شناسنامه امير فرشاد ابراهيمي

به نقل از وبلاگ اميرفرشاد ابراهيمی

 

http://www.farshadebrahimi.blogsky.com/

 

 

من اميرفرشاد ابراهيمي متولد محله زرگنده تهران در مردادي ترين روز سال ۱۳۵۴هستم . نسب پدري و مادري ام به يکي ازطوايف شهريار مي رسد که باقي مانده هاي آنها همچنان در دشت هاي شهريار وموسي آباد وقاسم آباد شاهي که امروزه اسلامشهر ميخوانندش به کشاورزي و دامپروري مشغولند.


PDF for Print



پدرم ازپرسنل نيروي هوائي بوده که درسال۱۳۷۸خرقه نظاميگري راازتن بدرآورده پدربزرگم نيزسرپاسبان يکم محمد ابراهيم ابراهيمي ازبازنشستگان شهرباني پهلوي اول و دوم بوده عموهايم و حتا عمه ام نيزنظامي بوده غرض اينکه دريک خانواده کاملا نظامي بزرگ شده . ازدوران کودکي ام چيز به خصوصي ندارم که بگويم و درحقيقت زندگي ام از ايام مقطع راهنمائي شروع شده که رفته رفته ازشرکت در گروه سرود و تئاتر و روزنامه ديواري شروع شده وبه بسيج و… ختم شد اينچنين بود که من رفته رفته شدم يک عضو ثابت بسيج مسجد محـل و اردوهاي جبهه شـــايد نشود اسم اين را گذاشت انتخاب راه زندگي چراکه درآن سن وسـال بودن وازاين حرفها زدن کمي زود است.

 

واقعيت اين است که انسانها تابع شرايط فضا و حال و هوائي هستند که درآن زندگي مي کنند و من نيز مثل هر بچه أي علاقه به ابراز عقيده وحضور داشتم وخب همانطوريکه گفتم نظاميگري هم که درخونم بوده مثلا وقتي هفت هشت ساله بودم عاشق لباس پرواز بودم و هميشه درمقابل آينه کلاه نظامي سرم ميگذاشتم وخودم راديد ميزدم ! اينها عوالم دوران کودکي ام بود شايد همين اشتياقها ازيک طرف و بوق و کرناهاي آن وقت هم يک طرف ،چراکه تلويزيون وسينما وخيابان و مدرسه و خلاصه همه چيز وهمه جا شده بود جنگ و جنگيدن و تبليغ براي جنگ مگر نه اينکه امام خميني فرموده بودند «جنگ در راس همه امور است» خب اينها هم بي تاثير نبود ! ازسوي ديگر هم که گفتم مدرسه و تبليغات بسيج و مربي تربيتيمان مسعود جليلي"که بعدها شهيد شد همه و همه سلسله عواملي شدند تا پاي من به مسجد و مدرسه باز شود بعدها هم که ديگرشرايط به نحوي شده بود که انگار بسته به اين جريان شده ام البته بعدها که بزرگتر شدم مثلا درايام نوجواني ودبيرستان حضور من دربسيج ديگر عشق به سربند و لباس خاکي رنگ بسيجي وکلاشينکوف وايست وبازرسي نبود بلکه ديگر مي شد اسم انتخاب برويش گذاشت ديگر معني گرايش وراه وزندگي را ميدانستم ومشتاق راه و ادبياتي شده بودم که مملو بود از جنگ فقر وغنا,جنگ مظلومين ومرفهين وبدنبال آرمانشهري توحيدي وبي طبقه اسلام ناب دربسيج و مسجد ميگشتم .

 

دوران دبيرستان را با اين حال وهوا و عضويت در بسيج وانجمن اسلامي در رشته ادبيات وعلوم انساني به پايان رسانيدم و باز در جستجوي همان آرمانشهر بود که در بعد از پايان دوران متوسطه به سپاه پاسداران پيوستم و پس از فارغ التحصيلي از دانشکده علوم و فنون قدس در پادگان امام علي (ع) مشغول شدم البته تحصيل را نيز رها نکردم وخود را براي کنکور آماده ميکردم تااينکه درسال۱۳۷۲ دررشته کارگرداني سينما پذيرفته شدم و وارددانشگاه شدم.

 

اما سپاه !ج وسپاه را آنطوريکه شنيده بودم نيافتم ديگر گذشته بود آنزماني که سرهرماه پول راميگذاشتند وسط و هر کس صادقانه هرچقدرميخواست و لازم داشت برميداشت و کسي هم که نميخواست چيزي بر نمي داشت ديگر از آن عشق و صفاي دوران جنگ کمترخبري بود يکي افتاده بود به زراندوزي و ديگري درتقلاي کسب درجه بالاتري و آن يکي هم غرق درخط وخط بازيهاي سياسي و…نهايتا درسال۱۳۷۶ازعضويت درسپاه انصراف دادم وبه نوعي وارد جبهه فرهنگي انقلاب شدم .وحضور خودرادردانشگاه وانصار حزب الله بيشتر بسط دادم.

 

و اما دلايلم براي انتخاب رشته سينما مختلف بود اول آنکه رفت و آمدهايم به چند گروه سينمائي وتلويزيوني باعث اين احساس شده بود واينکه نياز متعهدانه در اين عرصه رابه جهت حفظ وتحکيم فرهنگي انقلاب جدي ميدانستم البته درآن سالها رفت و آمدي به حوزه هنري ومجله سوره نيز داشتم وضمن آشنائي با سيدمرتضي آويني توصيه هاي وي نيز بي تاثيرنبود.

جوحاکم بردانشکده هاي هنري معمولا متفاوت تراز مابقي است و با توجه به سر و وضع من که به بصورت خيلي تابلوئي برادر بودم! و اوج ايام فعاليت من در حزب الله بود و کمابيش نيز همدوره أي هايم نيز اين مسئله رامي دانستند و البته هر از چندگاهي اين مسئله رابروي ميز درس و يا پشت درتوالت و…به من گوشزد مي کردند خلاصه اينطوري بگويم با اون سر و وضع وتفکر بد وصله ناجوري به دانشکده سينما بودم.

 

سينما وکلاً هنر دنياي جالبي است و منهم رفته رفته شيفته اين رشته شده بودم وهم اينکه خودم رادرگير يک نبرد مي ديدم پس با خودم عهد کرده بودم هر طوري شده تا به آخرطي کنم اين راه را وجا خالي نکنم ازلحاظ درسي نيز وضعيتم بد نبود و در حديک دانشجوي ممتاز بودم اما کارگرداني سينما در تکوين و رشد معرفتي من خيلي موثر بود در درجه اول کارگرداني يعني مديريت هنر يا هنر مديريت يکنفر هستي که بايد يک مجموعه را هماهنگ کني مجموعه أي پر از تضادها که آخرش بايد يک روال وآهنگ داشته باشد يکسرش رفته تو صنعت و ميکانيک مثل ريل و تراولينگ و سر ديگرش رفته تو روانشناسي و جامــعه شناســي يــک بعــدش چيــدمان شخــصيتها و بازيگرداني است جنبه ديگرش نور و رنگبندي و معماري است شايد باورکردني نباشد اما من خوي تعامل و مــدارا رادر سينمــا آموختم اينها دستاورد دانشکده سينماست .

