
محمد
جلالي چيمه
(م.سحر)
زبان
فارسي ،
باستان گرايي و
هويت ايرانيان
در
پاسخ تقريرات
رضا براهني
بگو
آنچـه داني که
حق گفته بـه
نه رشوت
ستاني و نه
عشوه ده !
«
سعدي»
پيش
از آغاز سخن
بگويم که نام
رضا براهني
براي من حدود
سي و پنج سال
است که نامي
آشناست.
از
روزگاري که
ما يک
راست از روستاي
خود به
دانشکدهء
هنرهاي زيباي
دانشگاه
تهران براي
تحصيل هنرهاي
نمايشي راه يافته
بوديم و چشم و
گوشمان به
مجلات و نشريات
پايتخت باز
شده بود. آن
روزها مي
گفتند که
«فردوسي» نشريهء
متفاوتيست و
مقالاتِ
روشنفکران در
آن درج مي شود.
مجله را مي خريديم
و برخي مطالب
آن را مي
خوانديم. ايشان
يکي از نويسندگان
جنجال گراي آن
مجله بودند. بعد
از آن کتابي
در «نقد» نوشته
بودند که پيش
اهل شعر شهرتي
يافته بود
:«طلا در مس». و
کتاب کوچکي به
نام «تاريخ
مذکر» و
خوشبختانه
کوشش هاي قلمي
و استعداد و
خلاقيت هاي
ادبي خود را
به طور مداوم
و مستمرّ در
رشته هاي
گوناگون بروز
داده اند و مي
توان گفت بيش
از هر صاحب
قلم ديگر در
دوران خويش
کار وبار ِ
جوهرفروشان و
کاغذ سازان را
رونق داده
اند. دست مريزاد!
|
|
در اين
سي و پنج سال حضور
ايشان در
محافل سياسي
هم (از همه نوع)
ديده مي شده
است. زماني
مقالات ادبي
خود را به چاشني
و صبغهءعقايد لنين
و تروتسکي
معطر و رنگ آميزي
مي کردند و
روزگاري
اصطلاحات و مفاهيم خاص
زبان شناسان، فلاسفه،
يا سميولوژيست
هاي معاصر اروپايي ـ به جا و
نا به جا ـ در نقد
ها و گفتارهاي
انتقادي و تحليلي
ايشان جلوه مي
فروخت و گاه نيزـ
در موارد
معدود ـ در
مقام اديب
واستاد دانشگاه
و شاعر و رمان
نويس و
روزنامه نگار
فارسي زبان پايتخت،
فيل قبيله گرايي
شان ياد
«تورانستان» مي
کرد اما بسيار
خفيف و شرمگين
و پنهاني. (گويا
ازمحصلان
اعزامي به ترکيه
و دکترا
گرفتهء آن ديارند.)
در اين گونه
موارد
معمولاً در
روش ، همواره ترفند ِ
«استتار انديشه»
يا «تقيهء پست
مدرني» يا
تاکتيک «فرار
به جلو» را
اتخاذ مي
کردند. مثلاً :
ايران ِ
باستان گرايي
هدايت يا
زرتشت دوستي ِ
اخوان ثالث را
از پايگاهِ «انسانگرايي
مدرن» و «چپِ ضد
راسيست»
مورد حمله
قرار مي دادند
تا کينه اي را
که خود ـ به تأثير
از افکار پان
تورکي ـ نسبت به
گذشتهء کمابيش
درخشان و مدنيت
ِ دو سه هزار
سالهء ايران
داستند (و اين
روز ها بسيار
شدت يافته)
پنهان سازند!
خلاصه
در سراسر اين
سه ، چهار دهه
، که جناب
براهني نقد و
شعر و رمان و
مقاله نوشتند
و انتشار
دادند،
همواره در
برابر زبان
فارسي و اهميت
و نقش کار ساز
اين زبان در
تاريخ و فرهنگ
و هويت ِ مردم
ايران حرمت
نگاه مي
داشتند يا چنين
مي نمودند که
حرمت نگاه مي
دارند و مهم
ترين دليل اين
سپاسمندي
وحفظ حرمت ،
همانا پُرنويسي
ايشان به اين
زبان بود و
خودِ اين امر
که بي وقفه قلم
به کاغذ مي فرسودند
و پيشه وران فارسي
زبان حروف سربي
را در چاپخانه
ها ، اين گونه
مستمرّ و
مداوم به کار
مي گماردند،
دليل بر آن
بود (يا مي
توانست بود) که آقاي
براهني زباني
را که به آن
شعر مي نويسد
و قصه مي
پردازد و سخن
مي ورزد ، صميمانه
دوست مي دارد
و از آن ِ خود مي
شمارد يا دست
کم آن را زبان
پدران ِ معنوي
و فکري و
فرهنگي خود مي
انگارد و
چنانچه جز اين
مي بود، هرگز قادر
نمي شدند به زبان
فارسي شعر بنويسند،
چه برسد به آن
که دعوي هاي
بزرگي نيز در
اين زمينه
داشته باشند تا
جايي که در
برخي مقالات
خود اعلام
کنند : «من ديگر
شاعر نيمايي نيستم
!» (تيتر يکي از
مقالات آقاي
براهني در سال
هاي اخير در يکي
از نشريات ادبي
پايتخت).
پيداست
که در اين
جملهء کوتاه
خبري سه دعوي
جانانه جاسازي
شده است :
۱ ـ من
شاعرم ( به
زبان فارسي)
۲ ـ
سابقاً نيمايي
بودم . (آثار من
در سبک آثار و
در مکتب نيما
بود.)
۳ ـ
اکنون ديگر نيمايي
نيستم ( زيرا نيما
را پشت سر
نهاده و از وي
سبقت گرفته ام
).
هرسهء
اين دعوي ها
حق هر نويسنده
و شاعري ست و هيچکس
متعرّض ِ آن نيست.
روشن است که
در زمينهء
سنجش دعاوي
در امور ادبي
وهنري و فرهنگي،
آگاهان و دانايان
و منتقدان و نيز
خوانندگان
آثار و از همه
مهم تر ـ به
قول پروين
اعتصامي ـ زمانه
(که داور راست
کردار و
راستگويي ست)
داوري خواهد
کرد و حق را به
حق دار خواهد
رسانيد!
ما نيز
به عنوان ايراني و بنده
شخصاً ـ به
عنوان يکي از
گويندگان شعر
فارسي در دوران
معاصر ـ خرسند
و آرزومندم که
دعوي ايشان با
حقيقت سازگار
افتد و جامعهء
ادبي و فرهنگي
ايرانيان جاي
خالي نيما را
اينچنين بي
رحمانه احساس
نکند و آن رداي
مرقعّي که نيماي
طبرستاني در
مقام ِ پيشواي
شعر مدرن فارسي
به شانه مي
افکند ، به
قامت ايشان راست
و استوار نمايد.
درچنين صورتي
به عنوان ايراني
به ايشان
افتخار خواهيم
کرد و آثار ايشان
را همچون آثار
نيما و اخوان
و فروغ روي
چشم خواهيم
نهاد وغرورو
افتخار ديگري
بر افتخارات ِ
پيشين ِ خود
خواهيم افزود
که ـ به
کوري چشم ميراث
خواران ترکيهء
عثماني يا نبيره
هاي باقرف و
علي اُف و «
اُفاففهء» ديگر
ـ از خطّهء
آذربايجان ِ
ما که آنرا به
حق سر و چشم و
گوش و دل ايران
مي شماريم ،
پس از شهريار
، ـ اين
بزرگترين
غزلسراي
معاصر فارسي ـ
شاعر نو گرا و
پست مدرني
ظهور کرده که به
تنهايي در نقد
اجتماعي و
فرهنگي دست
احمد کسروي و
در نقد ادبي
دست فاطمهء سياح
و پرويز خانلري
و عبدالحسين
زرين کوب و درقصه
نويسي دست هدايت
و چوبک و ساعدي
و در شعر دست نيما
و شاملو و
اخوان و فروغ
و نادر پور را
از پشت بسته است!
به اميد
آن روز!
با اين
وجود اگر ايشان
به اين هر سه
دعوي و دعاوي
جانبي ديگر در
زمينهء ادبيات
و قصه و نقد
بسنده مي
کردند ، ما
بازهم به جناب
دکتر براهني
استاد سابق صاحب
کرسي دانشگاه
تهران و اخيراً
دانشگاه
کانادا افتخار
مي کرديم و ايشان
را چراغ راه و
نور ديدگان خويش
مي شمرديم و
تا ابد مديون
و سپاسگزار ايشان
مي شديم که اينچنين
سخاوتمندانه
و ميهن
پرستانه همهء
استعداد و
قدرت آفرينندگي
خود را به
زبان ملي و
سراسري ايران يعني
زبان فارسي
بخشيده و با
سرافرازي ، ديني
را که که در
قبال ملت ايران
و مام ِوطن
بابت آموزش و
تعليم و تربيت و دکتر و
استاد و
روشنفکر شدن
خويش داشته ، ادا
کرده است.
اما مي
بايد ـ
متأسفانه
مشاهده کرد و
آب حيرت در
چشم گهربار
گردانيد که
جناب استاد به
اين همه قانع
نيست و آنچه بيش
از همهء
افتخارات، ايشان
را به هيجان و
خلجان مي آورد
نه پيشوايي ِ
جامعهء ادبي و
فرهنگي و هنري
(شعر و قصه و
نقد) در سطح ملي
يعني در سراسر
ايران (و اي
بسا جهان )
بلکه رهبري سياسي
ِ چند عدد عنصرِقبيله
گرا و
نژادپرستي است که
نوستالژي بيمارگونهء
ميراث داران
فکري ِ دولتِ
مُستعجل ِ
باقروف و غلام
يحيي را با
افسردگي هاي
اجتماعي و فکري
ِ برخي
ورشکستگان ِ
به تقصير ِ
منشعب از جريان
هاي سياسي ِ
چپ ِ استاليني
هم پيمان کرده
و از
جمع ناهمگون ِ
تبارگرايان
پان توراني و
شبه سوسياليست
هاي روسوفيل ِ
عهد بوقي ،
گروه هاي
پراکنده اي را
در اين سو و آن
سوي جهان به
جنبش آورده و به يمن
ِ انقلاب
انفورماتيکي
معاصر و اعجاز
ارتباطات ِ اينترنتي
و صد البته با
حمايت بيگانگان
و سوء سياست
بلاهتبار
حکومت ديني
حاکم ، به جان
ِ هستي
و هويت و
فرهنگ و زبان
و تاريخ و
تماميت ارضي
کشور جهل زده
و ملا خوردهء
ايران
انداخته اند!
چنانچه
جناب آقاي براهني
( که کوشش هاي
ادبي ايشان
فارغ از
هرگونه ارزيابي
يا سنجش زيبايي
شناسانه بسيار
محترم است ) واردِ حوزهء
خطير سياست گري
نمي شدند و
کـَکِ «زعامت
عشيره» به
جامهء روشفکري
ايشان نمي
افتاد، و حاصل
تجربيات و
توانائي هاي
خود را در «نقد
هرمنوتيک» و
اعتبار ۴۰
سالهء خود را
در حوزهء ادب
و فرهنگ
پشتوانهء برخي
افکار فتنه
انگيز و
خطرناک نمي
کردند ، بنده
هرگز بر آن نمي
شدم تا سخناني
را که در پي
خواهد آمد با
ايشان درميان
نهم و صد البته
ترجيح مي دادم
که پيش از هرچيز،
با استاد در
زمينهء شعر و
ادب مراوده و
مکاتبه داشته
باشم و براي
حل برخي مسائل
و مشکلات خود
مثلاً در زمينهء«متافيزيک
وزن»ازايشان
مدد بخواهم(۱) يا
به جهت رفع بعضي نا
رسايي ها و
نامرادي هاي
خويش در عرصهء
بوطيقاي شعر
فارسي دري و ابعاد
گوناگون فنون
شاعري دست به
دامن فضل و
دانش و هنر ايشان
گردم.
اما
متأسفانه گويا
پيرانه سر
جاذبهء آن بخش
از گرايش هاي
ايدئولوژيک، که
طي ساليان
گذشته همچون
تبي گذرا و خفيف
در ايشان بروز
مي کرد، اينک
به مرکز و
گرهگاه ِ اصلي
افکار ايشان
چنگ افکنده و
حرارت و تب ايشان
را در اين
خصوص تا حدي به
اوج رسانده که
درجهء ميزان
الحراره را نيز
شکسته است.
آقاي
براهني
امروز
ـ به خصوص در
دو مقاله «ستم
ملي» و «صورت
مسئلهء آذربايجان
؟...» با
کمال تأسف از
جايگاه يک
شاعر و نويسنده
در سطح ملي ،
خود را تا حد
آژيتاتور کم
استعدادي
تنزّل داده
است که هدفش
تحريک عوام ،
جلب مريد و پيشوائي
قوم است تا چنانچه مقدور
شد و ابر و باد
و مه و خورشيد
و فلک دست به
دست هم دادند
و ازمرز
افغانستان و
ترکيه و عراق
و باکو يا
خليج فارس يا از
عرشهء ناوهاي
هواپيما بر
قدرت هاي بزرگ
جهاني، پرندهء
اقبال به
پرواز درآمد و
بر شانهء حضرت
استادي نشيمن گزيد
، رياستِ
انتصابي عشيره
و ايل را نصيب
خود سازند و
به مير نوروزي
چند دوجين
موجود تحريک
شده و خرد
باخته اي نائل
گردند که
تفرقه و آشوب
قومي و کين
توزي نژادي و
نهايتاً تقويت
استبداد و استمرارحاکميت
ديکتاتوري را
در کشور ما به يک
«پروژهء سياسي»
و آرمان
اجتماعي بدل
کرده اند!
