|
جولای ۲۰۰۶
مصاحبه
سايت نيلگون
با آرامش
دوستدار
بخش دوّم:
در ميان
سه حوزهء
معنايي:
گفتار
«غرب زدگي»،
گفتار «شرق
شناسانه»، و
گفتار «پسا
استعماري»
****
ـ ـ ـ
حساسيت هاي
زيباشناختيِ
شما آوانگارد
است: شما نيما
و هوشنگ
ايراني (جيغ
بنفش) را مي پسنديد،
اما از عرفان
بازيِ سطحيِ
سپهري وار و
اخلاقيات اومانيستيِ
شاملومانند
بيزاريد و از
سينماي به
ظاهر مُدرن
اما سراسر
سنتّي ايراني
که به خيال
خودش به غرب
درس اخلاق مي
دهد دلِ خوشي
نداريد.
حوصلهء
اخلاقيات و
فلسفهء کانتي
را هم نداريد،
در عوض به
نيچه و فرويد،
و دنياي تيره
و از لحاظ
اخلاقي مبهمِ
«پاتريشيا
هايسميت»
دلبسته ايد. با اين
نوع
حساسيّت/سليقه/ذائقه
(سِنسيبيليتي)،
قاعدتن، شما
بايد نسبت به
سويهء تاريکِ
پيشرفتِ
تمدني نيز
حسّاس باشيد.
پيش از آنکه
پرسش هاي بخش
دوّم را با شما
مطرح کنم،
مايلم واکنش
شما را در
قبال اين جملهء
معروف والتر
بنيامين
(تزهايي
دربارهء تاريخ)
بدانم: «هيچ
سندي از تمدن
وجود ندارد که
همزمان سندي
از بربريّت
نباشد.»
آرامش
دوستدار: نسبتاً
بسيار زود، در
همان دورة
تحصيل فلسفه،
من را نيچه از
رؤيايي بهنام
«پيشرفت»
بيدار ساخت.
بهمحض آنکه
پيشرفت
معنايش را از
دست دهد، يا
بيمعنايياش
آشکار گردد،
خودبهخود
حادثهاي که
چنين نام
گرفته، نميتواند
بدون «ضد
حادثه» روي
دهد. تمدن در
واقع ناميست
براي پيشرفت
با مميزات
مختص بهخود.
شهرنشيني
با تضمناتش
يکي از آنهاست
اما با ارزشِ
کانوني. چون
تمدن در حوزهاي
معين بهوجود
ميآيد، حوزة
بيرونياش
طبيعتاً از
گزند آن در
امان نميماند.
علم
مسلماً يکي از
عنصرهاي اصلي
تمدن است. با علم،
آنطور که
دکارت بهدرستي
ديده و گفته،
انسان ميشود
فرمانروا و
مالک طبيعت.
دست فرمانروا
بيگمان براي
تجاوز، تعدي و
ريشهکن کردن
باز است.
طبيعت نه بهمعناي
اعمش و نه بهمعناي
اخصش در آدمي،
در برابر
فرمانروا و
مالک خود
کمترين
مصونيتي
ندارد. هر
«حادثه»ي
تمدني با «ضد
حادثه»ي آن
همراه است.
اما اين دو،
ارتباط بهاصطلاح
«ديا لکتيکي»
با هم ندارند
تا به « برآيندي
برتر از
خودشان» منجر
گردند، بلکه
اين آخري ضرورتاً
نتيجة آن اولي
است و
ماندگار.
تمدن بههمان
اندازه
سازنده است که
ويرانگر.
بنابراين حرف
والتر
بنيامين
قطعاً درست
است که «پيشرفت»
همواره با
بربريت همراه
است. بويژه که
«پيشرفت» حتا
به معناي لغوي
آن در تحقق
خودش «موانع» را
از سر راه خود
برميدارد. در
عينحال بايد
دانست که
ويرانگري، يا
بربريت ناشي از
تمدن را ژان
ژاک روسو بهگونهاي
اساسي شناخته
و به تحليل
اجتماعي آن
پرداخته است.
