|
*
پس به نظر شما
ما هنوز به
درك مدرنيته
نرسيدهايم و
نتوانستهايم
هنوز
شالودهاي
استوار براي
رهايي
تفكرمان از
قيد اسطوره فراهم
سازيم. فكر
ميكنم كه
بنابراين شما
بحث و بررسي
درباره فلسفه
و ادبيات پسامدرن
در جامعه ما
را گونهاي
برخورد
خردستيزانه
با مقولههاي
مدرنيته
ميدانيد و آن
را بحثي
انحرافي
قلمداد
ميكنيد؟
درست است؟
- مدرنيته
در كشور ما
خود را پيش از
انقلاب مشروطه
به صورت
نوگرايي ديني
نشان داد. نوگرايي
در دژ تفكر
سنتي شكاف ايجاد
كرد. شكست ايران در
برابر روسيه،
ورشكستگي
جهان كهن را
در برابر جهان
نو لااقل بر
خواص آشكار
كرد. چارهاي
نبود
جزاينكه
جامعۀ
ايراني راه
ترقي در پيش
گيرد. انقلاب
مشروطه
برخاسته از
همين نياز
بود. اما
انقلاب
مشروطه پيش رس
بود و وارداتي.
مباني آن حتي
براي خواص
نامفهوم بود
تا چه رسد به
عوام. مخالفان
مشروطه و
درصدر آنان شيخ
فضل الله نوري
درك درستتري
از پيامدهاي قانون
گذاري، آزادي
خواهي و
برابري
داشتند تا
هوادارن
مشروطه. همين
مخالفتها سبب
شد كه انقلاب
مشروطه
راديكال
نباشد و از
همان آغاز با
ارتجاع سازش
كند و
خواستههاي
ارتجاع را نيز
برآورده سازد.
اما هنوز
انقلاب
مشروطه بر
پاهاي خود
نايستاده بود
كه نيروي تازه
نفسي براي
تخطئه نظام
پارلماني و
دموكراسي به
ميدان آمد و
در جنگ با
مُدرنيتة
محافظه كار و
ناتوانايران
به ياري
ارتجاع
نيرومند
شتافت. اين
نيروي تازه
نفس كه ادعاي
علميبودن هم
ميكرد
ماركسيسم-
لنينيسم بود
كه دموكراسي
را مسخره
ميكرد و نظام
پارلماني را
پديدهاي
بورژوايي
ميدانست.
دولت
پارلماني را نمايندۀ
منافع
بورژوازي
ميشناخت و آن
را وسيلۀ
سركوب
پرولتاريا
ميدانست.
ارتجاع متكي
به سنت بود
ولي ادعاي
علميبودن
نميكرد، اما
كمونيسم اين ادعا
را نيز داشت.
پيوند
ناميمون
ارتجاع و چپ
از همين هنگام
در
تاريخايران
بسته ميشودكه
عواقب شومي براي جامعۀ
ايران داشته
است. هدف
كمونيستها
انقلاب سوسياليستي
و سرنگوني
حكومت بود و ميخواستند
با معجزۀ
برقراري
ديكتاتوري
پرولتاريا نه
تنها عقب
ماندگي
فرهنگي،
اقتصادي و
سياسي و
اجتماعي ايران را
از ميان ببرند
بلكه بهشت ايجاد
كنند. الگوي
آنها دراين
خصوص
ديكتاتوري
استالين در
شوروي بود و بهشتي
كه او در آنجا
ساخته بود!
البته بعداً الگوي
مائو و الگوي
ششلول بندهاي
آمريكاي
لاتين جاي
الگوي
استالين را
گرفتند. مدرنيته
كه از همان
آغاز ورود خود
بهايران مباني
نظرياش درك
نشده بود
وشديداً
محافظه كار و
ترسو بود
اكنون از دو
سو مورد حمله
قرار ميگرفت:
ارتجاع و
ماركسيسم-
لنينيسم.
اسطورههايي
كه ماركس و
انگلس ساخته
بودند در غرب
به خاطر رشد
عقلانيت
خريداري
نيافت؛ اما در
شرق كه تفكر
اسطورهاي
حاكم بود اين
اسطوره ها
مورد توجه
قرار گرفت. با
انقلاب اكتبر۱۹۱۷
جامعۀ
سنتي و عقب
ماندۀ
روسي با
مستعمراتش در
قفقاز و آسياي
ميانه زره
ماركسيسم –
لنينيسم به تن
كرد. البته
روسيه نسبت
بهايران و
كشور آسياي
ميانه و قفقاز
پيشرفته بود؛
اما نسبت به
جوامع غربي،
جامعه اي
عقبمانده و
سنتي بود. پس
از روسيه،
جامعه
عقبماندهتر
از روسيه يعني
چين زره
ماركسيسم-
لنينيسم را
به تن كرد.
