م. سحر

درگفتگو با نشريهء : ادبيـات و فـرهنگ

 

دربارهء شعر، تبعيد، ادبيات و هنر

 

مأخذ:  ادبيات و فرهنگ

پرسشگر:  سحر تحويلي

 

با درود و سپاس فراوان   از اينکه دعوت   ما را پذيرفتيد.

با تشکر از شما و ساير همکارانتان

 

۱- خواهش  مي کنم کمي ازخودتان بگوييد تا خوانندگان مجله ادبيات و فرهنگ بيشتر با شما و کارهاي فرهنگي  و سياسي تان آشنا شوند.

من در ساال ۱۳۲۹ و به قولي در  ۱۳۳۰ در چيمه از روستا هاي کاشان و نطنز زاده شده ام در همان روستا تا ششم ابتدايي درس خوانده ام و از دوازده سالگي مزهء آوارگي و تبعيد را چشيده ام زيرا ناگزير بوده ام براي ادامهء تحصيلات دبيرستاني  به ترک خانه و روستاي خود گويم و به ترتيب در تهران و نطنز و کاشان و هر شش سال دبيرستان را  در مدرسه اي درس بخوانم . سرانجام در سال ۱۳۴۸ از دبيرستان محموديهء کاشان ديپلم علوم طبيعي گرفته ام و در ۱۳۴۹ براي تحصيل هنرهاي نمايشي به دانشکدهء هنرهاي زيباي دانشگاه تهران وارد شده ام و در سال ۱۳۵۳ با  اخذ ليسانس در رشتهء تئاتر دانشکده را به قصد سربازي ترک گفته ام و نزديک به ۲ سال به عنوان افسر وظيفه در دانشکدهء افسري تهران تدريس و خدمت کرده ام و در طول دوران دانشجويي و سربازي (۵ سال) به عنوان مربي تئاتر در بسياري از کتابخانه هاي کانون پرورش فکري  در تهران و حومهء اين شهر با کودکان ونوجوانان  کار کرده ام.  پس از پايان خدمت در سال ۱۳۵۶براي ادامهء تحصيل به پاريس آمده ام و در رشته هاي جامعه شناسي و تئاتر از دانشگاه هاي نانتر و سوربن جديد و ژوسيو ليسانس و فوق ليسانس گرفته و دوبار تز دکترايم  رادر دو رشتهء مختلف  نيمه کاره رها کرده ام و به شعر و تئاتر و خط و نقاشي و موسيقي روي آورده ام و نيز به کوشش هاي اجتماعي و فرهنگي در جامعهء تبعيديان ايراني پرداخته ام. سه دوره در نخستين سالهاي پرتلاش کانون نويسندگان ايران در تبعيد ، دبير بوده ام و ۶ شماره نخست خبرنامهء کانون و نيز کوشش براي انتشار سه نامهء نخستين کانون و تلاش در برگزاري  نشست هاي فرهنگي و جشن ها و نمايش هايي که به نام کانون اجرا شده اند عمدتاً برعهدهء من و بر دوش ِ خلوص يا ساده لوحي ِرايگان ِ روستايي من بوده است!که البته توضيحش داستان درازي دارد!


PDF for Print
Font Download
Install font

از نخستين روزهاي ترک ايران يعني از سال ۱۳۵۶ با کار شعر که گير و گرفتاري کودکي و نوجواني ام بوده است تمديد رابطه و تجديد عهد کرده ام و نخستين مجموعهء شعرم را نه در ايران بلکه در بهار ۱۳۵۸ در پاريس انتشار داده ام. کتابي که به گمان من و تا اطلاع ثانوي ، نخستين مجموعهء شعر ي ست که پس از انقلاب در خارج از کشور منتشر شده است با نام : ياد آر ز شمع مرده يادآر» و ازينرو مي تواند نخستين دفتر شعر تبعيد يا مهاجرت ايرانيان پس از انقلاب محسوب شود.(۱)

 

نخستين جوانه هاي اعتراضي را که شما در سؤال ديگرتان از من پرسيده ايد در همين  نخستين کتاب ، خودي نشان داده اند و در برخي از شعر هاي اين دفتر ، تأثر از ساده دلي مردم و ترس از تسلط استبدادي به مراتب ويرانگر تر و شوم تر انعکاس يافته است و به برنامه ها و هدف هاي بازيگران و رهبران انقلاب در جهت برقراري ديکتاتوري سياهکار ديني هشدار داده است  .

 

مسند همان که بود به جا ماند و جمع نو

خود را سزاي تکيه بر اين جايگاه ديد

تا خوشه چين رسيد که رهتوشه اي بَرَد

در جايگاه ِ کِشت نه جز مُشت ِ کاه ديد

 

 (اسفند ۱۳۵۷  )   «ياد ار زشمع مرده ياد آر» ، از: م. ج. ، چاپ پاريس ، شهريور ۱۳۵۸.

 

وهمچنين  در شعر ديگري ايستادگي در برابر غلبهء ملايان را آرزو کرده است

...

هان اي فقيه ، با تو مرا جنگست

حتي اگر زمانه نمي داند

حتي اگر که نيم وجود من

برمن غريو خشم فروخواند

اي ارتجاع مرگ تو نزديکست

جز من کسيت ني که برنجاند

من ملت ستمکش ايرانم

آن کو ترا به شعله بسوزاند

 

خرداد ۱۳۵۸، همان کتاب.

 

اين اعتراض سالي بعد با شدتي بيشتر در کتاب کوچکي با نام به ياد ميهن خونين با مقدمهء دوستم غفار حسيني ( با امضاء مستعار ب. پويا) تداوم يافته و با چاپ قصيده اي بسيار بلند با نام «چهرهء پتيارگان به ماه مجوئيد»  و با امضاء « م. سحر» در سال ۱۳۶۱  به  اوج خود  رسيده و سرانجام با انتشار نمايشنامهء منظوم «حزب توده دربارگاه خليفه » در سال ۱۳۶۱ سرنوشت تبعيدي مرا رقم زده است.

نمايشنامهء منظوم «حزب توده دربارگاه خليفه» با اين ابيات آغاز مي شد :

 

در سال هزار و سيصد و شصت

راوي قلمي گرفت در دست

تا قصهء شام تار گويد

از ظلمت ِ روزگار گويد

آن سال که سال ، سال ِ خون بود

سال ِ بَد ِ سُلطهء جنون بود

ديوانهء خون هواي خون داشت

در خوردنِ خون جنون ، جنون داشت

آن سال که ننگ حُکم مي کرد

سالي ست سياه ، سهمگين ، سرد

اي وهم ِ دراز و نَفس ِ سردي

اي سال برو که برنگردي !

....

الي آخر

 

 و چنين روحيه اي و چنين سخناني بود که دانشجويي چون مرا که  با پاسپورت دولت عليه و به اختيار ، براي ادامهء تحصيل از کشور خارج شده بوده ام ، تنها به سبب سرودن و چاپ شعر به يک پناهندهء  سياسي و يک تبعيدي بدل کرده است بي آنکه هرگز درحزب يا گروه يا تشکيلات سياسي شرکت  جسته يا با هيچيک از جريان  هاي سياسي مراوده اي داشته بوده باشم.

ازاينروست که من  گاهي در سال هاي اخير ـ به طنز ـ  نزد دوستان فرانسوي يا در برخي گفتگو هاي راديوي ام در فرانسه ،  ترجيح داده ام که  به جاي« رفوژيه پُليتيک» Refugié politique))  يعني پناهندهء سياسي ، خود را«رفوژيهء پوئتيک»(Refugié poètique)  يا پناهندهء شعري بنامم!

 زيرا درخواست و اخذ  موقعيت پناهندگي من از دولت فرانسه  که تا امروز همچنان برقرار و بلاتغيير مانده ، نه بواسطهء اقدامات سياسي من ، بلکه به خاطر سرايش  و چاپ شعر بوده است. 

به هر حال  تقاضا و دريافت کارت پناهندگي،همچون بسياري از هموطنان ، هويت مرانيز به دفترچه اي گره زده است که نه پاسپورت بلکه «تيتر سفر»  ناميده مي شود و کتابچهء کوچکي ست  که دارندهء آن درواقع «اهل هيچ کجا» ست و من با در دست داشتن آن مي توانم به هر کشوري  که سفارتخانه اش ازايراني بودن من و از نام من (محمد)، وحشت نکند ودلش با حال من بسوزد و به تقاضاي ويزاي سفر من پاسخ مثبت بدهد بروم الا به کشور خودم و بالقوه مي توانم از همهء باغ وحش هاي جهان ديدن کنم الا ازميهن خودم.و همينجا بگويم که واقعاً دلم براي ديدن قم لک زده است.

به هرحال اين بود گوشه اي از سرگذشت «يا ذکر جميل ما» که اميدوارم از آفت خودستايي به دور مانده  و به دام  اطناب و پرگويي نلغزيده و موجبات ملال خوانندگان را فراهم نياورده باشد!

 با اين وجود در اينجا اگر اجازه دهيد به کوشش هاي ديگر فرهنگي و هنري خودم اشاره کنم  تا  هم در پاسخ به پرسش شما و هم در توصيف  ديگر دلبستگي هاي ذوقي و فرهنگي خودم« پرگويي کافي و وافي » کرده باشم:

در زمينهء تئاتر که نخستين رشتهء درسي من در دانشگاه بوده است ، تا آنجا که شرايط ،اجازه مي داده است، به سهم خود کوشيده ام. در تهيه و اجراي نمايشنامه هاي متعددي نقش داشته ام ونيز در بسياري از جلسات نمايش خواني با دوستان هنرمندان ايراني مقيم پاريس مشارکت داشته ام.