ـ ـ ـ دليل
آنکه من بدون
هيچ مقدمه اي
اين پرسش را
مطرح کردم اين
بود که
پيشاپيش، قبل
از آنکه
انتقادِ بعضي
ها را از شما
ـــ حاکي از
داشتن بينش
«شرق شناسانه»
(اوري يِن
تاليستي) به
اسلام،
اروپامداري
يا يونان
مداري، يا حاکي
از داشتن
ديدگاه ساده
انگارِ
روشنگريِ قرن
هجدهمي و خوش
بين نسبت به
عقل و علم و
پيشرفت ـــ با
شما در ميان
بگذارم، روشن
کنيم که شما
سويه تاريکِ
تمدني، يا
سويهء تاريک
تمدن غرب را
چگونه مي
بينيد، هم در
سطح نظري و هم
در سطح روحيهء
فردي و ذوق و
سليقهء
استتيک. من
دنياي شوم و
تاريک و از
لحاظ اخلاقي
نامتعّين ـــ
در حقيقت
کاملن نيچه اي
ـــ پاتريشيا
هايسميت را به
عنان نمونه اي
از ميان طيف
علايق فردي
شما مثال
آوردم. مي شد
راجع اکسپرسيونيسم
اتريشي/آلماني
يا «نوآر»
آمريکايي هم
که شما اينهمه
به آن علاقه
داريد صحبت کرد:
سياهي در دلِ
روشنگري.
«دوپل گانگر»
هاي قهرمانان
مثبت! دنياي
سايه ها.
آرامش
دوستدار: پاتريشيا
هايسميث،
که من چند
رمان از او
خواندهام،
مال زمانهايست
که انسان را نميشود
بهآساني از
ديد فرويدي آن
خارج کرد. با
اينکه پيش از
او رابرت لويي
استيونسون، نويسندة
اسکاتلندي و
متاثر از
ادگار آلنپو،
دو خميرماية
متضاد مستأصلکننده
در آدمي ميبيند
و آن را در دکتر
جکيل و ميستر
هايد مينماياندـ
هراندازه اين
تضادِ مستأصلکننده
در فيلم بد
آمريکايي آن(
اسپنسر تريسي
و اينگريد
برگمن) مسخ ميشود،
در فيلم خوب
فرانسوي آن (
موسيو
لوکردوليه ، از
ژان رنوآر)
آشکارميگرددـ
اريژيناليته
و ارزش کار
پاتريشيا هاي اسميث
به هيچرو نميکاهد.
با رمانهاي
جنايياش او
ما را در
بُعدي کاملاً
ديگر شاهد اين
کند که در
اعماق رواني
هر فرشتة
انساني، ديو
انساني
نيرومندتري
خفته، تا
زماني بيدار
شود.
مسئلة
اخلاق،
آنگونه که
بويژه و نخست
در آثار نيچه
توضيح و تحليل
ميشود،
بسيار پيچيدهترو
ذرهبينيتر
از آن است که
بتوان آن را
با چشم
اخلاقِِِ فلسفة
کانت حتا از
دور ديد.
از سوي
ديگر وقتي شما
ميگوييد
«فلسفة کانتي»
طبيعتاً
منظورتان فقط
فلسفة اخلاق
نزد کانت
نيست.
بنابراين
اهميت کانت
هرگز به فلسفة
اخلاق او
منحصر نمي
شود. در اينکه
کانت يکي از
چند فيلسوف
بزرگ در تاريخ
فلسفه است،
ترديد نميتوان
کرد. اما وقتي
روي سخن شما
با من است،
اين را بايد
در نظر گرفت
که نزديک به
چهار دهه است
که من از
فلسفة
دانشگاهي دور
شدهام، و اين
بهسبب سني هم
که از من
گذشته امري
غيرطبيعي
نيست، گرچه
الزامآور
نباشد. اما
آنچه ساليان
دراز است من
را در فلسفه
بهخود مشغول
ميکند، هم از
نظر موضوع و
هم از نظر چشماندازهاي
مربوط، عملاً
از حوزة فلسفة
کانت خارج ميماند.