در
چنين موقعيتي
، نويسندهء اين
سطور که مي
توانست ـ اگر
نه ستايشگر ـ
دست کم
سپاسگزار يک
نويسنده و
منتقد ادبي
کشور خود باشد
، در اين
روزگار غدّار
خطير مي بايد
به حکم وظيفهء
ملي و انساني
و فرهنگي در
برابر
اظهارات تحريک
آميزِ استاد ِ«
سياست زده » اي بايستد
که متأسفانه پيرانه
سر توسن ِ قلم
و فکر به
کژراهه سپرده
است و چنانچه به نيروي
خرد و به دست
فضل و هنر (که
اميدوارم
سرانجام از
آستين ايشان بيرون
آيد) مهار نپذيرد
عِرض ۴۰ ساله
اي به نا روا
برخي ِ سکّه اي
ناسره و بي
مقدار خواهد
شد. پس بر مبناي
چنين واقعيتي
ست که بر آنم
تا تقريرات
جناب دکتر
براهني را ( در
حد توانايي خويش)
پاسخ گويم:
*
آنچه
آقاي براهني
در اين
دومقاله
ابراز مي
دارند به لحاظ
مضمون به دو
گروه زير تقسيم
پذيرند :
۱ ـ آن
دسته از افکار
و سخن ها و حرف
ها و پرحرفي
هايي که تکراري
اند و سابقه اي حدوداً ۱۰۰
ساله دارند
۲ ـ آن
گروه از
اظهارات و
نظراتي که برخي
از آنها مخصوص
خود ايشان اند
يا اگرچه تکراري
اند بااين حال
، به واسطهء
آن که از
صافي ِ نگاه و
قرائت خاص ايشان
عبور مي کنند
و از شيوه و سبک
خاص ايشان در نگرش
و نگارش ِ پر
طمطراق ونثري
رجز خوان و
معارض ، بهره
مي جويند ، مي
شود آنها را مکنونات
ضميرِ ايشان
انگاشت يا دست
ِکم شکل ِ
عرضهء سخن را
حاصل ِ روحيهء
طلبکار و
پرخاشگر ايشان
دانست.
به
هر حال ، آنچه
که از ابتدا
تا انتهاي
اظهارات ايشان آشکارا
و گاهي به مبالغه
جلوه مي فروشد
، روشي است که
حضرت استاد
با بهره مندي
از ظرفيت ها ي فني
و حرفه اي خود
به کار مي گيرد
تا تحريف هاي تاريخي
وبرداشت هاي مجعول و
مقلوب
از مسئلهء زبان
ها وا
قوام و مليت و
فرهنگ
ايرانيان را(که
غالباً دست
ساختِ همسايگان
روسي [سفيد يا
سرخ] يا ترک [ميراث
خواران امپراطوري
عثماني ] يا دستپروردگان
استعمار روسيه
در نواحي آن
سوي ارس است ) به
يک نظريهء
قدرت خواهي و
باج طلبي از
ملت ايران بدل
سازد و به نام
دفاع از کثرت
قومي و فرهنگي
و زباني ، و
پشت نقاب
انسان دوستي و
«فدراليسم» وعباراتي
از اين نوع ،
عوام زدگان و
شستشو شدگان ِ
فکري را بسيج
کرده ودر
برابر
استمرار وحدت
ملي ايرانيان
و در برابر
مهم ترين و
شکوهمند ترين
عنصر وحدت بخش
و اشتراک آفرين
مردم سراسر ايران
، يعني در
برابر زبان
فارسي به کار
گيرد.
متأسفانه
اين است هدف و
انگيزهء آقاي
براهني در
زحماتي که اخيراً
بر دوش افکار
قوم گرايانه و
خطرناک خويش
نهاده و فرسايش
بي پروا و
جسورانه اي که
به قلم متفلسف
و سفسطه گر و
پر اُشتلُم ِ
خويش تحميل
کرده است.
گفتيم
که بسياري از اين
تقريرات تحريک
آميز و بد
سگال، همه
روزه به کراّت
گفته مي
شوند و صفحات
و سايت ها و
اکران ها و
بلندگوهاي بسياري
از نشريات ِ
حرفي و صوتي و
تصويري را به
اشغال خود در
مي آورند. باري
امکانات هست و
پول هست و سياست
و منافع
گوناگون بيگانه
درکار است و
اسباب و ابزار
ايران ستيزي
از همه سو
فراهم. اما به
قول ِ
شاعرآزادي و
مرد فرهنگ و
ادب ايران ، بهار :
«
گرفتم آن که ديگ
شد گشاده سر
کجاست
شرم ِ گربه و حياي
او ؟ »
«براهنيسم»
در گفتار :
(توضيحات
مربوط به
مضمون سخنان و
روش« براهنيسم
»
در
پايان يادداشت
ها با «اعداد
رومي »(chiffres romains) مشخص
شده اند.)
۱ــ
روايات مکرر
در اينجا
پيش از آن که
به يادداشت هاي
متعددي که
هنگام خواندن
در حواشي دو
مقالهء اخير
آقاي براهني
نوشته ام مراجعه
کرده و با تنظيم
برخي از آنها به
پاسخ ايشان
بپردازم اجازه
مي خواهم که
فرمول وار
اهمّ تقريرات
ايشان را اگرچه
غالباً از فرط
تکرار ۸۰
ساله،
ملال آور و
اسفبارند، خيلي
پوست کنده و
فارغ از رنگ و
لعاب هاي
متفلسف يا
مظلوم نما در
برابر نگاه و
منظر
خوانندگان
قرار دهم :
ــ ايران
کشوري ست «کثير
المله»! يعني يک کشور
است با چند
ملت .
ــ در
ايران يک « ملت
غالب» موجود
است به نام
«ملت فارس» .
ــ اين
« ملت فارس » دست کم ۸۰
سال است (از
زمان حکومت
رضاشاه پهلوي
تا امروز)
سلطه خود را
با زور و جبر
بر ساير «ملت
ها » تحميل مي
کند. دولت
مرکزي در ايران همواره
نماينده و
حافظ منافع
«ملت فارس»
بوده (به خصوص
در زمان پهلوي
ها و حکومت
اسلامي).
ــ «
زبان هند و
اروپايي» فارسي
از سوي «روشنفکران
نژادپرست آريايي»
به خرج «ملت
عرب الاحواز»
و «ملت بلوچ»
و«ملت ترک» و
«ملت ترکمن» و«ملت
کرد» و «ملت لُر»
، به خود
اين «ملت ها»
تحميل مي شود.) ( I
ــ ما «ملت ترک
» ايم و زبان
فارسي از ما نيست.
ــ ساير
«ملت» هاي نام
برده به جز «ملت
فارس» با ما
مشترک المنافع
وهم عقيده
اند. هويت اين «ملت
ها » از هويت
«ملت فارس»
جداست و « ملت
هاي ديگر مي
بايد هويت ها ي
خود را اشاعه
دهند» .
ــ ايران
بايد فدرالي
شود . ( II )
ــ ايران
زندان «ملت ها»
ست. و «ملت
فارس» (يعني
زندان بان اين
« ملت ها » ) طبق
آمار در اقليت
است. (۲)
ــ
فرقهء
دموکرات
آذربايجان ايجاد
شده بود تا
دموکراسي براي
ايران ايجاد
کند!
خوب
اينها بودند
چکيدهء افکار
کهنه شده و بيد
زده اي که دهه
هاست ازجايگاه
دشمني با ايران
اما اين بار
از زبان آقاي دکتر
رضا براهني
مطرح مي شوند.
اما
سخن بدين ها
ختم نمي شود و
هنوز به قول
حافظ بازي هاي
پنهان در پرده
است . اکنون ببينيم
و
انگشت شگفتي
به دندان گزيم
و سخناني را
بشنويم که طرح
آنها در
جامعهء امروز
ايران نه فقط
به تجربه در
غوغاگري و
آزمودگي در
سفسطه و تخليط
و تفلسُف متکي ست بل
از کهن کينه اي
جانشکار و غريزه
اي تهي از حس تعلق
به ايران و عواطفي
بيرون
ازهرگونه احساس مسئوليت
ملي و
انساني ، مايه ها
برده و
بهره ها گرفته
است.سخناني
که بيان
آنها ، خاصه
به اين لهجه و
لحن و لون به
جسارتي ديده ناشده
و به چشم و روئي
کشف ناشده نيازمند
است. و اينهمه
منضمّ با و
تعبيه در روش
ها وترفندهايي
ست که آشنايي
با آن ها
پيش از ارائهء
فشرده اي از
تقريرات
استاد ، خالي
از فايده
نخواهد بود:
براهنيسم
در روش (۳) :
روش
ايشان در جلوه
اي کاملاً
حرفه اي از ويژگي
هاي زير
برخوردار است:
ــ از
اسباب و ابزار
نقدنويسي در
ادبيات و نيز
از فنون قصه
پردازي و «عنصر
خيال» بهره مي
گيرد.( III )
ــ
پرخاشگر و
حمله ور است.
ــ
مظلوم نما و
طلبکار است .
ــ در
برخي موارد غير
اخلاقي ، ضعيف
کش و بي رحم
است.
ــ
ترس افکن و
تهديد گر است.(IV)
ــ پر
مدعا و
رجزخوان است.
ــ از
تحقير و تحبيب
بهره ور است.
ــ از
باج دهي به عوام
برخوردار است.
ــ
فخرفروش عشيره
و تبار و ولايت
است .
ــ وکيل
مدافع خود
خواستهء ديگران
است .(V)
ــ به
جناس سازي از
عناصر
نامتجانس متکي
ست .(VI)
ــ
بزرگنمايي و
تقليلگري، هردو ،
ابزار تحريف و
دعاوي دروغ مي
شوند.
ــ
مفاهيم مربوط
به حوزهء ادبيات يا
فلسفه و
روانشناسي
دستمايهء جدل
سياستگر و وسيلهء
خلع سلاح حريف
مي شوند.
ــ از
«صنعت تخليط
الافکار» به
تمام و کمال
بهره مي جويد. (VII )
ــ
نفرت از زبان
فارسي ، کار
را از حوزهء
نظر وعقيده به
عرصهء آسيب
شناسي و
پاتولوژي فردي
و اجتماعي مي
کشاند.
ــ
محور اصلي و
هستهء گوهرين
گفتار مبتني
بر يک
اتنوسانتريسم
بيمارگونه و
پرستش نژادي
(ترک) است.
ــ و اينهمه
«آوازه ها» به يک
غرض غايي چشم
دوخته و آن
برانگيختن
احساسات قومي
، بيدار کردن
ديو نفاق و
روشن کردن آتش
کينه و حسد و
نفرت در ميان
ملت ايران
است . (VIII)
ــ بنا
بر اين تحريک
آميزو عاري از
حس مسئوليت
است.
۲ ــ
روايات «
نونما »
ــ
نقد استتيکي
تصوير «سوسک» و
نقد «هرمنوتيکي»
واژهء «نمنه»
ــ
نقد و تحليل
روانکاوي کاريکاتوريست
جوان زنداني.
ــ
نقد شخصيت و
افکار
روشنفکران ،
متفکران و
ادباي ايراني
همچون هدايت ،
شاملو ،
نادرپور ، يار
شاطر، جلال خالقي
مطلق و ... به
اتهاماتي از
نوع
نژاد پرست و شوينيست
و باستان گرا
و ...
(و
حتي اهانت به
دکتر افشار و
دکترشيخ
الاسلامي با رَها
کردن عبارتي
دون شأن قلم). IX) )
ــ
نقد باستان
گرايي ۸۰ ساله
( از رضا شاه به
بعد).
ــ دادخواهي
قومي و نژادي
در مقام وکيل
مدافع همسر
رضا شاه و
مادر
محمدرضاشاه. (X)
ــ
براهنيسم بر اين
اعتقاد است که
اعتلاي زبان
فارسي در طول
تاريخ نتيجهء «حسن
نيت» و «تسامُح»
و«انساندوستي
» شاهان و اميران ترک
بوده است که ۱۰۰۰
سال سلطنت
کرده و اجازه
داده اند که
زبان فارسي
«در حوزه هاي
مختلف شعر و
فلسفه و عرفان
ونثربدون
مانع و رادع»
توسعه پيدا
کند« وگرنه ما
امروز به جاي
زبان فارسي با
زبان ترکي سرو
کار ميداشتيم».
ــ از
رواج موسيقي و تئاتر
و رقص و انواع
جلوه هاي
فرهنگ و هنر ،
و اسفالت
شبانهء تبريز
در سايه
دستگاه
يکسالهء حکومت
پيشه وري که«
پدر همهء بچه
هاي تبريز»
خوانده شده ، ستايش
مي شود و
توطئهء استالين
و «ملت فارس» به
نمايندگي
قوام السلطنه
براي کوبيدن
«دموکراسي
آذربايجان» به
اهل روزگار ياد
آوري مي گردد.
ــ تغيير
جهان و بروز
انقلابات و
کودتاها وبرخي جنگ هاي
داخلي در سال هاي
اخيربه ياد
خوانندگان
آورده مي شود. و نتيجه
گرفته مي شود
که «بسياري از
ملت ها آزادي
خود را به دست
آورده اند» و
چنين سرنوشتي
براي «ملت هاي
ساکن ايران» هم
آرزو و
مطالبه مي
شود.
ــ
آذربايجان بايد
«هويت خود» را
اشاعه دهد.
ــ
سراسري شدن
تعليمات عمومي
در کشور« يک خيانت
به "ملت ها"
بوده است» زيرا
اين "ملت ها"
ناگزير شده اند که به
نفع «ملت فارس»
از زبان خود
دست بردارند.
ــ
زبان فارسي
متکبر و مغرور
است.
ــ بر اساس
دعوي براهنيسم
: « با پول نفت
"ملت عرب"
زبان فارسي در
ايران ترويج
شده است».
ــ حذف
زبان فارسي به
عنوان زبان
آموزش سراسري
و ملي از
مطالبات اساسي
ست اگرچه تلويحاً
عنوان مي شود.
ــ ايجاد
اتحاد جماهير
ايران بايد در
دستور کار
قرار گيرد.
