها،
شهرونداني که
به طور غالب
به طبقات متوسط
و باسواد تعلق
داشتند جمع مي
شدند و درباره
مسايل
اجتماعي و
سياسي روز
آزادانه به
گفتگو مي
پرداختند،
سپس همان بحث
ها را در روزنامه
ها و مطبوعات
پي گيري مي
کردند. (در روز ۲۰
ماه ژوئن ۱۶۳۳
گاليله ي محکوم
را به آنجا
احضار کردند و
در ۲۲ ژوئن
وادارش
نمودند که
توبه نامه زير
را امضاء کند:
در هفتادمين
سال زندگي در
مقابل شما به
زانو درآمدهام
و در حالي که
کتاب مقدس را
پيش چشم دارم
و با دستهاي
خود لمس ميکنم
توبه ميکنم و
ادعاي خالي از
حقيقت حرکت زمين
را انکار ميکنم
و آنرا منفور
و مطرود مينمايم.
ويکي پديا.
مي بينيم
که در ۴۲۶ سال
پيش چه بلايي
سر گاليله
آوردند.
برخلاف ميلم
به فکرم مي آيد
که نکند آقاي
عبدي از آن تيپ
ايراني هايي
است که اعداد
و تاريخ را بر
پايه ي حسيات
ِ روزانه اش مي
بيند و آن را
براي ديگران
تعريف مي کند؟
چنين ادعاهاي
کمترمستند،
از توان ِ
کوششي که عبدي
براي فهميدن و
فهماندن ِ
دموکراسي مي
کند مي کاهد.)
حوزهء
عمومي در جامعهء
سرمايه داري (مگر
جامعه ي غيرسرمايه
داري هم وجود
دارد؟ البته
بعيد مي دانم
که منظور عبدي
از تاکيد بر
جامعهء
سرمايه داري، مقايسه ي
آن با جامعه
ها ي برده داري
و فئودالي
باشد. اگر اين
فرض را رد
کنم، باز از
خودم مي پرسم:
مگر جامعه ي غيرسرمايه
داري هم وجود
دارد؟ من که
نمي شناسمش.
لطفا اگر وجود
دارد مرا هم
باخبر کنيد! و
اگر وجود
دارد، عبدي به
من بگويد که
چگونه در آن
جامعه ي غيرسرمايه
داري "حوزه ي
عمومي" در
معرض سوء
استفادهء
ثروت و قدرت نيست!
) هميشه
در معرض سوء
استفادهء
ثروت و قدرت
است. ثروت و
قدرت با تحريف
حقيقت (!!! بدون شرح) به
نفع خود، به
امکان آگاهي
شهروندان و
بحث و مناظرهء
عقلاني و
سالم
آسيب مي
زنند. ثروت و
قدرت تلاش مي
کنند تا امکان
انتقاد عقلي
را از مردم
سلب کنند.
آنها با کنترل
رسانه ها و کانالهاي
ارتباط گيري و
با تبليغات،
سعي در جهت
دادن به افکار
عمومي به نفع
خود دارند. آنها
افکار عمومي
را مطيع و
شهروندان را
همرنگ و
دنباله رو مي
خواهند. (
البته، گويا
در همين جوامع
سرمايه داري ِ
اخي و بد بود
که دموکراسي ِ
غربي رشد کرد
و تحول يافت،
تا به مرحله ي
امروزينش رسيد.!
شايد من
اشتباه مي فهمم.
لطفا مرا روشن
کنيد.)
بندها
و فشارهاي
اقتصادي از
يکسو و دخالت
هاي عوامل
دولت از سوي
ديگر، هميشه
امکان گفتگو،
انتقاد، و تفاهم متقابل
ميان
شهروندان را
دچار مشکل مي
کند. (اگر
با اين واژه ي
"هميشه"، که
بار مطلقيتAbsolutismus دارد وگويا
عبدي علاقه ي
خاصي به آن
دارد و بدفعات
آن را در
نوشته هايش
بکارمي گيرد،
کنار بيايم، مي
بينم که به
موازات اين
"مشکل کردن
ها" در همين
جوامع سرمايه
داري است که نيروهاي
مدافع
دموکراسي هم ميدان
عرض و اندام
دارند/يافتند
و فعاليت مي
کنند.) سلامت
يک جمهوري
(ريپابليک) هميشه
به دخالت
سالم و کنترل
نشدهء افکار
عمومي مردم
(پابليک)
بستگي دارد.( به
راستي نمي
دانم که دخالت
سالم و کنترل
نشدهء افکار
عمومي مردم (پابليک) يعني
چه؟ وقتي به
بشر و کل تاريخ
بشريت نگاه مي
کنم، مي بينم
که "فکر سالم و
کنترل
نشونده" متعلق
به فرهيختگان
ِ Elite هاست. آيا
منظور عبدي از
آوردن جمله ي
بالا در نوشته
اش همان
دوران
ايدآل است که
همه ي آخاد
مردم "اليته"
شده باشند؟)
آن بخش
از روشنفکران
و نويسندگاني
که براي سلامت
حوزهء عمومي و
ادامهء بحث و
فحص آزاد
عقلاني در آن
تلاش مي
کنند،
به نام «روشنفکر
حوزهء عمومي»
شناخته مي
شوند. در
برنامهء اين
هفته مي
خواهيم بدانيم
آيا در ايران
هم چنين قشري
از روشنفکران وجود
دارد يا بايد
براي شکل گيري
روشنفکر حوزهء
عمومي شرايط
خاصي مهيا
باشد.