گذشته از
اينکه در
فلسفه نيز هر
کس کمابيش
کششهاي خود را
ميپرورد، يا
از طريق
کششهايش
پرورده ميشود.
کشش من از
جمله، زماني
به مارتين
هايدگر بسيار
زياد بوده.
اثر آن در
همان آغاز ملاحظات
فلسفي چشمگير
است. اما کشش
من به نيچه
بايد بهمراتب
عميقتر و
زورمندتر
بوده باشد که
طبعاً با
تغييراتش
همچنان ژرفتر
گشته و بر
بُردش افزوده
شده است. اما
اين مانع نميشود
که من بتوانم
با ديد
نقادانه در
فلسفة او بنگرم.
تازه همين را
نيز از خود او
و عموماً از اروپاييان
ياد گرفتهام.
وقتي به پس مينگرم
و رويداد فکري
و زيستي خودم
را بازميسنجم،
تصور ميکنم
که پايداري
اين کشش در من
نسبت به نيچه
ناشي از نوع
پرسيدن، و
آشتيناپذيري
پرسيدن در خود
اوست که هيچجا
از تکاپو
بازنميايستد.
مسلم است که
براي من نيز
مانند سدها هزار
نفر ديگر زيگموند
فرويد اهميتي
فوقالعاده
دارد. اما بههرسان
بايد توجه دهم
که اعم از
فيلسوف يا
نويسنده،
اهميت براي من
آنکسي دارد که
مرا با بغرنج
روبهرو
کند، بغرنجي
که مرا آرام
نگذارد و به
فکرکردن
برانگيزد.
درعين حال
بايد اذعان
کرد که فلسفهـ
درست معلوم
نيست چراـ کششي
عجيب دارد.
شايد بتوان
جستجو کرد و
دلايلي براي
آن يافت که
قانعکننده و
مثبت باشند.
با وجود اين
امروزه نميتوان
از فلسفه
انتظاري داشت
که پيش از اين
معمول و عادي
بوده است،
بويژه که
آنقدر
ديدگاههاي
فلسفي تغيير
کرده و
جورواجور شدهاند
و مسائل در
فلسفه دگرگون گشتهاند
که معلوم نيست
از «فلسفه»
بصورت مفرد
صحبتکردن
اصلاً معنايي
داشته باشد.
با اينهمه فعاليتهاي
ذهني فلسفي را
همچنان ميتوان
از نوعهاي غير
فلسفياش
متمايز ساخت.
به نظر من
فلسفه چيزيست
که اگر آدم
نداند، نه
کمبودش را
احساس ميکند
و نه زيان ميبيند.
منتها
آشنايي جدي و
تعليمديده
با فلسفه اين
احساس را نيز
برميانگيزد
که جاي آن را
با هيچ چيز
نميتوان پر
کرد. اما اين
نيز بايد قطعي
باشد که اهميت
تئوري کساني
چون چارلز
داروين يا
زيگموند
فرويد در
پديداري آدمي
و بغرنجهاي
رواني او همان
مرتبه و ارزشي
را دارد که اهميت
تئوريهاي
کساني چون
کپرنيک يا
گاليله در
فيزيک. اينگونه
اهميت
طبيعتاً
مقايسهناپذير
ميماند.
اگر
سينماي ايران
به غرب« درس
اخلاق» ميدهد،
چند گام از
نويسندگياش
جلوتر است که
هنوز به چنين
پيشرفتي نايل
نيامده. فيلم
برخلاف
نويسندگي يک
کار تيمياست،
مانند اجراي
آهنگي توسط
ارکستر. نقش و
اهميت کارگردان
را ميتوان
همانند نقش و
اهميت رهبر يک
ارکستر دانست.
