م. سحر

درگفتگو با نشريهء : ادبيـات و فـرهنگ

 

دربارهء شعر، تبعيد، ادبيات و هنر

 

مأخذ:  ادبيات و فرهنگ

پرسشگر:  سحر تحويلي

 

با درود و سپاس فراوان   از اينکه دعوت   ما را پذيرفتيد.

با تشکر از شما و ساير همکارانتان

 

۱- خواهش  مي کنم کمي ازخودتان بگوييد تا خوانندگان مجله ادبيات و فرهنگ بيشتر با شما و کارهاي فرهنگي  و سياسي تان آشنا شوند.

من در ساال ۱۳۲۹ و به قولي در  ۱۳۳۰ در چيمه از روستا هاي کاشان و نطنز زاده شده ام در همان روستا تا ششم ابتدايي درس خوانده ام و از دوازده سالگي مزهء آوارگي و تبعيد را چشيده ام زيرا ناگزير بوده ام براي ادامهء تحصيلات دبيرستاني  به ترک خانه و روستاي خود گويم و به ترتيب در تهران و نطنز و کاشان و هر شش سال دبيرستان را  در مدرسه اي درس بخوانم . سرانجام در سال ۱۳۴۸ از دبيرستان محموديهء کاشان ديپلم علوم طبيعي گرفته ام و در ۱۳۴۹ براي تحصيل هنرهاي نمايشي به دانشکدهء هنرهاي زيباي دانشگاه تهران وارد شده ام و در سال ۱۳۵۳ با  اخذ ليسانس در رشتهء تئاتر دانشکده را به قصد سربازي ترک گفته ام و نزديک به ۲ سال به عنوان افسر وظيفه در دانشکدهء افسري تهران تدريس و خدمت کرده ام و در طول دوران دانشجويي و سربازي (۵ سال) به عنوان مربي تئاتر در بسياري از کتابخانه هاي کانون پرورش فکري  در تهران و حومهء اين شهر با کودکان ونوجوانان  کار کرده ام.  پس از پايان خدمت در سال ۱۳۵۶براي ادامهء تحصيل به پاريس آمده ام و در رشته هاي جامعه شناسي و تئاتر از دانشگاه هاي نانتر و سوربن جديد و ژوسيو ليسانس و فوق ليسانس گرفته و دوبار تز دکترايم  رادر دو رشتهء مختلف  نيمه کاره رها کرده ام و به شعر و تئاتر و خط و نقاشي و موسيقي روي آورده ام و نيز به کوشش هاي اجتماعي و فرهنگي در جامعهء تبعيديان ايراني پرداخته ام. سه دوره در نخستين سالهاي پرتلاش کانون نويسندگان ايران در تبعيد ، دبير بوده ام و ۶ شماره نخست خبرنامهء کانون و نيز کوشش براي انتشار سه نامهء نخستين کانون و تلاش در برگزاري  نشست هاي فرهنگي و جشن ها و نمايش هايي که به نام کانون اجرا شده اند عمدتاً برعهدهء من و بر دوش ِ خلوص يا ساده لوحي ِرايگان ِ روستايي من بوده است!که البته توضيحش داستان درازي دارد!


PDF for Print
Font Download
Install font

از نخستين روزهاي ترک ايران يعني از سال ۱۳۵۶ با کار شعر که گير و گرفتاري کودکي و نوجواني ام بوده است تمديد رابطه و تجديد عهد کرده ام و نخستين مجموعهء شعرم را نه در ايران بلکه در بهار ۱۳۵۸ در پاريس انتشار داده ام. کتابي که به گمان من و تا اطلاع ثانوي ، نخستين مجموعهء شعر ي ست که پس از انقلاب در خارج از کشور منتشر شده است با نام : ياد آر ز شمع مرده يادآر» و ازينرو مي تواند نخستين دفتر شعر تبعيد يا مهاجرت ايرانيان پس از انقلاب محسوب شود.(۱)

 

نخستين جوانه هاي اعتراضي را که شما در سؤال ديگرتان از من پرسيده ايد در همين  نخستين کتاب ، خودي نشان داده اند و در برخي از شعر هاي اين دفتر ، تأثر از ساده دلي مردم و ترس از تسلط استبدادي به مراتب ويرانگر تر و شوم تر انعکاس يافته است و به برنامه ها و هدف هاي بازيگران و رهبران انقلاب در جهت برقراري ديکتاتوري سياهکار ديني هشدار داده است  .