 

دراين چهار پنج سالي که به لحاظ تحصيلي ميبايست فيلمهاي روزرا مي ديدم و نقد ميکردم و آناليز يکروز فيلمي ازحاتمي کيا روز ديگر ازبيضائي و فردايش ازکيارستمي يا مخملباف و…اين بودکه هميشه خود را در دريائي ازحرف و ايده و انديشه ميديدم درآنجا ديگر از يک بعدي فکرکردن و ميزان کردن انديشه ات بروي يکنفر خبري نبود ديگر تمام اعتقادات نمي شود چندنفر مثلا حسني ومصباح و يا بلکه حسينيان شهرفرنگي است از همه رنگ.

 

نمي خواهم حالا دانشکده سينما را و يا خو دسينما را يک اتوپياي بنامم اما حقيقت اين است که اگر بخواهم منصفانه خودم را نقد بکنم اين تحول فکري و تجديد نظردر رفتارم را مديون حال و هواي دوران دانشگاه سينما و تئاتر ميباشم.

 

يک افراطي بودم که وارد دانشگاه شدم واين دانشگاه بود که مرا فردي معتدل و دمکرات و. . .کرد. واصلا مگر ميشود که به دانشگاه رفت درس خواند و جامعه را و نيازهايش را از نزديک لمس کرد و باز آلت دست افرادي چون جنتي و يزدي و پائين ترش الله کرم و . . . و عضوي از گروه فشار ماند اينجاست که آرزو ميکنم که اي کاش تمام بچه هاي انصار دانشجو بودند و پايشان به دانشگاه باز ميشد البته براي درس خواندن و تحصيل و گرنه براي مراسم و سخنراني برهم زدن که باز باز است ! و آنهائي هم که در دانشگاه هستند چشم و گوشهايشان را بروي حقيقت نبندند و تسليم تحولات زمانه شوند و دائي ناپلئون وار به جامعه نگاه نکنند و واقع بين بشوندواما چه شــد که به انــصار و حــزب الله پيوستم ، پيشتر اشاره کردم که مدتي در نشريه سوره نوجوانان و سوره حوزه هنري رفت و آمدي داشتم که در اين مراودات افتخار آشنائي با سيد مرتضي آويني را پيدا ، مرتضي آويني همان موقع مشغول پروژه تصويربرداري از مناطق جنگي و جستجوي پيکرهاي شهدا بود و ارتباطاتي با آنها همچون قاسم دهقان داشت در يکي از اين مأموريتها که بنده نيز همراهش بودم به گروهي برخورديم که اله کرم نيز همراهشان بود ، البته وي را در سپاه هم مي شناختم و تمام اين سر فصلها بابي براي آشنائي ما شد و کم کم ارتباطاتمان بيشتر تا اينکه يکروز وي آمد به دفتر نشريه و گفت که بهمراه عده اي تصميم دارد يک گروهي را راه اندازي کند که بچه مسلمانها را دور هم جمع کند که چيزي متفاوت تر از هياتهاي رزمندگان باشد و روي مسائل فرهنگي و مسائل روز تکيه زيادي داشت و اينکه بچه ها نبايد اينطوري غير منسجم کار بکنند و متناسب با روز حرف راشته باشند مواقعي مثل اعتراض به نشريه فاراد و يا همين فرهنگسراها (آنموقع شهرداري تهران داشت فرهنگسراها را يکي پس از ديگري راه اندازي مي نمود و جريان راست سنتي و ضد اصلاحات و توسـعه نيز با اين حرکت مخالف بودند و دلايلشان هم اين بود که اين فرهنگسراها که در آنها کلاسهاي موسيقي و مجسمه سازي و حجم و … رايج بود يک مکتب انحرافي است و باعث ترويج فساد در بين جوانان مي شود و دخترها و پسرها هم به جهت جذاب بودن وهم جديد بودن حرکت و نداشتن مکاني براي اوقات فراغت بصورت جالبي جذب فرهنگسراها شده بودندچراکه فرهنگسراهاازجمله مکانهاي مختلطي بوده که انقلاب به بعد سابقه تشکيل نداشتند. البته علما و زعماي آن جريان که هميشه نگران تقويت رقيب بودند ميدانستند که اين حرکت فرهنگي امکان تبديل شدن تريبوني براي رقيب رانيز دارد اما نگراني خودشان را اينطور بروز مي دادند که فرهنگسراها باعث کم رونق شدن مساجد شده است ‍.خلاصه صحبتهاي آنروزوي کشيده شد به اينکه جماعتي بنام ياران حزب الله وانصارراه اندازي مي نمائيم ومي خواهيم يک نشريه نيز که ارگان فکري ومطبوعاتي مان باشد داشته باشيم تجمع ميگذاريم و…آنروزکه اينهارا ميگفت ضمن آنکه فکر همه جا را نموده بودعنوان مينمودکه به اين نتيجه رسيديم ويا فکر کردم ديدم اينطوري بهتراست وهکذا ومن نيز فکر ميکردم که واقعا همينطور است وبه فکر وبرنامه خلاقش احسنت ميگفتم اما حالاکه چيزي حدود ده-يازده سالي است که مي شناسمش حاضرم قسم بخورم که الله کرم به تنهائي متولي اين فکرنه بوده ونه ميتوانست باشد وآن طــرحها و برنامه ها از خودش نبوده بلکه مجري دستور وفرماني بوده که از جائي گرفته تا اين فکررا عملي نمايد .نميدانم شايد اين شايعه حقيقت داشته باشدکه ميگويندوي ازسوي رهبري مسئول تشکيل انصار و هسته هاي حزب الله بوده و سپاه هم مأمور پشتيباني واجراي فرمان بوده. نمي دانم اينها گوشه هاي تاريکي است که کمتر کسي از آنها اطلاع دارد اما وقتي که مي ديدم افرادي چون ايشان که در درون تشکيلات حزب الله بسيار مي باشند و جزو فعالين و مرکزيت اين جريان بوده غالباً پاسدار مي باشند و درجات و رتبه هاي بالائي نيز دارند از سپاه حقوق مي گيرند و گاهاً حتا در خانه هاي سازماني اقامت دارند ولي جايگاه و سازماني ندارند و شب و روز بدنبال انصار و حزب الله هستند انگار که محل خدمتشان و کارشان انصار مي باشد قبول کردن اين شايعه برايم سهل و آسانتر مي شود .بهر حال آنروز وي توضيحات کاملي داد و منهم که کشته ومرده کار تشکيلاتي بودم قبول کردم و قرار شد براي اولين جلسه خبرم نمايد .

