مصاحبه سايت نيلگون با آرامش دوستدار

 

بخش اول:

  سپهرِ عموميِ مباحثه ميانِ روشنفکران ايراني و پيش شرط هاي گفت وشنودِ انتقادي

متن اصلاح شده در۱۲ ژوئن  ۲۰۰۶


 

 

ـ ـ ـ از اينکه تقاضاي سايت نيلگون را براي اين مصاحبه پذيرفتيد متشکرم. ايرادي نمي بينييد اگر بعضي از پرسش ها جدل انگيز باشند؟


PDF for Print
Font Download
Install font

آرامش دوستدار:  نه، اميدوارم شما هم اشکالي نبينيد اگر برخي پاسخها جدلي شوند. در واقع وقتي شما از پرسشِ «جدل انگيز» مي گوييد، معنايش اين مي شود که مي خواهيد من را به جدل برانگيزيد.

 

 ـ ـ ـ کتاب ها و مقالات شما از بحث انگيزترين و بُت شکنانه ترين نوشته هايي است که از زمان مشروطيت تا حال به فارسي نوشته شده و همينطور از پيچيده ترينِ آنها. هم اکنون در ايران چاپِ جلدسفيد کتاب هاي شما به  طور پنهاني فروش خوبي دارد و از اين لحاظ آثار شما با نوشته هاي کساني چون احمد کسروي و علي دشتي مقايسه شده. اين مقايسه البته نادرست است.  به نظر مي رسد خوانندگان به نادرست کتابهاي شما را فقط به خاطر «اسلام ستيزي» مي خوانند و گرنه هيچ دليلي وجود ندارد که کتابي دشوارفهم و چنين فشرده ـ نوشته شده، مورد استقبال کتابخوان معمولي در ايران قرار بگيرد. ولي بگذاريد قبل از اينکه سوآلم را راجع به «خوانندهء ايده آل» نوشته هاي تان مطرح کنم، در شروعِ  کار پرسش ديگري بکنم:

 

ـ ـ ـ در ماههاي اخير که شما چند سخنراني در اروپا و آمريکا داشتيد، اخبارِ پخش شده در رسانه ها و اينترنت، تصويري از شخصيتِ شما ترسيم مي کند پرخاشگر و عبوس که به همه کس  خُرده مي گيرد و همه چيز را تحقير مي کند. آخرين نمونهء آن، سخنرانيِ شما در شهر استکهلم بودکه خبرِ آن در وبلاگهاي اينترنتي به اين خاطر پخشِ وسيع پيدا کرد که در پرسش و پاسخي به آقاي عبدالکريم سروش حمله کرده بوديد. من مي دانم با آنکه شما مقاله اي انتقادي دربارهء يکي از کتابهاي آقاي سروش نوشته ايد، نظرتان در موردِ او و تعدادِ ديگري از روشنفکرانِ مسلمان، منفي نبوده؛ براي نمونه، وقتي من از شما خواستم از ميان روشنفکراني که به زعم شما اسيرِ «دين خويي» نيستند کسي را اسم ببريد، شما از آقاي محسن کديور نام برديد، که مرا کمي تعجب زده کرد اما نشان مي داد که شما نسبت به تعلقِ دينيِ يک روشنفکر، پيش داوري نداريد.

 

ـ ـ ـ راست اش را بخواهيد، تا اين زمان، همان معدود برخوردهاي جدي با کارِ شما از سوي همين روشنفکرانِ مسلمان صورت گرفته، نه از جانبِ به اصطلاح «سکولار» ها! آقاي عبدالکريم سروش در دو دههء گذشته چند مرحله تحوّل فکري را از سر گذرانده و در اين مسير بر بسياري از روشنفکرانِ ديگر در ايران تأثير بسيار گذاشته؛ به ويژه در دوره اي که نشريهء «کيان» منتشر مي شد (شما هيچوقت اين نشريه را ديده بوديد؟). کارها و دستاوردهاي او در فضاي فرهنگيِ ايران قابل اعتنا ست و همينطور به نظر مي رسد، به شهادت کساني که در بحث هاي گروهي و محفليِ او بوده اند، اخلاقِ رواداريِ روشنفکري و احترام به معاندِ فکري را هم تشويق کرده و آموزانده. تصور مي کنم اگر بدونِ مورد به او ناسزايي گفته شده بايد از او پوزش خواست. (پايان پرسش)

