فاشيسم چيست؟١

نوشتهء يدالله موقن

 

فاشيسم در دو کشور پيشر فته ي اروپايي ظهور کرد که يکي از آنها پرچم دار پروتستانيسم بود و ديگري مهد رنسانس. گرچه ورود اين دو کشور به جرگه ي کشورهاي پيشرفته ي صنعتي به کندي صورت گرفت اما هم آلمان و هم ايتاليا سنت هاي فرهنگي درخشاني داشتند که آزادي وجدان و عقيده را محترم مي شمردند. ولي چه چيزي موجب شد که اين دو کشور ناگهان به ورطه ي بربريسم سقوط کنند و از تکنولوژي مدرن براي ِاعمال خشونت آميز و کنترل انديشه سود برند؟ آيا اين دو ملت داراي معايب باطني بودند؟ آيا با ظهور فاشيسم و نازيسم مفهوم ترقي و پيشرفت مورد ترديد قرار نگرفته است؟


PDF for Print
Font Download
Install font

آيا در روند ليبرالي شدن آلمان و ايتاليا نقصاني وجود داشت؟

به راستي سرشت واقعي فاشيسم چيست؟ آيا از لحاظ تجربه ي سياسي، فاشيسم اساساً چيز تازه اي است ، يعني مخلوق قرن بيستم است؟ يا فاشيسم صرفاً همان استبداد کهن است که تکنولوژي مدرن را براي کسب قدرت و حفظ آن ماهرانه به کار مي گيرد؟ مورخان ، جامعه شناسان ، روان شناسان اجتماعي و نظرية پردازان سياسي از زمان به قدرت رسيدن موسوليني در سال ۱۹۲۲ اين پرسش ها را مطرح کرده اند اما هنوز بر سر اين موضوع که ماهيت فاشيسم چيست و علل ظهور آن در عصر ما چيستند توافق نظر حاصل نشده است.

مارکسيست ها در پاسخ به اين پرسش ها مي گويند فاشيسم نتيجه ي گريز ناپذير نظام سرمايه داري بود، پاسخ طبقه ي متوسط منحط به از دست دادن بازار مستعمرات در خارج و فشار پرولتارياي انقلابي در درون بود. شالوده ي چنين تفسيري را لنين در نوشته هاي خود درباره ي امپرياليسم ريخته است. مارکسيست هاي سال هاي دهه ي بيست و سي نيز همين نظر را تعميم دادند. خصوصيت بارز اين نظر  ساده نگري آن است  . اما پيش از آن که به توضيح ديدگاه مکتب هاي مارکسيست درباره ي فاشيسم بپردازيم به طور خلاصه تبيين هاي غير مارکسيستي از پديده ي فاشيسم را بيان مي کنيم.

خانم هانا آرنت در کتاب مشهور خود: سرچشمه هاي توتاليتاريسم٢ بر ماهيت غيرعقلاني نازيسم تاکيد مي کند و آن را ناشي از اين مي داند که «انسان مدرن» در جامعه ي صنعتي بر سر دو راهي قرار گرفته است. به نظر او تنهايي و از خود بيگانگي انسان هايي که هويت طبقاتي و رشته هاي پيوند خويشاوندي و خانوادگي را از دست داده اند و در جستجوي امنيت روحي و رواني هستند موجب مي شود که آنان به آساني طعمه ي جنبش هاي سياسي انحصارطلبانه شوند.

فردريش ماينکه در کتاب خود : فاجعه اي که بر آلمان فرود آمد٣  که حاوي خاطرات و تأملات اوست مي گويد که مفاهيم کولکتيويستيِ چپ آلمان  [ = ارجحيت جمع بر فرد ، ارجحيت مالکيت عمومي بر مالکيت خصوصي] افکار عمومي در آلمان را پذيراي حکومتي اقتدار طلب و مداخله جو کرده بود و هيتلر از ميراثي که نيروهاي چپ بر جا گذاشته بودند بهره برداري کرد.

گرچه تبليغات ضد ليبرالي و ضد پارلمانتاريسم ِکمونيست ها در تضعيف نيروهاي عقلاني جامعه ي آلمان نقش مؤثري داشت اما فردريش ماينکه در مقام يکي از برجسته ترين مورخان آلماني بايد بهتر از نگارنده بر اين موضوع واقف باشد که سرزمين آلمان مهد عقايد محافظه کارانه و ارتجاعي بوده است که تبلور آنها را در رومانتيسيسم مي يابيم و مارکسيسم و نازيسم نيز دوقلوهاي همين مادرند.

