كثرت گرايي ديني

 

محمد برقعي

 

 

موضوع كثرت گرايي ديني بحث روز است، اما در بسياري از موارد به جاي فهم دقيق مسئله و موضع گيري بر مبناي شناخت درست، خيال و ذهنيت به كار مي رود و خشم از عملكرد نظام حاكم ما را به كج راهه مي برد. مثلا روش و نظريه كثرت گرايي در غرب آرماني ساخته مي شود كه گويي تنهاترين و كامل ترين راه براي دستيابي به اين مقصد است، و يا وقتي اين بحث با غرور ملي در هم مي آميزد كساني با نقل مطالب نوشته بر كتيبه ها و شواهد آوردن از تاريخ ايران در قبل از اسلام، مدعي اين ادعاي خام مي شوند كه شاهان ايران باستان، و بر فراز همه كوروش، از سر آزادمنشي مبلغ آزادي همه مذاهب بوده و به آزادي اديان باور داشته اند و لذا از چند هزار سال قبل پيشگام عمل به حقوق بشر بوده اند. ايرانيان به تنگ آمده از ستم و زورگويي و تنگ نظري حاكم نيز اين سخن غرور آميز را با جان و دل مي خرند و با سربلندي مي گويند ما ايرانيان پيش از همه ملل به آزادي اديان معتقد بوده ايم و انحصارگرايي ديني متعلق به اعراب و به اسلام به زور آمده است.


PDF for Print
Font Download
Install font

در اين نوشتار سعي مي شود كه چند نكته اصلي در اين مورد روشن شود تا با درك صحيح صورت مسئله به راه حل هاي واقعي دست يابيم. در نتيجه چند نكته اساسي مورد توجه اين نوشته است:

الف: مسئله كثرت گرايي ديني ويژه ي دو دين مسيحيت و اسلام است. و اين موضوع در اديان ديگر، چه به طور مثبت و چه به صورت منفي، اصلا نمي تواند مطرح باشد.

ب: جهان اسلام و جهان مسيحيت دو شيوه مختلف را در مواجهه با اين مسئله برگزيده اند.

ج : تحمل  و تساهل و تسامح مفاهيمي كاملا متفاوت هستند كه به نادرستي در ترجمه يكسان انگاشته شده اند و همين اشتباه باعث ايجاد سوءتفاهم ها و مشكلات زيادي در جهان امروز شده است.

د: شناخت درست سه مورد بالا مي تواند جهان را براي دستيابي به راه حل صحيح و مناسب ارتباطات جهاني و عصر جهاني شدن و كمرنگ شدن مرزها ياري رساند؛ راه حلي كه برعكس تصور عموم هنوز به روشني پيدا نشده و اصول بيان شده در اعلاميه جهاني حقوق بشر كه مرتبا از سوي همه گروههاي سياسي به عنوان راه حل كامل ارائه مي شود ناكافي و نارساست و در عمل توان پاسخگويي به شرايط امروز را ندارد.

 

الف: كثرت گرايي ديني ويژه مسيحيت و اسلام

از ميان تمام اديان و نظام هاي عقيدتي تنها مسيحيت و اسلام هستند كه در هويت خود با پذيرش ساير اديان مسئله دارند و لذا اين مشكل نيز فقط از سوي پيروان همين دو دين در جهان مطرح شده است و از آنجا كه از سويي پيروان اين دو بزرگترين دين ها در جهان پراكنده اند و از سوي ديگر مسيحيت دين تمدن غالب بر جهان است، لذا مسئله اين دو دين به مسئله جهان تبديل شده است. هر چند شواهد نشان مي دهد كه اين امر در آسياي دور مسئله ساز نيست . تنها اين دو دين هستند كه مدعي داشتن پيام رستگاري براي همه انسانها و در تمامي دوران ها هستند و راه خود را نه فقط جهان شمول بلكه تنها راه درست مي دانند و بر آن هستند كه فقط با عبور از دروازه آنان است كه مي توان به حقيقت مطلق راه يافت. مسيح مي گويد: "من تنها راه رسيدن به پدر هستم." و اسلام مي گويد: "اناالدين عندالله الاسلام" (تنها دين نزد خداوند اسلام است) و چون چنين است پس باور به دين ديگر در خوش بينانه ترين وجه ممكن روشن كردن چراغ است در پرتو آفتاب كه امري است خلاف عقل. نگاهي گذرا بيفكنيم به ديگر اديان و نظام هاي عقيدتي بزرگ جهان در اين رابطه:

 

كثرت گرايي و ساير اديان

نظام هاي عقيدتي حاكم در آسياي دور را عموما با تعريفي كه از دين داريم دين نمي خوانند و از ديرباز آنها را "نحله" يا يك "راه" دانسته اند. معتبرترين آنها بودايي است و کنفوسيوس و شينتو و تائو. هيچ يك از اينان مدعي آوردن پيامي از سوي خالق جهان نيستند و پايه گذاران آنها را، چه فرد باشند و چه مجموعه اي از افراد، در طي قرون انسانهاي روشن رواني مي دانند كه بر آن هستند كه راهي به حقيقت مطلق و طريقي براي زيست سعادتمندانه يافته اند. حتي بودا كه تعليماتش با آنچه دين خوانده مي شود نزديكي بيشتري دارد آشكارا از طرح مسئله خداوند اجتناب مي ورزد و در پاسخ به كساني كه به او مي گويند چرا در مورد ماهيت روح، مرگ و زندگي و يا منشا خلقت و خدا سخني نمي گويد و در عين حال آئيني براي رستگاري بشر را ارائه مي دهد، مي گويد اين ايراد مثل آن است كه به كسي تيري زهرآگين زده باشند و بعد او اجازه ندهد تير را از بدن خارج كنند تا آنكه بداند چه كسي به او تير زده و مشخصات رنگ و پوست و قد او چيست و نوع و اندازه كماني كه تير از آن انداخته شده چيست؟

 

لائوتسه و كنفوسيوس خود را تنظيم كننده آموزش هاي خردمندان ناشناخته ــ پيشين مي دانند و خويشتن را يكي از آنان، و نظام عقيدتي خود را "راهي" در ميان راه ها و هدفهاي اصلي آن را نشان دادن راهي براي سعادت فردي و اجتماعي نه شناخت خالق و برقراري رابطه با آن مي دانند. و كنفوسيوس در پاسخ در رابطه با ماهيت آن جهان مي گويد: "ما هنوز اين جهان را نمي شناسيم و شما از آن جهان ديگري مي پرسيد؟"

 

هسته اصلي دين شينتو كه نظام عقيدتي حاكم در ژاپن است پرستش نياكان است و از اين روي بخشي از هويت ملي مردم ژاپن است. و وقتي براي نخستين بار رژيم "منچوها" در قرن نوزدهم تا جنگ جهاني دوم سعي در حاكم كردن اين دين كرد از زاويه تقويت هويت قومي و وطن پرستي بود تا حقانيت ديني و لذا حكومت مبلغ آن بود نه رهبران ديني كه تمايلي به اين كار نداشتند. حكومت نظامي از اين طريق مي خواست به امپراتور به عنوان سمبل ملت ژاپن قدرت فوق العاده اي بدهد و از اين رو با شكست ژاپن در جنگ جهاني دوم حكومت از اين كوشش خود دست برداشت. تكيه گاه اصلي آموزش هاي اين دين نيز نحوه زيست هماهنگ با طبيعت است تا پرداختن به مسايل ماوراءالطبيعه.

 

از اين روي هيچ يك از اين اديان بر مبناي هويت خود مشكلی در پذيرش راهي ديگر و دينی ديگر در كنار خود ندارند. مردم چين و ژاپن و ديگر ملل آسياي دور به آساني و همزمان پيرو دو يا سه تا از اين نحله ها يا اديان هستند. از جمله ژاپني ها براي اموري چون مرگ و مير به معابد بودايي مي روند و براي تولد و ازدواج و امور روزمره به معابد شينتو مراجعه مي كنند و خود را پيرو هر دو دين مي دانند.

 

يك چيني مي تواند پيرو كنفوسيوس، دائوئيسم يا تائويسيم و بودا باشد. در بسياري از معابد چين هر سه اين اديان با هم تقديس شده و تعليم داده مي شوند.

 

بودايي پس از چند قرن تسلط وسيع در هند و تلاش حكومت براي رسمي كردن آن مذهب بالاخره از زادگاه خود رانده مي شود و در چين و ژاپن و آسياي دور كه نظام هاي عقيدتي آنها بيشتر از هند بوده و با فلسفه بودايي همخواني دارند پاي مي گيرد و همين هجرت آن را از تعلق قومي مي رهاند. در حالي كه نحله هاي كنفوسيوسي و شينتو و تائويي هم چنان در محدوده قومي و ملي باقي مي مانند. اين نظام هاي عقيدتي نه تنها بخشي از هويت اين ملل شده اند، بلكه تعلق به آن كشورها و ملل هم بخشي از هويت اين نحله ها و اديان شده است. از جمله اگر ژاپني نباشي به اين معناست كه پيرو شينتو هم نمي توانستي باشي و بسياري از آئين ها و آموزش هاي شينتو در تقديس و بزرگداشت سرزمين ژاپن است.