برنامه ريزي و تهيه و بازي در نمايشنامهء «اتللو در سرزمين عجايب» نوشتهء غلامحسين ساعدي در نقش «وزير ارشاد اسلامي » يکي از آنهاست. علاوه بر همکاري در اجراي نمايشنامه هاي ايراني ، کوشش هايي نيز به زبان فرانسه و علاوه بر شرکت در چندين اجراي نمايش شاعرانه ، فرصت  و شانس بازي در نمايشنامه ء «هامبادي کابل» با ميزان سِن کارگردان شهير فرانسوي« ژرژ لاوللي» را بر صحنهء تئاتر «کمدي فرانسز» را نيز يافته ام.

نزديک به  پانزده سال است که جدي تر از پيش کار خط و نقاشي را نيز در کنار شعر و تئاتر پي گرفته ام و در نمايشگاه هاي متعدد فردي و جمعي همراه و درکنار هنرمندان و نقاشان درجه اول ايراني مقيم پاريس شرکت کرده ام.

چند سالي را هم به فراگيري و آموختن رديف آوازي  موسيقي ايراني و اصول مقدماتي نواختن سه تار گذرانده ام. خلاصه کوشيده ام که از هر خرمني خوشه اي برگيرم و تصور مي کنم اينگونه کوششها و ناخنک زدن هاي من به عرصه هاي متنوع هنري و فرهنگي  که يادآور اصطلاح «ازين شاخه به آن شاخه پريدن » هم هست و شايد هم برخي زبان هاي تلخ را به اعطاي لقب «همه کاره و هيچکاره» (که پر بيراه هم نيست) برانگيزد ،از يک انگيزهء بسيار قوي مايه برده است و آن  شيفتگي عطشناک و آرامش ناپذيري بوده است که من از کودکي به انواع هنرهاي ايراني داشته ام ، اما متأسفانه مثل خيلي از بچه هاي کشور ما ايران، شرايط  مساعد و محيط سازوار و بختِ فرصت ساز، موقعيت ِآموزش و آزمون و شکوفايي را در دسترس قرار نميداده است و نمي دهد .

به هرحال شايد اين سخن حافظ بهتر از هر توضيح ديگري زبانحال کساني چون من باشد که گفت:

جام مي و خون ِ دل هريک به کسي دادند

در دايرهء قسمت ، اوضاع چنين باشد!

 

۲- در بيشتر آثار شما اعتراض نهفته است ، اين فرياد خاموش از چه زماني به عمق آثار شما رسوخ کرد؟

ضمن پاسخ به سئوال پيشين در اين زمينه اشاره اي داشتم . در اينجا بايد بگويم که من از کودکي (شايد ۹ يا ۱۰ سالگي ) شعر مي سرودم و به هرحال ابياتي را هرچند کودکانه به هم مي بافتم. بيش از همه ازفريبکاري و بي عدالتي متأثر مي شدم. اين عنصر اعتراض در نخستين  شعرهاي دوران نوجواني ام ريشه دارند اگر حافظه ام ياري کند اين چند بيت از قصيده اي ست که در شانزده سالگي سروده ام:

 

آتش فتاده در سپه ِ جان ها

چون گرگ پنجه سوده به وجدان ها

خشکيده آب ِ چشمهء انسانجوش

ويران شده ست جملهء بُستان ها

در بوستان و گلشن انساني

خار است جاي لالهء نعمان ها

وندر لباس مردم ِ با تقوا

هستند پَست غول ِ بيابان ها

انسان به ظاهرند ولي دردل

دارند بدسرشتي ِ حيوان ها

خرمُهره تا روان شده در بازار

بشکسته نرخ لعل بدخشان ها

باد بهار تا شده ناپيدا

در شادي اند و هلهله طوفان ها

بلبل شده ست معتکف و خاموش

چون خر شده ست جزء غزلخوان ها

.....

فکر مي کنم اين چند بيت از دوران نوجواني  من ، به روشني گوياي روحيهء معترض و طغيانگر سراينده در برابر بي عدالتي ها و نابساماني هاي روزگار و جامعهء اوست.

پيداست که  صاحب ِچنين روحيه اي نمي توانست در فرداي حادثات دهشتناکي که به نام «انقلاب اسلامي» هستي ملت ايران را درو مي کرد  و آيندهء چندين نسل از فرزندان اين مرز و بوم را مي بلعيد ، سکوت اختيار کند.

و چنين بود که در مرداد ۱۳۵۶ با ديدن سراب ِ اغواگري که مدعيان انقلاب و آزادي به مردم ساده دل ايران وعده مي دادند در آرزوي  روشنايي عقل  و فروغ آگاهي در  پاريس مي سرود:

 

اي نفس ِ سرخ ِ چشمه سار به جوش آي

تا سرِ اغواگر  سراب نتابد!

 

و در مرداد ۱۳۵۸ هنگامي که بسياري از روشنفکران و انقلابيون غير ديني براي گرفتن پروانهء دخول در «خط امام» ، پشتِ سر اوباش  صف بسته بودند مي نوشت :

 

حرام باد به مردان ِ راه خواب امروز

مباد سنگر تزوير بي جواب امروز

وطن پرستي ِ ما را به شرک نسبت داد

فقيه بر سر شوراي انقلاب امروز

...

و با اين بيت در مقطع غزل وعده هاي دروغين و فريبکار روحانيتي را به تمسخر مي گرفت که به قصد برپا داشتن استبداد ديني و پروار کردن ملايان ، ملت ما  را به شهادت طلبي دعوت مي کرد و غرفه هاي بهشت را به مردم رنج ديدهء ايران مي فروخت :

 

به آب کوثر فردا حوالتم چه دهيد؟

خوشا زلالي ِ پيمانهء شراب امروز!

 

و باز در همان روز ها ي مرداد ۵۸ در غزل ديگري مي گفت :

 

شيخ اين زمان به مسند ِ قدرت خزيده است

شياد بين که گوش ِ زمان را بُريده است !

ديروز گفت : طالب ِ جاه و مقام نيست

امروز در تدارک ِ پُست ِ عديده است!

ديروز وعده داد که : «احرار زنده باد!»

اينک کفن به قامت ِ ايشان بُريده است !

با نام ِ آسمان به زمين حُکم مي کند

گويي که آسمان و زمين را خريده است !

يعني که ما شبان و تو در پيش ِ ما دوان

ما خُبره ايم و آهن ِ ما آبديده است!

...

ما مُبصر کلاس ِ جهان ِ سياستيم

ما را خدا براي شما برگزيده است

در باغ وحش ِ جنّت ِ مشروعهء جديد

هرکس به قدر همت ِ خود ميوه چيده است

ما گرچه قول ِ کشور جمهور داده ايم

جمهور ما چو وعدهء ما دُم بريده است!

...

وينسان در اين صحاري خونين ِ انقلاب

مار ِ دوسر به چلهء آئين لميده است !

فرزندِ راه ِ خلق ، به ديدارِ آفتاب

بيدار مان که فاتح ِ ظلمت ، سپيده است !

 

 و دربهمن ۵۸ مي سرود:

 

ننگ با رنگ نام مي گيرد

دام بنهاده ، خام مي گيرد

ميوهء باغ خون و آتش را

با فريبي به وام مي گيرد

مست مي تازد و نمي داند

کز لب زهر کام مي گيرد

 

 يا در مطلع غزلي در خردادماه ۵۸ مي سرود :

 

دشمن از راستي ِ آينه رو مي گيرد

شب ِ ما رنگ سياه از دل ِ او مي گيرد

 

تا مي رسيد به مقطع غزل و چنين  فرياد مي کرد  :

 

ترسم آخر نبَرَد صرفه ز سوداي نماز

آنکه با خون ِ دل ِ خلق وضو مي گيرد!

 

و سالي بعد در شعر بلند ديگري مي گفت :

 

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که در چشمان ياران

جهان تاريک و دريا واژگون است

 

بزن باران که دين را دام کردند

شکار خلق و صيدِ خام کردند

بزن باران خدا بازيچه اي شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند

....

سکوت ي ابر را گاه ِ شکست است

بزن باران که شيخ شهر مست است

زخون عاشقان پيمانهء سرخ

به دست زاهدان ِ شب پرست است (۲)

....

 يا جاي ديگري در مرداد ۱۳۶۰

مي سرود :

 

از درخت تلخ کين و گوهر ناپاک مي رويد

ازنهالي شوم کزبُن

ريشه در دامان نکبتبار ظلمت مي دواند

ساقه درگنداب مي بندد.

 

و در بند ديگري از همين شعر آن جريان ويرانگر و مهاجمي را که مثل سلولهاي رشد يافتهء سرطاني، سراپاي جامعه را درچنگال مرگبار خود فرو مي بُرد، بدين گونه مخاطب قرارمي داد:

اي پَلَشت آئين ِ پنهان در پناه جهل

با هجوم روشنايي بخش ِ نسل ي آفتاب امروز

آفت ِ آلودگي هاي ترا از دامن ِ فردا

پاک خواهم کرد!

 

وهمين عنصر اعتراض بود  که در سال ۱۳۶۰  در يک قصيدهء هشتاد و سه بيتي بدل به فريادي مي شد تا سراپاي بُت اعظمي را که به قصد ويران کردن سرزمين ما برپا داشته بودند فروريزد:

 

مفسده مي بارد از عباي خميني

آينه مي لرزد از اداي خميني

ياسمن و ارغوان و سوسن و گل را

مي دِروَد داس ِ افتراي خميني

در عطش لاله آتش است و نشسته ست

چشمه به زنجير اژدهاي خميني

پيله به تن مي تند به بستر ميهن

ظلمت ِ ملموس در لواي خميني

تيغ به کف برگرفته زاهد بدمست

خون شده شالودهء بناي خميني

خوان ِ ستم گسترانده ديو کژآئين

شربتِ خون قوت ِ ناشتاي خميني

شب پره گان در کنار سفره به کُرنش

گُرگ وشان ساقي ِ سراي خميني

در طبق افکنده اند نائرهء خون

تا بنشانند اشتهاي خميني

دسته زن ِ زشتمايه صف زده بر صف

تا بزند کوس ِ کبرياي خميني

....

