|
فرم
انديشهء
اسطوره اي
بخش
اول ـ علم و
اسطوره
بخش
دوم ـ علّيت
بخش
سوم ـ فضا
بخش
چهارم ـ زمان
بخش
پنجم ـ عدد
يدالله
موقن
اگراين
فرضيه را
بپذيريم که
ذهن انسان دو
ساختار اساسي
دارد: يکي
اسطوره اي ــ
ديني و ديگري
منطقي ــ علمي
، فقط
بر اساس اين
فرضيه است که
مي توانيم
مسئله ي
"امتناع تفکر
ِ" منطقي ــ علمي
را در قلمرو
انديشهء
اسطوره اي ــ
ديني مطرح
کنيم ؛ يا اين
که ،
ساختار ذهن
انسان را يکي
بدانيم ولي دو
نوع کارکرد به
آن نسبت دهيم :
يکي کارکرد
اسطوره اي ــ
ديني و ديگري
کارکرد منطقي
ــ علمي . بر
پايهء فرضيهء اخير
نيز مي توان
مسئله مذکور
را مطرح کرد ؛
اما ،
تا آنجا که
نگارنده با
آثار آقاي دکتر
آرامش
دوستدار
آشنايي
دارد،
هيچ کدام از
اين دوفرضيه
اساس بحث
ايشان قرار
نگرفته است .
از اين رو، بحث
ايشان فاقد
مقدمات
تئوريک لازم
براي اين بحث
است . آنچه در
پي مي آيد ، ارائهء
مقدمات
تئوريک چنين
بحثي است . اين
نوشته مي کوشد
تا فرم مقولات
شناخت مانند "
سوژه " و "ابژه
" ، "
عليت " ،
" فضا " ، "زمان "
و...را در اين دو
نوع ساختار ( يا
کارکرد ) نشان
دهد .
سوژه
و ابژه
(شناسنده
وموضوع
شناختني)
براي
شناخت فرم
انديشهي
اسطورهاي
بايد آن را با
فرم انديشه
علمي ـ تجربي مقابله
و مقايسه كرد.
انسان براي
دستيابي به علم
ناگزير است
ازميان
تاثرات حسي
ناپايدار و
سيال و تفكيك
ناشدهاي كه
از طريق حواس
خود از جهان
خارج دريافت
ميدارد، روابط
يا نسبت هاي
تغيرناپذيري
را كشف
كند.اين نسبت
ها يا روابط
پايدار، ساخت
تغيير ناپذير
"ابژه" و
چارچوب آن را
تشكيلميدهند.
انديشه علمي ـ
انتقادي،
مفهوم"ابژه"
را تا مبادي
عقلاني آن
دنبالميكند
وميكوشد تا
قطعيت وجود آن
را به روابط
تغيير
ناپذير، و بويژه
به مقدار و
عدد ،
تحول كند.
زيرا همين دو
نسبت، واقعيت
اشياي تجربه
شده را
تبييينميكنند.
بنابراين هر
ادراكي از شيي
تجربي يا واقعهاي
تجربي مستلزم
چنين ارزيابي
انتقادي است.
انديشه علمي
ــ منطقي ، عناصر
تغييرناپذير
را از عناصر
متغير،
و امور عرضي
را از امور
اساسي و ضروري
باز مي شناسد، وهر امر
تجربي را نه
به خودي خود
يا آنچه بي
واسطه
ارائهميدهد، بلكه در
ارتباط با
تجربه،
به منزلهءك
كل مي
سنجد و
مي آزمايد.اين
امر تجربي
چنانچه در
ارتباط با كل
تجربه تاييد
شد، به
قلمرو واقعيت
پذيرفته و وجود
عيني آن
مشخصميشود.
انديشه علمي
اين شيوهء
انتقادي را در
برابر تاثرات
حسي(و نيز
امور واقع
اجتماعي و تاريخي)
و پديدارهاي
فيزيكي
همواره
نگاهميدارد؛
شايد بعدها
روشن شود
عناصري را كه
پايدارميپنداشت، به طور
نسبي
پايدارند و وجودشان
به «عناصر
پايدارتري»
وابسته است.
در انديشه
علمي،
با پيروي
ازاين شيوه انتقادي، مرزميان«سوژه»
و «ابژه» از
همان آغاز شكل
ثابتي نمييابد
بلكه با تداوم
تجربه و
دستيابي به
اصول نظري
علمي همواره
دستخوش تغيير
است. آنچه را
واقعيت عيني
ميناميم
تنها به دنبال
فراگرد
عقلاني گزينش
و سنجش تاثرات
حسي(يا
رويدادهاي
اجتماعي و
تاريخي) و
تحليل و تركيب
آنهاست كه شكل
نهايي به
خودميگيرد.
بايد به ياد
داشت كهاين
فراگرد
پيوسته
تكرارميشود
و واقعيت
عيني(خواه
فيزيكي، خواه اجتماعي)
مجدداً مورد
سنجش و
ارزيابي
قرارميگيرد.
خصلت
اساسياين
فراگرد
عقلاني، شيوه
انتقادي آن
است. اما خصلت
اساسي انديشه
اسطورهاي، شيوه
عاطفي اش است.
برخورد
انديشهء اسطورهاي
با جهان، در
حقيقت همچون
برخورد «من»
با«تو» است و
بنابراين،
رويارويي
حيات است با
حيات. در
انديشه
اسطورهاي
فرد جزء
جداييناپذير
اجتماع است و
اجتماع نيز در
بستر طبيعت
قرار دارد و
وابسته به
نيروهاي آن
است. برخي ازاين
نيروها با
انسان(يا
اجتماع او) سر
سازگاري
دارند و در
موقع لزوم به
ياري
اوميآيندوبرخي
ديگر،
با او
دشمنيميورزند.
بنابراين
جهان از دو
دسته نيروي
دوست و دشمن
فراهم آمده
است.
تمايزميان
انديشهء علمي
وانديشهء
اسطورهاي
از
همين جا
تمايزميان
انديشهء علمي و
انديشهء
اسطورهاي
آغازميشود.
انديشهء علمي، هر شيء
يا هر پد يدار طبيعي
را جزئي
از يك گروه يا
مجموعه
ميداند كه
خصلتي همانند
اشيا يا پديدارهاي
نظير خود
دارد.
بنابراين علم
، اشيا
يا رويدادها
را
اجزاييميشناسند
كه از قوانين
كلي تبعيت
ميكنند و به
همين علت
رفتار آنها، تحت
شرايط معلوم،
قابل
پيشبيني است.
اما انديشهي
اسطورهاي
پديدارها را
به منزله «تو»
ميپندارد.اين
« تو» بيهمتا و
يگانه است و
ويژگي غير
قابل پيشبيني
هر فرد
بيهمتا را
داراست. وجودي
است كه تا
آنجا شناختي
است كه خود را
متجلي سازد.«تو»
را نميتوان
درك كرد يا
دربارهاش
انديشيد، بلكه
بايد در
رابطهاي
فعال و متقابل
به طور عاطفي
تجربهاش كرد.
در انديشه اسطورهاي
همه
پديدارهاي
طبيعي ،
همچون رعد و
برق ،
سقوط
اجسام،
خشكسالي، جزر و مد
و جزاينها به
منزله «تو» هستند.اين
«تو» اين جا بر
سر مهر است و
آن جا بر سر
كين و از همين
روست كه انديشه
اسطورهاي
براي هميشه
زنداني پديدارها
ميماند
وميان بود و
نمود و «ذهنيت»
و«عينيت»
تفاوتي قائل
نميشود واز
كشف قوانين
كلي حاكم بر
پديدارها
ناتوان است.
در
انديشه علمي
نظم وترتيب يك
پديدار و
ضرورت وجود
آن، در
ارتباط با كل
نظام مفهومي
سنجيده
ميشود و
همين كل، معيار
ارزيابي حقيقت
پديدار تجربي
و «واقعيتي» كه
در بر دارد قرارميگيرد.
بدين ترتيب در
سازمان و
آرايش تئوريك
جهان تجربه، هر امر
جزئي،
بيواسطه يا
با واسطه، به يك امر
كلي ارجاع
ميگردد و در
ارتباط با كل
ارزيابي
ميشود، مثلاً انديشهء
اسطورهاي
در برخورد با
سقوط اجسام
ميان سقوط
«اين» جسم در
اين «جا» و
«اكنون» با
سقوط «آن» جسم
در آن «جا» و
«ديروز»
ارتباطي
نميبيند
وهررويدادي
را بيهمتا
ميداند؛ اما
انديشهء
علمي،
سقوط هر جسمي
را رويدادي
نوعي قلمدادميكند
و در پي كشف
قانوني
برميآيد كه
بر سقوط تمام
اجسام حاكم
باشد. هدف
انديشهء علمي
دستيابي به
همين تركيب
كلي و جهانشمول
است تا در آن، همه
امور جزئي يا
پديدارها در
يكانگي تجربه
درك شوند. اما
براي رسيدن
بهاين تركيب
كلي بايد از
تجزيه و تحليل
آغاز كرد.
يعني پيش از
آنكه محتويات
تجربه،
منظم و مرتب
شوند و به شكل
ِ يك كل ِ
منسجم درآيند
بايد دگرگون
شوند.
براياين كار
نخست بايد آنها
را تجزيه كرد
تا به عناصر
بسيط رسيد، عناصري
كه تاثر حسي
بيواسطه نمي
تواند آنها را
فرا چنگ آورد.
آن محتويات را
نميتوان تحت
قاعدهاي كلي
و جهانشمول
درآورد و
متعين ساخت؛
زيرا سيال و
تفكيك
ناشدهاند.
براي يافتن نظمي
پايدار
درميان
پديدارها
بايد به«شالوده»ي آنها
راه يافت.
مثلا حس
لامسه،
گرمي جسمي را
حس ميكند؛
اما براي تبيين
گرماي جسم
ميبايد به
قلمروي
فراسوي پديدار
گرميرفت.
فقط هنگامي كه
جسم را متشكل
از اتم و گرمي
آن را معلول
حركت اتم ها
دانستيم، تبيين درستي
از گرمي جسم
ارائه
دادهايم.
بدون دستيابي
به چنين عناصر
اوليه و
بسيط(مثلاً در
مثال بالا اتم
ها)،
علم فاقد
شالوده خواهد
بود؛ زيرا
محتويات حسي
تفكيك ناشده و
تصاوير ادراك
حسي،
شالوده و
اساسي براي
انديشهء علمي-
تجربي ارائه
نميدهند.
تركيبي كه
تفكر تجربي
براي حصول
آنميكوشد، هميشه
مستلزم تحليل
است و فقط بر
پايه تحليل،
تركيب امكانپذيرميشود.
تركيب،
تحليل ر اپيش
فرضميگيرد
وهدف تحليل
نيز هموار
كردن راه براي
تركيب
است.
فرم
مشخص جهان علم
از
طريق دو عمل
معكوس تحليل و
تركيب
وهمبستگي متقابل
آنهاست كه
جهان علم، فرم
مشخص خود
رامييابد.
دراينجا
لازم است با
آوردن مثالي
موضوع را روشن
كنيم؛هنگامي
كه گلولهاي
از دهانهء توپي به
سوي هدف شليك
ميشود، نخست
سيري صعودي
دارد و سپس
سيري نزولي.
مشاهده صرف از
تعيين دقيق
مسير گلوله
ناتوان است.
اما اگر
مجموعه
شرايطي را كه
به طور همزمان
حركت گلوله را
تحت تاثير
قرارميدهند، از
يكديگر جدا
كنيم و سپس هر يك
از آنها را، با در
نظر گرفتن
قوانين حاكم
بر آن،
جدا جدا
بررسي
نماييم،
ميتوانيم مسير
گلوله را
تعيين كنيم.
يعني بايد
نشان دهيم كه
مسير گلوله به
دو نيروي
مختلف وابسته
است.اين دو
نيرو،
يكي ضربه
اوليه و ديگري
نيروي
جاذبهء
زمين است كه
گلوله را به سوي
مركز
خودميكشاند.
پس از آنكه
حركت گلوله را
بهاين دو
مولفه تجزيه
كرديم،
ميتوانيم
با تركيب مجدد
آنها مسير
گلوله را
تعيين كنيم.
بدين
ترتيب
ميبينيم كه
در قلمرو
انديشهء علمي،
مفهوم«عينيت»
به تحليل
مداوم عناصر
تجربه و سپس
تركيب مجدد
آنها وابسته
است. به هنگام
تحليل، خرد، عناصر
عرضي را از عناصر
اساسي و
ضروري،
و عناصر
تغيير پذير را
از عناصر تغيير
ناپذير و
پايدار
تميزميدهد.اين
فراگرد گزينش
عناصر
تجربه،
از ابزارهاي
اساسي تفكر
علمي است.
اما
انديشه
اسطورهاي در
جهان تصاوير
زندگي ميكند، جهاني
كه آن را
كاملاً عينيميداند،
اما رابطهء اسطوره
بااين جهان
از آن حالت
«بحراني»، كه
سرآغاز تفكر علمي-
انتقادي به
شمارميرود، هيچ نشانهاي
در بر ندارد.
واقعيتي
كه اسطوره را
اشباع
ميكند،
واقعيتي
تفكيك ناشده
است و انديشه
اسطورهاي
فاقد
ابزارهايي
همچون گزينش و
سنجش و تحليل
و تركيب است
تا
بتواند«لحظه»
را فرا ببرد، يعني آن
را به گذشته
يا آينده
مرتبط كند؛ يا
آن را به
منزلهء
يك امر جزئي
به كل عناصر
واقعيت
ارتباط دهد، واين همان
كاري است كه
انديشه علمي
بدان دست
ميزند، يعني هر
امر جزئي داده
شدهاي را به
ديگر امور
جزئي ارتباط
ميدهد و
سرانجام همگي
آنها را تحت
يك قانون
عمومي يا يك
فراگرد كلي
درميآورد.
آگاهي
اسطورهاي
اسير تاثر حسي
و وجود لحظهاي
آنميشود و
بدين ترتيب
زنداني پديدار
صرف
ميگردد؛ نه
انگيزهاي
دارد و نه
ابزاري، كه آنچه
را در اين «جا» و
«اكنون» ارائهميشود، بسنجد و
عينيت آن را
با ارزيابي به
وسيلهء آن
چيزي كه در
اين «جا»
و«اكنون»
ارائه
نشده،
يعني چيزي كه
متعلق به گذشته
و آينده است
محدود کند و
متعين سازد. و
اگر اين
معيارکه آن را
ميانجيگرانه
ميناميم و اساس
انديشه علمي-
انتقادي را
تشكيلميدهد
در كار نباشد،
تمامي«حقيقت»
و واقعيت
در«حضور» تاثر
حسي محض
محوميشوند
وهمهء
پديدارها هم ارز
و هم سطح مي
گردند. در
اينچا
ديگرلايه ها و
درجات مختلفي
از واقعيت
وجود ندارد.
يعني عناصر
اساسي و ضروري
از عناصر
عَرَضي، وعناصر
تغييرناپذير
و پايداراز
عناصرمتغيرو دگرگون
شونده باز
شناخته
نميشوند؛ در
نتيجه،
تصوير حاصل
از واقعيت، سطحي و
فاقد عمق است؛
وميان امر
جزئي و امر
كلي، ميان
جزء و كل، وميان
امر زودگذر و
امر پايدار
فرقي نيست.
بنابراين
انديشهء
اسطورهاي
نميتواند
ميان«ذهنيت»
و «عينيت»، ميان آرزو
و تحقق آن،
ميان شيءو
تصوير آن ،
ميان خواب و
بيداري
وميان مرده و
زنده فرقي
قائل شود.