حوزهء
عمومي در
جامعهء مدرن
گذار
بزرگ ( چرا بزرگ؟
آيا "گذارکوچک"
هم داريم؟) از
نظام دولت
مطلقه
(«آبسالوتيست
ستِيت»)و
فيوداليسم ،
به جامعهء
بورژوايي در
اروپا فرهنگ
را ساده و غير
اشرافي کرد.
رُمان، ژانر
غالب اين
دوران شد که
زبان حماسي را
ساده کرده و
به جاي
پهلوانان، افراد
عادي را در زندگي
هاي معمولي و
روزمره ترسيم
مي کند. زبان ساده
شد. فرهنگ همگاني
شد.
روزنامه،
سالن و قهوه
خانه؛
پاورقي، رمان
دو پولي و
تصنيف روز؛
تئاتر و بعدها
سينما، پورنوگرافي
و حزب سياسي، شدند
عناصر پهنهء
همگاني فرهنگ.
نافرهيختگان
و عوامي از
اروپا، به
کشتي نشستند و
به «سرزمين جديد»
آمدند و به
تدريج
بزرگترين
دموکراسي
تاريخ را (حذف
آقا بالاسر،
دولت ،
خودگردانيِ
سودورزانهء مردم
عادي ) پايه
ريختند.
«پراگماتيسم»
زبان فلسفي
اين تمدن
(آمريکا) شد. (از
فرامتن ِ Kontext اين چند
سطر مي گذرم.
عبدي جان تو
رو به هرکه و
هرچه که ايمان
داري قسمت ميدم،
يکبار همين
چند خط را
بخوان و در
کاربرد زماني
ِ فعل هايش
تامل کن، چيزي
دستگيرت مي
شود؟ شايد بد
نباشد نگاهي
به متن " چند
نکته براي
بهبود شيوه ي
نگارش فارسي"
از داريوش
آشوري، که در
سايت نيلگونت
هم مي درخشد،
بيندازي.)
در
ايران پس از
مشروطيت
«استارت» اين
جريان زده شد
اما بعد همه
چيز(1. همه چيز، هميشه.
کلمه هاي مورد
علاقه ي عبدي.
آيا عبدي
"تماميت
خواه" است، که
اين همه از
واژه ي "همه"
خوشش مي آيد؟2.
آيا واقعا همه
چيز به هرز
رفت؟) به
هرز رفت.
برخلاف
آريستوکراسيِ
بافرهنگ اروپا
و کليساي
مسيحيِ حامي
فرهنگ و هنر،
اشرافيتِ
زمين دارِ ما
بي فرهنگ و
خرافي بود.
قاجاريان
تبلور بارز
اين واپس
ماندگي فرهنگي
بودند. پس از
مشروطيت، شاه
و قلدرها
برگشتند. نهادهاي
طبقهء متوسط
(نهادهاي
بورژوايي) را
نه با مشارکت
مردم بلکه از
بالا مستقر
کردند.( اين
کار بد بود يا
خوب بود؟ ايا
مي شد (نهادهاي
بورژوايي) را از
پائين مستقر
کرد؟) جلوي
فرهنگ خودجوش
و زندهء
بورژوايي را
گرفتند( وقتي
بورژوازي
نبود و به قول
خودت اشرافيتِ
زمين دارِ ما
بي فرهنگ و
خرافي بود، اين
نهادهاي
بورژوازي!!!
قباي خود را
به کجاي آن
روز روشن مي
آويختند؟ به
جارختي ِ حزب
اجتماعيون؟ ) و در عوض
افتخارات
باستاني را
زنده کردند.
روزنامه هاي
آزاد را بستند
و فرهنگ چاپلوسي
را جانشين
انتقاد
دلسوزانه
کردند. نهادهاي
آموزش عالي به
سازمانهاي
بوروکراتيکي تبديل
شدند که زير
نظارت پليس
امنيتي بود.
