تعقل ِ قرآني همسان ِ دين ِ عجائز

نوشتهء مخلوق

Wednesday, April 04, 2007

 

در ارتباط با بحثِ درگرفته با عليرضا مازاريان (+ و +) که با کمالِ تاسف ميزانِ سواد و فهم اش از قرآن با منبري هايِ بي مايه هيچ تفاوتي نمي کند، بد نديدم که اشاره اي کوتاه به معنايِ عقل در فرهنگِ اعراب و نيز قرآن داشته باشم تا بر توهم اين طلبه يِ پرمدعا و سطحي خوان مبني بر توصيه يِ کتابِ محمد به تفکر عقلاني سايه روشني افکنده باشم.

 

- لسان العرب (از معتبرترين معجم هايِ لغت) در بابِ ماده يِ "عقل" چنين آورده است:

 

العقل: الحجر و النهي، ضد الحمق، و العاقل هو الجامع لأمره و رأيه، مأخوذ من عقلت البعير إذا جمعت قوائمه.

العاقل من يحبس نفسه و يردها عن هواها، اخذ من قولهم اعتقل لسانه إذا حبس و منع الکلام... و سمي العقل عقلاً لأنه يعقل صاحبه عن التورط في المهالک أي يحبسه.

 

هر کس اندک مايه اي از زبانِ عربي داشته باشد، با توجه به آنچه آوردم خواهد فهميد که "عقل" در فرهنگِ عربِ زمانِ محمد بمعني "حفظ التجارب" بوده و با عقل بمعنايِ تفکر استدلالي در دورانِ معاصر هيچ ارتباطي ندارد. شاهدش مورادِ کثيري ست از آياتي که در قرآن بعنوانِ مثال کفر انسان را سببِ وقوع نقمت بر او مي داند و با "افلا يعقلون/تعقلون" آنرا خاتمه مي دهد و اشاره دارد که انسان دچار غفلت است و الا بايد تعقل کند (پند گيرد) و ديگربار کفران نورزد. (و در همين اتمسفر قرار دارد مواردي که در قرآن ماده ي "ف ک ر" بکار رفته از قبيل "تتفکرون". اين موارد نيز ناظر به نوعي تنبه بر هوشياريِ باطني ست که بعنوانِ مثال ميانِ شخص بصير به آياتِ الهي و شخص نابينا تفاوت نهاده و با "افلا تتفکرون" نهيب مي زند و يا تفکر را بمعنايِ تصديق قلبي ناشي از گردش آسمان و زمين به وحدانيتِ خداوند مي داند.)

 

- محمد عابد الجابري، متفکر معاصر عرب، در جلدِ اول از کتابِ "تکوين العقل العربي" در اين باب دقت هايِ ارزشمندي دارد که گزارش مختصر رايِ او چنين است:

عقل در قرآن بمعنايِ تمييز ميانِ خير/شر و حق/باطل است. شايد به همين سبب است که ماده يِ عقل در هيچ کجايِ قرآن بکار نرفته است. در واقع اين کلمه نه بنحو جامد که در تمام مواردِ استعمال شده در قالبِ فعل اي و مشتق بکار رفته است: چنين است که مي بينيم قرآن مشرکان را موردِ عتاب قرار مي دهد به سببِ آنکه ميانِ حق و باطل در معنايِ اخلاقي آن، تمييز نمي دهند.

در برخي از آياتِ قرآن اساساً "عقل" بمعنايِ "قلب" بکار رفته است (اعراف آيه يِ 179) و "عدم تفقه" بمعنايِ غفلتِ دروني/باطني آمده است.

 

- عقل در قرآن، رابطه يِ تنگاتنگي با هدايتِ الهي و مسؤوليتِ بندگان در قبالِ خداوند دارد و در همه جا سخن از عقلي ست که تحتِ سيطره يِ تکليف قرار دارد و فرض گرفته شده که تبعيت از چنين عقلي (بمعنايِ حس دروني/فطري) بندگي بي قيد و شرطِ خداوند را در پي دارد. اين عقل در معنايِ اسلامي هم با عقل يوناني يکسره بيگانه است و هم بطريق اولي با عقل در معنايِ تفکر انتقادي و مدرن.

 

- بحث آن بود که مخلوق سخن از توصيه يِ محمد به "دين پيرزن ها" به ميان آورد و طلبه يِ قصه يِ ما در مقام مقابله و پاسخ، مدعي شد که مخلوق انصاف ندارد و قرآن نخوانده و نسبت به "افلا تعقلون و تتفکرون" جهل دارد. حال اميدوارم روشن شده باشد که طلبِ انصاف در اين مورد تا چه حد بي مورد است و جهل نيز از آنِ چه کسي است.

مگر داستانِ "عليکم بدين العجائز" جز اين است که آن پيرزن در جوابِ محمد که پرسيد "خدا را چگونه شناختي؟" سببيتِ خود در حرکتِ چرخ نخ ريسي را با سببيتِ خداوند در گردش آسمان و زمين قياس کرد. از نظر من هيچ ناسازگاري ميانِ توصيه يِ قرآن به "تعقل" با توصيه يِ محمد به "دين عجوزه ها" وجود ندارد. زيرا نحوه يِ فهم آن پيرزن از خدا، صرفاً رونوشتي بود از نحوه يِ پندهايِ قرآني بر رجوع به فطرتِ دروني در شناختِ خداوند. مگر در آياتِ متعددي از قرآن، خلق آسمانها و زمين و جريانِ طبيعي امور نشانه يِ خدا قلمداد نگرديده است؟ در واقع، تعقل قرآني و دين عجائز هر دو به بديهي بودن يا در تفسير رايج به فطري بودنِ شناختِ خدا در انسان اشاره دارد. کما که در سراسر قرآن گويا وجودِ خداوند محرز و مسلم است و تمام آيات بنوعي نفي شريک و اثباتِ وحدانيتِ خداوند و ربوبيتِ انحصاريِ او را بيان مي دارند نه اصل وجودِ خدا را. (بگذريم که وجودِ خدا نه بديهي ست نه فطري و "فطرتِ الهي" نيز نوعي دترمينيزم انسان شناختي و يکي از بزرگترين دروغهايِ تاريخ است.)

گرچه با اين ترتيب کتاب و سنت از تناقض گويي و پارادوکس رهايي مي يابد اما به اين قيمت که بهرحال بپذيريم تعقل قرآني در اتمسفر و فضايي همسان با دين عجائز قرار دارد و از آن نه توصيه به تفکر استدلالي بيرون مي آيد و نه سفارش به عقل نقاد.

 

پي نوشت:

مرتضي مطهري در پاورقي جلدِ پنجم "اصولِ فلسفه و روش رئاليزم" بحثي در بابِ اين حديث طرح کرده و وثاقتِ آن را موردِ ترديد قرار داده است. برايِ استدلال هايِ مخلوق در اينجا کوچکترين اهميتي ندارد که اين حديثِ محمد بن عبدالله باشد يا گفته يِ سفيانِ ثوري. از نظر من (و البته با التفات به شرحي که دادم) تعقل قرآني همرديفِ فهم آن عجوزه از خدا است و برخلافِ مدعايِ پاياني مطهري و با توجه به شواهدي که ذکر کردم، به هيچ رو دعوت به استدلال يا معرفتِ عقلي از "تعقل قرآني" و بطريق اولي از حديثِ مذکور استنباط شدني نيست.