 

مسند همان که بود به جا ماند و جمع نو

خود را سزاي تکيه بر اين جايگاه ديد

تا خوشه چين رسيد که رهتوشه اي بَرَد

در جايگاه ِ کِشت نه جز مُشت ِ کاه ديد

 

 (اسفند ۱۳۵۷  )   «ياد ار زشمع مرده ياد آر» ، از: م. ج. ، چاپ پاريس ، شهريور ۱۳۵۸.

 

وهمچنين  در شعر ديگري ايستادگي در برابر غلبهء ملايان را آرزو کرده است

...

هان اي فقيه ، با تو مرا جنگست

حتي اگر زمانه نمي داند

حتي اگر که نيم وجود من

برمن غريو خشم فروخواند

اي ارتجاع مرگ تو نزديکست

جز من کسيت ني که برنجاند

من ملت ستمکش ايرانم

آن کو ترا به شعله بسوزاند

 

خرداد ۱۳۵۸، همان کتاب.

 

اين اعتراض سالي بعد با شدتي بيشتر در کتاب کوچکي با نام به ياد ميهن خونين با مقدمهء دوستم غفار حسيني ( با امضاء مستعار ب. پويا) تداوم يافته و با چاپ قصيده اي بسيار بلند با نام «چهرهء پتيارگان به ماه مجوئيد»  و با امضاء « م. سحر» در سال ۱۳۶۱  به  اوج خود  رسيده و سرانجام با انتشار نمايشنامهء منظوم «حزب توده دربارگاه خليفه » در سال ۱۳۶۱ سرنوشت تبعيدي مرا رقم زده است.

نمايشنامهء منظوم «حزب توده دربارگاه خليفه» با اين ابيات آغاز مي شد :

 

در سال هزار و سيصد و شصت

راوي قلمي گرفت در دست

تا قصهء شام تار گويد

از ظلمت ِ روزگار گويد

آن سال که سال ، سال ِ خون بود

سال ِ بَد ِ سُلطهء جنون بود

ديوانهء خون هواي خون داشت

در خوردنِ خون جنون ، جنون داشت

آن سال که ننگ حُکم مي کرد

سالي ست سياه ، سهمگين ، سرد

اي وهم ِ دراز و نَفس ِ سردي

اي سال برو که برنگردي !

....

الي آخر

 

 و چنين روحيه اي و چنين سخناني بود که دانشجويي چون مرا که  با پاسپورت دولت عليه و به اختيار ، براي ادامهء تحصيل از کشور خارج شده بوده ام ، تنها به سبب سرودن و چاپ شعر به يک پناهندهء  سياسي و يک تبعيدي بدل کرده است بي آنکه هرگز درحزب يا گروه يا تشکيلات سياسي شرکت  جسته يا با هيچيک از جريان  هاي سياسي مراوده اي داشته بوده باشم.

ازاينروست که من  گاهي در سال هاي اخير ـ به طنز ـ  نزد دوستان فرانسوي يا در برخي گفتگو هاي راديوي ام در فرانسه ،  ترجيح داده ام که  به جاي« رفوژيه پُليتيک» Refugié politique))  يعني پناهندهء سياسي ، خود را«رفوژيهء پوئتيک»(Refugié poètique)  يا پناهندهء شعري بنامم!

 زيرا درخواست و اخذ  موقعيت پناهندگي من از دولت فرانسه  که تا امروز همچنان برقرار و بلاتغيير مانده ، نه بواسطهء اقدامات سياسي من ، بلکه به خاطر سرايش  و چاپ شعر بوده است. 

به هر حال  تقاضا و دريافت کارت پناهندگي،همچون بسياري از هموطنان ، هويت مرانيز به دفترچه اي گره زده است که نه پاسپورت بلکه «تيتر سفر»  ناميده مي شود و کتابچهء کوچکي ست  که دارندهء آن درواقع «اهل هيچ کجا» ست و من با در دست داشتن آن مي توانم به هر کشوري  که سفارتخانه اش ازايراني بودن من و از نام من (محمد)، وحشت نکند ودلش با حال من بسوزد و به تقاضاي ويزاي سفر من پاسخ مثبت بدهد بروم الا به کشور خودم و بالقوه مي توانم از همهء باغ وحش هاي جهان ديدن کنم الا ازميهن خودم.و همينجا بگويم که واقعاً دلم براي ديدن قم لک زده است.