 

و الي آخر که توصيف رنجبار جنايت ها و رذالت ها و ويراني ارزش هاي انساني و اخلاقي و فرهنگي و ملي ايران در سال هاي نخستين فاجعه بزرگ است و من خوانندگان گرامي و به خصوص« آزاديخواهان جديد» را که بالاي ۴۰ يا پنجاه سال دارند (ازآن جمله منتقدان نورسيدهء ادبي خارج از کشوررا ، چنانچه سواد خواندنش را داشته باشند) به خواندن اين قصيده دعوت مي کنم.

بسياري از اين شعرها از همان روزهاي پس ازسرايش با نام هاي مستعار گوناگون پخش مي شد و دست به دست مي گشت و بدون اطلاع من در بسياري از راديو ها خوانده مي شد، حتي برخي از آنها در خارج از کشور به نام شعري رسيده از ايران به چاپ مي رسيد. براي نمونه نشريهء طاغوت (پدربزرگ نشريهء طنزآميز ومشهور اصغرآقا) که  آن روزها بوسيله طنزپرداز شيرينکار شهر آشوب ، هادي خرسندي در لندن منتشر مي شد دوتا از اين شعر ها را به عنوان شعر رسيده از ايران چاپ کرده بود  وهمچنين در کتاب «در پيکار با اهريمن » که شجاع الدين شفا در سال هاي ۶۱ يا ۶۲ منتشر کرده علاوه بر بخش هايي از نمايشنامهء منظوم «حزب توده در بارگاه خليفه» که  آن روز ها در پاريس با امضاء م. سحر منتشر شده بود ،  پنج يا شش شعر ديگر هست که با امضاهاي گوناگون يا «لاادري» يا «ناشناس» درج شده اند و همه از منند!

گويا  بازهم سخنان من  طولاني شد و اميد وارم  که در پاسخ اين سئوال شما از مرز و خط متعارف بيرون نزده باشم. به هرحال با اين فرصتي که شما فراهم آورديد ، موجب شديد که  پس از نزديک به سي سال ، براي نخستين بار درمورد شعرخود سخن بگويم  و توضيح دهم که چگونه به پتک اعتراض ، پل هاي پشت سر خود را به  سوي وطن ، ويران مي کرده ام و با هر بيت يا غزل يا قطعه اي که مي سروده ام خشت قلعهء تبعيد خودم را فراهم مي آورده ام و برج و باروي غربت را در برابرخودم بالا مي برده ام.

به هر حال سر درد دل که باز شد ، گفتني بسياراست هرچند ممکن است که اختيار سخن از کف برود و خداي ناخواسته «جناب عطار» شخصاً به توصيف مبالغه آميز کالاي خود بپردازد!

 و ازين شوخي که بگذريم  شاعر و نويسندهء تبعيدي وضعيت دشواري دارد .  به ويژه  وضعيت ِ شاعري که از آغاز،کارنامهء ادبي اش در خارج از محيط طبيعي و فرهنگي و زباني و اجتماعي او شکل گرفته باشد و چمدان شهرت و ناموري ادبي يا روشنفکري يا سياسي  اش را با خود به سفر نياورده بوده باشد! براي چنين کساني  دشواري ها  بس فراوان ترند و سنگ هاي بسيار تري سر راه آنان افکنده مي شود!

چنين کساني شئونات و مناصب و احترامات فائقه  و مسبوق به سابقه اي را که در جامعهء خود کسب کرده بوده اند با خود به تبعيدگاه نياورده اند و از«مواهب» آن برخوردار نمي شوند.

حب و بغض ها، تصفيه حساب هاي فکري و سياسي و  حسادت ها و هزار و يک  آفت ديگر درکارند تا چنانچه بشود  صدا هاي روشن ِ تبعيدي او را به محاق خاموشي  فروبرند يا در قرنطينهء طرد وسکوت نگاه دارند به ويژه اگر شاعر سرش به جايي بند نبود و دل در گرو باندي و محفلي ياحزبي يا قبيله اي  و خاني و خانداني نداشت.

فضاي تبعيد هرگز مناسب  شنيدن و شنيده شدن صدا ها و زمزمه هايي  که از حنجره هاي آزاد برمي خيزند نبوده است واحساس و کلام سرايندگاني که از تعلقات محفلي بيرونند و به پيوند هاي خانوادگي و عشيره اي کوشندگان سياسي  گردن نمي نهند و روح سرکش آنان از هرگونه سرسپردگي به روابط مريد و مرادي يا رفاقت هاي فرقه اي يا مشربي گريزان است ، مي بايد  وجود انساني خود را از هرحيث براي عبوراز مسيري سنگلاخ  آماده نگاه دارند و براي پذيرش رنج ها و دريافت  انواع زخم ها و زخمه ها  مي بايد سخت جان باشند و تا جايي که بشود و ممکن گردد، روح خود را  در زِره و خِفتان ِ شکيبايي بپوشند و از انواع نيش ها و دشنه ها و کژتابي ها محفوظ نگاه بدارند !

وتصور مي کنم با احساس چنين وضعيت دردناک و دشواري بوده است که روزي ناظم حکمت گفته بود :

«راستي را که شُغل طاقت فرسايي ست تبعيد»!

 

۳- چه بافتي را بيشتر براي شعر فارسي مي پسنديد و فکر مي کنيد کدام قالب شعري مي تواند شما را در بيان مقصود بيشتر ياري رساند؟

 

اگر مقصودتان از بافت همان سبک و استيل شعري ست ، برايتان بگويم که من شعر را در کودکي با همان شعر سنتي و به قولي کلاسيک  و موزون و مقفي آغاز کرده ام و تا نخستين سال ورود به دانشگاه ، با شعر نيما چندان آشنا نبودم. در سال ۱۳۵۰ بود که براي نخستين بار به طور جدي با شعر هاي نيما و بعد با اخوان و شاملو و فروغ و سپهري و ديگران آشناشدم. و به نظرم  از اين بابت مي بايد احساس رضايت کنم، زيرا هنگامي با شعر نو آشنا شده ام که در مجموع  ، آشنايي و تجربه اي در سرايش شعر کلاسيک فارسي کسب کرده بوده ام.

از اينرو با آنکه روش نيما و شاگردان او را بسيار دوست مي دارم و سنت شکني نيما را حرکتي درجهت اعتلاي ادب معاصر و افزودن امکانات جديد  و گشوده شدن افق هاي تازه تر در بوطيقاي شعر فارسي مي دانم و خود نيز شعرهاي بسياري در اوزان نيمايي و حتي آزاد و شعر منثور سروده ام ، با اينهمه وزن و قافيه  و انواع فنون سرايش در اوزان کلاسيک را هرگز براي خود دشوار نيافته و مانعي در بيان زيباشناسانهء شعر و سدّي در برابر حضور و ثبت لحظه ها و عوالم و انديشه هاي شاعرانهء خود نيافته ام . در اين سال هاي غربت نيز ، شاعران کلاسيک شعر فارسي بيش از ديگران همدم و همراه با من بوده اند و آنچنان در برابر عظمت و نبوغ زباني و هنري و فکري بزرگاني چون سعدي و مولوي و خيام و فردوسي و حافظ دچار شگفتي و شيفتگي بوده ام که نوآوري هاي شاعران  تواناي معاصر با همهء جاذبه هاي زيباشناسانه و عواطف بشري و امروزي شان در برابر آن چندان رنگ و جلا و جلوه اي نيافته اند . خلاصه آنکه شعر کلاسيک فارسي و نبوغ  بزرگاني که در طول تاريخ يکهزار و صد سالهء ادب فارسي  درعرصهء اين زبان و اين شعر به ظهور رسيده و در الشيمي ِ شکوهمندي  حاصل از انديشه و زيبايي و تجربهء روحي بشري تبلور و تجسد يافته است ، مرا رها نکرده ودر برابر جاذبه ها و گرايش هاي باب روز که در انوع مکتب سازي ها و نو پردازي هاي جديد  بروز مي کنند و به انواع هنجار ها و مُد هاي پذيرفتهء زيباشناسانه و ادبي روزگار  بدل مي شوند و يکچند عرصه ها و محافل ذوق ورز و اهل ادب را در نشريات مطبعي ـ و اين روز ها الکترونيکي ـ  زير سيطره و پر و بال خود مي گيرند ،  تسليم  محض ننموده و دلبستگي هاي مرا نسبت به شعر پيشينيان کم رنگ نساخته است. به ويژه آنکه در بسياري از اين مکتب تراشي ها اصالت و ايرانيتي نيافته ام و بيش از همه  آفت تقليد يا مدرن نمايي و «مدرنيت بارگي» را منشاء و مبداء بسياري از «نو دبستان » هاي سطحي گراي به اصطلاح «شعر مدرن و پست مدرن»  ديده ام و به نظرم رسيده است که غالب آنها نتيجه و متأثر از ترجمه هاي بَد ِ شعر اروپايي  بوده و از زبان پرورده و سَختهء شعر فارسي و ميراث شگفت آور و عظيم شاعران فارسي زبان به کل بيگانه اند  و ذوق وعواطف خلاق و آفرينشگر خود را در اثر تقليد يا آسان طلبي ِ «نو آورنَما»  با يک گسست عميق فرهنگي و استتيک و زباني روبرو ساخته اند.