چيزي حول و حوش يک ماه بعد اول ارديبهشت سال ۱۳۷۲ بود که پس از آن صحبتهاي جسته گريخته بالاخره موعد جلسه کذايي شده بود . در اين مدت سيد مرتضي آويني در حين تهيه برنامه مستند روايت فتح بشهادت رسيده بود که با توجه به آن تجليلي که رهبر از وي بعمل آورده بود يک حال و هوا و فضاي خاصي بر جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي حاکم شده بود . اولين جلسه انصار حزب الله در ساختمــان بسيج دانشجـوئي دانشگاه تـهران بـرپا شـد . در آن جلسه کليات مــطرح شد و بچه هادانشگاه تهران برپا شد . در آن جلسه کليات مطرح شد و بچه ها نظراتشان را گفتند از جمله افرادي که در آن جلسه بودند الله کرم , مسعود ده نمکي , محتشم (عبداللهي ) و حاج آقا پروازي , کشاني و… و هرکسي پيشنهادات و شرايط خودش را اعلام مي نمود از جمله مواردي که در آن جلسه گفتم و تا آخرين روزها هم بر آن اعتقاد داشتم ونيزدارم اين بود که دو شرط براي سالم بودن و ادامـه راه اعلام نمودم اول آنکه از آنجا که ما خود را حزب الله مي خوانيم پس بايد جميع شرايط اسلام را رعايت نمايم اسلامي که در آن رحمت , تعامل و گفتگو وجود دارد در ثاني بايد کار تشکيلاتي و فراگيري را به انجام برسانيم ضمن آنکه قواعد بازي را هم رعايت نموده . در همان جلسه مقرر شد که چه کساني در چه بخشي فعاليت نمايند و بنده نيز مشتاقانه اعلام نمودم که در بخش که در بخش مطبوعاتي فعاليت خواهم نمود در نشريه اي که نامش يالثارات الحسين بود اين نام از فرازي از دعاي ندبه گرفته شده بود به معناي اي خونخواه حسين !

 

و اينچنين من قدم در راهي گذاشتم گه آغازش اخلاص و پايان کارش اوين بود آنروز نمي دانستم که چه سابقه اي براي خودم درست مي کنم و فکر مي کردم که اين عضو موسس بودن همواره برايم افتخار و باقي الصالحات خواهد شد اما افسوس و صد افسوس که اين راه که مي توانست ثمره هاي خوب و فراواني براي نظام و مملکت و اسلام داشته باشد از مسير اصلي اش منحرف شد و در حد استفاده هاي ابزاري محافظه کاران به گروه فشاري تنزل نمود که عمده وظيفه اش تقابل با نظر و رأي مردم بود.

 

آنروز در مسيري قرار گرفتم که از نشريه به شوراي مرکزي و بعد از آن زماني که آمدم خود را کنار بکشم ديدم شده ام دبير سياسي حزب الله و در بسياري از اعمال و کردار آنها شريک !

 

نمي دانم چه بود سحر بود يا افيون که معتادش که شدي ديگر جدا شدن ازش برايت مثل مرگ باشد مثل يک سرطان که ريشه هاي تمام سلولها و بافتهاي اندامت را در برمي گيرد و عمري بين ماندن و رفتن بين مرگ و زندگي دست وپا بزني نه توان رفتن داشته باشي و نه جان و ناي ماندن اگر بخواهم از آنچه که در اين مدت ديده ام و بر من رفته است بگويم چگونه بگويم و از کجايش آغاز کنم ؟

 

از جزم انديشي و جنون فکري همراهانم بگويم يا از قساوتهايشان که در پناه نام مبارک حزب الله انجام مي دادند . از بدعتها و حرمت شکستنها مثل يورش و اشغال حسينيه و بيت آيت الله منتظري بگويم يا از تکفير زدن و مزدور اعلام نمودن سروش و حجاريان و ملي مذهبي ها و … , از چپاول و رانت خوري هاي سرمايه هاي ملي مثل معدن سنگ کلاردشت و گل گهر و يا انحصار واردات شکر و کامپيوتر و … بگويم يا از بازداشتها و ترور ارعاب و ضرب و شتم هاي فرمــايشي و خــود سـرانه , ازسواستفاده و ابزار کردن مقدسات حتا پيکرهاي مطهر شهدا براي مطامع سياسي و … بگويم يا از تلاش براي تخريب خاتمي و ولايتمدار نشان دادن ناطق نوري براي ادامه حيات سياسي خودشان , از جلسات هماهنگي با سعيد امامي و محفل اش بگويم يا از اقدامات به آشوب کشاندن اجلاس سران کشورهاي اسلامي براي تضعيف و مخدوش کردن مديريت خاتمي از به آتش کشيدن «مرغ آمين »بگويم يا از «آمران آن »از تخريب و اشغال«پيام دانشجو» بگـويم يـا از حـمله به « ايــران فردا »از به خاک و خـون از کشيده شدن تجمعات دانشجوئي بگويم يا از معاملات پشت پرده براي اين اقدامات . از دفاع از مستضعفين و ارزشها بگويم يا از «توکا تور »و « مجتمع پروش ميگو» و … از کوخ نشينان بگويم يا از مالک پاساژ طبقه اول ASP از مبارزه با ثروت هاي باد آورده بگويم يا از واردات خودروهاي سبک وسنگين عراقي از مريوان , از مبارزه با فساد و تهاجم فرهنگي بگويم و يا از خانم« الف . ک » دلال محبت و … از تجليل از شهيد خداکرم بگويم يا از « ف.م » قاچاقچي مافيايي مواد مخدر . نمي دانم . نمي دانم از کدامينش بگويم که هم قلم عاجز و شرمناک از نوشتن است و هم بيمناک از عقوبت انشاي آنها ‍.

 

شايد روزي بيايد که مردم خود پي به همه واقعيات ببرند ولي اگر روزي بشود گفت که با نام اسلام و انقلاب و ارزشهاي ديني و مفاهيمي چون حزب الله چه ها انجام شده است شايد خيلي ها باور نکنند و خيلي ها هــم تا ابــد لــعن و نفرينشــان کنند و مــومنين و غيرتمندان ديني «واقعي » هم از آنچه مي شنوند دق مرگ بشوند.

 

چندين و چند بار در جلسات شوراي مرکزي و حتا عمومي تناقضات رفتاري و گفتاري تشکيلات را بيان نمودم و حتا يک بار نيز در ديدار خصوصي که با ] …[ داشتيم عنوان نمودم که البته نه تنها خاصيتي نداشت بلکه در ديگر ديدارها با دلايل و توجيهاتي از حضور بنده جلوگيري شد تا اينکه اين بغض فروخفته در ايام اغتشاشات تابستان ۷۸ ترکيد …

 

در شب جمعه اي که دانشجويان عضو دفترتحکيم وحدت در محوطه کوي دانشگاه تهران در اعتراض به توقيف روزنامه سلام قرار بود تجمع آرام اما اعتراض آميزي داشته باشند برنامه از قبل هماهنگ شده اي در«ستاد ضد اصلاحات » در حال اجرا بود … مقرر شده بود در اولين تجمع تحکيم وحدت يا گروه طبرزدي و يا هر تجمع دانشجوئي ديگر پروژه اي اجرا گردد تا با پليسي و نظامي کردن اوضاع ادامه اين روند تا انتخابات مجلس شوراي اسلامي برقرار گردد. بدين سان بود که بمحض اطلاع از برگزاري اين تجمع «خيلي ها » به تکاپو افتادند , گروههاي نوپو ( نيروهاي ويژه پاسدار ولايت ) نيروهاي تحت امر قرارگاه … تهران و غالب نيروها و اعضاي فعال و هوادار انصار به يک نقطه فراخواند داده شدند البته با توجه به اينکه اين تجمع حسب اتفاق قرار بود در شب جمعه برگزار شود و دراين شب تجمع اکثر هواداران در چند محل عمده بــوده فقط لازم بود براي فراخواني آنها يک نفر به شهر ري برود و يک نفر به بهشت زهرا و چند نفر هم به پاتوقهايي من جمله چادر اتوبان آهنگ و … برود . همين چند نقطه براي اطلاع رساني به« همه » کافي بود که به کوي دانشگاه آمده و از آنجا که فکر «همه چيز » شده بود ابزاري چون ميله و چوب و شيلنگ به تعداد لازم نيز فراهم شده اکثر اعضاي فعال نيز که داراي سلاح کلت سازماني «زيگزائو» و بي سيم بوده تا کار هماهنگي و هدايت نيروها انجام پذيرد .