پديدارهاي
طبيعي به
منزله
رويدادهاي
منفرد
انديشه
اسطوره اي
پديدارهاي
طبيعي يا
اجتماعي را به
منزله
رويدادهايي
منفرد
ميبيند. شرح
و گزارشاين
رويدادها و
نيز تبيين
آنها تنها در
قالب عمل بعضي
قدرت ها قابل
تصور است و ناگزير
شكل يك داستان
را به خود
ميگيرد. مثلاً
انديشهء علمي
توضيح
ميدهد كه
چگونه بعضي
تغييرات جوي،
خشكسالي را
ازميانميبرد
وسبب ريزش باران
ميشود اما
همين امر را
بابليها ميديدند
و پرنده غول
آساي
"ايمدوگودا"
را عامل ريزش
باران به
شمارميآوردند
و تصورميكردند
كهاين
پرنده،
آسمان را با
بال هاي سياه
و توفانزاي
خويشميپوشاند
و گاو ِ آسمان
را، كه
نفس داغ او
کشتزارها
راميسوزاند، ميدرد
وميبلعد.
مردم باستان با
ساختن چنين
اسطورهاي نه
سر آن داشتند
كه براي خويش
سرگرمي درست
كنند و نه در
پي ارائهء
تبيينهايي
عقلاني براي
رويدادهاي طبيعي
بودند. وجود
آنان به آن
رويدادها
وابسته بود و
آنان آن رويدادها
را گزارش
ميكردند.
آنان به طور
مستقيم نبرد
ميان قدرت
هايي را كه
يكي دشمن
حاصلخيزي و
ديگري قدرتي
ترسناك اما
دوست بود،
تجربه ميكردند.
آذرخش به
موقع،
خشكسالي را شكست
ميداد و
ازميانميبرد
و آنان را آسوده
خاطرميساخت.اين
تصاوير
آفريده
تخيلاند؛
اما افسانه
بافي محض
نيستند. تفاوت
اسطوره با
افسانه
دراين است كه
اسطورهء
واقعي ،
تصاوير و
بازيگران خود
را نه با
خيالبافي
بلكه با
مرجعيتي كه
پذيرش آن
اجباري است عرضه
ميكند.
اسطوره، ظهور
و تجلي يك «تو»
را تداومميبخشد.
ازاين رو،
خيالپردازي
اسطوره به هيچ
وجه
استعارهاي
نيست. اسطوره
، لباس
ِ نوعي انديشه
است. امااين
نوع انديشه
ازتخيل جدايي
ناپذير است و
فرمي را عرضهميكند
كه در آن، تجربه
به آگاهي رسيده
است. اسطوره،
جامعيت و
روشني بيان يك
نظريهء علمي
را ندارد و هر
چند ملموس است
و مدعي است كه
اعتبارش خدشه ناپذيراست؛
امااين
اعتبار تنها
از سوي معتقدان بدان
شناخته و
پذيرفته
ميشود وتاب
وتحمل سنجش
انتقادي را
ندارد.
گفتيم
كه انديشهء
علمي ميان
ذهنيت وعينيت
تمايز قائل
است وبراي جدا
كردناين دو
از يكديگر
روشي انتقادي
و تحليلي بنا
نهاده كه به
ياري آن، پديدارهاي
منفرد را به
رويدادهايي
نوعي كه تابع
قوانين كلي
هستند،
تحويلميكند.
مثلاً انديشهء علمي
برآمدن و
فرورفتن
خورشيد را بر
اثر چرخش زمين
به دور
محورشميداند؛
رنگ هاي
گوناگون و
اختلاف آنها
را، اختلاف
طول موج آنها
توصيفميكند.
چنانچه يكي از
خويشاوندان
خود را كه
مرده است در
خواب ببينيم،
علم، اين رويا
را آفريدهء
ذهن نيمه آگاه
ما ميداند.
بدين ترتيب
انديشهء علمي
ادراك حسي ما
را از پديدارها،
از مفاهيمي كه
به ياري آنها
پديدارها را درك
ميكنيم
جداميكند.
اما انديشهء
اسطورهاي
فاقد
ابزارهاي
تحليلي و
انتقادي است.
بنابراين
نميتواند از
زندان ِ
پديدار پاي بيرون
گذارد. در نظر
انساني كه
شيوه
انديشيدن او
اسطورهاي
است
تمايزميان
ذهنيت خود او
و عينيت بي معني
است؛ و
تقابلميان
پديدار و
واقعيت
شناخته شده
نيست. هر چيزي كه
بتواند ذهن او
را متاثر سازد
يا احساس و
اراده او را برانگيزد،
واقعي است؛
بنابراين
دليلي وجود ندارد
كه او رويا را
واقعي نداند.
روياها اغلب او
را بيش از
رويدادهاي
يكنواخت و
كسلكننده زندگي
روزانه
متاثرميسازند.
بنابراين روياها
در نظر او
اهميتي بيش از
ادراك هاي عادي
حسي دارند.
بابليها
مانند
يونانيها، شب را در
مكاني مقدس به
روزميآوردند
تا رهنمود
خدايان را در
رويا دريافت
كنند. فرعون
هاي مصر در
اسناد خويش
ثبت كردهاند
كه رويا به
آنان
القاميكرد
چه كارهايي
انجام دهند.از
نظر انسان
ابتدايي وهم
نيز واقعي
است. در سالنامههاي
آزرحادون
آشوري
ميخوانيم که
آشوري ها
مارهاي سبز دو
سر و جانداران
خارق العاده
بالدار را
ديده بودند.
مصريان دوران
پادشاهي
ميانه نيز
اژدها و
شيردال و غول
را دركنار آهو
و روباه و
جانوران ديگر
صحرا توصيفميكردند
و آنها را
واقعيميدانستند.
در
انديشه
اسطورهاي
همان گونه
كهميان خواب
و بيداري فرقي
نيست،
ميان مرده و
زنده نيز تفاوتي
وجود ندارد.
بقاي مرده و
ادامه رابطهء او با
زندگان امري
بديهي
تصورميشود؛
زيرا مرده در
واقعيت
انكارناپذير
دلتنگيها و
انتظارات و
رنج هاي
زندگان درگير
است. از نظر
ذهنيت اسطورهاي«موثر
بودن» به
معني«وجود
داشتن»است.
درك
مفهوم از طريق
تبديل آن به
جوهر مادي
گفتيم
كه انديشهء
اسطورهاي
ميان تصوير يك
شيء و خود آن
شيء فرقي
نميگذارد؛
يعني انديشهء
اسطورهاي از
درك امور
معقول
وانتزاعي ناتوان
است
ومقولهاي به
نام«ايدهآل»
يا«فرم ناب» را
نميشناسد.
ازاين
رو براي درك
مدلول يا
مفهوم
ميبايد آن را
به جوهري مادي
و ملموس تبديل
كند.اين موضوع
در همه مراحل
انديشهء
اسطورهاي
صادق است، بويژه
در عمل
اسطورهاي، در نمايش، فردي كه
در نقش شيطان
يا يكي از خدايان
ظاهرميشود،
در عمل خود
شيطان يا خود
خدا ميشود.
مردم
شناسان
معتقدندكه
مناسك مقدم بر
اسطورهها
هستند واين
نظر كاملاً
درست است؛
زيرا مناسك يا
شعائرصرفاً
رونوشت يا
بازنمايي نيستند
بلكه سراسر
واقعياند.
آنها چنان در
واقعيت عمل
درگيرند كه
جزء جدايي
ناپذير آن
شدهاند. در
مراحل مختلف
تحول فرهنگي
جوامع بشري
اين اعتقاد را
در صور بيشمارمييابيم
كه ادامه حيات
بشر و در
واقع، نجات
جهان به اجراي
درست مراسم و
مناسك وابسته
است. سرخ
پوستان
كورايي و
يوئيتوتو
معقتدند كه حاصلخيزي
مزارع آنها
بيشتر به
اجراي دقيق مراسم
و مناسك
وابسته است تا
چگونگي شخم
زدن و بذر
پاشيدن و
آبياري و
جزاينها.
از
نظر انديشهء
اسطورهاي،
مناسک
ابزارهايي
واقعياند كه
انسان به ياري
آنها بر جهان
تسلط
مييابد،
اما نه به
معناي روحاني
بلكه به معناي
صرفاً فيزيكي.
خدايان،
مناسك مختلف
را بدين منظور
به انسان
آموختند تا او
به وسيلهء آنها
جهان را منقاد
خويش كند؛
زيرا طبيعت به
رغم گردش منظم
خود، بدون
اجراي به موقع
و دقيق مناسك،
هيچ محصولي به
بار نميآورد.
گفتيم كه
انديشهء
اسطورهاي
ميان جزء و
كل تميز
نميگذارد؛
تصوير يك شخص
با خود آن شخص
تفاوتي ندارد.
تصوير يك شخص،
من ديگر اوست،
هر بلايي بر
سر آن تصوير
بيايد بر سر
او نيز خواهد
آمد.نام يك
شخص با خود آن
شخص يكي است.
به همين دليل
در شاهنامه
فردوسي
اشكبوس
كشاني به
هنگام نبرد با
رستم از
اوميپرسد:
بدو
گفت خندان كه
نام تو چيست؟ تن بي
سرت را كه
خواهد گريست؟
تهمتن چنين داد پاسخ كه نام چه پرسي
كزين پس
نبيني
تو
كام
مرا
مادرم
نام
مرگ
تو كــرد زمانه مرا پتك ترگ تو كـــرد
ميبينيم
كه رستم بيم
دارد كه نام
خود را به اشكبوس
بازگويد وحتي
نام خود را
«مرگ تو» اعلامميكند
تابدين وسيله
بر حريف چيره
شود.
بنابراين
اگر دشمن بر
نام يا تصوير
يا حتي يك تار
مو يا ناخن
شخصي دست
يابد،
بر خود شخص
دست يافته
است. مثلاً
اگر خنجري در
تصوير او فرو
رود،
آن خنجر بر
تن خود شخص نيز
فرو رفته
است(منع نقاشي
چهره اشخاص در
جوامع
ابتدايي بر
اساس همين
پندار است) و
يااگر تار مو
يا ناخن شخص
نابود شود،
صاحب آن نيز
نابود خواهد
شد.سايهء شخص نيز
همين نقش رادارد.
سايه نيز من
ديگر اوست و
هر آسيبي كه
به سايهء شخص
برسد به خود
شخص نيز خواهد
رسيد. هيچ كس
نبايد بر
سايهء شخصي
گام بگذارد؛
زيرا درآن
صورت
احتمالاً
صاحب سايه
بيمارميشود.
گاهي در
آفريقاي غربي
براي كشتن
مخفيانه
فردي، خنجر يا
نيزهاي را در
سايهء او
فروميبردند.
ميگويند
بعضي اقوام
ابتدايي از
ديدن رنگينكمان
در آسمان دچار
وحشت
واضطراب
ميشوند؛
زيرا آن را
توري
ميپندارند
كه جادوگري براي
گرفتن سايه
آنان افكنده
است.
شاهنامه
و انديشهء
اسطورهاي
در
شاهنامه
خواندهايم
كه پس از تولد
زال، او را به
سبب موي سپيد
در بيابان رها
ميكنند تا
طعمه ددان
شود. سيمرغ او
را
برميدارد و
به لانه خود
مي برد و
بزرگ ميكند
تا آنكه پدر
زال از كردهء
خويش پشيمان ميشود
و شبي در خواب
به او مژده
ميدهند كه
فرزندش زنده
است و سيمرغ
او را بزرگ
كرده است. پس
براي آوردن
فرزند به
جايگاه سيمرغ
ميرود. سيمرغ
به زال
ميگويد:
ابا خويشتن
بر يكي پر من خجـــسته بود سايه
فر من
گرت هيچ سختي
به روي آورند وراز
نيك و بد گفت
وگوي آورند
بـر آتش
برافكن يكي
پـــر من ببيني
هم انـــدر زمان
فر من
كه در زير
پرت
بپروردهام ابا بچگانت
بــــر
آوردهام
همانگه
بيايم چو ابر
سياه بي
آزارت آرم
بدين جايگاه
در
افسانهء
اسطورهاي
زال و سيمرغ
چندين خصلت
انديشهء
اسطورهاي
نمايان است:
۱-
ميان خواب و
بيداري فرقي
نيست؛ زيرا در
خواب به سام
مژده
ميدهند كه
فرزندش زنده و
دايهاش سيمرغ
است.
۲- هيچ
خط مميزي
ميان انسان و
جانوران نيست
و جانورميتواند
دايهء
انسان شود
واو را بزرگ
كند.
۳- از
جانور
افسانهاي
سيمرغ به
گوناگون سخن ميرود
كه گويي وجودش
همانند هر
جانور ديگري واقعي
است.
۴- داشتن
جزئي از يك
موجود به معني
در اختيار
داشتن كل وجود
اوست. زال با
در دست داشتن
پر سيمرغ، گويي، كل وجود
او را در
اختيار خود
دارد.
همانگونه
كه شناخت علمي
براي يافتن
سلسله مراتب
قوانين و
استقرار
شبكهاي از
روابط علت و معلولي
ميكوشد،
اسطوره
نيزبراي
استقرار
سلسله مراتب
نيروهاي
جادويي
وخدايان
تلاش ميورزد.
هر چه اسطوره،
جهان را به
بخش هاي مختلف
تقسيم كند و
آنها را به
خدايان و
شياطين گوناگون
واگذار نمايد
و قلمروهاي
واقعيت مادي و
فعاليت
انساني را زير
سلطهء آنها
قرار دهد،
جهان برايش
فهمپذيرترميشود.
گرچه جهان
اسطورهاي
بهاين شيوه
در يك كل به هم
تنبيده
ميشود؛
امااين كل
شهودي،
خصلتي متفاوت
با كل مفهومي
در شناخت علمي
دارد. در كل
اسطورهاي
نسبت ها
(مانند نسبت
هاي فرد به نوع
يا فرد به
جنس)، كه جهان
عيني را به
منزله جهاني
كه قانون بر
آن حاكم است
تشكيل
ميدهند
وجود ندارند
بلكه تمامي
واقعيت در
تصاوير متحد
كنندهء مادي
وملموس
محوميشود.
در شناخت علمي،
تنها پس از
آنكه، بر اساس
نگرشي انتقادي،
عناصراز
يكديگر تفكيك
و تك تك آنها
متعين شدند،
به تركيب آنها
پرداخته
ميشود. اما
اسطوره هر
چيزي را كه
دردسترسش
قرار گيرد- بدون
ارزيابي
انتقادي و
متعين كردن
آن- با ديگر عناصر
تركيب
ميكند. اشيا
يا
رويدادهايي
كه به اين شيوهء
اسطورهاي با
هم تركيبميشوند، خواه بر
اثر مجاورت
فضايي يا
توالي زماني
باشد خواه به
سبب مشابهت
ياعضويت در يك
طبقه يا نوع، تفاوت
هاي ماهوي خود
را از دست ميدهند
وهمه،
ذات و سرشتي
واحد مييابند.
اين
وضع در همه
مقولات مشهود
است. مثلاً در
مقوله كميت،
همانگونه كه
قبلاً گفته
شد، تفكر اسطورهاي
ميان كل و
اجزاي آن
تمايزي قائل
نيست. سايهء
يك شخص، لباس،
ناخن يا يك
تار موي او با
خود شخص يكي
است ونيز در
مقولهء كيفيت،
انديشه
اسطورهاي
ميان جوهر و
اعراض آن يا
ميان شيء و
خواص آن
تفاوتي
نميگذارد. خاصيت
يك شيء،
تعريف
جنبهاي از آن
نيست، بلكه
مبين كل شيء
است. يك جسم
خواص مختلفي ندارد،
به عكس،
هر خاصيتي
داراي وجود مادي
است.انساني كه
شجاع يا سخنور
است، اين
صفات را به
منزله
جوهرهايي
مادي دارست
كه ميتوان
آن را از او
ربود و به
ديگران منتقل
كرد. خصال و اعتقادات
نيز وجودي
مادي دارند.
در برخي قبايل،
چنانچه
اعتقادات
فردي از نظر
ديگر افراد قبيله
مردود و باطل
شمرده شود، وجود آن
اعتقادات
باطل،
سبب «نجسي» آن
شخص ميگردد
وحتي اگر
افراد ديگري
او را لمس
كنند،
آنان نيز
«نجس»
ميشوند
وبراي دفع آن،
انجام مناسك
مخصوص ضروري
است. در مصر
قديم
مفهوم«عدالت»
يا«انصاف»،
«مآت»
ناميدهميشد
و دهان پادشاه
پرستشگاه مآت
بود و مآت به
شكل خدايي
ماده تجسممي
يافت، اما در
عين حال
گفتهمي شد كه
خدايان « به
وسيلهء مآت
زندگي
ميكنند».