ــ
آمار مراکز
معتمد و ذيصلاح
ِ براهنيسم
فارسي زبانان
ايران
را ۳۳درصد و
بقيهء «ملت ها»ي
ساکن اين سرزمين
را ۶۷ درصد ارزيابي
مي کند.
ــ
طبق مطالبات
براهنيسم دو
زبانه کردن پايتخت
هم از لحاظ سازمان
هاي دولتي و
ملي و هم از
لحاظ تعليمات
و زبان
ها و فرهنگ ها
از اهمّ وظايف
حکومت آينده (يا
حال) است.(از
ذکر دو زبان پيشنهادي
خودداري مي شود!)
ــ بايد
زبان ترکي در
تهران رسمي
شود، چون بنا
به منابع آماري
مورد اعتماد براهنيسم
«ترک ها» در اکثريت
اند ! همچنين مي بايد با
توجه به همين
منابع آماري بر اساس
«اکثريت
يا اقليت کمّي»
، (مقدم بر
دموکراسي سياسي
) دموکراسي
زباني در ايران
برقرار شود!
بسياري
از اين دعاوي
ارزش پاسخگويي
هم ندارند چرا
که مهر بطالت
خود را بر پيشاني
خود حمل مي
کنند و تنها
کاري که از
آنان برمي آيد لبخند
طعن و تمسخري
ست که برلبان
اهل بصيرت مي
نشانند يا احساس تأسفي
است که در ميان
اهل درد و
دلسوزان اين
ملت و اين
سرزمين برمي
انگيزند . از اين
رو نيک تر آن
است که به
اشارتي گذرا يا
سکوتي گويا از
کنار آن ها
گذر کنيم. اما
برخي ديگر از دعاوي،
متآسفانه ريشه
در جان سختي
ها و سماجت هايي
دارند که نزديک
به يک قرن است در
اثر بمباران
هاي فکري و ايدئولوژيک
از خارج و
داخل ايران ، همچون
ويروسي در
خانهء برخي
ذهن ها نشيمن
کرده و ريشه
دوانده
و حتي فروپاشي
ديوارهاي
ستبر قلعهء روسي
و مرگ جانکاه
اردوگاه سوسياليستي
هم به ريشه کن
کردن آنها توانا
نبوده است. از
اين رو شايسته
تر آن است که ( به ويژه
براي آشنايي
جوان تر ها و
مردم با حسن نيتي
که دراين
اوضاع آشفته ،
در معرض برخي «مارکِشي»
هاي سياسي يا ايدئولوژيک قرار
دارند) بر آن
ها تأکيد بيشتري
شود و همراه
با توضيحات گسترده
تري پاسخ داده
شوند.
در اينجا
با اهمّ مسائل
آغاز مي کنم ودر
ميان آنها به
اقتضاي فرصت و
مناسبت،
اشاراتي به
موارد جزيي تر
(و گاه کودکانه
تر) نيز خواهم
داشت که اينجا
و آنجا ، در ميان
اين دعاوي بي بنياد
جاسازي و تعبيه
شده اند:
پاسخ
آقاي
براهني ، ايران
کشوري «کثير
المله» نيست و
نيازي به
تکرار نيست که
اين واژه بر
اساس يک غرض سياسي
، به جهت تکميل
ِ متصرفات و
تداوم
تجاوزات
استعماري
تزاريسم ، از
دورهء بلشويک
ها در روسيه، و
به کوشش دفاتر
ويژهء دايره
هاي نظريه سازي
و ايدئولوژيک
روسيهء شوروي
تدارک ديده
شده و به
واسطهء تسخيرشدگان
فکري و سياسي
و عقيدتي ايراني
در کشور ما
رواج يافته
است.
اساس
و بُنمايهء اين
نظريهء شوم ، برگرفته
از کتابي ست
به نام «سوساليسم
و مسئلهء ملي»
که استالين
براي به
اصطلاح «حل
مشکلات ملي»
در روسيهء
استعماري و
براي انتظام
دادن و در
واقع به جهت
انقياد کامل متصرفات
تزاري و ملت
هاي مسلمان
قفقاز و
ماوراء قفقاز
و آسياي ميانه
تنظيم کرده بو
و به مدت ۶۰ الي
۷۰ سال به وسيلهء
شيفتگان بلشويسم
و وابستگان
فکري و سياسي
روسيه در ايران
به نام «راه حل
مارکسيستي
مسائل ملي» در
ايران تبليغ مي
شد و مقصود
آن بود که اين نظريات
دستوري با شرايط
اجتماعي ، تاريخي،
جغرافيائي و
فرهنگي و زباني
ايران تطبيق
داده شود تا
همان برنامه
ها و آرزو هاي
تزاريسم روسي
، اين بار به
نام «مارکسيسم»
و در جامهء
سرخ «اردوگاه
سوسياليستي»
تحقق يابد.اين
هدف شوم حتي يک
بار ، يعني در
دوراني که
بواسطهء وقايع
مربوط به جنگ
جهاني دوم شمال ايران
در اشغال ارتش
سرخ بود واقعيت
عملي يافت و
به مدت يک سال
شهرهاي شمال
غربي کشور ما
را دچار آشوب
و پريشاني و
جداسري ساخت
.هرچند
خوشبختانه دشمن
ناگزير به ترک
ايران شد و جز
روسياهي براي
مزدوران داخلي
و خيالبافي
براي کژانديشان
يا شستشو
شدگان مغزي
باقي ننهاد.
پس
جناب براهني ،
اساس تئوري
شما در اين دو
مقاله مبتني
بر يک پيش فرض
بي بنيادِ
وارداتي ست و
دست ساخت
کارگاه هاي
نظرپردازي بيگانگاني
ست که با طرح
آنها ده ها
سال است،
اهداف سياسي
خاصي
را دنبال مي
کنند وبراي ارضاء
آزمندي هاي
منطقه اي و
جهاني ، تورِ تئوريک
مي بافند و به
قلم برخي «ايرانيان
» مي نويسانند و
به زبان برخي
«ايرانيان» مي
گويانند. اين
گونه است که ويروس
اين تفکر
منحرف در ذهنيت
تعدادي از
بازماندگان ِ
مرحوم سوسياليسم
روسي جان سختي
مي کند(۴) و
آش ِ دشمنان ايران
را به هم مي
زند و براي
مطامع برخي
همسايگان و
قدرت هاي بين
المللي
خوراک تهيه مي
کند.
چنين
نظريه اي ، به
واسطهء آن که
با منافع کساني
که ايران را
کشوري متشتت و
ضعيف و پراکنده
مي خواهند
هماهنگ است ،
به انواع چاشني
هاي نظري ديگر
از نوع تئوري
هاي نژادپرستانه
پان تورانيستي
ميراث خواران
ترک عثماني يا خواب و خيال
هاي پان عربيست
هاي بعثي و
ناصري تقويت
شده ونيز
از
صدقات و دست و
دلبازي هاي پترودلاري
شيخ هاي حاشيهء
خليج فارس و توحش ِ
بنياد گرايانهء
وهابيسم
نفتالوده عرب
نيزبرخوردار
است.
و در
چنين وضعيت
داخلي و منطقه
اي و بين المللي
ست که انواع «تريبون»
هاي ترکي و
عربي و اروپايي
و آمريکايي را
به اشغال خود
درآورده است.
پس آقاي براهني
از شما انتظار
نمي رود که
شالودهء
افکار سياسي خود
را برچنين نظريه
اي بنياد نهيد
به ويژه آنکه
سالياني درازي اندر
«مظلوميت
تروتسکي» اين
«شهيد بزرگ ِ
استالينيسم»
گريسته و نوحه
سرداده ايد.
اکنون جاي بسي
شگفتي ست که
پان تورکيسم ِ
پنهان ِخويش
رادر پرتو نظريات
فريب کارانهء
حضرت استالين
در بارهء
«مسائل ملي» توجيه
و تقويت مي
فرماييد! مردم
چيزفهم جهان
از شما انتظار
ندارند که به
تأثير از
استالينيزم بگوييد
و بنويسيد و
امضاء کنيد که
: «ايران کشوري
است کثيرالمله!»
آقاي براهني!
پيداست
، هرگاه اين پيش
فرض را مبناي
تفکرات سياسي
خود قرار دهيم
، آنگاه مي بايد
در ايران به
دنبال ملت ها و
به خصوص به
دنبال يک «ملت
ستمگر» به نام
«ملت فارس» بگرديم
.
گفتند: يافت
مي نشود جُسته
ايم ما
گفت :
آنک يافت مي
نشود ، آنم
آرزوست!
(مولوي)
و آن «آني» که شما و
همفکران
آررزو داريد ،
ظاهراً وجود
ملت هاي متکثر
و متنوع در
کشور ايران
است و به ويژه
وجود يک «ملت غالب»
براي بنياد و
پي ريزي نظريات
شما اهميت حياتي
دارد!
آري
ساختمان نظري
شما به وجود
«ملت ظالم» نيازمند
است و
بدون يافتن يا
ايجاد يا تراشيدن
ِ يک «ملت غالب »
و نشان
دادن يک «قوم
الظالمين» براي
زمينه سازي
اجراي يک «سنگسار» يا «شمع آجين
ِملي»( lynchage)
در ايران پاي
چوبين استدلالتان
خواهد شکست و
کمُيتِ فکريتان
خواهد لنگيد و
به گِل فرو
خواهد رفت.
معادلهء شما يک
طرف بيشتر
ندارد : طرف
دوم . از اين رو
به جعل طرف
اول معادله نيازمند
شده ايد و
سرآسيمه به
دنبال «پرتقال
فروش» مي گرديد
تا او را « ملت
ظالم فارس»
بناميد!هم
اکنون در يک
بنگاه معاملاتي
ِسياسي که به
نام «کنگرهء
مليت هاي ايران...»
ساخته ايد(يا
همفکران شما
ساخته اند تا
با اين نام
دهان پرکن با
محافل آنچناني
نشست و برخاست
کنند و از «مزاياي
آن» برخوردار
گردند!) و شمع و
گل و پروانه و
بلبل را
به نمايندگي
از مردم
خوزستان و بلوچستان
و کردستان جمع
آورده ايد، جاي
اين «پرتقال
فروش» خالي ست! و
چنانچه مرز
وقاحت سياسي
سراسر تاريخ
رانيز
درنوردد
بازهم چنين
«پرتغال فروشي»
پيدا نخواهد
شد و «ملت فارس» نماينده
اي در«کنگرهء
مليت هاي ...» شما
نخواهد يافت! زيرا
چنانچه به فرض
محال ، سياستباز
دغلي يافت شود
و مجموعه
بي آزرمي هاي
جهان را يک جا از
آن ِ خود کند و
پلاک يا مدال
«پرتقال فروش»
به گردن بياويزد
و با
برخورداري از
لقبِ افتخار
آميزِ «فارس
هوشمند » ، که
شما به او عطا
کرده ايد ، در «کنگره
ها» و «فرقه ها» و
«احزاب» ي از اين
قبيل،عَلَم
نمايندگي از«ملتِ
ناموجود فارس»
را به دوش بگيرد
نه تنها مضحکه
ء کودکان ِ کوي
و برزن خواهد
بود، بل به
عنوان ديوانه
مي بايد به نزديک
ترين تيمارستان
شهرخويش عودت
داده شود يا
چنانچه، سلامت
مشاعر و قواي
عقلي او مورد
تأييد پزشکان
و عالمان علم
روانکاوي
قراگرفت ، به
اتهام خيانت
به کشور و
مردم ايران
تحت تعقيب
دادگاه صالحه
قرار گيرد! زيرادر
سرزمين ما ايران
هرگز ملتي به
نام«ملت فارس»
وجود خارجي
نداشته ،
ندارد و
نخواهد داشت.
در اين
زمينه پيش از
اين به اجمال
سخن گفته ام و
مکرر نمي کنم : علاقمندان مي
توانند
به اين دو
مقاله که در
سايت هاي ايراني
انتشار يافته
است ، مراجعه
کنند.(۵) تنها
اشاره وار مي
گويم و مي
گذرم که هرگز
تکلم به يک
زبان دليل
وجود يک ملت نيست
همچنان که
انگليسي
زبانان جهان
را «ملت انگليس» خطاب نمي
کنند و فرانسوي
زبان هاي
قارهء آفريقا يا
آمريکا راهم
فرانسوي نمي
دانند.
پس در ايران
تنها يک زبان
فارسي موجود
است ونه يک
«ملت فارس».
اما
مقصد شومي که
در اين
واژهء«ملت
فارس» تعبيه
شده و اصولاً« غرض از
اطلاق ِ واژهء
«فارس» به مردم
ِ فارسي زبان
ِ جهان آن است
که اين کلمه
را در برابر
واژه «ترک» يا
«عرب» يا «بلوچ» يا
«کُرد»
قراردهند و
متکلمين به
زبان هاي ترکي
و بلوچي و عربي
يا کردي را در
ايران تا حد
«ملت»ي
جداگانه
ارتقاء دهند و
مطالبهء حق ويژه
کنند . يعني موقعيت
و نقش ِ زبان
مشترک و سراسري
و ملي و تاريخي
و فرهنگي
اقوام ِ
گوناگون ِ ايران
يعني زبان ِ
فارسي را تا
حدِ زبان يکي
از« اقوام» يا
به قول خودشان
«ملت» هاي ساکن
ايران کاهش مي
دهند و هم عرض و هم ارز
ِ ديگر زبان
ها و گويش هاي
رايج در کشور
ما قرار مي
دهند تا از
متکلمين به اين
زبان به نام ِ
«حق قانوني و
دموکراتيک»
درخواستِ
مطالباتِ ملي
تا حد جدايي
کنند! اين است
جوهر و هدف
فکري که با تکيه
بر تنوعاتِ
زباني مردم ايران
مرتکبِ «تئوري
ملت سازي» مي
شود. (۶)
پس
آنچه در ايران
وجود دارد و
وجودي درخشان
و بنيادين
درارد ، نه
«ملت فارس» که
زبان فارسي
ست. زباني که
به قول
نويسندهء
بزرگ ايران دکتر
غلامحسين
ساعدي ــ که
خود آذري بود
و به زبان
مادري خود هم
بسيار علاقه
داشت ـ : «
ستون فقرات يک
ملت عظيم است».(۷)
و اگرچه تنها
در ايران به
آن تکلم نمي
شود و نمي شده
است ، با اينهمه
موجوديت ايران
بدون اين زبان
که ميراث
مشترک ملي و
رشتهء پيوند
مردم سراسر ايران
است ، به
مخاطره خواهد
افتاد. و اين
سخني ست که کليهء
عقلا و انديشمندان قوم ازهرتيره
و نژاد و قبيله
و ولايتي که
بوده اند جملگي
بر آنند.
