|
منبع: سايت ديدگاه
يکي از پروژههايي
که جريان «دومخرداد»
رژيم به مدد
فعالان جبههي
فرهنگي خود
به صورت
هماهنگ پيش ميبرد
جاانداختن
اين تئوري
است که ماهيت
اپوزيسيون اين
نظام با کساني
که قدرت را در
۲۸ سال گذشته
در دست داشتهاند
تفاوتي نميکند
و بخشي از
حاکمان(يعني
خودشان) به
لحاظ اينکه
سالها در
قدرت بودهاند
و به
اشتباهاتشان
واقف گشتهاند
به نيروهاي
اپورزيسيون
برتري نيز
دارند. از طرف
ديگر چنان
تبليغ ميکنند
که گويا جنايات
انجام گرفته
از سوي جمهوري
اسلامي و
حاکمان آن گريز
ناپذير و طبيعي
بوده است. اين
سياست با
توجه به در
دست داشتن
اهرمهاي
فرهنگي کشور
توسط اين جريان
در هشت سال
زمامداري
خاتمي، با
موفقيت
روبرو بوده
است.
اين
بخش از رژيم
که امروز از
سوي مردم و نيروهاي
جوان در بارهي
سابقهشان
مورد سؤال
واقع شدهاند
با زيرکي از
پاسخ دادن
مستقيم طفره
رفته و به جاي
نقد گذشته و
عذر تقصير قيافهي
حق به جانب
گرفته و
خواهان «توبه
ملي»، گريز از
«خشونت» از سوي
همهي مردم و
نيروها و نقي
انقلاب و
سرنگوني ميشوند.
نتيجهي اين
سياست آن است
که در ميان
دعوا نقش آنها
در سرکوب و
جنايت گم ميشود.
درست مثل قتلي
که براي لوث
کردن نقش
قاتل، جنبه
نزاع دست جمعي
بدان ميدهند
تا قاتل را به
در ببرند. چند
نمونه از اين
سياست را در زير
باهم مرور ميکنيم.
عليرضا
علويتبار يکي
از خشنترين
چهرههاي
سرکوب دههي
۶۰ و از
فعالان کنوني
جبههي
فرهنگي رژيم(عضو
شوراي سردبيري
روزنامههاي
توقيف شده
صبح امروز،
دوران امروز
و ماهنامهي
آفتاب) و يکي
از تئوريسين
هاي «اصلاح
طلبان» حکومتي
ميگويد:
«گفتمان
غالب در دهه ۶۰
مبتني بر
خشونت و
اقتدارگرايي
بود، اين نوع
ضعفها در
رفتار همه
كساني كه در
عرصه سياست
در آن دوران
فعال بودند ديده
ميشد و لذا
به نظرم بايد
نسبت به
خشونت اعمال
شده در آن
زمان يك توبه
ملي صورت گيرد. ... در
اول انقلاب
نه تنها
حكومت
اقتدارگرا
بود بلكه
اپوزسيون
موجود نيز
اقتدارگرا و
خشونتطلب
بود و جنگ اول
انقلاب را بايد
جنگ
اقتدارگرايان
و خشونت
طلبان دانست»
اين
ها صحبت کسي
است که نيکآهنگ
کوثر کاريکاتوريست
روزنامههاي
«اصلاحطلب»
در بارهاش مينويسد:
«نشستن
پاي صحبتهاي
کساني که از
اوائل
انقلاب
خاطرات جالبي
داشتند، خالي
از لطف نبود.
مثلاً صحبت
به علويتبار
رسيد. ميدانستم
که نام
خانوادگياش
جديد است، ولي
وقتي نشاني
داد که او پسر
حاجي سيمين
بود، تازه
دوزاري ام
افتاد که
ماجرا چيست.
سالهاي
شصت، فضاي شيراز
بسيار مخوف
بود، اگر کسي
پايش به
زندان عادل
آباد مي رسيد،
معلوم نبود
جان سالم به
در ببرد يا نه.
خيليها از
جماعت سپاهي
وحشت داشتند.
فاميل به فاميل
رحم نمي کرد.
حتي رقابتهاي
خانوادگي
جان بعضيها
را گرفت. روزي
که نوه حاج حبيب
مشکسار، يکي
از معلمهاي
مذهبي با
سابقه را اعدام
ميکردند(دختري
۱۳-۱۴
ساله) تازه ميفهميدي
که يکي از فاميلها
که مريد دستغيبيها
بوده در لو
دادن آن دختر
تا چه حدي تاثير
گذاشته. در آن
فضا، پسر حاجي
سيمين در
اطلاعات
سپاه بوده. و
فردي متنفذ و
قدرتمند. شايد
براي پسر حاجي
سيمين که
پدرش پايبند
خيلي
رفتارهاي
آخوند پسند
نبود، کسر
شان بود که با
نام پدرش شناخته
شود.
علويتبار
را هم هر از
گاهي ميديدم.
البته باورم
نمي شد اين
همان کسي
باشد که در شيراز
جولان ميداده. ...هميشه
سعي ميکردم
ريشه آدمهايي
که در صبح
امروز
رفت و آمد مي
کنند را در بياورم.
يک جاي کار ميلنگيد»
چنانکه
ملاحظه ميشود
يکي از کساني
که در زمرهي جنايتکاران
عليه بشريت
قرار دارد به
جاي عذرتقصير
خواستن از
قربانيان و
خانوادههاي
آنان به خاطر
مشارکت در يک
دهه جنايت و
کشتار و
ارتکاب خشنترين
اعمال، تازه
قربانيان
خود را «خشونت
طلب» معرفي ميکند
و به گونهاي
ظريف حاکميت
جمهوري
اسلامي را نيز
«اقتدارگرا»
معرفي ميکند
که الحمدالله
اين عارضه نيز
در بخشي از
حاکميت که ايشان
نماينده آن
هستند برطرف
شده است.
تنها مشکل
باقيمانده
آن است که
قربانيان سر
از قبر
درآورده و از
ايشان و
همفکرانشان
به خاطر
«خشونتي» که به
خرج داده
بودند معذرت
خواهي کنند.
تعريفي
که اين ايدئولوگ
«دوم خردادي» از
خود و جريانش
ميکند به
خوبي بيانگر
ماهيت آنهاست:
«ما
رشد کرده جريان
خط اماميم و
امام ميراث سياسي
فکري دارد.»
عليرضا
علوي تبار
مشخص نميکند
چگونه ميشود
پاسدار «ميراث
سياسي فکري
امام» بود و
عميقاً
ضدخشونت هم
بود. وي روشن
نميکند که «ميراث
امام» به جز
خشونت، کشت و
کشتار،
فرمان قتلعام
زندانيان سياسي،
سرکوب آزاديهاي
اجتماعي، سياسي،
نفي حقوق
زنان و نابودي
حرث و نسل ملي،فقر،
فساد و فحشا چيست؟
سيد
ابراهيم نبوي
يکي از نزديکان
سابق ناطق
نوري
در وزارت
کشور و يکي از
چماقداران
فاجعهي «انقلاب
فرهنگي» در
دانشگاه شيراز،
حالا که پرچم
ضد «خشونت» را
به دوش ميکشد،
بدون آن که
روي نقش خميني
و پيروانش
دست بگذارد
شايد باور
نکنيد اما دکتر
علي شريعتي
را باعث و باني
جنايتهاي
انجام گرفته
در جمهوري
اسلامي معرفي
کرده مينويسد:
«آثار و ديدگاههاي
شريعتي پايه
و اساس
اتفاقات بيست
ساله جمهوري
اسلامي ايران
است. بنياد
شهيد، بنياد
مستضعفان،
واحد نهضت هاي
آزاديبخش
سپاه
پاسداران(
مهم ترين
نقطه آغاز
تروريسم در
منطقه)، بسيج،
انقلاب
فرهنگي،
روحانيت
انقلابي،
صدور
انقلاب، حمايت از
پابرهنگان
در جهان و هيستري
ضدغربي
برخاسته از
تشعشعات
دکتر شريعتي
است.»
