حاجي هاي ابراهيم حاتمي كيا

 

نوشتهء شاپور بهيان

 

 

ابراهيم حاتمي كيا متولد ۱۳۴۰ تهران، فارغ التحصيل فيلمنامه نويسي از دانشكده سينما و تئاتر دانشگاه هنر است. وي فعاليت سينمايي را سال ۱۳۶۰ به عنوان فيلمبردار در گروه تلويزيوني «روايت فتح» آغاز كرد.

فيلم ها:

      ۱ -  به نام پدر (۱۳۸۴)

      ۲ -  به رنگ ارغوان (۱۳۸۳)

      ۳ -  ارتفاع پست (۱۳۸۰)

      ۴ -  موج مرده (۱۳۷۹)

      ۵ -  روبان قرمز (۱۳۷۷)

      ۶ -  آژانس شيشه اي (۱۳۷۶)

      ۷ -  برج مينو (۱۳۷۴)

      ۸ -  بوي پيراهن يوسف (۱۳۷۴)

      ۹ -  خاكستر سبز (۱۳۷۲)

      ۱۰ -  از كرخه تا راين (۱۳۷۱)

      ۱۱ -  وصل نيكان (۱۳۷۰)

      ۱۲ -  مهاجر (۱۳۶۸)

      ۱۳ -  ديده بان (۱۳۶۷)

      ۱۴ -  هويت (۱۳۶۴)

 