اين
اعتقاد
كاملاً به طور
مادي و ملموس
نشان داده
ميشد ؛يعني
در مناسك
روزانه تصوير
خداي
ماده(مآت) را
به همراه
هداياي ديگر
به خدايان
تقديمميكردند.
از نظر
انديشهء
اسطورهاي،
مرگ يك رويداد
نيست، بلكه
واقعيتي مادي
دارد. درمتون
اهرام مصر
توصيفي از
تكوين اشيا به
شرح زيرآمده
است:
" آن
هنگام كه
آسمان هنوز به
وجود نيامده
بود،
آن
هنگام كه
انسان ها هنوز
پا به عرصه وجودنگذاشته
بودند،
آن
هنگام كه
خدايان هنوز
متولد نشده بودند،
آن
هنگام كه مرگ
هنوز به وجود
نيامده بود "
در
متن فوق
تاكيدميشود
كه زندگي في
نفسه جاودان
است، تنها
دخالت عنصري
ديگر يعني مرگ
به آن
پايانميدهد.
زندگي
نيز واقعيتي
مادي دارد. در
حماسه گيل گمش، "سي
دوري" براي
گيل گمش
تاسفميخورد
وميگويد:
" گيل
گمش،
به كجا راه
مي سپري؟
زندگيي
كه جستجومي
كني هرگز نمي
يابي
زيرا
آنگاه كه
خدايان انسان
را آفريدند
مرگ را
به او بخشيدند
و زندگي را
در
دستهاي خود
نگه داشتند."
دراينجا
گفتهمي شود
كه زندگي چيزي
مادي و ملموس
است وخدايان
آن را «در دست
هاي خود نگه داشتند».
گيل گمش نيز
در پي يافتن
«گياه زندگي» بود
تا با خوردن
آن زندگي
جاويد يابد.
گفتيم
كه نام شخص با
خود شخص يكي
است و نيز گفتيم
كه انديشهء
اسطورهاي
ميان شعائر
ومناسك با
واقعيت عيني
تميز نمي
گذارد.
كوزههايي گلي
از دوران
پادشاه
مصرميانه بر
جاي مانده اند
كه مصريان نام
قبايل دشمن
خود را در
فلسطين، ليبي،
نوبيا ونيز
نام
فرمانروايان
آنها و همچنين
نام بعضي از
شورشيان را بر
آنها نوشتهاند.مصرياناين
كوزهها را با
شكوهي خاص در
مراسمي ويژه
(شايد در
تشييع جنازهء
پادشاه پيشين)
خُرد
ميكردند.
قصد
از برگزاري
اين مراسم آن
بود كه
دشمناني كه
آشكارا از
دسترس فرعون
به دور بودند
از پاي
درآيند. اگر
عمل شعائري
شكستن
كوزهها را
سمبليك
بخوانيم، نكته
اساسي آن
مراسم را درك
نكردهايم.
مصريان احساسميكردند
كه با نابودي
نام دشمنان
خود به آنان
آسيب واقعي
رساندهاند.اين
تشريفات بدين
منظور نيز
انجام مي
گرفت تا طلسم
فرخندگي را
باميدان
كارايي
بيشتري به كار
اندازند. پس
ازجاري كردن
نام دشمناني
كه«مي بايد بميرند»چنين
عباراتي را
مي خواندند:
"همهء
انديشههاي
زيانآور، همهء
سخنان
زيانآور، همه
خوابهاي زيانآور،
همه طرحهاي
زيانآور،
همه نزاعهاي
زيانآور"
و
آنگاه به شكستن
كوزهها مي
پرداختند.
مصريان
اعتقاد داشتند
كه با
گفتناين
عبارات خطاب
به كوزهها و سپس
خُرد كردن
آنها،
قدرت واقعي
دشمنان خود را
براي آسيب
رساندن به
فرعون يا
تضعيف اقتدار
او ازميان
مي برند.
گفتيم
كه انديشهء
اسطورهاي
ميان تصوير
يك شخص و خود
آن شخص تفاوتي
نمي گذارد؛
زيرا از درك
«ايدهآل» يا فرم يعني
امور انتزاعي
ناتوان است.
مصريان قديم
تصوير ماده
خداي "نوت" را، كه
جايگاهش در
آسمان بود و
نقش گيرنده
حيات را داشت، در
تابوت هاي خود
نقاشي مي كردند.
جسد بيجان
درون تابوت در
دست هاي " نوت"
قرارمي گرفت
ازاين رو
صعود مرده به
آسمان حتمي
بود.
فرم
انديشهء
اسطوره اي (۲)
علّيت
انديشهء
اسطورهاي
همان اندازه
با مفهوم عينيت
از انديشهء
علمي
متمايزميشود
كه با مفهوم
خود از علّيت؛
زيرا مفهوم
عينيت و مفهوم
علّيت يكديگر
را مشروط
ميكنند. فرم
انديشهء علّي
فرم تفكر عيني
و به عكس ، فرم
انديشهء عيني
فرم تفكر علّي
را
معينميكند.
علم درآميختگي
و درهم و
برهمي ادراك
هاي حسي را به
نظم و ترتيب
تحويلميكندكه
در آن
رويدادهاي
همانند، طبق
قوانين كلي
رويميدهند.
ابزاراين
تحويل،
علّيت است.
انديشة اسطورهاي
به طور طبيعي رابطة
علت و معلولي
راميشناسد
؛ ولي بينش ما
را از نقش
علّيت، به
منزلة امري
غير شخصي، مكانيكي
وقانون
مانند، درك
نميكند.
درواقع مفهوم
علّيت يكي
ازاركان
انديشة
اسطورهاي است
و جهان ـ
پيدايي هاي
اسطورهاي
گواهي براين
مدعاست.اين
جهان ـ
پيداييها بر
آنند تا از
طريق
افسانههاي
اسطورهاي،
كه كلاًخصلتي
تبييني
دارند،
به پرسش منشا
جهان و زايش
خدايان پاسخ
گويند و نيز
بر آنند تا
براي پيدايش
بعضي چيزها
مانند
خورشيد، ماه، بشر و
برخي از انواع
جانوران و
گياهان«تبييني»
ارائه دهند.
اسطورههايي
كه درباره كشف
آتش، پيدايش خط
و آموزش فنون
كشاورزي و طرز
تهيه پوشاك و
شيوه ساختن
خانه و
نظايراينهاست، به همين
گروه از
اساطير
متعلقاند.
زيرا، اين اسطورهها
نيزميراث
فرهنگي را
دستاورد قهرمانان
يا
منجيان(مانند
جمشيد،
تهمورث، هوشنگ و
فريدون در
اساطيرايراني)
ميدانند. اما
تفاوتميان
علّيت
اسطورهاي
وعلّيت علمي
به تقابل مفهوم
عينيت در
انديشهء
اسطورهاي و
در انديشهء
علمي
بازميگردد.
بنابر نظر
كانت، اصل علّيت
اصلي تركيبي
براي تهجي
پديدارهاست
كه از طريق
آنميتوان
پديدارها را
به صورت تجربه
قرائت كرد.
امااين
تركيب علّي، مانندتركيبي
كه در مفهوم
عينيت
ساختهميشود، مستلزم
تحليل خاصي
است.دراينجا
دوباره تركيب
و تحليل لازم
و ملزوم و
مكمل
يكديگرند. نقص
اساسي
روانشناسي
هيوم و انتقاد
روانشناختي
او از مفهوم
علّيت،
آن
بودكهاين نقش
تحليلي را
(پيش از
برقراري
رابطه علي)
نشناخت. بنابر
نظر هيوم،
علّيت از
مجاورت دو
شيء( يا دو
رويداد) در يك
مكان يا از
توالي زماني
پديدار شدن آن
ها
حاصلميشود.
هنگامي كه دو
رويداد يا دو
شيء مكرراً با
هم ظاهر شوند
سرانجام،
باميانجيگري«تخيل»، رابطة
مجاورت فضايي
يا توالي
زماني به
رابطة علت و
معلول
تبديلميشود.
به سخن ديگر،
اگر دو شيء يا
دو رويداد در
كنار هم در
فضا، يا در پي
هم در زمان، ظاهر شوند
آگاهي ما اولي
را «علّت» و
دومي
را«معلول» آنميداند.
امااين نوع
عليت، كه هيوم
منشا آن را
كشف كرده است،
در واقع علّيت
اسطورهاي
است نه علّيت
علمي.(شايد
ذكراين نكته
دراينجا
بيموردنباشد
كه رابطه علّي
كه ماركسميان
پديدارهاي
اجتماعي
برقرارميكند
دقيقاً رابطه
علّي
اسطورهاي
است.)
شناخت
علمي، مفاهيم
علّي و احكام
خود را دقيقاً
از طريق
فراگردي
متقابل با
آنچه هيوم
توصيفميكند
به
دستميآورد.اين
مفاهيم واحكام،
محتوياتي را كه
در تاثر حسي
بيواسطه
مجاور
يكديگرند، از هم
جدا و سپس
آنها را
تحليلميكندو
به شرايط پيچيدة
مختلف ارتباط
ميدهد. در
ادراك حسي محض،
به دنبال حالت
خاصA در
لحظه A۱
حالت B
در لحظة A۲ميآيد.
اما، صرفنظر
ازاينكهاين
توالي اغلب
چگونه
تكرارميشود،
اين توالي زماني
خود به خود
بهاين تصور
منجر
نميشودكه A «علت» B
است؛ مگر آنكه
مفهوم
ميانجيگرانهاي
مداخله كند.
انديشهء علمي
از حالت A
عامل ويژه
آلفا را
جداميكند و
آن را به عامل
بتا در B
پيوندميدهد.
اين موضوع كه
آلفا و بتا در
رابطهاي
ضروري يعني
رابطه علت و
معلول،
رابطه«شرط» و
«مشروط»،
نسبت به
يكديگر
قرارميگيرند، به طور
انفعالي از تعدادي
ادراك هاي حسي
به دست
نميآيد.علماين
حكم را
مجدداًميآزمايد؛
يعني
باايجاد« شرط»
يا علت
مفروض،
ميبايد
معلول مرتبط
با آن ظاهر
شود. آزمايش
فيزيكي، كه
احكام علّي در
فيزيك نهايتاً
بدان
وابستهاند، هميشه
بر تحليل و
تجزية يك
پديدار به
شرايط مختلف و
به لايههاي
گوناگون
نسبتها متكي
است.و يكي
رويداد فضايي –
زماني، كه در
آغاز به صورت
تاثرحسي محض
ارائه شده
بود،
از طريق
تحليل مداوم،
معنايي
تازهمييابد
كه مهر و نشان
يك رويداد علي
را با خود
دارد. آن
رويداد ويژه
ديگر صرفاً
رويدادي جزئي
نيست بلكه
وسيلة انتقال
و بيانگر قانوني
جامع و
جهانشمولميشود.
انقباض پاي قورباغه
در آزمايشگاه
گالواني، خود
به خود به منزلة
رويدادي
تحليل نشده،
نيروي جديد«گالوانيسم»
را اثبات
نميكرد.
گالوانيسم از
طريق فراگرد
تحليلي-
منطقي،
كه با انقباض
پاي قورباغه
ارتباط
داشت،
اثبات شد. روابط
علت و معلولي
كه علمميان
پديدارها
برقرارميكند
ثبت و تكرار
دادههاي حسي
و تجربي نيست، بلكه
برعكس، رابطه
علّي،
مجاورت صرف
تجربي عناصر
را بر
همميزند؛ يعني
محتوياتي را
كه در وجود
تجربي شان در
كنار
يكديگرند طبق
«شالوده» و «ذات»
شان از يكديگر
جدا و
تفكيكميكند
وعناصري را كه
ازديدگاه
تاثرات حسي
بيواسطه از
يكديگر
دورند، براي
ساخت مفهومي
واقعيت، به يكديگر
نزديك و
مرتبط
ميكند. نيوتن
از همين طريق
به كشف قانون
جاذبه عمومي
توفيق يافت.
او سه گروه از
پديدارهايي
را كه از نظر
مشاهدات حسي
كاملاً با
يكديگر
بيارتباط
بودند به هم
مرتبط كرد:
۱) سقوط
آزاد اجسام
۲) حركت
سيارات بر
مدارهاي بيضي
شكل به دور خورشيد
۳)
تناوب جزر و
مد.
انديشة
علمي به طور
انتزاعي
عاملي ويژه را
از كليتي
پيچيده به
منزله«شرط»
يا«علت»
بيرونميكشد
و براياين
كار از جهان
تاثرات حسي
بيواسطه
فاصلهميگيرد؛
حال آنكه
انديشة
اسطورهاي
زنداني جهان
پديدارها
باقيميماند.
ازاين رو
چنانچه دو شيء
يا دو پديدار
در مكاني واحد
در كنار هم
ظاهر شوند يا
از لحاظ
زماني به
دنبال يكديگر
قرار گيرند،
انديشه
اسطورهاي
يكي را«علت» و
ديگري را«معلول»ميپندارد.
مثلاً
جانوراني را
كه در فصل
معيني
ديدهميشوند
عموماً به
منزله آورندگان»
آن فصل و«علت»
آن در
نظرميگيرد.
در آگاهي
اسطورهاي، اين
پرستو است كه
تابستان
راميآورد.
در تخيل
اسطورهاي،
يك كل پيچيده، متشكل
از اجزا نيست
بلكه يك كل تفكيك
ناشدني
است.اين كل
را نميتوان
به عناصر يا
عوامل جداي از
يكديگر، بويژه
به عينيت و
ذهنيت، تجزيه
كرد.اما
وظيفة مفهوم
علمي علّيت
صرفاً «تركيب»
يا مرتبط كردن
عناصري كه در
ادراك حسي
حضور دارند
نيست بلكه برعكس
، نخستين
وظيفه آن
متعين
كردناين
عناصر است. تا
هنگامي
كهاين عناصر
متعين نشده
باشند،
آگاهي علمي-
تجربي فاقد
لوازم لازم
براي جدا کردن
عناصر مختلف و
تفکيک قلمرو
اشياي
گوناگون خواهد
بود و به
دنبال آن هر
گونه استنتاج
علي ناممکن
خواهد شد.
درحالي
که تفکر علمي
اساسا درپي
استقراررابطه
اي روشن وقطعي
ميان«علت هاي
»خاص و «معلول
هاي» خاص است؛
انديشهء
اسطوره اي اگر
هم به جستجوي
علت چيزي بر
آيد خود را
آزاد مي داند
که ازميان علت
هاي متعددي که
به نظرش مي
رسد يکي را
برگزيند؛
زيرا در اين
نوع انديشه هر
چيزي مي تواند
از هرچيزي
ناشي شود؛ چون
هرچيزي مي
تواند در
ارتباط مکاني
يا زماني با
هر چيز ديگري
قرار گيرد.
انديشة علمي،
امرواقع
تغيير را
بررسي مي کند؛
ولي اصولا با
تبديل يک شي
به شي ديگر
کاري ندارد و
اين تبديل را
فقط در صورتي
ممکن مي داند
و آن را مي
پذيرد که
بيانگر
قانوني کلي
باشد و بر
نسبت هاي
تابعي
(فونکسيونل) و
دترمينان هاي
(تعينگرهاي)
معيني استوار
باشد.توابع
رياضي و
دترمينان
هايي که بتوان
آنها را به
گونه اي مستقل
از اين "جا" و
"اکنون" و
اشياي موجود
در اين "جا" و
"اکنون"
معتبر دانست.
برعکس،
دگرديسي
اسطوره اي
همواره چيزي
جز ثبت يک واقعة
منحصر به فرد
نيست،
تبديل يک مادة
ملموس و منحصر
به فرد به
مادة ملموس و
منحصر به فرد
ديگر است.
مثلا در بعضي
اساطير آمده است
که کيهان
مانند ماهي از
اعماق دريا
بالا آمد يا
از کالبد سنگ
پشتي ساخته
شد. زمين از
لاشه جانوري
عظيم و خورشيد
از سنگي بزرگ
شکل گرفت.