 

دين هندو نيز كه با اديان خاورميانه در تماس نزديك قرار گرفت هيچگاه از هند و از ميان هندوان به بيرون سفر نكرد تا جايي كه اسم كشور و دين يكي شد. مي بينيم كه ساختار اجتماعي هند، يعني نظام كاستي، بر آموزش هاي دين هندو استوار است و همين مانع بسيار بزرگي در راه گسترش آن است. بودايي عصياني بود عليه همين نظام كاستي و همين مخالفت سرسختانه هم به خروج آن از هند انجاميد. دين سيك نيز كه كمر به حذف نظام كاستي بست موفقيتي به دست نياورد.

 

از اين روي وداها و بويژه اوپانيشادها كه از زيباترين و ژرف ترين كتب روحاني جهان است تنها عطري از پيامشان به مشام جان جهانيان رسيد والا اين گل به صورت گل تنها در همان خاك هند و جامعه هندو مي تواند زنده بماند و در هيچ گلخانه ديگري نمي تواند برويد. اين دين نيز به دنبال يافتن پيروان تازه نيست تا با اديان ديگر در تضاد بيفتد و تضادهاي آن نيز محدود به ادياني چون بودايي و سيك است كه وارد قلمرو عمل او شده و كمر به نابودي نظام كاستي بسته اند.

 

و بالاخره پايه گذاران هيچ يك از اين اديان و نظام هاي عقيدتي خود را پيام آور خداوند نمي دانند تا اين امر به آنان حق رهبري بدهد و مدعيان نيابت اين پيامبران حق متولي بودن پيدا كنند و سازماني مسئوليت اداره و تنظيم معابد و مراسم را حق ويژه خود بداند.

 

از اين خطه از جهان كه زادگاه نظام هاي عقيدتي بزرگ هستند كه بيرون برويم در مابقي جهان، در آفريقا و استراليا و اروپاي پيش از مسيحيت و غيره همه اديان و نظام هاي عقيدتي بومي هستند و خمير مايه اصلي آموزش هاي آنها پرستش نياكان و نمادهاي قومي است. و همين خصوصيت آنها را به باشگاههاي خصوصي تبديل مي كند كه شرط ورود به آنها داشتن هويت قومي است، لذا هيچ گاه آنها به دنبال تبليغ و گسترش مردم خود نبوده و نيستند. به همين سبب پيروان اين نظام هاي عقيدتي بي هيچ مشكلي پذيراي حضور و حتي پذيرش دين ديگري مي توانند بشوند؛ گسترش دينشان دغدغه آنان نيست و اگر نگراني وجود دارد از ديني است كه كمر به نابودي دين و سنت و در حقيقت هويت آنان بسته باشد.

 

حتي دين زرتشتي نيز با آنكه پاره اي از آموزش هايش توان جهان شمولي دارد اما اولا نه كليت آن خاصيت جهاني شمولي دارد و نه در زمان قدرت يابي هنوز شرايط تاريخي براي امكان پذيرش يا گسترش يك دين جهان شمول فراهم بود، لذا اين دين ها نيز چون ميترايي و مزديسنان در محدوده قومي و جغرافيايي باقي ماندند و با گسترش اسلام و سركوب آنها همه آنان به علاوه اديان حاشيه نشيني چون مزدكي و مانوي از صحنه خارج شدند و در اوج خود به حد دين يك اقليت و قوم همچون آسوري ها تبديل شدند.

 

و اما يهوديت: با آنكه اين دين پيشگام اديان ابراهيمي است و آبشخور مسيحيت و اسلام است و مثل دو دين ديگر ابراهيمي پايه گذار آن پيامبري است مدعي رابطه مستقيم با خالق جهان، اما به هيچ عنوان ويژگي جهان شمولي ندارد؛ ديني است قومي كه تعلق به مردمي خاص دارد و در خصوص نگه داشتن آن هم سخت پافشاري مي كند و هميشه مراقب است كه بيگانه اي خيال ورود به قلمرو معتقدين به اين دين و در حقيقت اين جمع قومي را در سر نپروراند زيرا قرار است اين دين فقط به برگزيدگان تعلق داشته باشد. پيروان آن نه تنها در انديشه تبليغ دين خود نيستند تا با حضور دين ديگر در تضاد بيفتند بلكه تمام خواسته هاشان از ديگر اديان اين است كه آنها را به جاي خود واگذارند تا قلمرو ويژه آنان با حضور بيگانه تهديد نشود.

 

اسلام و مسيحيت

اما دو دين اسلام و مسيحيت برطبق هويت و تعريف خود دو دين مهاجم هستند كه با تمام توان تلاش مي كنند به قلمرو ساير اديان وارد شده و پيروان آنان را به جمع خود بيفزايند. و اصلا اين فتح و نفوذ را جزو رسالت هاي دين خود مي دانند و آن را حتي از سر رأفت و بزرگواري نسبت به ديگران و قصد نجات آنان از گمراهي انجام مي دهند. پيروان اسلام و مسيحيت اين رسالت خود را بسيار جدي مي گيرند و از اين رو گاه به زور اسلحه و كشورگشايي آن را به انجام رسانده، گاه با تبليغ و تشويق به اين امر مي پردازند و بر سر هر دو شيوه چه بسيار كه از جان و مال خود مايه مي گذارند. به همين سبب هم همه اديان در تماس با آنان به شدت احساس خطر مي كنند و چه بسيار چاره جويي ها كه براي فرو كاستن شدت ضربات اين دو دين شده است.

 

دين سيك ها در پنجاب از آن رو ايجاد شد كه دو دين اسلام و هندو را با هم تلفيق مي كند تا از فشار حاكمان مغول بر هندوها كه قصد مسلمان كردنشان را داشتند بكاهند و هندو و مسلمان را بر سر يك سفره بنشانند و از اشتراك آنان در دين جديد سيك سخن بگويند و ده رهبر اصلي آن در اين راه چه جانبازي ها كه نكردند و در آخر نه تنها به چنين آتش بسي دست نيافتند كه خود موجب مكتب سومي شدند درگير با دو مكتب قديم.

 

بوميان آمريكا و آفريقاييان نيز تلاشها كردند تا دين آبا و اجدادي خود را تا جايي كه امكان دارد در زير چنگال نيرومند مسيحيتي كه مبلغين و نظاميانش با هم به تصرف سرزمين آنها آمده بودند حفظ كنند. وودو (Vodou) در هائيتي و سانتريو (Santerio)  در كوبا حاصل چنين تلاشي است. آفريقاييان به بردگي آورده شده كوشيدند با وارد كردن خدايان خود به جرگه مقلدين مسيحي، مسيحيتي ويژه خود بيافرينند و از جمله "وودو" خداي قبيله اي آنان جزو مسيحيت ويژه آنان بشود و رنگ خود را بر آن بزند.

 

لذا مي بينيم كه همه اديان جهان در معرض تهاجم اين دو ديني هستند كه باورشان بر اين است كه پيامي انحصاري براي همه مردم جهان و در تمامي دوران ها دارند. از تهاجمي متمدنانه و تبليغي چون رفتن اسلام به آسياي دور تا لشكركشي هاي مسلمانان به هند و كشورهايي كه به زور شمشير مسلمان شدند و يا از گسيل مبلغين مسيحي به اقصا نقاط جهان، حتي تا جنگل هاي آمازون تا فتح آفريقا و آسيا توسط كشورهاي مسيحي و درآوردن بوميان به دين مسيحيت با زور و فشار، كاري كه تقريبا كمتر ديني به اين شدت در طول تاريخ كرده است.

 

وقتي اين دو دين مدعي نجات تمام بشريت در كنار يكديگر قرار مي گيرند شامل گفته سعدي مي شوند كه ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند. از جنگ هاي صليبي تا ستيز مبلغان آن با يكديگر در تمام نقاط جهان شاهد اين مدعاست. و اين ستيز در دو سطح صورت مي گيرد يكي سطح مبلغان كه نمونه اش دهها برنامه كليسايي در تلويزيون هاي ايراني است و تلاش همه جانبه مبلغان مسيحي در جذب مسلمانان ناراضي جهان، بويژه در ايران موجود، از يكسو و تلاش مبلغان اسلامي در مسلمان كردن سياهپوستان آمريكا و مهاجران آمريكاي لاتين و مبارزه بي امان خيل مبلغان اين دو دين در آفريقا و آسياي دور و اقيانوسيه براي فتح قلمرو جديد و جذب پيروان تازه. و سطح ديگر آنجاست كه حكومت ها و نيروهاي دولتي نيز مستقيم و غيرمستقيم وارد عمل مي شوند و چه ماجراها مي آفرينند كه ساموئل هانتينگتون در نوشته خود به نام "برخورد تمدن ها" مطرح مي كند.