نيازي
به تکرار اين
سخن نيست که
مردم سراسر ايران
در ايجاد و
گسترش و درخشش
زبان فارسي
نقش داشته
اند.همهء مردم
ايران در بستر
يک تاريخ
مشترک ، مواريث
ملي مارا (که
سرچشمهء اصلي
هويت ايراني
ماست ) و در اين
زبان منعکس و
مسطور و مکنون
است آفريده
اند و خود نيز
به تعبيري آفريدهء
اين زبانند.
وجود آنان و
هويت آنان با
اين زبان پيوند
ديرين و گسست
ناپذير دارد و
شمشير هيچ
نژاد و تباري
قادر به بريدن
اين پيوند نيست
و بگذاريد بگويم
که حتي اگر
خودِ چنگيز و
تيمور و هلاکو
زنده شوند و
تئوري استالين
را در باره حل «مسائل
ملي» بپذيرند
و همچون
همفکران شما
به مذهب قوم
پرستي و
نژادگرايي ميراث
خواران ترکيهء
عثماني بپيوندند
و عضو «کنگرهء
مليت هاي ايران...»
شوند و در
مقام وکالت
فضولي از«حقوق
ملي» ارامنه
وکرد و تاتي و
طالش هم دفاع
کنند و از
قدرتهاي خارجي
براي ايجاد
«فدراليسم در
ايران » تقاضاي
کمک و حمايت
مالي و سياسي
کنند ، بازهم
قادر نخواهند
بود که ميان
مردم سراسر ايران
و حافظ و سعدي
و فردوسي و
مولوي و خيام
جدايي بيفکنند.
خير
آقاي براهني !
اين زبان بريدني
نيست و ايران
را نمي توان
به نام تنوع
زبان ها و
تکثر لهجه ها
به پاره هاي
گوناگون تقسيم
کرد. پس بيش
ازاين پيروان
و فريب
خوردگان را به
دنبال نخود سياه
نفرستيد و هابيل
را بر قابيل
نشورانيد.
اختلاف
لهجه مليت نزايد
بهر کس
ملتي
با يک زبان
کمتر به ياد
آرد زمان
بي کس
است ايران به
حرف ناکسان از
ره مرو
جان
به قربان تو اي
جانانه آذربايجان
شهريار
تبريزي
چتر
زبان فارسي بر
سراسر ايران
گسترده است زيرا
به لحاظ تاريخي
زبان ملي و
زبان مشترک و
زبان آموزش
همگاني و
سراسري ست و
جاي زبان ها و
لهجه هاي ديگر
را تنگ نمي
کند و نبايد
تنگ کند. اما ،
به بهانهء
آرزوهاي برحقي
که تقويت زبان
ها و لهجه هاي
رايج در ايران
را از دولت هاي
مرکزي
درخواست
دارند ، نمي
توان و نمي بايد
شمشيرکين جوئي
در برابر زبان
فارسي برکشيد
وبا شعار حذف
زبان آموزش
سراسري و ملي
در برخي از ايالات
مرزي کشور ما
، تيشه به ريشه
ملت ايران کوبيد.
زبان فارسي
ازميان رفتني
نيست زيرا با
اتحاد ملي ايرانيان
يعني با موجوديت
ايران گره
خورده است و اين
نکته را
دشمنان کشور
ما به خوبي
درک کرده اند
و درست به همين
سبب است که
زبان مشترک و
ملي ايرانيان يعني
زبان فارسي دري
را نشانه
گرفته اند!
هويت
ايراني از
زبان فارسي ،
از گلستان و
بوستان سعدي ،
از شاهنامهء
فردوسي ، از ديوان
حافظ و از
سرود ها و
نغمه هاي
روستايي
باباطاهر و فايز
دشتستاني ، حتي
از نوحه هاي
جوهري ومرثيه
هاي محتشم
کاشاني جدانيست.
هويت ايراني
همان سنگ مزار
اجداد من و
شماست. هريک
از اعضاء ملت
ايران و هريک
از شهروندان اين
کشور (درهرکجاي
اين سرزمين که
بوده باشند و
به هر زباني
که تکلم کنند)
، سرگذشت نياکان
و پيشينيان ِ
خويش را و
عهدنامه ها و
مقاوله نامه
ها و معارضه نامه
ها و فتح نامه
ها و سندهاي
خانوادگي
ازدواج ها و
برادرخواندگي
ها و مالکيت
ها و سلب مالکيت
ها ، وصييت
نامه ها و تفويض
نامه ها و
طومارها و عرض
حال ها و
هزاران نسخه
از ياد نامه
ها و يادگارها
و عريضه ها را
به زبان فارسي
مي خوانند و
به زبان فارسي
ست که گورهاي
گم شدهء عزيزان
خود را پيدا مي
کنند. حالا
شما براي مردم
آذربايجان و ديگر
شهروندان
مناطق مرزي
کشور ما از
شمال تا جنوب
نسخه مي نويسيد
و امرنامه به
دولت مرکزي مي
فرستيد که :
هرچه زودتر به
قول شما :
اين «ملت ها مي
بايد هويتشان
را اشاعه
دهند!»؟
آقاي
براهني تصور
نکنيد که هويت
مردم ، شعر يا
نثر شماست که مي بايد
به هر قيمتي «اشاعه»
داده شود!هويت
مردم ايران
همان شاهنامه
اي ست که بر رف
خاندان هاي ايراني
آذربايجان با همهء
شکوه و هيمنهء
خويش نشسته
است . هويت
همان نگاه حرمتگزاري
ست که
به سوي اين
کتاب مي چرخد و
اسطوره ها و
شاهان ايراني
پيش ازاسلام
را پاي کرسي
ها يا ديگر
حلقه هاي
فرهنگي
خانواده هاي
ايراني فرامي
خواند. هويت
همان احترامي
ست که به ديوان
حافظ نثار مي
شود . همان پيچ
و تاب دلآويز
نستعليق و
شکسته ايست که
خوشنويسان
مکتب تبريز
کتابت کرده
اند و از زبان
حافظ به آيندگان
گفته اند :
ياربيگانه
مشو تا مبري
از خويشم
غم اغيار
مخور تا نکني
ناشادم
هويت همان
آوازهء جادويي
اقبال
السلطان آذر
است وقتي در
سه گاه قفقازي
يا در بيات شيراز
مي خواند.
گويند
کسان بهشت با
حور خوشست
من مي
گويم که آب
انگور خوشست
اين
نقد بگير و
دست از آن نسيه
بدار
آواز
دُهُل شنيدن
از دور خوشست ! (خيام)
جناب
آقاي براهني ،
استاد
دانشگاه . در اين
رشتهء درسي
متأسفانه شما
کم آورده ايد
و دانشجوي
باهوشي در ايران
نخواهيد يافت!
کليدهويت
ايرانيان ــ
ازهرتير و طايفه و تبار ــ
در
زبان فارسي
تعبيه است و اين
هنري ست که
تاريخ به اين
زبان عطا کرده
و نقشي
ست که گذشتهء
مشترک بسياري
از اقوام و عشيره
ها و تبارها و
نژادهاي اين
سرزمين بر
عهدهء زبان
فارسي
نهاده و اين
ميراث مشترک و
يکدله ساز را
به ايرانيان
سپرده است. و
ملت ايران
بابت اين هديهء
بزرگوار و
نجات بخش به
احدي بدهکار نيست،
تا چه رسد به اين
که ــ آنگونه
که شما و برخي
نژادپرستان مي
گوييد و مي نويسيد
ــ مديون يورشگران
و تجاوزکاراني
بوده باشد که
از مرزهاي چين
و نواحي
دوردست آسياي
مرکزي به قصد
جهانسوزي و ويرانگري
به ايران و
هند و بخشي از
اروپاي شرقي
سرازيرشده
بودند. اگر کسي
به ديگري
بدهکار باشد اين
يورشکران قبايل
و سلسله هاي
متخاصم ترک يا مغول يا
گورکاني نژادند
که بارها
شهرهاي ايران
راويران کرده
اند (شهر تبريز،
همين
شهر که شما به
آن فخر مي
فروشيد و «باغ
عدن باستاني» و «پايتخت
ترکان ايران » اش
مي ناميد، دست
کم سه
بار به وسيلهء
لشکر متخاصم
سلسله هاي ترک
و عثماني اشغال و
ويران شده است
و مردم آن
کشته شده و زنان
و کودکان و
هنرمندان آن به
اسارت برده
شده اند.
( و
من نميدانم
چگونه مي شود
هم تاريخ
باستاني شهر
خود را دوست
داشت و
از آن خود
دانست و با
مردماني که در
طول تاريخ
قرباني
ظلم و تجاوز
شده اند احساس
همدلي و هم ريشگي
داشت ، وهم به
واسطهء يک شيفتگي
و سرسپردگي ايدئولوژيک
ِ نژادي ، يورشگران
و متجاوزان به
اين شهر
را ستايش کرد
و آنان را
پدران و اقوام
و اجداد خود
پنداشت!).
پس
بدهکاران به اين
سرزمين نه
زبان فارسي که
تجاوزگرانند
که به اعجاز
مدنيت ديرين و
زباني که محمل
و کجاوهء اين
مدنيت و فرهنگ
بود و در کلام
بزرگاني
همچون بيروني
و ابن سينا و
رازي و بيهقي
و فردوسي و
نظامي و عطار
و سهروردي و عين
القضاة و
روزبهان و شمس
و مولوي و سعدي
و نظامي و خاقاني
و فلکي شيرواني
وحافظ و همام
و صائب
بيان مي شد ،
کم کمک رام
شدند و نام و
هويت و ايرانيتِ
باشندگان اين
سرزمين را به
خواست يا به
اکراه پذيرفتند
تا آنجا که شيوهء مُلکداري
خود را از
آنان اقتباس
کردند وبه
زبان سعدي :
«پلنگان رها
کرده خوي پلنگي» به قول
حافظ : «صلايي
به شاهان پيشينه»
زدند وحتي شيوهء
زيست خود را
در رزم يا در
شکار و بزم از
آنان گرفتند و بر
کشوري
فرمانروايي
کردند که به
دانش و خِرَد
و سياستِ وزيران
و منشيان و
مستوفيان و
دانشمندان اين
ملک اداره مي
شد.
گفتني
ست که هيچ
گونه سنخيت
نژادي يا يا
اشتراکات قبيله
اي يا زباني يا
فرهنگي در ميان
سلاطين و امرا
وسلسله ها و
قبايل ترک و
مغول و تتار
نبود که هريک
از اين گروه
سه گانه
برخاسته از
تبار و
زبان و فرهنگ
خاص خود بودند
. موجوديت و هويت
آنان در دشمني
با يکديگر معني
مي يافت و پادشاهان
و سلسله هاي
گوناگون در
جنگ ها و
مخاصمات پي
درپي و خانمان
برانداز بريکد.يگر
غلبه مي يافتند
اين تاخت و
تازها و غارت
و يغما ها و
جنگ هاي جهان
سوز همواره در
ميان اعضاي يک
خاندان نيز
برپا بود . پسر
بر پدر مي شوريد.
پدر فرزند را
کور مي کرد و
جنايت ها بود
که اعضاء قبايل
و خاندان ها و
سلسله ها به
ضد يکديگر برجنايت
مي افزودند
وآنان که در ميانه
مي سوختند و
نابود مي شدند
مردم کشور ما
بودند .از
اهالي تبريز و
مراغه و زنجان
بگيريد تا برسيد
به نيشابور و
زاهدان و
کرمان و
اصفهان و ري و
قزوين. مردم
سرزمين ما قرن
ها بهاي اين
تاخت و تازهاي
خانگي شاهان و
اميران و غازيان
و سرهنگان ترک
و تاتار و
مغول را
پرداخته اند.
تداوم ِ
هزارسالهء
حکومت سلسله
هاي شاهي
ترکان و
تتاران
ومغولان در ايران
همواره تداوم
دشمني و جنگ اين
يک بر ضد آن ديگري
بوده است و هريک
از آنان حکومت
خود را بر ويرانه
هاي خاندان پيشين
بنا مي نهاده
است .
مي خواهيد
بدانيد روش
حکومتداري بسياري
از اين شاهان
ترک تبار و نيز
رابطه شان با
فرزند يا پدر
خويش چگونه
بوده است تا
نمونه اي از اين
جنگ ها و غارت
ها و ويرانگري
ها را به ياد بياوريد
و دريابيد که
چگونه
در بستر آشوب
هاي روزگار ،
مردم ري و قزوين
و اراک و کاشان
و اصفهان و سايرنواحي
مرکزي ايران
(عراق) با همان
شمشير قتل
عام وزيرسُمّ
همان ستوراني
له مي شدند که
مردم تبريز و مراغه
؟
باري
، به اين
سخن حافظ در
بارهء رفتار
اميرمبارز
محمد مظفر
(شاه غازي) و نيز
رفتاري که
فرزند وي با
او کرده است توجه
بفرماييد تا
مشتي از خروار
و يکي
از هزاران بي
رحمي و قساوت
را از زبان
خواجهء شيراز
بشنويد :
شاه
غازي خسرو گيتي
ستان
آنکه
از شمشير او
خون مي چکيد
سروران
را بي سبب مي
کرد حبس
گردنان
را بي خطر سر مي
بريد
عاقبت
شيراز و تبريز
و عراق
چون
مُسخّر کرد ،
وقتش در رسيد
آن که
روشن بُد جهان
بينش بدو
ميل
در چشمِ جهان
بينش کشيد.