وي
همچنين مينويسد:
«با عشق شريعتي
وارد سياست و
دولت شدم و در
وزارت کشور
حکومت و صدا و
سيماي جمهوري اسلامي
کار کردم»
ظاهراً
سيد ابراهيم
نبوي مانند ميليونها
ايراني شريف
تنها کارمند
دولت بوده و
مدتي در
وزارت کشور و
صدا و سيماي
جمهوري
اسلامي
مشغول کار و
خدمت بوده
است و نقشي در
سرکوب و جنايت
يک رژيم قرون
وسطايي
نداشته است.
معلوم نيست
عاشق شريعتي
چگونه
خدمتگزار
ناطق نوري و
خميني شد که
خصم شريعتي
بودند. او سپس
به همين هم
بسنده نکرده
و در رابطه با
چهگوارا مينويسد:
«اما حاصل
انديشه چه
گوارا همان
نکبتي است که
کوبا در آن
غرق است. کشوري
عقب مانده که
هنوز سيستم
حمل و نقل پايتخت
آن درشکه است
و مهم ترين
منبع درآمدش
از روسپيگري است.
اگر عمرمان
را با شريعتي
و چه گوارا
تلف کرده ايم،.به جاي
پافشاري بر اين
اشتباهات
لااقل بقيه
عمر را به
فرزندانمان
دروغ نگوييم» .
سيد
ابراهيم نبوي
حرفي در بارهي
نکبتي که ايران
در آن غرق است
نميزند و به
جايش به چهگوارايي
که محبوب ميليونها
نفر در سراسر
دنياست بند ميکند.
ابراهيم نبوي
که قرار است
بقيه عمرش به
فرزندانش
دروغ نگويد،
خودش (در مقام
همدست جنايتکاران)
را در کنار
قربانيان
قرار داده و
از همه ميخواهد
که از گذشته
خود طلب
مغفرت کنند.
به نوشتهي
او دقت کنيد:
«هر
کدام از ما
انقلابيون
سابق لازم
است گذشته
خود را نقد کنيم. يک
نام اين
گذشته
انقلابيگري
است. تعبير
مارکسيستي يا
چپ يا مذهبي يا
ملي مذهبي يا
حزب اللهي يا
مجاهدانه آن
هم فرق نميکند. ما
بايد اين
گذشته را نقد يا
به قول امت شهيدپرور
از آن توبه کنيم.
يکي از مهم ترين
سوابقي که بايد
از آن توبه کنيم
و آنرا بيرون
از فکرمان در
موزه بگذاريم
دکترعلي شريعتي
است»
ابراهيم نبوي
تلاش ميکند
همدستي خود
با يکي از جنايتکارترين،
سياهترين و
ارتجاعيترين
حکومتها را
انقلابيگري
بنامد. او در اين
رابطه تلاش ميکند
بن لادن و
ملاعمر را نيز
در کنار چهگوارا
بنشاند. او
توصيه ميکند
شريعتي را از
فکرمان بيرون
کنيم و نه خميني
و ايدئولوژي
منحط او را.
دکتر
محمد ملکي
اولين رئيس
دانشگاه
تهران پس از
انقلاب،
زنداني سياسي
سابق و يکي از
دلسوزان ميهن
در نامه به
احمدي نژاد
در مورد حميدرضا
جلايي پور يکي
از
سردمداران
«جبههي دوم
خرداد» مينويسد:
شما
حتماً ميدانيد
در اوايل
انقلاب سپاه
پاسداران
و نظاميها
به چند
روستا[در
کردستان] از
جمله «قارنا» و
«ايندرقاش»
حمله کردند و
تعداد کثيري
زن و بچه مردم
را کشتند و حتي
به حيوانات
هم رحم
نکردند با
بهانه اينکه
تعدادي از ضد
انقلاب در اين
روستاها
نفوذ کردهاند.
به من بگوييد
حکومتي که
خود را
مسلمان و پيرو
پيامبر محبت
و دوستي و
ائمه ميداند
با کدام منطق
ديني، اخلاقي
و قانوني به اين
عمل زشت و ننگين
دست زد؟ جالب
اينکه بعدها
با توضيحات
آقاي حسني
(امامجمعه
اروميه) و آقاي
جلاييپور که
آن روز
فرماندار
مهاباد بود و
امروز از
سردمداران «اصلاحات»
است و با
همفکرانش ميخواهند
«جبهه
دموکراسيخواهي
و حقوق بشر»
تشکيل دهند
در جواب يکي
از دانشجويان
خواجه نصير
که در اين
مورد سئوال
کرده بود با
عصبانيت
گفته بود «باز
چرا موضوع
کردستان را پيش
کشيديد اين
موضوع ديگر
تمام شده است
هر که در قدرت
باشد همين
کار را انجام
ميدهد».
سياست
در پيش گرفته
شده از سوي
«دومخردادي»
ها بدين گونه
طراحي شده
است که نشان
دهند گويي که
اشتباهي رخ
داده و همه در
انجام آن شريک
بودهاند. هر
کس هم بود
بهتر از آنها
عمل نميکرد.
قرباني و
شکنجهگر،
ظالم و مظلوم
به يک اندازه
گناهکارند و
ملزم به
انجام «توبه».
آنان که جهنم
رژيم
استبدادي
مذهبي را با
گوشت و
پوستشان لمس
کردند با
کساني که از
بهشت حکومت
مذهبي
برخوردار
شده اند هر دو
به يک اندازه
گناهکارند و
مجرم. به اين
ترتيب تلاش ميشود
هم از پاسخ
دادن به جنايتهايي
که انجام
دادهاند
طفره روند و
هم خود را
نسبت به ديگران
به خاطر سبقت
در «توبه»
ارجج نشان
دهند.
سعيد
حجاريان بنيانگذار
يکي از مخوفترين
و خشنترين
سازمانهاي
اطلاعاتي دنيا
که نزديک به
دو دهه از
عمر خود را در
دستگاههاي
اطلاعاتي و
امنيتي رژيم
از دفتر
اطلاعات
نخستوزيري
گرفته تا
وزارت
اطلاعات و
شورايعالي
امنيت ملي،
دانشکده
امام
محمدباقر
وابسته به
وزرات اطلاعات
و مرکز تحقيقات
استراتژيک
گذرانده در پيامي
به همايش «عدم
خشونت و
جستجوي حقيقت»
به مناسبت
سالگرد تولد
ماهاتما
گاندي، به
تشريح عوامل
و چهرههاي
خشونت در عصر
جهاني شدن ميپردازد
و قوياً
توصيه ميکند
مبادا کسي
بخواهد در
مقابل رژيمي
که جز خشونت و
ترور و کشتار
زباني ندارد
و حتا به خودي
هايي مثل او نيز
رحم نميکند
به جز مسالمت
و مدارا سخني
بر زبان آرد و يا
عملي انجام
دهد! اي کاش
اين رژيم نيز
از در مدارا و
مسالمت در ميآمد.
اما
در عين حال سعيد
حجاريان ابايي
ندارد که
اعتراف کند
در صورتي که
قافيه رژيم
به تنگ آيد
حاضر است با
خشنترين،
راستترين و
خشونت طلب ترين
جناحهاي رژيم
نيز وحدت
کرده و دمار
ار روزگار بقيه
در آورد چنان
که پيشتر
کردند.
براي تصديق
ادعايم،
توجه شما را
به مصاحبه
حجاريان با
خبرنگار
روزنامه
ابرار که در
روزنامه اينترنتي
روز آمده است
جلب ميکنم:
«خبرنگار:
شما اخيراً
تمايل زيادي
به اجماع
نشان ميدهيد،
ممکن است حتا
با راست سنتيها
همسنگر شويد؟
حجاريان
: وقتي مملکت
در خطر بيفتد،
بقا در خطر
باشد... وقتي
شرايط به سمتي
رفت که با هم
باشيم من و
بادامچيان
هم در کنار هم
قرار ميگيريم.