 

همه آماده شده بودند تا شاهد پيروزي جوانمردانه غيرتمندان ديني انصار انحصار تا بن دندان مسلح بر دانشجويان باشند که به عينه ديدم تنها وسيله باز دارنده شان کيف وکلاسورشان بود که بروي سرشان مي گرفتند تا سنگ و آجر و ميله گرد بر سر ورويشان نخورد.

 

حول وحوش ساعت ۸ شب بود که براي دقايقي بوسيله يکي از خودروهاي معاونت اطلاعات به محل آمدم و اين صحنه کذايي را ديدم که نيروهاي توجيه شده مشغول سنگ پراني و تهييج دانشجويان براي تحريک و ترغيب به شروع درگيري بودند که آنها هم کمابيش داشتند بدون آنکه پي به اين ترفند ببرند وارد درگيري مي شدند البته تحريک فردي از بين دانشجويان که قول همکاري به ما داده بود نيز بي تأثير نبود .

صحنه را که ديدم دلم گواهي داد که اين رشته سر درازي خواهــدداشت و ختم به خير ؟ ( يعني هماني که ما ميخواستيم ) نخواهد شد , سريع برگشتم نزد مابقي حضرات که در ساختماني در بلوار کشاورز جمع شده بودند که در واقع ستاد عملياتي ما بود و سعي کردم اعضا را متقاعد کنم که درگيري را تمام کنند که به نتيجه اي نرسيدم برگشتم به مقر بچه هاي نوپو که در ميدان انقلاب موقعيت الغدير بود و با افسر رابطم سرهنگ حسين مستوفي صحبت نمودم و تبعات اين غايله را گفتم که آنهم نتيجه اي در بر نداشت. در نهايت به نشانه اعتراض استعفاي خود را اعلام نموده و رفتم به شــهريار که نه تلــفن همراهم و نه بي سيم در دسترس نباشد اما همچنان تمام شب را نگران بودم صبح براي نماز جمعه برگشتم به تهران که البته بعد از نماز تازه بچه هائي که به نحوي ديشب خبردار نشده بودند متوجه شدند و آنها هم عازم کوي شدند که درگيري تشديد شد باز برگشتم پيش بچه هاي شوراي مرکزي و تحليل و خواسته ديشب را تکرار کردم البته حالا دو نفر ديگر نيز از بچه هاي شورا موافق اين خاتمه بودند اما هنوز مرکزيت برادامه درگيري اعتقاد داشت در همين اثنا از اطلاعات ناجا نيز تماس گرفتند و گفتند بياييد و بچه هايتان را بکشيد عقب و قضيه را فيصله بدهيد که ديگر دير شده بود . درست ديشب من همين وضع را پيش بيني نموده بودم که اگر اين ماجرا کش پيدا کند تا نماز جمعه ديگر کسي جلوداراش نخواهد از بود . شعري را شروع کرده بودند که حالا تو قافيه اش گيــر کردند ,حالا عمده بچه ها درگير ماجرا شده بودند من هنـوز اميد به خـاتمه اين غائله داشتم که اگر همه اعضاي شوراي مرکزي و چهره ها به محل مي آمدند و بچه ها را به عقب و خاتمه ماجرا دعوت ميکردند نيز هنوز دير نشده بود که البته اين وضعيت تا حول وحوش ساعت ۶ عصر که ديگر از اين ساعت به بعد حقيقتاً از طرف هيچکدام از دو گروه فوق يعني هم دانشجوها و هم مهاجمين مهار نشدني بود وضعيتي که قرار بود رقيب را گرفتار نمايد و به اضمحلالش بکشاند حالا تبديل به شرايطي شده بود که کليت نظام را به خطر انداخته بود تهران گوئي نارنجک ضامن کشيـده اي بـــود که انــفجار را به انتظار نشسته و منتظر تلنگري بود و دست بر قضا و مثل هميشه که هر حرمت شکني و اهانت و بدعتي را خود محافظه کاران پايه گذارش هستند اين بار نيز اين تلنگر را هم اينان زده بودند ، وزارت اطلاعات که ادعا نموده بود نامه محرمانه شوراي مشاوران وزارت خانه را روزنامه سلام منتشر نموده با شروع بحران بلافاصله شکايت خود را پس گرفته که البته نه نتيجه حقوقي داشت و نه نتيجه رواني در خاتمه اين غائله , حضور نيروهاي يگان ويژه و ضد شورش نيز نه تنها تاثيري در وضعيت فوق نداشته بلکه بر اثر عدم تسلط فرماندهان ميدان وضع را وخيم تر نمود در همين اثنا بود که خبر آوردند که کيانوش مظفري در بين دانشجويان است و هم شعار ميدهد وهم بچه هاي انصار را که داخل کوي هستند شناســـائي ميکنند و به دانشجــويــان معرفي مينمايد که در همين حين «آقـاي دبير کل » با عصبانيتي حاکي از تنفر و استيصال حکم تير وي را صادر نمود . مـن کـه شـاهــد ايـن وضعيت بودم ومي ديدم چگونه به همين راحتي در مورد جان يک نفر انسان آنهم کسي که دوست ويار ما بوده اينطوري تصميم گرفته ميشود عصباني شدم و با آقاي دبير کل بحثم شد که کار کشيده شد به درگيري لفظي که پس از مدتي که ما درگير بوديم پشت بي سيم هاي اهدائي ناجا شنيدم که به « همت بيست » اعلام ميشد که دستور اجرا شد ‍! که البته منظورش ترور کيانوش مظفري بود . دنيا دور سرم گشت آخـر به چه گنـاهي کيانوش که بـــدبخت ترين عضو ما بود نه سن وسالي داشت و نه خانواده درست وحسابي .با مادري تنها و رنج کشيده که بارها ديده بودمش حالا به جرم انشعاب و کناره گرفتن از اين تشکيلات بايد کشته ميشد؟

 

مي دانستم که بعد ازآنکه از نزد ما رفته بود مخصوصاً اززمانيکه به نحوي از وي اطلاعاتي گرفته شده بود و در روزنامه صبح امروز چاپ شده بود با توجه به آنکه در خيلي از کارهاي ما حضور داشت از بيم آنکه مبادا مجدداً مورد استفاده عناصر رقيب قرار بگيرد پس از آنکه مدتي به مشهد فرستاده شده بود اما اين نيز کفايت ننموده و اينچنين حکم قتل وي را صادر مي کنند.