مي بينيد
که «سلطان غازي»
( «خسرو » گيتي
ستان ) ، يعني
ولي فقيه عصر
حافظ ،
(سلطانولي
امام) اميرمبارزالدين
محمد مظفر پس
از
تاخت و تاز و
غارت و کشتار
، در تبريز(مشهور
ترين شهر
آذربايجان که
شما «پايتخت
نمادين ترکان
جها ن» اش مي
خوانيد) و شيراز
و شهرهاي مرکزي
ايران وپس از تسخير اين
نواحي
به دست پسر
خود کور مي
شود.
ازاين
شيوه خشونت و
نامردمي که در
ميان
سرکردگان
وحکمرانان ۱۰۰۰سالهء
ايران رايج
بود ، فراوان
مي توان مثال
آورد و حتي نيازي
نيست
که به سقط بيضهء
بنيانگذار
سلسلهء قاجارها
اشاره اي کنيم.
(با
توجه به اين
نکته شايد
بفهميد چرا
احمد شاملو از
نام خويش يعني
از انتساب به
ايل «شاملو» ـ که يکي
از ايلات هفت
گانهء قزلباش
بودند و خون ريزي
ها کرده بودند
ـ بيزاري
مي جويد و شايد
بفهميد که حس او
نه بيانگر
«نژادپرستي ضدترک»
ـ چنان گه شما
مي گوييد ـ بلکه
شهادتِ صميمانه
ايست بر
انساندوستي وهومانيسم
اين
شاعر بزرگ
معاصر. زيرا
وجود و نام خويش
را بري و بيگانه
از ستمگري هاي تبار و
طايفه اي مي
خواهد که به
آن منتسب است!
و به عنوان
شاعر ، بد نيست
که شما هم به
او تأسي جوييد
و از پرستش
موهوماتي از
نوع نژاد و
تبار و ولايت
و قبيله بگريزيد
!)
باري،هيچ
نقطهء اشتراکي
در ميان اين
سلاطين
يا امراي
مستبد نمي
توان يافت ونه هيچ
اثري
که تعلق آنان
را به يک عنصر
ريشه دار
فرهنگي يا قومي
يا زباني
اثبات کند يا
از وجود نوعي
عِرق ِ نژادي
وتباري و خوني
در ميان
آنان سخن گويد:
نقطهء
اشتراکي اگر ميان
آنان باشد چيز
ديگري جز ايران
و استمرار
فرهنگي
و تاريخي آن
نبوده و نيست.
ايراني که به
عنف و جبر يا
به هر دليل ديگر
در آنجا به
سلطنت رسيده
بودند و سنت
پادشاهي
دوهزار ساله
را در اين
کشور به مدد
وزيران و
مستوفيان و خردمندان
اين سرزمين
ادامه مي
دادند و زبان
فارسي براي
آنان
محمل اين
فرهنگ و
استمرار تاريخ
کشوري شده بود
که بر آن
حکومت مي
کردند. آنها
که مي کوشند يک
ملت ترک از دل ۱۰۰۰
سال غارت و
خونريزي قبايل
و عشاير
متخاصم و
معاند بيرون بياورند
و يک «زبان
واحد ترکي» به آنان
بدهند و قباي «فرهنگ ِ
واحد ترک بر
آنان
بپوشانند» و اين«
لولو»ي ساختگي
خود را در
برابر ملت ايران
(که اين روزها
به جسارت يا
به ناداني يا
به دستور، «ملت
فارس » اش مي
نامند) قرار
دهند، جز با
تمسخر و لبخند
اهل فهم و
درک، مواجه
نخواهند بود.
پيداست که آن
گروه از
مطالبات نژادي
که خود را پشت
مسئلهء
تنوعات زباني
و فرهنگي
پنهان مي کنند
، مقصودي جز
تبرئهء
ترکتازي ها و
ويرانگري هاي
قبايل متخاصم
و خونريز را
ندارند و فکر
و فلسفه شان
مبتني بر تئوري
هاي نژادي و
فاشيست مآب
اواخر قرن
نوزدهم و نيمهء
اول قرن بيستم
است . آنان در پرتو
اين تئوري ها
و با چنين شيشهء
کبود ايدئولوژيکي
ست که به تاريخ
ايران و
سرگذشت مناطق
و نواحي مختلف
اين سرزمين مي
نگرند
و تفسير هاي
هذيان آلودي
از داستان ِزبان
فارسي و تمدن
ايراني ارائه
مي دهند
و در بوق و
کرنا مي دمند.
تفسيرهاي
مقلوب و مجعولي
که
برخاسته و
حاصل ِ گم
گشتگي هاي فکري
و نگاه کژنگر
آنان است.
روشن است که هيچ
نقاب مظلوميتي
نيز قادر نيست
تا وجود اين
تخمه و نطفهء
توسعه طلبي و
تجاوزگري و
مخالفت با آزادي و
حقوق انساني ِ مکنون در
تئوري هاي
آنان را از
نگاه تيزبيين
انسانهاي
آزادي خواه و
بشردوست
پنهان نگاه
دارد. هرچند
افکار خود را
درانواع
زرورق ها و
بسته بندي هاي
مساوات
طلبانه يا
دموکراتيک بپيچند
و به نام
تکثر فرهنگي
و زباني
اهداف
ناموجه خود را
به عبارت هايي
از نوع «فدراليسم
» يا «حق تعيين
سرنوشت» يا
«اتحاد جماهير
ايران!!» و
امثال اين مفاهيم
زينت دهند!
از
اين رو شايستهء
شما نيست که
عنصر ترک را
در برابر ايرانيان
و در برابر
زبان فارسي
پرچم تفاخر
نژادي و قبيله
اي سازيد و
«طلبِ پرداخت
نشدهء»
مهاجمان خارجي
را از ايرانيان
مطالبه فرماييد.
استمرار هويت
و همدلي و
همبستگي و
همنوايي و همدردي
و همزنجيري ايرانيان
ريشه دار تر
از آن است که
تئوري هاي
قالبي و دستوري
و بخشنامه اي
بيگانگان
بتواند آن را
به سموم نفاق بيالايد
و با ايجاد
تفرقه و شکاف در ميان
مردم ايران،
زمينه ساز نزاع
داخلي و جنگ
برادرکشي
گردد و نمونهء
ديگري از آن
توحش جنگل را در
ميان بخشي از
ايرانيان بيدار
سازد که ترکان
عثماني در اواخر
قرن نوزدهم
نسبت به
ارامنه بروز
دادند ، يا
نازي هاي
آلمان هيتلري
نسبت به يهوديان
و کولي ها روا
داشتند يا صربي
ها در يوگوسلاوي
بنام نژاد
اسلاو بر ضد
هم وطنان غير
اسلاو خويش
مرتکب
شدند.(۸)
شما
نيز آقاي
براهني همچون
ساير همفکران
، زبان ترکي و
استان آذربايجان
ما را بهانه مي
کنيد تا از
پان تورکيسم و
واز نژاد و
تبار ترک حمايت
کنيد. شما از
زبان ترکي، دين
درست مي کنيد و«مؤمن
و ملحد» مي
تراشيد و«مؤمنان» را به بريدن
سر«ملحدان» گسيل
مي داريد و اين
کار شاعر نيست،
خاصه اگر در
مقام علمدار ي«مدرنيسم»
، نسبت به
حقوق انسان ها
و برابري ها و
برادري ها
اظهار حساسيت کرده
و گاهي نيز دف
و دايره ء
هومانيسم و صلح را
به صدا
درآورده بوده باشد!
شما به
چه حقي زبان
فارسي را به«
محروم داشتن
هم وطنان ِ
مناطق ِ مرزي
کشور ما ازهويت
» متهم مي داريد؟!
اين چه تهمتي
ست که به مردم
ايران مي زنيد
آقا؟ يعني اگر
به ترکي در
دانشگاه درس
خوانده بودند
هويت داشتند ،
اما اکنون که
به يمن آموزش
سراسري و ملي
و رايگان و
اجباري ايران
دکتر و مهندس
و اديب و سياست
ورز يا
تاجر يا
هنرمند شده
اند ، ديگر هويت
ندارند؟
آقاي
براهني مردم
آذربايجان ايران
که به يمن
آموزش
ملي و سراسري
و رايگان کشور
، اينهمه
باسواد و
روشنفکر و
متخصص و
هنرمند به جامعهء
ايران عرضه
کرده اند بر
اساس نظريهء
شما و همفکران
هويت ندارند و
لابد آنها که ۷۰
سال در
قفقاز يا
ترکمنستان زير
پوتين هاي
تزاريسم سرخ
له شدند و جز
دندان هاي
طلا، از ادب و
تاريخ و فرهنگ
و سنن و آداب و شعائر
اجدادي هيچ چيز
دندان گيري برايشان
باقي
نمانده است ، هويت
دارند و هويتي
مستحکم ، چون
در مدارس خود
به زبان ترکي
آموزش ديده
شده اند؟
لابد
فرزندان و
اعقاب مردم
مسلمان ِ آسياي
صغيرکه پان
تورانيسم فاشيست
مآب همه چيزشان
را گرفت تا « تُرکيت»
آنها را به
خلوص ِهيجده عيار
برساند به زعم
شما هويت يافته
اند ، اما
مردم ايراني
آذربايجان که
به زبان پدران
خود و به زبان
شمس و به زباني
که پرورده و
برآمده و
جهانگير شدهء
شهر و ديار
خود آنان بوده
است درس
خوانده و دانش
آموخته اند ،
از نگاه ايدئولوژيک
و سياست زدهء
شما هويت
ندارند؟ !
آيا مردم
قفقاز و نيز
مردم بسياري
از جمهوري هاي
تحت تسلط تزاريسم
و تزاريسم سرخ
ــ که
به قول شاعر
تاجيک خانم گل
رخسارـ
دو
بار( وبرخي از
آنها سه بار) بي
سواد شده اند،
مساجدشان
تبديل به اسطبل
شده، زنگ کليساهاشان
ذوب شده است
تا از آن داس و
چکش ساخته شود
و بر سردر
اماکن
متبرکهء آنان
آويخته گردد، کتاب ها
و اسناد و
سرگذشت پدران
و قبالهء
ازدواج
مادرانشان را
کود کرده اند
و ۸۰ سال
نوکران چشم و
گوش بستهء روس
آنچنان تسمه
از گردهء آنان
کشيده اند ــ تا آنجا
که اگر امروز
بر سر گور
پدران و
مادران خود
بگذرند، حال و
روز و حس و
ادراکشان با
حال و روز و حس
و ادراکِ توريست
هاي ژاپني بر
ويرانه هاي يک
تمدن مايايي
در امريکاي
لاتين تفاوتي
نخواهد
داشت
ــ هويت
خود را حفظ
کرده و به
گفتهء شما
«اشاعه » داده
اند؟
اگربه
مدرسهء ترک زبان
رفتن و به ترکي
درس خواند ن ، هويت
بخش و
فرهنگساز مي بود
پس کجاست
فرهنگ توسعه يافته
و جهانگير
شدهء مردمان ِ
اين سرزمين هاي
مغلوب؟ کجا
هستند شاعران
و نويسندگان
آنان؟
پس
چرا ديگر
طالبوف ها در
تفليس سخن نمي
گويند؟ آخوند
زاده ها و
قراچه داغي ها
چرا نمي نويسند
؟ پس ميرزا علي
اکبر صابر
طاهر زاده
کجاست؟کجاست
او که به
هنگام ِ سرودن
و به زبان ترکي
سرودن ، نام ايران
و آرزوي بهروزي
کشور ما در
شعرهايش موج مي
زد ؟ و خود يکي
از پايه
گذاران شعر
مشروطيت ايران
بود؟ با
دهخدا مراوده و
مکاتبه و دوستي
داشت و بيشترين
تأثير را بر
شاعراني
همچون نسيم
شمال و حتي
عشقي داشت تا جايي
که به قول
بهار:
احمداي
سيد اشرف خوب
بود
شيوه
اش مرغوب بود
ليک
«هوپ هوپ نامه»
بودش در بغل !
و
همو بود که
بخش هايي از
شاهنامهء
فردوسي را نيز
به شعر ترکي
برگردانده
بود :
پس
اولدوم بويوردي
شه نيک پي
خديو
جهندار کاووس
کي
کرک
لشکر ايتسون
سرور و نشاط
سرورو
نشاطه آچيلسون
بساط
بزرگان
ايران قوروپ
دستگاه
بزندي
طلالاطله قصر
شاه....
ميرزا
علي اکبر
صابر: «هوپ هوپ
نامه»
پس
چرا کسي که در
شعر ترکي قرن بيستم
مي درخشد و تنها
به واسطهء دو يا
سه شعري که به
زبان ترکي
سروده است ،
تاج شهرياري
تاريخ شعر ترکي
بر سر مي نهد ، يک
دانشجوي سابق
دانشکدهء
پزشگي ايران يعني
محمدحسين
بهجتِ تبريزي
،« شهريار» ِ
غزل معاصر
فارسيست؟ پس
چرا شهريار در
ميان ِِ آنها
که به زعم شما
هويت خود
راحفظ کرده و
اشاعه داده
اند ظهور نمي
کند ، بلکه از
کوچه هاي تبريز
، از زادگاه
شمس و
هُمام و صائب
برمي خيزد و
در ميان خيمهء
خيام باحافظ
هم پياله مي
شود و از ميان
سنگفرش کوچه هاي
تبريزکه هنوز
ردّ و اثر پاي
خياباني و
ستار و کسروي بر آنها باقي
ست ، ميخواند
:
زنده
تاهست ، نام ايران
است
زنده تا
بود نام ايران
بود
و جوانان
آذربايجان را با
کلامي که
سراپا مهر به
ميهن است ندا
در مي دهد که :
«مادر
ايران ندارد
چون تو فرزندي
دلير
روز
سختي چشمِ اميد
از تو دارد
همچنان!»