اما متفکران اومانيستِ محافظه کار معتقدند که صنعتي شدن ، علم ، خردگرايي و دموکراسي تهديدي جدي براي بقاي تمدن و ادامه ي حيات آن هستند. آنان از جامعه ي پيش – صنعتي تصويري جذاب و خيالي ارايه مي د هند که در آن ، انسان ها با يک ديگر در ارتباط نزديک بودند، روابط اجتماعي ساده و مستقيم بود، طبيعت پاس داشته مي شد، رسم و سنت بر روابط انساني حاکم بود و به شرف و حيثيت انسان ارج نهاده مي شد و مسئوليت شناسي و احترام متقابل، روابط انسان ها را شکل مي داد. اما روند صنعتي شدن جوامع موجب ازدياد جمعيت ، هجوم روستاييان به شهرها و گسترش بيمارگونه ي شهرنشيني و توده اي شدن نوع بشر شده است.

تکنيک هاي جديدي براي القاي عقيده به توده ها و شستشوي مغزي آنان و نيز ايجاد خفقان اجتماعي ابداع شده اند که اينها نيز به نوبه ي خود باعث «قيام توده ها»٤   شده اند . اين عوامل موجب شده اند که همه ي ارزش هاي فرهنگي که از رنسانس به بعد تمدن غربي را در جاده ي ترقي و روشنگري نگاه داشته بودند سير قهقرايي بپيمايند و بي ارج شوند. بعضي از مارکسيست ها و به ويژه اعضاي مکتب فرانکفورت (هورکهايمر، آدرونو، مارکوزه) نيز چنين نظري دارند. از نظر آنان فاشيسم نشانه ي پيروزي بربريت جديد شهر آکنده از توده هاي بي ريشه بر فرهيختگاني است که از آغاز پيدايش تمدن حکومت مي کرده اند.

بعضي از جامعه شناسان معتقدند که فاشيسم برخلاف نظر مارکسيست ها آخرين مرحله ي ليبراليسم و سرمايه داري نيست ، بلکه برعکس، فاشيسم در کشورهايي امکان ظهور مي يابد که در آن ها انقلاب از بالا صورت گرفته و روند صنعتي شدن شتاب آلود بوده باشد. بنابر عقيده ي اين نظريه پردازان ، فاشيسم پاسخ گروه هاي محافظه کار به تهديدي است که بر اثر بازشدن سريع فضاي نظام اجتماعي سنتي متوجه منافع و امتيازات سنتي آنان شده است. از اين ديدگاه فاشيسم در وهله ي نخست ، از لحاظ سياسي، تجلي راست راديکال و بيان جديدي از انديشه و عمل سنت پرستان است که هم در فرهنگ غرب و هم در فرهنگ شرق سابقه ي تاريخي طولاني دارد. بر پايه ي اين برداشت ، فاشيسم شکل مدرن سياست جناح راست افراطي است . از جمله کساني که به اين نظريه ي معتقدند برينگتون مور است . او در اثر خويش به نام : ريشه هاي اجتماعي ديکتاتوري و دموکراسي مي نويسد:

«آلمان و ژاپن مي خواستند مسئله اي را حلّ کنند که حلّ ناشدني بود يعني مي خواستند بدون تغيير ساختارهاي اجتماعي دست به نوسازي و توسعه بزنند و يگانه راه گريز از اين مشکل، نظامي گري بود  [ ...] فاشيسم بدون دموکراسي، و يا به بيان واضح تر، بدون ورود توده ها به صحنه ي تاريخ غيرقابل تصور است .

فاشيسم، کوششي در جهت خلقي و مردمي کردن ارتجاع و محافظه کاري بود ولي البته بر اثر اين جريان ، محافظه کاري پيوند بنيادي خود را با آزادي از دست داد( ...)

با سلطه ي فاشيسم مفهوم قانون عيني ناپديد گرديد.

از جمله مهم ترين ويژگي هاي فاشيسم انکار آرمان هاي انسان دوستانه و به ويژه انديشه ي برابري بالقوه ي همه ي انسانها بود.