اكنون
جنگ ميان عقب
ماندگي و
مدرنيته را
جنگ ميان
سوسياليسم و
امپرياليسم
ناميدند.
كشورهاي عقب
ماندۀ
سوسياليستي
كشورهاي عقب
مانده و
مستعمرات غرب
را بر ضد غرب
شوراندند.
اكنون عقب
ماندگي كشورها
نه تنها پديدۀ
زشتي نبود،
بلكه عقب
ماندگي به
عنوان فرهنگ بومياقوام
تقديس ميشد؛
و مدرنيته
متهم بهاين
ميگرديد كه
ابزار
امپرياليستها
براي نابودي
فرهنگهاي
بومياست.
دراين ميان
مرحوم مصدق
زمان نخست
وزيري را به
دست ميگيرد و
شعار ملي كردن
شركت نفت را
سر ميدهد وتب
غرب ستيزي را
در جامعۀ
ايران بالا
ميبرد. وجه
اشتراك اين سه
جريان
ارتجاع، حزب
توده و جبهه
ملياين
بودكه همه غرب
ستيز بودند
وغرب را مسبب
همه عقب
ماندگيهايايران
و شرق ميدانستند.
سازمانهاي
فاشيستي،كه
خصلت اصليشان
بيگانه ستيزي
است، نام جبهه
ملي(National Front) را بر خود
ميگذارندآيا
مصدق و ديگر
رهبران جبهه
ملي اين
عنوان را از
سازمانها ي
فاشيستي غربي
اخذ كردهاند
يا نه، موضوعي
است كه بنده
نميدانم. ولي
مسلم است كه
مصدق ليبرال
به معناي غربي
نبود كه
خواهان
برقراري
دولتي لائيك،
مبتني بر نظام
پارلماني و
متكي بر قوانين
موضوعه باشد.
او محافظه كار
وسنت پرست بود
نه سنت ستيز و
هوادار
مدرنيته. ذهنيت
مصدق، ذهنيتي
اسطوره اي
وعقب مانده
بود مانند
ذهنيت مهندس
بازرگان. با
مصدق هدف
انقلاب
مشروطه که اخذ
فرهنگ و تمدن
غربي بود به
گور سپرده شد
و رويارويي با
غرب جاي آن را
گرفت. ما شاهد
موضع گيري هاي
فوق
ارتجاعي جبهۀ
ملي در مقاطع
گوناگون بوده
ايم. شايد
مصدق بيشتر
تحت تاثير
موسوليني بود
تا استالين.
پايگاه طبقاتي
جنبش فاشيسم، خرده
بورژوازي
سنتي است و
مصدق نيز به
خرده بورژوازي
سنتي تكيه
ميكرد. با
ملي شدن شركت
نفت ذهن
اسطوره ساز ايراني در
خصوص اين
واقعۀ نه
چندان مهم
اسطورههاي
عجيب و غريبي
ساخت. پيروان
مصدق، سقوط او
را «هبوط » از
بهشت مي دانند.
اكنون
نبرد با غرب و
با مدرنيته را
سه جريان
دنبال
ميكردند: نيروهاي
سنتي، پيروان
مصدق و
نيروهاي چپ.
شاه هم
ميگفت: من«پدر
ملتم» و قانون
اساسي را قبول
ندارم زيرا
منطبق با
مقامي نيست
كه شاه در
جامعۀ
سنتيايران
داشته است؛ و اين قانون
اساسي از
قانون اساسي
بلژيك برگرفته
شده است.
ميبينيم كه
همه،
دموكراسي
ليبرالي را مردود
ميدانستند.
اصلا پيش از
انقلاب كسي
درباره دولت
لائيك و جامعۀ
لائيك بحث
نميكرد. شايد
اصلا ًاين
اصطلاحات را
كسي نشنيده
بود. همه
بحثها بر سر
مبارزات ضد
استعماري و ضد
امپرياليستي بود.
رژيم گذشته
نيز غرق در
شكوه و جلال
دورۀ
هخامنشي بود.
مثلاً جشن دو
هزار و پانصد
ساله شاهنشاهي
ميگرفت اما
تاريخ دو هزار
و پانصد ساله
شاهنشاهي خود
يكي از
بزرگترين
دروغهاي تاريخي
است
كهايراني
ساخته است.