 

همان شب استعفايم را نوشتم و براي شورا فرستادم . به محض رسيدن نامه حسين الله کرم تماس گرفت و پس از مــدتي صــحبت حــرف آخــرش ايــن بود که «تو هم بريدي و لياقت در خط ولايت ماندن را از دست دادي برو … » ديگر خبري نبود تا اينکه پس از صحبت نه چندان دوستانه در بهشت زهرا و يک سري بحث مجدد با وي در آخر تهديد نمود که : « تو هم ميخواهي آخر و عاقبت کيانوش را پيدا کني ؟ حالا ميفهمي کت تن کيه ؟ »

آنروز منظور وي را درست نفهميدم ولي دقيقاً دو هفته بعد از آن يعني در ۲۷/۵/۷۸ وقتي که از مقابل منزلمان توسط عوامل معاونت اطلاعات ناجا ربوده شدم و هشت ماه بدون اتهام و دادگاهي در بدترين شرايط روحي و جسماني بازداشت بودم متوجه منظورش وفهميدم در اين مملکت بالاخره کت تن کيست.

و اما ماجراي بازداشت بعد از استعفايم ....

 

تابستان بود, بيست و هفتم مرداد سال ۱۳۷۸ داشتم صبحانه ميخوردم , ترم قبل نتوانسته بودم دو درس را پاس کنم همين شده بود براي اينکه از گير واحدهاي عمومي خلاص شوم دو درس اخلاق اسلامي و انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن را در ترم تابستاني ثبت نام کرده بودم براي همين عجله داشتم که به دانشگاه برسم پس از صداي زنگ خانه مادرم آمد و گفت : دم در با تو کار دارند کمي تعجب کردم چون آنموقع با کسي کاري نداشتم , آمدم پائين آپارتمان و ديدم سرهنگ اکبر شرفي از ماموران اطلاعات نيروي انتظامي است . مي شناختمش سلام وعليک و تعارف گفت : خيلي کار داريم بالا ديگر نمي آيم بيا با هم برويم ناتب * گفتم: باشد ولي الان نمي توانم کلاس دارم و بايد بروم کلاس شما برويد بعد از دانشکده خودم ميايم , گفت:نع ! همين الان بايد برويم تحکم خاصي در گفته اش بود چيزي که باعث شد در ذهنم ورق بخورد نکند به خاطر استعفايم باشد نکند تهديد شان را عملي کرده باشند تا بفهمم "" کت تن کيه ؟"" اصلاً با من چکار دارند ؟ مگر قرار نبود ديگر با همديگر کاري نداشته باشيم ؟ و صدها سئوال ديگر اينجا بود که کمي فکر کردم و با لحني متفاوت از معمول گفتم :به هر حال الان که نميتوانم برو خودم تلفني با سرهنگ حسين مستوفي صحبت ميکنم و باز تکرار : نع ! که يکباره دو نفر ديگر به سمتم آمدند که تا آن موقع متوجه حضورشان در کنار يک پيکان تاکسي نشده بودم احساس خطر کردم و آمدم به سمت خانه بيايم که متفقاً مراگرفتند و به زور داخل صندوق عقب تاکسي جاي دادند و منهم در برابرشان کاري جز تقلا و فرياد نداشتم که انجام بدهم مادرم هم که حالا يا عادت کنجکاوي هميشگي اش بوده و يا از صداي فرياد من اين ملاقات نه چندان دوستانه را از پنجره که مي بييند خود را به پايين ميرساند که تاکسي راه افتاده بود .

سريع به دژباني شهرک تلفن ميزند ولي تا آنها هم متوجه بشوند مرا از شهرک خارج کرده و خانواده ام به گمان ربايش من و يا گروگان گيري شروع به فرياد ميکند که دزديدند خدا نشناسها بچه ام را همسايه ها همه جمع شده بودند وهر کس نظري ميدهد حتماً کار ضد انقلابهاست اينها منافق بودند کار حکومتي ها که نيست مگر فرشاد از بچه هاي حزب الله نيست ؟ مگر از مريدان نظام نيست ؟ آري کار ماموران دولت نيست ! مگر با خودشان هم اينجوري ميکنند ؟ آري کار يا کار دزدهاست يا ضد انقلابها…

 

و من با دست و پائي بسته که پس از مدتي فرياد ايستادند و دهانم را هم بستند تا که صدائي نشنوند که بهتر به وظيفه شان برسند نيک ميدانستم که تاوان ناسازگاري ام با حوادث کوي دانشگاه را دارم پس مي دهم و دوستان دست پيش گرفته اند تا فکر خيانت به سرم نزند البته هيچ وقت فکر نمي کردم تاوانش اينچنيني باشد .

در بدو ورودم به ناتب سرتيپ نجفي با دوسيلي آنچناني به استقبالم آمد پس از آن سرهنگ حسين مستوفي نيز به جمع دوستان اضافه شد تا نزديکيهاي غروب اين رفت و آمدها ادامه داشت و من فکر ميکردم باشب شدن اين مسخره بازيها تمام خواهد شد اما چه فکر باطلي بود…

 

با تاريک شدن هوا مرا با استيشن پاساتي به بازداشتگاهي بردند که بعدها دانستم نامش۱۱۰ است و در حوالي ميدان ونک بدون کلامي به انفرادي ۱۶ انتقالم دادند. يک شبانه روز بدون هيچ اتفاقي گذشت در دومين شب انفرادي نيمه هاي شب درسلول باز شد و مامور نگهبان ضمن بستن چشم و دستهايم مرا به بيرون هدايت نمود پس ازمدتي کورمال کورمال راه رفتن وارد سالني شدم که بوي تعفن بسيار بدي داشت مرا به گوشهاي برد و پس از تذکر اينکه تکان نخور و سرت همچنان پائين باشد رفت و يا اينچنين وانمود کرد که رفته است شايد چيزي در حدود پنج دقيقه همانطوري ايستاده بودم سکوت بود و سکوت که يکباره پشتم سوخت کسي بي مقدمه و بدون هيچ حرفي باکابل بر پشتم ميزد و دستم نيز چون با دستبند از پشت بسته بود نيز از ضربات کابل بي نصيب نمي ماند حدودا" ضربه دهم بود که ديگر نتوانستم بايستم و برزمين افتادم که در همين حال بود که با نعره و فرياد چند نفر ديگر نيز به جانم افتادند و ديگر همه جايم مورد ضربات کابل بود, براي اولين بار بود که شايد معناي از ترس لرزيدن را تجربه ميکردم ‍! نمي دانستم چه اتفاقي دارد مي افتد هيچ چيزي نمي گفتم ,نه داد و نه فرياد و نه تقاضاي پايان اين وضعيت ,البته سکوتم از مقاومت نبود, بلکه به واقع دهانم قفل شده بود, بعد ازحدود يک ربع ساعتي تمامش کردند و مرا که ديگر رمقي نداشتم بلند کرده بروي صندلي نشانده و يک پارچي آب برويم خالي کردند فردي آمد و روبرويم نشست و شروع کرد به صحبت کردن که البنه زود از صدايش شناختمش "سردار نجفي مدير اطلاعات ناتب" و اينکه: حتما" فهميدي که ما با کسي شوخي نداريم پس بهتر است عاقل باشي و هر چي مي گوئيم گوش کني… وقتي به او گفتم :سردار منکه جرمي نکرده ام پس بهتر است اول بگوئيد اين کارها براي چه است ؟ خندهاي کرد وگفت: خيال کرده أي من حالا حالا ها باهات کار دارم اگه ازت تي ان تي نگرفتم اگه خودت نگفتي جاسوسي ,اگه ازت اسلحه و مهمات و بي سيم نگرفتيم ,اگه خودت به انحراف اخلاقي اعتراف نکردي اگه…

 

که من عصباني شدم وگفتم: گوش کن آقاي نجفي خودت مرا خوب مي شناسي و يا لااقل ميتواني از سرهنگ مستوفي سئوال کني اين حرفها چيست که ميزني؟ و او نيز ديگر هيچ نگفت الا اينکه خود داني برو خوب فکر بکن …

 

اين رفتار و شکنجه هاي روحي و رواني بارها و بارها تکرار مي شد و من نيز همچون کودکي مطيع و رام همچنان مدلهاي مختلف "عاقلانه فکر کردن"را مي گذرانيدم ,يک شب ساعتها ازپا آويزانم مي کردند و شب ديگر از دست.