خبرنگار:
حجاريان و
بادامچيان
در کنار هم؟
حجاريان:
مگر در شرايط
جنگ کنار هم و
در يک سنگر
نبوديم در
حالي که باهم
اختلاف داشتيم»
بادامچيان
معاون رئيس
قوه قضاييه
بود و پيش از
آن نيز از پشتيبانان
دادستاني
انقلاب و
ادارهکننده
باندهاي سياه
چماقدار در سياه
ترين روزهاي
تاريخ
کشورمان بود.
دکتر
عبدالکريم
سروش که در
مقام رياست
ستاد «انقلاب
فرهنگي» نقش
بزرگي در
فاجعهي
«انقلاب
فرهنگي»،
اخراج و خانه
نشيني اساتيد
دانشگاه،
اخراج
دانشجويان و
نابودي بنيادهاي
علمي کشور
داشته، براي
فرار از زير
بار مسئوليت
خود در برپايي
يکي از خشنترين
سيستمهاي
حکومتي سعي ميکند
خشونت به کار
گرفته شده در
دوران مسئوليت
خود را کتمان
کند و از آن
دوران به
عنوان جوانههاي
عنصر خشونت
نام ميبرد.
«به هر
حال يكي از چيزهايي
كه براي من بسيار
ناراحت
كننده بود،
همين عنصر
خشونت بود كه
جوانه هايش
از همان
روزها به چشم
ميخورد و
متأسفانه نه
تنها كاهش نيافت
كه روزبروز
شدت گرفت و از
سال ۱۳۷۰ به
صورت عريان
در دستور
قرار گرفت و
حقيقتاً
سازماندهي
شد و به صورت يك
عنصر رسمي در
سياست ما در
آمد ».
سروش
پس از سرکوب
خونين
دانشگاه که
صدها کشته و
زخمي بر جا
گذشت، از سوي
خميني به رياست
«ستاد انقلاب
فرهنگي»
گمارده شد. او
اعدام دهها
و صدها نفر در
روز، قتلعام
گستردهي
زندانيان،
شکنجه،
تجاوز،
نابودي آزادي
بيان، عقيده
و دين و ... در
دههي ۶۰ را
جوانههاي
خشونت ميداند.
اما
اجازه ندادن
به او جهت تدريس
در دانشگاههاي
داخلي و حمله
به سخنرانياش
از سوي انصار
حزبالله که
روزي مشابه
آن را «امت حزبالله
و هميشه در
صحنه» معرفي ميکرد،
خشونت عريان
و سازماندهي
شده و رسمي
معرفي ميکند.
در حالي که
سنت اخراج
استاد و
دانشجو از
دانشگاه را خود
وي در جهت
خواست مقتدايش
خميني بنيان
نهاد.
دوران حاکميت
و صدارت(در
سالهاي
۶۰-۶۷) سروش در
ستاد انقلاب
فرهنگي و
مصطفي معين و
فرهادي در
وزارت علوم، يادآور
سياهترين
روزهاي حيات
دانشگاه در ايران
است. در دوران
جمهوري
اسلامي، هيچگاه
محيط رعب و
وحشت، سرکوب
و اختناق در
دانشگاهها
به اندازهي
دوران حاکميت
سروش، معين و
فرهادي در
دههي اول
انقلاب
نبوده است.
تنها
کافيست نظري
اجمالي به
فاجعهي
«انقلاب
فرهنگي»
داشته باشيم.
آمار تحصيلي
۱۳۵۸-۵۹ شمار
دانشجويان را
۱۷۴،۴۱۷ نفر
نشان ميدهد،
همين رقم در
سال تحصيلي
۱۳۶۱-۶۲ پس از
بازگشايي
دانشگاه
۱۱۷،۱۴۸ نفر
اعلام شد. به
عبارت ديگر،
۵۷۰،۶۹
دانشجو از
ادامهي تحصيل
باز ماندند و
شمار فارغالتحصيلان
از ۴۳،۲۲۱
نفر در سال
۱۳۵۸-۵۹ به
۵۷۹۳ نفر در
سال ۱۳۶۱-۶۲
کاهش يافت.
عبدالکريم
سروش در راه
تحميل
«انقلاب
فرهنگي» چنان
عنان گسيخته
عمل ميکرد
که صادق زيبا
کلام يکي از
دستاندرکاران
نادم انقلاب
فرهنگي در
رابطه با
او ميگويد:
«در
سال ۶۰ اگر ميگفتيد
چيزي به نام
جامعه شناسي
اسلامي وجود
ندارد، خود
دکتر سروش
شما را شقه ميکرد.
حالا ديگران
به کنار»
سروش
همچنين
معتقد بود که :
«در زمينه
علوم انساني
ما رعايت ليسانس
و ميسانس و
امثال اينها
را نکنيم،
بلکه تا کسي
در اين رشتهها
مجتهد نشده
او را فارغالتحصيل
نناميم»
ابراز
اين نظرات
لومپن
مآبانه از سوي
سروش در جهت
اجراي منويات
خميني براي
نابودي پايههاي
علم و فضليت
در دانشگاههاي
کشور بود چرا
که خميني در
فرمان ۱۹ آذر
۶۳ خود به
صراحت گفته
بود:
«با
اخراج
کارشناسان
خائن اجنبي و
فرار
کارشناسان
غرب و شرق زده
که کشور را وابسته
به خارج در
تمام ابعاد
نموده بودند نياز
مبرم به
متخصصان
متعهد و
اسلام
شناسان متخصص
و مغزهاي
متفکر وطن
خواه و نيروهاي
فعال ماهر و
اساتيد و مربيان
و معلمان
معتقد به
اسلام و
استقلال
کشور در تمام
کشور محسوس و
در علوم
دانشگاهي و
فرهنگ مترقي
محسوس تر ميباشد.»
عبدالکريم
سروش که
امروز در
مقام تئوريسين
«ضدخشونت»
ظاهر شده،
اقدام رژيم و
خميني جهت
کودتا عليه
رئيس جمهوري
قانوني کشور
و زمينه سازي
۳۰ خرداد و
بسته شدن فضاي
سياسي کشور و
تسلط خشن ترين
حکومتهاي
معاصر را پيشتر
حرکت
«مدبرانهي
امام» معرفي
کرده بود.
«حادثه
نادري که در ايام
اخير در کشور
ما اتفاق
افتاد و رئيس
جمهور با
خواست عمومي
مردم و با يک
حرکت
مدبرانه
امام از صحنه
سياست حذف
شد، از
آموزنده ترين
و عبرت انگيزترين
حوادث سياسي
کشور ما در
دوران جمهوري
نوپاي اسلامي
ايران بود.»
«حرکت
مدبرانه»اي
که سروش دم از
آن ميزند
گاه روزانه
جان صدها تن
را گرفت و
عاقبت دهها
هزار
خانواده را
داغدار و
صدها هزار تن
را اسير و ميليون
ها تن را
آواره ساخت.
از دوراني
صحبت ميکنيم
که حجاريان
در توصيفاش
ميگويد:
«...اما
نكن، نكن فايده
نداشت، دولت
هم قدرت مهار
نداشت، يك
مرتبه اسلحه
كشيد و همه را
كشت. حتا گفت
زخميها را تير
خلاص بزنيد.
ظهر سيخرداد
بود، اين را
راديو گفت،
اسمشان را
هم نپرسيد كه
چه كساني
هستند. توجيه
شرعياش را
هم پيدا كردند.»[18]
البته
اين وظيفهي
عبدالکريم
سروش است که
در مورد
«آموزنده ترين
و عبرتانگيزترين
حوادث سياسي
کشورمان» و پيامدهايش
توضيح دهد. او
همچنين
اظهار داشت:
«همانطور
که يک بدن
سالم يک عضو
فاسد را دفع ميکند،
او [بني
صدر] را دفع
کردند.»