فيلم ايراني
بههرسا ن در
اين سهدهة
گذشته حاصل«يک
تن» بوده که
«کارگردان»
باشد. اما
معناي اين حرف
اين نيست که
فيلمهاي دورة
پيشين بهتر
بودهاند. اگر
جديتر از اين
بگيريم، بايد
بگويم که فيلم
ايراني معجونيست
از پنج چيز: از
کارگردان بد،
از هنرپيشة بدـ
اگر اصلاً
هنرپيشهاي
ميان
بازيکنانش بتوان
يافتـ، از
سناريوي بد،
از فيلمبردار
که ندارد و سرانجام
از بينيازيش
از مونتاژ.
کارگردان بد
در وهلة اول
نميداند که
فيلمسازي
کاري تيمي
است، نه
نمايشگاه
براي جلوهگري
او. هنرپيشة
بد آن است که
زيردست
کارگردان بد
بههمان بدي
بازي ميکند
که با
راهنمايي
کارگردان خوب.
سناريست بد آن
است که نداند
سناريو در
واقع کاريست
براي تصويري
ساختن کنترل و
مشخصشدة
آنچه صورت
داستانيش
جلوي تخيل آزاد
خواننده را
نميگيرد.
يعني سناريو
بايد بتواند
در تصاويري متناسب،
به رويداد
داستان پيکر و
اندامي مشخص دهد.
بهگمانم
فرانسوا
تروفو دربارة
فرق کارگردان
خوب و
کارگردان بد
گفته است:
کارگردان
خوب، فيلم بد
هم ميسازد.
شايد زايد
نباشد در اين
ارتباط
بيفزايم که کارگردان
بد، معناي
زيرزميني اين
گفتة فرانسوا
تروفو را نميفهمد.
معناي
زيرزمينياش
شامل تمام
شاخصهايي ميشود
که من براي
فيلمهاي
ايراني
برشمردم.
ـ ـ ـ ما
هنوز وارد
موضوع اصلي
اين بخش از
گفتگوي مان
نشده ايم ولي
بد نيست من به
خوانندهء اين
مصاحبه اين
توضيح را بدهم
که حاشيه رويِ
ما در حقيقت
مربوط مي شود به
مسيري که من
مايل ام اين
بخش به سمت
روشن کردن اش
برود. ما مي
خواهيم روشن
کنيم چه
عواملي (نظري
يا روحي و
احساسي) شما
را در يک
برههء مهم تاريخ
روشنفکري ما
از گفتار «غرب
زدگي» مصون نگه
داشت (اين يکي
از درهايي است
که مي توان از
آستانهء آن
وارد دنياي
نوشته هاي شما
شد)؛ و بعد در
نقطهء مقابلِ
آن گفتار، شما
وارد کدام
حوزهء ديگرِ
گفتاريِ مي
شويد و چرا؟
روشن کردن اين
نکات کمک مي
کند به فهم
اينکه
مُدرنيّت در
ايران چگونه
فهميده شده يا
بايد فهميده
شود و راههاي
برون رفت از بن
بست هاي
روشنفکري ما
چه مي توانند
باشند. من به
جاي بحث نظري،
خواستم ابتدا
گريزي به حوزهء استتيک
و اخلاق بزنم.
چون بينش هايي
مثل «بومي» ،
«ملي» ، «سنّتي»،
«غربي»،
«استعماري» يا
«استعمار زده»
يا «غرب زده»،
«جهان وطن» يا
«متجدد» فقط
مفاهيم نظري
نيستند بلکه يک
رابطهء
اگزيستانسيل
با وجود آدم ها
ـــ
روشنفکرهاـــ
و روحيات و
حسيات و سلايق
زيباشناختي
شان دارند.
