فرم انديشهء اسطوره اي

 

بخش اول ـ علم و اسطوره

بخش دوم ـ علّيت

بخش سوم ـ فضا

بخش چهارم ـ زمان

بخش پنجم ـ عدد

 

 

يدالله موقن

 

اگراين فرضيه را بپذيريم که ذهن انسان دو ساختار اساسي دارد: يکي اسطوره اي ــ ديني و ديگري منطقي ــ علمي ،  فقط بر اساس اين فرضيه است که مي توانيم مسئله ي "امتناع تفکر ِ" منطقي ــ علمي را در قلمرو انديشهء اسطوره اي ــ ديني مطرح کنيم ؛ يا اين که ،  ساختار ذهن انسان را يکي بدانيم ولي دو نوع کارکرد به آن نسبت دهيم : يکي کارکرد اسطوره اي ــ ديني و ديگري کارکرد منطقي ــ علمي . بر پايهء فرضيهء اخير نيز مي توان مسئله مذکور را مطرح کرد ؛ اما ،  تا آنجا که نگارنده با آثار آقاي دکتر آرامش دوستدار آشنايي دارد،  هيچ کدام از اين دوفرضيه اساس بحث ايشان قرار نگرفته است . از اين رو،  بحث ايشان فاقد مقدمات تئوريک لازم براي اين بحث است . آنچه در پي مي آيد ،  ارائهء مقدمات تئوريک چنين بحثي است . اين نوشته مي کوشد تا فرم مقولات شناخت مانند " سوژه " و "ابژه " ،  " عليت " ،  " فضا " ،  "زمان " و...را در اين دو نوع ساختار ( يا کارکرد ) نشان دهد .

PDF for Print
Font Download
Install font

سوژه و ابژه (شناسنده وموضوع شناختني)

براي شناخت فرم انديشه‏ي اسطوره‏اي بايد آن را با فرم انديشه علمي ـ تجربي مقابله و مقايسه كرد. انسان براي دستيابي به علم ناگزير است از‏ميان تاثرات حسي ناپايدار و سيال و تفكيك ناشده‏اي كه از طريق حواس خود از جهان خارج دريافت‏ مي‏دارد،  روابط يا نسبت هاي تغيرناپذيري را كشف كند.‏اين نسبت ها يا روابط پايدار،  ساخت تغيير ناپذير "ابژه" و چارچوب آن را تشكيل‏مي‏دهند. انديشه علمي ـ انتقادي،  مفهوم"ابژه" را تا مبادي عقلاني آن دنبال‏مي‏كند و‏مي‏كوشد تا قطعيت وجود آن را به روابط تغيير ناپذير،  و بويژه به مقدار و عدد ،  تحول كند. زيرا همين دو نسبت،  واقعيت اشياي تجربه شده را تبييين‏مي‏كنند. بنابراين هر ادراكي از شيي تجربي يا واقعه‏اي تجربي مستلزم چنين ارزيابي انتقادي است. انديشه علمي ــ منطقي ،  عناصر تغييرناپذير را از عناصر متغير،  و امور عرضي را از امور اساسي و ضروري باز مي شناسد،  وهر امر تجربي را نه به خودي خود يا آنچه بي واسطه ارائه‏مي‏دهد،  بلكه در ارتباط با تجربه،  به منزلهءك كل مي  سنجد و  مي آزمايد.‏اين امر تجربي چنانچه در ارتباط با كل تجربه تاييد شد،  به قلمرو واقعيت پذيرفته و وجود عيني آن مشخص‏مي‏شود. انديشه علمي ‏اين شيوهء انتقادي را در برابر تاثرات حسي(و نيز امور واقع اجتماعي و تاريخي) و پديدارهاي فيزيكي همواره نگاه‏مي‏دارد؛ شايد بعدها روشن شود عناصري را كه پايدار‏مي‏پنداشت،  به طور نسبي پايدارند و وجودشان به «عناصر پايدارتري» وابسته است. در انديشه علمي،  با پيروي از‏اين شيوه انتقادي،  مرز‏ميان«سوژه» و «ابژه» از همان آغاز شكل ثابتي نمي‏يابد بلكه با تداوم تجربه و دستيابي به اصول نظري علمي همواره دستخوش تغيير است. آنچه را واقعيت عيني ‏مي‏ناميم تنها به دنبال فراگرد عقلاني گزينش و سنجش تاثرات حسي(يا رويدادهاي اجتماعي و تاريخي) و تحليل و تركيب آنهاست كه شكل نهايي به خود‏مي‏گيرد. بايد به ياد داشت كه‏اين فراگرد پيوسته تكرار‏مي‏شود و واقعيت عيني(خواه فيزيكي،  خواه اجتماعي) مجدداً مورد سنجش و ارزيابي قرار‏مي‏گيرد. خصلت اساسي‏اين فراگرد عقلاني،  شيوه انتقادي آن است. اما خصلت اساسي انديشه اسطوره‏اي،   شيوه عاطفي اش است. برخورد انديشهء  اسطوره‏اي با جهان،  در حقيقت همچون برخورد «من» با«تو» است و بنابراين،  رويارويي حيات است با حيات. در انديشه اسطوره‏اي فرد جزء جدايي‏ناپذير اجتماع است و اجتماع نيز در بستر طبيعت قرار دارد و وابسته به نيروهاي آن است. برخي از‏اين نيروها با انسان(يا اجتماع او) سر سازگاري دارند و در موقع لزوم به ياري او‏مي‏آيندوبرخي ديگر،  با او دشمني‏مي‏ورزند. بنابراين جهان از دو دسته نيروي دوست و دشمن فراهم آمده است.

 

تمايز‏ميان انديشهء علمي وانديشهء اسطوره‏اي

از همين جا تمايز‏ميان انديشهء  علمي و انديشهء  اسطوره‏اي آغاز‏مي‏شود. انديشهء  علمي،  هر شيء يا هر پد يدار  طبيعي را جزئي  از يك گروه يا مجموعه‏ مي‏داند كه خصلتي همانند اشيا يا پديدارهاي نظير خود دارد. بنابراين علم ،  اشيا يا رويدادها را اجزايي‏مي‏شناسند كه از قوانين كلي تبعيت‏ مي‏كنند و به همين علت رفتار آنها،  تحت شرايط معلوم، قابل پيش‏بيني است. اما انديشه‏ي اسطوره‏اي پديدارها را به منزله «تو» ‏مي‏پندارد.‏اين « تو» بي‏همتا و يگانه است و ويژگي غير قابل پيش‏بيني هر فرد بي‏همتا را داراست. وجودي است كه تا آنجا شناختي است كه خود را متجلي سازد.«تو» را نمي‏توان درك كرد يا درباره‏اش انديشيد،  بلكه بايد در رابطه‏اي فعال و متقابل به طور عاطفي تجربه‏اش كرد. در انديشه اسطوره‏اي همه پديدارهاي طبيعي ،  همچون رعد و برق ،  سقوط اجسام،  خشكسالي،  جزر و مد و جز‏اينها به منزله «تو» هستند.‏اين «تو» اين جا بر سر مهر است و آن جا بر سر كين و از همين روست كه انديشه اسطوره‏اي براي هميشه زنداني پديدارها‏ مي‏ماند و‏ميان بود و نمود و «ذهنيت» و«عينيت» تفاوتي قائل نمي‏شود واز كشف قوانين كلي حاكم بر پديدارها ناتوان است.

 

در انديشه علمي نظم وترتيب يك پديدار و ضرورت وجود آن،  در ارتباط با كل نظام مفهومي سنجيده ‏مي‏شود و همين كل،  معيار ارزيابي حقيقت پديدار تجربي و «واقعيتي» كه در بر دارد قرار‏مي‏گيرد. بدين ترتيب در سازمان و آرايش تئوريك جهان تجربه،  هر امر جزئي،  بي‏واسطه يا با واسطه،  به يك امر كلي ارجاع‏ مي‏گردد و در ارتباط با كل ارزيابي ‏مي‏شود،  مثلاً انديشهء  اسطوره‏اي در برخورد با سقوط اجسام ‏ميان سقوط «اين» جسم در اين «جا» و «اكنون» با سقوط «آن» جسم در آن «جا» و «ديروز» ارتباطي نمي‏بيند وهررويدادي را بي‏همتا‏ مي‏داند؛ اما انديشهء علمي،  سقوط هر جسمي را رويدادي نوعي قلمداد‏مي‏كند و در پي كشف قانوني بر‏مي‏آيد كه بر سقوط تمام اجسام حاكم باشد. هدف انديشهء  علمي دستيابي به همين تركيب كلي و جهانشمول است تا در آن،  همه امور جزئي يا پديدارها در يكانگي تجربه درك شوند. اما براي رسيدن به‏اين تركيب كلي بايد از تجزيه و تحليل آغاز كرد. يعني پيش از آنكه محتويات تجربه،  منظم و مرتب شوند و به شكل ِ يك كل ِ منسجم درآيند بايد دگرگون شوند. براي‏اين كار نخست بايد آنها را تجزيه كرد تا به عناصر بسيط رسيد،  عناصري كه تاثر حسي بي‏واسطه نمي تواند آنها را فرا چنگ آورد. آن محتويات را نمي‏توان تحت قاعده‏اي كلي و جهانشمول درآورد و متعين ساخت؛ زيرا سيال و تفكيك ناشده‏اند. براي يافتن نظمي پايدار در‏ميان پديدارها بايد به«شالوده»ي  آنها راه يافت. مثلا حس لامسه،  گرمي جسمي را حس ‏مي‏كند؛ اما براي تبيين گرماي جسم‏ مي‏بايد به قلمروي فراسوي پديدار گر‏مي‏رفت. فقط هنگامي كه جسم را متشكل از اتم و گرمي آن را معلول حركت اتم ها دانستيم،  تبيين درستي از گرمي جسم ارائه داده‏ايم. بدون دستيابي به چنين عناصر اوليه و بسيط(مثلاً در مثال بالا اتم ها)،  علم فاقد شالوده خواهد بود؛ زيرا محتويات حسي تفكيك ناشده و تصاوير ادراك حسي،  شالوده و اساسي براي انديشهء علمي- تجربي ارائه نمي‏دهند. تركيبي كه تفكر تجربي براي حصول آن‏مي‏كوشد،  هميشه مستلزم تحليل است و فقط بر پايه تحليل، تركيب امكان‏پذير‏مي‏شود. تركيب،  تحليل ر اپيش فرض‏مي‏گيرد وهدف تحليل نيز هموار كردن راه براي تركيب  است.

 

فرم مشخص جهان علم

از طريق دو عمل معكوس تحليل و تركيب وهمبستگي متقابل آنهاست كه جهان علم،  فرم مشخص خود را‏مي‏يابد. در‏اينجا لازم است با آوردن مثالي موضوع را روشن كنيم؛هنگامي كه گلوله‏اي از دهانهء  توپي به سوي هدف شليك‏ مي‏شود،  نخست سيري صعودي دارد و سپس سيري نزولي. مشاهده صرف از تعيين دقيق مسير گلوله ناتوان است. اما اگر مجموعه شرايطي را كه به طور همزمان حركت گلوله را تحت تاثير قرار‏مي‏دهند،  از يكديگر جدا كنيم و سپس هر يك از آنها را،  با در نظر گرفتن قوانين حاكم بر آن،  جدا جدا بررسي نماييم،  مي‏توانيم مسير گلوله را تعيين كنيم. يعني بايد نشان دهيم كه مسير گلوله به دو نيروي مختلف وابسته است.‏اين دو نيرو،  يكي ضربه اوليه و ديگري نيروي جاذبهء  زمين است كه گلوله را به سوي مركز خود‏مي‏كشاند. پس از آنكه حركت گلوله را به‏اين دو مولفه تجزيه كرديم،  مي‏توانيم با تركيب مجدد آنها مسير گلوله را تعيين كنيم.

 

بدين ترتيب‏ مي‏بينيم كه در قلمرو انديشهء علمي،  مفهوم«عينيت» به تحليل مداوم عناصر تجربه و سپس تركيب مجدد آنها وابسته است. به هنگام تحليل، خرد،  عناصر عرضي را از عناصر اساسي و ضروري،  و عناصر تغيير پذير را از عناصر تغيير ناپذير و پايدار تميز‏مي‏دهد.‏اين فراگرد گزينش عناصر تجربه،  از ابزارهاي اساسي تفكر علمي است.

 

اما انديشه اسطوره‏اي در جهان تصاوير زندگي ‏مي‏كند،  جهاني كه آن را كاملاً عيني‏مي‏داند، اما رابطهء  اسطوره با‏اين جهان از آن حالت «بحراني»،  كه سرآغاز تفكر علمي- انتقادي به شمار‏مي‏رود،  هيچ نشانه‏اي در بر ندارد.

 

واقعيتي كه اسطوره را اشباع ‏مي‏كند،  واقعيتي تفكيك ناشده است و انديشه اسطوره‏اي فاقد ابزارهايي همچون گزينش و سنجش و تحليل و تركيب است تا بتواند«لحظه» را فرا ببرد،  يعني آن را به گذشته يا‏ آينده مرتبط كند؛ يا آن را به منزلهء  يك امر جزئي به كل عناصر واقعيت ارتباط دهد،  و‏اين همان كاري است كه انديشه علمي بدان دست‏ مي‏زند،  يعني هر امر جزئي داده شده‏اي را به ديگر امور جزئي ارتباط‏ مي‏دهد و سرانجام همگي آنها را تحت يك قانون عمومي يا يك فراگرد كلي در‏مي‏آورد. آگاهي اسطوره‏اي اسير تاثر حسي و وجود لحظه‏اي آن‏مي‏شود و بدين ترتيب زنداني پديدار صرف‏ مي‏گردد؛ نه انگيزه‏اي دارد و نه ابزاري،  كه آنچه را در اين «جا» و «اكنون» ارائه‏مي‏شود،  بسنجد و عينيت آن را با ارزيابي به وسيلهء آن چيزي كه در اين «جا» و«اكنون»  ارائه نشده،  يعني چيزي كه متعلق به گذشته و آينده است محدود کند و متعين سازد. و اگر اين معيارکه آن را ‏ ميانجيگرانه‏ مي‏ناميم و اساس انديشه علمي- انتقادي را تشكيل‏مي‏دهد در كار نباشد، تمامي«حقيقت» و واقعيت در«حضور» تاثر حسي محض محو‏مي‏شوند وهمهء پديدارها هم ارز و هم سطح مي گردند. در اينچا ديگرلايه ها و درجات مختلفي از واقعيت وجود ندارد. يعني عناصر اساسي و ضروري از عناصر عَرَضي،  وعناصر تغييرناپذير و پايداراز عناصرمتغيرو دگرگون شونده باز شناخته  نمي‏شوند؛ در نتيجه،  تصوير حاصل از واقعيت،  سطحي و فاقد عمق است؛ و‏ميان امر جزئي و امر كلي، ‏ميان جزء و كل،  و‏ميان امر زودگذر و امر پايدار فرقي نيست. بنابراين انديشهء  اسطوره‏اي نمي‏تواند ‏ميان«ذهنيت» و «عينيت»،  ‏ميان آرزو و تحقق آن، ميان شيءو تصوير آن ، ‏ميان خواب و بيداري و‏ميان مرده و زنده فرقي قائل شود.