انسان از صخره
يا از درخت
آفريده شد.
همه اين تبيين
هاي اسطوره اي
که
نامتجانس، آشفته و
فاقد قانون و
قاعده به نظر
مي آيند،
رهيافتي
واحد را به
جهان نشان مي
دهند. در حالي
که حکم علّي
علمي،
يک پديدار را
به عناصر
پايدار تجزيه
مي کند و مي
کوشد تا آن را
از طريق ترکيب
مجدد همين
عناصر و تاثير
متقابل آنها و
پيوند
پايدارشان
درک کند؛
انديشهء اسطوره
اي به کل
تفکيک نشده مي
چسبد و خود را
با تصوير کردن
سير آنچه
اتفاق افتاده
است خرسند مي
کند. شايد در
اين سير بعضي
جنبه ها تکرار
شوند؛ اما در
انديشهء
اسطوره اي
جايي براي جستجوي
قاعده يا
شرايط صوري
محدود کننده و
مميزي کننده
وجود ندارد.
شايد
اظهار اين
مطلب تناقض
آميز باشد که
انديشة
اسطوره اي بيش
از انديشة علمي
پايبند اصل
علّيت است.
تفکر اسطوره
اي هرگز نمي
پذيرد که
رويدادي ممکن
است است بر
حسب اتفاق رخ دهد.
وقوع فاجعه اي
طبيعي مانند
زلزله،
بيماري يا
مرگ هرگز اتفاقي
نيست بلکه علل
واقعي آنها
جادوست؛ بويژه
مرگ هرگز به
خودي خود واقع
نمي شود بلکه
بر اثر جادوي
دشمن پيش مي
آيد. مثلا اگر
شخصي بر اثر
اصابت نيزه
کشته شد، علت
واقعي مرگ او
زخم نيزه
نبوده بلکه
علتش جادوي
دشمن بوده است
يا ارادة يکي
از ايزدان يا
اهريمنان بر
وقوع آن تعلق
گرفته است.
در
اينجا دوباره
مشاهده مي
کنيم که اساس
اختلاف و
تباين علم
واسطوره، فرم
ويژة تبيين
علّي است نه
مفهوم علّيت.
آگاهي مفهومي
و آگاهي
اسطوره اي
اهرم تبيين را
در نقاط کاملا
متفاوتي قرار
مي دهند. علم
به اين قانع
مي شود که
واقعه اي
منفرد در فضا
و زمان را به
منزله موردي
ازقانوني
عمومي درک
کند. اما
ديگرنمي پرسد
چرااين واقعه
دراين «جا »و « اکنون
» اتفاق
افتاده است؟
بر عکس، آگاهي
اسطوره اي
هرواقعه را
منحصربه فرد
مي داند و آن
را چنين تبيين
مي کند که
واقعهء منحصر
به فرد بر اثر
ارادة يک شخص
رخ داده است، يعني
هنگامي که به
جستجوي علت مي
پردازد، در پي
يافتن چرا
وچگونه نيست
بلکه در
جستجوي شخص
است. چون در
نظرش جهان
پديدارها به
منزلة تو است؛
بنابراين
انتظار ندارد
که قانوني غير
شخصي بيابد که
فراگرد را تحت
قاعده و انتظام
قرار دهد.
گرچه مفاهيم
علّي علمي در
پي درک و تعين
امر ويژه
هستند و بدين
منظور،
هم متعددو
متمايز از
يکديگرند و هم
مکمل يکديگر، و يک
ديگر را نيز
متعين مي کنند
با اين همه
آنها هميشه
براي نامتعين
بودن جبنه هايي
از امر ويژه
قلمروي قائل
اند. زيرا
مفاهيم به سبب
سرشت انتزاعي
و ايده آل(يا
صوري) خود نمي
توانند همه
جنبه هاي يک
پديدار يا شيء
ملموس را بيان
کنند. از اين
رو براي بررسي
يک پديدار يا يک
شيء مي بايد
در وضعيت آن
جرح و تعديل
هايي صورت
گيرد تا موردي
از يک قانون
عمومي گردد.
علم هر امر
جزئي را تحت
يک امر کلي قرارمي
دهد؛ اما نمي
تواند صرفا از
اين امر کلي
آن امر جزئي
را استنتاج
کند. حتي
«قوانين ويژهء
طبيعت» چيزي
تازه و خاص
عرضه مي کنند
که در تقابل
با اصل عمومي
عليت است.
گرچه آنها
تابع اصل عليت
هستند و زير
دست آن قرار
مي گيرند اما
اصل عليت نمي
تواند فرمول
ملموس آنها را
وضع کند ونيز
نمي تواند
آنها را متعين
سازد.
در
اين جا انديشة
علمي و علوم
طبيعي با
مسالة «امر
تصادفي» روبه رو مي
شوند. در اين
ارتباط امر
تصادفي به
معني انحراف
از قانون کلي
نيست بلکه
بدين معني است
که گرچه امر
تصادفي به جرح
و تعديل اين
قانون کلي
متکي است، اما
صرفا از آن
قابل استنتاج
نيست. اگر انديشة
تئوريک علمي
بخواهد به
طريقي اين
عنصر را که از
ديدگاه قانون
عمومي
علّيت،
امر تصادفي
است،
درک کند و آن
را متعين سازد،
همانگونه که
کانت در اثر
خويش "نقد قوه
داوري" به
تفصيل بيان
کرده است، مي بايد
به مقوله ديگري
متوسل شود.
اصل علّيت محض
اکنون جاي خود
را به اصل
غايت(يا هدف)
مي دهد. آنچه
را داراي هدف
و غايت مي
دانيم،
در واقع تحت
قانون در
آوردن امر
تصادفي است.
اما
اسطوره از
همان آغاز، وقوع هر
پديداري را
داراي غايت مي
داند که
براثرعمل
ارادي يک ايزد
يا يک ديو واقع
مي شود ومعتقد
است که
نيروهاي
طبيعت چيزي جز
بيان ارادة
خدايان يا
شياطين
نيستند. اين اصل
براي تفکر
اسطوره اي
منبع نوري است
که به کل
واقعيت پرتو
مي افکند که
بي آن درک
جهان برايش
امکان پذير
نيست. براي
انديشة علمي
درک يک واقعه
چيزي نيست جز
تحويل آن به
برخي شرايط
کلي و قرار
دادن آن تحت
مجموعه اي از
قوانين و
شرايط پيچيده
و جهانشمول که
طبيعت ناميده
مي شود. مثلا
واقعة مرگ يک
انسان هنگامي
درک مي شود که
بتوان در اين
مجموعه شرايط
و قوانين بدان
جايي داد؛ به
سخن ديگر، بر اساس
شرايط
فيزيولوژيک
حيات، بتوان
مرگ را امري
ضروري و
ناگزير دانست.
اما
اگراسطوره
ضروري بودن فرآيند
جهانشمول
طبيعت را
تصديق کند باز
هم آگاهي
اسطوره اي، مرگ را
امري تصادفي
مي شناسد.
زيرا اين
تبيين علمي
آنچه را مورد
توجه و علاقهء
انديشهء
اسطوره اي است، توضيح
نمي دهد، يعني
اين نکته که
چرا اين «شخص» بايد
در اين «جا» و
«اکنون
»بميرد؟
بنابراين مرگ اين
«شخص» واقعه اي
منحصر به فرد
است و فقط در
صورتي فهم
پذير مي شود
که آن را به
چيزي منحصر به
فرد تحويل
کنيم يعني آن
را عمل ارادي
شخص ديگري
بدانيم. شناخت
علمي متمايل
به اين است که
آزادي عمل را
تحت قانون
علّيت درآورد.
اما اسطوره
براي متعين
کردن
رويدادها، آنها را
به آزادي عمل
يک شخص تحويل
مي کند. اگر آب
رودخانه بالا
نمي آيد، از
نظر انديشة
اسطوره اي
نباريدن
باران در کوه
هاي دوردست
علت اين مصيبت
نيست بلکه علت
اين است که آب رودخانه
نمي خواهد
بالا بيايد.
رودخانه يا خدايان
به يقين از
دست مردمي که
زندگي آنان به
طغيان آب
رودخانه
وابسته است
خشمگين شده
اند و در پي
آنند که به
اين طريق
پيامي را به
مردم برسانند.
بنابراين به
جاي آوردن
بعضي شعاير و
مناسک
ضروري مي
شود. مي دانيم
هنگامي که آب
دجله بالا نمي
آمد گوداي
پادشاه در پرسشتگاه
مي خوابيد تا
در رويا
دريابد که
معني خشکسالي
چيست. در مصر
از زمان هاي
بسيار قديم ارتفاع
آب رودخانه
نيل را هر
ساله ثبت مي
کردند. با اين
وصف هر سال،
هنگامي که آب
رودخانه مي بايست
بالا بيايد، فرعون
قرباني ها و هديه
هايي به
رودخانه
تقديم مي کرد.
همراه با اين
قرباني ها و
هديه ها که به
درون نيل
پرتاب مي شد، سندي
نيز بود که در
آن تعهدات نيل، يا به
صورت فرمان يا
به شکل پيمان،
گنجانده شده
بود.
انديشة
اسطوره اي
براي تبيين
مسائل
اجتماعي نيزهمين
شيوه را به
کار مي برد.
حتي وقتي که
مانند
مارکسيسم به
اين جهاني بودن
و علمي بودن
تظاهر مي
کند،
باز نمي تواند
جز در قالب
تصاوير و
مبارزه ميان
نيروهاي نيک و
بد بينديشد.
در اينجا نيز
انديشة اسطوره
اي براي تبيين
هر رويداد
اجتماعي، در پي
چگونگي وقوع
آن ووابستگي و
ارتباط آن با
ساختار آن
جامعه و وضع
گذشته و حال
آن نيست، بلکه در
جستجوي شخص بر
مي آيد:
آياارادة ابر
قدرت خاور بر
وقوع آن تعلق
گرفته است يا
ارادهء جادوگر
باختر؟ در اين
مورد نيز خصلت
اسطوره اي تبيين
هاي
مارکسيستي –
لنينيستي
کاملا آشکار
مي شود.
در
ارتباط با فرم
علّيت اسطوره
اي، به خصلت
ديگري از جهان
بيني اسطوره
اي بر مي
خوريم که
همواره مورد
تاکيد قرار
گرفته است و
آن عبارت از
رابطة ويژه اي
است که اسطوره
ميان کل يک شي
مادي و اجزاي
آن تصور مي
کند. اگر تاريخ
انديشة علمي
را مطالعه
کنيم در مي
يابيم که
مفهوم علّيت
ومقوله کل و
جزء همگام با
هم رشد کرده
اند؛ زيرا هر
دو به فراگرد
تحليل تعلق
دارند.انديشة
علمي کل را
متشکل از اجزا
مي داند و در
واقع از طريق
تعين همين اجزا
به درک کل
نايل مي شود
اما بينش
اسطوره اي هم
در
انديشه و هم
در عملِ خود، ميان کل
و اجزاي آن
هيچ تفاوتي
قائل نمي شود.
کل اجزا ندارد
و به آن ها
تقسيم نمي
شود. جزء بي
واسطه خود کل
است؛ و اسطوره
نيز بر همين
اساس عمل مي
کند. از
ديدگاه علم، کل تنها
مجموع اجزايش
نيست بلکه
عبارت از
ارتباط
متقابل اجزا
ونيز ارتباط
هر جزء با کل
است. کل به
معني وحدت
همين ارتباط
هاي ديناميک
است که هر جزء
در آن مشارکت
دارد و در
انجام دادن امور
نيز سهيم است.
در اينجا
نيزانديشة
اسطوره اي در
جهت متقابل
حرکت مي کند و
چون فاقد فرم
تحليلي علّيت
است نمي تواند
ميان کل و جزء
فصل مميزي رسم
کند؛ از اين
رو کل و اجزاي
آن را در هم ادغام
مي کند و
سرنوشت همه
آنهارا به هم
گره مي زند.
شيوة
کارکرد
انديشة
اسطوره اي را
نسبت به فضا و
زمان نيز مي
توان مطالعه کرد.
اسطوره شهود
توالي زماني
يا همزماني را
بر اساس شيوة
تفکر خود
بازآفريني مي
کند. در هر دو
حالت انديشة
اسطوره اي
تجزيه و تحليل
واقعيت را به
عوامل جزئي و
مستقل از
يکديگر و
نيزتجزيه آن
را به شرايط
جزئي،
که مبدا حرکت
تفکر علمي و
مشخصة شيوه
نگرش آن است، به دور
مي افکند. بنا
بر بينشي که
اساس جادوي
همدلانه به
شمار مي آيد، همة چيزهايي
که در
فضامجاور
يکديگر بوده
اند يا از ماده
اي واحد به
وجود آمده
اند،
يا ميانشان
پيوندي کلي يا
رابطه اي علّي
وجود دارد. بنابراين
اگر کسي ته
ماندة غذا يا
استخوان هاي
گوشتي را که
خورده است به
حال خود رها
کند در معرض
خطراتي جدي
قرار مي گيرد.
زيرا هر
اتفاقي که
براي آنها رخ
دهد براي
غذايي که جذب
بدن او شده
است نيز روي
مي دهد. مي
بينيم که
انديشة
اسطوره اي، بي
اعتنا به
فاصله فيزيکي
و مکاني، رابطه
اي همدلانه
ميان اجزاي يک
شي(در مثال
بالا غذا)
تصور مي کند.
اين رابطه
همدلانه، تجزيه و
تقسيم
ارگانيسم بدن
را به اجزاي
مختلف و تعيين
نقش آنها را
براي خود و
براي کل بي
مورد مي داند.
هر جزئي از
بدن مثلا ناخن
يا يک تار مو
با ديگر اعضاي
بدن و نيز با
کل آن همسطح
و همتراز است.
کار اعضاي بدن
بر اساس شرايط
آنها تعيين
نمي شود و نقش
و وظيفه آنها
شناخته و طبقه
بندي نمي
گردد.
همانگونه که
اجزاي بدن بر
اساس کار و
اهميت خود از
يکديگر متمايز
نمي
شوند؛همان
طور نيز تعين
زماني يعني
لحظات ويژه
زمان
هرفرآيند
عيني نيز
براساس اهميت
علّي آنها از
يکديگرمتمايز
نمي گردند. گاهي
نيزميان علت
ومعلول فرقي
نيست و اين دو
مي توانندجاي
يکديگررا
بگيرند. اگر
جنگجويي به
وسيلهء نيزه
اي زخمي شد
براي تسکين
سوزش زخم، مرهم را
بر نيزه مي
مالند يا آنکه
نيزه را در
جايي خنک مي
آويزند!
از
ديدگاه علم، يک چيز
هرگز به سادگي
علت چيز ديگري
شناخته نمي
شود؛ بلکه
تاثير آن بر
چيز ديگر تحت شرايط
مشخص و بويژه
در لحظه زماني
کاملا معين صورت
مي گيرد.
رابطة علت و
معلول آن
قدرها رابطة
ميان اشياء
شمرده نمي شود
بلکه بيشتر
رابطة ميان
تغييراتي به
شمار مي آيد
که ميان اشياي
معيني در زمان
هايي خاص به
وجود مي آيد.
با پيشرفت علم
و از طريق
توجه به همين
سير زماني، فرآيند
تغيير وتجزيه
آن به مراحل
مختلف و کاملا
متمايز و
متعين کردن هر
مرحله از فرآيند، روابط
علت و معلول
بيش از پيش پيچيده
و
ميانجيگرانه
مي شوند. نيزه
، ديگر
علت زخم
شناخته نمي
شود؛ آنچه
اتفاق مي افتد
اين است که
درلحظه معيني
مانند t۱
نيزه در بدن
فرو مي رود و
تغييري مشخص
در آن به وجود
مي آورد. اين
تغيير در زمان
هاي t۲ و t۳ و ... تغييرات
معين ديگري را
در ارگانيسم
در پي دارد که
همه آنها را
مي بايد به
منزلة شرايط
لازم و ويژه
براي ايجاد
زخم در نظر
گرفت. از آنجا
که اسطوره و
جادو هيچ جا
به چنين تجزيه
و تحليلي دست
نمي زنند، در
نتيجه،
هيچ گونه
مانع خاصي
ميان اجزاي يک
کل فضايي يا
لحظات زمان
نمي بينند. از
اين رو جادوي
همدلانه از فراز
همه تفاوت هاي
فضايي يا
زماني مي
گذرد. مثلا
جدايي فيزيکي
يا فضايي جزء
از کل(مانند جدايي
ناخن يا تار
مو از بدن)
موجب نمي شود
که رابطة علت
و معلول را
ميان آنها از
بين ببرد و به همين
شيوه «پيش از»و«
پس از» و« زودتر»
و« ديرتر» نيز با
يکديگر
آميخته مي
شوند. تنش
ميان عناصري
که از لحاظ
فضايي و زماني
از يکديگر جدا
هستند در هويت
ساده علّيت
جادويي محو مي
شود.