حتا در نحوه
اي که ظاهر
خودشان را
عرضه مي کنند،
با تسبيحي که
به دست مي
گيرند يا بيتي
که از مولوي و
حافظ چاشنيِ حرف
خود مي کنند،
نوع نشست و
برخاستي که
مردي با زني و
زني با مردي
دارد، موسيقي
اي که به دل شان
مي نشيند،
فيلم و تآتر و
رقصي که دوست
دارند، يا
برعکس رابطهء
قلبي اي که با
دين و عرفان
برقرار مي
کنند، اينکه
رمان «کليدر»
را بيشتر مي
پسندند يا
«لوليتا» ،
ترجيح مي دهند
در متروپوليسي
چون نيويورک
زندگي کنند يا
جايي در حوالي
کاشان و اين
قبيل چيزها.
شما به
شهرنشيني
اشاره کرديد؛
من فکر مي کنم
«دهاتي مسلکي»
وجه روحيِ
غالبِ
روشنفکر
ايراني تا همين
امروز بوده،
نفهميدن شهر و
مدرنيت به
نحوي که مثلاً
در گئورک زيمل
و بنيامين مي
بينيم. اشاره
ام به نيما و
هوشنگ ايراني
از اين زاويه
نيز بود که
فهم درست شان
قاعدتن بايد
آدم را مصون
کند در برابرِ
مثلاً
بحرطويل هاي
آهنگين سهراب
سپهري ــ که
تقليد پذيري و
مُسري بودن اش
نخستين
نشانهء بي
مايگي و سطحي
بودن آن است،
مثل نثر «آل
احمدي» ــ
همانکه
درست مثل
«غرب زدگي» آل
احمد بيشترين
تأثير را بر
ذائقهء
استتيک يک نسل
گذاشت. نوشته
هاي شما حرکت
در خلاف همهء
اين جريانات
غالب روشنفکري
ماست.
آرامش
دوستدار: اهميت
نيما يوشيج
براي من از
جمله به اين
است که
توانسته شعرش
را از خودش
جدا نمايد و
در اين حد
سازنده و
آفريننده
باشد، نه
اينکه خودش در
آن بخزد و فرو
رود، تا
همواره در
زايمان شعر
بعدياش از نو
به دنيا آيد،
در شکلکهاي
مبدلي که در پس
نخنماييهاشان
چهرة يکنواخت
شاعر را به
آساني بتوان
بازشناخت. به
همين سبب
شعرهاي نيما
يوشيج، که
نسبت به
زايندگي و
آفرينندگيشان
زياد هم
نيستند، در
مايه و محتوا
و نيز در زبان
و فرم عموماً
شباهتي بههم
ندارند. با
اين وصف اگر
نيما يوشيج
حتا فقط دهبار
بهگونهاي
که گفتم
آفرينندگي و
سازندگي شعري
کرده باشد،
براي سر فرهنگ
خودشيفته و
خويشگوي ما هم
زياد است.
از اين
نظر فروغ
فرخزاد را
نقطة مقابل
نيما يوشيج ميتوان
شمرد، اما فقط
از اين نظر،
منتها به
معنايي مثبت.
اين مقايسه
اهميت شعر
فروغ فرخزاد
را ميرساند.
در شعر فروغ
فرخزاد خودش
پيکر ميگيرد،
سخن ميشود.
شعرش از هر
لحاظ تجلي
وجودي اوست،
با تمام
ناآراميها،
شاديها
و غمهايش، با
صفاي بيخدشهاش،
با تپشهاي دلش
که بخاطر
معشوق نيز هست،
و نيز به
همينگونه با
ترسها و دغدغههايش
که ناشي از
خودجوييهاي
ناکامياب او
هستند. با
درنظر گرفتن
چنين
خصوصياتي،
شعر فروغ فرخزاد
به آهنگي ميماند
که شنيده ميشود
پيش از آنکه
نخستين
نواهايش
برخيزند و همچنان
بهگوش ميرسد
پس از آنکه
آخرين
نواهايش نيز
خاموش شدهاند.
بر خلاف
خودجويي دائم
او در شعرش،
شاعران ديگر
ما خود را در
آنچه ميگويند،
يافتهاند
پيش از آنکه
به جستوجويش
برآمده باشند.
برگرديم
به نيما
يوشيج.