 

آرامش دوستدار:  از دور و نزديک شنيده ام که «اهلِ فرهنگ» کمابيش همين تصويري را از من دارند که شما ترسيم کرديد: من بايد آدمي باشم تندخو، بي ملاحظه، بدرفتار، خرده گير، به هرسان مشخص به اين گونه صفتهاي منفي. طبيعتاً من نمي توانم آزاديِ احساس و تجربهء شخصي را از ديگران بگيرم و آنها را به تجديدِ نظر در احساس و تجربه شان در موردِ خودم وادارم. اما من چنين آدمِ ترسناک و بدرفتاري هم نيستم، صفتهاي مثتبي هم در برخورد با ديگران دارم. مي توانم در گفتگوي با ديگران خوش رفتار و حتا، با موافقتِ شما، مطلوب باشم.  با آنها دمسازيِ کامل داشته باشم، با آنها بگويم و بخندم. با دعاويِ فکري و در نتيجه با خودم هم شوخي کنم. اين ها را هم کساني که مرا از نزديک مي شناسند مي دانند و هم مي توان در خلالِ سطورِ نوشته هاي من ديد.

 

اما جلويِ گستاخيِ کساني را که «هِر» از «بِر» تشخيص نمي دهند و مي خواهند در مسايلِ جدّي و دشوار اظهارِ لحيه کنند، مي گيرم. شوخي و مضحکهء بي جا را نمي پذيرم. در اينجا «شوخي» و «مضحکه» را من به موضعِ کسي اطلاق مي کنم که يکم: نوشته هاي مرا نخوانده بخواهد با من مباحثه کند، يا حتا اگر خوانده، دچارِ اين توهّم بشود که صِرفِ خواندنِ يک نوشته متضمنِ فهميدنِ آن است. دوّم: بدونِ هيچ مجوزي، صلاحيّتِ اظهارِ نظر براي خودش قايل باشد و به خودش ببالد، مثلاً چون از کودکي با شعر مولوي و حافظ و مشابهانشان مأنوس بوده و در مطاويِ پيچاپيچ اما تکراريِ آن چنان همشکلي پذيرفته که هنگامِ خواندنِ هر بيتي از آن، خودش نفسِ مجسّمِ آن بيت مي شود، و طبعاً پي نمي برد که او با چنان نشانه اي و بر اثرِ چنين پرورشي در واقع از همان کودکي مغز شويي شده است. سوّم: با بازگوييِ آنچه يک سده است از مفاخرِ فرهنگي مان و بي نظيريِ جهانيِ آنان به خوردش داده اند و همچنان از آن سرچشمه ها مي نوشد و تغذيه مي کند، به ردّ ِ تزِ من کمر ببندد، يعني به مرجعيت چيزي در ردّ تزِ من متوسل شود که پرسش ناپذيري و ناپرسايي ساختاري اش را تز من چون مانعِ بنياديِ انديشيدن در سراسر تاريخ فرهنگ ما تحليل و تعليل مي کند و شواهد برجسته اش را به دست مي دهد. چهارم: در ردّ تز من به فلان گفتهء اين يا آن متفکر غربي ارجاع دهد و نداند که به صِرف گفته و سخنِ محض هيچ متفکري نمي توان تزي را باطل شمرد، بويژه که آن تز از درون و در پيشرفتش مبتني بر تجربه و منطق باشد و ارتباط هاي عِلّي را ميان مراکز اصلي و پيوندهاي  پيراموني موضوع خود نمايان سازد. صراحت من در برابر کساني که با اينگونه عرض اندامها مي خواهند خود را حريف نشان دهند براي آنان غيرقابل پيشبيني است، به درجه اي که غالباً آنها را از خواب پيروزي مي پراند پيش از آنکه مجال بيابند در «مباحثه» مربوط وارد شوند. 