به هرحال اين بود گوشه اي از سرگذشت «يا ذکر جميل ما» که اميدوارم از آفت خودستايي به دور مانده  و به دام  اطناب و پرگويي نلغزيده و موجبات ملال خوانندگان را فراهم نياورده باشد!

 با اين وجود در اينجا اگر اجازه دهيد به کوشش هاي ديگر فرهنگي و هنري خودم اشاره کنم  تا  هم در پاسخ به پرسش شما و هم در توصيف  ديگر دلبستگي هاي ذوقي و فرهنگي خودم« پرگويي کافي و وافي » کرده باشم:

در زمينهء تئاتر که نخستين رشتهء درسي من در دانشگاه بوده است ، تا آنجا که شرايط ،اجازه مي داده است، به سهم خود کوشيده ام. در تهيه و اجراي نمايشنامه هاي متعددي نقش داشته ام ونيز در بسياري از جلسات نمايش خواني با دوستان هنرمندان ايراني مقيم پاريس مشارکت داشته ام.

برنامه ريزي و تهيه و بازي در نمايشنامهء «اتللو در سرزمين عجايب» نوشتهء غلامحسين ساعدي در نقش «وزير ارشاد اسلامي » يکي از آنهاست. علاوه بر همکاري در اجراي نمايشنامه هاي ايراني ، کوشش هايي نيز به زبان فرانسه و علاوه بر شرکت در چندين اجراي نمايش شاعرانه ، فرصت  و شانس بازي در نمايشنامه ء «هامبادي کابل» با ميزان سِن کارگردان شهير فرانسوي« ژرژ لاوللي» را بر صحنهء تئاتر «کمدي فرانسز» را نيز يافته ام.

نزديک به  پانزده سال است که جدي تر از پيش کار خط و نقاشي را نيز در کنار شعر و تئاتر پي گرفته ام و در نمايشگاه هاي متعدد فردي و جمعي همراه و درکنار هنرمندان و نقاشان درجه اول ايراني مقيم پاريس شرکت کرده ام.

چند سالي را هم به فراگيري و آموختن رديف آوازي  موسيقي ايراني و اصول مقدماتي نواختن سه تار گذرانده ام. خلاصه کوشيده ام که از هر خرمني خوشه اي برگيرم و تصور مي کنم اينگونه کوششها و ناخنک زدن هاي من به عرصه هاي متنوع هنري و فرهنگي  که يادآور اصطلاح «ازين شاخه به آن شاخه پريدن » هم هست و شايد هم برخي زبان هاي تلخ را به اعطاي لقب «همه کاره و هيچکاره» (که پر بيراه هم نيست) برانگيزد ،از يک انگيزهء بسيار قوي مايه برده است و آن  شيفتگي عطشناک و آرامش ناپذيري بوده است که من از کودکي به انواع هنرهاي ايراني داشته ام ، اما متأسفانه مثل خيلي از بچه هاي کشور ما ايران، شرايط  مساعد و محيط سازوار و بختِ فرصت ساز، موقعيت ِآموزش و آزمون و شکوفايي را در دسترس قرار نميداده است و نمي دهد .

به هرحال شايد اين سخن حافظ بهتر از هر توضيح ديگري زبانحال کساني چون من باشد که گفت:

جام مي و خون ِ دل هريک به کسي دادند

در دايرهء قسمت ، اوضاع چنين باشد!