خصوصيتي که
گفتم، يعني
ناوابستگي
شعرش به خود
او و برعکس،
در همان افسانه
پديدار ميگردد.
از جمله آن را
آنجا ميتوان
ديد که نيما
يوشيج پديدة
«ديگردوستي»
را ناشي
از«خوددوستي»
ميداند، يا
آن اولي را در
عليتش به اين
آخري باز ميگرداند.
منظور پديدة
روانشناختي
است که هنجارهاي
اخلاقي آن را
ميپوشانند.
اين معنا را
نيما يوشيج
چنين ميگويد:
که
تواند مرا
دوست دارد
وندر
آن بهرهي خود
نجويد؟
هر کس
از بهر خود در
تکاپوست،
کس
نچيند گلي که
نبويد
عشق بي
حظ و حاصل
خياليست.
اشتباه
بزرگيست اين
خيال که نيما
يوشيج حرف
تازهاي نميزند،
چون سدها سال
پيش از او
خيام به
مسئلة
لذتبردن از
زندگي
پرداخته است.
نظر خيام و
نيما يوشيج
کمترين ربطي
بههم ندارند.
خيام
توصيه ميکند
که از زندگي
لذت ببريم و
دمهاي آن را
غنيمت بدانيم.
نيمايوشيج
ميگويد: ما
نميدانيم يا
به روي خودمان
می آوريم که هرکاري
ميکنيم بهخاطر
خودمان ميکنيم. براي
آنکه از آن
لذت ببريم و
بهرهمند
شويم. نيما
يوشيج از
واقعيتي در
خود ما ميگويد
که اگر در آن
ژرف بنگريم،
پوچي ادعاها و
دروغ
تصوراتمان را
ميبينيم، پوچي
ادعاها و دروغ
تصوراتمان را
در بارة
خودباختگيها،
فداکاريها و
از
خودگذشتگيهامان
که تمامي
ندارند. آنگاه
در دنبال پاره
شعر بالا در
اشارهاي
تلويحي به
حافظ چنين
ادامه ميدهد:
آنکه
پشمينه پوشيد
ديري
نغمهها
زد همه
جاودانه،
عاشق
زندگاني خود
بود،
بي
خبر، در لباس
فسانه
خويشتن
را فريبي همي
داد.
وقتي
پشمينهپوش
که خود را
طبيعتاً
وارسته و بينياز
مينماياندـ
چيزي که او در
حقيقت ميبايست
ميبودـ
نغمهها براي
جاودانگي سر
ميدهد، ميتوان
و بايد به او
ظنين شد که
«زيرکاسه»اش
بهاصطلاح
«نيمه کاسه»ايست.
براي نيما
يوشيج معنايش
اين است که
پشمينهپوش
بهرغم ظاهر و
ظاهرسازياش
بهخودش عشق
ميورزد و
بايد اين
«خويشتنخواهي» را با
دستآويز«ديگرخواهي»
ارضاء نمايد.
اما براي رفع اين
تناقض، پشمينهپوش
وانمود ميکند
که نغمهسرايياش
از عشقي نهان
سرچشمه ميگيرد.
اين
سرچشمه «جهان
ديگر» است،
جهان ثابت و
ابدي، جهان
جاودان.
پشمينهپوش
با چنين
افسانهاي
خودش و ديگري
هردو را ميفريبد.
اما خرد به
اين افسانهسازي
ميخندد و اين
خود فريبي و
ديگرفريبي را
نيز ناز و
کرشمهاي از
جوشش زندگاني
ميشناساند.
به اين معناست
که نيما يوشيج
ميگويد:
خنده
زد عقل زيرک
بر اين حرف
که: «از
پي اين جهان
هم جهانيست».
آدميـ
زادهي خاک
ناچيزـ
بستهي
عشقهاي نهانيست
عشوة
زندگانيست
اين حرف
در اين
پارهشعر، تز
پيشين (هرکس
از بهر خود در
تکاپوست) که
حقيقتجو و
حقيقتگو
بوده، با
فريبکاري نفي
ميشود. اما
خرد اين فريب
را شناسايي ميکند
و ميشناساند.