بينش
مادي و ملموس
انديشة
اسطوره اي در
خصوص عمل نيز
در خور توجه
است. تحليل
منطقي- علّي
عمل اساسا به
تجزيه آن به
فرآيندهاي
بسيط و جدا معطوف
است. اما حتي
جايي که بينش
اسطوره اي
توجه خود را
به فرآيند (=
پروسه) معطوف
مي کند در
جستجوي منشا و
تکوين بر مي
آيد و اين«
تکوين» را با
ماده اي عادي
وملموس
ارتباط مي دهد
. به سخن ديگر، اسطوره
فرآيند عمل را
تنها به منزله
تبديل يک ماده
به ماده ديگر
مي شناسد و در
مي يابد. در
تحليل علمي، سير
هميشه از شيء
به شرط و از ادراک
حسي و مادي به
ادراک تابعي و
کارکردي(= فونکسيونل)است؛
اما در بينش
اسطوره اي و
جادويي، تغيير
درمحدودة
ادراک مادة
ساده محصور مي
ماند. شناخت
علمي هر چه
پيشتر رود، خود را
بيش از پيش به
تحقيق در
چگونگي تغيير و
فرم ضروري آن
محدود مي کند.
اما اسطوره
صرفا پيرامون«
از کجا» و« به
کجا» پژوهش مي
کندو«از کجا» و«
به کجا» را نيز
به شکل اشياي
مادي و ملموس
مي بيند. در
اينجا عليت، نسبتي
ميانجيگرانه يا
هستي يي مستقل
نيست که با
قرار دادن خود
ميان عناصر
خاص،
آنها را
تجزيه يا
ترکيب کند.
اسطوره، تغيير
را چيزي نمي
داند جز دگرديسي
شيء معمولي و
ملموس به شيء
معمولي و ملموس
ديگر. درحالي
که انديشة
مفهومي رشته
اي پيوسته از
رويدادها را
به علت ها و
معلول ها تقسيم
مي کند و بدين
ترتيب شيوة
تغيير و قاعده
اين تغيير را
مطالعه مي
نمايد. اسطوره
چنانچه بتواند
آغاز و پايان
فرآيند
دگرديسي را به
روشني از هم
تميز دهد، نياز
خود را برآورده
مي بيند. براي
نمونه مي توان
به اين اعتقاد
مصريان قديم
اشاره کرد که
آسمان در آغاز
بر زمين
خوابيده
بود(وضعيت
آغازين)تا
اينکه شو، خداي
هوا،
آن دو را از
يکديگر جدا
کرد و اکنون
نيز ميان آنها
حايل
است(وضعيت
نهايي).مصريان
آسمان را به
شکل زني نشان
مي دادند که دست
هاي خود را
گشوده و به
سوي زمين خم
شده و شو او را
نگه داشته
است.
خصلت
در خور توجه
ديگر انديشة
اسطوره اي
سيال بودن آن
است. بدين
معني که براي
رويدادي واحد علت
هايي متناقض
ارائه مي دهد.
به ديگر سخن، انديشة
اسطوره اي
پايبند اصل
امتناع تناقض
نيست و تناقض گويي
يکي از خصلت
هاي اساسي آن
است. (اين
موضوع مستلزم
بحث جداگانه
اي است) مثلا
مي بينيم که در
اساطير مصر، خورشيد
نخستين
پادشاه مصر به
شمار مي
آيد(وضعيت
آغازين) اما
اکنون در
آسمان جاي
گرفته
است(وضعيت
نهايي). انديشة
اسطوره اي
وضعيت آغازين
و نهايي را
بدين گونه به
هم متصل مي
کند که
خورشيد- خدا
که زماني پادشاه
مصر بود و بر
زمين جاي داشت
از دست بشر خسته
شد،
بنابراين، بر ماده
خداي آسمان(يعني
نوت) نشست و
نوت خود را به
شکل گاوي بزرگ
در آورد و بر
فراز زمين
قرار گرفت. از
آن هنگام
خورشيد در
آسمان است.
ولي پيش از آن
ديديم که
نوت،
ماده خداي
آسمان،
به صورت زني
بود که خداي
هوا(شو) او را
در آسمان نگه
داشته بود.
در
حالي که
انديشة علمي
مي کوشد تا
تمامي واقعيت
را به نسبت
هاي رياضي
تجزيه نمايد و
از اين راه
آنها را درک
کند؛ انديشة اسطوره
اي مسئلهء
مربوط به
منشاها را حتي
با تحويل نسبت
هاي ناب، مانند
گام هاي موسيقي
يا سازمان
کاست ها به
جوهرهاي مادي
آغازين، حل مي
کند و به سبب
همين فرم
اساسي انديشة
اسطوره اي، همه
خواص و صفات
مي بايد
سرانجام
هويتي مادي
بيابند. مثلا
فرق ميان برهمن
(نگهبان دانش
مقدس) وسپاهي
و
«سودرا»(=کشاورزان
يا کارگران)
تنها بر اساس
اين فرض فهم
پذير مي شود که
آنان داراي
جوهرهاي مادي
متفاوتي
هستند. يعني
برهمن از سر
يا دهان
برهما،
سپاهي از
بازوها
وکشاورزان و
کارگران از
پاهاي او ساخته
شده اند. در
مارکسيسم نيز
«بوژوازي»سرشت
اهريمني دارد
و «پرولتاريا»
اهورايي. آن
يک جهان را
دوزخ کرده است
و اين يک آن را
بهشت خواهد
کرد. اگر زني
نازا باشد
علتش اين است
که «کالبد بي
فرزندي (تانو)»
در درون اوست.
درچنين تبيين
هاي مادي
وملموس تنش
دروني انديشة
اسطوره اي
آشکار مي شود؛
زيرا تخيل
اسطوره اي از
يک سو مي کوشد
تا جهان را
روحاني کند و
با آن نيز به
منزلة تو
برخورد مي
نمايد،
ولي از سوي
ديگر همه صفات
وفعاليت ها و
حتي همه حالت
ها ونسبت ها
را به شالوده
اي سخت ومادي منسوب
مي کند و به
نوعي مادي
کردن محتويات
«انديشه ها» و
«معنويات» مي
پردازد.(و اين
دقيقا همان
کاري است که
مارکسيسم نيز
انجام مي دهد.
از اين لحاظ
نيز سرشت
جادويي-
اسطوره اي مارکسيسم
آشکار مي شود.)
اين
سخن درست است
که انديشهء
اسطوره اي مي
کوشد تا با
افزودن رشته
اي از پيوندها
ميان حالات
آغازين وحالت
فرجامين، نوعي
پيوستگي ميان
علت و معلول
بيافريند، اما حتي
همين پيوندها
نيز خصلتي
مادي دارند.
از ديدگاه
عليت علمي-
تحليلي،
فرآيندي
پايدار
شناخته مي شود
که رفتار آن
منطبق با
قانوني
واحد(يا منطبق
با تابعي
تحليلي) باشد
و بتوان کل
فرآيند را به
طور منطقي تحت
آن قرار داد
وسير آن را از
لحظه اي تا لحظه
ديگر معين
کرد. يعني
بتوان در هر
لحظه حالت خاص
فرآيند را با
مقادير رياضي
نشان داد. همه
اين مقادير
مختلف رشته اي
را تشکيل مي
دهند که بيانگر
تغييرات
فرآيند است
وهمه آنها
تابع قاعده اي
کلي هستند و
به ضرورت از
همين قاعده ناشي
مي گردند. در
همين قاعده، هم يگانگي
وهم اختلاف، هم
پيوستگي وهم
گسستگي عوامل
مجزاي فرآيند
باز نموده مي
شوند. اما انديشة
اسطوره اي نه
چنين يگانگي
حاصل از ترکيب
مراحل مختلف
فرآيند را مي
شناسد ونه
يگاني مراحل
مجزا و
جداگانة آن
را. حتي زماني
که به نظر مي
آيد عملي را
به تعدادي
مراحل مختلف
قسمت مي کند، اين عمل
را کاملا به
شکل مادي و ملموس
مي بيند و آن
را در چنين
هيئتي بررسي
مي کند. يعني
هر خاصيت يا
صفتي از عمل
را به کيفيت ماده
اي ويژه منسوب
مي کند؛ ماده
اي که از يک شيء
به شيء ديگر
انتقال مي
يابد. حتي
آنچه در تفکر
علمي صفتي
عرضي يا
زودگذر به شمار
مي آيد در
انديشة
اسطوره اي
خصلتي کاملا
مادي مي يابد
و بدين طريق
انتقال پذير
مي شود. مي گويند
سرخ پوستان
هوپا درد را
جوهري مادي مي
دانند. همچنان
که قبلا گفته
شد،
انديشة اسطوره
اي صفات معنوي
و اخلاقي
رانيز
جوهرهاي مادي
انتقال پذير
مي داند. يک
شينتوي ژاپني
که آرزو دارد
از بار گناهان
خود رهايي
يابد به کاهن
رجوع مي کند و
تکه کاغذي را
که به شکل لباس
، بريده شده
است دريافت مي
دارد و نام
ونام خانوادگي
و سال و ماه
تولد خويش را
بر آن مي نويسد.
سپس کاغذ را
به بدن خود مي
مالد و پس از
اين کار بدان
فوت مي کند تا
بدين طريق همه
گناهانش به
کاغذ منتقل
شوند.در پايان
اين مراسم
تطهير،
کاغذ را که
نوعي بز بلاگردان
است به داخل
رودخانه يا
دريا مي اندازد
تا چهار خداي
تطهير آن را
به جهان زيرين
هدايت کنند و
در آنجا بي
آنکه اثري از
آن بر جاي بماند
محو شود.
مراسم
تاجگذاري
فرعون هاي مصر
با اجراي دقيق
مناسکي ويژه و
آدابي خاص برگزار
مي شد تا صفات
خدايي از طريق
تاج و چوبدست
پادشاهي و
تازيانه و
شمشير به
فرعون انتقال
يابند.اگر به
اين آلات صرفا
به منزله سمبل
و نشانه
بنگريم معناي
واقعي مراسم
تاجگذاري را
درنيافته ايم.
آن آلات، طلسم
هاي واقعي
يعني وسايل
انتقال
نيروهاي
خدايي
ونگهبانان آن
نيروها، بودند.
در ميان برخي
قبايل شمال
آفريقا، بر تخت
نشستن حاکم جديد
عمل اصلي
مناسک و
تشريفات
جانشيني است.
اورنگ
پادشاهي بتي
است که با
نيروي
اسرارآميز پادشاهي
باردار شده
است. شاهزاده
اي که بر آن مي نشيند
به سبب نيروي
جادويي تخت به
مقام پادشاهي
نايل مي شود.
با در نظر
گرفتن دو مثال
بالا در مي
يابيم که
مفهوم اسطوره
از «نيرو» با
مفهوم علمي آن
متفاوت است.
اسطوره نيرو
را
رابطه اي ديناميک
يا بيان
مجموعه روابط
علّي نمي داند
بلکه هميشه آن
را جوهري مادي
مي پندارد. اين
جوهر در سراسر
جهان توزيع
شده اما در
اشخاصي خاص
تمرکز يافته
است. جادوگر
يا جنگجوي
قبيله از جمله
کساني هستند
که از اين
نيرو
برخوردارند.
وجود اين جوهر
مادي را در
جادوگر«مانا»
گويند. جادوگر
مي تواند با
مسح کردن شخص
ديگري تمامي
اين جوهر مادي
يا بخشي از آن
را بدو منتقل
کند. در
انديشة
اسطوره اي
بيماري نيز
فرايندي نيست
که تحت شراط
شناخته شده
تجربي و عمومي
در کالبد عمل
کند،
بلکه يا ماده
اي بيگانه است
که وارد کالبد
شده يا روح
خبيثي است که
جسم را تسخير
کرده است. اين
روح نيز وجودي
مادي دارد که
مي يابد با
اجراي مناسکي
خاص يا با
خواندن اوراد
آن را از
کالبد بيرون
راند يا به
جسم ديگري
منتقل کرد.
متون طبي قديم
تب را نتيجه
ورود مواد گرم
به بدن انسان
مي دانند؛
گرمايي که
موجب تب مي
شود و نيز خود
بيماري ممکن
است يا بر اثر
چشم زخم به
وجود آيد يا
به وسيلهء
جادوي دشمن
اراده شود.
جيمز
فريزر در اثر
درخشان خود به
نام شاخة زرين(بخش
چهارم،
بزبلاگردان،
ص۳۱) مي نويسد:
غالبا
جانوران را به
منزلة وسيله
اي براي حمل يا
انتقال شر به
کار مي گيرند.
در گينه
هنگامي که کسي
بيمار و بستري
مي شود مرغي
زنده را که به
گردن او بسته
اند بر سينه
او قرار مي
دهند. چنانچه
مرغ بال هاي
خود را بر هم
زد يا قدقد
کرد،
بيمار آن را
به فال نيک مي
گيرد و
اميدوار مي
شود که درد از
او به مرغ
انتقال يافته
است و به زودي
شفا مي يابد؛
ولي چنانچه
مرغ واکنشي
نشان نداد درد
ادامه خواهد
يافت. همچنين
هنگامي که يکي
از اهالي
موريتاني به
سردرد دچار مي
شود، گوسفندي
يا بزي را مي
گيرد و آن قدر
آن را مي زند
تا حيوان از
پاي درآيد. در
اين هنگام مي
پندارد که
سردرد از او
به حيوان
منتقل شده
است.
ادامةمطلب
: مباحث ( فضا ، زمان و
عدد)در قسمت
هاي بعدي
ارائه مي شود.
فرم
انديشهء
اسطوره اي(۳)
فضا
شهود
اسطوره اي فضا
موقعيتي ميان
ادراک حسي فضا
و شناخت علمي
فضا،
يعني هندسه، دارد.
روشن است که
فضاي ادراک
حسي،
يعني فضايي
که حس بساوايي
و حس بينايي ارائه
مي دهند، با فضاي
رياضيات محض يکي
نيست. در واقع
ميان اين دو
نوع فضا
اختلاف بارزي
وجود دارد.
ويژگيهاي
فضاي رياضي
صرفا از فضاي
حسي حاصل نمي
شود،
به عکس، براي
رسيدن به فضاي
منطقي
رياضيات محض
بايد هر آنچه
را ادراک حسي
ارائه مي دهد
نفي کرد.
مقايسه ميان
فضاي فيزيولوژيک
و فضاي
متريک،
که هندسهء
اقليدسي بر
اساس آن بنا
شده، اين
تقابل را از
هر نظر اثبات
مي کند. فضاي
اقليدسي
داراي سه
ويژگي اساسي
است: پيوسته
بودن،
بي کران بودن
و همگون بودن. اما
اين ويژگيها
در تقابل با
ادراک حسي فضا
قرار دارد.
ادراک حسي
مفهوم بي
کرانگي را در
نمي يابد و از
همان ابتدا در
محدودهء
فضايي خاصي که
قوه ادراک حسي
بر آن تحميل
مي کند محصور
مي شود. در
ارتباط با
فضاي ادراک
حسي نه از بي کرانگي
فضا مي توان
سخن گفت نه از
همگون و همسان
بودن آن.
شالوده نهايي
همساني
وهمگوئي فضاي هندسي
اين است که
عناصرش، يعني
نقطه ها صرفا
تعيين
کنندهء«وضعيت»اند
و هيچگونه محتواي
مستقلي از آن
خود و بيرون
از اين نسبت ندارند.