البته
تعجب نکنيد يکي
از اقدامات
«ضد خشونت»
عبدالکريم
سروش در سالهاي
گذشته حذف
رشتهي موسيقي
از دانشگاه
تحت عنوان
«دانش کاذب»
بود. فردي با
که تحصيل موسيقي
را «دانش کاذب»
معرفي ميکند
چگونه ميتواند
پرچمدار ضد
خشونت معرفي
شود، بدون آن
که انتقادي
از گذشتهي
خود کرده
باشد؟
عباس
عبدي از
مسئولان
سابق وزارت
اطلاعات و
همچنين
مشاور
دادستان کل
کشور در
دوران قتلعام
زندانيان سياسي،
امروز که
«اصلاح طلب» و
«ضد خشونت» شده
است بدون آنکه
از عباس امير
انتظام به
خاطر ظلمي که
بر او روا
داشتند
عذرخواهي و
طلب بخشش
کند، در مقام
قاضي و حاکم
شرع ميگويد:
«به
نظر من آقاي
امير انتظام
بيش از آن چه
حقش بود در
زندان
مانده، حدود
پنج سال
زندان برايش
کافي بود.»
ملاحظه
ميکنيد
مخالفت اين
دسته افراد
با خشونت و
خشونت طلبي
از چه زاويهاي
است؟ «عدالت»
در منظر آنها
به چه
معناست؟
برخورد عبدي
با اميرانتظام
را ببينيد تا
به وضع و حال
بقيه قربانيان
نقض حقوق بشر
در نظر ايشان
پيببريد.
مخالفت
با خشونت و
خشونت طلبي
در جمهوري
اسلامي مد
روز است و
منحصر به اين
افراد نيست.
روحالله
حسينيان يکي
از دست
اندرکاران
پروژهي «قتلهاي
زنجيرهاي» و يکي
از مدافعان
سلاخي کردن
پروانه و داريوش
فروهر با توجيه
ناصبي و مرتد
که در معرفي
خود گفته بود
ما نيز زماني
«قاتل» بوديم،
دليل شرکتش
در مراسم ختم
سعيد امامي
(اسلامي) را چنين
عنوان ميکند:
«اگر
خانواده سعيد
اسلامي
کافر يا
ضدانقلاب
بودند بنده
هرگز به
كارشان كاري
نداشتم، اما
بازماندگان،
مسلماناني
هستند كه قضا
و قدر الهي
آنها را در
سخت ترين شرايط
قرار داده
است. راستي كه
سياست بازان
بيرحمي را
تا جايي
كشانده اند
كه ميخواهند
روزنه هاي
اخلاقي را
مسدود كنند و
با همه
شعارشان تخم
خشونت را حتي
در انسانيترين
عواطف
بپاشند. آيا
پسري ۱۳ ساله
و دختري ۸
ساله كه
پدرشان را در
سلك
خدمتگزاران
نظام ميديدهاند
و اين پدر
دستگير ميشود
و پس از پنج
ماه انتظار
با جسد بي جان
پدر روبرو ميشوند
انتظار
ندارند كه
مسلماني به
آنان تسليت
بگويد! آيا زني
مومنه كه
شوهر خويش را
پس از ماهها
انتظار روي
سنگ
غسالخانه
ملاقات ميکند
قابل تعزيت و
دعوت به صبر نيست
آيا پدر
داغدار و
شكسته او كه هيچ
دخالتي در
جرائم
احتمالي
فرزندش
ندارد قابل
ترحم نيست!
راستي منشا اينهمه
خشونت روح در
چيست، آيا
قدرت اينقدر
براي اين و آن
اصالت دارد
كه همه چيز بايد
فداي آن شود؟»
اين
ها صحبت کسي
است که مثل آب
خوردن حکم به
قتل و شکنجه ميداده
و ميدهد. چه
پدران و
مادراني، چه
همسران و
فرزنداني را
که داغدار و
عزادار
نکرده است.
تعجب نکنيد اينها
از کرامات
نظام جمهوري
اسلامي است.
روحالله
حسينيان که
خود از نزديک
در جريان
امور است، از
شعارهاي ضد
خشونت
همراهان
سابق به خشم
آمده پرده دري
کرده و ميگويد:
«خشونت همين
آقاي «وردينژاد»
مدير
خبرگزاري
جمهوري
اسلامي[در
دوران خاتمي
و سفير رژيم
در چين]، همين
آقاي «علي ربيعي»
[مشاور
اجتماعي
خاتمي و دبير
شوراي عالي
امنيت ملي و
جامعه شناس
فعلي] با اسم
مستعار آقاي
«عباد»، من كه
با شما همكار
بودم. من
بارها با شما
سر خشونتتان
با متهمين
درگير شدم...
آقاي «محسنياژهاي»[وزير
اطلاعات
دولت احمدينژاد
و از آمران
قتلهاي زنجيرهاي]
به خاطر
خشونت همين
آقاي «عباد» با
متهمين
استعفا داد و
رفت. اينها
آمدهاند؛
شعار ضد
خشونت سر ميدهند.
واقعاً
انسان نميداند
قسم «حضرت
عباس» را باور
كند يا دم
خروس را؟
به
سايت فريدون
وردينژاد يکي
از مسئولان
اصلي
«اطلاعات و
امنيت سپاه
پاسداران» و
از خشنترين
چهرههاي
دههي ۶۰ و سياهترين
روزهاي حاکميت
جمهوري اسلامي
به آدرس http://www.verdinejad.com
مراجعه کنيد.
او هدف از راهاندازي
سايت خود را
چنين بيان
کرده است.
«من فريدون
وردي نژاد
تبعه ايران و
داراي تحصيلات
دکتري هستم
.از آنجايي که
در دنياي
امروز تبادل
اطلاعات و
ارتباطات
فرهنگي
ضرورتي حتمي
و قطعي است و
من نيز به
انتشار شفاف
اخبار و
اطلاعات
اعتقاد دارم،اطلاعات
مربوط به زندگي
شخصي و گذشته
تحصيلي و
اجرايي خود
را در اين
مجموعه قرار
داده ام تا
قادر شوم براي
رشد خود و کسب
دانش بيشتر و
بهره مندي از
ديدگاهاي ديگران
به تبادل نظر
بپردازم»
اما
همين فرد که
مدعي است
اطلاعات
مربوط به
زندگي شخصي و
گذشتهي تحصيلي
و اجرايي خود
را در اين
مجموعه قرار
داده، ضمن
کتمان سياهترين
روزهاي
گذشته خود که
روحالله حسينيان
تنها گوشهاي
از آن را رو ميکند،
مينويسد:
«ورد
نژاد از
فعالان
مبارزات
فرهنگ و ساس
در دانشگاه
بوده است. پس
از پروز
انقلاب
اسلام با تداوم
حضور در
مجامع
دانشگاه،فرهنگ
و اجتماع افا
نقش كرده است.
با آغاز جنگ
تحمل و از طرق
ستاد جنگ و
سپاه و بسج
مسئولت ها
متعدد در بخش
فرهنگ،تبلغات
و پشتبان
دفاع مقدس
داشته است.»
چنانچه
ملاحظه ميکنيد
ايشان فقط
«مسئوليتهاي
متعددي در
بخش فرهنگي،
تبليغات و
پشتيباني
دفاع مقدس»
داشته و لابد
مانند آقاي گنجي
به آن افتخار
هم ميکند.
اما او به
همراه حسن
روحاني و
محمدعلي هادي
نجفآبادي
سه نفري
هستند که با
مک فارلين و هيأت
همراه او، يعني
فرستادگان
دولت ريگان
در سال ۶۵ ديدار
کردند. نقش او
در اين ديدار
به عنوان
مقام
«اطلاعاتي و
امنيتي» حائز
اهميت است. او
هيچ صحبتي از
نقش اصلياش
در سرکوب و
جنايت و
کشتار دههي
۶۰ نميکند و
عمدهي کارش
را حضور در
«مجامع
دانشگاهي،
فرهنگي و
اجتماعي»
معرفي ميکند.