 

از اين روي مسئله پذيرش كثرت ديني صرفا ويژه اين دو دين است و كساني كه سخن از آزادانديشي كورش و اسكندر مي گويند سخني خام بر زبان مي رانند و از سر بي اطلاعي از هويت اديان حرف مي زنند. از جمله آنان كه به كوروش افتخار مي كنند كه همه ملل را در پذيرش اديانشان آزاد گذاشت بايد روشن كنند كه اولا چه حكومتي تا قبل از مسيحيت و اسلام جز اين عمل كرده بود و ثانيا كوروش چه ديني را مي خواست به ملت هاي مغلوب تحميل كند؛ دين پرستش نياكانش را تا ديگر اقوام امپراتوريش را هم جزو قوم ماد كند.

 

از سر همين بي خبري است كه آقاي جك ويزر فورد مولف كتاب پرسر و صداي "چنگيزخان" هم همين امتياز را به چنگيز مي دهد. گويا چنگيزخان ميتوانست مردم امپراتوريش را به دين شمنی خود و نيايش آبا و اجداديش فرا بخواند. او غافل است كه مغول هاي شمن پرست اصلا نمي توانستند دين خود را به جامعه مغلوب ارائه كنند، اما وقتي همين مغول ها مسلمان شدند چه بيرحمي ها نكردند تا ملل مغلوب را به اسلام درآورند.

 

رومي ها هم در قلمرو وسيع خود آزادي اديان را مي پذيرفتند تا آنكه مسيحي شدند. از آن پس است كه امپراتوري رم حضور هيچ غيرمسيحي را در قلمرو خود بر نمي تابد كه هيچ بلكه چه جنگ ها براي گسترش مسيحيت مي كند و اين وارثان آن در كشورهاي اروپايي هستند كه با زور و شمشير مسيحيت را به چهار گوشه جهان بردند و در اين رهگذر هر آن كس كه دين آنها را نمي پذيرفت گردن مي زدند.

 

برخورد اسلام و مسيحيت با ماركسيسم

از سر همين ويژگي است كه اين دو دين ستيز پي گير و خونين با ماركسيسم دارند در حالي كه ساير اديان برخورد چندان سختي با ماركسيسم ندارند. و حضور اين مكتب در آسياي دور و آفريقا با مشكل خاصي همراه نبود بلكه بر عكس اين ماركسيسم بود كه حضور آنان را بر نمي تافت زيرا اين مكتب  نيز خصوصيت كلي همين دو دين را داشت، يعني مدعي داشتن راه نجات براي تمام بشريت و در تمامي جهان بود. اين ماركسيسم بود كه به پيروان كنفوسيوس و بودا در چين و تبت حمله مي كرد و همه جا همه مذاهب را باطل مي خواند و مستقيم و غيرمستقيم در از بين بردن آنان تلاش مي كرد. و تنها حريفاني كه در مقابل او مي ايستند و نفي او را تا سر حد مرگ مي خواهند اسلام و مسيحيت است؛ نه هندو، تائوئيسم و يا بودايي. حتي يهوديت به آساني ماركسيسم را مي پذيرد و تنها از آن مي خواهد كه كمر به نابودي هويت اين قوم نبندد. در حالي كه اسلام و مسيحيت در اوج همراهي فقط پاره اي از آموزش هاي آن را كه انساني مي داند چون عدالت خواهي مي پذيرد والا با كليت آن سر آشتي نمي تواند داشته باشد.

 

با اين مقدمه  معلوم مي شود كه "كثرت گرايي" فقط مسئله دو دين اسلام و مسيحيت است و هر گونه شاهد آوردن از اديان و نظام هاي عقيدتي ديگر نشاني خطا دادن و مبهم كردن صورت مسئله است. و اما پيروان اين دو دين در حوزه تمدني غالب خود دو راه حل متفاوت را مطرح كرده اند و انديشمندان آنان به دو شيوه متفاوت براي مهار انحصارطلبي و توسعه طلبي دين جامعه خود چاره جويي كرده اند؛ دو شيوه اي كه متاسفانه در بسياري از موارد يكسان انگاشته شده اند و در ترجمه ها به نادرستي يكي دانسته شده اند. اين دو مفهوم عبارتند از تحمل (tolerance) و تساهل و تسامح.

در بخش دوم اين نوشتار، پس از تعريف دقيق اين دو مفهوم به عوارض ترجمه نادرست آنها و سپس به نقشي كه اين دو مقوله در جهان امروز در عصر ارتباطات و دهكده جهاني دارند، پرداخته مي شود.

 

 

كثرت گرايي ديني

(۲)

محمد برقعي

 

در بخش نخست بحث شد كه كثرت گرايي ديني مشكل تنها دو دين اسلام و مسيحيت است، زيرا تنها اين دو دين هستند كه مدعي داشتن راه نجات انحصاري براي تمام بشريت در همه ادوار تاريخي هستند. همچنين اين هر دو به گناه اوليه انسان اعتقاد دارند. گناهي كه نشان غفلت و وسوسه پذيري انسان است پس هدايت الهي براي سعادت او لازم است. از اين روي نجات و راهنمايي همه انسانها را وظيفه خود مي دانند و در طول تاريخ هم به شيوه تبليغي و صلح آميز يا از طريق اعمال زور و تهاجم نظامي به دنبال اين مقصود بوده اند.

 

در مقابل انديشمندان و روشن انديشان اين دو دين نيز هر كدام از زاويه اي متناسب با زمان و مكان خود براي مصونيت ساير اديان و نظام هاي عقيدتي از دست اندازي متعصبان دين شان كوشش كرده اند. در جهان مسيحيت "تحمل" Tolerance مطرح شد و در جهان اسلام تساهل و تسامح. در ذيل به تعريف اين دو مفهوم، چگونگي پيدايش آنها و تفاوتشان با يكديگر و بالاخره به كاربردشان در جهان امروز مي پردازيم.

 

۱ــ تحمل۱ Tolerance

اين مفهوم در اروپا و از جانب فلاسفه و انديشمندان بخش مدني جامعه نه از سوي نهادهاي ديني مطرح شد. بخش مدني در اين جوامع هر روز قوي تر شد. بخشي كه قدرتش را از انديشه مدرنيته مي گرفت  و گسترش علم و صنعت كه در ذات خود ضد تعصب ديني است. هم چنين گسترش نظام حقوقي كه لازمه نظام سرمايه داري است، بستر مناسب رشد اين مفهوم را فراهم آورد. كليسا نيز كه در چنين محيطي عمل مي كرد و پيروان كليسا نيز چون زاده همين محيط بودند لذا تحت تاثير همان محيط مفهوم تحمل را كم كم وارد آموزش هاي ديني خود كردند.

اين مفهوم كه از سوي فلاسفه اي چون جان لاك در انگلستان مطرح شد و توماس پين آن را در آمريكا رواج داد و انقلاب فرانسه آن را فراگير كرد، اساسا يك مفهوم حقوقي است كه لازمه اش وجود كشوري با حكومت قانون است. قانوني كه قانون گذار آن انسان باشد و افراد جامعه ــ البته كساني را كه قانون صاحب حق مي شناسد ــ در برابر آن قانون مساوي باشند؛ يعني مفهوم شهروندي و حكومت قانون پيش شرط ايجاد مفهوم تحمل است و همين قانون افراد را مجبور مي كند كه عقايد مخالف خود را تحمل كنند و انتخاب افراد ديگر را در گزينش راه خود، هر چند به غلط بدانند ــ تحمل كنند. از اين روي تا اين پيش شرط ها در قرن هيجدهم در جوامع غربي آماده نشد مفهوم "تحمل" هم مطرح نشد.

 

اين مفهوم با تمام ضعف هايش كه بعد به آن مي پردازم، در كشورهاي غربي تا حدود زيادي كارآيي داشت. زيرا جوامع اروپايي با اختلاف فرقه هاي مذهبي سروكار داشتند نه با برخورد اديان مختلفي كه از بنياد با يكديگر متفاوت و گاه متضاد هستند. لذا اين مفهوم نه چندان محكم و توانمند براي حل همان مشكلات كافي بود.