؟
مي
دانيد چرا؟
براي اين که
شهريار هويت
داشت و به اين
هويت آگاه بود
و بر آن اطمينان
خاطر و اعتماد
کامل قلبي
داشت ! شهريار
همچون شما به انگيزهء
اغر اض و
امراض غير
فرهنگي و غير
وطني زبان فارسي
را«براي
انتقام» ياد
نگرفته بود و منتقد
ادبي نشده بود
تا روي «ملت
فارس» را کم
کند(۹) و بيهوده
نبود که بيش
از ۵۰ درصد
غزل هاي حافظ
را استقبال
کرده بود و خواجهء
شيراز را و سعدي را
و مولوي را به جشن
شکوهمند شعر
خود دعوت مي
کرد!
اما شما
با اين شمشير
دشمني که در
برابر زبان
فارسي از رو
بسته ايد قصد
داريد تا ديوان
۱۰۰۰ صفحه اي
شهريار را
بسوزانيد . تا
همام و صائب را
از زادگاهشان
اخراج کنيد تا
شمس را به چاه
بيندازيد و
سرنوشتي را که
نظامي در گنجه
و خاقاني در
شروان و مولوي
در قونيه يافته
است نصيب شمس
و صائب و
قطران و همام
و شهريار سازيد.
تا چنانچه «فرداي
محشري» حقيقت
داشت واين
بزرگان را به
معجزه اي از
گور خويش برانگيخت، از خواندن
نام خود بر
مقابر خود
ناتوان باشند!
شما با
پارسي ستيزي
تان مي خواهيد
سرگذشت و تاريخ
و هويت و ميراث
فکري و معنوي
دو، سه
هزارسالهء
مردم اين ديار
را محو کنيد و
اين يک برنامه
انحطاط فرهنگي
است. يک پروسه
بي فرهنگ سازي
است و
کوشندگان چنين
پروژهء شومي آرزو
دارند تا
يک شبه بخش
بزرگي از ملت
ايران، بي تاريخ
و بي سرگذشت شوند و
نام اين هويت
زدايي از مردم
کشور ما را
مبارزه در راه
تکثر
فرهنگي و زباني
براي« احراز
هويت» و «اشاعهء
هويت ترکي» يا «
هويت عربي» يا
«هويت لري» يا «هويت
بلوچي»
و.... نهاده اند. يعني
مقصدشان
امحاء مدنيت و
شهرنشيني و
بازگشت به هويت
هاي ايلي و
عشايري و قبيليه
اي و چادرنشيني
ست.
اين
چه هويت گستري
و فرهنگ پروريست
که هدفش بريدن
زبان فرهنگ و
معنويت و تاريخي
يک سرزمين بوده
باشد و با
شعارهايي از
نوع: «زيان
فارسي تحميلي
ست» يا «زبان
فارسي ازمن نيست»
يا «زبان فارسي
متکبر است » و
از اين قبيل بخواهد
رابطه مرم را
با تاريخش و با
پدرانش و با
فرهنگ و معنويتِ
چندين هزار
ساله
اش قطع کند؟
مي خواهيد براي
بخش مهمي از
سرزمين ايران
آتاتورک بتراشيد؟
تا پدر ترکان
محسوب شود؟
مگر مردم رشيد
آذربايجان از
زير بته بيرون
آمده اند که
شما آقاي
براهني سيد
جعفر پيشه وري
را« پدر همهء
بچه هاي تبريز»
مي ناميد؟
برويد
به کتاب «نامه
هايي از تبريز» که تقي
زاده و ادوارد
براون براي يکديگر
مي نوشتند
مراجعه کنيد.
در آنجا چند
تصوير چاپ شده
است . به دقت
نگاه کنيد ، ببينيد
ده ها جوان
دلاور آذربايجان
را که به
دارها آويخته
اند و سربازان
روس زير پاي
آنها سورچراني
مي کنند. به ياد
بياوريد که
مردم اين
مناطق چه جان
ها که براي
نجات اين سرزمين
نفشانده اند.
حالا شما براي
آنها پدر پيدا
مي کنيد؟ آنهم
پدري که ارتش
سرخ و استالين
به دلالي
نوکرش باقروف
روي صحنهء خيمه
شب بازي يک
سالهء خويش
آورده بود؟ خير
آقاي براهني !
مردمي
که طالبوف ها
و رشديه ها و
مستشارالدوله
ها و ميرزا
آقا تبريزي ها
و ستار ها و خياباني
ها و کسروي
ها و تقي زاده
ها و
دهخدا ها و
اعتصام الملک
ها و شهريار و
کاظم زاده ايرانشهرها
داشته
اند ،از «پدر»
هاي وارداتي
امثال
ِشما بي نيازند!
و هيچ
سزاوار
نيست که اين
روز ها کساني
پيدا شوند و
از زبان شما
بگويند که «
زبان فارسي موجب هويت
باختن مردم
مناطق مرزي ايران
شده است!
» آيا شنيدن
اين سخن
موي بر اندام
يک شاعر و نويسندهء
فارسي زبان
راست نمي
دارد؟ و شما آيا
حاضريد که اين
سخنان خود را
در خلوت خود
تکرار کنيد و يکبار
ديگردربرابر
آيينهء وجدان
، از زبان
خودبشنويد؟
خير
آقاي براهني !
شايستهء شما نيست
که اينگونه از
ملت ايران
مطالبهء
احراز هويت
براي هم وطنان
آذربايجاني يا
ترک زبان پايتخت
نشين ما
کنيد و « هويت يافتگان»
بادکوبه و تفليس
را نمونه و
مُدل
خويش قرار دهيد!
به
راستي جناب
آقاي براهني ،
آيا مردم ترکيه
هويتي پايدار
تر و مستقر تر
و مستمر تر
دارند يا ايرانيان
آذربايجاني
ما؟
آيا
ترک هاي ترکيهء
امروز واقعاً
مي دانند که
صدسال پيش از
اين در
کشورشان چه
گذشته است؟ چه
خوانده اند ؟
چه نوشته اند؟
چه آفريده
اند؟هنر چه
بود ؟ خط چه
بود؟ موسيقي
چه بود؟ آيا
به واسطهء سياست
هاي اراده گرايانهء
يک ديکتاتورنظامي
ِ کوته بين
رابطهء مردم
ترکيه با
گذشتهء تاريخي
، فکري ،
فرهنگي
کشورشان قطع
نشده است؟ آيا
يک چاه ويلِ ِ گسست
و انقطاع ميان
مردم و
اجدادشان حفر
نکرده اند؟ آيا
به فتواي
بخشنامه اي يک
مستبد ، طي ۱۰
روز خط چند
صدسالهء مردم آسياي
صغير را از
صفحهء روزگار
نزدودند
وتنها بر مبنا
و به واسطهء يک
عقدهء علاج
ناپذير حقارت
در برابر غرب
، پيوندها و ريشهء
انسان هاي آن سامان
رااز بُن برنکندند؟
و مگر
نبود که به اين
نيز اکتفا
نکردند و از
آنجا که که
کتابت ترکي به
دليل عدم
انطباق مصوت
هايش با حروف
لاتين، ناميسر
بود ، به
دستور
بخشنامهء «پيشوا»
تعدادي از
مصوت هاي زبان
ترکي رانيز
حذف کردند و
از يک زبان ريشه
دار کهنسال ،
به قول ملاّي
روم ، «شير
بي يال و دُم و
اشکمي» ساختند
تا با خط
اروپايي
منطبق و
سازگار شود؟ زباني
که اگر مردگان
صدسالهء آسياي
صغير از خواب
برخيزند جز
شباهتي تمسخر
انگيز با زبان
خويش در آن
نخواهند يافت!
طرفه
اينجاست که
کساني که بيش
از هر دشمن و بيگانه
اي تيشه
به ريشهء زبان
و کتابت و
فرهنگ ترک
زبانان ِ روم شرقي
زده
اند بيش از
هرکس ديگر در
اين کرهء خاکي
صلاي نژادگرايي
پان تورکي در
داده اند و عَلم
اتحاد ترکان
جهان به دوش
کشيده اند و
برخي شيفتگان مغز شويي
شدهء سرزمين
ما را نيز به
دام افکار
مخرّبِ خويش
افکنده اند و
شگفتا ! هزار
بار شگفت !
آن
هويتي که پان
تورکيست ها و
ميراث خواران
نژادپرست ترکيه
عثماني براي
مردم اين
منطقه ساخته
اند، نه ترک
است ، نه
مسلمان است و
نه اروپايي
ست.بل چيزي ست
بيرون از اين
هرسه که هم از
گذشتهء خويش
بريده است و
هم اعتماد به
نفس خود را به
سوي آينده از
کف نهاده است
و بدين سبب
است که اينگونه
خالي از
هرگونه غرور
ملي، سال هاست
پشتِ درِ
اتحاديهء
اروپا به
انتظار
اجازهء دخول
نشسته است و علف
زير پاي خود
سبز مي کند.
اما اروپائيان
به اين« شرقي
منقاد و غمگين
» اعتنايي نمي
کنند زيرا نه
به «لائيسيته»
اش اعتمادي و
نه از اسلاميسم
نهان شده در
نقاب اروپائي
او دل خوشي دارند!
اين است وضعيت
کشوري که ده ها
سال است متکي
و مبتني بر ايدئولوژي
نژادگراي پان
تورکي اداره مي
شود ، اما در
آرزوي نيل به يک
هيأت تمام عيار
اروپاييست! و
باز هم اين مِولاناي
قونيه است که
تراژدي تاريخي
اين کشور را
در تمثيل هاي
خود بازتاب مي
دهد. (۱۰)
آن
شغالي رفت
اندر خمّ رنگ
واندر
آن خُم کرد يک
ساعت درنگ
پس
برآمد پوستين
رنگين شده
کاين
منم طاووس ِ
عليين شده!
آري
آقاي براهني ،
زبان ترکي را
بهانه نکنيد و
شيفتگي خود را
به ايدئولوژي
هايي که امثال
ضياء گوک آلپ
در ترکيهء
آتاتورکي تدوين
کرده اند ــ و
شما نيز در
معرض نفوذ آن
واقع شده بوده
ايد ــ پشت
نقاب مظلوميت
زباني و فرهنگي
پنهان نسازيد.
مقدمه
اي که شما بر
ترجمه و چاپ
آثار صمد بهرنگي
در ترکيه
نوشته ايد به
اندازهء کافي
دست شما را رو
کرده است. در
آن مقدمه نيز
شما شکايت از
«ملت فارس» را پيش
ترک هاي ترکيه
مي بريد و به بيان
مطالبي مي
پردازيد که
متأسفانه از
دلبستگي شما
به ترکيهء
عثماني حکايت
دارد ودر بي
مهري شما نسبت به
زبان و ادبيات
فارسي ودرقبال
ِکشور خودتان
جاي هيچ شکي
باقي نمي نهد !(
همين شکايت را
در مقدمهء
کتابتان که به
خرج دولت
فرانسه به
فرانسوي
ترجمه و چاپ
شده است نزد
فرانسويان نيز
برده ايد و از
«ستم فارس» ناليده
ايد! ).
در
مقدمه اي که
برچاپِ آثار
بهرنگي در ترکيه
نوشته ايد ، درس
خواندنتان را
و فارسي
آموختنتان را
و نويسنده و
شاعر فارسي
زبان شدنتان
را و «روشنفکري
» تان را نتيجهء
«ظلم فارس» مي
ناميد و تا
آنجا پيش مي
رويد که حتي
نثر فارسي عُرفاي
ايراني را به
ترک و فارس
تقسيم مي کنيد
وميان شمس و
مولوي ( به قول
شما« ترک و آذري!
») و روزبهان
بقلي شيرازي (
به گفتهء شما «فارس!»)
نيز تفرقهء
نژادي مي افکنيد
.«عينيت گرائي»
را به«ترکان!!» (يعني
مولوي و شمس و
نظامي ) مي بخشيد
و « ذهنيت گرايي»
را نصيت «فارس
ها!!» (
روزبهان بقلي
شيرازي) مي
سازيد؟ (۱۱)
به
راستي آقاي
براهني، نام اينهمه
پريشان گويي
را چه مي توان
نهاد؟ آيا
هرگز از خود
پرسيده ايد که
تخمهء اتنو
سانتريسم و
زهر ايدئولوژي
هاي نژاد گراي
ترکيهء
آتاتورکي با
شما چه کرده
است؟
آيا
احدي شکايت خويش
و پيوند ، اينگونه
که شما برده ايد
پيش ييگانگان
برده و اينچنين
برضد کشور خود
پرونده سازي
کرده است؟
و گويا
با تأسف مي بايد
پاسخ تلخ اين
سؤال را از
زبان سعدي بشنويم
که گفت:
کس اين
کند که ز يار و
ديار برگردد ؟
کند ،
هرآينه گر
روزگار
برگردد!
و
نکند که روزگار
برگشته است؟
ورنه اين
ترجيع بند «ستم
ملي» و «ستم
زباني» که پيش
بيگانگان
تکرار مي کنيد
و رابطهء
بخشي از ملت ايران
را (آنها که
فارسي زبان
مادريشان است)
با بخش هاي ديگراين
ملت (آنان که
در خانه هاشان
به زبان ديگري
جز فارسي تکلم
مي کنند)
رابطهء
استعماري مي ناميد
، به چه
معناست؟ از
قول جلال آل
احمد :«آذربايجان
را مستعمرهء
تهران»
مي ناميد.
تهراني که
حدود ۵۰۰ سال
پيش روستاي ييلاقي
شاه سلطان حسين
ترک نژاد بود
و از حدود ۲۰۰
سال پيش که پايتخت
قاجارهاي ترک
شده است مدام
از اين سوي و
آن سوي اين
کشور مهاجر پذيرفته
است
وبسياري اين
ترک هايي که
شما مي گوييد
در تهران اکثريت
دارند، بيش از
۴ يا ۵ نسل است
که در اين شهر
ساکنند.و بسياري
از اين بسياران
جز فارسي زبان
ديگري نمي دانند.