همين سخن را من در يک رباعي طنزآميز و شايد اندکي تلخ ، حدود پانزده سال پيش بدين گونه بيان کرده ام:

 

زين ترجمه کز شعر ي فرنگت دادند

در وادي شعر ، پاي لنگت دادند

در بر تو به شعرناب بستند ، ولي

گنجينهء گفتار ِ جفنگت دادند !

     

 براي باز گشت به سئوال شما ، بايد بگويم که :

براي من سرودن در اوزان نيمايي به همان سادگي ست که در اوزان گوناگون شناخته شده و گاه ناشناختهء شعر فارسي.( بسياري از اوزاني که سيمين بهبهاني آزموده است در شعر فارسي سابقه اي نداشته اند و خود من نيز درکتاب « قمار در محراب» وزن هايي را آزموده ام که پيش از من به کار نرفته بوده است). از نظر کاربرد واژگان و کلمات معاصر و نو( درهمهء زمينه هاي اجتماعي ، سياسي و فرهنگي) براي خود محدوديتي قائل نيستم وهيچ واژه اي را از فرهنگ (لغتنامهء) شعري خود طرد نمي کنم و درعمل نيز دامنه و وسعت بهره وري و کاربرد  کلمات  محصول علم و جامعه و به طور کلي جهان معاصر را هم در نمايشنامهء منظوم «بارگاه خليفه» که در سال    ۶۰ــ۶۱  نوشته ام  و هم درمنظومهء «قمار در محراب» که در سال ۲۰۰۰ انتشاريافته نشان داده ام .

در هر صورت ،  معتقد نيستم که شعر لزوماً مي بايد موزون و مقفي باشد ، اگرچه قدرت سرايش در اوزان کلاسيک فارسي را براي شاعران پارسي گو ضروري مي دانم وآنرا توانايي برافزون شاعري مي شمارم که زبان شعر و انواع شگرد هاي فنون سرايش را جدي مي انگارد و همه را به حاصل تجربه هاي هنري و زباني وزيبا شنا سانه و شعري خود و در نتيجه به ابزار کارخود بدل مي کند!

پيداست که  حاصل  هرگونه موزون سرايي،  به خودي خود شعر تلقي  نخواهد شد  وبه زبان حافظ :«هزار نکتهء باريکتر زمو در اينجا ست» تا عبارت منظومي ، شعرناميده شود. ودر اين زمينه با شاعر استاد و بزرگ معاصر ملک الشعرا بهار همداستانم که مي گفت:

 

«اي بسا ناظم که او در عمر خود شعري نگفت

وي بسا شاعر که او در عمر خود نظمي نکرد !»

 

و مي بينيد که انتقاد از نظم ِ بد،  منحصر به شاعران ناموزون سرا نبوده است و  تنها «آزاد سرايان»  و «منثور نويسان»  نيستند که با نظم ( بد ) مخالفت ورزيده اند ، بلکه پيش از آنان استاد بلامنازع و بي مانند شعر کلاسيک فارسي در عصرما  و قصيده سرايي که طي ۷ قرن اخير نظير و مانند ي نيافته ، يعني ملک الشعراء بهار هم نظم را ذاتي شعر نمي داند و هر نظمي را شعر نمي شمُرَد! وصد البته فرق است ميان  انتقاد بهار به نظم بد و ايرادات «مدرنيست »ها و «پست مدرن باره» هايي که اصولا عنصر وزن را نمي شناسند و خود از سرودن يکي دوبيت منظوم سالم ناتوانند و متأسفانه همين عجز و ناتواني ست که تيغ ِ وزن ستيزي آنان را تيز مي کند و شمشير بي غلاف ِ کلاسيسيم گريزي را حمايل اندام  و جثهء ضعيف آنان مي سازد!

در رباعي ديگري همين سخن را به صورت زير بيان داشته ام:

 

با نظمي بَد ، گناه بر وزن مگير

در بي هنري ، وزن ندارد تقصير

در حافظ و مولوي نگر تا بيني

با وزن ، هنر نمي پذيرد زنجير !

 

به هرحال من نسبت به هيچيک از روش ها و به قول شما «بافت» هاي رايج شعري تعصب خاصي ندارم. انواع شيوه ها را آزموده ام و گرايشات ذوقي و روحي خودم به ويژه در سال هاي اخير ، به موزون سرايي  و بهره وري از وزن کلاسيک نزديک تر بوده است و در عين حال از شعر هاي آزاد يا  آثاري که به عروض نيمايي سروده شده اند و شعر بوده اند و از زبان و فکر و احساس و موسيقي توأمان برخوردار بوده اند لذت برده ام و لذت مي برم.

حقيقت آنست که حضور در خارج از ايران  براي من با همهء ناگواري هايش و همهء آزردگي هاي حزن آور و گزنده اش يکي دو حسن بزرگ داشته است.

نخست آنکه از ترس گم شدن و غرق شدن در محيط و جامعه و فرهنگ  کشورميزبان (شايد)  بيش تر از حد متعارف به زبان و شعر فارسي پناه آورده بوده ام و معلوم نبود که چنانچه در ايران مي بودم اين مايه دلبستگي درمن ايجاد مي شد و دوام مي يافت. زيرا همواره و با همهء وجود زبان و شعر فارسي را در اين سالهاي طولاني غربت ، همچون پناهگاهي و خيمه گاهي که در چمدان خود و بر دوش خود مي برم نگريسته ام و اين شعر مسعود سعد سلمان در توصيف ِ زندان ِ ناي زبانحال من شده بوده است که مي گفت:

 

غربت به رنج و درد مرا کُشته بود اگر

پيوندِ عُمر ِ من نشدي شعرِ جانفزاي!

 

و همين احساس است که در يکي از غزلهايم به نام «زبان مادري» در سال ۱۹۹۶ چنين بيان مي شود:

تو با مني و مرا بيم هيچ غربت نيست

مرو که با تو «من» ام ورنه بي تو «ديگري » ام

طراوت از تو بَرم گر درخت ِ بارورم

وگرنه در تـَف ِ آتش هَبا شود تـَري ام

تو سرزمين مني ، درمني که در سفرم

منم که مي روم ، اما تويي که مي بري ام!

 

دوم آن که هم در دانشگاه به عنوان واحد هاي درسي( در دانشگاه سوربن جديد) و هم به سائقهء علاقه و کنجکاوي شخصي ، شعر مدرن اروپا و به خصوص شعر فرانسه را به زبان اصلي خوانده ام وبا ايسم هايي از قبيل  ليريسم و رمانتيسم و سمبوليسم و سور رئاليسم و اکسپرسيونيسم و فوتوريسم  دادائيسم و غيره ، که برخي عاشق رديف کردن آنها هستند  به اندازهء کافي سر و کله زده ام  و همچنين اندکي  شعر مقاومت و شعر سياسي اين سامان را  بدون واسطهء مترجم مرور کرده ام و با آنها آشنايي يافته ام  و در اين مسير تا آنجا که به ياد مي آورم  خوشبختانه هرگز به عنوان ايراني و شاعر فارسي زبان در برابر شعر اروپايي گرفتار بيماري خودکم پنداري نشده ام و هرگز ميراث  هزارسالهء شعرفارسي را در برابر شعر صدو پنجاه  الي دويست سالهء اينان فرو دست و دفاع نشدني نيافته ام ، سهل است هرگاه بيتي از حافظ ياسعدي يا خيام  يا مولوي خوانده ام ، مقام مدعي غربي را بسيار فروتر ديده ام و اين از سر شوينيسم نيست  و از انواع  احساس هاي مگالو مانياي فرهنگ معاصر ما ايرانيان و اصولاً جهان سوميان جداست.

حقيقت آن است که ما در شعر از هيچ ملتي کم نمي آوريم. و آنچه ما کم داريم چيز ديگري ست که جاي بحثش اينجا نيست.

در هر صورت به واسطهء اين آشنايي مستقيم با شعر اروپا و به خصوص فرانسه ، بحث ها و مناظره ها و مجادله هاي مکتب سازي و مکتب بازي که در ايران دههء ۴۰ به بعد رايج شده بوده است براي من جدي تلقي نشده اند و هرگز بدانها دل نداده ام و فريب لغت پراني ها و زبان بازي هاي مرعوبگر برخي به اصطلاح منتقدان يا «شاعر منتقدان» که اين روزها گويا کار و بارشان هم در ايران و هم در خارج از ايران سکه است را نخورده ام و در بازي هاي مطبوعاتي و مُدسازي و مريد و مراد تراشي هاي آنان قاطي نشده ام! و اين نکته  در برخي شعر هايم انعکاس يافته اند که اين دو سه خط نمونه اي ست از آن:

 

نفريبدت اين بازارگاهان

کآزاده از هر بود و نبودي

هيچت نه در دل بيم زياني

هيچت نه در سر، سوداي سودي

پَر بايدت پَر،  پَرگير و برپَر

آزاده تاري ، آزاده پودي !