ديدگاه و جهان بيني فاشيسم نه تنها سلسله مراتب قدرت ، انضباط و اطاعت را گريز ناپذير دانست بلکه آن ها را ارزش هاي ذاتي قلمداد کرد. مفهوم رومانتيک برادري مرسوم در فاشيستم اين ويژگي ها را جبران نمي کند، زيرا برادري فاشيستي برادري در تسليم است.

ويژگي فاشيسم تأکيد بر خشونت است که از حدّ شناسايي معقول اهميت خشونت در سياست در مي گذرد و به پرستش عرفاني آن مبدل مي شود. خون و مرگ در فاشيسم جذابيتي شهواني (erotic) به دست مي آورند.»٥

از جمله مورخاني که معتقد است فاشيسم واکنش قهرآميز گروه هاي محافظه کار و سنت پرست به ارزش هاي جهان مدرن است ويس است. ويس تصورات و آرمان هايي که بر پايه ي آنها فاشيست ها جنبش خود را استوار مي کنند چنين برمي شمارد:

۱ – برداشت هاي ارگانيک از جامعه (يعني همان برداشتي که رومانتيکها از جمله هگل و مارکس داشتند)

۲ – ايده آليسم فلسفي

۳ – آرماني کردن صفات «مردانه » که معمولاً صفات و خصايل يک کشاورز يا يک روستايي است

۴ – دشمني با سرمايه داري پيشرفته

۵ – تحقير دموکراسي

۶ – برداشت هاي نخبه گرايانه از رهبري سياسي و اجتماعي

۷ – نژادپرستي و معمولاً، اما نه ضرورتاً ، يهود ستيزي

۸ – نظامي گري

۹ – کشورگشايي

بنابر نظر ويس وجه مشترک همه ي مؤلفه هاي فوق خصومت با ارزش ها و نهادهاي ليبرالي است . در جنبش هاي کاملاً فاشيستي تمامي مؤلفه هاي فوق تبلور پيدا مي کنند  اعضاي اين جنبش ها مي کوشند که پشتيباني توده اي به دست آورند و تصميم مي گيرند که براي جلب اين حمايت خشونت بي حد وحصري به کار برند و از روش هاي پيچيده ي شستشوي مغزي و کنترل انديشه استفاده کنند. سازمان هاي فاشيستي معمولاً پسوندهايي مانند سوسياليستي ، ملي ، کارگري، پرولتاريايي ، و نظير اينها را يدک مي کشند. مثلاً در آلمان فاشيست ها حزب خود را «حزب ناسيونال سوسياليسم» ناميده بودند و در انگلستان و فرانسه گروه هاي فاشيست که خصلت بارزشان بيگانه ستيزي است ، سازمان خود را «جبهه ي ملي» National Front مي خوانند.

هنگامي که فاشيست ها بر مسند قدرت تکيه زده اند به نظر مي آيد ک از پشتيبانان خود يعني گروه هاي محافظه کار و سنتي «به طور کيفي» متفاوت و متمايز شده باشند. اما اين تفاوت و تمايز فقط در مورد به کارگيري وسايل براي نيل به اهداف موردنظر است نه در مورد خود اهداف. محافظه کاران سنتي به خشونت بي اندازه اي که براي رسيدن به هدف هايشان به کار گرفته مي شود اعتراضي ندارند. زيرا ، از نظر ويس ، آنان احساس مي کنند که از جانب انديشه هاي ليبرالي و سوسياليستي ، که معمولاً با صنعتي و مدرنيزه شدن هر نظام اجتماعي امکان ظهور پيدا مي کنند، مورد تهديد قرار گرفته اند. اگر فاشيستم ، آن چنان که پروفسور ويس مدعي است ، ايدئولوژي گروه هاي محافظه کار و سنتي باشد پس بايد تاريخچه و سنتي در پشت سر خود داشته باشد و پديده ي کاملاً نو ظهوري نباشد؟ در واقع ويس بر کتاب خود عنوان سنت فاشيست ٦گذاشته است . ويس اين نظر را مردود مي داند که فاشيسم «قيام خرد ستيزان» بر ضد علم و تکنولوژي است. زيرا به عقيده ي او از ديدگاه محافظه کاران تحت محاصره ي ارزش هاي مدرن و ليبرالي ، فاشيسم راه حل کاملاً «عقلاني» مشکلات و معضلات آنان شناخته مي شود. خلاصه ي کلام آن که در چارچوب صنعتي شدن، شهرنشيني و دموکراتيزه شدن نظام اجتماعي ممکن است محافظه کاران سنتي سنگر بگيرند و روش هاي فاشيستي يعني خشونت، شستشوي مغزي و کنترل انديشه ، ترور و حتي قتل عام را برگزينند به اين اميد که شايد هر آنچه را از شيوه ي زندگي سنتي ، امتيازات کهن و ارزش هاي صنفي و طبقه اي شان هنوز باقي مانده اند نجات دهند!٧