تز پيشين ميگفت
در حقيقت
«ديگري» را من
به «خاطر خودم»
و براي ارضاي
خودم دوست
دارم. تز
کنوني (از پي
اين جهان هم
جهانيست) در
نفي تز پيشين،
خودفريبي و
ديگرفريبي ميکند،
و ميگويد: من
به «ديگري» عشق
ميورزم، و
اين ديگري نه
اصلاً اين
جهان، بلکه «جهان
ديگر» است.
اين
«خوددوستي
فريبکار» را
ميتوان
اصطلاحاً
«فريبکاري
متافيزيک»
ناميد، چون جهان
ديگر را
سرمنشأ عشق به
اين جهان
معرفي ميکند.
از پاره
شعر بعدي بايد
به سبب تعقيد
زبانياش
فعلاً بگذريم
و با جهشي
کوتاه به پاره
شعر پس از آن
برسيم که نماد
آن فريبکاري
را در فرهنگ
ما مشخص ميسازد،
درست در پس
چهرهاي که
براي فرهنگ ما
«نفس حقيقت و
بيخويشتني»ست،
در پس چهرة
حافظ.
در اين
پاره شعر است
که نيما يوشيج
خطاب به حافظِ
«دلسوخته» بهصراحتي
باورنکردني
ميگويد که او
بهدروغ از
اين جهان فاني
مينالد، از
جهان ديگر يا
جهان باقي و
ارزشهاي ابديش
دم ميزند:
حافظا :
اين چه کيد و
دروغيست
کز
زبان مي و جام
و ساقيست؟
نالي
ار تا ابد
باورم نيست
که بر
آن عشقبازي
که باقيست
من بر
آن عاشقم که
روندهست.
همين
تز «ديگرخواهي
خودخواهانه»
را نيما يوشيج
بيست سال پس
از سرودن افسانه،
منتها نه با
بُرد و عمقي
که در افسانه
به آن داده
بوده، در اي
آدمها به
اينگونه باز
ميآورد:
آن
زمان که مست
هستيد از خيال
دستيابيدن
به دشمن،
آن زمان
که پيش خود
بيهوده
پنداريد
که
گرفتستيد دست
ناتواني را
تا
توانايي بهتر
را پديد آريد
آن
زمان که تنگ
ميبنديد
بر
کمرهاتان
کمربند
هوشنگ
ايرانيـ که
جيغ بنفش از
او نيستـ
آدمي بود هم
از نظر خوي و
رفتار، هم از
نظر زبانِ
نگارش و هم از
نظر تصوراتش
کاملاً منحصر
بهفرد. شعرش
نيز چون خودش
تکرو بود و
مقايسهناپذير.
بهمعناي
اروپايي
کلمه،
هوشنگ
ايراني هنرمند
يعني آرتيست
بود.
آنچه
ميگفت تازه
بود و از آنِِ
خودش، و آن را
با زباني ميگفت
بههمان
اندازه زيبا
که نو.
براي
آنکه شما هم
از زبان، فانتزي و
ايدهها ي او
اندکي بچشيد،
نمونههايي
در اينجا ميآورم.
در قطعهاي بهنام
شعلهاي
پرده را گرفت
و ابليس درون
آمد جايي
خطاب به ابليس
مينويسد: «تو که
خداوند را به
ناپديدي ابدي
محکوم کردي و
خودپسندي آن
سياهدل را
زبون ساختي،
ستايش ميکنم
ترا و رنج ترا.»
در
قطعهاي ديگر
خطاب به بودا،
تا آنجا که
حافظهام مدد
ميکند، ميگويد:
«و
اکنون که اين
تن خسته را تا
شهر درخشان
نيروانايت
پيش ميرانم،
آگاهم که بر
اين شط بيبستر
رحمت خواهي
آورد و به
داستان اندوه
او گوش
فراخواهيداد.»