با هر بار ديدن فيلم هاي حاتمي كيا ،  يك طعم تلخ  ،  يك حس واماندگي وعجز ، كه با موسيقي سوزناک فيلم ها شدت مي يابد ، در ما بيدار مي شود كه گاهي ما را تا آستانه ريختن اشكي بر حال و روز كاراكترهاي  اصلي او ،  اين مظلومان قدر نشناخته ، مي برد. قطره اشكي كه اي بسا با شنيدن ذكر مصيبت هاي معصومين و شهداي صدر اسلام مي ريختيم.  آنچه درپرسوناژهاي اين مصيبت ها به چشم مي خورد ، در كاراكترهاي حاتمي كيا هم هست؛آنها اهل دروغ  ،  ريا ،  بخل ،  حسد ،  كينه ،  حسابگري  ،  خيانت و هر چيز غير اخلاقي ديگري نيستند. آنها ترديدي در درست بودن عمل شان ندارند. تفاوتي اگر هست در بهت و حيراني گروه اخير است. آنها در وضعيتي قرار دارند كه با جهان بيني شان همخواني ندارد. به گفته حاج كاظم كاراكتر اصلي فيلم <آژانس شيشه اي> آنها اززمره اصحاب كهف اند كه پول شان ديگر قيمتي ندارد. موقعيتي كه آنها در آن گرفتارند ، اگر بشوداز اصطلاحات هگلي در اين مورد استفاده كرد ، موقعيتي دراماتيك است ، حال آن كه روحي كه اينان درآن بار آمده اند ، روحي حماسي ، حاصل شركت داشتن در يك دهه جنگ و انقلاب است. در وضعيت دراماتيك آنچه مطرح است جستجوي اهداف فردي ، گرفتن تصميمات اخلاقي مبتني بر مسوليت هاي شخصي و به طور كلي پيروي از آمال و شورها و انگيزه هاي فردي است. از همين روي ارسطو-به گفته هگل-به تراژدي نويسان توصيه مي كند كه جنگ برادر با برادر را موضوع تراژدي خود قرار دهند. زيرا پيوند طبيعي ميان دو برادر ، وفاق و هماهنگي است؛اما تمايلات آنها به جاي آن كه اين يگانگي را تحكيم بخشد ، آن را از ميان مي برد. به نظر هگل ، تراژدي هاي شكسپير گواهي بر اين مدعا ست؛زيرا آنچه دراين تراژدي ها توجيه مي شود ، هماهنگي افراد ذي ربط است ، اما انگيزه هاي دروني شخصيت ها و شور آنها موجب مي شود كه هر يك از آنها راه خود را بي اعتنا به امور ديگر دنبال كند و همين امر به برخورد و جنگ ميان آنها مي انجامد.  به زعم هگل جنگ خانگي-يا دعواي برادر با برادر-نمي تواند موضوع مناسبي براي شعر حماسي باشد. اما جنگ ميان دو قوم ، موضوع اساسي حماسه است. زيرا هر قوم خود كلي متفاوت با قوم ديگر است. بنا براين اگر قومي با قوم ديگر دشمن شود ، چون پيوند اخلاقي بين آنها وجود ندارد ، بر اثر جنگ هيچ پيوند اخلاقي اي گسسته نمي شود و هيچ كل ضروريي تجزيه نمي شود. بلكه بر عكس جنگ موجب مي شود كه اين كل ، منسجم تر شود. معضل و مخمصه كاراكترهاي عمده حاتمي كيا اين است كه آنها مي خواهند در دوره اي كه عصر حماسه جنگ را پشت سر گذاشته است و وارد وضعيتي دراماتيك شده است ، همچنان از كليتي دفاع كنند كه ديري است تكه تكه شده است. آنها از جنگ با قومي ديگر ، كه هيچ مشكل عاطفي و اخلاقي براي شان پديد نمي آورد ، يك باره وارد دوراني شدند كه هر كس درپي سوداي خود است. دوران “جشن غيرت ”-به تعبير حاج كاظم در آژانس شيشه اي- را وانهاده اند و به جشن هاي عادي حاجي فيروزي و سورسات خود دل مشغول شده اند. حاج كاظم  وقتي مي خواهد به اين دوره حماسي اشاره كند آن را با بيان عبارت  يكي بود يكي نبود ، شروع مي كند و همه عناصر تشكيل دهنده آن را به عناصر داستان هاي پريان تبديل مي كند:غول ، جشن شادي ، پير مراد جشن ، “جون هايي كه دوره كركري شون بود”. لحن حسرت بار او ، پيشاپيش از يك دوره رفته سخن مي گويد. دوره اي كه ديگر هرگز باز نمي آيد. دوره وحدت ، دوره بسيج عمومي ، وحدت كلمه ، همه باهم ،  دوره امت ، دوره رهبري كاريزمايي. دوره فعلي دوره اي است كه كسي حال و روز عباس ها و حاج كاظم ها را نمي فهمد. حتي خودي ها تا چه برسد به آدم هاي ديگر. اين ها حاج كاظم و عباس ها را زخم زبان هاي خود مي آزارند. رئيس آژانس به حاج كاظم مي گويد:“هشت سال كشت و كشتار كردي ، مگر از من مجوز گرفتي كه حالا حق و حقوقت رو از من مي خواي؟ ”زن ايراني-خارجي به حاج كاظم پيشنهاد پول و تراول چك مي دهد ، حاجي بازاري داستان به او مي گويد:“ خيال كردي اين هشت سال جنگ با كدوم پول با آقا غوله جنگيدي؟ با پول ماها ديگر. مي خواستي تو هم مثل رفقات يه سري به حجره ما مي زدي. ” زني به عباس مي گويد:“ شما براي جنگيدن يخچال گرفتيد ، ماشين گرفتيد ، تلويزيون گرفتيد ، ديگه چي مي خواين؟”