 

به طور كلي جهان مسيحيت در اروپا و آمريكا از نظر حضور و اديان جامعه اي بسته و در خود بود۲ كه در آن جز مسيحي ها تنها كليمي ها حضور داشتند. كليمي ها هم قدرتي نبودند كه كسي نگران حضورشان باشد پس درگيريهای عقيدتی منحصر بود به دعوای ميان فرقه هاي گوناگون مسيحيت كه تقريبا هم تا قرن هيجدهم پس از سالها جنگ و ستيز با يكديگر هر يك در كشوري غالب شده بودند و دين رسمي كشور را به نام خود كرده بودند. اروپا در جنگ هاي طولاني و سنگين ميان فرقه هاي مختلف مسيحيت در دو جبهه يكي به رهبري فرانسه و اسپانيا و ديگري به رهبري آلمان و سوئد خسته شده بود. لذا بيشتر كشورهاي اروپايي قبول كرده بودند كه هر كشوري دين رسمي خود را داشته باشد و پيروان فرقه هاي ديگر يا كشور را ترك كنند و يا با آنكه مثل همگان ماليات ديني ميپردازند، اما كليساي فرقه آنان از آن پول نصيبي نبرد و همه براي ماليات به كليساي فرقه حاكم داده شود. از همين رهگذر هم بسياري ناگزير به ترك وطن شدند و راه آمريكا را در پيش گرفتند.

 

بدين ترتيب در اروپا آزادي اديان و در حقيقت آزادي انتخاب فرقه اي از مسيحيت در سطح فردي پذيرفته شد. برطبق قانون هر فرد مي توانست مذهب خود را انتخاب كند، اما اين به معناي تساوي فرقه هاي ديني نبود و همان گونه كه گفته شد هر كشوري مذهب رسمي خود را داشت و امتيازات در انحصار همان فرقه مذهبي بود، اما در آمريكا امكان چنين كاري نبود زيرا چون ايالات مختلف هر يك دين رسمي خود را داشتند لذا دولت فدرال بايد از نفوذ هر دين و فرقه اي بركنار بماند و از ديد آن همه فرقه ها از حقوق مساوي برخوردار باشند.

 

بنابر اين در عمل كاربرد مفهوم "تحمل" تنها در آمريكا بود كه از سطح فردي بالاتر رفته و فرقه ها و  نهادهاي ديني را نيز شامل مي شد. ۳

 

با اين حال در همه اين كشورها آزادي اديان به مفهومي كه ما امروزه در غرب مي شناسيم نبود از جمله خود جان لاك بر آن بود كه خير جامعه حكم مي كند كه بي خدايان و پيروان كليساي روم شامل اصل تحمل پذيري نشوند، و يا در هشت ايالت آمريكا تا دهه ۱۹۶۰ قانون آزادي اديان، بي خدايان و در مواردي مسلمانان را استثنا مي كرد. از جمله در هشت ايالت ضمن قبول ماده اول  Bill of Rights كه آزادي اديان را اعلام مي كند آمده است كه بي خدايان حق ندارند كه هيچ سمت دولتي داشته و يا در دادگاهي شهادت بدهند. از جمله اين هشت ايالت تكزاس و ويرجينياي غربي و مينه سوتا را مي توان نام برد.

 

به طور كلي غرب بي خبر از جهان هر چه از كاربرد تحمل مي دانست تحمل ميان فرقه هاي مختلف مسيحيت بود والا در مورد ساير اديان برخوردي خصمانه و از راه دور داشت. لذا در ادبيات مسيحيت، كه هنوز نيز ميان بنيادگراهاي مسيحي معمول است دو اصطلاح بيشتر وجود ندارد مسيحي و كافر. و كافر شامل همه كساني مي شود كه مسيحي نيستند.

 

اما اروپاييان در مستعمرات خود با اديان ديگر سروكار داشتند، ولي دو نكته مانع گسترش مفهوم تحمل و اطلاق آن نسبت به اديان ديگر مي شد: يكي آنكه مردم مستعمرات شهروندان كشورهاي اروپايي نبودند و قوانين حاكم در اروپا شامل آنان نمي شد. و به همين سبب هم دست مبلغان مسيحي و حكومت هاي استعماريشان  در سركوب اديان در اين مناطق كاملا باز بود.

 

ديگري ويژگي اروپاييان و به طور اخص انگلوساكسون هاست؛ ويژگي اي كه ظاهرا در تاريخ جهان استثنا است. و اين ويژگي سعي آنان در جدا نگه داشتن خود از مردم كشورهاي مغلوب بود. در حالي كه ساير اقوام فاتح چون اعراب، مغول ها، ايرانيان، تركان، با ازدواج با بوميان به زودي بخشي از مردم همان جامعه مي شدند. حتي اسكندر پس از فتح ايران سعي كرد با ازدواج وسيع ميان لشكريانش و دختران ايراني اين پيوند و درهم شدگي را ايجاد كند.

همين خصوصيت عدم آميزش اروپاييان با مردم كشورهاي مستعمره در رابطه با مذهب هم سبب شد كه رابطه يك جانبه باشد. يعني دين حاكمان با همان خصوصيتي كه از دين مسيحي معمول در اروپا شمردم با زور و يا با تبليغ در جامعه بومي نفوذ كند، ولي جامعه اروپايي تاثير چنداني از اين آشنايي نپذيرد و لذا دليلي هم براي سازش با آن اديان و آشتي با مذاهب غيرمسيحي پيدا نكند، بلكه حداكثر بگذارد بوميان اين كشورها براي بقاي دين آبا و اجدادي خود عواملي از آن را وارد مسيحيتي كه مي پذيرند بكنند. همان كاري كه رومي ها با اقوام مغلوب خود مي كردند. كه اگر قوم مغلوب نيرومند و بزرگ بود يكي از معتبرترين خدايان آنان را به جمع خدايان رومي مي افزودند تا بدين سان آنان را هم بخشي از روم كنند. بدين ترتيب در مستعمرات كه پاي اديان ديگر به ميان مي آمد مسئله تحمل مطرح نمي شد كه لزومي به تجديد نظر و وسعت دادن به آن مفهوم باشد.

 

تنها در قرن بيستم و توسعه جامعه صنعتي و مهاجرت مردم ديگر نقاط جهان به  غرب بود كه رابطه ميان اديان مورد توجه قرار گرفت، زيرا مهاجران در تعداد قابل ملاحظه اي به غرب آمدند و دين خودشان را نيز با خود آوردند. اروپاييان نيز بر مبناي همان خصلت ديرينه عدم آميزش با اينان تلاشي هم براي جذب اين مهاجران نداشتند بويژه كه آنان را افرادي پايين تر از خود مي دانستند، اما چون مهاجران در آنجا زندگي مي كردند، هر چند هم كه در عمل شهروند دست دوم باشند، اما تابع قوانين آن كشور بودند و كشور در درون خود نمي توانست دو قانون داشته باشد؛ قانوني براي مردم خود و قانوني براي مهاجران. اين دوگانگي در مستعمرات ممكن بود ولي در خود جوامعي كه اصلشان بر سرمايه داري استوار بود غيرعملي بود.

اين مهاجران نيز با خود دست آوردهايي از تمدن خود مي آوردند كه براي غربيان جاذبه داشت. بويژه اديان و نظام هاي اعتقادي اي كه از آسياي دور مي آمدند، همانطور كه در بخش اول اين نوشتار آمد، مدعي داشتن راه انحصاري به حقيقت نبودند و بدينسان به آساني به مسيحيت تماميت خواه پيش كش هاي فرهنگي مفيدي مي توانستند بدهند بي آنكه ادعاي انحصار آن را در داشتن حقيقت به خطر بيندازند. و چه بسيار هم بر مبناي همان ويژگي جوامع آسيای دور ضمن حفظ باورها و سنن خود مسيحي هم بشوند.

كوتاه كلام آنكه آنچه كه در جوامع غربي تا قرن بيستم مصداق اصل تحمل مي شد اختلاف ميان فرقه هاي مسيحيت بود كه ضمن اشتراك در اصول ديني تفاوتهايي در فروع داشتند و نكات اشتراك آنان بيش از موارد اختلاف آنان بود. لذا اين مفهوم با همان تعريف محدود خود كارآ ميبود.

اما در قرن بيستم كه رابطه مسيحيت و مردم كشورهاي غربي، با ساير اديان عينيت يافت و دلمشغولي متفكران و قانونگذاران آن شد اين جوامع و مردمانشان به دلايل ديگري در دو قرن گذشته تحول بسيار كرده بودند. مفهوم نسبيت از علم به زندگي روزمره آمده بود. دست آوردهاي علمي جوامعي را كه از مدتها قبل از نظر سياسي سكولار شده بود، از نظر فلسفي هم تا حدود زيادي سكولار كرده بود. نظام سرمايه داري اصل انتخاب را از كالا به تمامي عرصه هاي حيات اجتماعي كشانيده بود و لذا مردم آمادگي رويارويي با عقايد مختلف و پذيرش نسبي آن را داشتند و در اين آمادگي آموزش هاي مذهبي نقش چشمگيري نداشت.