و در
گسلاندن
بندهاي
سختجان شدة
فرتوتيها که نامشان
سنت است و ما
«روشنفکران»
همه از
دريوزگي آن
ثروت و اعتبار
فرهنگي
اندوختهايم،
ميگويد: «هان
سوهان گران!
توفيدني عظيم
بايد، تا از
شرار آن اين
رشتة کهن
فروسايد. تا
برفتد ز پي
اين سهمگين
حصار، تا
نيستي پذيرد
اين ابر
مرگبار، رنجي
عظيم بايد.»
در اين هر سه
نمونه اريژيناليتة
هوشنگ ايراني
را هربار بهگونهاي
ديگر منعکس ميتوان
ديد. به نظر من
هوشنگ ايراني
تنها شاعريست
که از زيرساية
نيما يوشيج رد
نشده و نيما يوشيج
نتوانسته بر
او سايه
بيفکند. تا
اينجا به يک
پرسش دوگانة
شماـ چرا نيما
يوشيج و هوشنگ
ايراني براي
من اهميت دارند؟ـ
پاسخ دادم.
اين پاسخ آنچه
را که شما
بلافاصله در
اين ارتباط
پرسيدهايد
زايد ميکند:
من نه ميدانم
که «عرفان
بازي» و اصلاً
خود عرفان ميتواند
«غير سطحي» هم
باشد، و نه ميدانم
که ميان ما و
در فرهنگمان
کجا و چگونه
ميتوان«اخلاقيات
هومانيستي»
يافت.
ـ ـ ـ آيا
به خاطر مي
آوريد اولين
باري که «غرب
زدگي» آل احمد
را خوانديد
کِي بود؟ چه
سالي و در چه شرايطي؟
نخستين واکنش
شما پس از
خواندن آن چه
بود؟ منظورم
همان موقع
است، همان
واکنش اولِ کار.
آرامش
دوستدار: سال
هزاروسيسدوسي
وهفت من از
تهران به
آلمان آمدم.
چهار سال بعد
«غربزدگي»
جلال آلاحمد
منتشر شد. اين
را براساس
تاريخ نخستين
چاپ کتاب ميگويم،
که يک نسخة آن
هنوز نزد من
است. اين اولين
چاپ جداگانه،
در سدوشانزده
صفحه بسيار
ساده و حتا
محقرانه
درآمده است.
چندين نسخه از
کتاب را جلال
آلاحمد خودش
براي من
فرستاده بود.
در
دبيرستان
شرف، من يکي
از شاگردان
اولين سالهاي
دبيري جلال آلاحمد
بودم. اين
مناسبت بعدها
به رابطهاي
دوستانه
تبديل گشت،
رابطهاي که
در آن نسبت
بزرگتر و
کوچکترهميشه
رعايت شد.
جلال آلاحمد
مردي بود با
شهامت، صريح،
صميمي و
باحقيقت، و
اين طبعاً
مانع از اين
نميشود که
آدم خودش را
در مواردي
بفريبد يا
براي مقاصدش
به اعمال
غيرقانوني يا
غيراخلاقي دست
بزند. هرکس
مدعي شود که
در زندگانيش
دستازپا خطا
نکرده، يا
اصلاً اين را
نگويد، يعني بجايش
سکوت کند،
قطعاً دروغ ميگويد.
معيار شدت و
ضعف رفتارهاي
ناپسند و نادرست
در جامعه،
نتايج مترتب
بر آن رفتارها
هستند. من از
شايعهسازي
جلال آلاحمد
در مورد قتل
صمد بهرنگي
بعدها در
پاريس از طريق
غلامحسين
ساعدي مطلع
شدم.
به اين
ترتيب
باحقيقتبودن
جلال آلاحمد
نيز در شرايطي
ميتوانست به
بيحقيقتي
تبديل گردد.
گذشته از اين
در نامهاي که
او از مکه به
خميني مينويسدـ
نامهاي که
توسط سازمان
امنيت وقت
گرفته و
بايگاني ميشود
و سپس در د |