 

درست است که من محسن کديور را مسلماني ناميده ام که دينخو نيست و علتش را نيز گفته ام. اين تشخيص عملاً منحصر به مصاحبهء بسيار مفصلي مي شود که من از او در روزنامهء شرق خواندم. در اين مصاحبه کديور با احاطه و صراحتِ تمام در حوزهء تحقيقش، تبعيضات را در اسلام برشمرده و آنها را در مقوله هاي مختلف جمع آورده و توصيف کرده، چيزي که محتملاً فقط مطلعانِ حرفه اي دين اسلام مي دانند. آنچه کديور را از آنان متمايز مي کند فقط سکوت آنان در برابر مسألهء تبعيض در اسلام نيست، بلکه شجاعت، صداقت و حدّتِ ذهن اوست که مسايل و مقولاتِ ياد شده را غيرعادي و پوشيده مي داند و به همين جهت هم آنها را توصيف و توضيح مي کند تا غيرعاديها و پوشيده ها شناخته و آشکار گردند. محسن کديور اين توانايي را داشته که در موردي از دينش فاصله بگيرد، در آن بنگرد و آنرا نشان دهد. فقط در اين حد او طبعاً دينخو نيست.

 

طبيعتاً تعلقِ دينيِ هيچ کس الزاماً نبايد ارزش کارِ ذهنيِ او را تعيين نمايد. اما اين فقط در صورتي ميسر مي شود که دين امري شخصي و دروني براي آنکس باشد. اين را من بارها گفته و نوشته ام. سببش هم روشن است: کسي که نتواند در فعاليت ذهني اش دين را امري شخصي براي خود بداند، مآلاً دين خودش را ارزشي برتر مي شمارد و مي کوشد آن را در جامعه بگستراند و به نحوي تحميل کند، چنين کسي هرگز نمي تواند امري را بفهمد و بپذيرد که با پنداشتهاي ديني او تنافي دارند. هر مسلمان، بهايي، يا مسيحي اي که دينش نه منحصراً حاملِ حقيقت براي شخص او باشد، بلکه آنرا کلّ حقيقت و حقيقتِ کلّ برای همه بداند ، ناگزير است واقعيت را چنان ببيند که دين او مي گويد. از همين رو مثلاً قادر نيست تئوريِ تکاملي داروين را بپذيرد. اما مي توان فرض کرد که حتا آنکه دين برايش شخصي است نيز با تئوري داروين مشکل داشته باشد. به گمان من اين را مي  توان فهميد و براي او تفاهم داشت. اما چنين کسي در عين حال بايد اين را نيز دريابد که با «استدلال غير علمی» نمي توان نه فقط تئوري داروين، بلکه اصلاً هيچ تئوري اي را رد کرد. تئوري داروين علم است و کلي، در نتيجه مبتني بر تجربه و مجهز به تمام امکانات و وسايلي که مثلاً بيوشيمي، بيولوژي، بيولوژيِ مولکولي، ژنتيک و غيره در اختيارش مي گذارند. در حاليکه دين به معنای عامش، آنطور که من مراد می کنم، وابستگی است و فاقد هرگونه پايگاه تجربی ـ تعقلي، و به همين يک علت علم نيست و نهايتاً در استدلال عاجز. به محض آنکه ديني چه به معنای عام و چه به معنای خاصّ،  بخواهد پا به ميدان «استدلال» بگذارد، نه تنها از پيش با شکست مقدّر وارد ميدان شده، و هر چه بيشتر در اين کار بکوشد عرصه را بيشتر بر خود تنگ مي کند، بلکه اين را لو مي دهد که  به هر دو معنايش دينِ ديگران برايش مردود و باطل است. تجاوزِ ديني از همين جا شروع مي شود. مسيحيت، اسلام، کمونيسم، و فاشيسم گواههاي تاريخيِ اين پديده هستند. هرسه نخست تجاوز را با قهر محض آغاز کرده اند و آنرا سپس با قهرِ استدلالي ادامه داده اند و حفظ نموده اند.