PDF for Print
Font Download
Install font

به راستي آنها چه مي خواهند؟ چه مي خواهند كه نداشته باشند؟ براي پاسخ به اين سوال ما نمي توانيم در محدوده تعاريف هگلي يا فلسفي بمانيم و ناچاريم وارد عرصه ديگري شويم و آن حوزه مطالعات فرهنگي است. از اين رو مي توانيم به جاي دوره هاي تاريخي حماسي و دراماتيك ، از شكاف هاي نسلي سخن بگوييم كه ميان نسل دهه جنگ و نسل دهه صلح ، يا به تعبير سرگرد سلحشور در <آژانس شيشه اي>- دوره ثبات  و امنيت ، يا به گفته يكي از آدم هايي كه به ارباب قدرت وصل است ، در <موج مرده>  ، دوره گفتگو با آمريكاست. در اين دوره است كه آدم هاي نسل پيش ناگهان چشم باز مي كنند و مي بينند كه اقتدار خود را از دست داده اند. كريستوفر بالس معتقد است شكل گيري هر نسل جديد ، خواه نا خواه نسل هاي قبلي را بهت زده مي كند. گذشت زمان در ما اضطراب  مي آفريند. هر نسلي در مي يابد كه نسل نو ظهوري در كار غصب جايگاه اوست. به نظر پالس دو راه در مقابل فرد هست كه با اين مسأله روبرو شود:يا فرهنگ زايانه تسليم شود ، يا با توسل به فرايند هاي مخرب ،  با عصر جديد روبرو شود.  راهي كه غالب  كاراكترهاي حاتمي كيا برمي گزينند-از جمله حاج كاظم در <آژانس شيشه اي> ، حاج راشد در <موج مرده> ،   قاسم در <روبان قرمز>-همين شق دوم است. اگر چه بعضي از اينان هم هستند كه به موقعيت كنوني تن داده اند وبه موقعش خود را به حجره هاي حاجي بازاري ها رسانده اند يا مثل بسيجي فيلم <از كرخه تا راين> قصد كرده اند به يك كشور خارجي  پناهنده شوند. آنچه در نظر حاجي هاي حاتمي كيا دردناك و فهم ناپذير است ، اين است كه ابژه هاي نسلي شان به ابژه هاي تاريخي تبديل شود. اين ابژه ها صرفاً از نظر تاريخي اهميت دارند. مهم تر ين اين ابژه ها جنگ است كه سال ها خاتمه يافته است ، اما هنوز كه هنوز است حاج كاظم از روح هور و خيبر حرف مي زند:“من خيبري ، من هوري. ”حاج كاظم به سرگرد سلحشور كه در باره او تحقيقات كرده است مي گويد:“مي خواين بريم تو موزه ، تو باغ وحش ؟ ”همين پيشنهاد را حاج راشد ، البته مثل حاج كاظم  ، به كنايه مي دهد. او هم پيشنهاد مي كند منطقه را طوري آرايش دهند كه براي جلب توريست مناسب باشد ، كه يكي از زعماي قوم ،  آن را يك پيشنهاد اقتصادي جالب تعبير مي كند. واژگاني كه اين نسل استفاده مي كند هنوز  تغيير نكرده است. اجنبي ، بوق بي بي سي. در ركاب بودن ، معامله با خدا ، غيرت ، روح امام. واژگاني كه يكي از كاراكترهاي“منفي”فيلم <آژانس شيشه اي> آن را دست مي اندازد:“حاج آقا ،  التماس دعا. ” حاج راشد در <موج مرده> ،  مشت كوبيدن خود را به ناو وينسنت ، “عمليات”مي نامد ، حال آنكه مستنطقان او آن را “شو” ، “يك نمايش خطرناك” مي نامند. در <آژانس شيشه اي> ، عمل گروگانگيري ، كه به تعبير حاج كاظم ، “معطل كردن چند شاهد” است ، به“ قهرمان بازي” تعبير مي شود.  اينجا ما شاهد تغييري در زبانيم كه نسل حاجي هاي جنگ رفته حاتمي كيا آن را تاب نمي آورند. آنها دائماً در كار تصحيح و ترجمه اين واژگان جديد و مقاومت در برابر آنند. به تعبيير رورتي ما تنها وقتي مي توانييم از تغيير سخن به ميان آوريم كه واژگان يا دايره لغات آدم ها عوض شده باشد. چنين تغييري در پهلوانان حاتمي كيا رخ نداده است.


اين تغيير حتي در زمان هم براي آنها رخ نداده است. در فيلم <موج مرده> ، ده سال از زماني كه كشتي وينسنت هواپيماي مسافربري ايراني را در هوا منفجر كرد گذشته است. وقتي كشتي دوباره در خليج فارس لنگر مي اندازد ، حاج راشد كابوسي مي بيند كه در آن  اجساد قربانيان روي آب شناورند. حاج راشد عروسكي را در اين ميان پيدا مي كند و آن را پيش خود نگاه مي دارد. در صحنه اي از فيلم اين عروسك را در آغوش مي گيرد و همراه با عروسك مي گريد. زنش به او مي گويد ده سال از اين قضييه گذشته است و او مي گويد:“حتي اگر صدسال هم بگذره يادم نمي ره. ”در فيلم <روبان قرمز> ، قاسم رزمنده اي است كه بعد از پايان جنگ ، هنوز در منطقه مانده است تا مين خنثي كند. ديگران ، از جمله زن فيلم در اين تصور است كه او به قصدپيدا كردن زير خاكي و اشياي قيمتي در آنجا مانده است. در انتهاي فيلم معلوم مي شود كه قاسم در آن منطقه به دنبال آب بوده است تا آن را به تشنه لبان گردان خود برساند. البته اين گردان از تشنگي هلاك مي شود ، اما اين باور كه در اين منطقه آب هست ، قاسم را وامي دارد كه برغم پايان جنگ ، كه انگار حتي اين را هم نمي داند ، در آنجا بماند.