سانسور بر
سينما و تئاتر
و ساير
توليدات
فرهنگي حاکم
شد. قشرمتوسط
کتابخوان و
فرهنگ دوست و مطلع
از جهان ، شکل
نگرفت.( يعني مي
توانست شکل بگيرد
و پتانسيل
دموکراتيک را
در خود نهفته
داشت، اما
حکومت
خودکامه نگذاشت؟ ) تيراژ
کتاب پايين
ماند.( يعني
کتابخوان و
کتاب نويس ِ
کافي و وافي
در جامعه له
له مي زد، اما
بالائي ها
نگذاشتند؟)
رمان نويسي
حرفه اي و نقد
ادبي و فرهنگي
ريشه ندواند.
ژورناليسم
حرفه اي و
فرهنگ
روزنامه
خواني و
مشارکت در بحث
هاي حوزهء
عمومي رواج
نيافت( ايضا).
( نمي
دانم حق دارم يا
نه؟ اما فکرمي
کنم اين
خوشباوري
نسبت به ارزيابي
ظرفيت هاي
پتانسيلي
موجود در
جامعه و مردم"
بالقوه" و عامل ِ
فرانيامدن آن
نيروي پتانسيلي
به انرژي جنبشي"
بالفعل" را در
حکومت ديدن،
جائيش مي
لنگد. حتا در
همين نوشته هم
مي توان اين
لنگي ها را ديد.
يادم مي آيد
چندين سال پيش
در جلسه اي در
هامبورگ،
خانمي از زير
ستم و فشار
بودن زنان ايراني
در دوره ي شاه
و جمهوري
اسلامي داد
سخن مي داد و
جامعه و حکومت
را به باد
انتقاد مي
گرفت. از او
پرسيدم: آيا مي
توان در تو،
که در آن
جامعه رشدکردي
و از خانواده
اي عشيره اي و
مذهبي مي آيي،
نشانه هايي از
آن همه ستم را
مشاهده کرد؟ آيا
مي تواني آن
ها را برشماري؟
باورکنيد
هنوز که هنوز
است سايه ي
مرا با تير مي
زند. آخر مگر مي
شود در محيطي
عقب مانده و
مردسالار و بي
سواد و دسپوت
بزرگ شد و رشد
کرد و نشانه
هايي از شاخص
هاي محيط رشد
را در خود
نداشت؟ من که
در خود به
فراواني از آن
ها را داشتم و
هنوزهم دارم.
با تلاش بسياري
که کرده ام تا
آن ها را عميقا
از خودم بتکانم،
گه گاه از
درونم سربيرون
مي آورند و به
من لبخند مي
زنند.)
در
کشور ما فقر
فرهنگي و
بنيهء نحيف
طبقهء متوسط
شهري به معني
نفوذ فرهنگ
بازاري و
فرهنگ عوام
گرا در ميان
اقشار سنتي
بود. فقر
آموزش و فرهنگ
مدرن، اقشار
سنتي و افکار
عمومي را
سرانجام
منقاد قشري
کرد که از
مشروطيت به
اين سو همواره
رقيب روشنفکران
متجدد محسوب
مي شد، قشري
که به نيابت از
سوي بورژوازي
بافرهنگ، وظيفهء
تأسيس جمهوري
را به عهده
گرفت. عامي
گرائي و جهالت
، وجه غالبِ
حوزهء عمومي و
فرهنگ رسانه
اي در رُبع
قرن اخير شد.
«خاموشي
روشنفکري و
روشنگري»
ويژگي اصلي
فرهنگ اين
دوران محسوب
مي شود.( عبدي چه
ساده
انگارانه مي
تواند جمعبندي
ِ خام و بي شکل Grob بکند.
کاش زندگي,
شناخت و حل
مشکلات
اجتماعي ِ
مانع گسترش
دموکراسي به
همين سادگي مي
بود.)
در
پاسخ آقاي علي
صيامي
- «تحقق پيدا
کردن» = هستي پذيرفتن،
موجود شدن.
(فرهنگ معين)
- «تحقق
يافتن» = به
ثبوت رسيدن،
درست شدن ،
واقعيت يافتن
(فرهنگ معين)
- «تحقق» = ۱)
درست شدن،
درست آمدن، به
حقيقت پيوستن.
۲) بودن، هست
شدن.
- «دموس» = مردم
؛ دموکراسي =
مردمسالاري ـــ
(بله، مشارکت
مردم الزامي
است.)
- سرنوشت
گاليله
ارتباطي به
آغاز شکل گيري
حوزهء عمومي
بورژايي در
اروپا ندارد.