 

۲- در بيشتر آثار شما اعتراض نهفته است ، اين فرياد خاموش از چه زماني به عمق آثار شما رسوخ کرد؟

ضمن پاسخ به سئوال پيشين در اين زمينه اشاره اي داشتم . در اينجا بايد بگويم که من از کودکي (شايد ۹ يا ۱۰ سالگي ) شعر مي سرودم و به هرحال ابياتي را هرچند کودکانه به هم مي بافتم. بيش از همه ازفريبکاري و بي عدالتي متأثر مي شدم. اين عنصر اعتراض در نخستين  شعرهاي دوران نوجواني ام ريشه دارند اگر حافظه ام ياري کند اين چند بيت از قصيده اي ست که در شانزده سالگي سروده ام:

 

آتش فتاده در سپه ِ جان ها

چون گرگ پنجه سوده به وجدان ها

خشکيده آب ِ چشمهء انسانجوش

ويران شده ست جملهء بُستان ها

در بوستان و گلشن انساني

خار است جاي لالهء نعمان ها

وندر لباس مردم ِ با تقوا

هستند پَست غول ِ بيابان ها

انسان به ظاهرند ولي دردل

دارند بدسرشتي ِ حيوان ها

خرمُهره تا روان شده در بازار

بشکسته نرخ لعل بدخشان ها

باد بهار تا شده ناپيدا

در شادي اند و هلهله طوفان ها

بلبل شده ست معتکف و خاموش

چون خر شده ست جزء غزلخوان ها

.....

فکر مي کنم اين چند بيت از دوران نوجواني  من ، به روشني گوياي روحيهء معترض و طغيانگر سراينده در برابر بي عدالتي ها و نابساماني هاي روزگار و جامعهء اوست.

پيداست که  صاحب ِچنين روحيه اي نمي توانست در فرداي حادثات دهشتناکي که به نام «انقلاب اسلامي» هستي ملت ايران را درو مي کرد  و آيندهء چندين نسل از فرزندان اين مرز و بوم را مي بلعيد ، سکوت اختيار کند.

و چنين بود که در مرداد ۱۳۵۶ با ديدن سراب ِ اغواگري که مدعيان انقلاب و آزادي به مردم ساده دل ايران وعده مي دادند در آرزوي  روشنايي عقل  و فروغ آگاهي در  پاريس مي سرود:

 

اي نفس ِ سرخ ِ چشمه سار به جوش آي

تا سرِ اغواگر  سراب نتابد!

 

و در مرداد ۱۳۵۸ هنگامي که بسياري از روشنفکران و انقلابيون غير ديني براي گرفتن پروانهء دخول در «خط امام» ، پشتِ سر اوباش  صف بسته بودند مي نوشت :

 

حرام باد به مردان ِ راه خواب امروز

مباد سنگر تزوير بي جواب امروز

وطن پرستي ِ ما را به شرک نسبت داد

فقيه بر سر شوراي انقلاب امروز

...

و با اين بيت در مقطع غزل وعده هاي دروغين و فريبکار روحانيتي را به تمسخر مي گرفت که به قصد برپا داشتن استبداد ديني و پروار کردن ملايان ، ملت ما  را به شهادت طلبي دعوت مي کرد و غرفه هاي بهشت را به مردم رنج ديدهء ايران مي فروخت :

 

به آب کوثر فردا حوالتم چه دهيد؟

خوشا زلالي ِ پيمانهء شراب امروز!

 

و باز در همان روز ها ي مرداد ۵۸ در غزل ديگري مي گفت :

 

شيخ اين زمان به مسند ِ قدرت خزيده است

شياد بين که گوش ِ زمان را بُريده است !

ديروز گفت : طالب ِ جاه و مقام نيست

امروز در تدارک ِ پُست ِ عديده است!

ديروز وعده داد که : «احرار زنده باد!»

اينک کفن به قامت ِ ايشان بُريده است !

با نام ِ آسمان به زمين حُکم مي کند

گويي که آسمان و زمين را خريده است !

يعني که ما شبان و تو در پيش ِ ما دوان

ما خُبره ايم و آهن ِ ما آبديده است!

...

ما مُبصر کلاس ِ جهان ِ سياستيم

ما را خدا براي شما برگزيده است

در باغ وحش ِ جنّت ِ مشروعهء جديد

هرکس به قدر همت ِ خود ميوه چيده است

ما گرچه قول ِ کشور جمهور داده ايم

جمهور ما چو وعدهء ما دُم بريده است!

...

وينسان در اين صحاري خونين ِ انقلاب

مار ِ دوسر به چلهء آئين لميده است !

فرزندِ راه ِ خلق ، به ديدارِ آفتاب

بيدار مان که فاتح ِ ظلمت ، سپيده است !