 

و درغزلي به نام «گم شده» همين گونه عواطف را در بيت زير ابراز داشته ام :

 

در اين گذرگه غوغا به خلوت ِ که رساني

ميان ِ دشت ِ جنون ، نغمه هاي گمشده ات را؟

 

۴- وضعيت ادبيات و فرهنگ در داخل را به چه شكل مي بينيد؟ با توجه به اينكه روزانه بسياري از آثار نويسندگان و شاعران ما در ايران به تيغ سانسور سپرده مي شود؟

 

ارزيابي ادبيات معاصر در داخل ايران مستلزم آشنايي و آگاهي کامل از توليدات و آفرينش هاي ذوقي ، هنري و ادبي ايرانيان معاصر در داخل کشور است. واين امر متأسفانه ازعهدهء من خارج است ، زيرا علاوه بر آن که اسباب و ابزارنقد و بررسي ادبيات معاصر را در جلوه هاي متنوع  آن در اختيار ندارم، اصولاً به دليل دور بودن از محيط و نيز به دليل فاصله اي که  در ابعاد گوناگون اجتماعي و فرهنگي و فکري، و ذوقي با کوشندگان و توليد کنندگان ادبي داخل ايران احساس کرده ام و نيز به دليل عدم دسترسي به آثاري که در ايران انتشار يافته يا انتشار مي يابند و به دلائل کلي يا جزئي ديگر، از ارائه پاسخ صريح و جامع به اين سئوال معذورم. همينقدر بگويم که متأسفانه شانس خواندن بسياري از آثار داستاني سال هاي اخير را نيافته ام وآثار شعري که ديده ام يا خوانده ام ، منحصر به برخي نوشته هاست که از طريق اينترنت يا نشرياتي همچون بخارا در دسترس بوده است .خلاصه  آن که ، اين مايه از اطلاع و آگاهي که  من از آثار ادبي ِ دو دهه  اخير در خود سراغ دارم ، براي هرگونه ارزيابي يا داواري ناکافي و نارواست. بنابر اين سکوت  حاکي از ناتواني مرا در برابر اين سئوال  از من بپذيريد!

آنچه مي ماند آن است که  با کمال اطمينان مي توانم حدس بزنم که  قطعاً رمان ها يا داستان هاي خواندني و با ارزشي نوشته شده که متأسفانه  من از خواندن آنها محروم مانده ام ، و اميدوارم فرصتي دست دهد تا از مطالعه و آشنايي با آنها برخوردارشوم اما درمورد شعر،  نمي توانم چندان  به تصورات خوشبينانهء خود ميدان بدهم. زيرا نخست آنکه در اين زمينه ، شاخک ها يا آنتن هاي گيرندهء من ـ حتي ازراه دورـ حساسيت بيشتري به خرج مي دهند  و دوم آن که  امکانات مدرن اينترنتي بيش از رمان يا داستان کوتاه  به عرضهء  شعرها و انبوه شعرواره هاي رايج در دو دههء اخير مي پردازند و اصولاً متون شعري به دليل اختصار، از طريق نشريات الکترونيکي قابل حصول ترند. با اينحال اميدوار و با اشتياق چشم انتظار دريافت و مطالعهء آثار ِ معتبري هستم که درزمينهء شعر منتشر شده يا مي شوند، به خصوص دوست دارم با آثار جوانترهايي آشنا بشوم که کار شعر برايشان جدي تر ازعرضهء شعر است و نگاه و درک و دريافتشان ازاين هنر، فراتر و بيرون از چنبرهء مُد ها و مُد سازي ها و موج بازي هاي نامجويانهء رايج روزگار است.

 

۵- نظر شما در باره ادبيات خارج، باصطلاح ادبيات در تبعيد چيست؟

ادبيات خارج و ادبيات تبعيد دو موضوع مختلفند. البته شايد بتوان به مسامحه  و در يک تعريف کلي همهء «توليدات ادبي ايرانيان» راکه بيرون از مرزهاي کشورتوليد  و منتشر مي شوند ادبيات خارج ناميد ، اما اين اصطلاح قطعاً بيانگر ادبيات تبعيد در دوران ما نيست. در واژهء «تبعيد»  بخواهيم يا نخواهيم ،يک مفهوم سياسي نهفته است و تبعيديان در جهان همواره به کساني اطلاق  مي شده و مي شود  که فشار و اختناق سياسي و قدرت سرکوبگر حاکمي آنان را به دور شدن و  دور زيستن از جامعه و ميهن مألوف ناگزير ومحکوم  کرده است و به خصوص در مورد اهل فکر و فرهنگ و قلم و هنر مي بايد گفت که  دورکردن و دور شدن و دور زيستن ِآنان  حاصل چگونگي نگاه آنان به جهان و نتيجهء پافشاري آنان در حفظ ارزش هايي بوده است که در ميهن و زادگاه خودشان در حال ويران شدن بوده اند. بنا بر اين آثار و سخن آنان به گوهر از عنصر اعتراض برخوردار و ناگزير از مواجهه با سد سانسور و روبروگشتن  با سرکوب پليسي سياسي  نظام مستبد و تاريک انديش بوده است . از اينرو همواره از مدعوين دائمي «برادران» وزرات ارشاد براي  درک و دريافت نصايح و توصيه هاي« مکتبي و وِلايي»  در جهت  نفي ارزش هاي هنري و فرهنگي  وفکري خويش و تسليم در برابر سانسور و گردن نهادن به خطوط قرمز فرهنگي سياسي اخلاقي ديني اجتماعي آنان بوده است.

نويسندگان و شاعران درون کشور در اين ۲۸ سال بي وقفه و مستمر، ناگزير از تعديل و تطبيق  شناخت ها و معيار هاي فکري و اجتماعي و اخلاقي وفرهنگي و زيباشناختي خود بوده و براي پذيرش و تسليم در برابر ارزش هاي تحميلي حاکميت استبدادي درعرصه هاي گوناگون فرهنگ و هنر و ادب و اخلاق و سياست ، همواره زير فشارهاي گوناگون منصبي يا  مصلحتي  و مکتبي ومشربي و معيشتي قرار داشته اند!

کساني از اهل هنر و ادب و فرهنگ  که در اثر چنين وضعيتي و براي گريز از چنين فشار ها و تحميل هايي کشور خود را ـ به ميل يا به اکراه ـ ترک گفتنه و در خاک ديگري جز ميهن خويش اقامت اختيار کرده اند ، تبعيدي هستند.

بيرون از اين ها البته ، تجار خوش ذوق هم داريم و يا مسافرين خوش نشيني که مظاهر معاش و گوارش غربي به مذاقشان سازگارتر بوده است وبخشي از امکانات مالي خود را هم در چمدان نهاده و سفر کرده و گاه به هواي وطن طبعي آزموده اند و قصه اي پرداخته يا شعرواره اي سروده اند.

اين قبيل ذوق ورزان معمولاً از پاسپورت هاي دوگانه و سه گانه اي برخوردارند و راه بهشت و برزخ و  دوزخ هرسه به روي مبارکشان گشوده است و غالباً مسئله اي به نام سانسورهم ندارند . زيرا ادارهء مميزي حاکم بر وجود و شخصيت خود آنان ، پيشاپيش  جهت نماي  فکر و زبان و قلم  ِآنان را به مسيري سوق داده است که هم مالک دوزخ به آنان پروانهء عبور مي دهد و هم حور و غلمان بهشتي مقدمشان را گلباران مي کنند. به هر حال اين گروه از مسافران يا مهاجران ـ حتي اگرجناب ابوالفضل بيهقي هم در ميان آنان بوده باشد ـ تبعيدي محسوب نمي شوند و آثار و رشحات فکري و ذوقي آنان را ادبيات يا «توليدات هنري و فرهنگي تبعيد» نمي توان ناميد!

ادبيات و هنر تبعيد ، حتي اگر به سياست هم نپردازد به گوهر سياسي يا بهتر بگويم معترض است!

 

۶- فكر مي كنيد ادبيات در تبعيد توانسته است خلا ناشي از سانسور در ايران را پر کند؟

تصور نمي کنم! زيرا هدف و نيز علت وجودي ادبيات در تبعيد ـ به طور کلي ـ بيرون از چنين انگيزه هايي ست.

ادبيات تبعيد براي پر کردن خلاء ادبي و فرهنگي يک کشور ديکتاتور زده و اسير اختناق نيست. چنين کشوري مي بايد خود با مشکل ادبيات و فرهنگ خود کنار بيايد و هرگز به اميد توليدات بيرون از مرزهاي جغرافيايي خود نماند.همانطور که بايد خود براي مشکل اسارت و اختناق حاکم بر زندگي اجتماعي و سياسي و فرهنگي خود درماني بجويد و آزادي خود را به دست آورد!

همچنانکه آن گروه از اهل ادبيات و فرهنگ که به هر دليل کشورخود را ترک گفته يا از آن گريخته يا گريزانده شده اند ، به نظر من نمي بايد با چنين داعيه ها يا آرزوهايي سرگرم باشند.

ادبيات در تبعيد در نخستين مرحله پاسخگوي نياز وجودي و شريط انساني ِ انسانهاي تبعيد و دورمانده از سرزمين مادراست ، هرچند آثار اين نويسندگان يا هنرمندان مستقيماً با مسائل جاري داخل کشور درپيوند وبا دغدغه ها و اضطرابات و نيازها و آرزوهاي انسان هاي مقيم کشور همدل باشند و اظهار همبستگي کنند!

البته ناگفته پيداست که آثاري که در تبعيد به وجود مي آيند مي توانند بر جريانات ادبي و فرهنگي و فکري و سياسي کشور تأثير گذارباشند ، همچنانکه توليدات ادبي و فرهنگي و هنري داخل کشور، نويسندگان و شاعران  وهنرمندان مقيم  درخارج از کشور را متأثر مي سازند . اين تأثيرات متقابل انکار کردني نيستند ، اما هيچيک از اين دوحوزهء کوشش هاي ادبي و فرهنگي و هنري ، نمي توانند جاي آن ديگري را بگيرند!

مبارزه با سانسور در يک کشورهم مسئله اي نيست که با برخورداري نويسندگان تبيعدي يا مهاجر از آزادي هاي دموکراتيک و فرهنگ تابوشکني و آزادفکري موجود  در کشور هاي ميزبان، ميسر و امکان پذير باشد.

بيرون افتادگان از کشور تأثيرمستقيم در شکستن سانسور ندارند و هرگز نمي بايد ذهنيت خود را در چنبرهء چنين توهمي گرفتار دارند.