 

اين وضعيت چيزي حدود يکماه ادامه يافت يکبار سرم شکست و هفده بخيه برداشت …مثل هرشب مرابه همان سالن متعفن "عاقلانه آموختن""برده چند روزي بود که به اضافه دست بند پا بند نيز اضافه شده بود البته دست بند را در سلول که بودم باز مي کردند اما پابند تماما" بسته بود راه رفتن با پا بند بسيار سخت است ,چراکه زنجير بسيار کوتاهي ميان دوحلقه اش است که نمي گذارد براحتي قدم برداري برادر گرامي سردار نجفي چند روزي بود که سخت بدنبال اين بود که مي دانم تو سعيد حجاريان خط مي گيري و نفوذي ايشان در حزب الله هستي بايد اينرا بنويسي و بيائي پشت دوربين نيز بگوئي … به هر زحمتي بود به سالن رسيديم ,کيسه أي بدبو بر سرم کشيدند و هنوز شروع نکرده بودند که سرهنگ اکبر شرفي پرسيدحرفي براي گفتن نداري؟ که جواب دادم همه آنچه را که عصر گفته ام,تمامش همان بود که شرح آنکه چرا ازحزب الله جدا شده ام و چرا ديگر تمايل به رابطه با حسين الله کرم ندارم و…

 

عصباني شدو گفت:باشه حالا معلوم مي شود ويکباره اين ضربات باتوم بود که بر بدنم وارد مي شد در همين اوضاع و احوال بود که يکي ازضربات باتوم به سرم خورد ,دردشديدي تمام بدنم را لرزاند و براي لحظه أي انگار بيهوش شدم پس از ثانيه ايکيسهاي که بر سرم کشيده بودند پراز خون شده بود , خون را که ديدند دست از کتک زدن برداشتند بدون هيچ اغراقي صداي فش فش خوني که از سرم مي آمد را ميشد شنيد,بلندم کردند رمق راه رفتن نداشتم مرا توي چهار چرخه أي که يکبار ديگر که کف پايم باد کرده بود و نمي توانستم راه بروم گذاشتند و بردند به دستشوئي ماموري آمد و گفت:پيراهنت را در بيار و ببند روي سرت ,چيزي حدود ده دقيقه بعد فردي آمد و همانجا شروع کرد به بخيه زدن اول ميخواست که موهاي سرم را بتراشد که سردار نجفي که تا آنموقع نمي دانستم آنجاست نگذاشت (ابتداي امر علت اين کاررانمي دانستم اماوقتي که ديدم به مابقي بازجويان وشکنجه گران سفارش مي کند که به صورتم ضربه نخورد فهميدم که منظورشان چه است چرا که ايشان سخت بدنبال اخذ اعتراف تصويري از من است و نمي خواهد قيافه ام به هم بخورد.) وقتي گفتم دکتر نمي شود يک أمپول بي حسي بزنيد سردار نجفي جواب داد که:نع همينطوري بهتره أنرا‍‍‍ گذاشتيم براي وقتي که مغزت أمد توي دهنت .هم از درد سرم وهماز درد اينچنين بخيه زدن به خودم مي پيچيدم نمي دانم بخيه چندم بود که ديگر چيزي نفهميدم وازهوش رفتم …

وقتي بهوش أمدم ديدم يک سرم بهم وصل است و توي سلول هستم ,سرم در حال تمام شدن بود زنگ نگباني را فشار دادم أمد سرم را قطع کرد و رفت ,اينبار بجاي چهار خرما ويک نان /چيزي که تحت عنوان صبحانه و نهار و شام هميشه ميدادند /مقداري کوکوي سبزي و برنج أورد و رفت,نميدانستم نهار بود يا شام يا صبحانه که پرسيدم الان چه وقتي است مي خواهم نماز بخوانم ؟ گفت:نزديک ظهراست .فهميدم از ديشب تا بحال بيهوش بوده ام هرچند که درد زيادي کشيدم اما ارزشش را داشت چرا که سه روزي بسراغم نيامدند و از" عاقلانه أموختن" و…خبري نبود اما اين تعطيلي زياد طول نکشيد و شب چهارم دوباره بردنم بازجوئي که باز سردار نجفي أمد و بعد از کلي نصيحت و صحبت و همدردي که خودت مقصري که کار به اينجور جاها مي کشد و سرت اينجوري شد بيا و حقيقت را بگو البته خود سعيد حجاريان که وي مي گفت بازداشت شده همه چيز را گفته "ما همه چيزراميدانيم" که گفتم:سردار من هم مي دانم شما همه چيزراميدانيد,ترا بخدا بس کنيد بهتر است شما هم کمي عاقلانه رفتار کنيد…که بلندشد و رفت اينبار موقع بازجوئي يکنفر پشت سرم نشسته بود,پارچ استيل أبي روبرويم روي ميز بود ومنهم که چشم بند داشتم البته از پائين چشم بند چيزهائي را مي ديدم ,ازجمله عکس سردار مسعود صدرالسلام راکه بروي پارچ أب افتاده بودسرجمع اين بازجوئي نيم ساعتي بيشتر طول نکشيد و هردو رفتند و مامور هم أمد مرا به همان سالن متعفن برد,سرهنگ اکبرشرفي أمدو پرسيد سرت چه طوره ؟ گفتم:بدنيست که گفت الان خوب ميشه دونفر أمدند و پاهايم رابستند و أويزانم کردند و مثل پاندول ساعت حرکتم ميدادند و يکنفرديگر با کابل بر شکم وپشتم ميزد درنتيجه اين نوازشها هم چانه ام ترکيد و هم بخيه هاي سرم پاره شد,همان لحظه هاي اوليه بود که از زور درد و بيرمقي ازهوش رفتم وقتي بهوش أمدم خودم راروي تخت بيمارستان وليعصر ناجا ديدم ,بهوش که أمدم يکي دوساعتي أنجابوديم و باز مرا که دکترها هم ميگفتند بايد بمانم سوار استيشن پاسات کردند و به بازداشتگاه برگرداندند. اين آخرين باري بود که"عاقلانه آموختن"راتجربه ميکردم .ديگر کارم همين بود که بروم بنشينم و نصيحت بشنوم که بيا و حقيقت را بگو و اعتقاد خودت را به انقلاب و حزب الله ثابت کن.و…

 