 

بعيد نمي دانم که برخي از روشنفکرانِ مسلمان، جدي به نوشته هاي من پرداخته باشند. اما بعيد به نظرم مي رسد که «روشنفکران» به اصطلاح «سکولار» رغبتي به اين کار از خود نشان دهند. از تک و توک روشنفکران لاييک يا سکولار که بگذريم، عموماً «روشنفکران بي دين شده» از من مي پرهيزند، يا با من «قهرند»، چه در واقع روي سخن  من با همين نوع «روشنفکران» است که تا پيش از روي کار آمدن جمهوري اسلامي کباده کش فرهنگ ما بوده اند و همه در چنين سِمَتي برضد حکومت پيشين براي جمهوري اسلامي راهگشايي کرده اند.

 

از آنپس چه «در ايران مانده ها» و چه «از ايران گريخته ها» شان يا همچنان در مرداب عرفان غوطه مي زنند، و حتا مدرنيته را در آن پيشبافته و پيشساخته مي يابند، يا در آنسوي مدرنيته سر از پُست مدرن در مي آورند. يا به تحقيق به اصطلاح «بي پيشداوري» مي پردازند، يا داستان نويس تر، شاعرتر، و هنرمندتر شده اند، يا به دور از همهء اينها با نيچه و مارتين هايدگر تعاطيِ فلسفي مي کنند، حتا کنگره براي کانت و نيچه برگزار مي نمايند.

 

همه و همهء اينها در  و براي  سرزميني که عمر متمدن شدنش در تاريخ اسلامي آن از پنجاه سال تجاوز نمي کند! منظورم دورهء حکومت پهلوي هاست. از اينگونه نمايشهاي مضحک و رقت انگيز که بگذريم و به پس، در کارنامهء «روشنفکري» دورهء محمدرضا شاه بنگريم، نمي توانيم ده مورد بيابيم و نشان دهيم که نشانهء بيدار شدنِ ما از خواب يک فرهنگِ جنساً فرتوت و نازا باشد که همواره خود را در ما و ما را از و در خودش تکثير کرده است. يکي دو استثناي احتمالي فقط مؤيد قاعدهء عمومي اند و عملاً ارزشِ فرهنگي ندارند. پيداست که نه از اين «روشنفکري» زمان شاه و نه از «روشنفکران سکولار» تازه پا به جهان گذاشته، که معدن شان بويژه آمريکاست، و از اين نظر حقش است آدم را حتا به دانشگاههاي پرآوازهء آمريکايي نيز ظنين نمايد، هيچگاه من انتظار کنجکاويِ صادقانه و توجه ناشي از آن نداشته ام. براي آنکه «روشنفکري» ما به زعم من،  خود در شکم فرهنگ ديني پرورده و از آن زاده شده. بنابراين تزِ «امتناع تفکر» الزاماً شامل آن نيز مي شود، چه بسا در وهلهء اول و پيش از هرچيز و هرکس ديگر. اينگونه تز ناگزير مجاز نيست از کسي يا چيزي که آماج او قرار مي گيرد در مورد خودش انتظارِ کنجکاوي و استقبال داشته باشد.

 

به گفتهء شما بعيد نيست من به عبدالکريم سروش نسبتي ناروا داده باشم و اين احتمال مي تواند پوزش خواستن از او را موجه نمايد. به اين مورد سپس خواهم پرداخت. همينجا اين را صريحاً و موکداً بگويم که پرداختن به مستوره های «روشنفکری اسلامی» چون عبدالکريم سروش، به تحولاتِ ديدگاههاي آنها و مسايلشان را من براي خودم زايد و اتلافِ وقت مي دانم. و اگر شما در آغاز اين مسئله را مطرح نکرده بوديد که متصف کردن عبدالکريم سروش به آن صفت ممکن است ناروا باشد، طبعاً او جايي در گفتگوي ما نمي يافت. اما نظرِ شما مرا به دادن پاسخ تحليلي و مشروحي وامي دارد که شما محتملاً انتظارش را نداشته ايد و افزون برآن احتمالش ضعيف نيست که علاقه مندان و مريدانِ او را بيشتر برنجاند و حتّا بيازارد، در عوض برخي را هشيار يا هشيارتر سازد. 