 

پديدارهاي طبيعي به منزله رويدادهاي منفرد

انديشه اسطوره اي پديدارهاي طبيعي يا اجتماعي را به منزله رويدادهايي منفرد‏ مي‏بيند. شرح و گزارش‏اين رويدادها و نيز تبيين آنها تنها در قالب عمل بعضي قدرت ها قابل تصور است و ناگزير شكل يك داستان را به خود‏ مي‏گيرد. مثلاً انديشهء علمي توضيح‏ مي‏دهد كه چگونه بعضي تغييرات جوي، خشكسالي را از‏ميان‏مي‏برد وسبب ريزش باران ‏مي‏شود اما همين امر را بابلي‏ها ‏مي‏ديدند و پرنده غول ‏آساي "‏ايمدوگودا" را عامل ريزش باران به شمار‏مي‏آوردند و تصور‏مي‏كردند كه‏اين پرنده،  آسمان را با بال هاي سياه و توفانزاي خويش‏مي‏پوشاند و گاو ِ آسمان را،  كه نفس داغ او کشتزارها را‏مي‏سوزاند،  مي‏درد و‏مي‏بلعد. مردم باستان با ساختن چنين اسطوره‏اي نه سر آن داشتند كه براي خويش سرگرمي درست كنند و نه در پي ارائهء  تبيين‏هايي عقلاني براي رويدادهاي طبيعي بودند. وجود آنان به آن رويدادها وابسته بود و آنان آن رويدادها را گزارش ‏مي‏كردند. آنان به طور مستقيم نبرد‏ ميان قدرت هايي را كه يكي دشمن حاصلخيزي و ديگري قدرتي ترسناك اما دوست بود، تجربه‏ مي‏كردند. آذرخش به موقع،  خشكسالي را شكست‏ مي‏داد و از‏ميان‏مي‏برد و آنان را آسوده خاطر‏مي‏ساخت.‏اين تصاوير آفريده تخيل‏اند؛ اما افسانه بافي محض نيستند. تفاوت اسطوره با افسانه در‏اين است كه اسطورهء واقعي ،  تصاوير و بازيگران خود را نه با خيالبافي بلكه با مرجعيتي كه پذيرش آن اجباري است عرضه ‏مي‏كند. اسطوره، ظهور و تجلي يك «تو» را تداوم‏مي‏بخشد. از‏اين رو،  خيال‏پردازي اسطوره به هيچ وجه استعاره‏اي نيست. اسطوره ،  لباس ِ نوعي انديشه است. اما‏اين نوع انديشه ازتخيل جدايي ناپذير است و فرمي را عرضه‏مي‏كند كه در آن،  تجربه به آگاهي رسيده است. اسطوره، جامعيت و روشني بيان يك نظريهء علمي را ندارد و هر چند ملموس است و مدعي است كه اعتبارش خدشه ناپذيراست؛ اما‏اين اعتبار تنها از سوي معتقدان  بدان شناخته و پذيرفته ‏مي‏شود وتاب وتحمل سنجش انتقادي را ندارد.

 

گفتيم كه انديشهء علمي‏ ميان ذهنيت وعينيت تمايز قائل است وبراي جدا كردن‏اين دو از يكديگر روشي انتقادي و تحليلي بنا نهاده كه به ياري آن،  پديدارهاي منفرد را به رويدادهايي نوعي كه تابع قوانين كلي هستند، تحويل‏مي‏كند. مثلاً انديشهء  علمي برآمدن و فرورفتن خورشيد را بر اثر چرخش زمين به دور محورش‏مي‏داند؛ رنگ هاي گوناگون و اختلاف آنها را، اختلاف طول موج آنها توصيف‏مي‏كند. چنانچه يكي از خويشاوندان خود را كه مرده است در خواب ببينيم، علم، اين رويا را آفريدهء ذهن نيمه آگاه ما‏ مي‏داند. بدين ترتيب انديشهء علمي ادراك حسي ما را از پديدارها، از مفاهيمي كه به ياري آنها پديدارها را درك‏ مي‏كنيم جدا‏مي‏كند. اما انديشهء اسطوره‏اي فاقد ابزارهاي تحليلي و انتقادي است. بنابراين نمي‏تواند از زندان ِ پديدار پاي بيرون گذارد. در نظر انساني كه شيوه انديشيدن او اسطوره‏اي است تمايز‏ميان ذهنيت خود او و عينيت بي  معني است؛ و تقابل‏ميان پديدار و واقعيت  شناخته شده نيست. هر چيزي كه بتواند ذهن او را متاثر سازد يا احساس و اراده او را برانگيزد، واقعي است؛ بنابراين دليلي وجود ندارد كه او رويا را واقعي نداند. روياها اغلب او را بيش از رويدادهاي يكنواخت و كسل‏كننده زندگي روزانه متاثر‏مي‏سازند. بنابراين روياها در نظر او اهميتي بيش از ادراك هاي عادي حسي دارند. بابلي‏ها مانند يوناني‏ها،  شب را در مكاني مقدس به روز‏مي‏آوردند تا رهنمود خدايان را در رويا دريافت كنند. فرعون هاي مصر در اسناد خويش ثبت كرده‏اند كه رويا به آنان القا‏مي‏كرد چه كارهايي انجام دهند.از نظر انسان ابتدايي وهم نيز واقعي است. در سالنامه‏هاي آزرحادون آشوري ‏مي‏خوانيم  که آشوري ها مارهاي سبز دو سر و جانداران خارق العاده بالدار را ديده بودند. مصريان دوران پادشاهي‏ ميانه نيز اژدها و شيردال و غول را دركنار آهو و روباه و جانوران ديگر صحرا توصيف‏مي‏كردند و آنها را واقعي‏مي‏دانستند.

 

در انديشه اسطوره‏اي همان گونه كه‏ميان خواب و بيداري فرقي نيست،  ميان مرده و زنده نيز تفاوتي وجود ندارد. بقاي مرده و ادامه رابطهء  او با زندگان امري بديهي تصور‏مي‏شود؛ زيرا مرده در واقعيت انكارناپذير دلتنگي‏ها و انتظارات و رنج هاي زندگان درگير است. از نظر ذهنيت اسطوره‏اي«موثر بودن» به معني«وجود داشتن»است.

 

درك مفهوم از طريق تبديل آن به جوهر مادي

گفتيم كه انديشهء اسطوره‏اي‏ ميان تصوير يك شيء و خود آن شيء فرقي نمي‏گذارد؛ يعني انديشهء اسطوره‏اي از درك امور معقول وانتزاعي ناتوان است ومقوله‏اي به نام«ايده‏‏آل» يا«فرم ناب» را نمي‏شناسد.

 

از‏اين رو براي درك مدلول يا مفهوم‏ مي‏بايد آن را به جوهري مادي و ملموس تبديل كند.اين موضوع در همه مراحل انديشهء اسطوره‏اي صادق است،  بويژه در عمل اسطوره‏اي،  در نمايش،  فردي كه در نقش شيطان يا يكي از خدايان ظاهر‏مي‏شود، در عمل خود شيطان يا خود خدا‏ مي‏شود.

 

مردم شناسان معتقدندكه مناسك مقدم بر اسطوره‏ها هستند و‏اين نظر كاملاً درست است؛ زيرا مناسك يا شعائرصرفاً رونوشت يا بازنمايي نيستند بلكه سراسر واقعي‏اند. آنها چنان در واقعيت عمل درگيرند كه جزء جدايي ناپذير آن شده‏اند. در مراحل مختلف تحول فرهنگي جوامع بشري اين اعتقاد را در صور بي‏شمار‏مي‏يابيم كه ادامه حيات بشر و در واقع، نجات جهان به اجراي درست مراسم و مناسك وابسته است. سرخ پوستان كورايي و يوئيتوتو معقتدند كه حاصلخيزي مزارع آنها بيشتر به اجراي دقيق مراسم و مناسك وابسته است تا چگونگي شخم زدن و بذر پاشيدن و آبياري و جز‏اينها.

 

از نظر انديشهء اسطوره‏اي، مناسک ابزارهايي واقعي‏اند كه انسان به ياري آنها بر جهان تسلط ‏مي‏يابد، اما نه به معناي روحاني بلكه به معناي صرفاً فيزيكي. خدايان، مناسك مختلف را بدين منظور به انسان آموختند تا او به وسيلهء آنها جهان را منقاد خويش كند؛ زيرا طبيعت به رغم گردش منظم خود، بدون اجراي به موقع و دقيق مناسك، هيچ محصولي به بار نمي‏آورد. گفتيم كه انديشهء اسطوره‏اي ‏ميان جزء و كل تميز نمي‏گذارد؛ تصوير يك شخص با خود آن شخص تفاوتي ندارد. تصوير يك شخص، من ديگر اوست، هر بلايي بر سر آن تصوير بيايد بر سر او نيز خواهد آمد.نام يك شخص با خود آن شخص يكي است. به همين دليل در شاهنامه فردوسي  اشكبوس كشاني به هنگام نبرد با رستم از او‏مي‏پرسد:

 

بدو گفت خندان كه نام تو چيست؟        تن بي سرت را كه خواهد گريست؟

تهمتن  چنين  داد  پاسخ  كه  نام         چه پرسي كزين پس نبيني  تو  كام

مرا مادرم  نام  مرگ   تو كــرد   زمانه  مرا  پتك  ترگ  تو  كـــرد

 

مي‏بينيم كه رستم بيم دارد كه نام خود را به اشكبوس بازگويد وحتي نام خود را «مرگ ‏تو» اعلام‏مي‏كند تابدين وسيله بر حريف چيره شود.

 

بنابراين اگر دشمن بر نام يا تصوير يا حتي يك تار مو يا ناخن شخصي دست يابد،  بر خود شخص دست يافته است. مثلاً اگر خنجري در تصوير او فرو رود،  آن خنجر بر تن خود شخص نيز فرو رفته است(منع نقاشي چهره اشخاص در جوامع ابتدايي بر اساس همين پندار است) و يااگر تار مو يا ناخن شخص نابود شود، صاحب آن نيز نابود خواهد شد.سايهء  شخص نيز همين نقش رادارد. سايه نيز من ديگر اوست و هر آسيبي كه به سايهء شخص برسد به خود شخص نيز خواهد رسيد. هيچ كس نبايد بر سايهء شخصي گام بگذارد؛ زيرا درآن صورت احتمالاً صاحب سايه بيمار‏مي‏شود. گاهي در آفريقاي غربي براي كشتن مخفيانه فردي، خنجر يا نيزه‏اي را در سايهء او فرو‏مي‏بردند. ‏مي‏گويند بعضي اقوام ابتدايي از ديدن رنگين‏كمان در آسمان دچار وحشت واضطراب‏ مي‏شوند؛ زيرا آن را توري‏ مي‏پندارند كه جادوگري براي گرفتن سايه آنان افكنده است.

 

شاهنامه و انديشهء اسطوره‏اي

در شاهنامه خوانده‏ايم كه پس از تولد زال، او را به سبب موي سپيد در بيابان رها ‏مي‏كنند تا طعمه ددان شود. سيمرغ او را بر‏مي‏دارد و به لانه خود‏ مي ‏برد و بزرگ‏ مي‏كند تا آنكه پدر زال از كردهء خويش پشيمان ‏مي‏شود و شبي در خواب به او مژده ‏مي‏دهند كه فرزندش زنده است و سيمرغ او را بزرگ كرده است. پس براي آوردن فرزند به جايگاه سيمرغ‏ مي‏رود. سيمرغ به زال ‏مي‏گويد:

       ابا خويشتن بر يكي پر من                     خجـــسته  بود  سايه فر  من

      گرت هيچ سختي به روي آورند                وراز نيك و بد گفت وگوي آورند

      بـر آتش برافكن يكي پـــر من                          ببيني هم انـــدر زمان فر من

      كه در زير پرت بپرورده‏ام                        ابا بچگانت بــــر   آورده‏ام

      همانگه بيايم چو ابر سياه                        بي آزارت آرم بدين جايگاه

 

در افسانهء اسطوره‏اي زال و سيمرغ چندين خصلت انديشهء  اسطوره‏اي نمايان است:

 

۱- ‏ميان خواب و بيداري فرقي نيست؛ زيرا در خواب به سام مژده‏ مي‏دهند كه فرزندش زنده و دايه‏اش سيمرغ است.

 

۲- هيچ خط مميزي ‏ميان انسان و جانوران نيست و جانور‏مي‏تواند دايهء  انسان شود واو را بزرگ كند.

 

۳- از جانور افسانه‏اي سيمرغ به گوناگون سخن‏ مي‏رود كه گويي وجودش همانند هر جانور ديگري واقعي است.

 

۴- داشتن جزئي از يك موجود به معني در اختيار داشتن كل وجود اوست. زال با در دست داشتن پر سيمرغ،  گويي،  كل وجود او را در اختيار خود دارد.

 

همانگونه كه شناخت علمي براي يافتن سلسله مراتب قوانين و استقرار شبكه‏اي از روابط علت و معلولي‏ مي‏كوشد، اسطوره نيزبراي استقرار سلسله مراتب نيروهاي جادويي وخدايان تلاش‏ مي‏ورزد. هر چه اسطوره، جهان را به بخش هاي مختلف تقسيم كند و آنها را به خدايان و شياطين گوناگون واگذار نمايد و قلمروهاي واقعيت مادي و فعاليت انساني را زير سلطهء آنها قرار دهد، جهان برايش  فهم‏پذيرتر‏مي‏شود. گرچه جهان اسطوره‏اي به‏اين شيوه در يك كل به هم تنبيده‏ مي‏شود؛ اما‏اين كل شهودي،  خصلتي متفاوت با كل مفهومي در شناخت علمي دارد. در كل اسطوره‏اي نسبت ها (مانند نسبت هاي فرد به نوع يا فرد به جنس)، كه جهان عيني را به منزله جهاني كه قانون بر آن حاكم است تشكيل ‏مي‏دهند وجود ندارند بلكه تمامي واقعيت در تصاوير متحد كنندهء مادي وملموس محو‏مي‏شود. در شناخت علمي، تنها پس از آنكه، بر اساس نگرشي انتقادي، عناصراز يكديگر تفكيك و تك تك آنها متعين شدند، به تركيب آنها پرداخته ‏مي‏شود. اما اسطوره هر چيزي را كه دردسترسش قرار گيرد- بدون ارزيابي انتقادي و متعين كردن آن- با ديگر عناصر تركيب‏ مي‏كند. اشيا يا رويدادهايي كه به اين  شيوهء اسطوره‏اي با هم تركيب‏مي‏شوند،  خواه بر اثر مجاورت فضايي يا توالي زماني باشد خواه به سبب مشابهت ياعضويت در يك طبقه يا نوع،  تفاوت هاي ماهوي خود را از دست‏ مي‏دهند وهمه،  ذات و سرشتي واحد‏ مي‏يابند.