هميشه موقع اين بازجوئي ها و يا بقول ايشان تلاش دوستانه براي بازگرداندن من به اصل و گذشته پرافتخارم سرهنگ اکبر شرفي و يا سردار نجفي براي اينکه حقانيت خودشان را ثابت کنند از امام و شهدا و انقلاب هزينه ميکردند و از کشف توطئه ها و خدماتي که براي اين انقلاب شده مي گفتند و اينکه نخواهند گذاشت افرادي مثل سعيد حجاريان و…اين انقلاب را که به مثابه بهشت روي زمين است را آلوده کنند و به آن ضربه بزنند ومن هميشه در خلوت سلول انفرادي به اين مسئله فکر ميکردم که اينها که خودرا مطيع اسلام ومقيد به انقلاب مي دانند واز فهواي کلامشان اينچنين بر مي آيدکه انگاري شب و روز فقط مشغول نگهباني از بهشت هستند ,پس اين چه رفتاري است که دارندو مگردر بهشت هم سلول انفرادي است؟مگر در بهشت هم از شکنجه و اقرار گرفتن و دروغ خبري هست؟ اگر اين بهشت است پس جهنم کجاست؟ اينها با من که از دوران کودکي عاشق اين انقلاب بوده ام و همواره خود را فدائي اين اين نظام ميدانستم اينچنين ميکنند پس با مخالفان نظام چه مي کنند؟

 

اينها همه فکرهائي بود که شب و روز مرا در بازداشتگاه ۱۱۰ناجا پرکرده بود که بعد از هشت ماه شکنجه و اذيت آزار مرا بدون دادگاه و تفهيم اتهامي در آخرين روزهاي سال ۱۳۷۸ رها نمودند,شايد که ديگر گرفتن اعتراف عليه سعيد حجاريان احتياج نبود چراکه ""آقا سعيد زحمتش را کشيده بود "" چراکه قوه قضائيه مشغول ماست مالي کردن پرونده کوي دانشگاه بود.

 

روزي که آزاد شدم يک هفته أي بود که سعيد حجاريان را ترور کرده بودند و دادگاه مهاجمين به کوي دانشگاه با آن فضاحت در حال بر گزاري بود.

 

درآن هشت ماه من بهترين درسها را آموختم و نکته هائي را ديدم و فهميدم که هرگز در ترم تابستاني دانشگاه و با درسهاي ""انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن"" و ""اخلاق اسلامي"" به آنها نمي رسيدم چرا که در اين ترم که البته بصورت خصوصي برايم برگزار شد هم ريشه هاي انقلاب اسلامي آنهائي که به خلوص و صداقتشان شکي نداشتم را فهميدم و هم اخلاق اسلامي اين کليد داران بهشت را ديدم با يادگاري که هميشه با من خواهد بود :جاي بخيه هاي سرم وچانه ام ….

در بعد از اين بازداشت بود که مصمم تر شدم تا بار ديگر همه آنچه را که از اين ديکتاتوري مي دانستم بگويم وگفتم و به ناحق مشهور شد به "نوارسازان" :

براي چند روزي جهت تحقيقات فعلاً بازداشت هستيد ! اين تنها جملاتي بود که قاضي گفت و مرا با يک آمبولانس تويوتاي سپاه روانه بازداشتگاه کرد البته بعد از اينکه فيلمي که مي گفت براي «حاج آقا» است از من گرفتند و من دفاعي اجمالي از اتهاماتم کردم و اينکه سالم هستم و «آزادانه» اين مطالب را مي گويم قاضي روي اين «آزادانه» سفارش اکيدي داشت که حتماً بايد بگويم.

 

نزديکيهاي خيابان سعدي که رسيديم يک چشم بند هم بروي چشمم بستند تا با دست بندم ست بشود ! فردي که بغل دستم توي آمبولانس نشسته بود گفت: حواست جمع باشد اسمت از اين به بعد در بازداشتگاه «محمد بروجردي فرزند عباس» است اين براي حفظ جان خودت است راجع به جرم و اتهامت هم به کسي اگر به غير از بازجوهايت سئوال کردند چيزي نگو بگو از خدمت فرار کرده ام فهميدي؟ بعدها علت اين بازيها را فهميدم من درزنداني غيرقانوني بودم که خارج از نظارت سازمان زندانها و براي اطلاعات سپاه بوده و در ثاني نمي خواستند کسي از وجود من در اين بازداشتگاه مطلع باشد چرا که غالــب بچه هاي سپاه و يا حــداقل معاونت اطلاعات سپاه مرا مي شناختند حالا يا از ترس «عوامل خودسر» بوده که مباداکاري بکنند و يا اينکه نکند از اينکه دبير سياسي شوراي مرکزي حزب الله بخاطر گفتن واضحات و بديهيات کارش به اينجا کشيده شده شايد در روحيه شان تاثير بگذارد چرا که درست است که مطالبي را که من گفتم براي خيلي ها تازه باشد و حتا فکرش راهم نمي کردند اما براي خودي ها مسئله تازه اي نبود و ديگر مدتهاست که اينها برايشان عادي شده است.

 

بعد از مدتي آمبولانس ايستاد در حاليکه چشم بند بر چشمم بود و نگهبان روزنامه لوله شده اي داده بود دستم و مرا بسوي خود ميکشيد (قبلا شنيده بودم مجاهدين خلق را اينطورمي بردند چرا که به قرائت دادگاه انقلاب نجس هستند اما مطمئن بودم که بخاطر تضعيف روحيه با من اينکار را مي کنند شايد هم نجس باشم و خودم خبر دار نباشم ؟) وارد سالني شديم هر چه که داشتم پول,ساعت, انگشتر و…همه را گرفتند ,يکنفر داد زد گوني را بياوريد ترس برم داشت ,يعني مي خواهند مرا توي گوني بياندازند؟ صداي پائي آمد و يک گوني را انداخت پيش پايم و گفت:هرچه داري بريز اين تو لباسهايت را هم عوض کن ,کمي صبر کردم فرياد زد که چرا معطلي؟ فهميدم که خجالت و حجب و حيا اينجا معنا ندارد هر طوري بود لباسهايم را عوض کردم و يکدست پيراهن و شلواري که هم کهنه بود و هم سه چهار سايز بزرگتر پوشيــدم لـباســهائي بـود طـوسي رنگ و دوباره با همان وضع قبلي روزنامه لوله شده …مرا حرکت دادند و وارد سلول شماره ۴۳ شدم تا صبح همانجوري چمباتمه زده گوشه اي نشسته بودم و فقط فکر مي کردم به گذشته و آينده محتومي که درانتظارم هست صبح شده بود و صداي مارش نظامي و رژه مي آمد, دوشنبه بود مطمئن شدم که هرجا هستم براي سپاه است دوشنبه ها در پادگانهاي سپاه مراسم صبحگاه مشترک است ,بعدها فهميدم حدسم درست بوده ,بازداشتگاه ۵۹ سپاه پادگان وليعصر (عشرت آباد) بودم.

 

طرفهاي ظهر درسلول غژي کردوباز شد دوباره چشم بند وروزنامه…با همان آمبولانس به دادگاه برگشتيم وازآنجا هم با خودروئي که آدرس منزلمان را خوب بلد بود راه افتاديم به سمت خانه اما نه براي ديد وبازديد که انگار گمشده اي داشتند دوازده سيزده مامور به تفتيش خانه پرداختند ماموران وظيفه شناس هر کدام سهمي از خانه نود متري راانتخاب کردند وخوب ميکاويدند اماچيزي جز مشتي ورق پاره وکتاب نيافتند ومن فقط نگاه مي کردم به چهره غمزده پدرم که چون کوه دماوند ايستاده بود ودر برابر اين زيروروکردن ميهمانان ناخوانده حرفي نداشت .به مادرم که چون ابر بهاري فقط مي گريست وخواهر وبرادر کوچکم که همچون کبوتران ياکريم در گوشه اي مچاله شده بودند ورنگ بررخسار نداشتندومن فقط نگاه مي کـردم وهيچ ومــاموران هــم در طلب گمشده خويش بودند که گاه در آلبوم خانوادگي به جستجويش بودند وگاه در کمد لباسها.