اين درست است که انقلاب انفورماتيکي معاصر و جهش بي سابقه و مرز شکن تکنولوژي رسانه اي، جام جهان نماي شگفت انگيز اينترنتي را در اختيار همگان قرار داده و« وجود حاضرِغايب»  انسان ها و سخنها و انديشه هاي آنان را به همهء کوچه پسکوچه ها و کومه ها و کوره راهها و کلبه هاي روستايي رسانده است. اما اين اعجاز بزرگ دانش مدرن هنوز براي عبور ازبسياري ديوار ها و سدهاي نفوذناپذير ذهني و روحي و فرهنگي آدميان ناتوان است.

سّد تبعيد يکي از آنهاست. زيرا تبعيد تنها يک مفهوم جغرافيايي نيست بلکه بيش و پيشتر از آن که بُعد مسافت را نمايندگي کند ، سرشار از حس و معنا درابعاد فرهنگي و روحي و زماني و عاطفي و معنوي ست.

هر تبعيدي يک جهان را از درون خود کنده است و در زادگاه و ميهن مألوف خود در شيشه کرده و درهاي زمان را بر او بسته و به انتظار بازيافتني ديگر، او را ترک گفته است.

تبعيدي هويت خود را در بسته بندي خاطره هاي گريزان و «دم به دم بازگردندهء» خود در چمدان نهاده است . خاطره هايي که در لحظهء پا نهادن  مسافر بر خاک ميزبان ، در زمان توقف کرده اند.

اين تجربهء وجودي خاص يک انسان تبعيدي ست و هرگز براي کساني که از محيط مألوف خود جدا نشده و پلي را پشت سر خود خراب شده نيافته اند ، احساس شدني و قابل درک نيست. ادب و هنر تبعيد ضمناً از اين تجربهء وجودي مايه مي گيرد و در پرتو همين آزمون است که جهان پيشين و جهان پيرامون امروز خود را تصوير و تشريح مي کند.

آنچه هويت يک تبعيدي را درمحيط ِ ميزبان نمايندگي مي کند بخش ديگري از آن جهان کنده شده است که مي بايد راه خود را در فضايي ناهمگون و ناهماهنگ و غالباً نامساعد ادامه دهد و سرنوشت خود را پي گيرد! درحاليکه براي بخشي از وجود او که در وطن جا مانده ، عقربهء ساعت ايستاده است  و چشم و نگاهي اگر با وي هست جز به سوي گذشته و گذشته هايي که هرلحظه دور ترمي شوند، نمي نگرد!

نتيجهء اين وضعيت وجودي تبعيدي ها آن همانست که توضيح  عميق و به ظاهر عاميانهء  آنرا مي توان در اين ضرب المثل فارسي خلاصه کرد که گفت: از دل برود هرآنکه از ديده برفت !

زيرا دل ها هرگز نيازها ونوش نوازش ها يا  نيش ها و تلخوارگي هاي خود را در لحظه اي که عضوي از جامعه به بيرون پرتاب شد متوقف  نمي کنند بلکه  همواره به تپش ها و کوبش هاي طبيعي خود ادامه مي دهند  و آرزوها و آرمان ها را توليد و باز توليد مي کنند زيرا زندگي هاي عاطفي ، روحي ، فرهنگي و اجتماعي در همان مسيري که  جريان داشته اند به حرکت خود ادامه مي دهند وحتي اگر ، نيمهء درشيشه مانده و در زمان توقف کردهء تبعيدي را از نظر دور ندارند و همواره عواطف خود را نثار ياد و خاطره هاي وي کنند ، با اين وجود ، تبعيدي تبعيدي ست و فاصلهء او نه فقط فاصله اي در بُعد مکان که در بُعد زمان و در ابعاد گوناگون روحي و عاطفي و فرهنگي نيز هست.

و اين فاصله هاست که نه توليدات هنري و فرهنگي بيرون از مرز ها  قادر به پرکردن آن اند و نه امواج مرز ناپذير و آزاد ارتباطات دنياي مدرن و دستاوردهاي شگفتآور انقلاب انفورماتيک و وجود کالاهاي پيش پا افتاده و عالمگير و ارزان قيمتي که معجزهء «طي الارض» و«طي السَماء» آرماني بشريت رادر اختيار  زن و مرد و کودگ و پير شهرها و روستا ها و ايلات و عشاير وانهاده است .

بنا براين مسئلهء سانسور در کشورديکتاتور زده گرهي ست دشوار و به دست انسان هايي باز شدني ست که اسارت را به طور مستقيم تجربه مي کنند و با آن درمي آويزند يا خواسته و ناخواسته  با آن خو مي کنند و خود را  به رشته يا رشته هايي از نسوج جامعهء مبتلا و سرکوفته و منحط بدل مي کنند. نخست اينها هستند کساني که مي توانند مسئلهء سانسور را حل کنند ! زيرا هرگز نبايد فراموش کرد که حل مشکل سانسور در کشور ديکتاتور زده و استبدادي  برابر با حلّ همان معضل کبير استبداد و ديکتاتوري ست و پيداست که سانسور، شيشهء عمر چنين نظامهايي ست که اگر بشکند،  نه از تاک ديکتاتوري نشاني خواهد ماند و نه از تاک نشان او!

پس مسئلهء سانسور، مسئلهء حکومت استبدادي و نظام ايدئولوژيک و توتاليتر است! و درست از همينجاست که مشکل قلم و آفرينش ادبي و فرهنگي با امرسياست و با امر اعتراض و مبارزه  بر ضد ديکتاتوري و با آرزوي  به تخت نشستن ِ آزادي گره خورده و سرنوشت اين هردو را به گونه اي گريزناپذير به يکديگر پيوسته است! و درست ازهمين روست  که آفرينش ادبي و هنري و فرهنگي در جامعه اي در اسارت استبداد ، يک امر سياسي ست. و ترس از شکستن همين شيشه است که اتوبوس حامل شاعران و نويسندگان را از فراز تپه هاي راه ارمنستان به قعر دره رها مي کند و حنجرهء نويسنده و مترجم شرافتمندي چون پوينده و شاعر آزادفکري چون مختاري را به طناب حاکميت ديني ملايان  مي فشارد.

باري مسئلهء آزادي در بيان و گفتار و قلم  يعني مسئلهء سانسور درجامعهء استبداد زده و به ويژه استبداد ايدئولوژيک و ديني يک امر سياسي ست ،کاملاً سياسي ست  و اين البته ازسياست ورزي و سياسيگري و سياستبازي و سياستکاري به کل جداست و از طبيعت ديگري ست!

از موضوع دورشدم اما قصدم اين بود که بگويم ، ما تبعيديان مي توانيم بر جريانات فکري ، فرهنگي ، ادبي ، اجتماعي کشور و ميهن خود تأثير بگذاريم اما نمي توانيم جايگزين آن گونه از کشش ها و کوشش ها و آفرينندگي هاي فکري و اجتماعي و فرهنگي باشيم که مردم  يک کشور براي تداوم حيات و براي طپش نبض زندگي خود بدان نيازمندند  و براي ايستادگي در برابر نظام منحط و زياده خواه و زورگو  يا براي انگيزش ِ نشاط ِ زيستن و آرزوي تغييردر ضمير انسان ها، به ويژه جوانان و آينده سازان جامعهء خود، به ايجاد و برخورداري از آن ناگزيرند!

 

۷- همه اديبان ما در داخل و در خارج را تا چه حد متاثر از خود سانسوري مي بينيد؟

اـ من همه «اديبان» را نمي شناسم!

۲ـ خود سانسوري امري ست شخصي و به پيچيدگي روان و  شخصيت انسان!  درک و به خصوص ارزيابي  کميت يا کيفيت چنين پديده اي دروجود يک  شخص يا اشخاص ،  براي ديگران ميسر نيست و امري نيست که هريک از اهل ذوق و هنر و ادب بتواند حتي آن را در وجود خود نيز ارزيابي کند و به توضيح چند و چون آن بپردازد ، تا چه رسد به ديگري!

تصور مي کنم که در وجود هر آدمي يک دستگاه يا ماشين بسيار پيچيدهء کنترل تعبيه است که در طول حيات او و همراه با رشد جسمي و روحي و حيات اجتماعي و فکري و فرهنگي او به يک سيستم  تمام عيار ِ «طرد و  گزينش» بدل شده است . قفل طرد ها و کليد گزينش ها را  بيشماري ازکد ها و هنجار هاي اخلاقي ، رواني ،  مذهبي ، فرهنگي ، سياسي ، و شايد هم نژادي (ژنتيک) در اختيار دارند و درک چگونگي کارکرد آن ها  در وجود فرد براي ضمير آگاه خود فرد نيز ناممکن است ، تا چه رسد به آن که ديگري در مقام قاضي، چرائي و چندي و چوني خود سانسوري در وجود همسايهءخود  را توضيح دهد و آناليز کند. بنا بر اين من نمي دانم « اديبان ما» در داخل يا خارج يا بيرون از اين دو قيد مکاني تا چه حد از خود سانسوري متأثرند!

اما اين را مي دانم که همهء اهل ذوق و آفرينش که ناگزير از زيستن در محيطي غرقه در اختناق و استبداد سياسي و فرهنگي هستند ، کمابيش به اين بيماري  ـ که ويروسش از آب دهان و خون آلودهء مستبدان به جامعه سرايت کرده ـ مبتلا هستند و نيز ميدانم که درمان اين بيماري هرگز ميسر نخواهد شد ، مگر آن که ريشهء ويروس و آلودگي بازشناخته و براي قربانيان تشريح شود و ريشه کن کردن علت العلل بيماري به مدد جامعهء آگاه شده و دردآشنا به اجرا درآيد!