واقعيت «نقطه
ها» صرفا در
نسبتي است که با
يکديگر دارند.
از اين رو
واقعيت آنها
صرفا تابعي(=
فونکسيونل)
است نه مادي.
از آن جا که
«نقطه ها»
اساسا فاقد
محتوايند و
فقط بيانگر
نسبتهاي محض
اند،
درباره
تفاوت آنها از
لحاظ محتوا
هيچ گونه
پرسشي مطرح
شدني نيست؛ و
همگون بودن
آنها نيز چيزي
نيست جز
يکساني در
ساخت که در
کارکرد منطقي
و معناي ايده
آل مشترک آنها
وجود دارد.از
اين رو فضاي
همگون هندسه
به هيچ وجه
فضاي ارائه
شده به ادراک
حسي نيست بلکه
فضايي است که
به طور مفهومي
ساخته مي شود.
در واقع مفهوم
هندسي همگوني
را مي توان با
اين اصل
موضوعه بيان
کرد که از هر
نقطه در فضا
بشود شکلهايي
مشابه در
اندازه و جهت
دلخواه رسم
کرد. در فضاي
ادراک حسي بي
واسطه هيچ جا
نمي توان اين
اصل موضوعه را
تحقق بخشيد. زيرا
هيچگونه
همگوني
وهمساني از
لحاظ وضعيت وجهت
وجود ندارد.
هر مکاني حا
لت خاص
خود و ارزش
ويژه خويش را
داراست. فضاي
بساوايي
وفضاي بينايي
هر دو در
مقايسه با
فضاي متريک
هندسهء
اقليدسي
ناهمگون
وناهمسان اند.
ارنست ماخ،
فيزيکدان
وفيلسوف
مشهور اتريشي
در اثر خويش
به نام شناخت
وخطا مي
نويسد: در فضاي
بساوايي
وفضاي
بينايي، جهت هاي اصلي
اندامهاي ما
مانند: پيش، پس، بالا،
پايين، چپ و
راست مشابه
يکديگر نيستند.
اگر
اين مقايسه را
معيار قرار
دهيم،
در اين باره
که فضاي
اسطوره اي و
فضاي ادراک حسي
داراي
ارتباطي
نزديک اند
وکاملا در
تقابل با فضاي
منطقي هندسه
قرار دارند
دچار ترديد مي
شويم. اما هم فضاي
اسطوره اي وهم
فضاي ادراک
حسي تماما
آفريده هاي
ملموس آگاهي
هستند که در
آنها تمايز ميان
وضعيت و
محتوا،
که شالوده
بناي فضاي
هندسي است،
امري
ناشناخته است.
در فضاي اسطوره
اي وفضاي
ادراک حسي، وضعيت
چيزي نيست که
از محتوا جدا
باشد يا به
منزلهء عنصري
با مدلولي
مستقل،
در مقابل
محتوا قرار
گيرد. تنها
چيزي را مي
توان گفت «هست»
که محتوايي
مشخص يا
محتواي حسي
منحصر به فرد
يا شهودي
داشته باشد.
از اين رو در
فضاي حسي، مانند
فضاي اسطوره
اي،
هيچ اين «جا »و آن «جايي»، اين «جا
»و آن «جاي» صرف
يا اصطلاحي محض
نيست که بتواند
در رابطه اي
کلي،
بدون توجه به
محتواي آن، قرار
گيرد؛ زيرا هر
نقطه يا هر
عنصري، نوعي
کيفيت خاص خود
را دارد. اين کيفيت
خاص را نمي
توان در قالب
مفاهيم عام
توصيف کرد
بلکه مي توان
آن را بي
واسطه تجربه
کرد. اين
کيفيت خاص به
جهت هاي فضايي
ونيز به
وضعيتهاي
فضايي وابسته
است. ديديم که
فضاي
فيزيولوژيک متفاوت
با فضاي متريک
است،
زيرا در آن، چپ و
راست،
پيش و پس، بالا و
پايين با
يکديگر تفاوت
دارند و نمي
توانند به جاي
يکديگر قرار
گيرند.
اين
اختلاف از
آنجا ناشي مي
شود که حرکت
در هر يک از
اين جهات
مستلزم حسيات
ارگانيک خاصي
است ونيز هر
يک از اين
جهات ارزشهاي
عاطفي اسطوره
اي خاصي در بر
دارد. در
تقابل با
همگوني فضاي
مفهومي
هندسه،
در فضاي
اسطوره اي، وضعيت و
جهت ، گويي، خاصيت
ويژه اي
دارند.اين
خاصيت هميشه
به خاصيت
اساسي اسطوره
اي، يعني
تقسيم جهان و
امور آن به
مقدس و غير
مقدس باز مي
گردد.
محدوديتهايي
که آگاهي
اسطوره اي
برقرار مي کند
و از طريق
آنها به قالب
ريزي فضايي
وادراکي خود
مي پردازد، بر
پايهء
محدوديت من
انسان،
به منزلهء
نفس اراده
کننده و عمل
کننده
است.من،
در رويارويي
با واقعيت
جهان خارج، موانع
خاص خود را که با
احساس و اراده
او پيوند
دارند ايجاد
مي کند.
اختلاف اساسي
ميان مکانها
يا جهات
گوناگون فضا
به همين تفاوت
ميان دو قلمرو
از هستي بازمي
گردد. يکي
قلمروي
همگاني و در
دسترس است، و ديگري
قلمروي مقدس و
محصور که از
محيط پيرامون
خود متمايز
شده است و به
دور آن حصاري
کشيده اند تا
آن را در
برابر محيط
پيرامون غير
مقدس حفاظت
کند. تصاوير و
شکلهاي
اسطوره اي
همواره همين
تفاوت اساسي
را نمايش مي
دهند.در تفکر
اسطوره
اي-ديني هر
جهت فضايي ، مکان
يکي از خدايان
است.بدين
ترتيب
انديشهء اسطوره
اي –ديني
دستگاه
مختصات فضايي
خاص خود را بر
پا مي دارد.
اما اين
دستگاه
مختصات را نه براي
اندازه
گيريهاي عيني
بلکه براي
نشان دادن
ارزشهاي
عاطفي و ذهني
به کار مي برد.
کليت
کيهان علمي
کليت قوانين
است،
کليت نسبتها
و
توابع(رياضي)
است. فضا و
زمان،
گرچه نخست به
منزلهء
جوهر،
يعني به
منزلهء چيزي
که في نفسه
وجود دارند، در نظر
گرفته مي شدند(فيزيک
نيوتني به
فضاي مطلق و
زمان مطلق اعتقاد
دارد)؛ اما
پابه پاي تحول
انديشهء
علمي،
فضا و زمان
نيز بيش از
پيش به منزلهء
سيستمي از
نسبتها
شناخته شدند.
از اين پس
وجود عيني فضا
وزمان صرفا
بدين معني است
که فضا و زمان
شهود تجربي را
امکان پذير مي
سازند و
مباديي هستند
براي ادراک
تجربي. در
فضاي شناخت
ناب،
يعني
هندسه،
رابطه کل
فضايي به جزء
فضايي،
مادي نيست
بلکه صرفا
تابعي(فونکسيونل)است.
کل فضا از به
هم پيوستن
عناصرش بنا
نمي شود بلکه
عناصر فضا،
«شرايط» بنا کنندهء
فضا هستند خط
از تکوين
نقطه،
صفحه از
تکوين خط و
جسم از تکوين
صفحه به دست
مي آيد.
انديشه، بر طبق
قانوني خاص، يکي را
از رشد ديگري
مي آفريند.
شکلهاي
پيچيدهء فضايي
را نيز از
طريق تعريف
تکويني آنها
درک مي
کنند.اين
تعريف تکويني
شيوه وقاعدهء
توليد آنها را
بيان مي کند.
بنابراين فهم
يک کل فضايي
مستلزم
بازگشت به عناصر
مولدهء آن، يعني
نقطه ها و
حرکت آنهاست.
فضاي
اسطوره اي، در
تقابل با فضاي
فونکسيونل
رياضيات
محض،
ساختاري است.
کل در فضاي
اسطوره اي بر
اثر رشد
تکويني عناصر
آن وطبق قاعده
اي معين
آفريده نمي
شود؛ بلکه ميان
کل و اجزايش
رابطه اي ذاتا
ايستا وجود
دارد.هر اندازه
کل را تقسيم
کنيم،
در تک تک اجزاي
به دست آمده
فرم يا ساختار
کل را مي
يابيم. در
تحليل رياضي
فضاي هندسي، کل به
عناصر همگون و
در نتيجه بي
شکل،
مانند خط و نقطه، تجزيه
مي شود. اما در
فضاي اسطوره اي، با تقسيم
پياپي،
ساختار از
ميان نمي رود؛
و به نظر مي
آيد که کل
جهان فضايي و
همراه با آن
کيهان،
بر طبق
الگويي مشخص
ساخته شده باشند.الگويي
که مي تواند
خود را در همه
ابعاد چه بزرگ
چه کوچک نشان
دهد. اما ساخت
در هر دو مقطع يکي
است. همه
روابط فضاي
اسطوره اي
سرانجام به
اينهماني
آغازين متکي
اند. همه آن
روابط (يا نسبتها)
نه به قانوني
ديناميک بلکه
به يکي بودن
آغازين جوهر
باز مي گردند.
با آوردن يک
مثال خصلت
فضاي اسطوره
اي را بهتر مي
توان نشان
داد:
مصريان
قديم معتقد
بودند که
آفريدگار(خورشيد-
خدا) از آبهاي
متلاطم سر
برکشيدو با
خاک خشک، تپه
کوچکي درست
کرد تا بتواند
روي آن
بايستد. اين
تپه نخستين
را، که
آفرينش از
آنجا آغاز شده
بود،
پرسشتگاه
خورشيد در
هليوپوليس مي
دانستند، اما قدس
الاقداس هر
پرسشتگاهي به
همان قداست
پرستشگاه
خورشيد بود؛ و
هر خدايي نيز، در مقام
خدايي خود، مبدا
قدرت
آفرينندگي
بود،
از اين رو در
سراسر سرزمين
مصر قدس
الاقداس هر
پرستشگاهي را با
آن تپه
نخستين(=
نمونه ازلي=
آرکه تيپ) يکي
مي انگاشتند.
بر پايه همين
عقيده درباره
پرستشگاه
فيلئا،
که در سده
چهارم پيش از
ميلاد ساخته
شده بود، گفته
شده است: اين
پرسشتگاه هنگامي
آفريده شد که
هيچ چيز موجود
نبود و چيزي آفريده
نشده بود
وزمين هنوز در
تاريکي و
تيرگي قرار
داشت. براي
ديگر
پرستشگاه ها
نيز همين ادعا
را مي کردند.
از نام
زيارتگاههاي
بزرگ در ممفيس، تبس و
هرمون تيس
صريحاً
برميآيد كه
آنها«نخستين
جزيره الهي»
هستند. مصريان
قديم وقتي
پرستشگاهيميساختند، تصورمي
كردند كه تقدس
بالقوه محل
پرستشگاه خود
به خود متجلي
يا
ظاهرميشود.
ازاين رو هر
زيارتگاهي
كيفيت ذاتي
تپه نخستين را
داشت. هم
ارزشي و
برابري هر
پرستشگاهي با
تپه نخستين در
معماري نيز
بازتاب
مييافت.
مدخل قدس الاقداس
هر پرستشگاه
چند پله
بالاتر از صحن
بود و به گونهاي
قرار گرفته
بودكه بالاتر
بودن آن كاملاً
نمايان باشد.
گورستانهاي
سلطنتي نيز با
تپه نخستين از
يك جوهر
بودند. مصريان
قديم اعتقاد
داشتند كه
مردگان و
بويژه
پادشاهان
مرده دوباره
زندهمي شوند.
ازاين رو
براي زايش دوباره
پادشاهان هيچ
مكاني خجسته
تر و هيچ محلي
مقدس تر از
تپه
نخستين(يعني
مركز نيروهاي
آفريننده كه
سامان بخشيدن
به حيات كيهان
از آنجا آغاز
شده بود) وجود
نداشت. بر
پايه چنين تصوري
گورستان
سلطنتي را نيز
به شكل هرم
مي ساختند تا
مانند تپه
نخستين باشد.
در
فضاي همگون و
پيوسته
رياضيات
محض،
جاي هر مكاني
بدون ابهام
تعيينمي شود.
از ديدگاه علمي
تنها يك محل
وجود داشته كه
در آنجا زمين
خشك(يا تپه
نخستين) از
آبهاي متلاطم
سر بر كشيده است.
اما مصريان
قديم
چنينايرادي
را مغلطه يا
سفسطه
زبانميدانستند.
زيرا در نظر
آنان همه
پرسشتگاهها و
گورستانهاي
سلطنتي همان
قداست تپه
نخستين را
داشتند. و از
آنجا كه شكل
معماري آنها
نيز مشابه تپه
نخستين(=نمونه
ازلي= آركه
تيپ) بود با
تپه نخستين از
يك جوهر
بودند.(در دو
مقالهء پيش
گفته شد كه
انديشه
اسطورهاي از
درك فرم
ناب]=ايدهآل[
ناتوان است، ازاين
رو دو شيء
مشابه را
داراي يك جوهر
ماديمي
داند.) از نظر
مصريان
قديماين سوال
بي معني بود
كه كدام يك
ازاين بناها
شايستگي
بيشتري دارد
تا تپه نخستين
خوانده شود؟ آبهاي
متلاطم
آغازين، كه
حيات از آنها
ناشي شده
بود،
در بسياري از
جاها بود و در
اقتصاد مصر
نقش حياتي خود
راايفامي
كرد. مصريان
قديمميپنداشتند
كه آبهاي
متلاطم
آغازين به شكل
اقيانوس ،
گرداگرد
زمين را نيز
فراگرفته اند.
زمين از دل آن
آبها بيرون
آمده و اكنون
روي آنها
شناور است. به
همين دليل
آبهاي زيرزمين
نيز همان
آبهاي متلاطم
آغازيناند. بر
اساس همين
تصور،
تابوت
پادشاه را در
محلي
قرارميدادند
كه به شكل
جزيره بود و
هر دو سويش
پلكان داشت.
پيراموناين
جزيره را خندقي
در
برميگرفت و
با آبي كه از
چاه
بيرونميكشيدند
پرميشد. جسد
پادشاه را
بهاين ترتيب
به
گورميسپردند
وتصورميكردند
كه در محل آفرينش(يا
تپه
نخستين)دوباره
زنده خواهد
شد. همچنين
تصورميشد
كه آب رودخانه
نيل، كه حاصلخيزي
كشتزار را
تجديد و
احياميكرد، همان
آبهاي متلاطم
آغازين باشد.
فرم
انديشة
اسطوره اي(۴)
زمان
گرچه
فرم فضا براي
ساخت جهان
عيني
اسطورهاي بسيار
مهم است؛
بااين وصف اگر
در مقولة فضا
توقف كنيم
هرگز
نميتوانيم
به هستي واقعي
يا به «قلب»
جهان
اسطورهاي
راه يابيم.
خود اصطلاحي
كه زبان با
آن،
جهان اسطورهاي
را معرفي
ميكند، بيانگر
همين نكته
است. زيرا
معناي
اصلي«ميتوس»(=اساطير)، نه
بينشي فضايي
بلكه بينشي
زماني را در
بر دارد.
ميتوس به طور
بارز«وجه»
مربوط به زمان
را ارائه
ميدهد كه در
آن، جهان به
منزلة يك كل
ديده ميشود.
اسطوره
راستين با
شهود كيهان و
اجزا و
نيروهاي آن، كه به
شكل تصاويري
مشخص، يعني به
صورتايزدان
و ديوان
درآمده باشند، شروع
نميشود؛
بلكه
با«پيدايش» و
تكوين اين
تصاوير،
با«شدن» يا
حيات در زمان
آنها،
آغازمي
گردد. هنگامي
كه ديگر
نظريايستا
دربارة
ايزدان خرسند
كننده نباشد،
رواياتي نقل
ميشود كه در
آنها
ايزدان، وجود و
سرشت خويش
رادر زمان
متجلي ميكنند.هنگامي
كه آگاهي
انسان گامي به
پيش نهد و از
تصاوير خدايان
به تاريخ آنان
يا«روايات
خدايان»
بپردازد، تنها در
آن وقت است كه
با «اساطير» به
معناي اخص و
دقيق آن سرو
كار
پيداميكنيم.