كشوري كه در پيش
از اسلام
چندين قرن زير
سلطۀ
سلوكيان بوده
است و پس از
سقوط
ساسانيان چندين
قرن زير سيطرۀ
اعراب به سر
ميبرده و پس
از سقوط
امپراتوري
عرب زير يوغ
تركهاي آسياي
ميانه قرار
گرفته است، از
چه تاريخي و
چه تداوم
تاريخي
ميتواند سخن
بگويد؟ از
كدام استقلال
ميتواند داد
سخن بدهد؟
درچنين فضايي
كه نيروهاي
مختلف اجتماعي
و سياسي ساخته
بودند چگونه
ميشد از
دموكراسي،
حقوق بشر، تحمل
عقايد مخالف،
و مداراي ديني
و تالرانس سخن
گفت؟ اين
فضاي آكنده از
نفرت به غرب و
هرچه غربي است
انقلاب سال ۱۳۵۷
را پديد آورد.
رژيم شاه مظهر
وابستگي به
غرب و غربزدگي
شناخته ميشد.
گرچه رژيم شاه
در جنگ با
مدرنيته خود در
كنار ساير
نيروها قرار
داشت ولي بعضي
مظاهر
مدرنيته،
البته به شكل
بسيار محافظه
كارانه، اجازه
تجلي پيدا
ميكردند. شاه
فقط ارتشي مدرن
ميخواست، اما
مباني نظري
مدرنيته را
نميپذيرفت. اين
نکتۀ
بسيار مهم را
بگويم که
ايران در زمان
هايي هم
که اقتدار
داشته اقتدارش
نظامي بوده نه
فرهنگي. مُدرنيتة
شاه و رضا شاه
مُدرنيتة
ساختاري بودند
يعني نهاد هاي
مدرن مانند
دبستان و
دبيرستان و
دانشگاه
وآرتش ودواير
دولتي ايجاد
شدند؛ اما
ذهنيت مدرن يا
سکولار بطور
گسترده در جامعۀ
ايران
نهادينه نشد؛ همچنان
که در ترکيه
نهادينه نشده
است. با
پيروزي
انقلاب،
نيروهاي سنتي
و چپ و پيروان
مصدق با
مسائلي رو به
رو شدند كه در
خواب هم
نميديدند.
رژيم گذشته را
از ميان برده
بودند اما با
روشهاي سنتي
هم نميشد
جامعه را
اداره كرد. كم
كم كمونيستها
دريافتند كه
تصوراتشان
منطبق با
واقعيت نيست.
مصدقي ها ديدندكه
با قطع يد
استعمارگران، ايران
بهشت نشده
است. نيروهاي
سنتي، با
مسائلي روبه
رو شدند كه در
كتابهاي قدما
نيامده بود، بنابراين
راه حلي براي
آنها در دست
نداشتند. فضاي
قبل از انقلاب
از ميان رفته
بود.
* يعني
پس از انقلاب
دوباره تقابل
سنت و تجدد مطرح
شد، به نظر
شما چرااين
گونه شد وآيا
دراين فضاي
نوپديد پس از
انقلاب ما
توانستيم
تعادل و
هماهنگي
بيناين دو
(سنت و تجدد)
برقرار كنيم
يا آنكه دچار
همان دور سابق
شديم؟
- اين
تقابل از آن
رو دوباره سر
بر كشيد كه
بخشهايي از
جامعه و شيوۀ
ادارۀ
كشور به وضع
پيش از انقلاب
مشروطه
بازگشته
بودند. خطر
نوعي
توتاليتاريسم
وجود داشت.
بعضي از
روشنفكران كه
خطر توتاليتاريسم
را دريافته
بودند، دست به
انتشار كتابهاي
ضد ماركسيستي
زدند. كمونيسم
و فاشيسم توسط
بخشي از
روشنفكران
فرهيخته مورد
نقد نظري قرار
گرفتند. كم كم
آثار فروپاشي
در نظام حاكم
بر اروپاي
خاوري و شوروي
پيشين مشهود
ميشد. افيون
ماركيسسم-
لنينيسم،
اثر خود را از
دست ميداد و
براي نسل جوان
ديگر جاذبهاي
نداشت.
رومانتيسيسم
انقلابي كه
مادر فاشيسم و
كمونيسم است
ديگر رمقي
برايش باقي
نمانده است.