وايس در بحث خود از پيروزي فاشيست ها در آلمان و ايتاليا نشان مي دهد که فاشيست ها «تصاحب کنندگان واقعي» قدرت نبودند بلکه پيروزي آنان پي آمد ائتلاف سياسي ميان عناصر مختلف در جناح راست سياسي و نيز ميان جناح راست با گروه هايي بود که خود را از پيروزي و سلطه ي ارزش هاي مدرن، خواه ليبرالي خواه سوسياليستي ، در خطر مي ديدند، يعني صنعتگران خرده پا ، تجار خرده پا و زمين داران بزرگ و اشراف. به نظر ويس فاشيسم در جوامعي امکان پيروزي پيدا مي کند که آن ها در مرحله ي سير از يک جامعه ي سنتي به يک جامعه ي مدرن باشند. آلمان و ايتاليا دقيقاً به اين علت که وارد روند صنعتي و ليبرالي شدن قرار گرفتند در معرض قطبي شدن طبقات واقع شدند و همين قطبي شدن بستر رشد فاشيسم است. وقتي فاشيست ها در آلمان و ايتاليا قدرت را به دست گرفتند به حاميان محافظه کار خود پشت کردند و زير همه ي قولهايي زدند که در مورد «رفاه اجتماعي» به توده هاي پشتيبان خود داده بودند. اين وضع را نه محافظه کاران نخبه پيش بيني مي کردند نه توده هاي گيجي که در انتخابات به فاشيست ها رأي داده بودند.

هيتلر بيش از ديگران امکانات کنترل نظام اجتماعي را درک کرد، امکاناتي که بر اثر روش هاي مدرن وسايل ارتباط جمعي و وسايل نقليه و پليس فراهم آمده اند. ويس معتقد است که آينده ي فاشيسم، اگر آينده اي داشته باشد ، در کشورهاي در حال توسعه است. کشورهاي در حال توسعه براي آن که وارد جهان مدرن شوند بايد صنعتي گردند، و با صنعتي شدن آنها، شرايطي به وجود مي آيد که در چارچوب آنها انديشه ها و تصورات مدرن شکل مي گيرند.

اين انديشه ها  و تصورات نيز به نوبه ي خود و به طور گريزناپذيري گروه ها و طبقات سنتي و صاحب نفوذ را تهديد خواهند کرد و موجبات نگراني خاطر آنان را فراهم خواهند ساخت . از اين رو گروه هاي محافظه کار و سنتي به فکر پياده کردن برنامه ي فاشيستي مي افتند تا امتيازاتي را که در نظام کهن داشته اند حفظ کنند و در عين حال از مواهب جديد نيز بهره گيرند. در کشورهاي غير غربي خطر بي واسطه نه توتاليتارسيم چپ بلکه توتاليتاريسم راست است. فاشيسم وقتي در کشوري ظهور مي کند که گروه هاي متنفذ محافظه کار با گروه هايي که بر اثر صنعتي شدن کشور پا به عرصه ي وجود گذاشته اند از لحاظ آرمان ها و انديشه ها و تصورات و سليقه ها برخورد کنند. فاشيسم به رغم راديکال بودنش، جنبش اجتماعي محافظه کاري است که با انديشه ها و منافع طبقات محافظه کار ارتباط تنگاتنگ دارد. ارزش ها و آمال اين طبقات محافظه کار از زمان انقلاب سال ۱۷۸۹ فرانسه به اين سو همواره در معرض تهديد بوده اند . اين گفته ي مشهور موسوليني که «من يک انقلابي و يک مرتجع ام» ٨خود شاهدي بر اين مدعاست . فاشيستها و نازي ها گروه هاي کوچک تروريست نبودند، و رهبران شان نيز نيهيليست هايي نبودند که خود را وقف به چنگ آوردن قدرت کرده باشند، بلکه آنان از نگراني ها و هراس هاي محافظه کاران سنتي بهره مي گرفتند و نماينده ي اميدهاي آنها بودند. انقلابيانِ مرتجع به اين علت توانستند در آلمان و ايتاليا قدرت سياسي را به چنگ آورند چون از سوي طبقات محافظه کار قديمي و صاحب نفوذ مورد حمايت مادي و معنوي قرار داشتند.