 

همانگونه كه ديديم مفهوم تحمل در غرب از سوي بخش مدني و نه از جانب نهادهاي ديني مطرح شد و توسعه يافت. و نهادهاي ديني نيز به پيروي و تبعيت از بخش مدني جامعه آن را پذيرفته و آموزش هاي ديني خود را با آن سازگار كردند. به همين سبب اين مفهوم در سطح حقوقي و قانوني بسيار جا افتاده تر است تا در قلمرو عملكرد نهادهاي ديني. در حالي كه قانون از حقوق پيروان ديگر اديان حمايت مي كند نهادهاي مذهبي در موارد بسياري از آن عقب تر حركت مي كنند. حمايت كليساي كاتوليك از تعقيب و آزار يهوديان در جنگ جهاني دوم و سخنان مبلغان مسيحي در توهين به اسلام و سخنان اخير پاپ بنديکت  در مورد اسلام شاهداني بر اين مدعا هستند.

 

نگاهي به برنامه هاي تبليغي مسيحيان در تلويزيون هاي ايراني خارج از كشور اين تعصب و تنگ نظري را به وضوح نشان مي دهد. لازم به گفتن است كه تكيه وسيعي كه بر دو مسئله عشق و نيت واقعي به جاي تكيه بر مراعات شعائر ديني در مسيحيت مي شود زمينه بسيار مساعدي را براي پذيرش مفهوم تحمل فراهم مي آورد كه جاي بحث وسيع آن در اين مختصر نيست.

 

ناكارآيي هاي مفهوم تحمل

دو ويژگي در مفهوم تحمل بنياني است: 

اول ــ حقانيت خود كه به تبع آن عدم حقانيت طرف مقابل است. به همين سبب هم بايد طرف مقابل را تحمل كرد و با هر سختي كه شده حضور او را طاقت آورد. به همين خاطر از آغاز طرح اين مفهوم بحث بر سر آن بود كه حد و مرز تحمل تا كجا بايد باشد. آيا تحمل بايد بدون قيد و شرط باشد و تحمل بلاتبعيض را پذيرفت و آماده پذيرش عوارض آن براي جامعه بود؟ جان لاك "تحمل تبعيض آميز" را مطرح مي كند. يعني برخي چون بي خدايان را مشمول اصل تحمل نمي داند و يا هربرت ماركوزه از تحمل فراگير Universal Tolerance سخت اظهار نگراني مي كند و مي گويد كه چنين تحملي ابزاري مي شود در دست حكومت ها تا هر شري را به مردم بقبولانند. وي تا بدانجا پيش مي رود كه حتي اعمال خشونت در برابر نيروهاي مبلغ شر و خشونت را مجاز مي شمارد. ۴

 

به همين سبب تا مسئله حقانيت و عدم حقانيت در يك محدوده معقول و در اين موارد در درون يك دين است مفهوم تحمل كارآيي دارد، اما وقتي دو جهان بيني مختلف كه در اساس با يكديگر در تضاد هستند مقابل هم قرار مي گيرند امر بسيار پيچيده مي شود. از جمله وقتي اختلاف بر سر انواع تعريف از خدا در اديان ابراهيمي است يك سخن است ولي وقتي مثلا در نظام عقيدتي شينتو كل وجود خالق زير سئوال مي رود سخن ديگري است. و يا مسئله خير و شر در اديان ابراهيمي و حتي زرتشتي و مانوی وجوه اشتراك دارند، اما در نظام عقيدتي تائوئيستي چنان دگرگون مي شود كه شر در كنار خير بخش لازمي از هستي مي شود و زشتي و شر همراه زيبايي و  خير لازمه گردش حيات مي شود و وجودشان لازم و حتي مفيد. و يا در پاره اي نحله هاي هندو و حتي بوداييسم راه رسيدن به حقيقت نه از طريق توجه به خداوند و نيروهاي ماوراءالطبيعه بلكه از طريق توجه به جسم و عملكرد بدن و مغز مي باشد. و يا در جايي كه برطبق آموزش اديان ابراهيمي شناخت خداوند اصل و مقصود همه زندگي است در نظام عقيدتي بودا سئوال از خالق و نحوه خلقت سئوالي است كاملا بي حاصل.

 

دوم ــ لزوم وجود حكومت قانون و برابري همه شهروندان در برابر آن. لذا ميدان عمل مفهوم تحمل محدود مي شود به يك حوزه حقوقي از جمله يك كشور. و وقتي مسئله ميان دو حوزه حقوقي مطرح مي شود مفهوم تحمل كارآيي خود را از دست مي دهد، زيرا شهروندان هر يك از اين حوزه ها در برابر قانون حاكم بر حوزه خودشان متعهد هستند. و از آنجا كه هيچ متن قانوني به خودي خود گوياي مصاديق آن نيست و هميشه نيازمند به مفسر و تعيين كننده مصداق دارد، لذا حضور قضات نقش اساسي پيدا مي كند. به همين سبب حتي اگر دو حوزه حقوقي مثلا دو كشور يك متن قانوني را در اين مورد بپذيرند باز بدان معني نيست كه نظام حقوقي آنان برداشت ثابتي را از آن متن داشته باشند. به همين سبب مفهوم تحمل در عمل كاربردي خارج از يك نظام حقوقي از جمله يك كشور ندارد. به اين ترتيب تا يك دستگاه قضايي جهاني و يك قانون موردقبول جهاني وجود نداشته باشد مسئله تحمل كارآيي ندارد.

 

با توجه به اين مسئله است كه از انتهاي قرن بيستم جامعه جهاني در مورد مسئله "تحمل" دچار مشكل شده است، زيرا تكنولوژي نوين مسئله مرزها را زير پا گذاشته است و مطلبي كه يك نويسنده در همان كشور مي نويسد توسط كامپيوتر در همه جهان پخش مي شود و معلوم نمي شود كه نويسنده در مقابل قوانين چه كشوري بايد پاسخگو باشد. نمونه بارز آن مسئله كاريكاتورهايي بود كه كاريكاتوريست های دانماركي در جهان ايجاد كردند. ۵

 

پانويس ها:

۱ــ طاقت آوردن، صبر كردن، شكيبا بودن، قبول رنج و مشقت كردن (فرهنگ معين)

۲ــ آنچه از اين پس مي آيد مربوط به مسيحيت در غرب است والا مسيحيت ارتودوكس حاكم در روم شرقي ويژگي هاي ديگري دارد از جمله به علت حضور در شرق و روابط با اديان ديگر از تعصبات بسيار كمتري برخوردار بود. اما به هر حال چون غرب توانا شد و امروز بر جهان حكومت مي كند لذا هر آنچه كه از اين ديار مي آيد به اسم مسيحيت  در جهان شناخته مي شود.

۳ــ براي توضيح بيشتر مراجعه شود به كتاب "سكولاريسم از نظر تا عمل" از همين نويسنده، نشر قطره، تهران

۴ــ مراجعه شود به مقاله اي تحت عنوان "عيب تحمل" از ت. نوين  ترجمه محمدسعيد حنايی كاشاني در سايت اينترنتي www.fallosafah.org

۵ ــ براي تفصيل بيشتر اين مسئله مراجعه شود به مقاله "كاريكاتورها: رويارويي تمدن ها" از همين نويسنده در شهروند.

 

 

كثرت گرايي ديني

بخش سوم

 

محمد برقعي

 

تساهل و تسامح

تساهل: آسان گرفتن و سهل گرفتن بر يكديگر و آسان گفتن

تسامح: به نرمي رفتار كردن، مدارا كردن

                                                           فرهنگ معين

     

اسلام از همان آغاز پيدايش ناگزير به همزيستي با ساير اديان بود. مسيحيتي كه چون او تماميتخواه بود قرن ها پيش از آن به وجود آمده بود و در همان زادگاه او پيرواني داشت. يهوديت نيز همچنين. به علاوه اسلام در كنار آن دو خود را از تبار اديان ابراهيمي مي دانست و لذا حقانيت آنان را انكار نمي توانست. دين زرتشتي نيز كه مفاهيمي فراقومي داشت، اما انحصارطلب نبود، همسايه او بود و از همان آغاز يكي از نزديك ترين ياران پيامبر سلمان فارسي، پرورده آن مكتب بود.

 

همين ضرورت ها انديشه تساهل و تسامح را در آموزش هاي اسلام وارد كرد كه هميشه همسايگي و همزيستي چنين مي كند. از جمله در مورد مسيحيان  كشورهاي غربي يا اروپا به دليل انزواي جغرافيايي شان ديديم كه تنگ نظري و مخالفت با هر غيرمسيحي بسيار قوي بود و هر غيرمسيحي را كافر مي دانستند و هر جا كه فرصت مي يافتند قتل عام مي كردند چه در جنگ هاي صليبي و چه پس از باز پس گرفتن اسپانيا از مسلمانان. در حالي كه مسيحيان روم شرقي كه هزار سال در استانبول بودند و مسلمانان آنان را به نام رومي مي شناسند نه ساكنان رم و كليساي كاتوليك را رابطه اي مثل دو همسايه با مسلمانان داشتند جنگ بر سر قدرت و در عين حال آشتي و احترام متقابل پس از آن.