 

اين وضع در همه مقولات مشهود است. مثلاً در مقوله كميت، همانگونه كه قبلاً گفته شد، تفكر اسطوره‏اي ‏ميان كل و اجزاي آن تمايزي قائل نيست. سايهء يك شخص، لباس، ناخن يا يك تار موي او با خود شخص يكي است ونيز در مقولهء كيفيت، انديشه اسطوره‏اي‏ ميان جوهر و اعراض آن يا‏ ميان شيء و خواص آن تفاوتي نمي‏گذارد. خاصيت يك شيء،  تعريف جنبه‏اي از آن نيست، بلكه مبين كل شيء است. يك جسم خواص مختلفي ندارد، به عكس،  هر خاصيتي داراي وجود مادي است.انساني كه شجاع يا سخنور است،  اين صفات را به منزله جوهرهايي مادي دارست كه‏ مي‏توان آن را از او ربود و به ديگران منتقل كرد. خصال و اعتقادات نيز وجودي مادي د‏ارند. در برخي قبايل، چنانچه اعتقادات فردي از نظر ديگر افراد قبيله مردود و باطل شمرده شود،  وجود آن اعتقادات باطل،  سبب «نجسي» آن شخص‏ مي‏گردد وحتي اگر افراد ديگري او را لمس كنند،  آنان نيز «نجس» ‏مي‏شوند وبراي دفع آن، انجام مناسك مخصوص ضروري است. در مصر قديم مفهوم«عدالت» يا«انصاف»، «مآت» ناميده‏مي‏شد و دهان پادشاه پرستشگاه مآت بود و مآت به شكل خدايي ماده تجسم‏مي ‏يافت، اما در عين حال گفته‏مي شد كه خدايان « به وسيلهء مآت زندگي ‏مي‏كنند».

 

اين اعتقاد كاملاً به طور مادي و ملموس نشان داده ‏مي‏شد ؛يعني در مناسك روزانه تصوير خداي ماده(مآت) را به همراه هداياي ديگر به خدايان تقديم‏مي‏كردند. از نظر انديشهء اسطوره‏اي، مرگ يك رويداد نيست، بلكه واقعيتي مادي دارد. درمتون اهرام مصر توصيفي از تكوين اشيا به شرح زير‏آمده است:

 

 " آن هنگام كه آسمان هنوز به وجود نيامده بود،

 آن هنگام كه انسان ها هنوز پا به عرصه وجودنگذاشته بودند،

 آن هنگام كه خدايان هنوز متولد نشده بودند،

 آن هنگام كه مرگ هنوز به وجود نيامده بود "

 

در متن فوق تاكيد‏مي‏شود كه زندگي في نفسه جاودان است، تنها دخالت عنصري ديگر يعني مرگ به آن پايان‏مي‏دهد.

 

زندگي نيز واقعيتي مادي دارد. در حماسه گيل گمش،  "سي دوري" براي گيل گمش تاسف‏مي‏خورد و‏مي‏گويد:

 

" گيل گمش،  به كجا راه‏ مي ‏سپري؟

 زندگيي كه جستجو‏مي ‏كني هرگز نمي ‏يابي

 زيرا آنگاه كه خدايان انسان را آفريدند

 مرگ را به او بخشيدند و زندگي را

 در دستهاي خود نگه داشتند."

 

در‏اينجا گفته‏مي ‏شود كه زندگي چيزي مادي و ملموس است وخدايان آن را «در دست هاي خود نگه داشتند». گيل گمش نيز در پي يافتن «گياه زندگي» بود تا با خوردن آن زندگي جاويد يابد.

 

گفتيم كه نام شخص با خود شخص يكي است و نيز گفتيم كه انديشهء اسطوره‏اي ‏ميان شعائر ومناسك با واقعيت عيني تميز نمي ‏گذارد. كوزه‏هايي گلي از دوران پادشاه مصر‏ميانه بر جاي مانده اند كه مصريان نام قبايل دشمن خود را در فلسطين،  ليبي، نوبيا ونيز نام فرمانروايان آنها و همچنين نام بعضي از شورشيان را بر آنها نوشته‏اند.مصريان‏اين كوزه‏ها را با شكوهي خاص در مراسمي ويژه (شايد در تشييع جنازهء پادشاه پيشين) خُرد ‏مي‏كردند.

 

قصد از برگزاري ‏اين مراسم آن بود كه دشمناني كه آشكارا از دسترس فرعون به دور بودند از پاي درآيند. اگر عمل شعائري شكستن كوزه‏ها را سمبليك بخوانيم، نكته اساسي آن مراسم را درك نكرده‏ايم. مصريان احساس‏مي‏كردند كه با نابودي نام دشمنان خود به آنان آسيب واقعي رسانده‏اند.‏اين تشريفات بدين منظور نيز انجام‏ مي ‏گرفت تا طلسم فرخندگي را با‏ميدان كارايي بيشتري به كار اندازند. پس ازجاري كردن نام دشمناني كه«مي ‏بايد بميرند»چنين عباراتي را‏ مي خواندند:

 

 "همهء انديشه‏هاي زيان‏آور،  همهء سخنان زيان‏آور،  همه خواب‏هاي زيان‏آور، همه طرح‏هاي زيان‏آور، همه نزاع‏هاي زيان‏آور"

 

و آنگاه به شكستن كوزه‏ها‏ مي پرداختند. مصريان اعتقاد داشتند كه با گفتن‏اين عبارات خطاب به كوزه‏ها و سپس خُرد كردن آنها،  قدرت واقعي دشمنان خود را براي آسيب رساندن به فرعون يا تضعيف اقتدار او از‏ميان ‏مي ‏برند.

 

گفتيم كه انديشهء اسطوره‏اي ‏ميان تصوير يك شخص و خود آن شخص تفاوتي نمي ‏گذارد؛ زيرا از درك «ايده‏آل» يا فرم  يعني امور انتزاعي ناتوان است. مصريان قديم تصوير ماده خداي "نوت"  را، كه جايگاهش در آسمان بود و نقش گيرنده حيات را داشت،  در تابوت هاي خود نقاشي ‏مي ‏كردند. جسد بيجان درون تابوت در دست هاي " نوت" قرار‏مي گرفت از‏اين رو صعود مرده به آسمان حتمي بود.

 

 فرم انديشهء اسطوره اي (۲)

علّيت

 

انديشهء اسطوره‏اي همان اندازه با مفهوم عينيت از انديشهء علمي متمايز‏مي‏شود كه با مفهوم خود از علّيت؛ زيرا مفهوم عينيت و مفهوم علّيت يكديگر را مشروط ‏مي‏كنند. فرم انديشهء علّي فرم تفكر عيني و به عكس ،  فرم انديشهء  عيني فرم تفكر علّي را معين‏مي‏كند. علم درآميختگي و درهم و برهمي ادراك هاي حسي را به نظم و ترتيب تحويل‏مي‏كندكه در آن رويدادهاي همانند،  طبق قوانين كلي روي‏مي‏دهند. ابزار‏اين تحويل،  علّيت است. انديشة اسطوره‏اي به طور طبيعي رابطة علت و معلولي را‏مي‏شناسد ؛ ولي بينش ما را از نقش علّيت، به منزلة امري غير شخصي، مكانيكي وقانون مانند، درك نمي‏كند. درواقع مفهوم علّيت يكي ازاركان انديشة اسطوره‏اي است و جهان ـ پيدايي هاي اسطوره‏اي گواهي بر‏اين مدعاست.اين جهان ـ پيدايي‏ها بر آنند تا از طريق افسانه‏هاي اسطوره‏اي، كه كلاًخصلتي تبييني دارند،  به پرسش منشا جهان و زايش خدايان پاسخ گويند و نيز بر آنند تا براي پيدايش بعضي چيزها مانند خورشيد،  ماه،  بشر و برخي از انواع جانوران و گياهان«تبييني» ارائه دهند. اسطوره‏هايي كه درباره كشف آتش، پيدايش خط و آموزش فنون كشاورزي و طرز تهيه پوشاك و شيوه ساختن خانه و نظاير‏اينهاست،  به همين گروه از اساطير متعلق‏اند. زيرا‏، اين اسطوره‏ها نيز‏ميراث فرهنگي را دستاورد قهرمانان يا منجيان(مانند جمشيد، تهمورث،  هوشنگ و فريدون در اساطير‏ايراني)‏ مي‏دانند. اما تفاوت‏ميان علّيت اسطوره‏اي وعلّيت علمي به تقابل مفهوم عينيت در انديشهء اسطوره‏اي و در انديشهء علمي باز‏مي‏گردد. بنابر نظر كانت، اصل علّيت اصلي تركيبي براي تهجي پديدارهاست كه از طريق آن‏مي‏توان پديدارها را به صورت تجربه قرائت كرد. اما‏اين تركيب علّي،  مانندتركيبي كه در مفهوم عينيت ساخته‏مي‏شود،  مستلزم تحليل خاصي است.در‏اينجا دوباره تركيب و تحليل لازم و ملزوم و مكمل يكديگرند. نقص اساسي روان‏شناسي هيوم و انتقاد روان‏شناختي او از مفهوم علّيت،  آن بودكه‏اين  نقش تحليلي را (پيش از برقراري رابطه علي) نشناخت. بنابر نظر هيوم، علّيت از مجاورت دو شيء( يا دو رويداد) در يك مكان يا از توالي زماني پديدار شدن آن ها  حاصل‏مي‏شود. هنگامي كه دو رويداد يا دو شيء مكرراً با هم ظاهر شوند سرانجام،  با‏ميانجيگري«تخيل»،  رابطة مجاورت فضايي يا توالي زماني به رابطة علت و معلول تبديل‏مي‏شود. به سخن ديگر، اگر دو شيء يا دو رويداد در كنار هم در فضا، يا در پي هم در زمان،  ظاهر شوند آگاهي ما اولي را «علّت» و دومي را«معلول» آن‏مي‏داند. اما‏اين نوع عليت، كه هيوم منشا آن را كشف كرده است، در واقع علّيت اسطوره‏اي است نه علّيت علمي.(شايد ذكر‏اين نكته در‏اينجا بي‏موردنباشد كه رابطه علّي كه ماركس‏ميان پديدارهاي اجتماعي برقرار‏مي‏كند دقيقاً رابطه علّي اسطوره‏اي است.)

 

شناخت علمي، مفاهيم علّي و احكام خود را دقيقاً از طريق فراگردي متقابل با آنچه هيوم توصيف‏مي‏كند به دست‏مي‏آورد.‏اين مفاهيم واحكام، محتوياتي را كه در تاثر حسي بي‏واسطه مجاور يكديگرند، از هم جدا و سپس آنها را تحليل‏مي‏كندو به شرايط پيچيدة مختلف ارتباط ‏مي‏دهد. در ادراك حسي محض، به دنبال حالت خاصA در لحظه حالت B در لحظة ‏مي‏آيد. اما، صرفنظر از‏اينكه‏اين توالي اغلب چگونه تكرار‏مي‏شود، اين توالي زماني خود به خود به‏اين تصور منجر نمي‏شودكه A «علت» B است؛ مگر آنكه مفهوم‏ ميانجيگرانه‏اي مداخله كند. انديشهء علمي از حالت A عامل ويژه آلفا را جدا‏مي‏كند و آن را به عامل بتا در B پيوند‏مي‏دهد. ‏اين موضوع كه آلفا و بتا در رابطه‏اي ضروري يعني رابطه علت و معلول، رابطه«شرط» و «مشروط»،  نسبت به يكديگر قرار‏مي‏گيرند،  به طور انفعالي از تعدادي ادراك هاي حسي به دست نمي‏آيد.علم‏اين حكم را مجدداً‏مي‏آزمايد؛ يعني با‏ايجاد« شرط» يا علت مفروض‏، مي‏بايد معلول مرتبط با آن ظاهر شود. آزمايش فيزيكي، كه احكام علّي در فيزيك نهايتاً بدان وابسته‏اند،  هميشه بر تحليل و تجزية يك پديدار به شرايط مختلف و به لايه‏هاي گوناگون نسبتها متكي است.و يكي رويداد فضايي – زماني، كه در آغاز به صورت تاثرحسي محض ارائه شده بود،  از طريق تحليل مداوم، معنايي تازه‏مي‏يابد كه مهر و نشان يك رويداد علي را با خود دارد. آن رويداد ويژه ديگر صرفاً رويدادي جزئي نيست بلكه وسيلة انتقال و بيانگر قانوني جامع و جهانشمول‏مي‏شود. انقباض پاي قورباغه در آزمايشگاه گالواني، خود به خود به منزلة  رويدادي تحليل نشده، نيروي جديد«گالوانيسم» را اثبات نمي‏كرد. گالوانيسم از طريق فراگرد تحليلي- منطقي،  كه با انقباض پاي قورباغه ارتباط داشت،  اثبات شد. روابط علت و معلولي كه علم‏ميان پديدارها برقرار‏مي‏كند ثبت و تكرار داده‏هاي حسي و تجربي نيست،  بلكه برعكس، رابطه علّي،  مجاورت صرف تجربي عناصر را بر هم‏مي‏زند؛ يعني محتوياتي را كه در وجود تجربي شان در كنار يكديگرند طبق «شالوده» و «ذات» شان از يكديگر جدا و تفكيك‏مي‏كند وعناصري را كه ازديدگاه تاثرات حسي بي‏واسطه از يكديگر دورند، براي ساخت مفهومي واقعيت، به يكديگر نزديك و مرتبط‏ مي‏كند. نيوتن از همين طريق به كشف قانون جاذبه عمومي توفيق يافت. او سه گروه از پديدارهايي را كه از نظر مشاهدات حسي كاملاً با يكديگر بي‏ارتباط بودند به هم مرتبط كرد:

۱) سقوط آزاد اجسام

۲) حركت سيارات بر مدارهاي بيضي شكل به دور خورشيد

۳) تناوب جزر و مد.

 

انديشة علمي به طور انتزاعي عاملي ويژه را از كليتي پيچيده به منزله«شرط» يا«علت» بيرون‏مي‏كشد و براي‏اين كار از جهان تاثرات حسي بي‏واسطه فاصله‏مي‏گيرد؛ حال آنكه انديشة اسطوره‏اي زنداني جهان پديدارها باقي‏مي‏ماند. از‏اين رو چنانچه دو شيء يا دو پديدار در مكاني واحد در كنار هم ظاهر شوند يا از‏ لحاظ زماني به دنبال يكديگر قرار گيرند، انديشه اسطوره‏اي يكي را«علت» و ديگري را«معلول»‏مي‏پندارد. مثلاً جانوراني را كه در فصل معيني ديده‏مي‏شوند عموماً به منزله آورندگان» آن فصل و«علت» آن در نظر‏مي‏گيرد. در آگاهي اسطوره‏اي،  اين پرستو است كه تابستان را‏مي‏آورد. در تخيل اسطوره‏اي، يك كل پيچيده،  متشكل از اجزا نيست بلكه يك كل تفكيك ناشدني است.‏اين كل را نمي‏توان به عناصر يا عوامل جداي از يكديگر،  بويژه به عينيت و ذهنيت، تجزيه كرد.اما  وظيفة مفهوم علمي علّيت صرفاً «تركيب» يا مرتبط كردن عناصري كه در ادراك حسي حضور دارند نيست بلكه برعكس ، نخستين وظيفه آن متعين كردن‏اين عناصر است. تا هنگامي كه‏اين عناصر متعين نشده باشند،  آگاهي علمي- تجربي فاقد لوازم لازم براي جدا کردن عناصر مختلف و تفکيک قلمرو اشياي گوناگون خواهد بود و به دنبال آن هر گونه استنتاج علي ناممکن خواهد شد.