 

اما نخست: درست است که من نقدي بر کتاب «قبض و بسط» او نوشته ام ــ اثري که بايد هستهء اصليِ تز او دربارهء دين باشد،  و منظور او از دين طبيعتاً و منطقاً دين اسلام است ــ اما درست نيست که جز اين نظرمن نسبت به او منفي نبوده. به ترتيب مي گويم چرا.

 

متحول شدنِ فکري عبدالکريم سروش، که شما به آن اشاره کرده ايد،  مي تواند چند معنا داشته باشد: يا او ديگر تزِ «قبض و بسط» را که موضوعش «دريافتِ آدمي از دين» است، رها کرده، و دين را در ذاتِ خود وارد ميدانِ تأملات خويش ساخته؛ يا او همان تز نخستين را بسط داده و ژرفتر کرده و به نتايجي پرشمول تر رسيده است که آن را تکميل مي نمايند؛ يا همان ديد را به جنبه هايي از دين اختصاص داده، و اين حاکي از تنگتر کردنِ آن و محدود ساختنِ چشم اندازِ آن بايد باشد. شقّ کاملاً ديگرش اين است که او به فعاليت ذهني اش دربارهء دين، نقش و تأثير آن در جامعه و فرهنگش کلاً خاتمه داده است و به رشته هايي مي پردازد که ارتباطي با اين موضوعات ندارند. مثلاً به جامعه شناسي که در چگونگيِ پديده هاي اجتماعي پژوهش مي کندــ در مواردي پديدهء دين نيز مي تواند از آن زمره باشدــ و نه در حقيقت يابي حقيقيِ آنها؛ يا با روانشناسي سروکار دارد، يا با فلسفه و فيزيک و غيره. اما ترديد نيست که منظور شما اينگونه تحولات نيستند، وقتي مي گوييد: «عبدلکريم سروش در دو دههء گذشته چند مرحلهء فکري را از سر گذرانده» و تأثير قابل ملاحظه اي روي روشنفکران گذاشته است، در واقع اين شما هستيد که بايد نخست تحولاتِ مورد نظر را هرچند به اختصار توضيح دهيد و مشخص سازيد، آنهم در «دو دههء گذشته» که شما رويش تأکيد مي کنيد، يعني از شش سال پس از استقرار جمهوري اسلامي به اين سو.

 

اکنون مي خواهم توضيح دهم چرا من هيچگاه نظر مثبت به او نداشته ام. عبدالکريم سروش از همان آغاز در روي کارآمدنِ جمهوري اسلامي دست داشته. درهمان آستانهء انقلاب، شرکت پرجوش و خروش او در مباحث مختلف براي تغييرات اساسي فرهنگي و اجتماعي ايران بر پايهء «اسلاميزه» کردنِ آنها، که در مباحثه هاي اهل فن در ميزگرد «کيهان فرهنگي» تشکيل مي شد و در نشريه اي به همين نام منتشر مي گشت، مؤثر تر و پرآوازه تر از آن بود که او را از پيشتازان «روشنفکري اسلامي» نسازد. بلاغت اسلامي و اتکايش به مباني دين مبين چندان بود که حتا کسي چون عبدالجواد فلاطوري را در آن مباحثه ها از ميدان به در مي برد. و اين عبدالجواد فلاطوري که بود؟ استاد اسلام شناسي در دانشگاه کلن (آلمان)، داراي درجهء اجتهاد و خود از مبلغان حکومت اسلامي، اما در خوي و روالش ليبرال. همين براي احساس و حکمتِ اسلامي عبدالکريم سروش زياد و مردود بود.