حاجي هاي حاتمي كيا مصرند كه علي رغم بي اعتنايي ديگران به آنها ، وضعيتي كه ديگران در آنند ، مديون آنهاست. آنها بودند كه جنگيدند واز افتادن كشور به دست دشمن جلوگيري كردند ، آنها بودند كه شهيد شدند ، تركش خوردند ، شيميايي شدند. آنها بودند كه فدا شدند و سوختند. گفتمان آنها را مي توانيم نوعي گفتمان مرثيه سرا بر اقتدار ديروز و“ ذلت” امروز تلقي كنيم. يا اگر از عنوان يكي از فيلم هاي رسول ملاقلي پور استفاده كنيم مي توانيم آن را گفتمان <نسل سوخته> بنامييم.  محمد رضايي راد در مقاله اي به نام گفتمان <نسل سوخته> ، مي گويد:“گفتمان <نسل سوخته> به طريقي پنهان ، يعني از طريق باز خواني شكست و توجيه آن در پي كسب اقتدار است. ”  

 

ويژگي اين گفتمان حسرت خواري بر گذشته و بي اعتمادي به زمان حال و نوميدي نسبت به آينده است و به لحاظ صوري نيز با زبان عاطفي نسبت دارد و آميخته به شعر و خاطره است(همان). در اين گفتمان هم نسلان جدا افتاده ، به گرد نوعي گفتار ايدئولوژيك متكي بر تاريخ و مبتني بر توجيه شكست و پذيرش زوال ، جمع مي شوند. از همين روي كاراكتر هاي حاتمي كيا ، در بيشتر اوقات در انتهاي راهند. يا مثل حاج راشد بازنشسته شده اند و دارند اسباب كشي  مي كنند ، يا مثل عباس و قهرمان <از كرخه تا راين> به شهادت مي رسند. آنها توانايي جسماني خود را نيزاز دست داده اند. حاج راشد ديگر نمي تواند به  ورزش باستاني بپردازد. پسر حاج كاظم مچ دست او را دريك زور آزمايي سمبوليك مي خواباند.