 

درحالي که تفکر علمي اساسا درپي استقراررابطه اي روشن وقطعي ميان«علت هاي »خاص و «معلول هاي» خاص است؛ انديشهء اسطوره اي اگر هم به جستجوي علت چيزي بر آيد خود را آزاد مي داند که ازميان علت هاي متعددي که به نظرش مي رسد يکي را برگزيند؛ زيرا در اين نوع انديشه هر چيزي مي تواند از هرچيزي ناشي شود؛ چون هرچيزي مي تواند در ارتباط مکاني يا زماني با هر چيز ديگري قرار گيرد. انديشة علمي،  امرواقع تغيير را بررسي مي کند؛ ولي اصولا با تبديل يک شي به شي ديگر کاري ندارد و اين تبديل را فقط در صورتي ممکن مي داند و آن را مي پذيرد که بيانگر قانوني کلي باشد و بر نسبت هاي تابعي (فونکسيونل) و دترمينان هاي (تعينگرهاي) معيني استوار باشد.توابع رياضي و دترمينان هايي که بتوان آنها را به گونه اي مستقل از اين "جا" و "اکنون" و اشياي موجود در اين "جا" و "اکنون" معتبر دانست. برعکس،  دگرديسي اسطوره اي همواره چيزي جز ثبت يک واقعة منحصر به فرد نيست،  تبديل يک مادة ملموس و منحصر به فرد به مادة ملموس و منحصر به فرد ديگر است. مثلا در بعضي اساطير آمده است که کيهان مانند ماهي از اعماق دريا بالا آمد يا از کالبد سنگ پشتي ساخته شد. زمين از لاشه جانوري عظيم و خورشيد از سنگي بزرگ شکل گرفت. انسان از صخره يا از درخت آفريده شد. همه اين تبيين هاي اسطوره اي که نامتجانس،  آشفته و فاقد قانون و قاعده به نظر مي آيند،  رهيافتي واحد را به جهان نشان مي دهند. در حالي که حکم علّي علمي،  يک پديدار را به عناصر پايدار تجزيه مي کند و مي کوشد تا آن را از طريق ترکيب مجدد همين عناصر و تاثير متقابل آنها و پيوند پايدارشان درک کند؛ انديشهء اسطوره اي به کل تفکيک نشده مي چسبد و خود را با تصوير کردن سير آنچه اتفاق افتاده است خرسند مي کند. شايد در اين سير بعضي جنبه ها تکرار شوند؛ اما در انديشهء اسطوره اي جايي براي جستجوي قاعده يا شرايط صوري محدود کننده و مميزي کننده وجود ندارد.

 

شايد اظهار اين مطلب تناقض آميز باشد که انديشة اسطوره اي بيش از انديشة  علمي پايبند اصل علّيت است. تفکر اسطوره اي هرگز نمي پذيرد که رويدادي ممکن است است بر حسب اتفاق رخ دهد. وقوع فاجعه اي طبيعي مانند زلزله،  بيماري يا مرگ هرگز اتفاقي نيست بلکه علل واقعي آنها جادوست؛ بويژه مرگ هرگز به خودي خود واقع نمي شود بلکه بر اثر جادوي دشمن پيش مي آيد. مثلا اگر شخصي بر اثر اصابت نيزه کشته شد،  علت واقعي مرگ او زخم نيزه نبوده بلکه علتش جادوي دشمن بوده است يا ارادة يکي از ايزدان يا اهريمنان بر وقوع آن تعلق گرفته است.

 

در اينجا دوباره مشاهده مي کنيم که اساس اختلاف و تباين علم واسطوره،  فرم ويژة تبيين علّي است نه مفهوم علّيت. آگاهي مفهومي و آگاهي اسطوره اي اهرم تبيين را در نقاط کاملا متفاوتي قرار مي دهند. علم به اين قانع مي شود که واقعه اي منفرد در فضا و زمان را به منزله موردي ازقانوني عمومي درک کند. اما ديگرنمي پرسد چرااين واقعه دراين «جا »و « اکنون » اتفاق افتاده است؟ بر عکس، آگاهي اسطوره اي هرواقعه را منحصربه فرد مي داند و آن را چنين تبيين مي کند که واقعهء منحصر به فرد بر اثر ارادة يک شخص رخ داده است،  يعني هنگامي که به جستجوي علت مي پردازد،  در پي يافتن چرا وچگونه نيست بلکه در جستجوي شخص است. چون در نظرش جهان پديدارها به منزلة تو است؛ بنابراين انتظار ندارد که قانوني غير شخصي بيابد که فراگرد را تحت قاعده و انتظام قرار دهد. گرچه مفاهيم علّي علمي در پي درک و تعين امر ويژه هستند و بدين منظور،  هم متعددو متمايز از يکديگرند و هم مکمل يکديگر،  و يک ديگر را نيز متعين مي کنند با اين همه آنها هميشه براي نامتعين بودن جبنه هايي از امر ويژه قلمروي قائل اند. زيرا مفاهيم به سبب سرشت انتزاعي و ايده آل(يا صوري) خود نمي توانند همه جنبه هاي يک پديدار يا شيء ملموس را بيان کنند. از اين رو براي بررسي يک پديدار يا يک شيء مي بايد در وضعيت آن جرح و تعديل هايي صورت گيرد تا موردي از يک قانون عمومي گردد. علم هر امر جزئي را تحت يک امر کلي قرارمي دهد؛ اما نمي تواند صرفا از اين امر کلي آن امر جزئي را استنتاج کند. حتي «قوانين ويژهء طبيعت» چيزي تازه و خاص عرضه مي کنند که در تقابل با اصل عمومي عليت است. گرچه آنها تابع اصل عليت هستند و زير دست آن قرار مي گيرند اما اصل عليت نمي تواند فرمول ملموس آنها را وضع کند ونيز نمي تواند آنها را متعين سازد.

 

در اين جا انديشة علمي و علوم طبيعي با مسالة «امر تصادفي» روبه  رو مي شوند. در اين ارتباط امر تصادفي به معني انحراف از قانون کلي نيست بلکه بدين معني است که گرچه امر تصادفي به جرح و تعديل اين قانون کلي متکي است، اما صرفا از آن قابل استنتاج نيست. اگر انديشة تئوريک علمي بخواهد به طريقي اين عنصر را که از ديدگاه قانون عمومي علّيت،  امر تصادفي است،  درک کند و آن را متعين سازد،  همانگونه که کانت در اثر خويش "نقد قوه داوري" به تفصيل بيان کرده است،  مي بايد به مقوله ديگري متوسل شود. اصل علّيت محض اکنون جاي خود را به اصل غايت(يا هدف) مي دهد. آنچه را داراي هدف و غايت مي دانيم،  در واقع تحت قانون در آوردن امر تصادفي است.

 

اما اسطوره از همان آغاز،  وقوع هر پديداري را داراي غايت مي داند که براثرعمل ارادي يک ايزد يا يک ديو واقع مي شود ومعتقد است که نيروهاي طبيعت چيزي جز بيان ارادة خدايان يا شياطين نيستند. اين اصل براي تفکر اسطوره اي منبع نوري است که به کل واقعيت پرتو مي افکند که بي آن درک جهان برايش امکان پذير نيست. براي انديشة علمي درک يک واقعه چيزي نيست جز تحويل آن به برخي شرايط کلي و قرار دادن آن تحت مجموعه اي از قوانين و شرايط پيچيده و جهانشمول که طبيعت ناميده مي شود. مثلا واقعة مرگ يک انسان هنگامي درک مي شود که بتوان در اين مجموعه شرايط و قوانين بدان جايي داد؛ به سخن ديگر،  بر اساس شرايط فيزيولوژيک حيات، بتوان مرگ را امري ضروري و ناگزير دانست. اما اگراسطوره ضروري بودن  فرآيند جهانشمول طبيعت را تصديق کند باز هم آگاهي اسطوره اي،  مرگ را امري تصادفي مي شناسد. زيرا اين تبيين علمي آنچه را مورد توجه و علاقهء انديشهء اسطوره اي است،  توضيح نمي دهد،  يعني اين نکته که چرا اين «شخص» بايد در اين «جا» و «اکنون »بميرد؟ بنابراين مرگ اين «شخص» واقعه اي منحصر به فرد است و فقط در صورتي فهم پذير مي شود که آن را به چيزي منحصر به فرد تحويل کنيم يعني آن را عمل ارادي شخص ديگري بدانيم. شناخت علمي متمايل به اين است که آزادي عمل را تحت قانون علّيت درآورد. اما اسطوره براي متعين کردن رويدادها،  آنها را به آزادي عمل يک شخص تحويل مي کند. اگر آب رودخانه بالا نمي آيد، از نظر انديشة اسطوره اي نباريدن باران در کوه هاي دوردست علت اين مصيبت نيست بلکه علت اين است که آب رودخانه نمي خواهد بالا بيايد. رودخانه يا خدايان به يقين از دست مردمي که زندگي آنان به طغيان آب رودخانه وابسته است خشمگين شده اند و در پي آنند که به اين طريق پيامي را به مردم برسانند. بنابراين به جاي آوردن بعضي شعاير و مناسک  ضروري مي شود. مي دانيم هنگامي که آب دجله بالا نمي آمد گوداي پادشاه در پرسشتگاه مي خوابيد تا در رويا دريابد که معني خشکسالي چيست. در مصر از زمان هاي بسيار قديم ارتفاع آب رودخانه نيل را هر ساله ثبت مي کردند. با اين وصف هر سال، هنگامي که آب رودخانه مي بايست بالا بيايد،  فرعون قرباني ها و هديه هايي به رودخانه تقديم مي کرد. همراه با اين قرباني ها و هديه ها که به درون نيل پرتاب مي شد،  سندي نيز بود که در آن تعهدات نيل،  يا به صورت فرمان يا به شکل پيمان،  گنجانده شده بود.

 

انديشة اسطوره اي براي تبيين مسائل اجتماعي نيزهمين شيوه را به کار مي برد. حتي وقتي که مانند مارکسيسم به اين جهاني بودن و علمي بودن تظاهر مي کند،  باز نمي تواند جز در قالب تصاوير و مبارزه ميان نيروهاي نيک و بد بينديشد. در اينجا نيز انديشة اسطوره اي براي تبيين هر رويداد اجتماعي،  در پي چگونگي وقوع آن ووابستگي و ارتباط آن با ساختار آن جامعه و وضع گذشته و حال آن نيست،  بلکه در جستجوي شخص بر مي آيد: آياارادة ابر قدرت خاور بر وقوع آن تعلق گرفته است يا ارادهء جادوگر باختر؟ در اين مورد نيز خصلت اسطوره اي تبيين هاي مارکسيستي – لنينيستي کاملا آشکار مي شود.

 

در ارتباط با فرم علّيت اسطوره اي،  به خصلت ديگري از جهان بيني اسطوره اي بر مي خوريم که همواره مورد تاکيد قرار گرفته است و آن عبارت از رابطة ويژه اي است که اسطوره ميان کل يک شي مادي و اجزاي آن تصور مي کند. اگر تاريخ انديشة علمي را مطالعه کنيم در مي يابيم که مفهوم علّيت ومقوله کل و جزء همگام با هم رشد کرده اند؛ زيرا هر دو به فراگرد تحليل تعلق دارند.انديشة علمي کل را متشکل از اجزا مي داند و در واقع از طريق تعين همين اجزا به درک کل نايل مي شود اما بينش اسطوره اي هم در  انديشه و هم در عملِ خود،  ميان کل و اجزاي آن هيچ تفاوتي قائل نمي شود. کل اجزا ندارد و به آن ها تقسيم نمي شود. جزء بي واسطه خود کل است؛ و اسطوره نيز بر همين اساس عمل مي کند.  از ديدگاه علم،  کل تنها مجموع اجزايش نيست بلکه عبارت از ارتباط متقابل اجزا ونيز ارتباط هر جزء با کل است. کل به معني وحدت همين ارتباط هاي ديناميک است که هر جزء در آن مشارکت دارد و در انجام دادن امور نيز سهيم است. در اينجا نيزانديشة اسطوره اي در جهت متقابل حرکت مي کند و چون فاقد فرم تحليلي علّيت است نمي تواند ميان کل و جزء فصل مميزي رسم کند؛ از اين رو کل و اجزاي آن را در هم ادغام مي کند و سرنوشت همه آنهارا به هم گره مي زند.

 

شيوة کارکرد انديشة اسطوره اي را نسبت به فضا و زمان نيز مي توان مطالعه کرد. اسطوره شهود توالي زماني يا همزماني را بر اساس شيوة تفکر خود بازآفريني مي کند. در هر دو حالت انديشة اسطوره اي تجزيه و تحليل واقعيت را به عوامل جزئي و مستقل از يکديگر و نيزتجزيه آن را به شرايط جزئي،  که مبدا حرکت تفکر علمي و مشخصة شيوه نگرش آن است،  به دور مي افکند. بنا بر بينشي که اساس جادوي همدلانه به شمار مي آيد،  همة چيزهايي که در فضامجاور يکديگر بوده اند يا از ماده اي واحد به وجود آمده اند،  يا ميانشان پيوندي کلي يا رابطه اي علّي وجود دارد. بنابراين اگر کسي ته ماندة غذا يا استخوان هاي گوشتي را که خورده است به حال خود رها کند در معرض خطراتي جدي قرار مي گيرد. زيرا هر اتفاقي که براي آنها رخ دهد براي غذايي که جذب بدن او شده است نيز روي مي دهد. مي بينيم که انديشة اسطوره اي،  بي اعتنا به فاصله فيزيکي و مکاني،  رابطه اي همدلانه ميان اجزاي يک شي(در مثال بالا غذا) تصور مي کند. اين رابطه همدلانه،  تجزيه و تقسيم ارگانيسم بدن را به اجزاي مختلف و تعيين نقش آنها را براي خود و براي کل بي مورد مي داند. هر جزئي از بدن مثلا ناخن يا يک تار مو با ديگر اعضاي بدن و نيز با کل آن  همسطح و همتراز است. کار اعضاي بدن بر اساس شرايط آنها تعيين نمي شود و نقش و وظيفه آنها شناخته و طبقه بندي نمي گردد. همانگونه که اجزاي بدن بر اساس کار و اهميت خود از يکديگر متمايز نمي شوند؛همان طور نيز تعين زماني يعني لحظات ويژه زمان هرفرآيند عيني نيز براساس اهميت علّي آنها از يکديگرمتمايز نمي گردند. گاهي نيزميان علت ومعلول فرقي نيست و اين دو مي توانندجاي يکديگررا بگيرند. اگر جنگجويي به وسيلهء نيزه اي زخمي شد براي تسکين سوزش زخم،  مرهم را بر نيزه مي مالند يا آنکه نيزه را در جايي خنک مي آويزند!