و يا
آن ديگري با
نام «شاهد (ع)» که
خود از بازجويان
اوين بوده در
مصاحبه با
رضا گلپور نويسنده
کتاب «شنود
اشباح» در
بارهي اعضاي
سازمان
مجاهدين
انقلاب
اسلامي و
محسن آرمين يکي
از «اصلاحطلبان»
«ضد خشونت» «دوم
خردادي» و نايب
رئيس مجلس
ششم ميگويد:
«...زماني كه
در اوين بوديم،
غالباً بچههاي
مجاهدين
انقلاب،
بازجوئيهاي
موفق و مورد
اعتماد
داشتند...«محسن
[آرمين»] مجاهد
انقلاب بود.
برادرش (فكر ميكنم
«محمود») با
مجاهدين خلق
بود... حالا
منظورم اين
بود كه «آرمين»
شخصاً
برادرش را
تعزير ميكرد
تا اطلاعات
بدست بياره»
دکتر
مصطفي معين،
سال گذشته در
روزهايي که
به هر دري ميزد
تا در
انتخابات رياست
جمهوري نظر
مردم را به
خود جلب کند و
در اين راه
حتا «جبههي
دمکراسي
خواهي و حقوق
بشر» هم تأسيس
کرده بود، در
نامهاي
خطاب به ميترا
فاني يزدي
دختر ۱۲ ساله
مقيم آمريکا
که پدرش در
ارتباط با
حزب توده ايران
۶ سال زندان
بوده مينويسد:
«من
ترديدي
ندارم ايراني
كه تو با خيال
آن پلكهاي زيبايت
را روي هم ميگذاري
و ميخوابي،
هنوز آنگونه
كه بايد
ساخته نشده
است. قرار است
همه ما بسازيمش.
بهتر بگويم: ايران
ما به يك
ساختمان نيمهتمام
ميماند، با
همه باغهاي
دلانگيز اطرافش
و پرندههايي
كه روي
درختانش
آواز ميخوانند.
ايران ما زيبا
و دوست داشتني
هست، اما نيمه
تمام است. ما
بايد دوباره
بسازيمش. ميدانم؛
تو حق داري
ترديد كني، و
من و دوستانم
ناگزيريم در
عمل به ترديدهاي
تو پاسخ بدهيم.
اما من ايمان
دارم كه يك
روز همه
ابرهاي سياه
كنار ميروند
و آسمان
كشورمان
دوباره آبي ميشود
و پرندههاي
مهاجر برميگردند
به آشيانهشان.
اما اول بايد
آن ساختمان
را تمام كنيم.
آنوقت اين
ساختمان
تازهساز ميتواند
از مهمانهاي
عزيزش، بلكه
از همه آنهايي
كه در آن حق و
سهمي دارند،
آبرومندانهتر
پذيرايي كند»
به
انشاي مصطفي
معين توجه کنيد،
او و دوستانش
از جمله آقاي
محسن آرمين
عضو ديگر
«جبهه
دمکراسي
خواهي و حقوق
بشر» که به
برادرش هم
رحم نکرده و
او را به زير
کابل و شکنجه
برده بود، با
چه از خود
گذشتگي و
مرارتي در
حال ساختن
کشور هستند.
ما و همهي
تبعيديان هم
شدهايم
پرندههاي
مهاجر، که
روزي به «آشيانه»
باز ميگرديم.
از اين رمانتيک
تر فکرش را
کرده بوديد؟
تنها
مانده به
مصطفي معين
رأي داده شود
تا او
«ساختمان نيمه
تمام» را به
اتمام
رسانده و از
مهمانهاي
عزيزش که ما
باشيم دعوت
به عمل بياورد
تا در
ساختماني که
او با خون و دل
ساخته
«آبرومندانهتر»
از قبل مورد
«پذيرايي»
قرار گيريم.
البته من «پذيرايي»
در زندانهاي
رژيم و
«آموزشگاه» و
«آسايشگاه» آن
را تجربه
کردهام اين
که
«آبرومندانه»
بود يا نه
موضوع اين
نوشتار نيست.
اما خوب است
آنهايي که
در دوران مصطفي
معين به ويژه
در دهه ۶۰ «پذيرايي»
در دانشگاههاي
کشور را
تجربه کردهاند
در اين مورد
شهادت دهند
تا مشخص شود
منظورشان از
«آبرومندانهتر»
چيست. مصطفي
معين البته
توضيحي نميدهد
که حکم اخراج
چه تعداد از اين
«پرندههاي
مهاجر» را از
دانشگاه
امضا کرده
است و با حضور
در ستاد و
شوراي
انقلاب
فرهنگي چه ويرانهاي
را تحويل
مردم داده
است؟ البته
طبق آمار
دولتي در
فاصلهي سالهاي
۶۸-۷۸ که شش
سال آن وزارت
علوم در اختيار
مصطفي معين
بوده، ۱۲۰
هزار نفر از
پاسداران و
وابستگان رژيم
براي اتمام
«ساختمان نيمه
تمام» آقاي معين
و نگهداري از «باغهاي
دلانگيز
اطرافش و
پرندههايي
كه روي
درختانش
آواز ميخوانند» از طريق
سهميه وارد
دانشگاهها
شدهاند.
اين در حالي
بود که زندانيان
آزاد شده راهي
به دانشگاه
نداشتند.
دانشجوياني
که به خاطر
گرايشات سياسي
و يا گزارشات
محلي و... از
ادامهي تحصيل
باز مانده
بودند، براي
پذيرفته شدن
دوباره در در
دانشگاه ميبايستي
از فيلتر «هيأت
تشخيص و قبول
توبهي
دانشجويان
تعليقي» و سپس
«کميتهي
مرکزي تشخيص
توبهي
دانشجويان
تعليقي» ميگذشتند
و مورد تأييد
قرار ميگرفتند.
در حالي که اين
«کميته»ها و «هيأت»ها
در خصوصيترين
حوزههاي
زندگي افراد
کنکاش ميکردند.
مصطفي معين
در نامهي
مزبور چند خط
پايين تر
تئوري «ببخش و
فراموش نکن»
اکبر گنجي را
مورد
استفاده
قرار داده و مينويسد:
«پرسيده
بودي مگر
پدرت چهكار
كرده بود كه
به زندانش
انداخته
بودند، يا چهكار
كرده بود كه
بعد از بيرون
آمدن از
زندان هم
آنقدر اذيتش
كردند كه ايران
برايش يك
زندان بزرگ
شد. راستش چه
بگويم، جوابي
ندارم... اما
معروف است كه
آمريكاييها
يك ضرب المثلي
دارند كه ميگويد:
«ببخش، ولي
فراموش نكن!»
تو فراموش
نكن، ولي نه اينكه
چيزي در دلت
بماند. اينها
را هميشه يادت
نگه دار، تا
تلخيهاي
تاريخ هيچوقت،
در هيچ جا و به
دست هيچ كس،
دوباره
تكرار نشود.»
مصطفي
معين نيازي
به پاسخگويي
نميبينند و
صلاح را در اين
ميبينند که
جوابي ندهند
چرا که همه
تلاش و
کوششان اين
است که افراد
را تشويق به
شرکت در
انتخابات
کنند و به همين
خاطر به انشا
نويسي براي
کودکان هم
متوسل شده
است. معلوم نيست
اگر قرار
باشد چيزي را
فقط به ياد
نگه داريم و
در دلمان هم
نگه نداريم
چگونه ميتوان
جلوي تکرار
«تلخيهاي
تاريخ» را
گرفت؟ نکته
جالب آنکه يکي
از گلايههاي
رضا فاني يزدي
خطاب به معين
آن بود که
همسرش با
وجود آنکه
نفر سوم
کنکور سراسري
بوده در دورهي
قدرت و مسئوليت
او و «اصلاحطلبان»
در دههي ۶۰
امکان راه يابي
به دانشگاه
را نيافته
بود. اما معين
در پاسخ به
دختر او
موضوع را که
به او مربوط است
به روي خود نياورده
و همه چيز را
به سوم شخص
ارجاع ميدهد.