مع هذا آنچه اينان از دست داده اند ، قدرت سياسي نيست. اين پهلوانان هنوز مي توانند قواعد را نقض كنند ، قانون را زير پا بگذارند ، وباكي هم از عواقبش نداشته باشند ، هرچند رفتارشان به گونه آدم هايي باشد كه ديگر به سيم آخر زده اند. اين پهلوانان به كجا پشت گرمند  با وجود آن كه مدعي اند با تخطي شان از قانون ، مجازات سختي در انتظارشان است-مجازاتي در حد اعدام؟ آيا اگر قهرمان اصلي فيلم <ارتفاع پست> ، يك آدم جبهه رفته از نوع حاجي هاي حاتمي كيا بود ، امكان نداست سرنوشت او طور ديگري رقم بخورد؟ اگر او مي گويد اعدام خواهد شد ، اطميناني درلحنش وجود دارد كه با اطميناني كه در لحن حاج كاظم در مورد عواقب گروگان گيري اش-در فيلم <آژانس شيشه اي>-هست از بيخ وبن متفاوت است. او آدمي معمولي است. كسي نيست در حمايتش صدايش را به “يكي از اين پير جون هاي سختي كشيده”برساند. جز اين در بسياري از ويژگي ها به حاجي هاي حاتمي كيا شبيه است. از اسراييل خوشش نمي آيد. بي حجابي را بر نمي تابد وصريحاً مي گويد سياسي نيست. اما چنانكه گفتيم مطمئن است كسي نيست درست در دم آخر از آسمان ، با هلي كوپتر نامه سفارش ، عفو ، حمايت ، يا هر چه رابياورد تا به دست سرگرد سلحشور آدمي  بدهد-اين نماينده محيل دوران جديد ، دوران باغ وحش ، دوران سيرك  ، دوران به قول خودش ثبات . آدمي از نوع جديد كه حاج كاظم از روي ساده دلي او را آدم روراستي تلقي مي كند كه حرفش را بي پرده مي زند ، اما دوست همرزم سابق حاج كاظم كه حالا همكار سرگرد سلحشور است مي گويد:“تو هنوز او را نشناخته اي. ” همين جا بگوييم كه نشان دادن خوش باوري حاج كاظم ، نه به قصد نمايش صدق و صفاي او كه براي برملا كردن دروغ و فريب نظم جديد است. همچون حاج كاظم ، حاج راشد هم در <موج مرده> از مصونيتي پنهان از همين نوع برخوردار است. او به قصد حمله به ناو آمريكايي وينسنت ، قرار گاهي را خلع سلاح مي كند ، اما بلافاصله لو مي رود و مجبور به تسليم مي شود. در اين هنگام كت نظامي اش را در مي آورد و بردوش جانشين خود مي اندازد كه برخلاف حاج راشد به نظم جديد تن داده است. سلامي نظامي نثارش مي كند و بي آنكه كسي مانع اش شود راهي مي شود تا خود يك تنه عملياتش را انجام دهد. طرفه اين كه سفارش هم مي كند:“بچه ها را تنبيه نكن. ”يعني كساني كه در عمليات خلع سلاح همراه او بودند.

 

اين استظهار به نيروهاي پنهان است كه از توان انتقادي آثار حاتمي كيا مي كاهد و به آنها باري ايدئولوژك ، می بخشد.  حاجي هاي حاتمي كيا بلدند چطوري “خطوط قرمز” را رعايت كنند. آنها قصد اخلال و آشوب ندارند. آنها بلدند به بي بي سي چه بگويند كه نتوانند آن را توي بوق بكنند. آنها مي خواهند به “نظام”كمك كنند ، منتها مطابق با تفسير خودشان. وقتي همرزمان حاج كاظم از قضييه گروگان گيري اش با خبر مي شوند ، براي كمك به او مي شتابند. آنها سوار بر موتورهاي پرقدرت-كه نمونه شان را در سگ كشي بيضايي به وجهي ديگر ديديم- از گرد راه مي رسند. اما حاج كاظم كمك آنها را رد مي كند. زيرا نمي خواهد عمل خود را به يك حركت جمعي تبديل كند. با شعر و شعار و جناس جواب مي دهد كه“خيبري دود ندارد ، سوز دارد. ”