شما
کي و کجا و بر اساس
چه معيار و
روش
علمي آمار
گرفته ايد و
زبان داني و
نژاد و خون و
ژن هاي مردم
تهران نشين را
به آزمايشگاه
برده ، زير ذره
بين نهاده و
مطالعه
فرموده ايد که
اکثريت و اقليت
زباني و نژادي
درپايتخت ايران
پيدا مي کنيد
و مطالبات سياسي
ِ «ساختار
شکنانه» مي
فرماييد و پليس
و بيمارستان و
اداره ثبت و
مرده
شورخانهء
دوزبانه براي
اين شهر پيشنهاد
مي کنيد؟
آل
احمد و برخي
سايت هاي بيگانه
را شاهد مي
آوريد؟ آن يک
نشان و شاهد
صحّتِ ادعا
ونظر ! اين يک
نشان و شاهد
صحّتِ آمار؟ آيا
نيک تر آن نيست
که سخنان تفرقه
افکن نگوئيم يا
چنانچه مي گوئيم
و چيزهايي مي
گوئيم که بوي پراکندگي
و نزاع
و خشم و خون از
آنها به مشام
مي رسد ، دست
کم به آمارهاي
دروغين بيگانگان
متوسل نشويم و
براي اثبات
صحت ادعاي خود
به سخنان شبه
روشنفکران سياست
زده اي که حقيقت
را و شرافت
روشنفکري را
فداي منافع حقير
سياسي و «ماکياوليسم»
(در معناي
مبتذل و رايج
آن) و قدرت
طلبي شخصي مي
کنند،
تکيه نکنيم!
آل احمد
آژيتاتور کينه
توزي بود که
در رداي
روشنفکري خزيده
بود و قصدش
دشمن تراشي به
هرقيمت در
برابر حکومت
وقت بود. از شهيد
سازي هايي که
مي کرد بگيريد
تا برسيد به
دست بوسي ملا
ها و تعزيه
خواني براي شيخ
فضل الله نوري!
آل احمد يک نويسندهء
بي اخلاق،حتي
ضد اخلاق و ازين
رو ضد روشنفکري
بود و اگر چنين
سخني هم گفته
باشد براي تحريک
ميراث خواران
فرقه چي ها يا
تسخير شدگان ايدتولوژيک
شبه چپ آن
روزها و گروهي
از همفکران
فعلي شما و
صرفاً براي گل
آلود کردن آب
و صيد ماهي
بوده است.
آل
احمد چنين سخني
را (اگر زده
باشد!) درست با
همان روحيه و
به همان انگيزه
و هدفي زده
است که شما
امروز از قول
ايشان در
مقالات تحريک
آميز خود
تکرار مي کنيد!
وشما
با اين
برنامه ها و با چنين
تبليغاتي ، مي
خواهيد چه کساني
را برضد چه
کساني برانگيزيد؟
آيا هنوز به
اندازهء کافي«انتقام»
خود را از «ملت
فارس» ( يعني
زبان فارسي)
نگرفته ايد؟ آيا
در اين روش کمترين
نشانه اي از وطنخواهي
يافت مي شود؟
آيا چنين روشي
، اقدام به فروش ِ يک «اصل ِ»
حقيقي جهت خريدن
و دريافت
ِ يک «فرع»
موهوم و خيالپردازانه نيست؟
من
هم اعتقاد
دارم که
زبان ها و گويش
هاي گوناگون
رايج در ايران
، و از آن جمله
زبان ترکي رايج
در آذربايجان جزء ميراث
ملي سرزمين ما
هستند. اين
زبان ها به دليل
تنوع و
رنگارنگي خود
هريک محمل ِ
بخش هايي از فرهنگ
ها و فولکلور
و آداب و رسوم
ِ اقوام و تبارهاي
ايراني ساکن
در سرزمين ِ
ما هستند و وظيفهء
دولت ملي و
دموکراتيک
است که در تقويتِ
آنها بکوشد و
از فراموش شدن
آنها جلوگيري
کند.و يکي
ازراه هاي تقويت
آنها، تدريس اين
زبان ها در
مدارس است در
کنار زبان
مشترک و ملي و
سراسري !
اما
شما اين
«کلمهء حق» را « يرادُ
به الباطل » مي
کنيد! شما يک
دشمن خيالي و
فرضي مي تراشيد
به نام «ملت
فارس» و زبان
فارسي را شمشير
سرکوبگري در دست اين
«ملت غالب» مي شماريد!
و اين يک دروغ
بزرگ گوبلزي ست
که اگرچه بر
زبان و قلم برخي «ايراني»
ها مي گذرد ودر
انواع بوق و
کرنا هاي خودي
و بيگانه دميده
مي شود، قطعاً
سخن کساني نيست
که دل هاشان
براي سعادت
مردم اين مرز
و بوم مي تپد.
شما
مي گوييد که :«اين
زبان ( زبان
فارسي) را به
شما تحميل
کرده اند!» چه
دروغ بزرگ ديگري
و چه ظلمي که
کاغذين جامهء
داد به تن
کرده است و چه
باطلي که به
لباس «حق» در
آمده است!
اجازه بدهيد
اشاره اي را
که در حاشيهء يکي
ازمقالات پيشين
خود داشته ام
در اينجا نيز يادآوري
کنم :
«
تا آنجا که
تاريخ ِادبيات
نشان مي دهد،
هرگز شاعر يا
نويسندهء جدّي
و با اهميتي
در جهان يافت
نشده است که
نسبت به زباني
که درآن به
خلاقيت هنري و
ذوقي مي
پردازد مِهر
نورزد يا
به آن مظنون
باشد يا آن زبان را
تحميل شده از يک
ملتِ يا قوم ِ
غالب بيانگارد!
و اگرخداي
ناخواسته شاعر يا
نويسنده اي ِ
خود را در چنين
موقعيتي يافت
، نيک تر آن
است که از
خلاقيتِ ادبي
و کارِ ذوقي
با زبان، دست بشويد
و به اموراتِ
سياسي و حزبي يا
« فرقه »اي
بپردازد !يا
نماينده مجلس
ِ «اقليت هاي
قومي» گردد و
جنانچه نبوغ
هنري و الههء
الهام او را
آرام ننهاد،
در اين صورت نيک
تر آن است که قدرت و نيروي
آفرينندگي
ِمهارناپذير
خود را در
بستر زباني به
کار بياندازد
که به او تحميل
نشده بوده
است! » (۱۲)
بنا بر اين
جناب براهني ،
با وجود اين بي
مهري و گاه
دشمني که شما
اينجا و آنجا
در نوشته
هاتان نسبت به
زبان فارسي
ابراز مي داريد،
آيا به فارسي
زبانان جهان يا
دوستداران
زبان فارسي در
جهان اين
حق را مي دهيد
که از شما
بپرسند:
به راستي
چرا به زبان
ترکي نمي نويسيد؟
گيريم زماني
شما را مجبور
کرده اند که
به زبان فارسي
درس بخوانيد تا
با سعدي و
حافظ و سعدي و مولوي
و خيام آشنا
شويد،و دکتر و
استاد و شاعر
و نويسنده شويد.
اکنون که شما
هم در مقام و
موقعيت
اجتماعي و
فرهنگي بسيار
شايسته اي
قرار گرفته ايد
و هم در خارج
از ايران
سکونت داريد و
هيچ نيرويي ، خوشبختانه
شما را ناگزير
به نوشتن به« زبان
تحميلي فارسي»
نمي کند، چرا
قلم خود را در
راه سربلندي «تبار
و نژاد» خود به
کار نمي اندازيد
و آنان را از
ذوق و هنر خود
بهره مند نمي
سازيد؟ به جاي
گله و شکايت
از«دولت هاي
شوينيست ايران»
و «ملت فارس» در نزد
خارجي ها
(آنگونه که در
مقدمهء
ترجمهء آثار
صمد بهرنگي در
ترکيه کرده ايد و نيز در
مقدمهء
کتابي که در
فرانسه چاپ شده،
مطرح ساخته ايد)
(۱۳) و به جاي پرونده
سازي بر ضد ايران
ــ به عنوان
روشنفکري که
«اقليت هاي
مظلوم و سرکوب
شده» را نمايندگي
مي کند ــ آيا نيک
تر آن نيست
که
فارسي
زبانان را از
هنر و خلاقيت
خود محروم کنيد
؟ شما که ۴۰
سال يش تر است
که کيمياگري
مي دانيد و«
طلا در مس» مي
نويسيد ،از«
طلا » کردن اين
زبان دست بشوييد
و مرحمت کرده
آن را« مس»
بفرماييد و
به اين شيوهء
خردمندانه،
هم
انتقام خود
را به طور
کامل از اين
«ملت ظالم»
بستانيد و هم
باخلق آثار
جاودانه اي که
به ترکي خواهيد
نوشت هديهء بزرگي
به ترکان جهان
ارمغان داريد!
مگر «رسمي
شدن و آموزش
زبان هاي غير
فارسي رايج در
ايران از
مدرسه تا
دانشگاه» از
مطالبات شما نيستند؟
آيا شايسته تر
از شما ،
استاد ديگري
در ايران يافت
مي شود که براي
اين دانش گاه
هاي ترک زباني
که در ايران
خواهيد ساخت ،
کتاب هاي درسي
بنويسد؟ آيا
پذيرفتني تر و
دلگرم کننده
تر نيست که
دست به کار شويد
و مقدمات «رستاخيز
فرهنگي» تان
را به زبان
ترکي از هم
اکنون فراهم
کنيد؟
به راستي ،
نوشتن به زبان
ترکي به شما
برازنده تر
است يا آتش
قومي افروختن
و به آسياب
تصادمات عشيره
اي آب ريختن و
آرد کينه بيختن
و نان پراکندگي
انساني و
اجتماعي وملي پختن؟و
به قول فرانسوي
ها «در سوپِ
خود تُف کردن
»؟(۱۴)
اجازه بدهيد
که از اين
مطلب بگذريم !
راستي
جناب براهني !
آيا شما اين
وسواسي را که
در شمارش ترکي
دانان شهر
تهران به خرج
مي دهيد، هرگز
در سرشماري
کردهاي مقيم
اسلامبول يا
تات ها يا
طالش هاي باکو
نيز داشته ايد؟
اين «انساندوستي
کثرت گرا» ي
روشنفکرانهء شما
، آيا هرگز
وضعيت کرد ها
را در ترکيه يا
تات ها و طالش
ها را در باکو
مورد عنايت
قرار داده
است؟
چگونه است
که دموکراتيسم
و انساندوستي
شما در تهران
گل مي کند و
اقليت ترک
زبان پايتخت
نشين ايران را
در سايهء«
تکثر گرايي»
شما پناه مي
دهد ، اما در
اسلامبول يا
باکو از ديدن
غير ترکان
عاجز است؟
نکند ،
همانطور که ملايان
و تخم و ترکهء
خميني در ايران
«حقوق بشر
اسلامي »
دارند شما هم
به وجود يک
نوع «حقوق بشر
ترکي» يا « ترک
زباني» اعتقاد
داريد؟
آيا تصور
نمي کنيد که تأثير يک
ايدئولوژي نه
چندان انساني
، ترازوي
«عدالت انسان
گرايانه و
دموکراتيک»
شما را دچار
مشکل يک بام و
دو هوا کرده
باشد؟ ورنه
چگونه است که
در ايران
طرفدار حقوق
کرد شده ايد،
اما در ترکيه
به اعجاز «عينکِ
تُرک بيني»،غير
ترکان ِ کرد
را «ترکان کوهي»
مي بينيد؟ آيا
نيک تر آن نيست
تا به جاي آن
که وکالت
خودخواستهء ايرانيان
کرد يا بلوچ يا
عرب کشور ما
را عهده دار
گرديد ، اندگي
لطف کنيد واز
آشنايي ها و
حسن شهرت خود
مدد بگيريد و
از دوستانتان
در ترکيه
بخواهيد تا کُردهاي
آن ديار را کُرد
بنامند.
مطالبهء تکثر
گرايي زباني و
تدريس از
مدرسه تا
دانشگاه پيشکش!
هم اينجا
بعضي هم وطنان قوم گراي
کرد ايراني را
به همين نکته
توجه مي دهم
تا خداي
نخواسته از
«امامزاده پان
تورکيسم »
انتظار معجزتي
نداشته
باشند، و اگر
به زوزهء «گرگ
هاي خاکستري»
در وقايع اخير
ايران توجهي
نداشته اند به
کُنه ايدئولوژي
نژادپرست ميراث
خواران عثماني
که نفوذي در ميان
برخي از ايرانيان
نيز يافته ،
توجه کنند
و«شنگول و
منگول وحبهء
انگور» خود را
با همسايه خوش
سرو زبان
نسپارند! بگذريم
.
مي
گوييد که: «
زبان فارسي را
پادشاهان
پهلوي و جمهوري
اسلامي به
زبان رسمي ايران
بدل کرده اند!»
خير
آقاي براهني !
چنين نيست!
اين
زبان نزديک ۱۱۰۰
سال است که
همواره و بي
گسست ، زبان
فرهنگ و هنر و
ذوق و
عرفان و فلسفه
و ادب و تاريخ
ِ ايران و پذيرفته
و رسميت يافته
در ميان همهء
اقوام و تبار
ها و طوايف و
عشاير ايراني يا
ايراني شده
بوده است!(۱۵)
مي گوييد
نه ؟ بسار
خوب !
سخن
دانشمندان و
زبانشناسان و
اديبان و
مورخان ايراني
و خارجي را
قبول نداريد ؟
نميخواهيد
سخن زندگان را
بشنويد ؟ بسيار
خوب !
به
وادي مردگان
سري بزنيد باشد تا
پاسخ آنان شما
و همفکرانتان
را قانع کند!