اگر مفهوم«تاريخ
خدايان» را به
مولفههاي آن
تجزيه كنيم
تاكيد نه بر
خدايان بلكه
بر تاريخ، يعني بر
شهود زماني
قرارميگيرد.
زيرا«زمان»
يكي از شرايط
تحول كامل
مفهوم خدايان
است. هرايزدي
تنها با اتكا
به تاريخ خود
براورنگايزدي
مينشيند.
هرايزدي
تنها از طريق
تاريخ خود است
كه از ديگر
نيروهاي
بيشمار و غير
شخصي طبيعت
متمايز شده به
منزلة وجودي
مستقل در
برابر آنها
قرارميگيرد
و بر آنها
چيره ميشود.
فقط هنگامي كه
جهان اسطوره
اي به جريان
افتد،
يعني هنگامي
كه ديگر صرفاً
جهان موجودات
بيتحرك
نباشد بلكه
جهان عمل شود،
ميتوان
فرديت مستقل
هر يك
ازايزدان و ديوان
را مشخص كرد.
دراينجا
خصلت ويژة
تغيير وعمل،
تاثيركردن و
متاثر شدن است
كه شالودة تعريفايزدان
و ديوان
قرارميگيرد.
درست است كه
تقسيم جهان به
مقدس و غير
مقدس شالودة آگاهي
اسطورهاي
است، اما جهان
اسطوره اي
وقتي بيان
واقعي خود
رامي يابد
كه بُعد زمان
آن را عمق
بخشيده باشد.
سرشت موجود اسطوره
اي،
نخست هنگامي
متجليميگردد
كه به منزلة
موجود مبداها
و منشاها
نمايان شود.
تمامي تقدس موجود
اسطوره اي
سرانجام به
قداست منشا آن
بازميگردد.
تقدس آن
بيواسطه درامر ارائه
شده نيست بلكه
در مبدا آن
است. در
كيفيات و صفات
آن نيست بلكه
در تكوين آن
در گذشته است. با
قرار دادن
موجود
اسطورهاي در
گذشتة دور و
در اعماق
زمان،
نه تنها
محتوايي خاص به
منزلة مقدس،
يعني چيزي كه
از لحاظ
اسطورهاي
مهم است، به آن
دادهميشود
بلكه بهاين
طريق تقدس و
مقام و منزلتش
توجيه ميگردد.«زمان»
عامل اصلي
براي توجيه
امور معنوي است؛
بويژه
عادات،
رسوم،
هنجارها و پيوندهاي
اجتماعي و
احکام
وفرايض
ديني
بهاين طريق
تقديس و
توجيهميشوند
كه آنها از
نهادهايي ناشي
شدهاند كه در
گذشتة آغازين
اسطورهاي
حاكم
بودهاند. از
ديدگاه احساس
و انديشة
اسطوره اي، خود
هستي وطبيعت اشياء
فقط هنگامي
فهم
پذيرميگردند
كه در چنين
پرسپكتيوي
گذاشته شوند.
هنگامي
يك خاصيت بارز
طبيعت(يا خصلت
مهم شيئي يا
صفت نمايان
نوعي از
جانوران)«متعين»ميشود
كه با واقعه
اي بيهمتا
در گذشته
ارتباط يابد.اين
واقعه
بيهمتا
تكوين
اسطوره اي آن
را نشانميدهد.
داستان هاي
اسطوره اي
همه اقوام
ازاين گونه
«تبيين»ها
غنياند. دراينجا
انديشة
انسان به
مرحله اي رسيده
است كه بايد
دليل وجودي
رسوم،
سنت ها و
احكام را
بداند. بدين
منظور وجود
آنها را به
گذشتة
اسطوره اي
منتقلميكند.
از ديدگاه
اسطوره، خودِ
گذشته ديگر
«چرا» ندارد.
«گذشته»،
چرايي وجود
چيزهاست. آنچه
زمان اسطوره
اي را از زمان
تاريخي
متمايزميكند
اين است كه براي
زمان اسطوره
اي، گذشتة مطلقي
وجود دارد كه
نه نيازي به
تبيين دارد
ونه تبيينپذير
است.آگاهي اسطوره
اي فرا-تاريخي
است.در
آگاهي
اسطوره اي
احکام و حدود
به زمان و
مکان وابسته
نيستند.آنها
فرا-مکاني و
فرا-زماني هستند
وتا ابد
معتبرند.
تاريخ،
وجود يك رويداد
را به رشته
اي بيپايان
از «شدن»
تجزيه ميكند
كه در آن هيچ
نقطه اي به
منزلة مبدا متمايز
نميگردد
بلكه نقطة پيش
از خود را
نشان
ميدهد؛
واين رشته تا
بينهايت در
گذشته به
عقبميرود.
مسلم است كه
اسطوره
نيزميان «بودن»
و «شدن» وميان
«اكنون» و
«گذشته» خطي
رسم ميكند.
اما وقتياين
«گذشته» به دست
آمد، اسطوره
آن را به
منزلة چيزي
ابدي ،
پايدار و «چون
و چرا
برندار»ميانگارد.
براي اسطوره، زمان به
شكل نسبت محض
نيست كه در
آن،
گذشته،
اكنون
وآينده مدام
تغيير كنند و
به يكديگر
تبديل شوند.
در زمان
اسطوره اي
مانعي نفوذناپذير، «اكنون»
تجربي را از
مبدا اسطوره
اي
جداميكند و
به هر يك «خصلت»
انتقال
ناپذيري
ميبخشد.
بدين
ترتيباين
موضوع فهم
پذيرميگردد
كه چرا گاهي
اوقات آگاهي اسطوره
اي(با همة
اهميتي كه
شهود زمان در
شكلگيري آن
دارد) آگاهي
بي زمان
ناميدهميشود.
زيرا زمان
اسطوره اي در
مقايسه با
زمان عيني(چه
زمان فيزيكي و
چه زمان
تاريخي)
براستي بي زمان
است.
تقسيم
زمان به مراحل
گوناگون به
موازات تقسيم
فضا به جهات و
نواحي مختلف
صورتميگيرد.
زمان نيز
مانند فضا به
مقدس و غير
مقدس
تقسيمميشود.
احساس اسطوره
اي به «وضعيت»
و «جهت» در فضا
نه به منزلة
نسبت محض بلكه
به منزلة
جايگاه
موجودي خاص، يعني
جايگاه ايزد
يا ديو،
مينگرد. همين
موضوع در مورد
زمان و
تقسيمات آن
صادق است.
شهود
اسطوره اي
زمان مانند
شهود اسطوره
اي فضا به
تمامي كيفي و
ملموس است نه
كمي و
انتزاعي. براي
اسطوره،
زمان«كمي
وانتزاعي»، زماني
كه آهنگي
يكنواخت
داشته باشد و
لحظات بيوقفه
در پي
يكديگرآيند و
طبق قاعده اي
معين تكرار
شوند، وجود
ندارد. تنها
چيزي كه
اسطوره مي
شناسد
تصاوير است كه
محتوايي ويژه
دارند و آنها«گشتالت»
(يا هيئت)
زماني معيني
را
آشكارميكنند؛
مانند: آمدن و
رفتن،
پا به عرصة
وجود گذاشتن
ادواري و
تغييرات
دورهاي.
بدين
ترتيب زمان، به
منزلة يك كل، به
مرزهاي مشخص
مانند خط
ميزان در نت موسيقي
تقسيم
ميشود.
اما«ضربه
هاي» آن شمرده
واندازهگيري
نميشود بلكه
فقط
احساسميگردد.
حقيقتاين
است كه آگاهي
انسان،
زماني دراز
پيش ازآنكه
بتواند
نخستين
مفاهيم مربوط
به خواص اصلي
وعيني فضا، زمان
وعدد را شكل
دهد،
ميبايد
نسبت به دورة
گردش و آهنگ
حيات بشر
حساسيت ظريفي
به دست آورده باشد.
حتي در
پايينترين
مراحل فرهنگ،
حتيميان
اقوام
ابتدايي كه
هنوز به
مرحلة
شمارش اعداد
نرسيدهاند و
به همين سبب
نميتوانند
دريافت روشني
از روابط كمي
زمان داشته
باشند،
اغلباين
احساس ذهني
نسبت به
ديناميك
حياتي فرآيند
زمان به طور شگفتآوري
رشد كرده و
بسيار ظريف و
دقيق شده است.اين
اقوام آنچه را
«حس مراحل»
اسطوره اي
مينامند، دارا
هستند و آن
رادر همة
رويدادهاي زندگي، بويژه
به هنگام گذر
از يك مرحله سني به
مرحلة سني
ديگر يا به
هنگام انتقال
از يك مقام و
منزلت
اجتماعي به
مقام و منزلت
اجتماعي
ديگر،
به
كارميبرند.
حتي در
پايينترين
سطوح،
مهم ترين
تغييرات در
زندگي فرد يا
قوم با مناسك
و انجام مراسم
مخصوص
همراهميشوند
تا از سير
يكنواخت
رويدادها جدا
و مجزا گردند.
اجراي دقيق
مناسك و
تشريفات، سير
تغييرات را از
آغاز تا پايان
محافظت خواهد
كرد. از طريقاين
مناسك،
سير يكنواخت
زندگي ياجريان
يكنواخت زمان
به مراحلي
تقسيم
ميشود. هر
مرحلهاي از
زندگي، خصلت
يكنواخت زمان
به مراحلي تقسيم
ميشود. هر
مرحله اي از
زندگي، خصلت
اسطوره اي
خاصي به
دستميآورد
كه بدان معناي
ويژه اي
ميبخشد.
زايش و مرگ، آبستني
و مادر شدن، بلوغ
جنسي و
ازدواج، همه
با مراسم و
مناسك خاص گذر
كردن وآيين
هاي تشرف
مشخصميشوند.اين
مناسك و مراسم
به مراحل
مختلف زندگي
چنان ويژگي
اسطوره اي
ميبخشند كه
به نظرميرسد
پيوسته بودن
زندگي را
ازميان ببرند.اين
عقيده ميان
اقوام
گوناگون رايج
است و به شكل
هاي مختلف
تكرارمي
شود، كه به
هنگام گذر از
يك مرحله
زندگي به
مرحله ديگر،
انسان من تازه
اي به
دستميآورد.
مثلاً كودك با
رسيدن به
مرحله
بلوغميميرد،
كودكميميرد
تا دوباره به
منزله يك جوان
بالغ متولد
شود. به طور
كلي «مرحلهاي
بحراني» كه
مدتش كوتاه يا
طولاني است دو
مر حله مهم
زندگي را از
يكديگر
جداميكند.
براي شخصي كه
دراين مرحله
بحراني قرار
دارد،
انجام بعضي
از امور واجب
و انجام برخي
حرام است.
بدين
ترتيبميبينيم
كه براي آگاهي
واحساس اسطوره
ا ي،
شهود نوعي
زمان زيست شناختي
يا تناوب جزر
و مد زندگي
مقدم بر شهود
زمان
كيهاني، به
معناي اخص،
است. در واقع
اسطوره، زمان
كيهاني را به
همين شكل
زيستشناختي
خاص
دركميكند. زيرا
از ديدگاه
آگاهي اسطوره
اي نظم
فرآيندهاي طبيعي
مانند دوره
گردش فصول و
سيارات كاملا
به منزلة
فرآيند حيات
نمايانميشوند.
آگاهي اسطوره
اي نخست
تغيير روز به
شب،
روييدن و ازميان
رفتن گياهان و
گردش فصول را
فقط با فرا
افكندناين
پديدارها به
درون وجود بشر
درك ميكند.
يعني آنها را،
گويي، در
آيينه وجود بشرميبيند.
همين
رابطه دو
جانبه به
احساس اسطوره
اي زمان
ميانجامد كه
ميان شكل
ذهني زندگي و
شهود عيني
طبيعت
پليميزند.
حتي در مرحلة
جادويي اين
دو فرم سخت به
هم تنيده شدهاند.
همين امر
توضيح
ميدهد كه
چگونه جادو
سير
فرايندهاي
عيني را
تعيين
ميكند. از ديدگاه
جادو، قانوني
تغيير ناپذير
سير خورشيد و گردش
فصول را تنظيم
نميكند بلكه
آنها تحت
تاثير قواي
اهريمني
هستند ونيز
دردسترس
نيروهاي
جادويي.
شكلهاي
بسيار
گوناگون جادوي
قياسي
ميخواهند
تا نيروهايي
را كه در سير
خورشيد يا
گردش فصول دست
دارند تحت
تاثير قرار
دهد،
يا آنها را
تقويت کند و
به عمل وادارشان
كند. مراسمي
كه حتي
امروزه
به هنگام
تحويل سال
نو(نوروز، عيد
پاك) يا در مراسم
اعتدالين(جشن
مهرگان، جشن
چهارشنبه
سوري) يا مراسمي
كه در شب يلدا
يا در شب
نخستين روز
تابستان
برگزارميشوند، بر پايه
همين بينش
جادويي هستند.
نبردهاي
دروغين كه در
مراسم و مناسك
مربوط به جشن
هاي گوناگون
درميگيرد
بر اساساين
دريافت است كه
نيروي حيات
بخش خورشيد و
نيروهاي
رويندگي
طبيعت را بايد
با اجراي
مناسك ياري
داد و آنها را
در برابر
نيروهاي مخالف
تقويت و
محافظت كرد.
شعري
از دوران مصر
باستان در دست
است كه در آن دشمنان
فرعون لعن و
نفرين
ميشوند. بايد
به ياد داشت
كه
راء(خورشيد-خدا)
نخستين حاكم
مصر بود وتا
جايي كه تصوير
راء ديده
ميشد تا آنجا
نيز قلمرو
فرمانروايي
فرعون
بود.اين
شعرميگويد
كه دشمنان
فرعون«به
هنگام سپيده
دم سال نو
مانند مار
آپوفيس
هستند.» مار
آپوفيس، تاريكي-
دشمن است كه
خورشيد هر شب
او را،
به هنگام سير
خود در جهان
زيرين (از محل
غروب آفتاب در
باختر تا محل
طلوع آن در
خاور)،
شكست ميدهد.
اما چرا
دشمنان فرعون
بايد به هنگام
سپيده دم سال
نو مانند
مارآپوفيس
باشند؟ پاسخاين
است كه آفرينش
و آغاز سال نو
همساناند. پس
نيروهاي
آفرينندگي به
هنگام سپيده
دم سال نو از
همه وقت قوي
تر و فعال
ترند. پس در
روز اول سال
نو، مصريان
دشمنان فرعون
را لعنميكردند
واين لعن را
با سحر و
افسون تقويت
مينمودند.
در
بابل از هزاره
سوم تا زمان
هلني ها، جشنها و
مراسم سال نو
چندين روز به
درازاميكشيد.
دراين مراسم
كاهنان«سفر
پيدايش» راميخواندند
و سپس نبرد
مردوخ(خداي
پيروزمند) با
هيولاي
تيامات
تقليدميشد.اين
مراسم سمبليك
نبود بلكه
بابليان
تصويرميكردند
كه در آن لحظه
نبرد واقعي
ميان مردوخ و
تيامات در
جريان است.
پادشاه بابل
تجسم مردوخ
بود. ازاين
رو، او
يا كسي از
جانب او، در نقش
مردوخ
ظاهرميشد و
با هيولاي تيامات
ميجنگيد.
بابليان
ميخواستند
بااين مناسك
و مراسم، مردوخ
را در نبرد با
هيولاي تيامات
ياري
دهند.