اغلب پژوهشگران بر تفاوت هاي ايدئولوژيکي و سياسي محافظه کاران قديمي و محافظه کاران افراطي جديد انگشت گذاشته اند.

اما آنان از ديدن اين حقيقت غفلت کرده اند که محافظه کاران قديمي نيز براي جلوگيري از پيروزي انديشه هاي آزادي خواهانه و دموکراتيک از صميم دل با محافظه کاران افراطي جديد همکاري و همدلي داشته اند.

به نظر ويس برخلاف آنچه مارکسيست ها مي گويند فاشيستم «نفس آخر سرمايه داري انحصاري نيست» بلکه «نفس آخر گروه هاي متنفد محافظه کار سنتي است» ٩فاشيست ها و نازي ها بسياري از تصورات و انديشه هاي محافظه کاران سنتي را به حد افراطي رساندند و بدانها شکل عاميانه اي دادند. گرچه فاشيست ها و نازي ها به اين تصورات پاي بند بودند و آنها را رها نمي کردند با اين وصف آنان در مقام محافظه کاران «جديد» نمي خواستند صرفاً مدافع منافع و تصورات نخبگانِ مرتجع باشند و هميشه تأکيد مي کردند که جنبش آنان پويا، بي همتا و مدرن است . موسوليني فاشيسم را اين طور تعريف مي کند:

«فاشيسم اعتقادي ديني است که در آن انسان خود را در رابطه اي نزديک با اراده ا ي عيني و عالي تر مي بيند. اين ارتباط وجود فردي و جزيي او را تعالي مي بخشد ، و او را به مقام عضويت در جماعتي رباني ارتقا مي دهد. » ۱۰

راست راديکال تصورات قديمي را به حد افراطيِ انقلابي مي رساند. فاشيست ها در تقابل با فردگرايي ماترياليستي ليبرال ها ، بر تقدم جمع، قبيله، اجتماع يا ملت بر فرد تأکيد مي ورزند. در همين خصوص موسوليني مي نويسد:

«ما آن نوع زندگي را خواستاريم که فرد از طريق قرباني کردن منافع خصوصي خود و از طريق مرگ خويش آن وجود روحاني کاملي را تحقق ببخشد که ارزش او در مقام انسان در آن قرار دارد»۱۱ و يکي از شعارهاي مشهور فاشيست هاي اسپانيايي نيز اين بود :

«مرگ بر عقل، زنده باد مرگ.»۱۲

همين که فاشيست ها و نازي ها به قدرت رسيدند به خاطر انحصار طلبي خود نتوانستند و در واقع نمي خواستند که فقط نمايندگان آن چيزي باشند که آنان خود آن را «ارتجاع کهن» مي ناميدند.

راست انقلابي سرانجام درصدد برآمد که همه ي گروه هاي رقيب را از ميان ببرد، از آن جمله گروه هايي که در به قدرت رساندنش سهم داشتند. راست انقلابي به طور تناقض آميزي در بازسازي جامعه طبق تصورات خويش بسياري از گروه هاي محافظه کار و  ارزش هاي سنتي متعلق به آنان را از ميان مي برد يعني دقيقاً  همان کاري را مي کند که ليبرال ها مي خواستند انجام دهند ولي از عهده ي آن برنمي آمدند.

عصاره ي بينش راست راديکال از سياست و جامعه در اين تصور نهفته است که خشونت و اعمال زور، نه رفرم و اصلاحات سياسي و اجتماعي ، حلاّل نارضايتي سياسي و معضلات اجتماعي است.

پس از شرح نظريات ويس اکنون به تشريح نظريات مارکسيست ها در مورد فاشيسم مي پردازيم.

طبق برداشت مارکسيستي از دولت که به بينش ابزارگرايانه معروف است و در بيانيه ي  [ = مانيفست] کمونيست نيز آمده است: «قوه ي اجراييه ي دولت مدرن چيزي جز کميته اي براي اداره ي امور مشترک کل بورژوازي نيست » .