مصطفي
معين همان
موقع در
وبلاگ شخصياش
در کنار اين
نامه رو به ديگراني
که به رأي آنها
هم نياز داشت
مينويسد:
«آنچه
در اين ميان
بارزتر از هر
چيز است
مظلوميت
دوباره امام
خميني (ره)
است...اما من
ترجيح مي دهم
در باب آنچه
امروز
"مساله" است،
سخن را از زبان
خود امام بياورم.
تلاش كردم كه
نگاه امام به
اين مسايل را
بطور جامع
جستجو كنم:
اززماني كه
هنوز جمهوري
اسلامي تشكيل
نشده ، تا
زماني كه اين
نظام مستقر
گرديده است و
به خصوص با در
نظر گرفتن
دغدغه هاي
سال هاي آخر حيات
پربار آن
بزرگ.»
البته
آقاي معين به
روي خودش نميآورد
که فرمان قتلعام
زندانيان سياسي
و برکناري آيتالله
منتظري هم
جزو «دغدغههاي
سالهاي
آخر حيات
پربار آن
بزرگ» بوده
است. ظاهراً
«امام خميني» ميبايستي
مورد «ظلم» من و
امثال من و ديگر
«پرندههاي
مهاجر» و يا
پرندگان
مدفون در
قبرستانهاي
کشور قرار
گرفته باشد
تا «مظلوميت
امام» معنا
دهد. لابد ما
که چهرهي
«امام خميني»
را خشن معرفي
کردهايم در
حق ايشان اول
بار «ظلم» کرده
بوديم.
و يا
در جاي ديگري
ميگويد:
«امروز
در سالگرد
درگذشت امام
دريغم آمد كه
خاطره اي را
از گذشته هاي
دور از آن
بزرگمرد تاريخ
براي شما
دوستان
جوانم بازگو
نكتم، خاطره
اي كه هنوز هم
برايم زنده و
الهام بخش
است»
از يک
طرف «حيات
پربار امام»،
«مظلوميت
دوباره
امام»،
«بزرگمرد تاريخ»
«خاطرهي
الهام بخش
امام » و از طرف
ديگر
«ساختمان نيمه
تمام»، «باغهاي
دلانگيز»،
«پرندگان
مهاجر»،
«آسمان آبي»،
«پذيرايي
آبرومندانهتر»
و... چطوري اينها
را با هم جمع ميکنند،
خدا ميداند
و «اصلاحطلبان»
دوم خردادي.
اکبر
گنجي نيز
متأسفانه
راه شکنجهگران
و ناقضان
حقوق بشر ديروز
و اصلاحطلبان
«ضد خشونت»
امروز را ميرود
و توجيحات آنها
را تکرار ميکند.
به مصاحبهي
او با بهنام
باوند پور،
خبرنگار صداي
آلمان توجه
کنيد:
او که در
محکوم کردن
قتلهاي زنجيرهاي،
بستن
روزنامههاي
«دوم خردادي»،
اعمال خامنهاي،
حمله به متينگها
و ظهور فاشيسم
پادگاني،
حمله و هجوم
به دانشجويان
و نقض حقوق
بشر توسط
جناح راست و...
ترديدي به
خود راه نميدهد
ولي وقتي
نوبت به
اعمال «اصلاحطلبان»امروزي
و حاکمان
خونريز دههي
۶۰ کشور ميرسد،
دچار لکنت
زبان شده و به
در و ديوار ميزند
تا از دادن
پاسخ مشخص
طفره رود. با
هم مروري به
مصاحبهي او
ميکنيم:
«
خبرنگار:
انقلاب پيروز
شده حالا در اين
دوران چه نقشي
در تثبيت
موقعيت جديد
داشتيد؟
اکبر
گنجي: همه ما
طرفدار
انقلاب بوديم.
يک انقلاب
صددرصد مردمي
بود، بدين
معنا که تمام
مردم، يعني
اکثريت مردم
ايران در اين
انقلاب شرکت
داشتند و همه
طرفدار
انقلاب بودند
و ما هم يکي از
آن طرفدارهاي
اين انقلاب
بوديم»
پرسشگر
از نقش گنجي
در تثبيت رژيم
و نظام جمهوري
اسلامي سؤال
ميکند، به
پاسخ او توجه
کنيد، گنجي
با زيرکي
موضوع را
همگاني ميکند
تا به توضيح
نقش خود
نپردازد؟ گويا
همهي مردم
عضو سپاه
پاسداران و
نهادهاي
سرکوبگر رژيم
بودهاند.
معلوم نيست آيا
در دههي ۶۰
اساساً
نهاد
سرکوبگري
بوده؟
«خبرنگار:
پس از انقلاب
جامعه ايران
شاهد حدوداً
اگر بگوييم ۶
ماه، فضاي
نسبتا آزاد
بود. در اين
دوران چه فکر
ميکرديد؟ آيا
فعاليت
آزادانه
احزاب يا
سازمانهاي غيرحکومتي،
مثل چريکهاي
فدايي يا
مجاهدين
خلق، برايتان
طبيعي و
مطلوب بود يا
آزاردهنده؟
اکبر
گنجي: تمام شعارهايي
که آقاي خميني
در پاريس ميداد
مبني بر اين
بود که ما ميخواهيم
يک جمهوري شبيه
جمهوري
فرانسه در ايران
بسازيم که آن
جمهوري آزادي
را بهرسميت
ميشناسد،
آزادي بيان
را بهرسميت
ميشناسد،
آزادي فعاليت
گروههاي
مخالف را بهرسميت
ميشناسد،
آزادي
تجمعات را بهرسميت
ميشناسد و
همه در آن
آزادانه هر
کاري خواهند
کرد در
محدوده
قانون و
قانون اساسي
هم که تصويب
شد تقريبا همين
چيزها در آن
شمرده شد، غير
از اصل ولايت
فقيه که با آن
اصول تعارض
داشت و ما خيلي
خوشحال بوديم
که چنين چيزي
بوقوع بپيوندد.»
آيا
پاسخ گنجي
ربطي به سؤال
خبرنگار راديو
آلمان دارد؟
آيا نيازي به
پيچ و تاب
پاسخ است؟
گنجي توضيحي
نميدهد که
درست پس از ۶
ماه فضاي
نسبتاً
آزادي که
خبرنگار از
او پرسش ميکند
«امام خميني»
در سخنراني
«تاريخي» خود
در روز جمعه
۲۶ مرداد ۵۸
فرمودند:
«اشتباهي که
ما کرديم، اين
بود که
انقلابي عمل
نکرديم و مهلت
داديم به اين
قشرهاي فاسد
و دولت
انقلاب و
ارتش انقلاب
و پاسدار انقلاب،
هيچ يک، از اينها
انقلابي عمل
نکردند و
انقلابي
نبودند. اگر
ما از اول که
رژيم فاسد را
شکستيم و اين
سد بسيار
فاسد را
خبراب کرديم
و به طور
انقلابي عمل
کرده بوديم و
قلم تمام
مطبوعات
مزدور را
شکسته بوديم
تمام مجلات
فاسد و
مطبوعات
فاسد را تعطيل
کرده بوديم و
رؤساي آنها
را به محاکمه
کشيده بوديم
و حزبهاي
فاسد را
ممنوع اعلام
کرده بوديم و
رؤساي آنها
را به جزاي
خودشان
رسانده بوديم
و چوبههاي
دار را در ميدانهاي
بزرگ برپا
کرده بوديم و
مفسدين و فاسدين
را درو کرده
بوديم، اين
زحمتها پيش
نميآمد...اگر
ما انقلابي
بوديم،
اجازه نميداديم
اينها
اظهار وجود
کنند؛ تمام
احزاب را
ممنوع ميکرديم؛
تمام جبههها
را ممنوع ميکرديم
و يک حزب؛ حزبالله؛
حزب مستضعفين
تشکيل ميداديم
و من توبه ميکنم
از اين
اشتباهي که
کردم»
»
چنانچه که ديدم
«امام خميني»
به توبه خود
عمل کرد و
چنان که وعده
داده بود کرد
و چوبههاي
دار را در ميادين
بزرگ برپا
کرد و ...اما گنجي
از پرداختن
به آن طفره ميرود.