 

وبعدهم همه خسته براه افتاديم مادرم درست مثل همان وقتي که به جبهه مي رفتم ,درست مثل وقتي که به لبنان وبوسني ميرفتم به بدرقه ام آمد اززير قرآن ردم کرد و يک کلام بيشتر نگفت «خودت با ش حق وحقيقت»! ودست آخر از پشت شيشه هاي دودي ماشين ديدم که پياله اي آب به پشت سرم ريخت ومن فقط نگاه مي کردم ودر خود مي شکستم که مادر اين رفتن از آن رفتنها نيست ودر دلم حرفها مي زدم با او که مطلع تمامي اش اين بود که دوستت دارم مرا ببخش که ترا پيش نامردان خوار نمودم ببخش که صندوقچه ات را که هيچ کس جرات دست زدن به آنرا نداشت به يادگار کودکي وجواني ات به صندوقچه اسرارت بي احترامي شد واينچنين پخش اتاق شد پدر ببخش که حريم خانه ات دست خوش تجاوز چکمه پوشان شد ببخش که اينچنين غرور مردانگي ات را لگد مال کردند در پيش چشم اهل خانه.

از سرازيري معروف اوين گذشتيم و وارد زندان اوين شديم با لباسي که پراز نقش و نگار ترازوهاي عدالت بود عکسي انداختم نه به يادگار که براي الصاق بروي کارتي که مرا زنداني شماره ۷۹۱۲۹۸۰ مي خواند و شدم زنداني ويژه (بخوانيد سياسي) با اتهام نشر اکاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي . ودر دل با خود مي گفتم براستي جرم من نشر اکاذيب بوده؟ براستي من باعث مشوش شدن اذهان عمومي شده ام؟ وبراستي اين عــموم که هستند؟ که هستند که از گفتن حقيقت وحرف حق مشــوش شـده اند؟ومگر کسي از حرف حق مي شورد؟ براستي که حرف حق تلخ است…

 

يک شبي در بند انفرادي۲۴۰ بودم و فردا آقائي "تهراني" نام با لهجه غليظ اصفهاني! آمد سراغم وبا تويوتاي هايسي مرا به زندان توحيد برد يکدست لباس راحتي قهوه اي رنگ يک بشقاب استيل و يک پارچ آب و ليوان پلاستيکي هزار بار مصرف ! و يک قاشق اينها تمام وسائل زندگي نا معلومي است که توحيد به ميهمانانش مي دهد به غير از لباسهاي طوسي و قهوه اي رنگ بدون نقش ترازوي عدالت اولين چيزي که زندان توحيد را لو مي دهد صداي زنگ بانک سپه ميدان توپخانه است.

 

از فردايش۶/۳/۷۹بازجوئي هايم شروع شد ديگر کارم شده بود همين سلول انفرادي و شبها بازجوئي «صداقت و احمدي » دو بشري که بازجوهايم بودند . هي بر سر کاغذهائي که بالايش نوشته شده بود «النجاه في الصدق »برايم سر مشق مي نوشتند و منهم درست مثل يک شاگرد زرنگ درسخوان قلم ميزدم اما نه آدمي را آدميت لازم است نه ادب مرد به ز دولت اوست نه نيست بر لوح دلم جز, الف قامت يار … که آن روز کي بود و آنجا کجا بود که بعد از فيلم برداري با شيرين چه خورديد با چــه مــاشيني آمــديد و با چه رفتيد …

 

و من رفته رفته به اين زندگي انفرادي عادت ميکردم اما سلول انفرادي فقط اسمش انفــرادي است نميــدانم چه حکمتي در اين اتاق ۳*۱ متري نهفته است که دنيايي درش جــا ميگيرد که يکـبار ميبردتت وسط شلوغي هاي تهران مي اندازدت يکبار ميبردتت به کودکي و بار ديگر خاطرات جنگلهاي گيلان را برايت زنده ميکند و در آخر تو به قول زندانيها مي بري اما اين بريدن نه به معناي تسليم شدن در برابر بازجوست که تو را رها ميکند و چون پر کاهي سبک ميشوي و گريه وگريه و شايد به اندازه تمام عمرت گريه ميکني و هي سبک ميشوي و کسي هم نيست که مزاحم خلوتت بشود آزاد آزاد هستي درست مثل وقتي که مادر بزرگ عزيزم « مرحمت » مرده بود و من گريه ميکردم و همه ميگفتند : کاريش نداشته باشيد بگذاريد گريه کند سبک شود درست مثل آنروزها گريه ميکردم اما نه براي مادر بزرگم نه براي وضعيتي که گرفتارش شده بودم نه براي مادرم که مظلومانه آب پشت سرم مي ريخت و نه براي خودم فقط گريه ميکردم آنقدر که به هين هين مي افتادم و از فرط گريه سکسکه ام ميگرفت و چقدر با صفا بود آن حال و چه حال عجيبي بود مرا ميبرد به آسمان هفتم شايد هم بالاتر نمي دانم آنقدر که سرم ميخورد به سقف دنيا و اينچنين بود که من هنوز باور ندارم آن اتاق يک در سه متري کوچک است و تنگ وتاريک نـع! ســلول انفرادي بهترين جاي دنياست بهترين جائي که دچار بي وزني ميشوي آدم در آن تاريکي تنها به غير از دو پتوي رنگ رو رفته که بر زمين سرد سيماني افتاده هيچ چيز ندارد هيچ چيز حتي اختيار خودش را و يک کاسه توالت استيل ساخت فرنگ و شير آبي که مدام چکه ميکند و با موسيقي اش هي پتک ميکوبد بر مغزت . تو تاريکي دراز ميکشيدم و آواز آشناي اي ايران اي مرز پر گهر با فردي که هر روز صبح با صداي خفيفي آهنگش را با سوت مينواخت زمزمه مي کردم(بعد از آزادي فهميدم که آن شخص مهندس حشمت الله طبرزدي بوده است .) اين وضع هشت ماه طول کشيد در اين مدت ۲۴۰ روز تا چه حد به مرز ديوانگي و جنون رسيده بودم خدا ميداند ياد فيلم پاپيون افتادم من فيلم پاپيون را هيچوقت نديده بودم يعني نخواستم ببينم فقط شنيده بودم راجع به چيست سينما خوانده ام کارگرداني هميشه از همان سالهاي اول دانشگاه علاقه داشتم راجع به يک زنداني فيلم بسازم براي همين بودم که نمي خواستم فيلم پاپيون را ببينم تا مبادا ازش تاثير بگيرم اما دراين جا در اين سلول انفرادي آرزو ميکردم اي کاش ديده بودمش شايد چيزي ازش ياد ميگرفتم . در باز شد نگهبان پير که «دائي »مي خواندنش آمد و گفت : بازجوئي داري ...