براساس همين برداشت که به نظريه ي عامل  (agent theory) نيز شهرت دارد کمينترن ، فاشيسم را صرفاً ابزار ديکتاتوريِ «ارتجاعي ترين ، شوونيستي ترين و امپرياليستي ترين عناصر سرمايه ي مالي» ناميد. همين برداشت ابزارگرايانه از قدرت دولت سبب شده است که در اغلب موارد مارکسيست ها پيشاپيش ميان اقتصاد و حاکميت سياسي رابطه اي مستقيم و بي واسطه تصور کنند بدين معني که بپندارند طبقه اي که از لحاظ اقتصادي دست بالا را دارد ضرورتاً از لحاظ سياسي حاکميت در چنگ اوست به همين علت فاشيسم به طور از پيشي «رژيم سرمايه ي انحصاري» خوانده مي شد.

 

الگوي بعضي از مارکسيست ها براي تبيين فاشيسم کتاب هجدهم برومر اثر مارکس است . در کتاب مذکور مارکس مي کوشد پديده ي بناپارتيسم را توضيح دهد، او در اين مورد عقايد کاملاً متناقضي اظهار مي کند، و همين تناقض گويي ها سبب شده اند که راه هر گونه تبييني از هر نوع دولتي باز باشد. مثلاً در آنجا مارکس درباره ي قوه اجراييه  [ = دولت] مي گويد:

«با بناپارتيسم فرايندي به کار افتاد که از طريق آن قدرت سياسي به طور فزاينده اي از طبقات اجتماعي مستقل تر شد». ولي در واقع، مارکسيسم نه نظريه اي درباره ي بحران اقتصاد سرمايه داري دارد نه نظريه اي درباره ي دولت.

حتي مارکسيست – لنينيست دو آتشه اي مانند لويي آلتوسر بدين موضوع اعتراف مي کند او در مقاله اي  به نام : «بحران مارکسيسم» مي نويسد:

«اين موضوع که در آثار خود مارکس و به ويژه در کتاب سرمايه وحدت تئوريک وجود دارد ،اکنون برايمان روشن شده است که، وجود چنين وحدت تئوريکي افسانه اي بيش نيست.

 [ ...] بايد کاملاً بي پرده بگويم که هيچ «نظريه ي مارکسيستي در مورد دولت» وجود ندارد. البته اين سخن بدين معني نيست که مارکس و لنين از طرح اين موضوع طفره رفته اند، برعکس، اين موضوع که دولت چيست در مرکز تفکر سياسي آنان قرار داشته است. اما آنچه در آثار مارکسيست هاي کلاسيک در مبحث شکل هاي ارتباط ميان دولت از يک سو و مبارزه ي طبقاتي و سلطه ي طبقاتي از ديگر سو مي يابيم (اشاراتي مشخص است بي آن که مفاهيم تحليل شده باشند)و فقط تکرار اين هشدار است که از همه ي برداشت هاي بورژوايي در مورد اين که دولت چيست احتراز کنيم.

يعني فقط خط مميزي منفي و تعريفي منفي ارايه مي شوند  [يعني مي گويند که دولت آن چيزي نيست که نظريه پردازان و فيلسوفان سياسي بورژوا مي گويند اما در اين مورد که دولت چيست مارکسيست هاي کلاسيک چيزي نگفته اند]. مارکس و لنين مي گويند که «دولتهاي گوناگوني» وجود دارند، اما دولت چگونه حاکميت طبقاتي را تامين مي کند و دستگاه دولت چگونه کار مي کند  [= فونکسيون] ؟ نه مارکس اين پرسش ها را تحليل مي کند نه لنين. به هنگام مطالعه ي سخنراني لنين ،که در يازدهم ماه ژوئن ۱۹۱۹ در دانشگاه سوردلف Sverdlov ايراد کرده است، رقت احساس به ما دست مي دهد. او تأکيد مي کند و بارها اين موضوع را تکرار مي نمايد که پرسش دولت چيست ، پرسش دشوار و بسيار پيچيده اي است.

او به کرات مي گويد: دولت، ماشين ويژه اي است ؛ دستگاه خاصي است . او قيد «ويژه » را مرتب به کار مي برد تا به وضوح نشان دهد که دولت ماشيني مانند ديگر ماشين ها نيست اما لنين موفق نمي شود که توضيح دهد که «ويژه» در اينجا چه معنايي دارد (دولت نه «ماشين» است نه «دستگاه»).