گنجي توضيحي
نميدهد وقتي
«امام خميني»
خلف وعده کرد
و سرکوب خونين
را در دستور
کار خود قرار
داد چرا از او
روي نتافت و
همچنان سنگ
او را تا دو
دهه بعد به سينه
ميزد.
«خبرنگار:
ميرسيم به
وقايع
کردستان. در
رابطه با درگيريها
و حوادث
کردستان چه
موضعي داشتيد؟
اکبر
گنجي: ببينيد،
آنچه در ايران
پيش آمده، چه
قبل از
انقلاب و چه
بعد از
انقلاب، يک
ترکيبي هست
از کاري که رژيم
حاکم ميکند
و نيروهاي
مخالف آن. در
هر دورهاي اينجوري
بود. رژيم شاه
تمام شرايط
را بسته بود،
سرکوب کرده
بود و يک حالتي
بوجود آورده
بود که راههاي
اصلاحات
دمکراتيک را
بسته بود و
مخالفين هم
رفته رفته به
اينسو سوق
داده شدند که
اين رژيم
اصلاحناپذير
است و راهي جز
انقلاب وجود
ندارد. لذا،
انقلاب
محصول کنش و
واکنش هر دو
سوي اين
مبارزه بود
که به انقلاب
هم ختم شد. بعد
از انقلاب هم
هرچه پيش آمد
همين وضعيت
را داشت. يعني
کنش و واکنش
نظام حاکم و نيروهاي
مخالف بود که
آن شرايط را
پديد آورد. ما
هنوز در
دوران در
تفکر انقلابي
بسر ميبرديم،
در تفکر
مبارزه
مسلحانه بسر
ميبرديم،
هم رژيم و هم
مخالفين آن،
و هردوي اين
تفکرها
اشتباه بود و
منجر شد به آن
تحولاتي که
همه شاهدش
بوديم.»
ملاحظه
ميکنيد،
ظالم و
مظلوم،
قرباني و جنايتکار
هر دو مقصر
بودهاند.
گنجي وقتي به
بررسي دوران
شاه ميپردازد
شاه را عامل
بسته شدن
فضا، مبارزهي
مسلحانه،
وضعيت پيش
آمده در کشور
و مسئول جنايات
انجام گرفته
از سوي رژيم
پهلوي معرفي
ميکند ولي
وقتي نوبت
جمهوري
اسلامي ميرسد
همه چيز تغيير
کرده، منطق
وارونه شده و
نظام جمهوري
اسلامي و نيروهاي
مخالف آن هر
دو مقصر معرفي
ميشوند و
گفته ميشود
که بايستي
گذشتهي خود
را «بازخواني»
کنند. اکبر
گنجي در اين
رابطه سياست
دوستان
«اصلاحطلب»
«دوم خردادي»
خود را که روي
آن در محافل و
مجامع «دوم
خردادي» کار
شده دنبال ميکند
و چيز جديدي
براي ارائه
ندارد. الا اين
که هر يک از آنها
به فراخور
حال، روي سياست
مزبور مانور
ميدهند.
«خبرنگار:
سال ۶۰ است.
درگيريهاي
شديد خياباني
ميان مجاهدين
و نيروهاي
دولتي و به
موازات آن
موج اعدامهاي
مجاهدين و
احزاب
تندروى چپ.
اکبر گنجي در
اين زمان چه
فکر ميکند؟
اکبر
گنجي: آنچه آن
دوره اتفاق
افتاد، همهي
ما امروز داريم
بازخوانياش
ميکنيم. همه
نيروها،
حالا نيروهاي
حاکم را نميگويم،
کليه نيروهايي
که در آن دوره
در مبارزات
شرکت داشتند
و مخالف رژيم
بودند و کشته
شدند،
بازماندگانشان
الان دارند
آن دوره را
ارزيابي
مجدد ميکنند
و بسياري از
آنها
رفتارهاي
خودشان را در
آن دوره
محکوم ميکنند.
اما يک نکته
را توجه بکنيد،
و آن اين است
که شما ميخواهيد
من گذشته را
بازخواني
بکنم.»
چنانچه
ملاحظه ميکنيد
اين قربانيان
هستند که
رفتار خود را
محکوم ميکنند
و لاجرم آنچه
بر سرشان
آمده نيز
بازتاب
اعمال
خودشان بوده
است و نبايستي
گلهاي
داشته باشند.
چنانچه ميبينيد
اين يک خط کلي
است که تلاش ميکند
مسئوليت جنايت
انجام گرفته
در نظام
جمهوري
اسلامي را به
دوش نيروهاي
مخالف نظام بياندازند.
«خبرنگار:
من ميخواهم يک
پرتره از شما
ارائه بدهم...
اکبر
گنجي: بله،
بله! ولي
بهرحال اين
بازخواني
گذشته است.
در اين
بازخواني هم
ميخواهيد
که من بگويم،
آنموقع چکار
ميکردم.
اصلا اين
امکانناپذير
نيست.»
گنجي
به هيچ وجه
حاضر نيست دم
لاي تله دهد و
مسئوليت خود
و دوستانش را
در سياهترين
روزهاي تاريخ
ميهنمان بپذيرد.
چرا امکان
ناپذير است
که توضيح دهد
در سياهترين
روزهاي تاريخ
ميهنمان چه ميکرده؟
«خبرنگار:
ميخواهم
بدانم که شما
چه تحولي را
از سر
گذراندهايد.
اکبر
گنجي: بله، ميفهمم.
ولي هر انساني
که ميخواهد يک
گزارشي
درباره خودش
بدهد که در آن
دوره چکار ميکرده،
اين بهيچوجه
امکانپذير
نيست به نظر
من، که
بتواند دقيقا
آنچيزي را که
آنموقع بوده
توضيح بدهد.
براي آدمها خيلي
دشوار است که
چنين قرائتي
از خودشان
بدهند و هرکسي
ميتواند اينجا
گزارشي که در
مورد خودش ميدهد
تا حدود زيادي
همراه با تحريف
واقعيت باشد.
کمااينکه
شما ديدهايد،
وقتي از هايدگر
در مورد
گذشتهاش ميپرسند،
چيزهايي که ميگويد
ديگران ميآيند
و ميگويند اينجوري
نبوده. تمام
کساني که
خاطرهنويسي
کردهاند،
خاطراتشان
را که منتشر ميکنند،
خيلي کسان ديگري
ميآيند به
آن خاطرات ايراد
ميگيرند که
اين مثلا دقيقا
با آنچيزي که
در واقعيت
گذشته است يکسان
نبوده. لذا،
خيلي دشوار
است راجع به اين
مسايل صحبت
کردن، اينکه يکنفر
خودش بيايد
گزارشي بدهد
و آن گزارش دقيقا
منطبق با
واقع باشد. اين
موضوع راجع
به هرکسي صدق
ميکند.»
خبرنگار
بيهوده تلاش
ميکند، چرا
که گنجي به هيچ
وجه حاضر به
پذيرش خطا و
توضيح تحولي
که از سر
گذرانده نيست.
دشوارياي
که گنجي از آن
صحبت ميکند
تنها براي
کساني است که
قصد ندارند
صادقانه با
گذشتهي خود
برخورد کنند
و مسئوليت بپذيرند.
«خبرنگار:
درست است، ولي
در عين حال
همه حساسيتهاي
شما را ميشناسند.
فکر ميکنم
مصاحبهها و
اعتراف هاي
تلويزيوني
دقيقاً از
همان زمان
شروع شد.