 

براي درك اهميت نقش همجواري در روابط ميان اديان توجه شود كه تقريبا تمام قتل عام هاي جنگ هاي صليبي به دست مسيحيان از اروپا به نجات اورشليم آمده اتفاق افتاد والا رابطه مسيحيان و مسلمانان همسايه هرگز چنين خونبار نشد. اگر مسيحيان اروپايي هر جا مسجدي بود و ديری ويرانه كردند مسجد بزرگ دمشق كه در حكومت وليدبن عبدالملك (متوفي ۷۱۵ ميلادي) بر روي ساختمان كليسايي ساخته شد كه خود مسيحيان بيزانسي بر روي معبد رومي ها ساخته بودند و موزاييك سازي كم نظير آن به دست هنرمندان مسيحي از روم شرقي آمده و ساخته شد.

 

زماني كه حاكم مسلمان کوردوبو در اسپانيا بر آن شد كه در رقابت با حاكمان مسلمان دمشق مسجد و مقر با شكوه بسازد و از امپراتوري مسيحي بيزانس خواست كه هنرمندان موزاييك كار خود را براي او بفرستد و وي نه تنها اجازه داد كه حدود سی هزار نفر از هنرمندان و كارگران موزاييك كار به آنجا بروند، بلكه هفده تن موزاييك هم براي حاكم مسلمان اسپانيا فرستاد. مسجد اياصوفيه در استانبول نمونه بارز ديگري از احترام مسلمانان براي مكانهاي مقدس مسيحيان است. بگذريم از مسجد الاقصي در اورشليم كه هر سه دين ابراهيمي آنجا را از خود مي دانند و مكان مقدس هر سه دين است. و بالاخره در هيچ مسجد و كليسا و کنشتی در اين بخش از جهان اديان ديگر به مسخره نگرفته نشده اند در حالي كه در پاره اي از كليساهاي اروپايي در قرون وسطا مسلمانان و مقدساتشان را به صورت خوك و ساير اشكال مسخره آميز مي ساختند و بر ديوار كليساها نصب مي كردند.

 

در حقيقت وقتي امروزه مسلمانان از كينه ورزي جهان مسيحيت در مقابل تساهل و تسامح جهان اسلام سخن مي گويند و از كشتارهاي مسيحيان در جنگ هاي صليبي مي گويند به رفتار مسيحيان اروپا اشاره مي كنند و چون غرب تمدن غالب شده است عمل مسيحيان اروپا، منزوي از جهان و بي رابطه با ساير اديان به نام همه مسيحيان خوانده مي شود و حتي همين امروزه نيز شاهد تفاوت اثرات همين همزيستي و همسايگي در مقابل انزوا هستيم. مسيحيان اوانجليست آمريكايي كه امروزه در سايه قدرت و ثروت آمريكا يكه تاز جهان شده اند همان سنت كليسايي قرون وسطا را دارند؛ بي خبر از جهان و متعصب در ديني كه فقط خود را بر حق مي داند و بس. نمونه اي از آن در عراق است كه چند ماه پس از فتح عراق توسط آمريكا و شروع هجوم مبلغان مسيحي آمريكايي به آنجا فرياد مسيحيان عراقي درآمد و نامه ها به جهان فرستادند كه ما عمري با مسلمانان در اينجا همزيستي كرده ايم و آموخته ايم كه احترام همديگر را داشته باشيم. حال بيم آن مي رود كه اين مبلغان مسيحي آمريكايي تمام اين روابط را برهم بريزند و جان و مال ما را به عنوان يك اقليت در جامعه اسلامي به خشم آمده به خطر بيندازند. يك نگاه به تلويزيون هاي ايراني لس آنجلس هم اين خصوصيت را به خوبي نشان مي دهد كه چگونه مبلغان مسيحي كه بسياريشان پس از انقلاب هم مسيحي شده اند مستقيم و غيرمستقيم از باطل بودن اسلام و لزوم سركوب اين دين ستمكار خشن سخن مي گويند.

 

كوتاه كلام آنكه اسلام به دليل زيست در كنار ساير اديان از همان آغاز نسبت به ساير اديان با نوعي تساهل و تسامح برخورد كرد و حتي در فقه خود جايگاهي به نام "اهل كتاب" باز كرد و آنان را در نگهداري دينشان و حتي تبعيت از قوانين آن آزاد گذاشت و حكام مسلمان هم كه معمولا كمتر از فقها تعصب ديني دارند و بيشتر از زاويه سياسي به مسايل مي نگرند تا اعتقادي، مسلما در اين زمينه بيشتر آمادگي مدارا داشته اند. و به همين سبب هم يهوديان اسپانيا از بيم قتل عامشان به دست مسيحيان فاتح در قرن پانزدهم به دولت عثماني پناه بردند.

 

و يا كسروي در كتاب "تاريخ مشروطيت" دو مورد را ذكر می كند كه حاكم تهران و كرمان آخوند محل را كه به آزار يهوديان و زرتشتيان اقدام كرده بودند فلك مي كند و ارباب كيخسرو در خاطراتش هم مي گويد كه چگونه حاكم يزد شيخي را كه به زرتشتي ها توهين كرده بود فلك كرد و يا حتي پس از انقلاب در مجلس اسلامي زرتشتي ها، مسيحي ها و يهودي ها نماينده دارند.

 

البته اين بدان معني نيست كه اولا دين اسلام ديني انحصارگرا و مهاجم نبوده و حاكماني از آن به نام توسعه اسلام لشكركشي نكرده اند و چون سلطان محمد در هند كشتار نكرده اند؛ ثانيا پاره اي از فقهاي متعصب هر غير مسلماني را كافر نخوانده اند و سرسختانه آنان را از راه خدا بيرون ندانسته اند؛ ثالثا اسلام توسط نظام هاي حقوقي خود و ايجاد تضييقات براي غير مسلمانان سعي نكرده كه غيرمسلمانان داخل قلمرو خود را به اسلام در بياورد از جمله از طريق قانون ارث كه هرگاه يكي از ورثه شخصي مسلمان مي شد ديگر ورثه او از ارث محروم مي شدند و همه ارث به فرد مسلمان شده مي رسيد.

 

اگر از فرصت طلبي هاي حاكماني كه براي كسب ثروت دين را بهانه غارت مي كردند درگذريم به طور كلي در نظام حقوقي اسلام و آموزش هاي آن به دلايلي كه ذكر شد زمينه مساعدي براي رشد آسان گيري و مدارا با ساير اديان وجود دارد و كساني كه به دنبال رشد و توسعه اين انديشه بوده اند در نظام اعتقاداتي اسلام توجيهات لازم را مي توانسته اند بيابند.

 

تعصبات و چاره جويي ها

تعصب و تنگ نظري بخشي از خصوصيت انسانها و جوامع است و چون پاي نظام هاي عقيدتي پيش مي آيد مسئله ديگرستيزي شديدتر مي شود. براي مهار اين ستيزه جويي ها هم تاكنون بشر دو راه را يافته يكي راه حقوقي كه در مسئله "تحمل" گفته شد و همانگونه كه ديديم لازمه عملكرد آن وجود مفاهيمي چون "شهروندي"، "قانون مداري"، "تساوي همه شهروندان در برابر قانون" و بالاخره "قانونگذار بودن انسان" است؛ مفاهيمي كه بشر تا قرن هجدهم به آنها دست نيافت لذا روشن انديشان و متفكران جوامع اسلامي راه ديگري را براي پذيرش مسئله "كثرت ديني" برگزيدند و آن گسترش مفهوم تساهل و تسامح در حيطه اخلاق است و تبليغ اين نظر كه "حقيقت" آنچنان وسيع و بزرگ است كه هيچ كس نمي تواند به تمامي ابعاد آن دست بيابد و انسان ها و مكاتب هر يك به بخشي از آن و از راه خاص دست مي يابند.