ما حاجي هاي حاتمي كيا را غالباً در يك وضعيت (اگر بشود گفت) پاياني مي بينيم. آنها يا دارند بازنشسته مي شوند ، يا اين كه بعد از دوران خدمت شان در جنگ و با پايان جنگ ، آمده اند در شهر و شده اند مسافر كش ، يا اگر هم جنگ تمام شده ، در منطقه مانده اند؛در زمانه اي قدر نشناس ، آنها به كار خود مشغولند؛بي سرمايه ، بي مال و منال. وقتي حاج كاظم ، شرح واقعه را براي“شاهدان” [گروگان ها]مي گويدو داستان غول و باقي قضايا را شرح مي دهد ، جمع به سوي او مي شتابد ، اما نه براي همدلي ، يا ياري ، كه براي دادن سهم شان براي آزاد شدن. او گفته بود:“من يك يا علي مي خواهم. ” اما جمع قصه سرايي او را نوعي معركه گيري تلقي مي كند به شيوه رمال ها وپهلوان هاي زنجير شكن. هر كسي چيزي پيشنهاد مي كند؛پول ، تراول چك ، طلا و از اين قبيل. جمع ، گروگان گيري او را طلب نفع اقتصادي تلقي مي كند؛يعني انگيزه كنش وي را اقتصادي و دست بالا ، سياسي مي داند. حاج كاظم سرخورده و بور شده مي گويد:“مگر من از شما گدايي كردم؟ ”جمع دائماً نفعي را كه اوو امثال او از جنگ برده اند به رخش مي كشد:كولر ، يخچال ، سفر به خارج ، تلويزيون و الخ. اما زندگي حاجي گواه آن است كه چنين نيست. سرگرد سلحشور هم بي رحمانه همين تلقي را  ، به گونه اي ديگر ، بيان مي كند؛“آدم مربي باشه ، بعدمسافر كشي ، اجاره نشيني ، خونه نيم بند ، پسر دم دانشگاهي ، خب سخته. ”همين جمله نشان مي دهد حاجي از جنگ كيسه ندوخته است. پس آيا جنگ براي حاجي هيچ نداشته است؟ آيا كنش حاج كاظم يك كنش نفع ناخواهانه بوده است؟ نمي توان منكر شد كساني بوده اند كه با محاسبات سود و زيان به جنگ رفته اند ، اما به گفته عباس ، آنها با خدا معامله كرده اند. كنش آنها مطقاً نفع ناخواهانه به معناي اقتصادي اش بوده است. با اين حال چنين نيست كه آنها هيچ به دست نياورده اند. ما اين چيزي راكه آنها به دست آورده اند ، به پيروي از بورديو ، سرمايه نمادين مي ناميم. بورديو فرض جمع گروگان گرفته شده و سرگرد سلحشور را ، فرضي انسان شناختي مي داند كه“تمامي آنچه را كه مي تواند عاملان را به حركت وادارد به منفعت اقتصادي و بهره پولي فرو مي كاهد. در يك كلام فرض بر اين گذاشته مي شود كه مبناي عمل عبارت است از منفعت اقتصاديِ به وضوح درك شده و منتهاي آن بهره وري مادي آگاهانه  كه به وسيله يك محاسبه عقلاني طراحي مي شود. ”  او در مقابل اين محاسبه خود آگاهانه قائل به وجود يك رابطه همدستي وجود شناختي(انتولوژيك) ميان ابيتوس و حوزه مي شود. از نظر او ميان عاملان اجتماعي و دنياي اجتماعي رابطه اي از نوع همدستي وجود دارد كه مادون آگاهانه و مادون زباني است. “عاملان اجتماعي كه فراست بازي دارند ، كه از انبوهي از الگوهاي عملي درك و داوري را در هم آميخته اند كه به عنوان ابزارهاي بر ساختن واقعيت ، به عنوان اصول نگرش و طبقه بندي جهاني كه در آن حركت مي كنند ، عمل مي كند ، نيازي به اين ندارند كه مقاصد رفتارهاي خود را به عنوان غايت مورد نظر قرار دهند. ”  مخمصه حاج كاظم اين است كه بين او و جهان اجتماعي اش ، بين او و بقيه عاملان اين همدستي وجود ندارد. سرمايه نمادين او خرج شدني نيست. از سكه افتاده است. او برمبناي اين سرمايه دست به خشونت مي زند و توقع دارد خشونت او  ،  خشونتي نمادين  تلقي شود. “خشونتي كه به واسطه آن از افراد به زور ، تعهد و تسليم مي گيرند ، ولي به دليل ريشه داشتن اين اطاعت و تسليم در “انتظارات جمعي” ، در اعتقادات به لحاظ اجتماعي تلقين شده وجا افتاده ، كسي آن را به اين عنوان ، يعني تسليم در برابر زور تلقي نمي