هم
در مصر و هم در
بابل مراسم
تاجگذاري
پادشاه در
آغاز يكي از
فصول
برگزارميشد
تا مبدا پادشاهي
جديد فرخنده
باشد. در مصر،
زمان تاجگذاري
يا در آغاز
تابستان بود،
يعني هنگامي
كه رود نيل
شروع به
طغيانميكرد
يا در آغاز
پاييز، يعني
زماني كه
طغيان رود نيل
فرو نشسته بود
وكشتزارها
پوشيده از
رسوبات شده و
آماده
بذرافشاني
بود. در بابل
هر پادشاه
سلطنت خود را
از روز اول
سال نو
آغازميكرد
و مراسم گشايش
هر پرستشگاه
جديد نيز در آن
روز
صورتميگرفت.
انديشه
اسطوره اي «حس
ِ مراحل ِ»
زمان را فقط
در قالب تصوير
ِ حيات درك
ميكند. در
نتيجه هر چيزي
را كه در زمان
حركت
ميكند، هر
چيزي را كه
متناوباً
ميآيد
وميرود، به
شكل حيات ميبيند.
بدين
سان ميبينيم
كه اسطوره از
عينيتي كه در مفهوم
فيزيكي –
رياضي زمان،
يعني زمان
مطلق نيوتني دارا
است هيچ
دريافتي
ندارد. اسطوره
زمان مطلقي را
كه «بيتوجه
به هر شيء
خارجي، در خود
و براي خود،
جريان دارد»
نميشناسد و
همين طور نيز از
زمان تاريخي
آگاهي ندارد.
بدين دليل كه
در آگاهي از
زمان تاريخي،
عوامل عيني
متعددي وجود
دارند،
زمان تاريخي
بر اساس
گاهشماري
تغيير ناپذير
و
تمايزميان«زودتر»
و «ديرتر» و
مشاهده
نظمي مشخص و
معين در تسلسل
لحظات زمان
استوار است.
اسطوره
نه از چنين
تقسيم بندي
در مراحل زمان
آگاه است ونه
از تنظيم زمان
در دستگاهي
منظم كه در آن
هر واقعه خاص
يك موقعيت و
فقط يك موقعيت
را دارا باشد.
قبلاً ديديم
كه خاصيت
انديشه
اسطوره اي اين
است كه هر جا
رابطه اي
ميان اشيا يا
امور برقرارميكند،
موجبميشود
اعضاي اين
رابطه درهم
تداخل كنند و
داراي يك جوهر
شوند.اين وضع
در قلمرو
آگاهي اسطوره
اي زمان نيز
حاكم است.
مراحل زمان، يعني
گذشته،
اكنون
وآينده از
يكديگر
متمايز نيستند.
بارها آگاهي
اسطوره اي
تفاوت ميان
آنها را
ازميان
ميبرد و
سرانجام آنها
را در هم ميآميزد.
بويژه
جادواين اصل
كلي خود را كه
معتقد است جزء
با كل يكي است
از فضا به
زمان نيز تعميم
ميدهد؛ و
درست
همانگونه كه
هر جزء فضايي
نه تنها به
جاي كل
قرارمي گيرد
بلكه خود كل
است،
رابطه
جادويي نيز از
فراز همه
اختلافات و
تقسيمات
زماني
ميگذرد.«اكنون»
جادويي صرفاً
«اكنون» محض
نيست يعني
«اكنون » ساده و
متمايز
نيست،
بلكه در
بردارنده
گذشته و آبستن
آينده
است. ازاين
رو غيب گويي
جزء جداييناپذير
آگاهي اسطوره
اي است. در
غيب گويي
تداخل كيفي
همه مراحل
زمان به
روشنترين وجه
نمايان است.
فرم
انديشة
اسطوره اي(۵)
فضا-
زمان
درباره
فضا و زمان
نميتوان سخن
گفت و نام آلبرتاينشتاين
و
هرمانمينكوفسكي
را بهميان
نياورد. اين
دو دانشمند
دريافت علمي
ما را از فضا و
زمان دگرگون
كردهاند.
آلبرتاينشتاين
دراثرخويش
«معني نسبيت»
مينويسد:«نظرية
نسبيت پيوندي
نزديك با
نظرية فضا-
زمان دارد.»
در
نظرية نسبيت
عمومياينشتاين
زمان همة ويژگي
هاي خود را از
دست ميدهد.
سه بُعد فضا و
بُعد زمان در
هم ادغام
ميشوند و پيوستاري
چهار بعدي
راميسازند.
هر نقطه از كيهان
با مختصات
فضا- زمان X۴ , X۳ ,
X۲ , X۱
معينميشود.اين
مختصات فقط
ارزش عددي دارند
و به همين
دليلميتوانند
به جاي يكديگر
قرار
گيرند.سرانجام
در فيزيك
نظري، فضا و
زمان در عدد
محض
مستحيلميشوند.
عدد
در
نظام شناخت
تئوريك، عدد
حلقة رابط
مهمي است
كهميتواند
محتويات
بسيار
گوناگون و غيرمشابه
را در بر
بگيرد و آنها
را تحت مفهومي
يگانه درآورد
و دگرگون
كند.عدد با
مستحيل كردن همه
گوناگوني ها و
تنوعات در
يگانگي
شناخت، هدف
غايي خود
شناخت
قرارميگيرد
و به منزلة
بيان كنندة
«حقيقت»
نمايانميگردد.اين
خصلت اساسي هنگامي
به عدد داده
شده است كه
نخستين تعريف
فلسفي- علمي
آن ارائه
گرديد.
در
مقطعاتي كه از
فيلولائوس
رياضيدان
يوناني(معاصر
دموكريتوس) بر
جاي مانده،
ميخوانيم:
" ذات
عدد، علت شناخت
است. در آنچه
معمايي
وناشناخته
است، ذات عدد
راهنما و
آموزگار است.
اگر عدد و ذات
آن نبودند هيچ
يك از اشياي
موجود، چه في
نفسه و چه در
ارتباط با
ديگر اشيا،
وضعي روشن و
مشخص نداشت.
امااين عدد
است كه به همة
آن چيزهايي كه
روح از طريق
ادراك حسي،
دريافتميكند
سامانميبخشد
و آنها را
شناختي
ميكند و
قابل مقايسه
با
يكديگرميگرداند.
عدد، گويي، به
تاثرات حسي،
كالبدمي
بخشد و روابط
گوناگون
ميان آنها
را، چه
فرد باشندو چه
زوج، در گروه
هاي چند
قرارمي دهد."
قدرت
دقيقاً منطقي
عدد در همين
به هم پيوستن
و از هم گسستن
نسبت ها و
حدود،
و
تغييرناپذير كردن
آنها نهفته
است.
عدد،
جهان محسوس يا
«ماده»ي ادراك
حسي را بيش از
پيش از ماهيت
خاص آن
تهيميكند و
فرمي معقول و
كلي
بدانميبخشد.و
بدين ترتيب
خصلت تاثر حسي
بيواسطه(مانند
ملموس بودن،
ديدني بودن و
شنيدني
بودن)صرفاً به
منزلة «كيفيات
فرعي» نمايان
ميشوند كه
سرچشمة حقيقي
و شالودة اصلي
آنها را بايد
در مقدار محض
جست يا به
ديگر سخن در
نسبت هاي
صرفاًعددي
يافت. تحول
علم نظري
مدرناينايدهآل
شناخت را نه
تنها
با فرو كاستن
خصلت هاي خاص
ِ ادراك حسي
به عدد محض
بلكه همچنين
با فرو كاستن
طبيعت خاص فرم
هاي ناب شهود
مانند ماهيت
فضا و زمان به
عدد محض تحقق
بخشيده است؛ و
درست
همانگونه كه
دراينجا عدد
به منزلة
ابزار منطقي ِ
حقيقي براي
همگون كردن
محتويات آگاهي
به
كارميرود، خود عدد
نيز بيش از پيش
به هستومندي
همگون و همسان
تبديل
ميشود.
اعداد
هيچگونه
تفاوتي با
يكديگر
ندارند جز تفاوتي
كه وضع هر يك
از آنها در
سيستم كل اعداد
دارد. اعداد
هيچ هستيي و
هيچ طبيعتي
ندارند جز
آنچه از وضع
آنها در
دستگاه اعداد
حاصل ميشود.
به ديگر سخن، اعداد
هيچ هستيي ندارند
جز آنچه از
طريق نسبت
هايي كه در يك
پيوستارايدهآل(=صوري)
به
دستميآورند.
بنابراين،
«تعريف» اعداد
و نيز آفريدن
آنها از طريق روش
ساختاري
امكانپذيرمي
شود. حتي
اگراين
اعداد با هيچ
شيء يا امر
شهودي
ارتباطي مستقيم
نداشته
باشند،
در همين
دستگاه نسبت
ها به وضوح
مشخصميگردند،
مانند تبيين اعداد
گنگ كه از
زمان ددكيند
مرسوم شده
است. در نظريه اعداد
ددكيند،
اعداد گنگ به
منزلة «برش
هايي» در
سيستم اعداد
گويا
نمايانميشوند.
قاعدة منطقي
مشخصي، سيستم
اعداد را به
دو دسته بخشميكند.اساساً
انديشة رياضي
هر عددي را
صرفاً به
صورت«برش»
دركميكند.
از ديدگاه رياضيات،
اعداد چيزي
بجز بيان نسبت
هاي مفهومي نيستند.اين
نسبت ها فقط
در كليتشان، ساخت
يگانه و قائم
به ذات عدد و
به طور كلي
قلمرو اعداد
را
نمايشميدهند.
اما
همين كه از
قلمرو انديشة
علمي و شناخت
محض به ديگر
قلمروهاي
فرهنگي گام
بگذاريم، عدد
خصلت متفاوتي
مي يابد. از
ديدگاه
اسطوره،
اعداد خصلت
كلي ندارند كه
قابل كاربرد
درهر گونه
محتوايي
باشند. از
ديدگاه علمي،
عدد خصلتي
مفهومي دارد؛
اما در
اسطوره، خصلت
عدد از شيء
خاص قابل شمارش
ناشي ميشود
و در شهود
همين شي، خصلت
عدد محدود و
محصورميگردد.
بر پاية همين نظر،
اسطوره
اعداد مختلف
را به طور
مطلق يكسان
نميداند.
زيرا
گوناگوني
ماده اشياي
قابل شمارش
يعني شهود خاص
محتوا و احساس
بار خاصي كه
به مقادير
ويژه متصل است
موجب ميشود
كه اعداد
وجودهايي
كاملاً
متمايز داشته
باشند وهمين
وجود متمايز،
بار خاصي بدان
ها ميبخشد.
در انديشة
اسطوره اي عدد
و معدود در هم
ادغام اند .
اين بار يا
كيفيت تاثير
كنندة عدد، در
قلمرو تصورات
اسطوره اي
نمايان تر
است. در
اسطوره هيچ
چيز صرفاً
صوري(=ايدهآل)
نيست. از
ديدگاه
اسطوره، مشابهت
در فرم اشيا صرفاً
نسبتي ميان
آنها نيست
بلكه پيوندي
جوهري و واقعي
است كه آنها
را به يكديگر
متصل مي كند؛
واين خصلت
اسطوره اي
بويژه در مورد
مشابهت عددي
صادق است. هر
جا دو چيز از لحاظ
عددي مساوي
باشند،
يعني هر جا
ميان اجزاء دو
شيء رابطة يك
به يك برقرار
باشد، انديشة
رياضياين
رابطه را
صرفاً
نسبتيايدهآل(يا
صوري)ميداند؛
اما اسطوره
اين تساوي
عددي را چنين«تبيينميكند»كه
دو شيء مذكور
داراي«سرشت»
اسطورهاي
مشتركي هستند.
اگر اشياء از
لحاظ عددي
مساوي
باشند،
هر اندازه هم
از لحاظ ساير
كيفيات
متفاوت
باشند،
اسطوره اين
تساوي عددي را
به يكي بودن
جوهر آنها تعبيرميكند
و معتقد است
كه فقط يك
جوهر است كه
خود را به شكل
هاي گوناگون
متجليميكند
و خود را در
پوشش آنها
پنهانمي
دارد. براي
عدد نيرويي
مستقل و وجود
جوهري قائل
شدن،
مثال بارز شخصيت
بخشيدن
اسطوره به
مقولة كميت
است. در انديشة
منطقي، عدد
مفهومي كلي است و
كاركردي عمومي دارد،
اما در انديشة
اسطوره اي، عدد
هميشه به
منزله وجودي
اصيل نمايانميشودكه
جوهر خود
ونيروي
خويش را به
هر چيزي كه
زير سيطرهاش
قرار گيرد،
منتقلميكند.هر
عدد خاصي را
حلقه اي جادويي
احاطه كرده
است و هر شيئي
كه با آن عدد
خاص مرتبط
گردد به آن
حلقة جادويي نيز
كشاندهمي
شود. در واقع
بخش اعظم
جادو،
جادوي عددي
است.مثلاً عدد
يک، عدد مقدسي
است و اساس
يکتا پرستي
است.در بعضي
فرهنگ ها عدد
دو،
عدد مقدسي
است . بن ما ية
تفکر ايراني
دو بني است
مانند اعتقاد
به اهورا و
اهريمن.
دربعضي فرهنگ
ها عدد سه مقدس
است که پاية
اعتقاد به
تثليث(پدر،
پسر،
روح القدس )
است. چهار جهت
اصلي
فضا(خاور ، باختر،
شمال ، جنوب)
در برخي فرهنگ
ها مقدس است که
اساس تقدس عدد
چهار است .در
حقيقت ،
صليب همان
چهار جهت اصلي
فضا است و
تقدسش نيزبرهمان پايه
استوار است.
در بيشتر
فرهنگ ها عدد
هفت مقدس است
که تقسيم روز
ها به هفته پي
آمد چنين اعتقادي
است.عدد هفت
ازجمع
چهارجهت اصلي
فضا،
بالا و پايين
ومرکز به دست
آمده است(معمولاً
هر قبيله اي
محل سکونت خود
را مرکز خلقت
مي داند).عدد
سيزده در بعضي
فرهنگ ها عدد
نحسي است.
دراينجا
شناخت فرم
انديشة
اسطوره اي به
پايان
ميرسد.
دانشجويان
رشته فيزيك دريافتهاند
كه با چهار
معادلة
ماكسول ميتوان
همة مسائل
رادر
الكترومغناطيس
و با فرمول
نيروي جاذبه
عمومي، سه
قانون نيوتن،
اصل بقاء
مامنتوم
زاويهاي
واصل بقاء
انرژي همه مسائل
مكانيك
كلاسيك را حل
كرد(در واقع
بقية مطالب در
كتاب هاي
فيزيك كلاسيك
صرفاً تكنيك
هايي براي حل
مسائلاند.)
زيرا تعداد
قوانين طبيعت
معدود است.
دراين
مقاله نيز همه
فرمول هاي
انديشة اسطورهاي
ارائه گرديده
است. اما
خوانندة اين
مقاله نبايد
براين تصور
غلط باشد كه
مطالعة انديشه
اسطوره اي
صرفاً براي پژوهشگران
اساطير مفيد
است. دو نمونة
زير شاهدي
گويا براين
مدعاست كه
انديشة
اسطوره اي حتي
بر ذهن
دانشمندان
نيز حاكم بوده
است.
اگوست
كنت يكي از
بنيانگذاران
جامعه شناسي و
فلسفة
پوزيتيويسم
است.
اوميخواست
كه همة عناصر
اسطوره اي
ومتافيزيكي
را از قلمرو
علم بيرون
بريزد. اما
نظام او كه با
طرد همة عناصر
اسطوره اي به
دورة پيش
ازعلمي يا
اوايل دوره علمي
آغازميشود
با روساختي
اسطوره اي به
قلة
خويشميرسد.
ماركس نيز
مدعي بود كه
با هر گونه
انديشة
ايدهآليستي
و اتوپيايي
مخالف است.
اما سير
انديشة ماركس
مانندكنت از فلسفه
به اسطوره
است.(گرچه
بهتر است
بگوييم كه انديشة
ماركس از همان
آغاز سرشتي
اسطورهاي داشته
اشت).
بنابراين،
متمايز كردن
علم از اسطوره
كار بسيار
دشواري است، بويژه
در قلمرو علوم
اجتماعي و
علوم
انساني.گفتني
است که اين
شيوة انديشه
بر جوامع عقب
مانده سلطة مطلق
دارد و شيوة
تفکر
روشنفکران
جهان سومي
است.
پايان
|