 

ديديم كه در فلسفه انحصارگرايانه اسلام شكافي به عنوان اهل كتاب وجود دارد و اينكه آنها هم راهي به حقيقت دارند هر چند راه كامل و نهايي متعلق به اسلام است، اما با گسترش قلمرو اسلام و تماس مسلمانان با نظام هاي اعتقادي آسياي دور مفهوم "اهل كتاب" پاسخگوي شرايط جديد نبود. در درون اسلام نيز فرقه هاي جديد هر روز پيدا مي شدند و جنگ هفتاد و دو ملت دغدغه خاطر اين انديشمندان مي شد. لذا فلسفه عدم امكان دسترسي به كل حقيقت و عدم اعتبار انحصاري دانستن حقيقت مورد نظر عرفا قرار گرفت؛ نظريه اي كه در آسياي دور سابقه ديرينه داشت و روي آن بسيار كار شده بود. نمونه آن داستان شناخت فيل است كه مولوي در مثنوي آورده و اصل  آن در آيين چين در هند از قرنها پيش آمده است. برطبق اين داستان جمعي را به خانه اي تاريك مي برند كه فيلي در آن نگه داشته اند و از آنان مي خواهند كه آن را وصف كنند. چون نمي توانستند ببينند ناگزير از طريق لمس با دست سعي مي كردند آن را بشناسند كسي كه خرطوم فيل را لمس كرده بود آن را به ناوداني تشبيه كرد و آن كه پاي او را وی را چون ستوني دانست و آن كه پشت فيل را وي را چون تخت توصيف كرد.

 

از نظرگه گفتشان شد مختلف

آن يكي دالش لقب داد اين الف

در كف هر كس اگر شمعي بدي

اختلاف از گفتشان بيرون شدي

مولانا همانگونه كه در آموزش هاي آيين چين آمده ميگويد ما در اين جهان چون كورها هستيم و ازطريق حواس خود در جستجوي حقيقت مي رويم. حقيقت نيز پديده اي است آنچنان بزرگ كه لمس همه آن ممكن نيست و لذا هر كس به نوعي آن را وصف مي كند و به همان وصف خود ايمان دارد. مگر كسي كه با اتصال به حق ديده اش گشوده شود چنان كسي ميداند كه همه اين آيين ها از يك چيز مي گويند.

 

جنبش كف ها ز دريا روز و شب

كف همي بيني و دريا ني عجب

از اين روي است كه وقتي جمعي از يهوديان به خاطر ارادتي كه به او پيدا كرده بودند از مولانا خواستند كه آنان را به اسلام درآورد، وي از آنها خواست كه در همان دين خود بمانند و با صداقت به آن عمل كنند. و اين در حالي است كه مي دانيم مولانا سخت پاي بند مراعات شريعت و دستورات اسلام بود و اگر اين نظر خود را كاملا برطبق دستورات شريعت اسلام نمي دانست هرگز چنين نظري را نمي داد و جمعي را از آوردن به راه راست و رستگار كردن محروم نمي كرد.

 

در تذكره الاوليا شيخ عطار نيز آمده است كه ابوالحسن خرقاني يكي از بزرگترين صوفيان خطه خراسان وحدت را از عارفي در سند مي آموخت و در مقابل اسلام را به آن هندو ياد مي داد و شايد اين شعر حافظ اشارتي به آن باشد كه:

ياد آن شيرين قلندر خوش كه در اقصاي سند

ذكر تسبيح ملك در حلقه زنار داشت

اگر به نظر مي رسد اين سخنان و نظريات با دين فقها و شريعت معمولي هم خواني ندارد بايد توجه داشت كه عرفا از اين گونه تغييرات در بنيان هاي آموزش ديني باز هم كرده اند. از جمله رابطه خدا و انسان را كه در قرآن بيشتر بر بيم استوار است و خداوند در آن  به چنان انتزاعي رسيده كه دست انسان به او نمي رسد و رابطه مالك است و بنده و به همين سبب حتي در حق رسول اكرم هم گفته شده "عبدالله" يا بنده خدا اما عرفا اين رابطه را دگرگونه كرده و تبديل به رابطه اي عاشقانه كرده اند و خدا در نزد بعضي عرفا معشوق است و انسان عاشق و نزد برخي برعكس. البته قابل تذكر است كه عرفا با همه وجود اين تغييرات را بر مبناي برداشت خودشان از دين داشته اند و لحظه اي در اصالت اسلامي آنها ترديدي نداشته اند.

عارفان و صوفيان مي خواستند اين برداشت خود را از اسلام به ميان مردم ببرند و آن را چنان جزو فرهنگ جامعه كنند كه در زبان مردم كوچه و بازار هم بشنويم كه "عيسي به دين خود موسي به دين خود" و يا "جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه" بي آن كه به مصرع دوم شعر كه پيچيدگي معنايي بيشتري دارد چندان مراجعه داده شود كه "چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند".

 

اگر سهل گيري در شريعت اسلامي زمينه اي داشت و محدود به اديان ابراهيمي و گاه زرتشتي مي شد در بينش عرفا هندو و بودايي و پيروان همه اديان و نظام هاي عقيدتي ديگر را نيز در برمي گرفت و تا جايي كه هاتف اصفهاني در ترجيع بند مشهورش كه شرح سفر شريعت به دير و كنيسه و كنشت و بتخانه همه را گوينده "لااله الا الله" مي يابد. همان مفهوم كه مولانا به زيبايي در داستان خريد انگور آورده است.

چاركس را داد مردي يك درم

آن يكي گفت اين به انگوري دهم

آن يكي ديگر عرب بد گفت لا

من عنب خواهم نه انگور اي دغا

آن يكي تركي بدو گفت اي گزم

من نمي خواهم عنب خواهم ازم

آن يكي رومي بگفت اين قيل را

ترك كن خواهيم استافيل را

در تنازع آن نفر جنگي شدند

كه ز سر نامها غافل بدند

مشت بر هم مي زدند از ابلهي

پر بدند از جهل وز دانش تهي

تا آنكه فرد آگاهي كه زبان همه آنان را مي فهميد پيدا شد. چون وي مي دانست اينها همه يك چيز مي خواهند و از يك چيز مي گويند منتها چون زبان همديگر را نمي فهمند با هم ستيزه مي كنند مي گويد پول را به من بدهيد من مي روم و براي هر كدام يك دوم از همان ميوه اي كه مي خواهيد مي خرم و چنين كرد و چهار نفر ديدند كه دعوا و مرافعه آنها بيهوده بوده است.

 

در اثر بودن همين زمينه هاي فكری است كه شيخ اشراق سهروردي بيشتر فلسفه خود را كه مسلما يك فلسفه اسلامي است بر آموزه هاي اديان ايراني مي گذارد و اساطير ايراني را چنان وارد فلسفه عرفاني خود مي كند كه فرقي ميان فرشتگان اسلامي و امشاسپندان زرتشتي نيست و يا مفهوم نور در آيين مانی چنان با آموزش هاي اسلامي او درهم مي تند كه فرقي ميان اين دو محسوس نمي شود.

 

به طور كلي عرفا به دنبال تغيير اخلاقيات و بينش هاي مردمان بودند تا اصلاح قوانين كه نه ميدان كار آنان بود و نه در جامعه اي با حكام خودسر و مردم كم دانش كارآيي چنداني داشت. آنان مي خواستند تكثرگرايي ديني را در قالب آسان گيري بر پيروان ديگر اديان در فرهنگ جامعه جا بيندازند و كاربرد تساهل و تسامح را از قالب محدود اهل كتاب به همه باورها بكشانند و اين در آن ايام ممكن نمي شد مگر از طريق اخلاقيات و نشاندن عميق اين مفاهيم در فرهنگ جامعه و بيشتر از طريق احساس و دل تا از طريق عقل و قانون.

 

 

بدين سان مناسب ترين ابزار براي اين كار شعر و ادب بود؛ وسيله اي كه با احساس سر و كار دارد تا با عقل و صدايي كه با دل گفت وگو مي كند تا با سر. اگر در تحمل فرض بر بطلان عقيده طرف مقابل است لذا بايد تحملش كرد و اين تحمل تنها در سايه قدرت قانون ممكن است، تساهل و تسامح مبتني بر وسعت ميدان حقيقت و عدم امكان در برگرفتن تمامي ابعاد حقيقت است و به همين دليل پذيرش آنكه غيرمسلمانان هم بخشي از حقيقت را مي گوييد و تنها تفاوت مسلمان با آنها در اين است كه مسلمان با همه ناتواني اش در ادراك كل حقيقت، بهترين راه  را برگزيده است؛ راهي كه دستيابي به بيشترين سهمي از حقيقت را ممكن مي سازد. و اين نظر بسيار پيچيده كه نياز به جهان بيني پيشرفته اي دارد در ميان مردم با آگاهي محدود و تعصبات فراوان كه خود حاصل همان فرهنگ رشد نيافته است مورد قبول واقع نمي شود مگر آن كه با زبان دل آنها با آنان سخن گفته شود؛ زبان شيريني كه حتي فقيه را نيز چنان مجذوب كند كه براي زينت كلامش از آن استفاده كند و در مسير استفاده از آن خود نيز تلطيف شود و عطر تساهل و تسامح بر جان او هم بنشيند.