«تا پايان قرن
هجدهم در
آلمان حوزه اي
عمومي به وجود
آمده بود که ،
هرچند کوچک،
در آن مباحثات
انتقادي ـ
عقلاني صورت
مي گرفت.»
(هابرماس،
«بازبيني هاي
بيشتر در
بارهء حوزهء
عمومي» در
کتاب «هابرماس
و حوزهء
عمومي»
انتشارات
دانشگاه ام آي
تي ۱۹۹۲) براي
نمونه هاي
انگليس و
فرانسه ر. ک.
همان و نيز
کتاب کلاسيک
هابرماس «تحول
ساختاري حوزهء
عمومي».
- «حوزهء
عمومي» از
لحاظ تاريخي
مختص جامعهء
بورژوايي است
، که البته در
برگيرندهء
پتي بورژوازي
و عناصري از
پله بين ها هم
بوده.
استقلالِ
روزافزونِ
اقتصادي در
جامعهء مدني
اين امکان را
براي اين
اقشار فراهم
مي کرد. با
تحول حوزهء
اقتصادي و
گسترش رسانه
هاي بزرگ،
تبليغات و
بازاريابي،
حوزهء عمومي «تحول
ساختاري»
(اصطلاح
هابرماس) پيدا
مي کند. نقش
پول و قدرت در
کنترل
کانالهاي
ارتباط
همگاني بيشتر
مي شود.
- مباحث
تحريف
و ارتباط
فارغ از
تحريف، مربوط
به تئوري کنش
ارتباطي
هابرماس است و
ربطي به «بشر و
کل تاريخ
بشريت» ندارد.
- «گذار بزرگ»
اشاره به کتاب
کلاسيک و
معروف کارل
پولاني دارد
(«گذار بزرگ:
سرچشمه هاي
سياسي و اقتصادي
دوران ما»).
براي
دانشجويان
علوم اجتماعي
اين عنوان شناخته
شده است ، جزو
کتب درسي بود.)
- افعالي که
زيرشان خط
کشيده شده همه
ماضي ساده اند
(وبايد باشند).
تکرار «کرد»
بهتر از «نمود»
و «ساخت» است.
- بله،
نهادهاي
جامعه
بورژوايي
بهتر است از
پايين شکل
بگيرند تا از
بالا. (مقايسه
مدرنيتهء
آمرانه با مدرنيتهء
دموکراتيک
موضوع
مطالعهء
تطبيقي
کلاسيک بارينگتون
مور جونيور
است. اين مبحث
در دههء چهل و
پنجاه شمسي
توسط جامعه
شناس ايراني
احمد اشرف به
روشنفکران
ايراني معرفي
شد. بحثي است
قديمي و اکنون
بديهي و پيش
پاافتاده.)
- بله، مشروطيت
«مي توانست
شکل بگيرد و
پتانسيل
دموکراتيک را
در خود نهفته
داشت، اما
حکومت
خودکامه نگذاشت.»
- بله،
مسؤوليت
پايين ماندن
تيراژ کتاب و
به طور کلي
فقر فرهنگي
جامعه ، با
مسوولان
فرهنگي و
آموزشي کشور و
وزارتخانه
های مربوطه بود
که «هميشه»
مطيع دربار و
خودکامگان
بودند. اقتصاد
نشر کتاب در
ايران هميشه
امری سياسی
بوده.
- بالقوه و
بالفعل «در
مردم» قابل
اثبات نيست.
صحبت بر سر
ايجاد
امکانات و
نهادها است.
قدرت سياسي يا
اين امکانات
را فراهم مي
کند يا نمي کند.
مسلم است که
در شرايط
دموکراتيک
استعدادها با
سهولت بيشتری
شکوفا می
شوند.
- برای چاره
جويی های
آينده، هميشه
بايد به ياد
داشت که :
در کشور ما
فقر فرهنگي و
بنيهء نحيف
طبقهء متوسط
شهري به معني
نفوذ فرهنگ
بازاري و
فرهنگ عوام
گرا در ميان
اقشار سنتي
بود. فقر
آموزش و فرهنگ
مدرن، اقشار
سنتي و افکار
عمومي را
سرانجام
منقاد قشري
کرد که از
مشروطيت به
اين سو همواره
رقيب
روشنفکران
متجدد محسوب
مي شد، قشري
که به نيابت
از سوي
بورژوازي
بافرهنگ، وظيفهء
تأسيس جمهوري
را به عهده
گرفت. عامي
گرائي و جهالت
، وجه غالبِ
حوزهء عمومي و
فرهنگ رسانه
اي در رُبع
قرن اخير شد. «خاموشي
روشنفکري و
روشنگري» ويژگي
اصلي فرهنگ
اين دوران
محسوب مي شود.
/// عبدی
کلانتری
|