 

از ديدگاه علم،  يک چيز هرگز به سادگي علت چيز ديگري شناخته نمي شود؛ بلکه تاثير آن بر چيز ديگر تحت شرايط مشخص و بويژه در لحظه زماني کاملا معين صورت مي گيرد. رابطة علت و معلول آن قدرها رابطة ميان اشياء شمرده نمي شود بلکه بيشتر رابطة ميان تغييراتي به شمار مي آيد که ميان اشياي معيني در زمان هايي خاص به وجود مي آيد. با پيشرفت علم و از طريق توجه به همين سير زماني،  فرآيند تغيير وتجزيه آن به مراحل مختلف و کاملا متمايز و متعين کردن هر مرحله از فرآيند،  روابط علت و معلول بيش از پيش پيچيده و ميانجيگرانه مي شوند. نيزه ،  ديگر علت زخم شناخته نمي شود؛ آنچه اتفاق مي افتد اين است که درلحظه معيني مانند نيزه در بدن فرو مي رود و تغييري مشخص در آن به وجود مي آورد. اين تغيير در زمان هاي و و ... تغييرات معين ديگري را در ارگانيسم در پي دارد که همه آنها را مي بايد به منزلة شرايط لازم و ويژه براي ايجاد زخم در نظر گرفت. از آنجا که اسطوره و جادو هيچ جا به چنين تجزيه و تحليلي دست نمي زنند،  در نتيجه،  هيچ گونه مانع خاصي ميان اجزاي يک کل فضايي يا لحظات زمان نمي بينند. از اين رو جادوي همدلانه از فراز همه تفاوت هاي فضايي يا زماني مي گذرد. مثلا جدايي فيزيکي يا فضايي جزء از کل(مانند جدايي ناخن يا تار مو از بدن) موجب نمي شود که رابطة علت و معلول را ميان آنها از بين ببرد و به همين شيوه «پيش از»و« پس از» و« زودتر» و« ديرتر» نيز با يکديگر آميخته مي شوند. تنش ميان عناصري که از لحاظ فضايي و زماني از يکديگر جدا هستند در هويت ساده علّيت جادويي محو مي شود.

 

بينش مادي و ملموس انديشة اسطوره اي در خصوص عمل نيز در خور توجه است. تحليل منطقي- علّي عمل اساسا به تجزيه آن به فرآيندهاي بسيط و جدا معطوف است. اما حتي جايي که بينش اسطوره اي توجه خود را به فرآيند (= پروسه) معطوف مي کند در جستجوي منشا و تکوين بر مي آيد و اين« تکوين» را با ماده اي عادي وملموس ارتباط مي دهد . به سخن ديگر،  اسطوره فرآيند عمل را تنها به منزله تبديل يک ماده به ماده ديگر مي شناسد و در مي يابد. در تحليل علمي،  سير هميشه از شيء به شرط و از ادراک حسي و مادي به ادراک تابعي و کارکردي(= فونکسيونل)است؛ اما در بينش اسطوره اي و جادويي،  تغيير درمحدودة ادراک مادة ساده محصور مي ماند. شناخت علمي هر چه پيشتر رود،  خود را بيش از پيش به تحقيق در چگونگي تغيير و فرم ضروري آن محدود مي کند. اما اسطوره صرفا پيرامون« از کجا» و« به کجا» پژوهش مي کندو«از کجا» و« به کجا» را نيز به شکل اشياي مادي و ملموس مي بيند. در اينجا عليت،  نسبتي ميانجيگرانه يا هستي يي مستقل نيست که با قرار دادن خود ميان عناصر خاص،  آنها را تجزيه يا ترکيب کند. اسطوره،  تغيير را چيزي نمي داند جز دگرديسي شيء معمولي و ملموس به شيء معمولي و ملموس ديگر. درحالي که انديشة مفهومي رشته اي پيوسته از رويدادها را به علت ها و معلول ها تقسيم مي کند و بدين ترتيب شيوة تغيير و قاعده اين تغيير را مطالعه مي نمايد. اسطوره چنانچه بتواند آغاز و پايان فرآيند دگرديسي را به روشني از هم تميز دهد،  نياز خود را برآورده مي بيند. براي نمونه مي توان به اين اعتقاد مصريان قديم اشاره کرد که آسمان در آغاز بر زمين خوابيده بود(وضعيت آغازين)تا اينکه شو،  خداي هوا،  آن دو را از يکديگر جدا کرد و اکنون نيز ميان آنها حايل است(وضعيت نهايي).مصريان آسمان را به شکل زني نشان مي دادند که دست هاي خود را گشوده و به سوي زمين خم شده و شو او را نگه داشته است.

 

خصلت در خور توجه ديگر انديشة اسطوره اي سيال بودن آن است. بدين معني که براي رويدادي واحد علت هايي متناقض ارائه مي دهد. به ديگر سخن،  انديشة اسطوره اي پايبند اصل امتناع تناقض نيست و تناقض گويي يکي از خصلت هاي اساسي آن است. (اين موضوع مستلزم بحث جداگانه اي است) مثلا مي بينيم که در اساطير مصر،  خورشيد نخستين پادشاه مصر به شمار مي آيد(وضعيت آغازين) اما اکنون در آسمان جاي گرفته است(وضعيت نهايي). انديشة اسطوره اي وضعيت آغازين و نهايي را بدين گونه به هم متصل مي کند که خورشيد- خدا که زماني پادشاه مصر بود و بر زمين جاي داشت از دست بشر خسته شد،  بنابراين،  بر ماده خداي آسمان(يعني نوت) نشست و نوت خود را به شکل گاوي بزرگ در آورد و بر فراز زمين قرار گرفت. از آن هنگام خورشيد در آسمان است. ولي پيش از آن ديديم که نوت،  ماده خداي آسمان،  به صورت زني بود که خداي هوا(شو) او را در آسمان نگه داشته بود.

 

در حالي که انديشة علمي مي کوشد تا تمامي واقعيت را به نسبت هاي رياضي تجزيه نمايد و از اين راه آنها را درک کند؛ انديشة اسطوره اي مسئلهء مربوط به منشاها را حتي با تحويل نسبت هاي ناب،  مانند گام هاي موسيقي يا سازمان کاست ها به جوهرهاي مادي آغازين،  حل مي کند و به سبب همين فرم اساسي انديشة اسطوره اي،  همه خواص و صفات مي بايد سرانجام هويتي مادي بيابند. مثلا فرق ميان برهمن (نگهبان دانش مقدس) وسپاهي و «سودرا»(=کشاورزان يا کارگران) تنها بر اساس اين فرض فهم پذير مي شود که آنان داراي جوهرهاي مادي متفاوتي هستند. يعني برهمن از سر يا دهان برهما،  سپاهي از بازوها وکشاورزان و کارگران از پاهاي او ساخته شده اند. در مارکسيسم نيز «بوژوازي»سرشت اهريمني دارد و «پرولتاريا» اهورايي. آن يک جهان را دوزخ کرده است و اين يک آن را بهشت خواهد کرد. اگر زني نازا باشد علتش اين است که «کالبد بي فرزندي (تانو)» در درون اوست. درچنين تبيين هاي مادي وملموس تنش دروني انديشة اسطوره اي آشکار مي شود؛ زيرا تخيل اسطوره اي از يک سو مي کوشد تا جهان را روحاني کند و با آن نيز به منزلة تو برخورد مي نمايد،  ولي از سوي ديگر همه صفات وفعاليت ها و حتي همه حالت ها ونسبت ها را به شالوده اي سخت ومادي منسوب مي کند و به نوعي مادي کردن محتويات «انديشه ها» و «معنويات» مي پردازد.(و اين دقيقا همان کاري است که مارکسيسم نيز انجام مي دهد. از اين لحاظ نيز سرشت جادويي- اسطوره اي مارکسيسم آشکار مي شود.)

 

اين سخن درست است که انديشهء اسطوره اي مي کوشد تا با افزودن رشته اي از پيوندها ميان حالات آغازين وحالت فرجامين،  نوعي پيوستگي ميان علت و معلول بيافريند،  اما حتي همين پيوندها نيز خصلتي مادي دارند. از ديدگاه عليت علمي- تحليلي،  فرآيندي پايدار شناخته مي شود که رفتار آن منطبق با قانوني واحد(يا منطبق با تابعي تحليلي) باشد و بتوان کل فرآيند را به طور منطقي تحت آن قرار داد وسير آن را از لحظه اي تا لحظه ديگر معين کرد. يعني بتوان در هر لحظه حالت خاص فرآيند را با مقادير رياضي نشان داد. همه اين مقادير مختلف رشته اي را تشکيل مي دهند که بيانگر تغييرات فرآيند است وهمه آنها تابع قاعده اي کلي هستند و به ضرورت از همين قاعده ناشي مي گردند. در همين قاعده،  هم يگانگي وهم اختلاف،  هم پيوستگي وهم گسستگي عوامل مجزاي فرآيند باز نموده مي شوند. اما انديشة اسطوره اي نه چنين يگانگي حاصل از ترکيب مراحل مختلف فرآيند را مي شناسد ونه يگاني مراحل مجزا و جداگانة آن را. حتي زماني که به نظر مي آيد عملي را به تعدادي مراحل مختلف قسمت مي کند،  اين عمل را کاملا به شکل مادي و ملموس مي بيند و آن را در چنين هيئتي بررسي مي کند. يعني هر خاصيت يا صفتي از عمل را به کيفيت ماده اي ويژه منسوب مي کند؛ ماده اي که از يک شيء به شيء ديگر انتقال مي يابد. حتي آنچه در تفکر علمي صفتي عرضي يا زودگذر به شمار مي آيد در انديشة اسطوره اي خصلتي کاملا مادي مي يابد و بدين طريق انتقال پذير مي شود. مي گويند سرخ پوستان هوپا درد را جوهري مادي مي دانند. همچنان که قبلا گفته شد،  انديشة اسطوره اي صفات معنوي و اخلاقي رانيز جوهرهاي مادي انتقال پذير مي داند. يک شينتوي ژاپني که آرزو دارد از بار گناهان خود رهايي يابد به کاهن رجوع مي کند و تکه کاغذي را که به شکل لباس ، بريده شده است دريافت مي دارد و نام ونام خانوادگي و سال و ماه تولد خويش را بر آن مي نويسد. سپس کاغذ را به بدن خود مي مالد و پس از اين کار بدان فوت مي کند تا بدين طريق همه گناهانش به کاغذ منتقل شوند.در پايان اين مراسم تطهير،  کاغذ را که نوعي بز بلاگردان است به داخل رودخانه يا دريا مي اندازد تا چهار خداي تطهير آن را به جهان زيرين هدايت کنند و در آنجا بي آنکه اثري از آن بر جاي  بماند محو شود.

 

مراسم تاجگذاري فرعون هاي مصر با اجراي دقيق مناسکي ويژه و آدابي خاص برگزار مي شد تا صفات خدايي از طريق تاج و چوبدست پادشاهي و تازيانه و شمشير به فرعون انتقال يابند.اگر به اين آلات صرفا به منزله سمبل و نشانه بنگريم معناي واقعي مراسم تاجگذاري را درنيافته ايم. آن آلات،  طلسم هاي واقعي يعني وسايل انتقال نيروهاي خدايي ونگهبانان آن نيروها،  بودند. در ميان برخي قبايل شمال آفريقا،  بر تخت نشستن حاکم جديد عمل اصلي مناسک و تشريفات جانشيني است. اورنگ پادشاهي بتي است که با نيروي اسرارآميز پادشاهي باردار شده است. شاهزاده اي که بر آن مي نشيند به سبب نيروي جادويي تخت به مقام پادشاهي نايل مي شود. با در نظر گرفتن دو مثال بالا در مي يابيم که مفهوم اسطوره از «نيرو» با مفهوم علمي آن متفاوت است. اسطوره نيرو را  رابطه اي ديناميک يا بيان مجموعه روابط علّي نمي داند بلکه هميشه آن را جوهري مادي مي پندارد. اين جوهر در سراسر جهان توزيع شده اما در اشخاصي خاص تمرکز يافته است. جادوگر يا جنگجوي قبيله از جمله کساني هستند که از اين نيرو برخوردارند. وجود اين جوهر مادي را در جادوگر«مانا» گويند. جادوگر مي تواند با مسح کردن شخص ديگري تمامي اين جوهر مادي يا بخشي از آن را بدو منتقل کند. در انديشة اسطوره اي بيماري نيز فرايندي نيست که تحت شراط شناخته شده تجربي و عمومي در کالبد عمل کند،  بلکه يا ماده اي بيگانه است که وارد کالبد شده يا روح خبيثي است که جسم را تسخير کرده است. اين روح نيز وجودي مادي دارد که مي يابد با اجراي مناسکي خاص يا با خواندن اوراد آن را از کالبد بيرون راند يا به جسم ديگري منتقل کرد. متون طبي قديم تب را نتيجه ورود مواد گرم به بدن انسان مي دانند؛ گرمايي که موجب تب مي شود و نيز خود بيماري ممکن است يا بر اثر چشم زخم به وجود آيد يا به وسيلهء جادوي دشمن اراده شود.

 

جيمز فريزر در اثر درخشان خود به نام شاخة زرين(بخش چهارم،  بزبلاگردان، ص۳۱) مي نويسد:

غالبا جانوران را به منزلة وسيله اي براي حمل يا انتقال شر به کار مي گيرند. در گينه هنگامي که کسي بيمار و بستري مي شود مرغي زنده را که به گردن او بسته اند بر سينه او قرار مي دهند. چنانچه مرغ بال هاي خود را بر هم زد يا قدقد کرد،  بيمار آن را به فال نيک مي گيرد و اميدوار مي شود که درد از او به مرغ انتقال يافته است و به زودي شفا مي يابد؛ ولي چنانچه مرغ واکنشي نشان نداد درد ادامه خواهد يافت. همچنين هنگامي که يکي از اهالي موريتاني به سردرد دچار مي شود، گوسفندي يا بزي را مي گيرد و آن قدر آن را مي زند تا حيوان از پاي درآيد. در اين هنگام مي پندارد که سردرد از او به حيوان منتقل شده است.

ادامةمطلب : مباحث ( فضا ،  زمان و عدد)در قسمت هاي بعدي ارائه مي شود.

 

فرم انديشهء اسطوره اي(۳)

فضا

 

شهود اسطوره اي فضا موقعيتي ميان ادراک حسي فضا و شناخت علمي فضا،  يعني هندسه،  دارد. روشن است که فضاي ادراک حسي،  يعني فضايي که حس بساوايي و حس بينايي ارائه مي دهند،  با فضاي رياضيات محض يکي نيست. در واقع ميان اين دو نوع فضا اختلاف بارزي وجود دارد. ويژگيهاي فضاي رياضي صرفا از فضاي حسي حاصل نمي شود،  به عکس،  براي رسيدن به فضاي منطقي رياضيات محض بايد هر آنچه را ادراک حسي ارائه مي دهد نفي کرد. مقايسه ميان فضاي فيزيولوژيک و فضاي متريک،  که هندسهء اقليدسي بر اساس آن بنا شده، اين تقابل را از هر نظر اثبات مي کند. فضاي اقليدسي داراي سه ويژگي اساسي است: پيوسته بودن،  بي کران بودن و همگون بودن. اما اين ويژگيها در تقابل با ادراک حسي فضا قرار دارد. ادراک حسي مفهوم بي کرانگي را در نمي يابد و از همان ابتدا در محدودهء فضايي خاصي که قوه ادراک حسي بر آن تحميل مي کند محصور مي شود. در ارتباط با فضاي ادراک حسي نه از بي کرانگي فضا مي توان سخن گفت نه از همگون و همسان بودن آن. شالوده نهايي همساني وهمگوئي فضاي هندسي اين است که عناصرش،  يعني نقطه ها صرفا تعيين کنندهء«وضعيت»اند و هيچگونه محتواي مستقلي از آن خود و بيرون از اين نسبت ندارند. واقعيت «نقطه ها» صرفا در نسبتي است که با يکديگر دارند. از اين رو واقعيت آنها صرفا تابعي(= فونکسيونل) است نه مادي. از آن جا که «نقطه ها» اساسا فاقد محتوايند و فقط بيانگر نسبتهاي محض اند،  درباره تفاوت آنها از لحاظ محتوا هيچ گونه پرسشي مطرح شدني نيست؛ و همگون بودن آنها نيز چيزي نيست جز يکساني در ساخت که در کارکرد منطقي و معناي ايده آل مشترک آنها وجود دارد.از اين رو فضاي همگون هندسه به هيچ وجه فضاي ارائه شده به ادراک حسي نيست بلکه فضايي است که به طور مفهومي ساخته مي شود. در واقع مفهوم هندسي همگوني را مي توان با اين اصل موضوعه بيان کرد که از هر نقطه در فضا بشود شکلهايي مشابه در اندازه و جهت دلخواه رسم کرد. در فضاي ادراک حسي بي واسطه هيچ جا نمي توان اين اصل موضوعه را تحقق بخشيد. زيرا هيچگونه همگوني وهمساني از لحاظ وضعيت وجهت وجود ندارد. هر مکاني حا لت  خاص خود و ارزش ويژه خويش را داراست. فضاي بساوايي وفضاي بينايي هر دو در مقايسه با فضاي متريک هندسهء اقليدسي ناهمگون وناهمسان اند. ارنست ماخ،  فيزيکدان وفيلسوف مشهور اتريشي در اثر خويش به نام شناخت وخطا مي نويسد: در فضاي بساوايي وفضاي بينايي،  جهت هاي اصلي اندامهاي ما مانند: پيش،  پس،  بالا،  پايين،  چپ و راست مشابه يکديگر نيستند.