وقتي که معادلات کوچک گرامشي را در «ياداشت هاي زندان» اش مي خوانيم همين رقت احساس به ما دست مي دهد (دولت = روز + هژموني (سروري) ، دولت = ديکتاتوري + هژموني (دولت = قهوه ي قهريه + اجتماع،  و معادلاتي نظير اينها) که در واقع نظريه اي درباره دولت نيستند بلکه سرآغاز پژوهشي در اين مورد هستند . اين معادلات همان قدر از «علم سياست» اقتباس شده اند که از لنين ؛ زيرا در خط سياسي يي هستند که هدفش به چنگ آوردن قدرت دولت به وسيله ي طبقه ي کارگر است.

احساسات متأثر کننده ي لنين و گرامشي از اين امر ناشي مي شوند که آنها مي کوشند از تعريف منفي دولت فراتر روند. اما در اين راه توفيق نمي يابند».۱۳

وقتي مارکسيسم هيچ گونه نظريه اي درباره ي دولت ، ماهيت آن و کارکردش در اختيار نداشته باشد چگونه ميتوان انتظار داشت که دولت هاي استثنايي مانند رژيم هاي هيتلر و موسوليني و استالين و مائو را توضيح دهد؟

نخستين بيانيه ي کمينترن به تاريخ ۵ نوامبر ۱۹۲۲ وضع ايتاليا و موضع سرمايه داران آن کشور را نسبت به فاشيسم چنين توصيف مي کند:

«فاشيست ها ، بيش از همه ، سلاحي در دست زمين داران بزرگ هستند. بورژوازي صنعتي و تجاري با تشويش زياد آزمايش ارتجاع درنده خو را که بلشويسم سياه مي نامند دنبال مي کنند».فاشيسم، درحقيقت، بلشويسم سياه است. چند ماه بعد خانم کلارا زتکين Clara Zetkin خاطر نشان کرد که فاشيسم صرفاً جنبشي تروريستي – ارتجاعي نيست بلکه پايگاه توده اي وسيعي دارد و از لحاظ سياسي نيز حمايت توده ها را بدست آورده و در انتخابات پارلماني پيروز شده است. به نظر خانم زتکين «اشتباهات حزب کمونيست در اين بينش نهفته است که مي پندارد فاشيسم فقط جنبشي تروريستي – نظامي است نه جنبشي توده اي با ريشه هاي عميق اجتماعي.

بايد تأکيد کرد که فاشيسم پيش از آن که از طريق مسلحانه پيروز شود از طريق سياسي و ايدئولوژيکي بر جنبش کارگري، پيروزي به دست آورده بود. »۱۴

انگلس ظهور بناپارتيسم را ناشي از تعادل نيروي طبقات متخاصم مي داند و کتاب مارکس هجدهم برومر را نيز طبق همين برداشت تفسير مي کند. ولي بعضي از مارکسيست ها مي گويند که نظر مارکس خلاف نظر انگلس است. در واقع مارکس مي گويد که پرولتاريا در سال ۱۸۴۸ در مبارزه ي با بورژوازي شکست خورده بود و بورژوازي و ايدئولوگ هايش ، بورژوازي و نمايندگانش در پارلمان نسبت به يک ديگر بيگانه شده بودند و به چشم غريبه به هم نگاه مي کردند. در چنين وضعي کودتاي ۱۸۵۱ صورت گرفت. مارکس بنا پارتيسم را چنين توصيف مي کند:

«چنين شکلي از حکومت وقتي امکان وجود پيدا مي کند که بورژوازي شکست خورده باشد  [از کي؟ معلوم نيست! چون قبلاً مارکس گفته بود که بورژوازي پرولتاريا را شکست داده بود!] اما طبقه ي کارگر هنوز نيروي حکومت کردن بر يک ملت را به دست نياورده باشد». مارکس در پايان کتاب هجدهم برومر پيش بيني مي کند که چون بناپارتيسم بر پايه ي تناقضات دروني قرار دارد چندان پايدار نيست و محکوم به فناست. اما برخلاف پيش بيني مارکس بناپارتيسم مدت بيست سال دوام آورد و سرانجام بر اثر شکست فرانسه در جنگ از ميان رفت. چنانچه فرانسه در جنگ پيروز شده بود شايد بناپارتيسم براي مدت زماني طول