 

عبدالکريم سروش باني و عضو «شوراي انقلاب فرهنگي» و از مبتکران طرح  و عاملان بستنِ سه سالهء دانشگاههاي ايران است. مي دانيد سه سال بستنِ دانشگاهها يعني چه؟ اول از همه يعني براي عملي کردن نقشهء خود مراقب بودن و از هر اجتماع سازمان يافته و متشکل بيم داشتن، و مآلاً بُرد و اهميتِ پديدهء دانشجو را چون نيروي مقاومت در برابر ظلم، اجحاف و اختناق شناختن، عملاً يعني خطر آن را براي حکومتِ هنوز مستقر نشدهء اسلامي ديدن.

 

اين پيشبيني طبيعتاً ناشي از آگاه بودن به اين امر است که مقاومت واکنشي ست در برابر زور، و اعمالِ زور براي استقرار حکومت اسلامي و مقاصدش اجتناب ناپذير است. پس بايد به هر وسيله اي مانع از به وجود آمدنِ مقاومت شد. بايد قهر را چنان به موقع و به گونه اي به کار برد که مقاومت مجال بروز کافي نيابد. بايد آب را از سرچشمه بست. سرچشمه اي که سازمان وسيع و رسمي کشوري داشت و با چنين بعدي مي توانست هستهء مقاومت گردد، تخم آن را بپراکند و از آن شبکه هايي بزرگ در جامعه پديد آورد فقط و فقط دانشگاه بود. پيشبينيِ اين مانع و خطر بالقوه براي استقرار جمهوري اسلامي و پيشگيري از به وجود آمدن آن را بايد به زيرکي عبدالکريم سروش تبريک گفت.

 

اما هرآينه او خود را معصوم بداند و ديگران را مسئول در بستن دانشگاهها، آنگاه بايد به اين پرسش پاسخ دهد که او براي چه و چگونه عضو «شوراي انقلاب فرهنگي» هنگام پاگرفتنِ حکومتي بوده که سه سال تمام دانشگاهش درسراسر کشور تعطيل مي شوند. چنانکه هم اکنون در زير خواهد آمد خودش زمزمه کنان گفته است که عيناً او به همين علّت از مؤمنان و اعضاي آن «شورا» بوده. اما از انديشمندِ انسان دوست و دلسوز شده ای چون او حالا ديگر بايد انتظار داشت به ما بگويد که در آن «شورا» چه کاره بوده و چه مي کرده است. ولي در اين مورد او، با وجود اينکه شرافت و صداقتِ انديشمندي اش ايجاب مي کند از دورهء عضويتش در «شورا» گزارشي مبسوط در اختيار ما بگذارد، خاموشي مي گزيند. چه بسا « تفکّرِ قبض و بسطي» يعني گنگي، نابينايي و ناشنوايي در برابر حقايقِ تلخ، او را به چنين ترجيحی وامي دارد. در غير اينصورت لابد بنا را بر اين مي گذارد که ما بايد به فراست دريابيم آنچه را که انتظار داريم او براي ما گزارش نمايد. از قراين بر مي آيد که نظر او در اين مورد نمي بايست نادرست و بيجا بوده باشد. اگرنه در اين همه سفري که او سالهاست به اروپا و آمريکا مي کند، در سخنرانيهاي بي شمارش که همه جا مورد استقبال قرار مي گيرند، و با وجود تحولاتي که پي در پي «از سر مي گذراند»، آنچنانکه کنجکاوان را از پيشرفت چشمگيرش در مدارا با ديگرانديشان و از استعداد فرهنگي و سياسي اش به حيرت انداخته، مسئله نقش و کارايي او در «شوراي انقلاب فرهنگي» وقت جداً مطرح مي شد.