 

۸- با توجه به خفقان و سانسور اعمال شده در داخل، که پوشيده گويي وبا کنايه و اشاره به تابو ها و ممنوعه ها پرداختن را توجيه مي کند، آيا آشکار گويي و تابو شکني تا چه در ادبيات در تبعيد موفق بوده و اصولا آشکار گويي در ادبيات در تبعيد تا چه حد از ادبيات داخل جدا بوده است؟ آيا چنين آشکار گويي در ادبيات در تبعيد وجود دارد؟

نمي دانم آيا آشکارگويي و تابوشکني در ادبيات تبعيد موفق بوده يانه!

اما پيداست که در خارج از ايران ، گرايش  و کوشش در شکستن تابوهايي که بر جامعه ايران حاکم اند فراوان ترو رايج تر است به دو دليل:

اول آن که در وجود توليد کنندهء اثر هنري و ادبي بيرون از مرز هاي ايران  نه وحشت از سرکوب پليس وشلاق محتسب  و سانسور حاکميت استبدادي  موجود است و نه ترس از قطع کوپن گوشت و روغن يا بنزين.

دوم آنکه نويسندگان در تبعيد به طور طبيعي و بسته به روحيات و توانايي ها  و استعداد خود ، از جامعهء ميز بان متأثرند، و به ويژه درکشورهاي دموکراتيک غربي ، به نُرم ها و هنجار هاي فرهنگي و اخلاقي محيط ميزبان خو مي کنند و با بسياري از آن ارزش ها  که براي تسلط خود برجامعه ، روزگار چندين قرني پشت سر نهاده اند آشنايي يافته وکمابيش  آشتي کرده اند و همچون هوايي آن  را همراه با ميزبانان خود استنشاق مي کنند و از آن برخوردار مي شوند. پيداست که برخي به قول شما « آشکارگويي ها يا تابوشکني ها» محصول طبيعي ارزش ها و نرم هاي حاکم بر جامعه ميزبان است و نه ابتکار يا کشف يا حتي شجاعت هنرمند يا نويسندهء تبعيدي.

صحبت از کشف حجاب تنها در ميدان استيلاي توحش طالباني يا خمينيستي ست که جسارت و شجاعت محسوب مي شود وگرنه گفتن يا شنيدن چنين سخناني در خيابان هاي شانزه ليزه يا ميدان باستيل تابوشکني محسوب نمي شود! زيرا مسئلهء حجاب در اين مناطق جزء محرمات اجتماعي و مقدسات مذهبي نيستند.

در جامعهء  دموکراتيک تبعيديان، قلم در دست آزادي ست يا به هر حال اين سايهء آزادي ست که نويسنده يا هنرمند را از تيغ سرکوب و سانسور تحجر فکري و فرهنگي و سياسي ايمن مي کند و قلم يا زبان او را بر ترس از زندان يا طناب دار يا قطع کوپن گوشت يا ترياک چيره مي سازد!

نويسندهء تبعيدي مي داند که از مرگ و دار و دشنه که بگذريم ، هيچ بلايي دردناک تر از تبعيد نيست! از اينرو اين شعر حافظ بدرقهء راه اوست که گفت:

ترسيدن ِ ما چون که خود از بيم ِ بلا بود

اکنون ز چه ترسيم که در عين ِ بلاييم! 

 

۹- با توجه به روند سرکوب تا کنوني و نبود احزاب و سازمانهاي سياسي مترقي، بسياري از انتظارات جامعه متوجه نويسندگان و شاعران و هنرمندان و حتي روزنامه نگاران بوده است، در چنين شرايطي ادبيات تا چه حد توانسته به اين نياز جامعه پاسخ دهد؟

در يک نظام ديکتاتوري يا استبدادي يا به قولي فاشيستي يا به قول ديگري سلطاني و به هر حال در نظام تئوکراتيک مستبد فقها و آيت الله هاي خودکامه و قسي القلب شيعي هيچ حزبي جز حزب پيشوا يا گروه ها و کلان ها و باند هاي همدست و خدمتگزار يا تسليم شدگان ِ به روحانيت وجود ندارد. و «عنصر ترقي» هم اين وسط هيچکاره است.

با پيروزي تاريک انديشي ديني و سلطهء استبداد روحانيون بر ايران ، که به نام انقلاب اسلامي شهرت دادند و در حقيقت  جزتسليم کشور وسرنوشت ملت ايران به ظلمتِ مطلق و بيدادِ محض  نبود ، صحبت از احزاب« ترقي خواه» و «غير ترقي خواه» فاقد هرگونه معنايي ست.

اگر از ملت ايران خواسته شود که در بارهء «ترقي» خود و جامعهء خود و احزاب سياسي سرکوب شده يا جان به دربردهء خود سخني بگويد، بيگمان اين بيت عاميانه به گويا ترين سخني ، زبان حال وي خواهد بود:

 

هرکه در اين جهان ترقّي کرد

من بيچاره واترقيدم  

 

و اين واترقـّيدگي بيش از همه، متأسفانه شامل حال احزابي نيز هست که  به اصطلاح ِ عُرف يا  با تکيه بر ميراث سياسي ـ ايدئولوژيک جنگ سرد به آنان «مترقي» مي گفتند. ( و گويا  متأسفانه هنوز هم کساني دست از اين ميراث خواري شوم ِ فکري و ايدئولوژيک برنمي دارندـ!)

اما در بارهء نقش نويسندگان، تصور نمي کنم که اين گروه بتوانند جاي گروه نخستين را بگيرند. زيرا ماهيتاً از يک جنس نيستند و توانايي ها و کارکرد ها (فونکسيون) ي هريک از آنان در يک جامعه ، از بيخ و بن متفاوت ، ناهمگون واي بسا ناهمسازند !

احزاب و گروه هاي سياسي  در کشورهايي از نوع ما،  متأسفانه همواره و غالباً  نويسنده و هنرمند  را به ديدهء ابزار نگريسته اند. گاه نام و حيثيت او راپشتوانهء «اوراق بهادار» سياسي و ايدئولوژيک خود کرده اند و گاه حاصل انديشه يا ذوق يا آفرينش هنري و فکري او را در جهتي ميزان کرده  و تنظيم شده خواسته اند که عقربهء قطب نما هاي سياسي و به قول خودشان استراتژيک آنان نشان مي داده است!

از اينروست که در هردومورد ، اهل ذوق و آفرينش ادبي و هنري مغبون شده اند و اي بسا نويسنده و شاعر که هستي خود را نيز  قرباني اينگونه هدايتگري ها و جهت نمايي هاي احزاب يا گروه هاي سياسي يافته اند.

بنا بر اين روش و گرايش جهان سومي ِ اهل سياست ، که براي جذب اهل هنر و ادب حساب مخصوص باز مي کند ، هم به رشد فرهنگ و هنر در جامعه صدمه مي زند و هم اهل هنر و ادب و فرهنگ را (به همه معاني آن) آسيب پذير  مي سازد!

کوتاه بگويم که تصور من آن است که عرصهء ادب و هنر و فرهنگ همواره مي بايد از دخالت احزاب سياسي و نفوذ برنامه ريزي شدهء ايدئولوژيک و فکري آنان درامان بماند. استقلال نويسنده همانا استقلال قلم و آفرينش است.

اينها البته بدان معنا نيست که نويسنده اي يا هنرمندي  به اختيار و آزادانه به ايده هاي سياسي دل نبندد و يا به حزب و گروهي وارد نشود يا ارادت نورزد.

اين دو امر به گوهر از يکد يگر مجزاهستند. آزادي خلاقيت و آزادي قلم اصل است، اما آزادي شخص  نويسنده و فرد ِاهل قلم  و هنر نيز اصل ديگري ست  که از اصل نخستين جدا ست  بي آن که  با آن در تناقض و تقابل  باشد. زيرا حق انتخاب  عقايد و ديدگاههاي اجتماعي و پذيرش يا طرد انواع جهان بيني ها و دل بستگي به انديشه ها و آرمان هاي گوناگون و قبول يا رّد ِ انواع مشارب فلسفي يا سياسي يا مذهبي از  جملهء حقوق طبيعي و بازشناختهء هر انساني ست ،  خواه اين انسان  نويسنده و شاعريا هنرمند باشد ، خواه عضو ساده اي از جامعه و مبرا از کشش ها و کوشش هاي روشنفکري و  فارغ از انواع دغدغه هاي مربوط به آفرينش ادبي يا فکري يا هنري !

 به هر حال اهل احزاب سياسي و اهل هنر و ادبيات مي بايد هريک به کار خود بپردازند و اهداف و آرمان هاي خود را با شيوهء خود و با حفظ استقلال خود به پيش ببرند و تأکيد کنم که  اين هرگز به آن معنا نيست که امر سياست و دفاع از آزادي و انسانيت و اعتراض به استبداد و بي عدالتي از حوزهء ادبيات و هنر بيرون است. هيچ امر اجتماعي و انساني و وجودي از ساحت و فضا و اقليم ِ ادب و هنر بيرون نيست و نمي توان هنرمند و نويسنده و انسان بود ، اما قتل انسانيت و آزادي و عدالت را در همسايگي و در کنار گوش خود نديد ، يا ديد و به روي مبارک نياورد!    