هنگام ديدن اين
اعترافات
تلويزيوني،
حالا چه آنها
را اختياري
فرض کنيم چه زير
فشار، چه
احساسي داشتيد؟
اکبر
گنجي: آن
مقدمه را
گفتم براي اين
که بعد که
صحبت ميکنم
بگويم که من
هم مدعي نيستم.
من که سوال ها
از قبل نميدانستم
چه هست و الان
خيلي يکدفعه
سريع سوالات
پيش آمده و من
هم بايد
اظهار نظر
بکنم و روي
آنها هم فکر
نکردهام. ولي
ميخواهم
بگويم تا
حدود زيادي،
هرچه هم که من
بگويم، ميتواند
آغشته به آن پيشفرضي
که الان برايتان
گفتم باشد. يعني
شنونده بايد
آن را مدنظر
داشته باشد.»
خبرنگار
از در ديگري
وارد ميشود
تا بلکه گنجي
پاسخ مشخصي
دهد. به پاسخ
او توجه کنيد.
چه ربطي ميان
سؤال و پاسخ
گنجي است؟ آيا
سؤال
نامفهوم است؟
آيا گنجي در
زندان وقت کمي
داشت که به اين
نوع سؤالات
فکر کند؟ آيا
اصلاً به
بازخواني
گذشته دست
زده يا در همه
حال به دنبال
توجيه اعمال
خود و
دوستانش
بوده است؟
آيا
گنجي تا کنون
در پيش وجدان
خودش به اين
سؤالات فکر
نکرده است؟ آيا
اگر از شما
بپرسند وقتي
مصاحبههاي
دههي ۶۰ را ميديديد
چه احساسي
داشتيد، نميتوانيد
راحت آن را بيان
کنيد؟ اين ديگر
صغرا، کبرا چيدن
ميخواهد؟
آنچه مشخص
است سؤالات
وقتي جدي ميشود
گنجي شروع به
جر زدن ميکند.
«خبرنگار:
سال ۶۷ است.
ديگر اثري
از، اينطور
بگوييم،
«احزاب مزاحم»
وجود ندارد و
اعضاي اين
سازمانها و
احزاب يا در
زندان هستند يا
مهاجرت کردهاند
و يا متوارياند.
کشتار زندانيان
در زندانهاي
مختلف آغاز ميشود
و زندانيان
در برابر دو
پرسش قرار ميگيرند.
پرسشهايي که
سرنوشت آنها
را رقم ميزند.
آيتاله
منتظري هم در
خاطرات
خودشان به
گوشهاي از اين
فجايع
پرداختهاند.
آيا در
آنزمان
واکنشي در
قبال اين
اعدامها از
خودتان نشان
داديد؟
اکبر
گنجي: ببينيد،
در آن وقايع
سال ۶۷ بايد
چند نکته را
از هم جدا بکنيم.
يکي اينکه
اساسا
آنموقع چه روي
داد. آن واقعه
همزمان بود
با عملياتي
که از عراق
بسوي ايران
صورت گرفت. يعني
آن حادثه را
در کنار اين
حادثه بايد
ببينيم. نميشود
آن را از اين
منفک کرد و
فکر کنيم که...
چون شما يکجوري
سوال ميکنيد
که انگار هيچي
نبوده. ميگوييد،
همه مخالفين
رفتند و هيچ
خبري نبوده و يکدفعه
يک عده شب
خوابيدند و
صبح بلند
شدند و گفتند
که برويم
زندان و بزنيم
و زندانيان
را بکشيم. نه!
آن حادثه هم
بوده. يعني اين
دو در کنار هم
صورت گرفته
است که
هرگونه تحليلي
بايد اين دو
حادثه را در
کنار هم
مدنظر قرار
بدهد. اين
نکته اول.
نکته دوم اين
است، يک
واقعهاي که
پنهاني
اتفاق ميافتد،
بايد ببينيم
که چه کساني
از آن اطلاع
داشتند و چه
کساني اطلاع
نداشتند. نميگويم،
چه کساني در
آن شرکت
داشتند و چه
کساني
نداشتند. اين يک
بحث ديگريست.
ممکن يک
حادثهاي
صورت بگيرد و
خيليها
اصلا ازش
اطلاع
نداشته
باشند. من
خودم از سال ۱۳۶۶ تا ۱۳۶۹،
بمدت ۳سال،
در کشور ترکيه
بودم و اصلا
آنموقع من در
ايران نبودم
و تا وقتي در
ترکيه بودم
اصلا از اين
حادثه مطلع
نشدم، چون خيلي
از ايران دور
بوديم و
ارتباطمان
با ايران خيلي
خيلي کم بود. ...»
خبرنگار
از گنجي در
رابطه با قتلعام
زندانيان سياسي
و واکنش او
سؤال ميکند.
او به همه چيز
ميپردازد الا
اين يکي. پاسخ
توجيهات او
را در مقالهي
«گنجي و قتلعام
زندانيان سياسي»
دادهام. شما
را به خواندن
آن دعوت ميکنم.
مثل روز روشن
است که او در اين
رابطه قصد
روشنگري
ندارد.
او
در ادامهي
پاسخ خود يک
صفحه نيز
راجع به آيتالله
منتظري و
«اخلاقي» بودن
اقدام ايشان
در محکوميت
قتلعام
زندانيان سياسي
در سال ۶۷ توضيح
ميدهد که
ربطي به سؤال
خبرنگار
ندارد.
پرسشگر
در بارهي
اقدامات گنجي
در اين رابطه
سؤال ميکند،
اما او در
رابطه با
«اخلاقي» بودن
محکوميت قتلعام
توسط آيتالله
منتظري توضيح
ميدهد!
آيا گنچي در
فهم زبان
فارسي مشکل
دارد؟ در جلد
سوم کتاب «نه زيستن
نه مرگ» به طور
مشروح و با
ارائهي
فاکتها و
نمونههاي
مختلف توضيح
دادهام که
قتلعام
زندانيان سياسي
چگونه طرحريزي
و اجرا شد. اين
موضوع
چنانچه گنجي
و عاملان و
آمران آن جنايت
بزرگ ميگويند
هيچ ربطي به
عمليات فروغ
جاويدان
نداشت. از مدتها
پيش طرح و
برنامه ريزي
شده بود.
فاصلهي بين
پذيرش
قطعنامه ۵۹۸
و اجراي آتش
بس بين دولتهاي
ايران و عراق
آخرين فرصت
براي اجراي اين
طرح جنايتکارانه
بود. عمليات
فروغ جاويدان
تنها به
ابعاد اين
جنايت افزود
که آن هم چيزي
از مسئوليت
جناحهاي رژيم
در اين جنايت
بزرگ نميکاهد.
آنچه گنجي و
دوستانش ميگويند
بهانهاي
است براي
فرار از زير
بار مسئوليت يکي
از بزرگترين
جنايتهاي سياسي
تاريخ معاصر.
لابد جنايات
انجام گرفته
از سوي هيتلر
و فاشيستها
را نيز بايستي
به عمليات نيروهاي
«نهضت مقاومت»
در کشورهاي
اروپايي پيوند
داد.
گنجي
اگر ميخواهد
از رژيم کنده
شود و به
جبران مافات
بپردازد قبل
از هر چيز ميبايستي
با گذشتهي
خود و
دوستانش
برخورد کند،
شتر سواري
دولا دولا نميشود.
در غير اين
صورت اين ره
که ميرود به
ترکستان است.
ايرج
مصداقي
Irajmesdaghi@yahoo.com
سايت
اينترنتي
امروز كشنبه ۲۵
آبان ۱۳۸۲
سيد
ابراهيم نبوي
و نبوي آن لاين
۳۰ فروردين
۱۳۸۳ و در
آدرس زير ميتوانيد
پيدا کنيد http://www.rahe-ayande.com/Digran/KG_040418.htm
از
هفتهنامه «يالثاراتالحسين»
۲۹ مهر ۱۳۷۹،
سخنان «روحالله
حسينيان»:... به
نقل از کتاب
شنود اشباح
رضا گلپور
صفحهي ۷۳۰
|