 

حالا ببينيم او زمزمه کنان چه گفته است. پس از بيست و چند سال حکومت اسلامي، سرانجام دو سه سال پيش روزنامه نگاري اين مسئله را مطرح کرد و نتيجتاً نشان داد که ما آنچنان فراستي هم که عبدالکريم سروش حدس مي زده و انتظارش را از ما داشته نداريم. بدينگونه وقتي او به ابتکار و توسط روزنامه نگار ياد شده در مصاحبه اي به عنوان مسئول و عامل بستن دانشگاهها مؤآخذه مي شود، با اين مفاد پاسخ مي دهد: اگر او در آن «شورا» نبود و به بستن دانشگاهها رأي نمي داد، سرنوشت دانشگاهها وخيم تر شده بود. سروش در واقع مي گويد که او با اين اقدامش جلوي تند روها را گرفته و مانع از بروز فاجعه اي بزرگ شده است. عمل اين متفکر اسلامي به عمل آن قاضي مي ماند که از او بپرسند چرا اين يا آن بيگناه را به حبس ابد محکوم کرده و او پاسخ دهد: اگر او چنين تدبيري نکرده بود، همکارانش که با پايمرديِ شخص شخيص او بنيادگذار، سازنده، سازمان دهنده و گردانندهءاين «دادگستري» اند، بيگناه را اعدام مي کردند. به اين ترتيب دانشجويان و دانشگاهيان مديون عبدالکريم سروش مي شوند و او از آنان طلبکار. چون بستن دانشگاهها به هرسان به صلاح آنان بوده، اگر به خاطرِ آنان نبوده باشد! اين يکي از معني هاي بستن دانشگاهها و اغراض نهفته در آن بود.

 

مي رسيم به معناي دوم. بستن دانشگاه يعني از کار انداختن کانون پژوهش و دانش، يعني تيشه به ريشهء حياتي فرهنگ زدن. يعني امکان پرورش ذهن و فکر را از لايهء جوان و ممتاز و سازندگانِ آيندهء جامعه گرفتن، يعني نيروهاي سازنده، نگهبان و پيشبرندهء آيندهء جامعه را سرکوب کردن و در نتيجه يعني سدّ حايلِ آنها را از جلوي ورطهء جهالت برداشتن و راه سقوط در آن را براي جامعه باز کردن. يعني ترويج تعمدی و رسمي خرافات و ادارهء کشور به دست مبتکران اين نقشه و مجريان آن، کساني که سواد قرآن و فقه و اصول طبعاً داشته اند اما به نسبت عکس بيفرهنگ بوده اند. چون فرهنگشان از مقولاتي که شمردم و مشابهان آنها تجاوز نمي کرده است. فرهنگ حتا به صرف تحصيل مثلاً رشتهء پزشکي، مهندسي و غيره، چه در دانشگاههاي خارجي و چه در دانشگاههاي خودمان، حاصل نمي شود. اينهايي که براي مثال آوردم حرفهء محضند و مآلاً نه هرگز فرهنگ. فرهنگ سرچشمهء جوشان در پديد آوردن دستاوردهاي شکوفنده اي ست که حيات جامعه را در باروريهاي دگرگون شونده اش ميسّر مي سازند. بافرهنگ آن کسي است که با اين دستاورها آشنا و مأنوس باشد، به سهم خود زمينهء پرورش و گسترش آنها را فراهم آورد و ذهن و احساس خود را در آنها و از آنها باز و تلطيف نمايد. در اين حد، مهندس، پزشک و متخصصِ کامپيوتر، به محض آنکه در رشتهء خود محدود و محصور بمانند به همان اندازه بي فرهنگند که خميرگير يا شاطر و از اين نظر ترجيحي بر اينها ندارند.

 

