|
۳-
مبارزه عليه
خطر جنگ از
مبارزه عليه
بنيادگرايي
اسلامي جدا
نيست!
همان
گونه که در
مقاله ذکر شده
تاکيد نمودم:
"سياست دفاع
طلبي ازحکومت
اسلامي چه از
موضع راست و چه
چپ نه تنها
براي
اپوزسيون
دمکراتيک
موجب سرافکندگي
است بلکه قادر
به تاثير
گذاري مثبت بر
افکار عمومي
بين المللي
براي جلوگيري
از جنگ نيست".
ناسيوناليسم
راست گراي
ايراني اعلام
کرده است
ابايي از آن
ندارد که براي
مقابله با خطر
جنگ و حفظ
يکپارچگي
کشور در کنار
حکومت بايستد.
در اين راستا
آنان تا آنجا
پيش رفته اند
که اولويت خود
را نه مبارزه
براي حقوق بشر
و دمکراسي و
عليه جمهوري
اسلامي، بلکه
دفاع طلبي و
جنگ رواني
عليه نيروهاي
سياسي اقليت
هاي قومي کشور
قرار داده
اند. براي
بسياري از چپ
گرايان اما
"گويا
پيامدهاي
فاجعه انگيز
همسويي با
بنيادگرايان
اسلامي براي "رويارويي
با
امپرياليسم"
در آغاز
انقلاب ايران
و پس ازآن به
اندازه کافي
نتايج ويران
گر در پي
نداشته است تا
با تجديد نظر
در سياست "عمده
بودن مبارزه
با
امپرياليسم"
از همسوشدن با
حماس، حزب
الله لبنان،
طالبان و
جمهوري اسلامي
ايران دست
بردارند. اين
مشکلي است که
نيروهاي چپ در
سطح بين
المللي نيز با
آن روبرويند. براي
برخي از
نيروهاي ضد
جنگ، "ضد
امپرياليسم"
همچنان معيار
اصلي
ترقيخواهي و
صف بنديهاي
ملي و جهاني
به شمار
ميرود. امري
که بروشني توضيح
دهنده دليل
نزديکي حکومت
هاي چپ گرا در
امريکاي
لاتين و بخش
ازچپ جهاني با
جمهوري
اسلامي و
بنيادگرايي
اسلامي در
منطقه است. اين
همسويي ها اما
همواره
آشکارا و با
نيت حمايت
صورت
نميگيرند
بلکه اتخاذ
سياست هاي
يکسويه عليه
آمريکا نا
خواسته آن ها
را در کنار
جمهوري
اسلامي و
بنيادگرايان
قرار ميدهد. براي
نمونه جنبش
صلح طلبي که
به جاي تاکيد
همزمان بر صلح
و دمکراسي و
امنيت براي
ايران و منطقه،
تنها جنگ طلبي
را محکوم سازد
بي ترديد با استقبال
بنيادگرايان
اسلامي روبرو
خواهد شد. با
چنين سياستي
نيروهاي
سکولار،
دمکراتيک و
تجدد خواه
يکسره قدرت
اثر گذاري
مستقل را از
دست داده و از
هر نوع چالشي
در برابر
نيروهاي
استبدادي
ديني بومي
عاجز خواهند
ماند و به حاميان
شرمگين
بنيادگرايان
اسلامي بدل
خواهند شد".
تجربه
دو جنبش ضد
جنگ
افغانستان و
عراق به روشني
نشانگر آن است
جنبشي که در
پاسخ به تهديدات
و اقدامات
ميليتاريستي
و جنگ طلبانه
آمريکا،
يکسره خود را
به
بنياگرايان اسلامي،
طالبان و يا
صدام نزديک
ساخته و وظيفه
اصلي خود را
دامن زدن به
احساسات و
هيجانات ضد
امپرياليستي
و ضد امريکايي
مي داند، چگونه
در عمل به
نيروي حامي
ديکتاتورها و
بنيادگرايان
اسلامي بدل مي
گردد. هر نوع
ناديده گرفتن
ضرورت مبارزه
همزمان عليه
جنگ طلبي آمريکا
و عليه جمهوري
اسلامي به
معناي
رويارويي با
مبارزات
دمکراتيک
ايرانيان
براي پايان بخشيدن
به عمر
استبداد ديني
در کشور است.
چنين خطري هم
در ميان گرو
هاي
اپوزيسيون
ايراني به چشم
ميخورد و هم
از آن بدتر در
ميان نيروهاي ضد
جنگ در
کشورهاي غربي
گسترده است.
براي بسياري
از آنان مشکل
اصلي
"امپرياليسم
آمريکا" است و
همسويي با
حکومت
بنيادگراي
اسلامي در ايران
نه تنها نا
مطلوب نيست،
بلکه اجتناب
ناپذير است.
آخرين نمونه
آن برخورد
مسئولان
ائتلاف ضد جنگ
در بريتانيا
است که
پيوستگي کارزار
"دستها از
مردم ايران
کوتاه"
را بدليل
موضع همزمان
آن عليه جنگ
طلبي و عليه
جمهوري
اسلامي لغو
کرده و اهداف
و اصول اين
کارزار را"کاملا
متغاير با
اهداف و اصول
ائتلاف ضد جنگ
در بريتانيا"
خوانده اند.
اينان گويا
فراموش کرده
اند که
مداخلات و
ماجراجويي
هاي جمهوري
اسلامي ايران
در عراق،
لبنان و
فلسطين، تهديد
دايمي
اسراييل به
نابودي ،
پيشبرد پروژه
غني سازي
اورانيوم و سر
باز زدن از
همکاري با سازمان
ملل متحد (که
بسياري آن را
تلاشي پنهان و
يا آشکار براي
وادارساختن
جهان به پذيرش
يک ايران اتمي
ميدانند)
زمينه ساز خطر
حمله نظامي
آمريکا است.
همسويي با
جمهوري
اسلامي در يک
جنبش پيشگيري
از جنگ خواسته
و يا ناخواسته
به معناي به
حاشيه راندن
جنبش حقوق بشر
در ايران و
رويارويي با
مردمي است که
براي نيل به دمکراسي
مي رزمند و
نيازمند
پشتيباني بين
المللي از
مبارزات شان -
و نه از
جمهوري اسلامي
- ميباشند.
سياست همسويي
با جمهوري
اسلامي جنبش
پيش گيري از
جنگ را تقويت
نمي کند بلکه
شکاف دروني آن
را فزوني
ميبخشد. به
جنبش صلح طلبي
و ضد جنگ
حقانيت نمي
بخشد، بلکه
مشروعيت آن را
خدشه دار
ميسازد.
بسياري
ميگويند راه
سومي وجود
ندارد: يا
بايد در برابر
آمريکا و
لاجرم در کنار
جمهوري
اسلامي
ايستاد و يا
بايد براي به
زانو در آوردن
جمهوري
اسلامي به
نيروي نظامي
آمريکا اتکا
نمود.
به گمان من
اما مبارزه
همزمان براي
صلح و دمکراسي
بنيان آن صداي
سومي است که
ميتواند مانع
از بهره
برداري جنبش
ضد جنگ به سود
ارتجاع بومي و
بنياد گرايي
اسلامي در
ايران گردد.
پرسش اين جاست
آيا راه سوم
تنها يک اتوپي
است و يا
امکاني است
براي شکل
بخشيدن به يک
گفتمان مستقل
که آينده
نيروهاي
دمکرات و
سکولار به آن
وابسته است.
|