 

اگر اين مقايسه را معيار قرار دهيم،  در اين باره که فضاي اسطوره اي و فضاي ادراک حسي داراي ارتباطي نزديک اند وکاملا در تقابل با فضاي منطقي هندسه قرار دارند دچار ترديد مي شويم. اما هم فضاي اسطوره اي وهم فضاي ادراک حسي تماما آفريده هاي ملموس آگاهي هستند که در آنها تمايز ميان وضعيت و محتوا،  که شالوده بناي فضاي هندسي است، امري ناشناخته است. در فضاي اسطوره اي وفضاي ادراک حسي،  وضعيت چيزي نيست که از محتوا جدا باشد يا به منزلهء عنصري با مدلولي مستقل،  در مقابل محتوا قرار گيرد. تنها چيزي را مي توان گفت «هست» که محتوايي مشخص يا محتواي حسي منحصر به فرد يا شهودي داشته باشد. از اين رو در فضاي حسي،  مانند فضاي اسطوره اي،  هيچ اين   «جا   »و آن «جايي»،  اين «جا »و آن «جاي» صرف يا اصطلاحي محض نيست که بتواند در رابطه اي کلي،  بدون توجه به محتواي آن،  قرار گيرد؛ زيرا هر نقطه يا هر عنصري، نوعي کيفيت خاص خود را دارد. اين کيفيت خاص را نمي توان در قالب مفاهيم عام توصيف کرد بلکه مي توان آن را بي واسطه تجربه کرد. اين کيفيت خاص به جهت هاي فضايي ونيز به وضعيتهاي فضايي وابسته است. ديديم که فضاي فيزيولوژيک متفاوت با فضاي متريک است،  زيرا در آن،  چپ و راست،  پيش و پس،  بالا و پايين با يکديگر تفاوت دارند و نمي توانند به جاي يکديگر قرار گيرند.

 

اين اختلاف از آنجا ناشي مي شود که حرکت در هر يک از اين جهات مستلزم حسيات ارگانيک خاصي است ونيز هر يک از اين جهات ارزشهاي عاطفي اسطوره اي خاصي در بر دارد. در تقابل با همگوني فضاي مفهومي هندسه،  در فضاي اسطوره اي،  وضعيت و جهت ، گويي،  خاصيت ويژه اي دارند.اين خاصيت هميشه به خاصيت اساسي اسطوره اي، يعني تقسيم جهان و امور آن به مقدس و غير مقدس باز مي گردد. محدوديتهايي که آگاهي اسطوره اي برقرار مي کند و از طريق آنها به قالب ريزي فضايي وادراکي خود مي پردازد،  بر پايهء محدوديت من انسان،  به منزلهء نفس اراده کننده و عمل کننده است.من،  در رويارويي با واقعيت جهان خارج،  موانع خاص خود را که با احساس و اراده او پيوند دارند ايجاد مي کند. اختلاف اساسي ميان مکانها يا جهات گوناگون فضا به همين تفاوت ميان دو قلمرو از هستي بازمي گردد. يکي قلمروي همگاني و در دسترس است،  و ديگري قلمروي مقدس و محصور که از محيط پيرامون خود متمايز شده است و به دور آن حصاري کشيده اند تا آن را در برابر محيط پيرامون غير مقدس حفاظت کند. تصاوير و شکلهاي اسطوره اي همواره همين تفاوت اساسي را نمايش مي دهند.در تفکر اسطوره اي-ديني هر جهت فضايي ،  مکان يکي از خدايان است.بدين ترتيب انديشهء اسطوره اي –ديني  دستگاه مختصات فضايي خاص خود را بر پا مي دارد. اما اين دستگاه مختصات را نه براي اندازه گيريهاي عيني بلکه براي نشان دادن ارزشهاي عاطفي و ذهني به کار مي برد.

 

کليت کيهان علمي کليت قوانين است،  کليت نسبتها و توابع(رياضي) است. فضا و زمان،  گرچه نخست به منزلهء جوهر،  يعني به منزلهء چيزي که في نفسه وجود دارند،  در نظر گرفته مي شدند(فيزيک نيوتني به فضاي مطلق و زمان مطلق اعتقاد دارد)؛ اما پابه پاي تحول انديشهء علمي،  فضا و زمان نيز بيش از پيش به منزلهء سيستمي از نسبتها شناخته شدند. از اين پس وجود عيني فضا وزمان صرفا بدين معني است که فضا و زمان شهود تجربي را امکان پذير مي سازند و مباديي هستند براي ادراک تجربي. در فضاي شناخت ناب،  يعني هندسه،  رابطه کل فضايي به جزء فضايي،  مادي نيست بلکه صرفا تابعي(فونکسيونل)است. کل فضا از به هم پيوستن عناصرش بنا نمي شود بلکه عناصر فضا، «شرايط» بنا کنندهء فضا هستند خط از تکوين نقطه،  صفحه از تکوين خط و جسم از تکوين صفحه به دست مي آيد.

 

انديشه،  بر طبق قانوني خاص،  يکي را از رشد ديگري مي آفريند. شکلهاي پيچيدهء فضايي را نيز از طريق تعريف تکويني آنها درک مي کنند.اين تعريف تکويني شيوه وقاعدهء توليد آنها را بيان مي کند. بنابراين فهم يک کل فضايي مستلزم بازگشت به عناصر مولدهء آن،  يعني نقطه ها و حرکت آنهاست.

 

فضاي اسطوره اي،  در تقابل با فضاي فونکسيونل رياضيات محض،  ساختاري است. کل در فضاي اسطوره اي بر اثر رشد تکويني عناصر آن وطبق قاعده اي معين آفريده نمي شود؛ بلکه ميان کل و اجزايش رابطه اي ذاتا ايستا وجود دارد.هر اندازه کل را تقسيم کنيم،  در تک تک اجزاي به دست آمده فرم يا ساختار کل را مي يابيم. در تحليل رياضي فضاي هندسي،  کل به عناصر همگون و در نتيجه بي شکل،  مانند خط و نقطه،  تجزيه مي شود. اما در فضاي اسطوره اي،  با تقسيم پياپي،  ساختار از ميان نمي رود؛ و به نظر مي آيد که کل جهان فضايي و همراه با آن کيهان،  بر طبق الگويي مشخص ساخته شده باشند.الگويي که مي تواند خود را در همه ابعاد چه بزرگ چه کوچک نشان دهد. اما ساخت در هر دو مقطع يکي است. همه روابط فضاي اسطوره اي سرانجام به اينهماني آغازين متکي اند. همه آن روابط (يا نسبتها) نه به قانوني ديناميک بلکه به يکي بودن آغازين جوهر باز مي گردند. با آوردن يک مثال خصلت فضاي اسطوره اي را بهتر مي توان نشان داد:

 

مصريان قديم معتقد بودند که آفريدگار(خورشيد- خدا) از آبهاي متلاطم سر برکشيدو با خاک خشک،  تپه کوچکي درست کرد تا بتواند روي آن بايستد. اين تپه نخستين را،  که آفرينش از آنجا آغاز شده بود،  پرسشتگاه خورشيد در هليوپوليس مي دانستند،  اما قدس الاقداس هر پرسشتگاهي به همان قداست پرستشگاه خورشيد بود؛ و هر خدايي نيز،  در مقام خدايي خود،  مبدا قدرت آفرينندگي بود،  از اين رو در سراسر سرزمين مصر قدس الاقداس هر پرستشگاهي را با آن تپه نخستين(= نمونه ازلي= آرکه تيپ) يکي مي انگاشتند. بر پايه همين عقيده درباره پرستشگاه فيلئا،  که در سده چهارم پيش از ميلاد ساخته شده بود، گفته شده است: اين پرسشتگاه هنگامي آفريده شد که هيچ چيز موجود نبود و چيزي آفريده نشده بود وزمين هنوز در تاريکي و تيرگي قرار داشت. براي ديگر پرستشگاه ها نيز همين ادعا را مي کردند. از نام زيارتگاههاي بزرگ در ممفيس،  تبس و هرمون تيس صريحاً بر‏مي‏آيد كه آنها«نخستين جزيره الهي» هستند. مصريان قديم وقتي پرستشگاهي‏مي‏ساختند‏،  تصور‏مي كردند كه تقدس بالقوه محل پرستشگاه خود به خود متجلي يا ظاهر‏مي‏شود. از‏اين رو هر زيارتگاهي كيفيت ذاتي تپه نخستين را داشت. هم ارزشي و برابري هر پرستشگاهي با تپه نخستين در معماري نيز بازتاب ‏مي‏يافت. مدخل قدس الاقداس هر پرستشگاه چند پله بالاتر از صحن بود و به گونه‏اي قرار گرفته بودكه بالاتر بودن آن كاملاً نمايان باشد. گورستانهاي سلطنتي نيز با تپه نخستين از يك جوهر بودند. مصريان قديم اعتقاد داشتند كه مردگان و بويژه پادشاهان مرده دوباره زنده‏مي شوند. از‏اين رو براي زايش دوباره پادشاهان هيچ مكاني خجسته تر و هيچ محلي مقدس تر از تپه نخستين(يعني مركز نيروهاي آفريننده كه سامان بخشيدن به حيات كيهان از آنجا آغاز شده بود) وجود نداشت. بر پايه چنين تصوري گورستان سلطنتي را نيز به شكل هرم‏ مي ساختند تا مانند تپه نخستين باشد.

 

در فضاي همگون و پيوسته رياضيات محض‏،  جاي هر مكاني بدون ابهام تعيين‏مي شود. از ديدگاه علمي تنها يك محل وجود داشته كه در آنجا زمين خشك(يا تپه نخستين) از آبهاي متلاطم سر بر كشيده است. اما مصريان قديم چنين‏ايرادي را مغلطه يا سفسطه زبان‏مي‏دانستند. زيرا در نظر آنان همه پرسشتگاهها و گورستانهاي سلطنتي همان قداست تپه نخستين را داشتند. و از آنجا كه شكل معماري آنها نيز مشابه تپه نخستين(=نمونه ازلي= آركه تيپ) بود با تپه نخستين از يك جوهر بودند.(در دو مقالهء پيش گفته شد كه انديشه اسطوره‏اي از درك فرم ناب]=‏ايده‏آل[ ناتوان است،  از‏اين رو دو شيء مشابه را داراي يك جوهر مادي‏مي داند.) از نظر مصريان قديم‏اين سوال بي معني بود كه كدام يك از‏اين بناها شايستگي بيشتري دارد تا تپه نخستين خوانده شود؟ آبهاي متلاطم آغازين، كه حيات از آنها ناشي شده بود،  در بسياري از جاها بود و در اقتصاد مصر نقش حياتي خود را‏ايفا‏مي كرد. مصريان قديم‏مي‏پنداشتند كه آبهاي متلاطم آغازين به شكل اقيانوس ،  گرداگرد زمين را نيز فراگرفته اند. زمين از دل آن آبها بيرون آمده و اكنون روي آنها شناور است. به همين دليل آبهاي زيرزمين نيز همان آبهاي متلاطم آغازين‏اند. بر اساس همين تصور،  تابوت پادشاه را در محلي قرار‏مي‏دادند كه به شكل جزيره بود و هر دو سويش پلكان داشت. پيرامون‏اين جزيره را خندقي در بر‏مي‏گرفت و با آبي كه از چاه  بيرون‏مي‏كشيدند پر‏مي‏شد. جسد پادشاه را به‏اين ترتيب به گور‏مي‏سپردند وتصور‏مي‏كردند كه در محل آفرينش(يا تپه نخستين)دوباره زنده خواهد شد. همچنين تصور‏مي‏شد كه آب رودخانه نيل‏، كه حاصلخيزي كشتزار را تجديد و احيا‏مي‏كرد،  همان آبهاي متلاطم آغازين باشد.

 

فرم انديشة اسطوره اي(۴)

زمان

 

گرچه فرم فضا براي ساخت جهان عيني اسطوره‏اي بسيار مهم است؛ با‏اين وصف اگر در مقولة فضا توقف كنيم هرگز نمي‏توانيم به هستي واقعي يا به «قلب» جهان اسطوره‏اي راه يابيم. خود اصطلاحي كه زبان با آن،  جهان اسطوره‏اي را معرفي‏ مي‏كند،  بيانگر همين نكته است. زيرا معناي اصلي«ميتوس»(=اساطير)،  نه بينشي فضايي بلكه بينشي زماني را در بر دارد. ‏ميتوس به طور بارز«وجه» مربوط به زمان را ارائه‏ مي‏دهد كه در آن، جهان به منزلة يك كل ديده ‏مي‏شود. اسطوره راستين با شهود كيهان و اجزا و نيروهاي آن،  كه به شكل تصاويري مشخص، يعني به صورت‏ايزدان و ديوان درآمده باشند،  شروع نمي‏شود؛ بلكه با«پيدايش» و تكوين‏ اين تصاوير، با«شدن» يا حيات در زمان آنها،  آغاز‏مي گردد. هنگامي كه ديگر نظري‏ايستا دربارة‏ ايزدان خرسند كننده نباشد، رواياتي نقل ‏مي‏شود كه در آنها‏ ايزدان‏،  وجود و سرشت خويش رادر زمان متجلي ‏مي‏كنند.هنگامي كه آگاهي انسان گامي به پيش نهد و از تصاوير خدايان به تاريخ آنان يا«روايات خدايان» بپردازد‏،  تنها در آن وقت است كه با «اساطير» به معناي اخص و دقيق آن سرو كار پيدا‏مي‏كنيم. اگر مفهوم«تاريخ خدايان» را به مولفه‏هاي آن تجزيه كنيم تاكيد نه بر خدايان بلكه بر تاريخ،  يعني بر شهود زماني قرار‏مي‏گيرد. زيرا«زمان» يكي از شرايط تحول كامل مفهوم خدايان است. هر‏ايزدي تنها با اتكا به تاريخ خود براورنگ‏ايزدي ‏مي‏نشيند. هر‏ايزدي تنها از طريق تاريخ خود است كه از ديگر نيروهاي بي‏شمار و غير شخصي طبيعت متمايز شده به منزلة وجودي مستقل در برابر آنها قرار‏مي‏گيرد و بر آنها چيره‏ مي‏شود. فقط هنگامي كه جهان اسطوره ‏اي به جريان افتد،  يعني هنگامي كه ديگر صرفاً جهان موجودات بي‏تحرك نباشد بلكه جهان عمل شود، مي‏توان فرديت مستقل هر يك از‏ايزدان و ديوان را مشخص كرد. در‏اينجا خصلت ويژة تغيير وعمل‏،  تاثيركردن و متاثر شدن است كه شالودة تعريف‏ايزدان و ديوان قرار‏مي‏گيرد. درست است كه تقسيم جهان به مقدس و غير مقدس شالودة  آگاهي اسطوره‏اي است، اما جهان اسطوره ‏اي وقتي بيان واقعي خود را‏مي ‏يابد كه بُعد زمان آن را عمق بخشيده باشد. سرشت موجود اسطوره‏ اي،  نخست هنگامي متجلي‏مي‏گردد كه به منزلة موجود مبداها و منشاها نمايان شود. تمامي تقدس موجود اسطوره‏ اي سرانجام به قداست منشا آن باز‏مي‏گردد. تقدس آن بي‏واسطه  درامر ارائه شده نيست بلكه در مبدا آن است. در كيفيات و صفات آن نيست بلكه در تكوين آن در گذشته است. با قرار دادن موجود اسطوره‏اي در گذشتة دور و در اعماق زمان،  نه تنها محتوايي خاص به منزلة مقدس، يعني چيزي كه از لحاظ اسطوره‏اي مهم است،  به آن داده‏مي‏شود بلكه به‏اين طريق تقدس و مقام و منزلتش توجيه ‏مي‏گردد.«زمان» عامل اصلي براي توجيه امور معنوي است؛ بويژه عادات،  رسوم، هنجارها و پيوندهاي اجتماعي و احکام وفرايض  ديني  به‏اين طريق تقديس و توجيه‏مي‏شوند كه آنها از نهادهايي   ناشي شده‏اند كه در گذشتة آغازين اسطوره‏اي حاكم بوده‏اند. از ديدگاه احساس و انديشة اسطوره‏ اي،  خود هستي وطبيعت اشياء فقط هنگامي فهم ‏پذير‏مي‏گردند كه در چنين پرسپكتيوي گذاشته شوند.