كند. ”  بورديو در تعريف سرمايه نمادين مي گويد:“سرمايه نمادين يك دارندگي بدون هويت خاص ، اعم از قدرت بدني ، ثروت ، روحيه جنگاوري و…است كه به وسيله آن عاملان اجتماعي درك مي شود كه ازآن مقولات درك و داوري برخوردارند كه به آنها اجازه مي دهد آن دارندگي ها را ببينند ، بشناسند و بپذيرند كه گرچه يك نيروي جادويي است ، به صورت نمادين منشاء اثر واقعي مي شود. ” درجمعي كه در <آژانس شيشه اي> به عنوان گروگان مي بينيم-بگو كوچك شده خود جامعه ايراني-يك حاجي فيروز ، كه البته معتاد هم هست ، يك بازرگان ، كه در همان جا هم مشغول معامله با بيرون است ، يك دانشجوي دختر محجبه ، كه با عمل حاجي ديگر حامي آنها نيست ، يك حاجي بازاري ، يك كارگردان سينما ، كه فقط “چيزهايي را مي بيند كه بايد ببيند”كه عينك دودي زده و عازم جشنواره اي در خارج است ، يك زن ايراني-خارجي ، خدمه آژانس وچند تايي ديگر از همين قماش كه هيچ كدام با حاجي همدلي نشان نمي دهند ، در جهان اجتماعي او سهيم نيستند ، و از همدستي با مي پرهيزند ، كه از جنگ دلخوشي ندارند ، كه…طرفه اين كه در اين جمع از خانواده شهدا ، اسرا و مفقودالاثرها خبري نيست-كه اگر مي بود واكنش آنها به عمل گروگان گيري در خور تامل بود-اين جمع جمعي بي رحم و فارغ البال از دنياي حاجي است كه از جنگ چيزي نمي داند و آن را فراموش كرده است. در اين صورت ، حاجي نمي تواند سرمايه نمادين خود را نزد آنها به كار بيندازد. اگر اين سرمايه به كار انداختني بود كه همان اول كار رئيس آژانس آن را نقد كرده بود. ا ين آدمي كه خودش دارد جاي حاجي و عباس را خالي مي كند تا بليط آنها را به يك زن و شوهر از ما بهتران-آن طور كه فيلم  آنها را مي نمايد-بدهد و حاجي را حواله همان كساني مي كند كه او را به جنگ فرستاده اند. در عمل به “تكليف” حاجي ما نفعي نمي بينيم. آنچه هست چشمداشت بي ثمرش به قبول است ، به ياد‌آوري و تذكر ، به اين كه او جنگيده ، سوز كشيده ، ديده كه گردان رفتن و گروهان برگشتن ، دسته رفتن و نفر برگشتن چه معنايي دارد. سعي او اين است با فراموشي جمع بجنگد ، كه در نهايت به فراموشي او و عباس منجر مي شود. سوالي كه حاتمي كيا و حاج كاظم و حاج راشد از خود نمي پرسند اين است كه چرا اين جمع اصرار دارد جنگ را به ياد نياورد. در نگاه اينان جنگ غير پروبلماتيك است و چون چنين است آنها كه در خور سرزنش است همين جمعي است كه در دغدغه هاي زندگي روزمره فرو رفته است ، لاجرم براي به جا آوردن اين سرمايه نمادين ، تنها بايد به خود آن دستگاهي متوسل شد كه در دوران جنگ ، اين سرمايه را به هر طريقي فراهم كرده است. در اين جاست كه دستگاه ، در مقام علت العلل ، به مانند يك بانك سرمايه نمادين ، تمامي اعمالي را كه از جنس اعمال اقتدار است ضمانت مي كند ، عملياتي كه هم دلبخواه است و هم به اين عنوان ناشناخته.   درست در لحظه اي كه سرگرد سلحشور با فريب دادن حاج كاظم آماده است او را دستگير كند ، همكار او با هلي كوپتر از آسمان فرود مي آيد و فاكس حاوي پيام بخشش ، توصيه ، …را به دست او مي دهد و در صحنه هاي پاياني فيلم مي بينيم كه او و عباس سوار هواپيما شده اند تا به لندن بروند. در اين حال نمي توان مدعي شد كه در فيلم هاي حاتمي كيا مرزي شكسته مي شود ، يا تخطي اي صورت مي گيرد. آنچه هست چشمداشت ، انتظار و سرزنش جامعه اي است كه ديگر حاجي هاي حاتمي كيا را بر نمي تابد ، بلكه از اول هم بر نمي تابيده. نقد حاتمي كيا بيشتر متوجه همين نيروهاي در حال ظهور است كه دارند مرزها و خطوط را مي شكنند و ديگر حرمتي براي حاجي ها قائل نيستند.