 

 و دربهمن ۵۸ مي سرود:

 

ننگ با رنگ نام مي گيرد

دام بنهاده ، خام مي گيرد

ميوهء باغ خون و آتش را

با فريبي به وام مي گيرد

مست مي تازد و نمي داند

کز لب زهر کام مي گيرد

 

 يا در مطلع غزلي در خردادماه ۵۸ مي سرود :

 

دشمن از راستي ِ آينه رو مي گيرد

شب ِ ما رنگ سياه از دل ِ او مي گيرد

 

تا مي رسيد به مقطع غزل و چنين  فرياد مي کرد  :

 

ترسم آخر نبَرَد صرفه ز سوداي نماز

آنکه با خون ِ دل ِ خلق وضو مي گيرد!

 

و سالي بعد در شعر بلند ديگري مي گفت :

 

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که در چشمان ياران

جهان تاريک و دريا واژگون است

 

بزن باران که دين را دام کردند

شکار خلق و صيدِ خام کردند

بزن باران خدا بازيچه اي شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند

....

سکوت ي ابر را گاه ِ شکست است

بزن باران که شيخ شهر مست است

زخون عاشقان پيمانهء سرخ

به دست زاهدان ِ شب پرست است (۲)

....

 يا جاي ديگري در مرداد ۱۳۶۰

مي سرود :

 

از درخت تلخ کين و گوهر ناپاک مي رويد

ازنهالي شوم کزبُن

ريشه در دامان نکبتبار ظلمت مي دواند

ساقه درگنداب مي بندد.

 

و در بند ديگري از همين شعر آن جريان ويرانگر و مهاجمي را که مثل سلولهاي رشد يافتهء سرطاني، سراپاي جامعه را درچنگال مرگبار خود فرو مي بُرد، بدين گونه مخاطب قرارمي داد:

اي پَلَشت آئين ِ پنهان در پناه جهل

با هجوم روشنايي بخش ِ نسل ي آفتاب امروز

آفت ِ آلودگي هاي ترا از دامن ِ فردا

پاک خواهم کرد!

 

وهمين عنصر اعتراض بود  که در سال ۱۳۶۰  در يک قصيدهء هشتاد و سه بيتي بدل به فريادي مي شد تا سراپاي بُت اعظمي را که به قصد ويران کردن سرزمين ما برپا داشته بودند فروريزد:

 

مفسده مي بارد از عباي خميني

آينه مي لرزد از اداي خميني

ياسمن و ارغوان و سوسن و گل را

مي دِروَد داس ِ افتراي خميني

در عطش لاله آتش است و نشسته ست

چشمه به زنجير اژدهاي خميني

پيله به تن مي تند به بستر ميهن

ظلمت ِ ملموس در لواي خميني

تيغ به کف برگرفته زاهد بدمست

خون شده شالودهء بناي خميني

خوان ِ ستم گسترانده ديو کژآئين

شربتِ خون قوت ِ ناشتاي خميني

شب پره گان در کنار سفره به کُرنش

گُرگ وشان ساقي ِ سراي خميني

در طبق افکنده اند نائرهء خون

تا بنشانند اشتهاي خميني

دسته زن ِ زشتمايه صف زده بر صف

تا بزند کوس ِ کبرياي خميني

....

 

و الي آخر که توصيف رنجبار جنايت ها و رذالت ها و ويراني ارزش هاي انساني و اخلاقي و فرهنگي و ملي ايران در سال هاي نخستين فاجعه بزرگ است و من خوانندگان گرامي و به خصوص« آزاديخواهان جديد» را که بالاي ۴۰ يا پنجاه سال دارند (ازآن جمله منتقدان نورسيدهء ادبي خارج از کشوررا ، چنانچه سواد خواندنش را داشته باشند) به خواندن اين قصيده دعوت مي کنم.