 

هنگامي يك خاصيت بارز طبيعت(يا خصلت مهم شيئي يا صفت نمايان نوعي از جانوران)«متعين»مي‏شود كه با واقعه ‏اي بي‏همتا در گذشته ارتباط يابد.‏اين واقعه بي‏همتا تكوين اسطوره‏ اي آن را نشان‏مي‏دهد. داستان هاي اسطوره ‏اي همه اقوام از‏اين گونه «تبيين»ها غني‏اند. در‏اينجا انديشة  انسان به مرحله‏ اي رسيده است كه بايد دليل وجودي رسوم،  سنت ها و احكام را بداند. بدين منظور وجود آنها را به گذشتة اسطوره‏ اي منتقل‏مي‏كند. از ديدگاه اسطوره،  خودِ گذشته ديگر «چرا» ندارد. «گذشته»، چرايي وجود چيزهاست. آنچه زمان اسطوره‏ اي را از زمان تاريخي متمايز‏مي‏كند ‏اين است كه براي زمان اسطوره ‏اي، گذشتة  مطلقي وجود دارد كه نه نيازي به تبيين دارد ونه تبيين‏پذير است.آگاهي  اسطوره اي فرا-تاريخي است.در  آگاهي  اسطوره اي احکام و حدود به زمان و مکان وابسته نيستند.آنها فرا-مکاني و فرا-زماني هستند وتا ابد معتبرند. تاريخ،  وجود يك رويداد را به رشته ‏اي بي‏پايان از «شدن» تجزيه‏ مي‏كند كه در آن هيچ نقطه ‏اي به منزلة مبدا متمايز نمي‏گردد بلكه نقطة پيش از خود را نشان‏ مي‏دهد؛ و‏اين رشته تا بي‏نهايت در گذشته به عقب‏مي‏رود. مسلم است كه اسطوره نيز‏ميان «بودن» و «شدن» و‏ميان «اكنون» و «گذشته» خطي رسم ‏مي‏كند. اما وقتي‏اين «گذشته» به دست آمد، اسطوره آن را به منزلة چيزي ابدي ،  پايدار و «چون و چرا برندار»‏مي‏انگارد. براي اسطوره،  زمان به شكل نسبت محض نيست كه در آن،  گذشته، اكنون و‏آينده مدام تغيير كنند و به يكديگر تبديل شوند. در زمان اسطوره ‏اي مانعي نفوذناپذير،  «اكنون» تجربي را از مبدا اسطوره ‏اي جدا‏مي‏كند و به هر يك «خصلت» انتقال ناپذيري ‏مي‏بخشد. بدين ترتيب‏اين موضوع فهم پذير‏مي‏گردد كه چرا گاهي اوقات آگاهي اسطوره ‏اي(با همة اهميتي كه شهود زمان در شكل‏گيري آن دارد) آگاهي بي ‏زمان ناميده‏مي‏شود. زيرا زمان اسطوره‏ اي در مقايسه با زمان عيني(چه زمان فيزيكي و چه زمان تاريخي) براستي بي ‏زمان است.

 

تقسيم زمان به مراحل گوناگون به موازات تقسيم فضا به جهات و نواحي مختلف صورت‏مي‏گيرد. زمان نيز مانند فضا به مقدس و غير مقدس تقسيم‏مي‏شود. احساس اسطوره ‏اي به «وضعيت» و «جهت» در فضا نه به منزلة نسبت محض بلكه به منزلة جايگاه موجودي خاص،  يعني جايگاه‏ ايزد يا ديو، مي‏نگرد. همين موضوع در مورد زمان و تقسيمات آن صادق است.

 

شهود اسطوره‏ اي زمان مانند شهود اسطوره‏ اي فضا به تمامي كيفي و ملموس است نه كمي و انتزاعي. براي اسطوره،  زمان«كمي وانتزاعي»،  زماني كه آهنگي يكنواخت داشته باشد و لحظات بي‏وقفه در پي يكديگرآيند و طبق قاعده ‏اي معين تكرار شوند، وجود ندارد. تنها چيزي كه اسطوره‏ مي ‏شناسد تصاوير است كه محتوايي ويژه دارند و آنها«گشتالت» (يا هيئت) زماني معيني را آشكار‏مي‏كنند؛ مانند: آمدن و رفتن،  پا به عرصة وجود گذاشتن ادواري و تغييرات دوره‏اي.

 

بدين ترتيب زمان،  به منزلة يك كل،  به مرزهاي مشخص مانند خط ‏ميزان در نت موسيقي تقسيم‏ مي‏شود. اما«ضربه ‏هاي» آن شمرده واندازه‏گيري نمي‏شود بلكه فقط احساس‏مي‏گردد.

 

حقيقت‏اين است كه آگاهي انسان،  زماني دراز پيش ازآنكه بتواند نخستين مفاهيم مربوط به خواص اصلي وعيني فضا،  زمان وعدد را شكل دهد، ‏مي‏بايد نسبت به دورة گردش و آهنگ حيات بشر حساسيت ظريفي به دست آورده  باشد. حتي در پايين‏ترين مراحل فرهنگ،  حتي‏ميان اقوام ابتدايي كه هنوز به مرحلة  شمارش اعداد نرسيده‏اند و به همين سبب نمي‏توانند دريافت روشني از روابط كمي زمان داشته باشند، اغلب‏اين احساس ذهني نسبت به ديناميك حياتي فرآيند زمان به طور شگفت‏آوري رشد كرده و بسيار ظريف و دقيق شده است.‏اين اقوام آنچه را «حس مراحل» اسطوره ‏اي ‏مي‏نامند،  دارا هستند و آن رادر همة رويدادهاي زندگي،  بويژه به هنگام گذر از يك مرحله  سني به مرحلة سني ديگر يا به هنگام انتقال از يك مقام و منزلت اجتماعي به مقام و منزلت اجتماعي ديگر،  به كار‏مي‏برند. حتي در پايين‏ترين سطوح،  مهم ترين تغييرات در زندگي فرد يا قوم با مناسك و انجام مراسم مخصوص همراه‏مي‏شوند تا از سير يكنواخت رويدادها جدا و مجزا گردند. اجراي دقيق مناسك و تشريفات، سير تغييرات را از آغاز تا پايان محافظت خواهد كرد. از طريق‏اين مناسك،  سير يكنواخت زندگي ياجريان يكنواخت زمان به مراحلي تقسيم ‏مي‏شود. هر مرحله‏اي از زندگي، خصلت يكنواخت زمان به مراحلي تقسيم‏ مي‏شود. هر مرحله ‏اي از زندگي، خصلت اسطوره‏ اي خاصي به دست‏مي‏آورد كه بدان معناي ويژه‏ اي ‏مي‏بخشد. زايش و مرگ،  آبستني و مادر شدن،  بلوغ جنسي و ازدواج، همه با مراسم و مناسك خاص گذر كردن و‏آيين هاي تشرف مشخص‏مي‏شوند.‏اين مناسك و مراسم به مراحل مختلف زندگي چنان ويژگي اسطوره‏ اي ‏مي‏بخشند كه به نظر‏مي‏رسد پيوسته بودن زندگي را از‏ميان ببرند.‏اين عقيده‏ ميان اقوام گوناگون رايج است و به شكل هاي مختلف تكرار‏مي ‏شود، كه به هنگام گذر از يك مرحله زندگي به مرحله ديگر، انسان من تازه ‏اي به دست‏مي‏آورد. مثلاً كودك با رسيدن به مرحله بلوغ‏مي‏ميرد، كودك‏مي‏ميرد تا دوباره به منزله يك جوان بالغ متولد شود. به طور كلي «مرحله‏اي بحراني» كه مدتش كوتاه يا طولاني است دو مر حله مهم زندگي را از يكديگر جدا‏مي‏كند. براي شخصي كه در‏اين مرحله بحراني قرار دارد،  انجام بعضي از امور واجب و انجام برخي حرام است.

 

بدين ترتيب‏مي‏بينيم كه براي آگاهي واحساس اسطوره ‏ا ي،  شهود نوعي زمان زيست شناختي يا تناوب جزر و مد زندگي مقدم بر شهود زمان كيهاني،  به معناي اخص، است. در واقع اسطوره،  زمان كيهاني را به همين شكل زيست‏شناختي خاص درك‏مي‏كند. زيرا از ديدگاه آگاهي اسطوره اي نظم فرآيندهاي  طبيعي مانند دوره گردش فصول و سيارات كاملا به منزلة فرآيند حيات نمايان‏مي‏شوند. آگاهي اسطوره ‏اي نخست تغيير روز به شب،  روييدن و از‏ميان رفتن گياهان و گردش فصول را فقط با فرا افكندن‏اين پديدارها به درون وجود بشر درك ‏مي‏كند. يعني آنها را، گويي، در آيينه وجود بشر‏مي‏بيند.

 

همين رابطه دو جانبه به احساس اسطوره ‏اي زمان‏ مي‏انجامد كه ‏ميان شكل ذهني زندگي و شهود عيني طبيعت پلي‏مي‏زند. حتي در مرحلة جادويي ‏اين دو فرم سخت به هم تنيده شده‏اند. همين امر توضيح‏ مي‏دهد كه چگونه جادو سير فرايندهاي عيني را تعيين‏ مي‏كند. از ديدگاه جادو، قانوني تغيير ناپذير سير خورشيد  و گردش فصول را تنظيم نمي‏كند بلكه آنها تحت تاثير قواي اهريمني هستند ونيز دردسترس نيروهاي جادويي. شكل‏هاي بسيار گوناگون جادوي قياسي ‏مي‏خواهند تا نيروهايي را كه در سير خورشيد يا گردش فصول دست دارند تحت تاثير قرار دهد،  يا آنها را تقويت‏ کند و به عمل وادارشان كند. مراسمي كه حتي امروزه  به هنگام تحويل سال نو(نوروز، عيد پاك) يا در مراسم اعتدالين(جشن مهرگان، جشن چهارشنبه سوري) يا مراسمي كه در شب يلدا يا در شب نخستين روز تابستان برگزار‏مي‏شوند،  بر پايه همين بينش جادويي هستند.

 

نبردهاي دروغين كه در مراسم و مناسك مربوط به جشن هاي گوناگون در‏مي‏گيرد بر اساس‏اين دريافت است كه نيروي حيات بخش خورشيد و نيروهاي رويندگي طبيعت را بايد با اجراي مناسك ياري داد و آنها را در برابر نيروهاي مخالف تقويت و محافظت كرد.

 

شعري از دوران مصر باستان در دست است كه در آن دشمنان فرعون لعن و نفر‏ين مي‏شوند. بايد به ياد داشت كه راء(خورشيد-خدا) نخستين حاكم مصر بود وتا جايي كه تصوير راء ديده مي‏شد تا آنجا نيز قلمرو فرمانروايي فرعون بود.‏اين شعر‏مي‏گويد كه دشمنان فرعون«به هنگام سپيده دم سال نو مانند مار آپوفيس هستند.» مار آپوفيس،  تاريكي- دشمن است كه خورشيد هر شب او را،  به هنگام سير خود در جهان زيرين (از محل غروب آفتاب در باختر تا محل طلوع آن در خاور)،  شكست‏ مي‏دهد. اما چرا دشمنان فرعون بايد به هنگام سپيده دم سال نو مانند مارآپوفيس باشند؟ پاسخ‏اين است كه آفرينش و آغاز سال نو همسان‏اند. پس نيروهاي آفرينندگي به هنگام سپيده دم سال نو از همه وقت قوي تر و فعال ترند. پس در روز اول سال نو، مصريان دشمنان فرعون را لعن‏مي‏كردند و‏اين لعن را با سحر و افسون تقويت ‏مي‏نمودند.

 

در بابل از هزاره سوم تا زمان هلني ها،  جشنها و مراسم سال نو چندين روز به درازا‏مي‏كشيد. در‏اين مراسم كاهنان«سفر پيدايش» را‏مي‏خواندند و سپس نبرد مردوخ(خداي پيروزمند) با هيولاي تيامات تقليد‏مي‏شد.‏اين مراسم سمبليك نبود بلكه بابليان تصوير‏مي‏كردند كه در آن لحظه نبرد واقعي‏ ميان مردوخ و تيامات در جريان است. پادشاه بابل تجسم مردوخ بود. از‏اين رو،  او يا كسي از جانب او،  در نقش مردوخ ظاهر‏مي‏شد و با هيولاي تيامات‏ مي‏جنگيد. بابليان‏ مي‏خواستند با‏اين مناسك و مراسم،  مردوخ را در نبرد با هيولاي تيامات ياري  دهند.

 

هم در مصر و هم در بابل مراسم تاجگذاري پادشاه در آغاز يكي از فصول برگزار‏مي‏شد تا مبدا پادشاهي جديد فرخنده باشد. در مصر، زمان تاجگذاري يا در آغاز تابستان بود، يعني هنگامي كه رود نيل شروع به طغيان‏مي‏كرد يا در آغاز پاييز، يعني زماني كه طغيان رود نيل فرو نشسته بود وكشتزارها پوشيده از رسوبات شده و آماده  بذرافشاني بود. در بابل هر پادشاه سلطنت خود را از روز اول سال نو آغاز‏مي‏كرد و مراسم گشايش هر پرستشگاه جديد نيز در آن روز صورت‏مي‏گرفت.