برويد
به روستاها و
دهکوره هاي ايران
، از شرق تا
غرب و از شمال
تا جنوب ايران
را بگرديد و
به گورستان ها
گذر کنيد و
آرامگاه ها و
مقابر وسنگ هاي
تربتِ پدران و
مادران
و فرزندان
مردم ايران را
در سراسر اين
آب و خاک
جستجو کنيد.
خواهيد ديد که
زبان فارسي
قرن هاست که
زبان رسمي اين
کشور است.
پس
چگونه ممکن
است زباني که
در اين دوران يازده
قرني بي
واسطهء
زورهيچ
قدرقدرت و قلدر
و قداره بند و
قلچماقي، زبان
رسمي (به معناي
مشترک و مشمول
اجماع همگاني)
ايرانيان
بوده است ، به
دعوي شما و
همفکران، براي بار دوم
به مردم اين
سرزمين تحميل
شده باشد؟
نام
رضاشاه را ترجيع
بند ِ نوحه گري
هاي خود کرده
ايد،
تعزيهء «ستم
ملي» به راه
انداخته ايد و
ملت ايران را
به «اشقيا» و«
اوليا» تقسيم
کرده ايد. نسخهء
حسين و علي
اکبر و طفلان مسلم و زينب و
اُم کلثوم را
به عرب و بلوچ و کرد و
ترک
واگذاشته ايد
ونقش شمر و
خولي و و ابن
ملجم و معاويه
را به رضا شاه
و محمد رضا
شاه يا
به مردان
فرهنگ ايران
همچون
دکتر افشار و
دهخدا و کسروي
و زرين
کوب و يارشاطر
و ديگر بزرگان
اين کشور
سپرده ايد! ( و نيز
اخيراً در ميان
اين «اشقيا» ،
نسخه و نقشي
هم براي جمهوري
اسلامي ــ که
لابد همشهري
خود شما آسيد
علي خامنه اي
مقام ولايتِ
مطلقهء
استبدادِ ديني
قرار است
بخواند ــ در نظر
گرفته ايد!)
هيچ ميدانيد
که در اين
بازار مکارهء
سياست و
تزوير و تحجّر
فکري پاي به
چه معرکهء
مضحکي نهاده ايد؟
مي گوييد
:«رضا شاه زبان
فارسي را بر
مردم ايران
تحميل کرده
است.»
آقاي
براهني !
رضا
شاهِ مازندري
و طبري ، نه اديب
بود و نه شاعر
حماسه سرا (
برعکس بسياري
از شاهان ترک
تبار ايران يا
هند يا آسياي
صغير که خود
شاعر فارسي
زبان بودند و
ديوان و دفتر
داشتند) و حتي
چنان که مي گويند
و شما هم گفته
ايد ، سواد
خواندن و
نوشتن چنداني
نداشت .( و
البته اين از
شأن و جايگاه
او به عنوان مردي
که از سربازي
به شاهي رسيد
و بي ترديد
مصدر بسياري
از کارهاي نيک
هم شد نمي
کاهد.) گويا
همچنانکه شما
آشکار فرموده
ايد،(ظاهراً
با مسائل خصوصي
و خانوادگي
پهلوي ها
آشنائيد! و
سابقاً کتابي
هم به نام «ظل
الله» در اين
زمينه نگاشته
و نشر کرده
بوده ايد!) همسر
ايشان شاعره اي
ترک زبان بوده
است. چه از اين
بهتر؟
سرانجام
معلوم فرموده
ايد که محمد
رضا شاه چندان«
فارس ِ فارس » هم
نبوده است،
چرا که نه
تنها
زبان مادري ايشان
ترکي بوده ، بلکه
در دامن پرمهر
مادري پرورده
شده بوده است که هم اديب
و شاعره اي
ترکي گوي بوده
و هم شخصاً
«ستمگري ملت
فارس» را که
رضا شاه (يعني «شوهر
تاجدار» شان)
اعمال مي کرد
از نزديک
تجربه کرده
بوده است!
اما
از اين «داد
خواهي» قومي
شما در مقام
وکيل مدافع
همسر رضا شاه
و مادر محمد
رضاشاه و
مبارزه شما در
راه « آزادي بيان»
که بگذريم ،
در مورد نقش
مثبت يا منفي
رضا شاه در زمينهء
آموزش سراسري
و اجباري بايد
بگوييم که :
وي جز
آنچه که در
پروژه و
برنامهء
انقلاب مشروطيت
طرح شده بود،
کار ديگري
نکرد . تنها ايرادي
که به رضا شاه
مي توان گرفت
، آن است که
چرا براي
اجراء اين
برنامه ها ،
قانون شکني پيشه
کرد و روش ديکتاتوري
درپيش گرفت و
اين ايرادي
بود که مردان
بلنديايهء سياست
و فرهنگ و ادب
ـ که آن روز ها
هنوز کم نبودند
ــ بر او
داشتند و بهاي
آن را هم
پرداختند. پس انتقادي
که به رضا شاه
وارد است ،
انتقادي ست که
بهار و عشقي و
فرخي يزدي و
مصدق بر او
داشتند. نه آن
انتقادي که مثلاً
شيخ خزعل يا
تخم و ترکهء او
يا
بازماندگان
باقروف
يا
دلباختگان
نژاد گرائي
ترک يا
بازماندگان
برخي خان ها و
سران ِ زورگوي
عشاير يا برخي
نوادگان ِ
راهزنان و
چپاولگران يا
امثال خلخالي
ها بر او
دارند. اين
نوع از انتقاد
را ملت ايران
به پشيزي
نخواهد خريد!
حقيقت
آن است که آموزش
سراسري و
اجباري و رايگان
براي همهء ايرانيان
، آرزوي
انقلابيون
صدر مشروطه بود
(که غالباً
آذري بودند). و
زباني که مي
بايد اين نقش
را بر عهده مي
گرفت نمي
توانست زبان ديگري
جز زبان فارسي
دري بوده
باشد. زيرا اين
زبان را هم
فردوسي مي فهميد
و دوست داشت، هم
سلطان محمود.
هم نظامي و هم
شروانشاه بن
منوچهر.هم
خواجه نظام
الملک، هم
ملکشاه .هم
سنايي، هم
طغرل، هم صائب
و هم شاهان
صفوي! (البته اين
روز ها برخي
ادعا دارند که
از اين
پادشاهان
«ترک» ترند!)
علاوه
بر اين ها ،
زبان فارسي از
زمان تأسيس
دارالفنون
زبان آموزش
علوم و فنون جديد
بود و متوني
که در اين
نخستين
مدرسهء مدرن ايران
تدريس مي شد
تقريباً هم
زمان بود با
آثاري که در
همان دوران در
مدارس علمي
اروپايي تدريس
مي شدند. در زمينهء
فيزيک و شيمي
و رياضي و ساير
علوم دقيقه
همان مواد درسي
ترجمه و تدريس
مي شدند. اصول
داروينيسم در
کتابي که به
نام حيوان
شناسي ترجمه و
تدوين شده بود،
به دانشجويان
تدريس مي شد.
بنا بر اين
زبان فارسي به
طورطبيعي
کاملاً
و از ده ها
سال قبل از
برآمدن رضاشاه
، زبان تدريس
علوم و فنون
جديده در ايران
بود و
زبان
دومي که
بتواند از
عهدهء اين نقش
برآيد در ايران
موجود نبود.
زبان فارسي با
بنيه فرهنگي
اش وميراث
درخشان و بي
نظيرش و با
توانمندي
وموقعيتي که
تاريخ به او
سپرده بود ، وبا
اين
احساس دلبستگي
و تعلقي که
مجموعهء
باشندگان
سراسر ايران
نسبت به آن
داشتند، و با توسعه
و سابقه اي که
در برخورد با
واقعيات علمي آن
روزگاراز
زمان تأسيس
دارالفنون به
عنوان زبان
علوم جديده در
ايران کسب
کرده بود، تنها
زباني بود که
از اجماع ِ همهء مردم
ايران به
عنوان زبان
اشتراک قلبي و
فرهنگي و تاريخي
برخوردار و به
عنوان رشتهء پيوندِ
باشندگان ِ اين
مرز وبوم ، با گشاده
رويي و حسن
استقبالي که نتيجهء
حس مالکيتِ ايرانيان
براين زبان
بود از سوي
همهء آنان پذيرفته
شده بود.
درثاني
وجههء بين
المللي و اهميت
فرهنگي زبان
فارسي در
جهان به حدي
بود که مدارس
زبانهاي شرقي
اروپائي را براي
آموزش و تدريس
اين زبان تآسيس
کرده بودند! ( براي
مثال ، مدرسهء
زبان ها و
تمدن هاي شرقي
پاريس که ۱۰
سال پيش دويستمين
سالگرد تولدش را
جشن گرفت ،
براي تدريس
زبان
فارسي تأسيس
شده بود) و نيز
در دوراني که
جامعهء ما به
تکان آمده بود
و بر آن بود تا
ديوار هاي
قرون وسطي را
در برابر خود بلرزاند،
هنوز زبان
فارسي زبان
فرهنگ و شعر
در هندوستان
محسوب مي شد و امثال
محمد اقبال
لاهوري ها مي
پروريد! و در
آسياي صغير و
در قفقاز نيز
کمابيش نفوذ
خود را حفظ
کرده بود!
پس هيچ
زباني در ايران
هرگز و هيچگاه
نقش و کارکرد
زبان فارسي دري
را نداشت تا
به جاي اين
زبان از سوي
متفکران مشروطيت
، به زبان
سراسري آموزش
مدرن وملي بدل
شود. و هيچ
زباني اصولاً
چنين داعيه اي
نداشت!
مي دانيم
که نخستين
چاپخانهء ايران
، از زمان
عباس ميرزا و ۱۰ سال
قبل از آنکه
تهران با
چاپخانه آشنا
شود، در تبريز
ايجاد شده بود
و نيز مي دانيم
که تمام
روزنامه ها و
نشريات سياسي
و اجتماعي و
فرهنگي
در آذربايجان
دوران قاجاري
و عصر مشروطه
و در زمان
جنبش هاي چپ
مساواتي و
اجتماعيون
عاميون در
شمال غربي ايران،
بلا استثنا به
فارسي چاپ و
منتشر مي شد.
آن
روز ها ،
رهبران و انديشمندان
و روشنفکران
صدر مشروطيت و نيز
سوسياليست هاي
انقلابي ( که
هريک ۲
سر و گردن از «سياسيون
و انقلابيون ِ
» معاصر ما سر
بودند و اميدوارم
به کسي
برنخورد! )
آنقدر ها «بي
وطن» ( يا
انترناسيوناليست)
نشده بودند که
مثلاً زبان
انگليسي (و از
آن بدتر روسي) را
پيشنهاد کنند
و قشريونِ بنياد
گراي پان
اسلاميست ِعربوفيل
نيز آنچنان
قدرتي نيافته
بودند که عربي
حوزه اي
خودشان را به
ايرانيان تحميل
کنند و دست
پروردگان ترکيهء
عثماني هم آن روز
ها، آنچنان
نفوذي در ايران
نداشتند که
نظام آموزشي
مشروطيتِ ايران
را با نظام
آموزشي ترکيه
هم زبان
سازند.
پس زبان
فارسي ـ آنطور
که شما مي گوييد
ــ «يکي
از زبان ها »
نبود که «به ديگر
زبان ها تحميل
شده» باشد. اين
زبان ، تنها
زبان ملي و
سراسري و پذيرفتهء
همهء ايرانيان
از همهء اقوام
و تبارها و
نژاد ها و ايلات
و عشاير بود.و
چنين بود که
زبان تاريخي وطبيعي
و مشروع و
غرور انگيز و
پر بُنيهء اين
سرزمين که
بزرگاني
همچون رودکي و فردوسي
و مولوي و سعدي
و نظامي و
حافظ و خيام
را پشتوانهء
خود داشت به ميدان
آمد و به ايفاي
نقش ِ طبيعي
و تاريخي خود
پرداخت و زبان
آموزش ملي و
سراسري و رايگان
و اجباري همهء
فرزندان ايران
شد. و آن چنان
که بر قلم ِ
تهمت و جسارت
ِ شما رفته
است ، اين
اقدام تاريخي
«يک خيانت»
نبود، بل
واقعه اي بسيار
خجسته بود که
آموزش ابتدايي
و تحصيلاتِ
متوسطه و عالي بسياري
ازکسان همچون
من و شما را
براي ابد مديون
خويش کرده و
شما دکتري و
استادي و
روشنفکري و
شاعري تان را
از همين اقدام
ِ فرخندهء
رهبران و انديشمندان
مشروطيتِ ايران
داريد.
به
قول ماشالله
آجوداني : اين
«ادعا هاي
پنهان و آشکاري
که مدعي ست
زبان فارسي با
تحکم و قلدري
رضا شاه پهلوي
و به زور نظام
اجباري به
مردم ايران
تحميل شده از
نوع جعليات و
تبليغات پا در
هوايي ست که
پايه و اساس
تاريخي
ندارد.»(۱۶)
پس اينهمه
سينهء مظلوميت
ِ زباني و
نژادي به تنور
نچسبانيد و به
غذايي که از
خون دل هزار
سالهء ايرانيان
تهيه و بر
سفرهء
روشنفکري و
«سخنوري» شما
نهاده شده
است اينهمه
اَخ اَخ و اُف
اُف نکيد:
اين زبان از صندوق خانهء ميراث ِ پدري يک شيخ متفرعن يا يک خان کينه توز سر بر نياورده و به نام دين خدا يا نژادِ خاقان و در سايهء تيغ ِ خونريز يک سلطان غازي بر ايرانيان تحميل نشده است و شما نيز با اين گونه سخنان ، رضاشاه را به قهرمان ملي ايرانيان بدل مي کنيد و از اين بابت ، فضيلت و افتخاري را که حق مبارزان و جانفشانان مشروطيت ( و غالباً آذربايجاني ) بوده است همه را ، يک جا