بسياري از اين شعرها از همان روزهاي پس ازسرايش با نام هاي مستعار گوناگون پخش مي شد و دست به دست مي گشت و بدون اطلاع من در بسياري از راديو ها خوانده مي شد، حتي برخي از آنها در خارج از کشور به نام شعري رسيده از ايران به چاپ مي رسيد. براي نمونه نشريهء طاغوت (پدربزرگ نشريهء طنزآميز ومشهور اصغرآقا) که  آن روزها بوسيله طنزپرداز شيرينکار شهر آشوب ، هادي خرسندي در لندن منتشر مي شد دوتا از اين شعر ها را به عنوان شعر رسيده از ايران چاپ کرده بود  وهمچنين در کتاب «در پيکار با اهريمن » که شجاع الدين شفا در سال هاي ۶۱ يا ۶۲ منتشر کرده علاوه بر بخش هايي از نمايشنامهء منظوم «حزب توده در بارگاه خليفه» که  آن روز ها در پاريس با امضاء م. سحر منتشر شده بود ،  پنج يا شش شعر ديگر هست که با امضاهاي گوناگون يا «لاادري» يا «ناشناس» درج شده اند و همه از منند!

گويا  بازهم سخنان من  طولاني شد و اميد وارم  که در پاسخ اين سئوال شما از مرز و خط متعارف بيرون نزده باشم. به هرحال با اين فرصتي که شما فراهم آورديد ، موجب شديد که  پس از نزديک به سي سال ، براي نخستين بار درمورد شعرخود سخن بگويم  و توضيح دهم که چگونه به پتک اعتراض ، پل هاي پشت سر خود را به  سوي وطن ، ويران مي کرده ام و با هر بيت يا غزل يا قطعه اي که مي سروده ام خشت قلعهء تبعيد خودم را فراهم مي آورده ام و برج و باروي غربت را در برابرخودم بالا مي برده ام.

به هر حال سر درد دل که باز شد ، گفتني بسياراست هرچند ممکن است که اختيار سخن از کف برود و خداي ناخواسته «جناب عطار» شخصاً به توصيف مبالغه آميز کالاي خود بپردازد!

 و ازين شوخي که بگذريم  شاعر و نويسندهء تبعيدي وضعيت دشواري دارد .  به ويژه  وضعيت ِ شاعري که از آغاز،کارنامهء ادبي اش در خارج از محيط طبيعي و فرهنگي و زباني و اجتماعي او شکل گرفته باشد و چمدان شهرت و ناموري ادبي يا روشنفکري يا سياسي  اش را با خود به سفر نياورده بوده باشد! براي چنين کساني  دشواري ها  بس فراوان ترند و سنگ هاي بسيار تري سر راه آنان افکنده مي شود!

چنين کساني شئونات و مناصب و احترامات فائقه  و مسبوق به سابقه اي را که در جامعهء خود کسب کرده بوده اند با خود به تبعيدگاه نياورده اند و از«مواهب» آن برخوردار نمي شوند.

حب و بغض ها، تصفيه حساب هاي فکري و سياسي و  حسادت ها و هزار و يک  آفت ديگر درکارند تا چنانچه بشود  صدا هاي روشن ِ تبعيدي او را به محاق خاموشي  فروبرند يا در قرنطينهء طرد وسکوت نگاه دارند به ويژه اگر شاعر سرش به جايي بند نبود و دل در گرو باندي و محفلي ياحزبي يا قبيله اي  و خاني و خانداني نداشت.

فضاي تبعيد هرگز مناسب  شنيدن و شنيده شدن صدا ها و زمزمه هايي  که از حنجره هاي آزاد برمي خيزند نبوده است واحساس و کلام سرايندگاني که از تعلقات محفلي بيرونند و به پيوند هاي خانوادگي و عشيره اي کوشندگان سياسي  گردن نمي نهند و روح سرکش آنان از هرگونه سرسپردگي به روابط مريد و مرادي يا رفاقت هاي فرقه اي يا مشربي گريزان است ، مي بايد  وجود انساني خود را از هرحيث براي عبوراز مسيري سنگلاخ  آماده نگاه دارند و براي پذيرش رنج ها و دريافت  انواع زخم ها و زخمه ها  مي بايد سخت جان باشند و تا جايي که بشود و ممکن گردد، روح خود را  در زِره و خِفتان ِ شکيبايي بپوشند و از انواع نيش ها و دشنه ها و کژتابي ها محفوظ نگاه بدارند !

وتصور مي کنم با احساس چنين وضعيت دردناک و دشواري بوده است که روزي ناظم حکمت گفته بود :

«راستي را که شُغل طاقت فرسايي ست تبعيد»!