با  فيلم  <ارتفاع پست> ، چنين به نظر مي رسد كه حاتمي كياديگر حاجي هايش را وانهاده است و به مردم عادي پرداخته است. وقتي در <موج مرده> حاج راشد سوار با قايق به سمت ناو وينسنت حركت مي كند مي توانيم حدس بزنيم آخر و عاقبت او چيست. در <ارتفاع پست> حاجي هم اگر باشد يكي از محافظان هواپيما است كه در كنار يك محافظ ديگر ، ظاهرآً نمايندگان جناح هاي حاكم بر كشورند. در اين فيلم هم حاتمي كيا ، عده اي آدم را گرد هم مي آورد تا به واكنش هاي شان در برابر پديده هواپيما ربايي بپردازد. در اينجا هم مثل <آژانس شيشه اي> با فضايي محصور روبروييم كه راه به بيرون ندارد. اگر در <آژانس شيشه اي> ، كاراكترها نمي دانند قرار است چه اتفاقي بيفتد‏. در <ارتفاع پست>‏‏ ، قاسم و زنش نرگس ، لااقل از وقوع حادثه باخبرند. در آژانس شيشه اي ،  حاج كاظم مجبور مي شود مردم را به گروگان بگيرد و هيچ نقشه اي براي اين كار نداشته است ، اما در اينجا قاسم با طرح و نقشه وارد داستان مي شود. در <ارتفاع پست> ما با آدم هايي روبروييم كه به هواي يافتن كار  در شركت توتال ، راهي بندرعباس مي شوند اما بعد متوجه مي شوند كه قاسم آنها را با خود همراه كرده است تا در هنگام اجراي عمليات هواپيماربايي كسي به او خيانت نكند. اين آدم ها برخلاف آدم هاي “نازپرورده”آژانس شيشه اي ، نه اهل متلك گويي به انقلابيون و جنگ رفته گانند و نه اهل سياست. تنها خواست آنها- كه البته خود از جنگ زدگانند-اين است كه شغلي داشته باشند و در آمدي و امنيتي؛“هشت ساعت كار ، هشت ساعت استراحت”همين. در يكي از اپيزود هاي فيلم ، دختري از جمع مسافران روسري خود را بر مي دارد و بي حجاب ظاهر مي شود؛قاسم به او دستور مي دهد كه دوباره روسري اش را سر كند. قاسم در پاسخ به اعتراض دختر مي گويد:“خانم عزيز ما داريم مي ريم يه جايي كه آرامش داشته باشيم ، امنيت داشته باشيم ، اين دليل نمي شه كه هر كاري خواستيم بكنيم. اونجا هم زن زنه مرد هم مرده.  ”حساب اين آدم ها از سياست جداست. وقتي يكي از محافظان كه هنوز هويتش بر ملا نشده است ، به قاسم پيشنهاد مي كند كه به اسراييل بروند ، قاسم امتناع مي كند چون از اسراييل خوشش نمي آيد. او پيشنهاد پيوستن به گروه هاي مخالف را هم رد مي كندكه نماينده دروغين شان همين محافظي است كه با لوده بازي اداي آنها را در مي آورد. اين فرد كه علي نام دارد ، سرانجام با نقش بازي كردن هواپيما را از چنگ قاسم در مي آورد. محافظ دوم كه نماينده سنتي نظام حاكم است مي خواهد در خود هواپيما از مسافران خاطي انتقام بگيرد. او از دار و درفش و اعدام سخن مي گويد. اما محافظ دوم كه مي بيند اوضاع به هم ريخته به همه قول مي دهد از آنها دفاع كند. در برابر اين سوال نرگس كه آيا از قاسم هم دفاع خواهد كرد سكوت مي كند. در هر صورت نرمشي كه به خرج مي دهد و اجازه مي دهد بار ديگر نرگس به ملاقات قاسم برود كه در كابين زنداني شده است سبب مي شود تا نرگس اسلحه اي را كه پنهان كرده بود بيرون بياورد و بار ديگر كنترل هواپيما از دست محافظان خارج شود.  بعد چند تيري كه شليك مي شود ، سرانجام هواپيما در كوير سقوط مي كند.  هر كس نظري مي دهد كه كجا افتاده اند. محافظ دوم  با رضايت مي گويد:“هر جاهست آمريكا نيست.”

 

پيداست كه اين حاج آقا از نوع حاجي هاي مورد عنايت حاتمي كيا نيست. او آدمي است كه حاضر است همه چيز را به باد بدهد تا عزت و شرف مملكتش حفظ شود. گاهي آرتيست بازي در مي آورž