معناي سوّم بستن دانشگاهها «پاکسازي» آنها از استادان است که غالبشان در رشته و سِمَتِ خود از ورزيده ترين و متبحرترين آموزگاران بودند، و از امروز به فردا بدون کمترين تأمين مالي و امنيت اجتماعي از کار برکنار شدند، و در مواردي به نان شب محتاج. معناي واقعي «پاکسازي» همانا بي سرپرست کردن علمي دانشگاهها و سپردن آتيِ آنها به دست آموزگارن نوپا، بي تميز، بي فرهنگ و بيسواد، و هردو به دست کساني که بزرگترين سرمايهء «علمي» شان در وهلهء اول جهل ايماني، انباشته بودن از فقه و اصول و تفسير و احاديث و اخبار بوده است. به همين سبب اينان چنان از کودکي با عصارهء اينگونه پرورش روحاً و جسماً مغزشويي شده اند که از آنچه در آنها شسته شده نمي بايست چيزي باقي مانده باشد. تخريب دانشگاه فقط نمونه اي است از ويران کردن تمام نهادهايي که بر پايهء آنها جامعه استوار بود و رفته رفته داشت به صورت جامعه اي متمدن در مي آمد. اين معناي سوم بستن سه سالهء دانشگاهها درهم نورديدن سرنوشت يک نسل دانشجوست. و اين نه فقط يعني سرمايهء علمي و فکري سازندگان آيندهء کشور را به باد فنا دادن، بلکه يعني تمام امکاناتي را که آن نسل براي آيندهء خود داشته و در راه رسيدن به هدفش کوشيده بوده دود کردن و به هوا فرستادن. يعني بهترين نيروهاي کشور را در بهترين دورهء جوانيِ آن نسل به هدر دادن، يعني زندگي اش را تباه کردن و افق آينده اي برايش باقي نگذاشتن. هر اندازه هم مبتکران و عاملان بستن سه سالهء دانشگاه کفاره دهند، و توبه و انابه کنند ــ که هرگز تا کنون نکرده اندــ سر سوزني از اميدها و آرزوهاي آن نسل را که معلوم نيست چه بر سرش آمده نمي توانند به آن بازگردانند. تنها ندامت نمادين آنها اين مي بود که خود را سربه نيست مي کردند. اما اين اندکي شرم، غيرت و عذاب وجدان مي خواست.

 

چهارمين معناي بستن سه سالهء دانشگاه چيست؟ مقررات جديدش در بازگشايي آن هاست. نخست و پيش از هر چيز، دانشجوياني مي توانستند پس از قبول شدن در کنکور وارد دانشگاه شوند که اطلاعات کافي ديني داشتند. مي شود حدس زد چه گروههايي، از چه خانواده هايي و از کدام مرتبهء اجتماعي و فرهنگي مي توانستند از اين پل صراط بگذرند. اما يقيناً نمي توان ادعا کرد که ايمان زايندهء هوش سرشار است و نتيجتاً دانشجويان ديني از حيث استعداد، زيرکي، درس خواني بر دانشجويان غيرديني تفوّق داشته اند و به هرسان سزاوارتر از آنان براي ورود به دانشگاه و گذراندن دورهء تحصيلات عالي بوده اند. اما اين را مي توان  به جرأت گفت که هيچگاه هوش سرشار زايندهء ايمان نيست. اگرنه لااقل در همين سرزمين خودمان هوشمندتران فقها و متکلمان بودند ــ ناصرخسرو از اين نظر يک استثناي منحصر به فرد است. از همين دورهء مشروطيت به اين سمت که بياييم، مي بينيم بهترين، با استعدادترين، بافرهنگ ترين، پيشروترين ايرانيان که تجدد را به جامعهء ما آورده اند و موجب تحولات ناشي از آن شده اند اشخاص غير ديني بوده اند. خيال نمي کنم بردن نام آنان در اينجا لزومي داشته باشد. هيچ دوره اي در تاريخ دانشگاههاي ايران نمي شناسيم که دانشجويان ديني اش الزاماً از شاگردان ممتاز بوده باشند. اما به يک نگاه مي توان ديد که تمام سازندگيها در سراسر جامعهء ايران از آغاز دورهء تجددش، تا پيش از روي کار آمدن جمهوري اسلامي، به دست فارغ التحصيلان غير ديني دانشگاهها انجام گرفته.

 

مي خواهم با اين توضيحات به اين نتيجه برسم که پس از بازشدن دانشگاهها لااقل تا يک دهه و نيم هزاران هزار نفر از قبول شدگان کنکور سراسري از دختران و پسران غير ديني بوده اند که به سبب رد شدن در امتحان معلومات اسلامي از تحصيل دانشگاهي محروم مي مانند. يعني برآن نسل آغاز انقلاب بدينگونه در سه نسل ديگر نيز افزوده مي شوند