بعضي
ازماركسيستها
ونيروهاي
سنتي، نياز به
افيون جديدي
داشتند تا آن
را جايگزين
افيون پيشين
كنند، اين
افيون تازه
پست مدرنيسم
بود. بعضي از
ماركسيستها
همچنان به
ماركسيسم
پايبند مانده
اند وحوزۀ
عمل ماركسيسم
را از حوزۀ
نظري آن جدا
ميدانند. اما
بايد بهاين
ماركسيست ها
گفت مگر
ماركسيسم بيش
از هر نظرية
سياسي ديگري
به وحدت نظريه
با عمل معتقد
نيست؟ پس اگر
ماركسيسم در
عمل شكست
خورده و جز اردوگاه
كار اجباري و
كشتارهاي چند
ميليوني و توتاليتاريسم
ارمغان ديگري
به بشر ارزاني
نداشته است از
چسبيدن به آن
چه فايدهاي
متصور است؟
اگر قبلاً
نيروهاي سنتي
و كمونيستها،
مدرنيته را به
عنوان فرهنگ
منحط غرب و
بورژوازي
محكوم
ميكردند و آن
را محكوم به
نابودي
ميدانستند، اينك پست
مدرنيسم همين
را ميگويد.
پس بايد پست
مدرنيسم را
عَلَم كرد.
اكنون كه نظام
كمونيستي
فروريخته است
مشاهده
ميكنيم كه
كمونيسم جز
تقويت
نيروهاي عقب
ماندۀ
جامعه و حمايت
از مظاهر
سنتي، هيچ
دستاوردي براي
كشورهاي
آسياي ميانه و
قفقاز نداشته
است. اگر ديگر
كمونيسم نيست
كه پشتيبان
نيروهاي ارتجاعي
باشد پس بايد
به پست
مدرنيسم روي
كرد.
استقبال
بيش از
اندازهاي كه
در كشور ما از
پست مدرنيسم
ميشود ناشي
از روح غرب
ستيز و
مدرنيته
ستيزايراني
است. تا چند دهه
پيش
جوانانايراني
با مائوئيسم و
كاستروئيسم
همدلي داشتند.
مدتي ژان پل
سارتر به خاطر
ماركسيست
بودنش و
هياهوهايي كه
بر پا ميكرد مورد
توجه جوانان
از جمله خود
من بود. امروز
به دنبال همان
جريان نام
فوكو و دريدا
و امثالهم بر
سر زبانهاست.
ما هميشه به
دنبال مد
هستيم واين
بار نيز مد از
پاريس
آمده است.
پست مدرنيسم
دنباله جريان
اگزيستانسياليسم
است و ريشه
هايش نيز در
رومانتيسيسم
قرار دارد و ذاتا
جنبشي ديني
است كه از
الهيات مسيحي
برخاسته و
دشمن عقل و
علم است. همۀ
پست مدرنيست
ها به آثار
هگل و ماركس و
نيچه و هايدگر
ارجاع ميكنند،
يعني به آثار
كساني استناد
ميكنند كه به
نوعي با
نازيسم و
كمونيسم
ارتباط
داشتهاند. ما
هم كه از همه
لحاظ در كشوري
عقب مانده زندگي
ميكنيم بايد
افيوني در
اختيار داشته
باشيم كه
مظاهر عقب
ماندگي خود را
توجيه و تقديس
كنيم.پس از
ماركسيسم، چه
افيوني گيراتر
از پست
مدرنيسم؟!
اما
شايد بنده بيش
از هر كس
ديگري دراين
كشور به مباني
فلسفة پست
مدرنيته
پرداخته باشم.
مسلماً
ميپرسيد
چگونه؟ انجمن
بين المللي
ارنست كاسيرر
كه مركز آن در
دانشگاه
هايدلبرگ آلمان
است سايتي به
همين نام
دراينترنت
داير كرده است
كه كاسيررشناسان
جهان درباره
جنبه هاي
مختلف فلسفة
كاسيرر به بحث
و تبادل آرا
ميپردازند.
بنده نيز در آن
سايت نامهاي
با
عنوان«مترجم
فارسي» گذاشته
ام و در آن
گفته ام كه
جلد دوم فلسفه
صورتهاي سمبليك:
انديشه
اسطورهاي
كاسيرر و نيز كتاب
لوسين لوي-
برول به نام كاركردهاي
ذهني درجوامع
عقب مانده، ما
را در فهم شيوۀ
تفكر غير غربي
ياري ميدهند
و دين كاسيرر
را به لوي-
برول بيش از
آن دانسته ام
كه تاكنون گفته
شده است و
خواهان مطالعۀ
تطبيقياين
دو متفكر شده
ام.