تاريخ به ما نشان داده كه عرفا و صوفيان در راه خود موفق بوده و اسلام را كم كم تا حدود بسياري تلطيف كرده اند و مسلمانان را در حد زيادي به آسان گيري و مدارا خو داده اند چنان كه اخلاق عملي مردم به مراتب از آموزش هاي شريعت و قوانين حكومتي آسان گيرتر و مداراگرتر است. تا جايي كه بهاييان كه نه از سوي حكومتهاي ايران و نه از سوي شريعتمداران هرگز به عنوان يك دين پذيرفته نشدند و بسياري از روشنفكران غيرديني هم آنان را مخلوق سياست هاي دولت های استعماري اعلام كرده اند، با همه اين سموم، آنها در جامعه و در بين مردم چندان مطرود نشدند و حتي در روستاهايي از جمله محمدآباد قره در قزوين با مردم مسلمان هم محل خود ازدواج مي كردند و همه تبليغات جمهوري اسلامي در طرد آنان از سوي مردم ناكام مانده است.

 

نتيجه گيري

"تحمل" و "تساهل و تسامح" دو مفهوم با تعريف متفاوت هستند؛ تفاوتي هويتي كه قابل ترجمه به يكديگر نيستند و همين خطاي ترجمه و نفهميدن اينكه اين دو مفهوم متعلق به دو نظام متفاوت بينشي و اعتقادي هستند، سردرگمي هاي بسيار به بار آورده است و تفاهم ميان فرهنگ مسيحي غرب و اسلام را مشكل تر كرده است. اگر بخواهيم تفاوت هاي اصلي اين دو مفهوم را خلاصه كنيم بايد بگوييم:

۱ــ "تحمل" يك مفهوم حقوقي است كه با ضمانت قانون در جامعه اجرا مي شود. در حالي كه "تساهل و تسامح" بيشتر يك مفهوم اخلاقي است و ضامن اصلي پياده شدن در جامعه نيز اخلاقيات و وجدان و احساسات افراد است.

۲ــ به دليل همين ويژگي هاي هر يك از اين دو مفهوم در جوامع مسيحي و پس از آمدن تجدد، حكومت ها بيشتر از مردم از مفهوم "كثرت گرايي ديني" حمايت مي كنند در حالي كه در جوامع اسلامي مردم بيشتر از حكومتها و نظام هاي قانوني آنها پذيراي "كثرت گرايي" در دين هستند. و به همين سبب هم جنگ هاي ديني و يا فرقه هاي ديني در اين كشورها بيشتر از سوي حكومتها و براي اهداف سياسي بوده چون جنگ شيعه و سني از سوي صفويان تا نزاع ميان فرقه هاي ديني آن چنان كه در اروپا متداول بوده است. به همين سبب است كه در سرزمين كوچك لبنان پيروان ۱۸ فرقه ديني قرنهاست در كنار يكديگر زندگي مي كنند بي آنكه همزيستي آنان حاصل حكومت قانون باشد.

۳ــ تحمل راه حلي براي اصلاح اخلاقيات و وجدانيات مردم ارائه نمي كند، لذا تعصبات چون آتش زير خاكستر باقي مي ماند و در شرايط مساعد شعله ور مي شود و اين روزها شاهد آن در غرب بويژه در آمريكا در برخورد با مسلمانان هستيم تا جايي كه بر طبق آمارگيري جديد ۸۰ درصد مردم آمريكا اسلام را دين خشني ميدانند  و سخنان پاپ و ماجراي كارتون ها نشانه هاي ديگري است از اين خشم فروخورده كه تا جنگ هاي صليبي ريشه دارد. در مقابل "تساهل و تسامح" هيچگونه ضمانت اجرايي ندارد و هر زمان كه حكومتي نخواست آن را مراعات كند يا اكثريتي در يك جو هيجاني عليه اقليت برخاستند هيچ مانعي در مقابل اين تعدي وجود ندارد.

۴ــ در تحمل همه شهروندان از حقوق مساوي برخوردار مي شوند هر چند اين تساوي صوري و سطحي است و پشتوانه اخلاقيات مردمي را ندارد. در مقابل تساهل و تسامح به عنوان يك مفهوم سنتي و ماقبل مدرن پذيراي برتري ها و وجود درجات در ميان شهروندان است و لذا به عنوان يك اصل مستقل مورد قبول جوامع مدرن نيست و با دست آوردهاي بشري در اين زمان همخواني لازم را ندارد.

 

كلام پاياني

همان گونه كه ديديم هيچ يك از دو  مفهوم "تحمل" و "تساهل و تسامح" با تمام مزايايشان قادر به پاسخگويي مشكلات جامعه امروز جهان نيستند. نه "تساهل و تسامح" پذيراي تساوي حقوق پيروان عقايد مختلف است و نه "تحمل" توان مقابله با مشكلاتي را ــ كه تكنولوژي جديد مرزهای كشورها را زير پا گذاشته است ــ دارد. ما هر روز شاهد نمونه هاي برخورد ميان پيروان اديان هستيم. سخنان پاپ و كاريكاتورهاي دانمارك و كشتار در عراق و جنگ هاي مذهبي در آفريقا و هند و رشد جماعت هاي بنيادگراي خشن در هر گوشه  از جهان همه شاهداني بر اين مدعا هستند. ديگر نه كشورهاي اسلامي و تمدن هاي شرقي با تكرار افتخارات تاريخي خود در تحمل ديگر اديان پاسخگوي نياز تساوي انسانها و حمايت هاي قانوني لازم از شهروندان هستند و نه غرب تحت عنوان آزادي بيان و حمايت هاي قانوني، برتري جويي ديني و عقيدتي خود را مي تواند پنهان كند. و به نظر مي رسد كه آميخته اي از اين دو بهترين راه گشا باشند.

اگر اين فرض درست باشد بايد گفت راهي که جهان اسلام در پيش دارد تا حدودي آسان تر از جوامع غربي است، زيرا قانون را آسان تر و سريع تر در جامعه اي مي توان وضع كرد و به اجرا گذاشت تا آنكه يك مفهوم فرهنگي و اخلاقي را در جامعه اي نهادينه كرد. به سخن ديگر اگر اصلاحاتي در آموزش هاي سنتي  اسلام صورت بگيرد كه به نظر مي رسد زير فشار جهان پسند شدن ارزش هاي مدرنيته نه تنها اجتناب ناپذير است و به سرعت هم در حال انجام است، بر مبناي آن اصلاحات قوانيني هم در جهت تساوي همه شهروندان در مقابل قانون وضع مي شود. آنگاه با وجود زمينه فرهنگي مساعد در اين جوامع و نفوذ مفهوم تساهل و تسامح تا عمق اخلاقيات و وجدانيات اين مردم كار اين تلفيق و درهم آميختگي چندان مشكل نخواهد بود. و از آنجا كه اين مفهوم برعكس مفهوم "تحمل" از درون دين بيرون آمده است و در فرهنگ ديني مردم آسان تر ريشه دوانيده است در مسئله "كثرت گرايي" ديني نيز ابزار كاراتري است.

 

در حالي كه غرب مسيحي بويژه آمريكا خودمدارانه به باورهاي ديگران به تحقير مي نگرد و پذيرش اعتقادات ديگران در فرهنگ اين جوامع ريشه عميق ندوانيده است و برتري سياسي و اقتصادي و نظامي اين جوامع نيز اين حس برتر بودن اخلاقي و دينی را تقويت هم مي كند. و به همين سبب به نظر مي رسد كه بيشتر تلاش ها سطحي و براي حفظ ظاهر و پنهان كردن حقيقت انديشه غرب مدارانه است تا تلاشي واقعي براي فهم باورهاي جوامع ديگر و يافتن راه حل واقعي با حفظ احترام متقابل بويژه در اين ايام كه آمريكا رهبريت جهاني را دارد و رهبريت اين ابرقدرت نيز به دست گروههايي است كه خود بسيار تنگ نظر و متعصب هستند و هدايت و اصلاح ديگران را وظيفه الهي خود مي دانند. هر چند كه به نظر مي رسد اين در تا زماني طولاني بر اين پاشنه نمي چرخد و اين افراط گرايي ديني و خشونت هاي حاصل از آن عمري طولاني نخواهد داشت و وزش اين بادهاي مسموم فروكش خواهد كرد، زيرا ارزش هايي كه مدرنيته در اين جوامع ايجاد كرده ريشه دارتر از آن است كه با اين بادهاي مسموم ريشه كن شوند و آفتاب هنر آسان گيري و همزيستي مسالمت آميز كه در جهان  اسلامي ريشه قوي دارد از پس ابري كه نيروهاي خشن اسلامي ايجاد كرده اند بار ديگر بيرون مي آيد. تاريخ به ما نشان داده كه بشر هميشه راه درست تر را از رفتن موقت به بيغوله ها و كجراهه ها آموخته است.

 

اکتبر ۲۰۰۶