 

۱۰- سفر به ايران شاعران و نويسندگان و هنرمندان در تبعيد را بطور مستقيم يا غيرمستقيم دچار خودسانسوري و حتي گريز از فعاليتهاي بايسته ادبي کرده است. نظر شما در اين باره چيست؟

 

سفر به ايران براي نويسندگان مقيم خارج ، يک امر شخص ست و مي تواند از انگيزه هاي پيدا و پنهان بي شماري ناشي شود. من قضاوتي در باره اين انتخاب ديگران ندارم ، اما خودم شخصاً به عنوان يک تبعيدي ي بي پاسپورتي که بيست و اندي سال است با دفترچه اي به نام تيتر سفر ، يعني شهروند بي شهر ( يا پناهنده) زندگي مي کند ، چنين ستمي را بر خود روا نمي دارم که به سفارتخانهء استبداد بروم و جواز ورود به ميهني را از او تمنا کنم که بيش از ربع قرن تمام از آن رانده شده بوده ام! چنين تقاضايي را ضمناً دون شأن آدميت خود و مغاير با اصول اخلاقي و انساني خود مي دانم. زيرا علل و موجباتي که مرا به رانده شدن از ميهنم ناگزير کرده بود ، همچنان پابرجاست و رذالتي که اعتراض بدان، مرا به يک پناهندهء تبعيدي بدل کرده بود همچنان با چشم دريدگي تمام بر کشورم حکم مي راند و به قتل عام ارزش هايي مي پردازد که دفاع از آنها مرا و هزاران همچون مرا از کشورم گريزانده است!

با اينهمه تکرار مي کنم که اين يک انتخاب شخصي ست و قضاوت در بارهء آن نه کار ساده اي ست و نه اصولاً برعهدهء اهل هنر و قلم واگذار شندني ست:

به قول ضرب المثل معروف :  عاقبت هرکسي را در گور خودش چال خواهند کرد. و من اضافه مي کنم که ما نکير و منکر ديگران نيستيم!  

 

۱۱- ادبيات مترقي را تا چه حد در رشد آگاهي و خواستگاههاي اجتماعي موثر مي دانيد؟ چرا؟

ادبيات يا ادبيات است ، يا نيست و اگر هست در رشد آگاهي و در تقويت پيوند هاي انساني واجتماعي و توسعهء فرهنگي و روحي و اخلاقي جوامع نه تنها مؤثر است بلکه کارساز ترين پديدهء اجتماعي و انساني ست که با خواهران همزاد خود هنرها که در جلوه هاي گوناگون خلاقيت بشري پديدار مي شوند  ، همواره از غارنشيني تا امروز دست انسانها را گرفته و راه انواع ظلمت ها را به سوي نور و آزادي پيموده است و در آينده نيز چنانچه رستگاري اي براي نوع انسان مقدر شده باشد ، باز هم اين  دست هنر و ادبيات و انديشه (که همسرشت يکديگرند)  خواهد بود که چراغداري بشريت را برعهده خواهد  داشت !

 و اين هنري ست که نه از علم ساخته است و نه از سياست و نه از مذهب!

 

 

۱۲- نقش ادبيات و شعر را در مبارزه با رژيم به چه شکل مي بينيد؟

ادبيات و شعر نقشي بس فرا تر از مبارزه با يک رژيم دارند! اما از آنجا که شعر فارسي همواره يکي از رسانه هاي فرهنگي جامعه ما بوده است و از آنجا که شاعران بخصوص در صد ، صد و پنجاه سال اخير به کارساز ترين شکلي در تحولات فکري و روحي و زيستي ايرانيان تأثير داشته اند و از آنجا که ميراث روشنگري ايرانيان حد اقل از دوران مشروطيت تا امروز بر دوش نويسندگان و به خصوص شاعران بوده است ، ما امروزيان و باشندگان اين ُبرش از تاريخ ايران  يعني نويسندگان و شاعران اکنوني ، نمي توانيم و مجاز نيستيم که بار امانت آنان را به بهانه هاي گوناگون مدرنيسم يا نئومدرنيسم يا پسا وپيشا و پشتا مدرنيسم يا به نام مکتب سازي ها و دبستان تراشي ها يي که بيشتر آنان از حقه بازيها ي محفلي و نامجويي ها و مريد پروري هاي ژورناليستي مايه مي بَرَد ، به کناري بيفکنيم و فرهنگ و زبان و ذوق ايراني را به ورطه هلاک بسپاريم و نقش نويسنده و به ويژه شاعر را در ارتقاء روحيات  و در رشدآگاهي فردي و جمعي انسان ها و در اعتلاي ارزش هاي اخلاقي و فرهنگي و ملي  ناچيز شماريم  و ناديده انگاريم. نبايد عنصر شعر را از جوهر آگاهي بخش و فرهنگ آفرين و خرافات ستيز و آزادي ستا ي آن تهي کرد و مقام شاعر را به ذوق ورز بازيگوش بي اعتناي کم فرهنگي تنزل داد که کرنش در برابر قدرت جهل و پستي را به ارزشي پذيرفتني بدل مي سازد و حصول مرتبه و مقام انسانيت براي همسايه و همشهري و هم وطن و همنوع خود را  آنقدر ها ارزشمند نمي يابد که حاصل  احساس و عاطفه و هنر  و انديشهء خود را در جهت  دفاع از آن  با شايستگي و صميميت  بکار بندد!

بنا براين ادبيات ( شعر، رمان ، نمايش و تصنيف و ترانه) نقش بسيار پر اهميتي دارند و دامنهء کارکرد و ارزش اجتماعي و فرهنگي و تاريخي آنها براي ارتقاء مقام انسان از مبارزهء سياسي با يک رژيم بسي فراتر است.

 

۱۲- چرا پس از گذشت سالها پراکند گي،  نيروهاي اپوزيسيون درخارج از کشورهنوز ازيک همبستگي فرا گيرو سرنوشت ساز برخوردار نيستند؟

نميدانم!

 

۱۳- شما سالها از دور و نزديک با ايرانيان در تماس هستيد،  چه پيام  و پيشنهادي براي ايرانيان درغربت  به ويژه نيروهاي اپوزيسون ، هنرمندان ، نويسندگان وشاعران داريد؟

سلام خود را به عمو زاده ها و عمه زاده ها و خاله زاده هاي و خالو زاده هاي خودم  از هرجاي ايران که برخاسته اند و به هر زباني که زبان باز کرده اند و با هر خوني که در رگها مي گردانند  و در هرجاي دنيا که زندگي مي کنند  مي رسانم و پيشنهاد مي کنم که بيشتر از اين با هم دوست باشند !

زيرا به قول م. سحر:

گر  شعلهء محبت و گر بارِ کينه ايم

تقدير ما يکي ست که در يک سفينه ايم

 

۱۴- با سپاس از شما که به پرسشها پاسخ گفتيد و اميدوارم که درگفتگوهاي ديگرنيز ما را همراهي بفرماييد

من هم از شما سپاسگزارم که اين فرصت را در اختيار من گذاشتيد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتتتتــــــــــــــــــــــ

 

يادداشت

(۱)

 

البته از سوي انسان هاي بي غرض و مرض و نه آندسته از ورشکستگان سياسي که سواد درستي هم در ادبيات فارسي ندارند ، اما دراين برهوت تبعيد و مهاجرت به  جستجوي نام، به نقد ادبي و مسائل تحقيقات اجتماعي و فرهنگي دست درازي مي کنند و در جايگاه منتقد يا جامعه شناس از پس شيشه هاي کبود فرقه اي و خانداني درباره ادبيات يا هنر تبعيد داد سخن مي دهند ، بساط رمل و اسطرلاب مي گسترند، سرکتاب باز مي کنند و هرکه را مي خواهند مي بينند و هرکه را نمي خواهند و دوست ندارند  ياسواد خواندن آثارش را ندارند ، نمي بينند!.

نمونه اي از اينگونه نقدبارگي ها واديب نمايي هاي مقالهء آقايي ست به نام درويش پور که در نشريه اي چاپ شده و تعداد زيادي از سايت ها هم آنرا در بوق و کرنا دميده اند و جناب آقاي «دکترجامعه شناس» ، ليست بلند بالايي از شاعران و نويسندگان را ارائه داده ، قادر به ديدن شاعري نبوده است که طي نزديک به ۳۰ سال در بيرون از ايران سروده است و بيش از دوازده کتاب انتشار داده و با دهها نشريهء معتبر ايراني همکاري داشته است و بزرگاني چون استاد زرين کوب و استاد محمد جعفر محجوب و استاد يارشاطر، نادرپور وسيمين بهبهاني و شاهرخ مسکوب وداريوش آشوري و بسياري ازبزرگان ديگر در بارهء شعر او نظر مثبت و تأييد آميز ابراز کرده بوده اند!

 به حق که اينهمه تجاهل العارف يا تعارف الجاهل تنها از کم سوادان ِ پرمدعايي ساخته است که عينک مشربي  يا عِرق قبيله اي، ديدگان ِ «دکتري» و « دانشمندي» شان را بر حقيقت فرومي بندد و سرانجام بدينگونه دست خود را پيش مردم دانا، رو مي کنند! ).

 

(۲)

 خواننده اي به نام «حبيب» که  گويا مقيم آمريکاست ، بدون اطلاع و اجازهء من روي اين شعر آهنگي گذاشته و آنرا خوانده و در آلبومي به نام «بزن باران» عرضه کرده است  بدون اين که نام سراينده راقيد کند.

اين که نام سراينده را هنگام عرضهء آلبوم خود به ميان نياورده اند ، خطايي ست  که در محيط بي در و پيکر خارج از کشور قابل چشم پوشي است ، اما متأسفانه خوانندهء گرامي در چند مورد  نادرست خوانده و متوجه  معناي شعر نشده است.  گويا مدت ها از عرضهء اين آهنگ مي گذرد،اما من چند ماه پيش ، از روي اتفاق با آن برخورد کردم و ماجرا را هم در سايت خودم و هم در يکي دو سايت ديگر يه «خواننده» محترم ياد آور شده ام و خوا سته ام که با من تماس بگيرند ، که تا کنون از ايشان خبري نرسيده است.