در
همين سايت
شخصي به نام
دنيس وب پرسشي
بااين عنوان
مطرح كرده
است: «دين
پست مدرنيسم
به كاسيرر»، او
ميگويد:
«با
برگزيدن چنين
عنواني براي
پرسش خود
صرفاً ميخواسته
است اين
نكته را خاطر
نشان كند كه
چگونه انديشة
پست مدرن
بسيار شبيه به
توصيف كاسيرر
از آگاهي اسطورهاي
است. درون مايۀ
نوشته هاي پست
مدرن در
آميختن
تقابلها است. (در انديشة
اسطورهاي
نيز امور
متناقض مانعه الجمع
نيستند.) گويي
پست مدرنها
عمداً تلاش ميورزند
تا آگاهي
اسطورهاي را
باز گردانند يا
لااقل ادامه
حيات آن را
ممكن
سازند.جالب
ميبود
چنانچه در
مييافتيم كه
چه موقع كتاب فلسفه
صورتهاي
سمبليك به
فرانسه ترجمه
شده است. زيرا
يا پست ساختار
گرايان (post-
structuralists)
بويژه دريدا،
بيآنكه دين
خود را به
كاسيرر اذعان
كنند تحت
تاثير فلسفه
صورتهاي
سمبليك بوده
اند يا آن كه
انديشه هاي
كاسيرر بخشي
از روح زمان
بوده است.»
استيو
لوفتز كه
اخيراً
ترجمة
مكرري از
كتاب منطق
علوم فرهنگي
كاسيرر ارائه
داده است ونيز
كتابي با
عنوان ارنست
كاسيرر، تكرار
مدرنيته
تاليف كرده
ومقالات
زيادي هم
درباره
كاسيرر به
زبان فرانسه نگاشته
است در همان
سايت
يعني«انجمن
بين المللي
ارنست كاسيرر»
در پاسخ
بهاين پرسش
ميگويد:
«اين كه
چه موقع كتاب فلسفه
صورتهاي
سمبليك
كاسيرر به
زبان فرانسه
ترجمه شده
موضوع چندان
مهمينيست؛
زيرا برجسته
ترين
خوانندگان فرانسوي
كساني مانند
مرلو- پونتي، لاكان،
فوكو و دريدا
ميتوانستند
آثار او را به
زبان اصلي
يعني آلماني
بخوانند. اما
در خصوص دين
پست مدرنيست
ها به كاسيرر
بايد گفت كه
واضح است كه انديشه
هاي كاسيرر
تاثير بسيار
مهميبر آثار
متفكران
نامبرده
داشته اند. علاوه
براين واضح
است كه انديشه
هاي كاسيرر بخشي
از انديشه ها
و سمت گيري
زمان او هستند (همچنان كه
نظرية او
دركتاب منطق
علوم فرهنگي
نشان ميدهد).
مثلاً نقد او
از بحران
عقلانيت، نقد
او از نظرية
هوسرل دربارۀ
نشانه در جلد
سوم فلسفه صورتهاي
سمبليك، بي
شك مشابه
نقدهاي دريدا
ازمباحث
مذكورند.»
پس
كاسيرر شناسي
مانند لوفتز
معتقداست كه
پست مدرنيست
ها وامدار
كاسيرر هستند.
يكي از مباحثي
كه پست
مدرنيستها
مطرح ميكنند
نسبيت فرهنگي
است. اين
نسبيت فرهنگي
شامل نسبيت
زباني، نسبيت شناخت
شناسي و مانند اينهاست.
اما لوسين
لوي- برول و
كاسيرر آثار خود
را به بررسي
همين مباحث
اختصاص داده
اند. بدون
خواندن فلسفه
صورتهاي
سمبليك
كاسيرر و
بويژه جلد دوم
آن انديشه
اسطورهاي و
بدون خواندن كاركردهاي
ذهني در جوامع
عقب مانده
اثر لوي- برول
سخن پست
مدرنيست ها
چندان فهم پذير
نيست. پست
مدرنيست ها بر
خلاف لوي –
برول و كاسيرر
ارج بيشتري
براي آگاهي
اسطورهاي
قائل اند تا
آگاهي علمي؛ و
ذهنيت
ابتدايي را
برتر از ذهنيت
مدرن ميدانند.
پست مدرنيست
ها حرف هاي
سورئاليست ها
و دادائيست ها
را تكرار
ميكنند و
مانند
اگزيستانيساليسم
ژان پل سارتر
هياهوي زيادي
آن هم فقط در
كشور ما به پا
كرده اند. پست
مدرنيستها
مانند بعضي از
مرتاضان هندي
كه اعلام
ميكنند جهان
تا چند روز
ديگر نابود
خواهد شد،
پايان
مدرنيته يا
پايان جامعۀ
مدرن را اعلام
مي دارند و
فاجعه، يا
شايد هم رستاخيز،
را نزديك
ميدانند.
|