 

انديشه اسطوره اي «حس ِ مراحل ِ» زمان را فقط در قالب تصوير ِ حيات درك ‏مي‏كند. در نتيجه هر چيزي را كه در زمان حركت ‏مي‏كند، هر چيزي را كه متناوباً ‏مي‏آيد و‏مي‏رود، به شكل حيات‏ مي‏بيند.

 

بدين سان مي‏بينيم كه اسطوره از عينيتي كه در مفهوم فيزيكي – رياضي زمان، يعني زمان مطلق نيوتني  دارا است هيچ دريافتي ندارد. اسطوره زمان مطلقي را كه «بي‏توجه به هر شيء خارجي، در خود و براي خود، جريان دارد» نمي‏شناسد و همين طور نيز از زمان تاريخي آگاهي ندارد. بدين دليل كه در آگاهي از زمان تاريخي، عوامل عيني متعددي وجود دارند،  زمان تاريخي بر اساس گاهشماري تغيير ناپذير و تمايز‏ميان«زودتر» و «ديرتر» و مشاهده  نظمي مشخص و معين در تسلسل لحظات زمان استوار است. اسطوره  نه از چنين تقسيم‏ بندي در مراحل زمان آگاه است ونه از تنظيم زمان در دستگاهي منظم كه در آن هر واقعه خاص يك موقعيت و فقط يك موقعيت را دارا باشد. قبلاً ديديم كه خاصيت انديشه اسطوره ‏اي ‏اين است كه هر جا رابطه ‏اي ‏ميان اشيا يا امور برقرار‏مي‏كند،  موجب‏مي‏شود اعضاي ‏اين رابطه درهم تداخل كنند و داراي يك جوهر شوند.‏اين وضع در قلمرو آگاهي اسطوره ‏اي زمان نيز حاكم است. مراحل زمان،  يعني گذشته،  اكنون وآينده از يكديگر متمايز نيستند. بارها آگاهي اسطوره ‏اي تفاوت ‏ميان آنها را از‏ميان‏ مي‏برد و سرانجام آنها را در هم‏ مي‏آميزد. بويژه جادو‏اين اصل كلي خود را كه معتقد است جزء با كل يكي است از فضا به زمان نيز تعميم‏ مي‏دهد؛ و درست همانگونه كه هر جزء فضايي نه تنها به جاي كل قرار‏مي گيرد بلكه خود كل است،  رابطه جادويي نيز از فراز همه اختلافات و تقسيمات زماني ‏مي‏گذرد.«اكنون» جادويي صرفاً «اكنون» محض نيست يعني «اكنون » ساده و متمايز نيست،  بلكه در بردارنده گذشته و آبستن‏ آينده   است. از‏اين رو غيب گويي جزء جدايي‏ناپذير آگاهي اسطوره ‏اي است. در غيب گويي تداخل كيفي همه مراحل زمان به روشنترين وجه نمايان است.

 

فرم انديشة اسطوره اي(۵)

فضا- زمان

 

درباره فضا و زمان نمي‏توان سخن گفت و نام آلبرت‏اينشتاين و هرمان‏مينكوفسكي را به‏ميان نياورد.‏ اين دو دانشمند دريافت علمي ما را از فضا و زمان دگرگون كرده‏اند. آلبرت‏اينشتاين دراثرخويش «معني نسبيت» ‏مي‏نويسد:«نظرية نسبيت پيوندي نزديك با نظرية فضا- زمان دارد.»

 

در نظرية نسبيت عمومي‏اينشتاين زمان همة ويژگي هاي خود را از دست ‏مي‏دهد. سه بُعد فضا و بُعد زمان در هم ادغام ‏مي‏شوند و پيوستاري چهار بعدي را‏مي‏سازند. هر نقطه از كيهان با مختصات فضا- زمان X۴ , X۳ , X۲ , X۱ معين‏مي‏شود.‏اين مختصات فقط ارزش عددي دارند و به همين دليل‏مي‏توانند به جاي يكديگر قرار گيرند.سرانجام در فيزيك نظري، فضا و زمان در عدد محض مستحيل‏مي‏شوند.

 

عدد

در نظام شناخت تئوريك، عدد حلقة رابط مهمي است كه‏مي‏تواند محتويات بسيار گوناگون و غيرمشابه را در بر بگيرد و آنها را تحت مفهومي يگانه درآورد و دگرگون كند.عدد با مستحيل كردن همه گوناگوني ها و تنوعات در يگانگي شناخت، هدف غايي خود شناخت قرار‏مي‏گيرد و به منزلة بيان كنندة «حقيقت» نمايان‏مي‏گردد.‏اين خصلت اساسي هنگامي به عدد داده شده است كه نخستين تعريف فلسفي- علمي آن ارائه گرديد.

 

در مقطعاتي كه از فيلولائوس رياضيدان يوناني(معاصر دموكريتوس) بر جاي مانده، ‏مي‏خوانيم:

" ذات عدد، علت شناخت است. در آنچه معمايي وناشناخته است، ذات عدد راهنما و آموزگار است. اگر عدد و ذات آن نبودند هيچ يك از اشياي موجود، چه في نفسه و چه در ارتباط با ديگر اشيا، وضعي روشن و مشخص نداشت. اما‏اين عدد است كه به همة آن چيزهايي كه روح از طريق ادراك حسي، دريافت‏مي‏كند سامان‏مي‏بخشد و آنها را شناختي ‏مي‏كند و قابل مقايسه با يكديگر‏مي‏گرداند. عدد، گويي، به تاثرات حسي،  كالبد‏مي ‏بخشد و روابط گوناگون ‏ميان آنها را،  چه فرد باشندو چه زوج، در گروه هاي چند قرار‏مي ‏دهد."

 

قدرت دقيقاً منطقي عدد در همين به هم پيوستن و از هم گسستن نسبت ها و حدود،  و تغييرناپذير كردن آنها نهفته است.

 

عدد، جهان محسوس يا «ماده»ي ادراك حسي را بيش از پيش از ماهيت خاص آن تهي‏مي‏كند و فرمي معقول و كلي بدان‏مي‏بخشد.و بدين ترتيب خصلت تاثر حسي بي‏واسطه(مانند ملموس بودن، ديدني بودن و شنيدني بودن)صرفاً به منزلة «كيفيات فرعي» نمايان‏ مي‏شوند كه سرچشمة حقيقي و شالودة اصلي آنها را بايد در مقدار محض جست يا به ديگر سخن در نسبت هاي صرفاًعددي يافت. تحول علم نظري مدرن‏اين‏ايده‏آل شناخت را نه تنها  با فرو كاستن خصلت هاي خاص ِ ادراك حسي به عدد محض بلكه همچنين با فرو كاستن طبيعت خاص فرم هاي ناب شهود مانند ماهيت فضا و زمان به عدد محض تحقق بخشيده است؛ و درست همانگونه كه در‏اينجا عدد به منزلة ابزار منطقي ِ حقيقي براي همگون كردن محتويات آگاهي به كار‏مي‏رود،  خود عدد نيز بيش از پيش به هستومندي همگون و همسان تبديل‏ مي‏شود.

 

اعداد هيچ‏گونه تفاوتي با يكديگر ندارند جز تفاوتي كه وضع هر يك از آنها در سيستم كل اعداد دارد. اعداد هيچ هستيي و هيچ طبيعتي ندارند جز آنچه از وضع آنها در دستگاه اعداد حاصل ‏مي‏شود. به ديگر سخن،  اعداد هيچ هستيي ندارند جز آنچه از طريق نسبت هايي كه در يك پيوستار‏ايده‏آل(=صوري) به دست‏مي‏آورند. بنابراين، «تعريف» اعداد و نيز آفريدن آنها از طريق روش ساختاري امكان‏پذير‏مي ‏شود. حتي اگر‏اين اعداد با هيچ شيء يا امر شهودي ارتباطي مستقيم نداشته باشند،  در همين دستگاه نسبت ها به وضوح مشخص‏مي‏گردند، مانند تبيين اعداد گنگ كه از زمان ددكيند مرسوم شده است. در نظريه اعداد ددكيند، اعداد گنگ به منزلة «برش هايي» در سيستم اعداد گويا نمايان‏مي‏شوند. قاعدة منطقي مشخصي، سيستم اعداد را به دو دسته بخش‏مي‏كند.اساساً انديشة رياضي هر عددي را صرفاً به صورت«برش» درك‏مي‏كند. از ديدگاه رياضيات، اعداد چيزي بجز بيان نسبت هاي مفهومي نيستند.‏اين نسبت ها فقط در كليتشان،  ساخت يگانه و قائم به ذات عدد و به طور كلي قلمرو اعداد را نمايش‏مي‏دهند.

 

اما همين كه از قلمرو انديشة علمي و شناخت محض به ديگر قلمروهاي فرهنگي گام بگذاريم، عدد خصلت متفاوتي ‏مي ‏يابد. از ديدگاه اسطوره، اعداد خصلت كلي ندارند كه قابل كاربرد درهر گونه محتوايي باشند. از ديدگاه علمي، عدد خصلتي مفهومي دارد؛ اما در اسطوره،  خصلت عدد از شيء خاص قابل شمارش ناشي ‏مي‏شود و در شهود همين شي،  خصلت عدد محدود و محصور‏مي‏گردد. بر پاية همين نظر‏،  اسطوره اعداد مختلف را به طور مطلق يكسان نمي‏داند. زيرا گوناگوني ماده اشياي قابل شمارش يعني شهود خاص محتوا و احساس بار خاصي كه به مقادير ويژه متصل است موجب ‏مي‏شود كه اعداد وجودهايي كاملاً متمايز داشته باشند وهمين وجود متمايز، بار خاصي بدان ها ‏مي‏بخشد.‏ در انديشة اسطوره اي عدد و معدود در هم ادغام اند . اين بار يا كيفيت تاثير كنندة عدد،  در قلمرو تصورات اسطوره ‏اي نمايان تر است. در اسطوره هيچ چيز صرفاً صوري(=‏ايده‏آل) نيست. از ديدگاه اسطوره،  مشابهت در فرم اشيا صرفاً نسبتي ‏ميان آنها نيست بلكه پيوندي جوهري و واقعي است كه آنها را به يكديگر متصل‏ مي ‏كند؛ واين خصلت اسطوره‏ اي بويژه در مورد مشابهت عددي صادق است. هر جا دو چيز  از لحاظ عددي مساوي باشند،  يعني هر جا‏ ميان اجزاء دو شيء رابطة يك به يك برقرار باشد، انديشة رياضي‏اين رابطه را صرفاً نسبتي‏ايده‏آل(يا صوري)‏مي‏داند؛ اما اسطوره ‏اين تساوي عددي را چنين«تبيين‏مي‏كند»كه دو شيء مذكور داراي«سرشت» اسطوره‏اي مشتركي هستند. اگر اشياء از لحاظ عددي مساوي باشند،  هر اندازه هم از لحاظ ساير كيفيات متفاوت باشند،  اسطوره‏ اين تساوي عددي را به يكي بودن جوهر آنها تعبير‏مي‏كند و معتقد است كه فقط يك جوهر است كه خود را به شكل هاي گوناگون متجلي‏مي‏كند و خود را در پوشش آنها پنهان‏مي ‏دارد. براي عدد نيرويي مستقل و وجود جوهري قائل شدن،  مثال بارز شخصيت بخشيدن اسطوره به مقولة كميت است. در انديشة منطقي، عدد مفهومي كلي  است و كاركردي عمومي  دارد، اما در انديشة اسطوره ‏اي،  عدد هميشه به منزله وجودي اصيل نمايان‏مي‏شودكه جوهر خود ونيروي  خويش را به هر چيزي كه زير سيطره‏اش قرار گيرد،  منتقل‏مي‏كند.هر عدد خاصي را حلقه ‏اي جادويي احاطه كرده است و هر شيئي كه با آن عدد خاص مرتبط گردد به آن حلقة جادويي  نيز كشانده‏مي ‏شود. در واقع بخش اعظم جادو،  جادوي عددي است.مثلاً عدد يک، عدد مقدسي است و اساس يکتا پرستي است.در بعضي فرهنگ ها عدد دو،  عدد مقدسي است . بن ما ية تفکر ايراني دو بني است مانند اعتقاد به اهورا و اهريمن. دربعضي فرهنگ ها عدد سه مقدس است که پاية اعتقاد به تثليث(پدر، پسر،  روح القدس ) است. چهار جهت اصلي  فضا(خاور ، باختر، شمال ، جنوب) در برخي فرهنگ ها مقدس است که اساس تقدس عدد چهار است .در حقيقت ،  صليب همان چهار جهت اصلي فضا است و تقدسش نيزبرهمان  پايه استوار است. در بيشتر فرهنگ ها عدد هفت مقدس است که تقسيم روز ها به هفته پي آمد چنين اعتقادي است.عدد هفت ازجمع چهارجهت اصلي فضا،  بالا و پايين ومرکز به دست آمده است(معمولاً هر قبيله اي محل سکونت خود را مرکز خلقت مي داند).عدد سيزده در بعضي فرهنگ ها عدد نحسي است. در‏اينجا شناخت فرم انديشة اسطوره ‏اي به پايان‏ مي‏رسد. دانشجويان رشته فيزيك دريافته‏اند كه با چهار معادلة ماكسول ‏مي‏توان همة مسائل رادر الكترومغناطيس و با فرمول نيروي جاذبه عمومي، سه قانون نيوتن، اصل بقاء مامنتوم زاويه‏اي واصل بقاء انرژي همه مسائل مكانيك كلاسيك را حل كرد(در واقع بقية مطالب در كتاب هاي فيزيك كلاسيك صرفاً تكنيك هايي براي حل مسائل‏اند.) زيرا تعداد قوانين طبيعت معدود است.

 

در‏اين مقاله نيز همه فرمول هاي انديشة اسطوره‏اي ارائه گرديده است. اما خوانندة ‏اين مقاله نبايد بر‏اين تصور غلط باشد كه مطالعة انديشه اسطوره ‏اي صرفاً براي پژوهشگران اساطير مفيد است. دو نمونة زير شاهدي گويا بر‏اين مدعاست كه انديشة اسطوره‏ اي حتي بر ذهن دانشمندان نيز حاكم بوده است.

 

اگوست كنت يكي از بنيانگذاران جامعه شناسي و فلسفة پوزيتيويسم است. او‏مي‏خواست كه همة عناصر اسطوره ‏اي ومتافيزيكي را از قلمرو علم بيرون بريزد. اما نظام او كه با طرد همة عناصر اسطوره ‏اي به دورة پيش ازعلمي يا اوايل دوره علمي آغاز‏مي‏شود با روساختي اسطوره‏ اي به قلة خويش‏مي‏رسد. ماركس نيز مدعي بود كه با هر گونه انديشة ‏ايده‏آليستي و اتوپيايي مخالف است. اما سير انديشة ماركس مانندكنت از فلسفه به اسطوره است.(گرچه بهتر است بگوييم كه انديشة ماركس از همان آغاز سرشتي اسطوره‏اي داشته اشت). بنابراين، متمايز كردن علم از اسطوره كار بسيار دشواري است،  بويژه در قلمرو علوم اجتماعي و علوم انساني.گفتني است که اين شيوة انديشه بر جوامع عقب مانده سلطة مطلق دارد و شيوة تفکر روشنفکران جهان سومي است.

 

پايان